اخبار ایران و جهان

آمریکا و رقابت برای سلطه جهانی

امپریالیسم آمریکا از همه جهات، مستقیم یا غیرمستقیم، همراه با متحدانش بسوی منطقه هارتلند (منطقه مرکزی و حیاتی) یورش می برد. به لطف ژاپن و حضور نیروی دریایی آمریکا در دریای چین، فشار علیه جمهوری خلق چین از سمت جنوب شرقی وجود دارد. از سمت غرب فشار علیه روسیه با گسترش توسط ناتو/اتحادیه اروپا اعمال می شود. از سمت جنوب شرقی، از طریق سعودی، قطر و پایگاههای آمریکایی در خاورمیانه فشار علیه ایران آورده می شود. به سمت جنوب، علاوه بر ترکیه عضوناتو، واشنگتن مایل‌ست که برای تکمیل محاصره روسیه، هند قطعه بزرگ گم‌‌شده را به تیم خود بکشاند و این خود نشان دهنده اهمیت روشن دهلی نو در استراتژی آمریکا‌ست. در طول بیست وپنج سال گذشته سیاست‌گذارانی در آمریکا حکمفرما بوده اند که اولاً، عقیده داشته اند تسخیر مستقیم کشورهای هارتلند (و برخی از کشورهای ریملند) امکان‌پذیرست و ثانیاً ترجیح داده اند که از طریق زمین بدنبال فتح مناطق مربوطه بود و این که لحظه تاریخی مناسبی برای انجام آن‌ست. هیتلر هم به همین شیوه فکر می کرد. نه تنها کنترل فرهنگی و اقتصادی پیش‌نهاد شده بود، بلکه یک رویکرد نظامی واقعی جهت تحمیل راه حلی که برای این نخبگان در واشنگتن قابل قبول باشد. جنگ های بیشمار از سال ۱۹۸۹– یوگسلاوی، افغانستان، سومالی، لیبی، سوریه و عراق –  بکار گیری نیروهای زمینی انتخاب استراتژیک بمنظور تسخیر بوده است… استراتژی نهایی آمریکا همواره یکسان بوده است: کنترل کشور مجاور هارتلند (کشورهای ریملند) از طریق مداخله مستقیم نظامی، تروریسم اقتصادی و مالی، یا قدرت نرم فرهنگی – همه به منظور فشار گذاشتن بر روسیه، ایران و چین.

آمریکا و رقابت برای سلطه جهانی

نوشته: فدریکو پی‌یراسینی

برگردان: آمادور نویدی

federico-pieracciniمقاله قبلی (۱) متمرکز شده بود بر تعریف تئوری های جغرافیای سیاسی، جهانی سازی و نظم جهانی و تغییر روش اندیشه ای که با آن کشوری کنترل یک کشور خارجی را بدست می گیرد. در این بخش دوم درنظر دارم تا تئوری های گوناگون جغرافیای سیاسی، ترجمه آنها به مفاهیم مدرن، و اقدامات عملی آمریکا را بررسی کنم  که در دهه های اخیر جهت آرزوی تسلط بر جهان بکار گرفته است.

استراتژی ریملند (حومه ناحیه مرکزی)

با توجه به تئوری ژئوپولیتیکی که در مقاله قبلی شرح دادم، ما متوجه شدیم که به منظور دسترسی به کنترل باصطلاح هارتلند (منطقه مرکزی و حیاتی)، واشنگتن باید اغلب به تئوری ریملند (حومه ناحیه مرکزی) اسپایمن متوسل شود. این بدین دلیل‌ست که آمریکا بارها متوجه شده است که نمی تواند بطور مستقیم قدرت هایی را کنترل کند که در فضای جغرافیایی توصیف شده در تئوری هارتلند مک کایندر قرار گرفته اند، یعنی ایران، روسیه و چین.

آمریکا بارها تلاش کرد تا مطمئن شود که کشورهای متشکل در دایره داخلی (ریملند) تحت کنترل آنها باقی بماند تا بطور غیرمستقیم هارتلند را کنترل و محاصره کند.

در این مفهوم، اروپا به لطف جنگ جهانی دوم و مداخله آمریکا علیه آلمان نازی تسخیر شد. اروپا در پایان جنگ جهانی دوم به بخشی جداناپذیر از سیستم آتلانتیک آمریکا، بخش مهم اطراف هارتلند تبدیل شد.

گسترش و تسخیر مناطق دیگر ریملند (هلال داخلی) در طول جنگ سرد در آسیا از طریق جنگ های کره و ویتنام ادامه یافت. اما شکست آمریکا در توانایی واشنگتن جهت حفظ طرح قدرت نظامی بسیار دور از خانه شک و تردید جدی باقی گذاشت، و سعی کرد که با اعزام پرسنل پیاده نظام بر روی زمین کشورهای خارجی را اشغال کند. ولی برای حکومت آمریکا بر جهان محدودیت هایی وجود اشت.

در خاورمیانه، منطقه دیگر برخوردار از اهمیت، واشنگتن همواره جلوگیری از ایران انقلابی را در فتح منطقه به عنوان هدف اصلی خود درنظر داشته است. به همین دلیل سعودی هاهمواره متحدان مهم و اصلی آمریکا بوده اند. آنها به لطف نفت و سیستم مالی دلارهای نفتی، به منظور اطمینان حاصل کردن از فشار ثابت بر ایران و کشورهای اطراف در جهت منافع واشنگتن علیه کشورهای هارتلند (منطقه مرکزی) مانند ایران، قدرت منتخب منطقه هستند. در این مفهوم، ترکیه عضو ناتو بدون تعجب در سیستم قدرت غربی گنجانیده شده است.

استراتژی نهایی آمریکا همواره یکسان بوده است: کنترل کشور مجاور هارتلند (کشورهای ریملند) از طریق مداخله مستقیم نظامی، تروریسم اقتصادی و مالی، یا قدرت نرم فرهنگی – همه به منظور فشار گذاشتن بر روسیه، ایران و چین.

جهان تک قطبی آمریکا با حرارت لحظه ای پس از سقوط دیوار برلین و فروپاشی (تخریب – م) شوروی شروع شد، بنابراین، این ایده احمقانه را به نخبگان آمریکایی ارائه داد که با تسخیر کشورهای هارتلند، بویژه از طریق اقدامات نظامی و اقتصادی می توانند به هژمونی کامل جهانی برسند.

در طول جنگ سرد، هدف واقع بینانه تر آن بود که از تشکیل اتحاد کشورهای دیگر که بتوانند قلب زمین را اشغال و مدیریت کنند، جلوگیری نمود. با پایان اتحاد جماهیر شوروی، ساکن بزرگ هارتلند (منطقه مرکزی)  و رقیب اصلی آمریکا سقوط کرده بود. و این ایده سلطه واشنگتن برجهان به واقعیت تبدیل می شد.

از تئوری ماهان تا تئوری مک کایندر

آمریکا همواره اهمیت زیادی بر روی تئوری ماهان داشته است، و آنرا مکملی جهت حمله فیزیکی از طریق زمین و همچنین سلطه اقتصادی کشورهایی درنظر گرفته است که هارتلند (منطقه مرکزی و حیاتی) و ریملند (حومه ناحیه مرکزی) را تشکیل داده اند. این تئوری ستون اصلی اساسی دکترین آمریکا در مسائل مربوط به سیاست خارجی برای تقریباً یک قرن بوده است.

نیروی دریایی آمریکا اغلب نقش قاطعی در پیروزی های آمریکا از ابتدای قرن بیستم تا سقوط دیوار برلین، از جمله اولین و دومین جنگ جهانی بازی کرده است. در سال های بعد، کاهش آن نقش عواقب مستقیمی برای اجرای طرح هژمونی جهانی بر اساس سه تئوری ژئوپولیتیکی تجزیه و تحلیل شده بالا، عملاً کنار گذاشتن تئوری ماهان بویژه به منظور تمرکز بر تسلط از طریق زمین داشته است.

از سال ۱۹۹۰ تا سال ۲۰۰۵، اهمیت ناوهای هواپیمابر و حمایت هوایی در طول بسیاری از جنگ های آمریکا اساسی بوده اند. با این وجود، بخش عمده ای از کار همواره از طریق پرسنل زمینی انجام گرفته است. جنگ نه بین کشورها یا بین کشتی ها و یا هواپیماها، بلکه بر روی زمین و با حمایت کشتی ها و هواپیماها انجام گرفته است. این یک تفاوت اساسی است.

از سال ۱۹۸۹، نفوذ تئوری ماهان در تئوری های استرتژیک بکارگرفته شده توسط سیاست‌گذاران در پنتاگون بتدریج کاهش یافته است، و بجایش به حمله زمینی، مانند عراق و افعانستان و یا به حمایت از باصطلاح  رویکرد قدرت نرم در شکل آشوب ها، کودتاها یا شورش های مسلحانه مانند اوکراین، لیبی و سوریه ترجیح داده شده است. بنابراین، کاهش نسبی ناوگان دریایی آمریکا عواقب منطقی قابل پیش‌بینی بوده است.

تئوری ماهان را فراموش کنید: الان موقع ترکیبی از تئوری مک کایندر + جهانی سازی(گلوبالیزاسیون) ست 

جهانی سازی، ابزاری قدرتمند برای مطیع کردن کشورهای هارتلند (منطقه مرکزی و حیاتی)، اضافه بر ارائه پرسنل زمینی و دلار بوده است. برای این کار، گلوبالیسم جهان به عدم حاکمیت کشورها، صرف نظر از این که آنها متحد باشند یا نباشند، همچنین وابستگی متقابل عظیم اقتصادی، دیکته شده توسط سیستم مالی مبنی بر دلار و کاملاً تنظیم شده بنفع واشنگتن و فدرال رزرو آمریکا نیاز دارد. با فروپاشی (تخریب – م) اتحاد جماهیر شوروی، آمریکا برمبنای مفهوم مصرف گرایی و اقتصاد سرمایه داری انگلی، در ترکیبی با استفاده لجام گسیخته از قدرت نظامی، یک مدل نئولیبرال جهانی جعل کرد.

با سقوط جمهوری های سابق شوروی، واشنگتن شروع به حرکت بسوی نزدیک تر شدن به  منطقه هارتلند کرد، و عمدتاً از طریق زمین، بطور فزاینده ای بسوی مرزهای فدراسیون روسیه حرکت نمود. اتحادیه اروپا عضویت این کشورها(جمهوری های سابق شوروی) را در سال ۲۰۰۴ گسترده کرد، و سپس آنها را در ناتو گنجاند.

برای رسیدن به تسلط برجهان، روسیه باید به سبب موقعیتی که در منطقه هارتلند دارد، کنترل شود. با توجه به قدرت نظامی آمریکا در سال ۱۹۸۹، و عدم هرگونه رقبای معتبر، به لحاظ رویکرد استراتژیک از دید واشنگتن، تئوری مک کایندر شروع به شکل گیری گرفت. این به ضرر تئوری اسکایمن اتفاق افتاد، که ترجیح می داد با تمرکز بر کشورهای منطقه ریملند و احاطه اقیانوس ها و دریاها و استفاده از تئوری قدرت دریایی ماهان جهت کنترل تجارت و مسیرهای کشورهای ریملند، درنتیجه بطور غیرمستقیم منطقه هارتلند را کنترل کند. این تغییر در رویکرد، با قدرت دریایی کم و ارائه پرسنل نیروی زمینی، همراه با قدرت اقتصادی، تا دولت اوباما همچنان گسترش یافت.

با هدف نهایی کنترل روسیه، و جنگ اقتصادی نخبگان غربی در اوایل سال های ۱۹۹۰، به لطف گورباچف و یلتسین، این روند باید بازبینی می شد. این طرز برخورد نیت نخبگان غربی را آشکار می ساخت، و تنها پس از امتناع آشکار پوتین در سال ۲۰۰۰ جهت تسلیم حاکمیت روسیه و سجده به واشنگتن، روابط کاهش یافت. پوتین با جهانی سازی مالی و اقتصادی، در برابر طرح غربی جهت تسلیم نظامی به گلوبالیست ها در بدست گیری روسیه، باارزش ترین قطعه هارتلند به مخالفت پرداخت. با این تصور کلی در ذهن، آسان ست که درک شود چرا پوتین توسط رسانه های غربی، که همه متعلق به گروه های انتشاراتی بزرگ، بخشی از الیگارش های مالی بین المللی هستند، بد جلوه داده شده است.

جنگ در افغانستان، بازکردن پایگاه های ناتو در اطراف مرزهای روسیه، استفاده از قدرت نرم در اوکراین برای تغییر رژیم از طریق کودتا، و بی ثباتی با استفاده از تروریسم در آسیا در مرکز قفقاز، بخشی از استراتژی گسترده تری جهت محاصره و محدود ساختن روسیه، با هدف مجبور ساختن مسکو جهت پناه بردن  به عموسام و گنجانیدن در شبکه پیمان آتلانتیست، به هر قیمتی‌ست.(۲)

هدف نهایی همواره به مسئله توانایی کنترل قلب زمین و منابع آن برمی گردد، که تا حد زیادی توسط روسیه، ایران و چین نمایندگی شده است. هدف نهایی بدست گرفتن مسیر خفگی بقیه قاره ها، از اروپا تا آسیا‌‌ست، تا قادر گشت کنترل واقعی کل جهان  را بدست گرفت. مأموریت همواره یکسان ست، هرگز تغییر نمی کند، و آن سلطه بر جهان‌ست. این رویکرد به تنهایی یک بار سقوط دیوار برلین را مبدل ساخت. اعتماد به نفس آمریکا در منابع نظامی، اقتصادی و فرهنگی خود از سال ۱۹۸۹منجر به ساخت یک سیستم بین المللی برمبنای اصول فاسد توربو کاپیتالیسم در ترکیبی با دوز قوی از قلدری نظامی شده است. ایده های نئولیبرالی واشنگتن اغلب به لطف ارتش از حرکت قوی و حمایت عظیم لذت برده است. واشنگتن با استفاده از ابزارهایی مانند قدرت نرم برای تغییر رژیم (اوکراین)، بهار عرب (تونس و مصر)، و حتی توسل به قدرت سخت از طریق تجاوز نظامی در باصطلاح پروژه های ملت‌-‌‌ کشور سازی (عراق، لیبی و افغانستان)، خودش را در موقعیتی جهت مداخله  در تقریباً هر شرایط جهانی قرار داده است.

هدف، مانند همیشه، آن‌ست که هارتلند (منطقه مرکزی و حیاتی) را از هر جهتی تحت فشار بگذارد، تا اقتصادش سقوط کند و در نهایت از نظر نظامی تسخیر شود.

پایگاه های آمریکایی نزدیک روسیه

حتی پایگاه های نظامی آمریکا از این منطق پیروی می کنند، احاطه هارتلند از طریق کشورهای ریملند. تعجبی ندارد، که بنظر می رسد ایران، چین و روسیه در رویکردی مبنی بر تئوری مک کایندر کاملاً احاطه شده اند. مثال دیگر سیستم های موشک های ضد بالیستیک (ای بی ام) هستند که چین، روسیه و ایران را هدف قرار داده اند، که در صورت وقوع جنگ وتحمیل تلفات بر آمریکا، بتوانند توانایی خودشان را بالا ببرند.   

در این مفهوم، ژاپن برای آمریکا کشور حیاتی دیگری‌ست، که به عنوان مهار کننده توانمندی علیه چین عمل می کند. در جزیره اوکیناوا، حدود ۴۰۰ کیلومتر از ساحل چین، به تنهایی حدود سیزده پایگاه نظامی آمریکا میزبانی می شوند. بطور مشابهی، تمام کشورهایی که مشرف به دریا در مجاورت ریملندهستند، برای واشنگتن از نظر استراتژیکی کشورهای مهمی هستند. تعجبی ندارد که پیروزی دویترته در فیلیپین باعث وحشت آمریکا و شرکاء شده است. همچنان توجه ویژه ای به کشورهای جنوب شرقی آسیا، مانند ویتنام و مالزی داده می شود. واشنگتن می ترسد که جهت مهار چین در استراتژی خود در مطیع ساختن کشورهای منطقه ریملند متحدان کمتری داشته باشد.    

با نگاهی به نقشه آسان‌ست که ببینیم چگونه امپریالیسم آمریکا از همه جهات، مستقیم یا غیرمستقیم، همراه با متحدانش بسوی منطقه هارتلند (منطقه مرکزی و حیاتی) یورش می برد. به لطف ژاپن و حضور نیروی دریایی آمریکا در دریای چین، فشار علیه جمهوری خلق چین از سمت جنوب شرقی وجود دارد. از سمت غرب فشار علیه روسیه با گسترش توسط ناتو/اتحادیه اروپا اعمال می شود. از سمت جنوب شرقی، از طریق سعودی، قطر و پایگاههای آمریکایی در خاورمیانه فشار علیه ایران آورده می شود. به سمت جنوب، علاوه بر ترکیه عضوناتو، واشنگتن مایل‌ست که برای تکمیل محاصره روسیه، هند قطعه بزرگ گم‌‌شده را به تیم خود بکشاند و این خود نشان دهنده اهمیت روشن دهلی نو در استراتژی آمریکا‌ست.   

در طول بیست وپنج سال گذشته سیاست‌گذارانی در آمریکا حکمفرما بوده اند که اولاً، عقیده داشته اند تسخیر مستقیم کشورهای هارتلند (و برخی از کشورهای ریملند) امکان‌پذیرست و ثانیاً ترجیح داده اند که از طریق زمین بدنبال فتح مناطق مربوطه بود و این که لحظه تاریخی مناسبی برای انجام آن‌ست. هیتلر هم به همین شیوه فکر می کرد. نه تنها کنترل فرهنگی و اقتصادی پیش‌نهاد شده بود، بلکه یک رویکرد نظامی واقعی جهت تحمیل راه حلی که برای این نخبگان در واشنگتن قابل قبول باشد. جنگ های بیشمار از سال ۱۹۸۹– یوگسلاوی، افغانستان، سومالی، لیبی، سوریه و عراق –  بکار گیری نیروهای زمینی انتخاب استراتژیک بمنظور تسخیر بوده است. در همین حال ما نباید فراموش کنیم که قدرت نرم در طول بهار عرب و در اوکراین بکار گرفته شد. رویکرد های مکمل وجود دارند، صد سال بعد با به روز رسانی تئوری طراحی شده مک کایندر به فن آوری در دسترس ما‌ست، در حالی که گزینه نظامی جهت تسخیر کشور های هارتلند ارائه می شود. این دکترین رویکرد دریایی تئوریزه شده توسط ماهان را که استفاده از کشتی های جنگی جهت مسدود ساختن مسیرهای تجاری را ارائه می داد، و استفاده از برتری بر دریاها جهت محدود نگه داشتن ریملند، در نتیجه تسلط بر هارتلند و فرمانروایی برجهان بود را  به کنار گذاشته است. 

اخیرترین دکترین ها، از دولت های بوش تا اوباما، از ترکیب تئوری مک کایندر در آمیزش با آخرین تاکتیک هایی استفاده کرده اند که حقوق بشر اعمال می کند و به عنوان قدرت نرم شناخته شده است. عواقب ناشی از این رویکرد منجر به فاجعه غیرقابل تصوری برای آمریکا شده است، جایی که می بینیم خاورمیانه بیش‌تر در هرج و مرج فرو می رود و کشورهای منطقه را بطور فزاینده ای به اتحاد با شیعه هُل می دهد. این بطور فزاینده ای منجر شده است به اهداف مشترک کشورهایی مانند ایران، چین، هند و روسیه (شکست کاملی از هدف جنگ سرد که بمنظور جلوگیری از اتحاد بین چین و روسیه بود). بطور کلی تر، هند هنوز متحد مسکوست و در رابطه خوبی با واشنگتن باقیمانده، و تصمیم دارد که آشکارا بنفع این و یا آن طرف نباشد.

مقاله بعد متمرکز شده است بر واکنش های اتخاذ شده در طول سال ها توسط ایران، چین و روسیه جهت دفع حملات مداومی که برعلیه حاکمیت آنها‌‌ست، و چگونه آرزوی آمریکا برای هژمونی جهانی در واقع به پایان لحظه جهان تک قطبی آمریکا شتاب داده است، و به واقعیت تولد جهان چند قطبی انجامیده‌ ست که ما در آن زندگی می کنیم. چهارمین و آخرین مقاله متمرکز خواهد شد بر دولت جدید ترامپ، و احتمالاً روش برخورد به سیاست خارجی آمریکا  را که در طول ۳۰ سال گذشته غالب بوده است، تغییر خواهد داد – که رجعتی به قرن گذشته است. 

درباره نویسنده:

فدریکو پی‌یراسینی نویسنده ای مستقل ست که متخصص در امور بین المللی، درگیری/جنگ ها، سیاست ها، و استراتژی ها است.

منابع:

(۱)-

لینک انگلیسی:

http://www.strategic-culture.org/news/2016/12/19/geopolitics-globalization-and-world-order.html

لینک های فارسی در سایت هفته و یا در اخگر(ترجمه های آمادور نویدی):

جغرافیای سیاسی، جهانی سازی و نظم جهانی

جغرافیای سیاسی، جهانی سازی و نظم جهانی: فدیریکو پی‌یراسینی/آمادور نویدی

(۲)-

«By hook or by crook» is an English phrase meaning «by any means necessary», suggesting that any means possible should be taken to accomplishing the goal. 

https://en.wikipedia.org/wiki/By_hook_or_by_crook

برگردانده شده از:

The United States and the Race for Global Hegemony  by: FEDERICO PIERACCINI

http://www.strategic-culture.org/news/2016/12/23/united-states-and-race-global-hegemony.html

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: