اخبار ایران و جهان

جغرافیای سیاسی، جهانی سازی و نظم جهانی

umwelt_veschmutzung_welt

در این جهان مدرن، بویژه در سه دهه گذشته، اگر شما اقتصاد یک کشور/ملت را کنترل کرده باشید، شما حاکمان آن ملت را کنترل کرده اید. دلار و تدابیر نئولیبرال مانند جهانی سازی بطور عمده دو تا از قدرتمندترین ومتجاوز ترین ابزارهای اعمال آمریکایی علیه مخالفان ژئوپولیتیکی ست. کاربرد نیروی نظامی دیگر تنها وسیله فتح و اشغال یک کشور نیست. الزام به استفاده از یک ارز خارجی برای تجارت یا محدود کردن تجهزات نظامی از یک منبع واحد، و ممانعت کردن از تصمیمات استراتژیک در بخش انرژی، راه هایی هستند که نخبگان گلوبالیست قادرند تا بر یک کشور خارجی مسلط شوند، و سیاستهایش را کنترل کنند. اتحادیه اروپا و کشورهای عضو ناتو، نمونه های خوبی از نشان دادن آنچیزی ست که به استقلال مصنوعی ملت/کشورها شباهت دارد، بدین دلیل که آنها بطور کامل از گزینه های استراتژیک ذکر شده محرومند. واشنگتن تصمیم میگیرد و دست نشاندگان اطاعت میکننداز نظر تاریخی، زمانی کنترل یک کشور/ ملت از طریق قدرت نظامی صورت میگیرد که به انواع تحمیل ها اجازه میدهد. همچنین، فرهنگ بخشی از روند تسخیر یک کشور/ ملت ست. امروز، بغیر از قدرت نظامی، بطور عمده این قدرت اقتصادی ست که حاکمیت یک ملت/کشور را تعیین میکندهمواره این امکان وجود ندارد که از قدرت نظامی مانند خاورمیانه، یا از انقلاب رنگی مانند اکراین استفاده نمود. کشور های بزرگی مانند روسیه، هند، چین و ایران تقریباً غیرممکن ست که از نظر نظامی کنترل شوند، تنها گزینه موجود تنبیه مالی ست. در این مورد، تنها نقش بانک های مرکزی و روند دلار زدایی، هسته استراتژیک این کشورها به عنوان راهی برای حفظ حاکمیت کامل آنها ست. در رفتن به این مسیر، آنها ضربه چشمگیری به آرزوهای آمریکا برای امپراتوری جهان شدن وارد میسازند.

 

جغرافیای سیاسی، جهانی سازی و نظم جهانی

نوشته: فدیریکو پی‌یراسینی

برگردان: آمادور نویدی

در کمک به درس گیری انسان برای آینده، درک و منطقی که توسعه کشورها و یا امپراتوری ها را همراهی می کند، همواره از برترین اهمیت و اعتبار برخوردار ست.

در این سری از چهار مقاله قصد دارم جزئیات را بسیار دقیق طرح کنم، اما با شالوده ای که براحتی قابل درک باشد و مکانیزمی را توصیف کنم که سیستم قدرت های بزرگ را می گرداند. بدین منظور، ابتدا باید تئوری های جغرافیای سیاسی (ژئوپولیتیکی) را که در طول بیش از یک قرن در شکل دادن روابط بین واشنگتن و دیگر قدرت های جهان کمک کرده است، تجزیه و تحلیل کرد. دوم، مهم است که به تفسیر روش راه مخالفان اصلی ژئوپولیتیک واشنگتن (چین، روسیه و ایران) پرداخت که در طول سال ها برای توقف اقدامات مداخله گرانه و منکوب گر واشگتن تنظیم کرده اند. در پایان، مهم است که به تغییرات احتمالی قابل توجهی در دکترین سیاست خارجی آمریکا اشاره نمود که در طول بیست سال گذشته رخ داده است، بویژه به روش دولت جدید ترامپ که درنظر دارد تا با تعریف جدیدی اولویت ها و اهداف مسیر واشنگتن را تغییر دهد.

بنابراین، اولین تجزیه و تحلیل متمرکز ست بر نظم بین المللی، جهانی سازی(گلوبالیزاسیون)، تئوری های ژئوپولیتیکی، ترجمه آنها به مفاهیم مدرن، و آنچه که معنای کنترل حاکمیت یک کشور ست.

قبل از بررسی تئوری های ژئوپولیتیک، مهم است که تأثیرات جهانی سازی، ضرورت تغییر نظم بین المللی، و عواقب مستقیم استراتژی آمریکا را درک کنیم که بدنبال کنترل هر جنبه از تصمیمات اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ساخته شده توسط کشورهای خارجی ست، که معمولاً برای رسیدن به این هدف از ابزار نظامی استفاده می کند.

جهانی شدن و نظم بین المللی

مهم است که ابتدا نظم بین المللی را میان کشور/ملت ها در قبل و بعد از سقوط دیوار برلین تعریف کنیم، بویژه با تمرکز بر عواقب موجود در یک جهان گلوبالیزه شده.

در نیمه قرن بیستم جهان شاهد دو جنگ جهانی بود، سپس، در طول جنگ سرد، از سال ۱۹۴۵ تا ۱۹۸۹، حفظ توازن قدرت توسط آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی مانع از چشم انداز جنگ جهانی سوم شد. با فروپاشی (تخریب – م) شوروی که آمریکا تنها ابرقدرت جهان باقی ماند، به این فکر افتاد که می تواند به آرزوی تسلط کامل بر جهان خود جامعه عمل بپوشاند، همانگونه که بسیار خوب از طریق پروژه قرن جدید آمریکایی بیان گردیده است. اگر لحظه ایی جنگ های دائمی را کنار بگذاریم، یکی از استراتژی های کلیدی به سوی تحقق این هدف، این باصطلاح آزمایش جهانی سازی بود، که بویژه در تجارت، اقتصاد و امور مالی اعمال شد، که البته همه با منافع آمریکا کنترل می شود ومیگردد.

با پیروزی در جنگ سرد بر رقیب سوسیالیستی خود، جهان از سیستم سرمایه داری به سوی سیستم سرمایه داری توربو شارژ(سوپر یا ابرسرمایه داری) به پیش رفت. شرکتهای بزرگ آمریکایی، مانند اپول و دیگر کورپورات های فناوری اطلاعات و ارتباطات (آی تی)، به لطف این مدل از اقتصاد جهانی، ثروت های بی حد و حسابی کسب کرده اند، که معادل مقدار پولی ست که کشورهای کوچک تولید کرده اند.

بانک ها و مؤسسات مالی آمریکا مانند وال استریت، به لطف ظهور فن آوری کامپیوتر، اتوماسیون(دستگاه های خودکار)، و فریب های حساب داری مانند مشتقات، تنها برای ارائه نمونه، بتدریج نفوذ قابل توجه خود را بر کشورها/ملت های خارجی افزایش دادند. بانک فدرال (آمریکا) سیاست هایی را بکار گرفت که از نقش دلار در اقتصاد جهانی شده سود برد (دلار ارز برتر ذخیره جهان است). این سیاست ها که در طول سال ها باعث همه نوع بحرانهای اقتصادی در سراسر جهان گردیده، کل سیستم اقتصادی را فریب داده، متشکل از طرحهایی ست مانند توانایی در چاپ پول به دلخواه، اجازه تهیه پول و سرمایه گذاری عظیم مالی در جنگ ها، و حتی کاهش نرخ بهره به٪۰ (صفر درصد)، تا نگذارند بانکها و شرکتهای بزرگ شکست بخورند- همه این ها برای برائت از ابتدایی ترین قوانین سرمایه داری ست. همه این ها بدین دلیل امکانپذیر شد که آمریکا پس از سال ۱۹۸۹ تنها ابرقدرت جهان بماند، و این به واشگتن اجازه داد تا قوانین بازی را به نفع خود بنویسد.

از زمان سقوط دیوار برلین، وال استریت، کورپورات های نفتی، نظامی، ارائه دهندگان مراقبت های بهداشتی، بیمه و صنایع کشاورزی به آرامی جایگزین دولتهای ملی شدند، و قادر گشتند که دستور کار و اولویت های خود را دیکته کنند. با ایجاد یورو و پیمان لیسبون که توسط کل کشورهای اتحادیه اروپا در سال ۲۰۰۷ امضاء شده است، شکل سیاسی جهانی شدن منجر به سلب مالکیت حاکمیت ملی در اروپا گشت.

جهانی سازی مفهوم کشورهای مستقل را که توسط شهروندان خود اداره میشد، مجبور کرده که روبنا و سازمانهای اداری و مدیریت کشور بین المللی گشته، و با رهبری آمریکا جایگزین گردد، و حتی شهروندان را از روند تصمیم گیری بیشتر دور سازد.اتحادیه اروپا، و بویژه کمیسیون اروپا (که نه منتخب، بلکه منصوب شده) منفور ست، نه فقط برای تصمیماتی که گرفته است، بلکه برای این مفهوم که یک دغلباز حتی بدون اینکه انتخاب شده باشد، تصمیمات مهمی می گیرد.

در واقع، با پایان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، نظم بین المللی از رابطه بین دولت ها که متشکل از شهروندان بود، به سوی رابطه بین روبناهای بین المللی (ناتو، سازمان ملل، صندوق بین المللی پول، سازمان تجارت جهانی، بانک جهانی، اتحادیه اروپا) و شهروندان، با سنگینی توازن قاطعانه قدرت به نفع گلوبالیست ها رفت، که بار اقتصادی را بر روی شانه مردم گذاشته است.

بنابراین، نظم بین المللی و جهانی سازی باید طبق منطق واشنگتن تفسیر شود، که همواره بدنبال راههای جدیدی برای تسلط بر جهان، حفظ نقش خود به عنوان ابرقدرت جهانی است.

برای این دلیل نیز مهم ست تا برخی تئوریهای ژئوپولیتیکی را درک کنیم که شالوده تصمیمات استراتژیک آمریکا برای دستیابی تسلط بر جهان ست. از طریق برخی از این مهمترین تئوری ها ست که واشنگتن در بیش از ۷۰ سال گذشته، برای تسلط کامل بر سیاره تلاش کرده است.

تسلط کامل بر جهان = تئوری مک کایندر + تئوری اسپایمن + تئوری ماهان

نقشه منطقه مرکزی و حیاتی (هارتلند)

اولین نظریه ژئوپولیتیکی، تئوری هارتلند/ منطقه مرکزی و حیاتی ست (۱)، که در سال ۱۹۰۴ توسط جغرافی دان انگلیسی سر هالفورد مک کایندر طرح ریزی شده است. اصل اساسی آن چنین ست:

«هارتلند و یا سرزمینهای مرکزی و حیاتی (به معنای واقعی کلمه: قلب زمین)، نامی ست که توسط سر هالفورد مک کایندر، جغرافی دان انگلیسی و نویسنده ایده آل های دمکراتیک و واقعیت به منطقه مرکزی قاره اوراسیا داده شد، که تقریباً مرتبط به روسیه و استانهای همجوار ست؛ تئوری سرزمینهای مرکزی و حیاتی در سال ۱۹۰۴ به انجمن جغرافیایی سلطنتی ارائه داده شد.

هارتلند توسط مک کایندر به عنوان منطقه محدود ست به غرب توسط ولگا، رودخانه یانگ تسه به شرق، از آرکتیک/قطب شمال به شمال و به جنوب از هیمالیای غربی. در آن زمان، این منطقه تقریباً بطور کامل توسط امپراتوری روسیه کنترل می شد.

برای مک کایندر، که تئوری او بر موقعیت جغرافیایی بین زمین و دریا بود، هارتلند/ سرزمینهای مرکزی و حیاتی دکمه قلب‘ تمدن زمین بود، چون که از نظر لجستیکی بوسیله هر فرمانروا و دریاسالاری غیرقابل دسترسی بود. از اینرو، این عبارت کل مفهوم ژئوپولیتیک مک کایندر را خلاصه می کند: «کسی که شرق اروپا را کنترل کند، بر هارتلند فرمانروایی میکند: کسی که هارتلند را کنترل کند، بر جزیره جهان فرمانروایی میکند: کسی که جزیره جهان را کنترل کند، بر جهان فرمانروایی میکند».

از لحاظ کشورها، هارتلند/ سرزمینهای مرکزی و حیاتی شامل روسیه، قزاقستان، افغانستان، مغولستان، کشورهای آسیای مرکزی، و بخشهایی از ایران، چین، بلاروس و اکراین می شد.

حومه ناحیه مرکزی (ریملند)

دومین تئوری ژئوپولیتیکی، یکی دیگر از ستاره های راهنمای مهم برای سیاست خارجی آمریکا در سال های ۱۹۳۰، توسط نیکولاس جی. اسپایمن آمریکایی توسعه داده شد، که دانشجوی جغرافیا، همچنین پژوهشگر تئوری مک کایندر بود. اسپایمن، به لطف پیشرفت فن آوری دریایی، به تعریف تئوری هارتلند (منطقه مرکزی و حیاتی)، تئوری ریملند (حومه ناحیه مرکزی) را اضافه نمود. ریملند (حومه ناحیه مرکزی)(۲) به چهار منطقه تقسیم شده است: اروپا، شمال آفریقا، خاورمیانه و آسیا.

«جزیره جهان به معنای منطقه اوراسیا ست، که از اروپای غربی تا شرق دور ست. اگر برای مک کایندر امپراتوری تزار به منزله منقطه مذکور بالا بود، برای اسپایمن، در عوض، تمرکز بر منطقه اطراف هارتلند ست، برای مثال: ریملند، که آنرا به عنوان یک نقطه بزرگ مهم برسمیت میشناسد. ریملند(حومه ناحیه مرکزی) توسط حضور کشورهای ثروتمند مشخص شده است، که از نظر اصول فنی پیشرفته هستند، دسترسی بسیار به منابع دارند، و به آسانی دسترسی به دریا دارند. وسعت اش در همان زمان باعث حمله توسط هر دو طرف از دریا و خشکی می شود. به عبارت دیگر این به معنای طبیعت دوگانه آن ست که به عنوان یک منطقه احتمالا واسط بین دو ابرقدرت جهانی عمل کند: آمریکا و روسیه. بزرگترین تهدید از نقطه نظر ژئوپولیتیک در اتحاد بین هارتلند و ریملند تحت یک قدرت نهفته است

ریملند اساساً شامل اروپا (از جمله اروپای شرقی)، ترکیه، خاورمیانه، کشورهای خلیج فارس، هند، پاکستان، جنوب شرقی آسیا (برونئی، کامبوج، لائوس، مالزی، میانمار، فیلیپین*، تایلند، ویتنام) و ژاپن است.

همانطوریکه از مشاهده نقشه میتوان دید، آمریکا از نظر طبیعی به هیچ کدام، نه ریملند و نه هارتلند نزدیک نیست. آنها هر دو(روسیه و آمریکا) در طرف دیگر دو اقیانوس ۶۰۰۰ مایلی قرار دارند. آمریکا بطور انکارناپذیری در این راه، تقریباً دربرابرحمله تأثرناپذیرست، با وفور منابع و متحدان قدرتمند در اروپا حفظ شده است. اینها همه ویژگیهایی هستند که در طول قرن بیستم بنفع ظهورابرقدرت آمریکا بوده اند.

اما تسلط بر جهان موضوع دیگری ست و، با توجه به موقعیت جغرافیایی آمریکا نسبت به هارتلند و ریملند، ابتدا نیاز به ظرفیت بزرگی جهت پروژه قدرت دارد. البته با دو اقیانوس در میان، این قدرت دریایی ست که قدرت از آن طریق، بویژه در اوایل بخشی از قرن گذشته منتقل شده بود.

ماهان و قدرت دریایی

سومین تئوری ژئوپولیتیکی، بر مبنای اهمیتی ست که به قدرت دریایی (یا نیروی دریایی) داده شده است (۳). در پایان سال ۱۸۰۰، این تئوری را دریاسالار آمریکایی، آلفرد تایر ماهان پیشنهاد و طراحی نمود.

«ماهان پیشگامسازمانهای بین المللی بود. او فرض کرد که از طریق یک اتحادیه بین آمریکا و بریتانیا، با توجه به اینکه دو قدرت دریایی هستند، آنها میتوانند متحد شده و دریاها را تسخیر و شریک شوند. کلید درک این ست که ’’قدرتهای دریایی در مخالفت با آنهایی که قاره ای/اقلیمی هستند، شریکند.‘‘ ماهان مفهوم دکترین دریایی را شرح میدهد، و آن سیاستی ست که کشورها/دولتها در عرصه دریایی و نظامی پیروی میکنند. برای اینکه کشوری یک دکترین دریایی داشته باشد، باید دارای یک نیروی دریایی قابل توجه داشته باشد، و همچنین البته دسترسی به دریا داشته باشد، قابلیت طرح ریزی مناسب، وسایل کافی، و اهداف استراتژیک داشته باشد تا محافظت شود (مانند حوزه های امنیتی که در معرض خطرند)».

همانطوریکه هرکسی به سادگی درک میکند، این سه اصول برای کنترل تمام جهان ضروری و بسیار مهم هستند. بنابر تکیه بر برتری دریایی تئوری ماهان، تسلط بر منطقه مرکزی و حیاتی (هارتلند) به لطف کنترل ریملند (حومه ناحیه مرکزی) ممکن ست، و به منظور فتح ریملند (حومه ناحیه مرکزی)، لازم ست تا مسیرهای کشتی رانی وحمل و نقل دریایی کنترل شود و بر دریاها تسلط داشت.

در این مفهوم، دریاها و اقیانوس هایی که از اهمیت جغرافیایی زیادی برخوردارند، آنهایی هستند که ریملند (حومه ناحیه مرکزی) را محاصره کنند: دریاهای جنوب و شرق چین، دریای فیلیپین، خلیج تایلند، دریای سلبیس (اندونزی و فیلیپین)، دریای جاوه، دریای آندامان، اقیانوس هند، دریای عرب (بحرالعرب در شمال اقیانوس هند، که در شمال توسط پاکستان و ایران، در غرب توسط شمال شرقی سومالی و در شبه جزیره عربی و شرق توسط هند احاطه شده)، خلیج عدن، دریای سرخ، و در نهایت دریای مدیترانه.

به ویژه، تنگه هایی مانند مالاکا، بین اندونزی و مالزی، یا کانال سوئز، به خاطر نقش خود به عنوان مسیر ترانزیت و اتصال بین تمام دریاهای مجاور در باصطلاح ریملند(حومه ناحیه مرکزی)، از اهمیت استراتژیک برخوردارند.

شمه ای از تاریخ. مسیر تسلط بر جهان

این آلمان هیتلری در طول جنگ جهانی دوم بود که تلاش کرد تا تئوری ژئوپولیتیک توصیف شده مک کایندر را به مرحله اجرا بگذارد، و مدیریت هارتلند بدست بگیرد، اما درنهایت با پیروزی ارتش سرخ که نازی ها را دفع و نابود کرد، به هیج جا نرسید.

پس از پایان جنگ جهانی دوم، آمریکا اتحاد جماهیر شوروی را با هدف تسخیر منطقه مرکزی و حیاتی (هارتلند) و بدان وسیله تسلط بر جهان در تیررس خود قرار داد. متناوباً، طرح ب (نقشه دوم)، جهت جلوگیری از دیگر کشورها برای پیوستن با یکدیگر برای تسلط بر منطقه مرکزی و حیاتی (هارتلند) بود. این درگیری تاریخی بین آمریکا و ایران و بین روسیه و چین را، سه تا از مهمترین کشورهایی شرح می دهد، که منطقه مرکزی و حیاتی (هارتلند) را تشکیل می دهند.

روسیه، از دوران تزاری و در سراسر دوره شوروی تا به امروز، با توجه به موقعیت جغرافیایی خود در منطقه مرکزی و حیاتی (هارتلند)، همواره در تیررس آمریکا بوده است.

ایران نیز به منزله قطعه ارزشمندی از «منطقه مرکزی و حیاتی جهان» ست، که به حسن نیت پادشاهی پهلوی به آنگلو – آمریکایی ها هدیه شد، تا طرح آمریکایی برای تسخیر قلب زمین اجرا شود. تنها پس از انقلاب ۱۹۷۹ بود، که پادشاهی پهلوی را برکنار کرد و یک جمهوری اسلامی نصب کرد، و تهران برای واشنگتن به دشمنی تبدیل شد.

دلیلی که چرا به افغانستان حمله شد و اکراین بی ثبات گشته، و چرا رهبری بلاروس به اندازه نوع روسی آن مورد تنفر ست، نیز همانست، یعنی، موقعیت جغرافیایی این کشورها در ترکیب هارتلند (منطقه مرکزی و حیاتی)، آمریکا را مجبور میکند تا آنها را به عنوان بخشی از استراتژی بزرگ خود جهت تسلط بر جهان از طریق کنترل هارتلند (منطقه مرکزی و حیاتی) تسخیر کند.

جمهوری خلق چین، بخش دیگری از تئوری هارتلند (منطقه مرکزی و حیاتی) را تشکیل میدهد، که در طول جنگ سرد به لطف سیاست کسینجر محور بزرگ آسیا به منظور مبارزه با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و جلوگیری از احتمال تولد اتحادی بین تهران، مسکو و پکن بود، تا بر هارتلند (منطقه مرکزی و حیاتی)، بویژه در اواخر سالهای۱۹۸۰ مسلط شود. آمریکا، به جای حمله مستقیم به چین، آنرا علیه شوروی استفاده کرد. هدف اصلی واشگتن، و همچنین گسترش نفوذ او در همه جا، جهت جلوگیری از هر نوع اتحادی بود که میتوانست هارتلند (منطقه مرکزی و حیاتی) را کنترل کند، بویژه، پیشگیری از هر اتحاد یا تفاهمی بین مسکو و پکن بود، اما این را خیلی خوب در تجزیه و تحلیل سوم خود، و این که چگونه اتحاد مجدد اوراسیا امپراتوری جهانی آمریکایی را تکذیب کرد، شرح میدهم.

کنترل یک کشور/ ملت

از نظر تاریخی، زمانی کنترل یک کشور/ ملت از طریق قدرت نظامی صورت میگیرد که به انواع تحمیل ها اجازه میدهد. همچنین، فرهنگ بخشی از روند تسخیر یک کشور/ ملت ست. امروز، بغیر از قدرت نظامی، بطور عمده این قدرت اقتصادی ست که حاکمیت یک ملت/کشور را تعیین میکند. در این جهان مدرن، بویژه در سه دهه گذشته، اگر شما اقتصاد یک کشور/ملت را کنترل کرده باشید، شما حاکمان آن ملت را کنترل کرده اید. دلار و تدابیر نئولیبرال مانند جهانی سازی بطور عمده دو تا از قدرتمندترین ومتجاوز ترین ابزارهای اعمال آمریکایی علیه مخالفان ژئوپولیتیکی ست. کاربرد نیروی نظامی دیگر تنها وسیله فتح و اشغال یک کشور نیست. الزام به استفاده از یک ارز خارجی برای تجارت یا محدود کردن تجهزات نظامی از یک منبع واحد، و ممانعت کردن از تصمیمات استراتژیک در بخش انرژی، راه هایی هستند که نخبگان گلوبالیست قادرند تا بر یک کشور خارجی مسلط شوند، و سیاستهایش را کنترل کنند. اتحادیه اروپا و کشورهای عضو ناتو، نمونه های خوبی از نشان دادن آنچیزی ست که به استقلال مصنوعی ملت/کشورها شباهت دارد، بدین دلیل که آنها بطور کامل از گزینه های استراتژیک ذکر شده محرومند. واشنگتن تصمیم میگیرد و دست نشاندگان اطاعت میکنند.

همواره این امکان وجود ندارد که از قدرت نظامی مانند خاورمیانه، یا از انقلاب رنگی مانند اکراین استفاده نمود. کشور های بزرگی مانند روسیه، هند، چین و ایران تقریباً غیرممکن ست که از نظر نظامی کنترل شوند، تنها گزینه موجود تنبیه مالی ست. در این مورد، تنها نقش بانک های مرکزی و روند دلار زدایی، هسته استراتژیک این کشورها به عنوان راهی برای حفظ حاکمیت کامل آنها ست. در رفتن به این مسیر، آنها ضربه چشمگیری به آرزوهای آمریکا برای امپراتوری جهان شدن وارد میسازند.

مقاله بعدی بر روش تلاش آمریکا در پیاده ساختن این استراتژی ها، و چگونگی تغییر یافتگی این استراتژی ها در بیش از هفتاد سال گذشته، بویژه در طول دو دهه گذشته متمرکز خواهد شد.

درباره نویسنده:

فدریکو پی‌یراسینی نویسنده ای مستقل ست که متخصص در امور بین المللی، درگیری/جنگ ها، سیاست ها، و استراتژی ها است.

 

منابع:

(۱)

https://en.wikipedia.org/wiki/The_Geographical_Pivot_of_History

(۲)-

https://en.wikipedia.org/wiki/Rimland

(۳)-

https://en.wikipedia.org/wiki/The_Influence_of_Sea_Power_upon_History

برگردانده شده از:

Geopolitics, Globalization and World Order, By Federicio Pieraccini

http://www.strategic-culture.org/news/2016/12/19/geopolitics-globalization-and-world-order.html

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: