All posts tagged: مسعود دلیجانی

نخبه های حقیر – مسعود دلیجانی

نخبه های حقیر از قِبَل کودکان کار سیمای مردمی را از دلسوزی های بی مایه آکنده می کنند. دلسوزی هایی بیهوده که با ریزش چند قطره اشک از گوشهٔ چشم هایی به غایت صمیمی به خاموشی می گراید. قطرات اشکی که با آن چشمان توده را نمناک می کنند تا میل مبارزه را تا حد دلسوزی مضحک کاهش دهند، و جیب گشاد خود را از واریز پول های یا مُفت آکنده تر کنند. هیهات! که این نخبگان حقیر از چه منیّت گل آلودی بهره می برند تا سفره را برای غارت کنندگان خلق پهن تر کنند. تا آنان درو گر خوشه های طلا باشند و اینان خوشه چین ته مانده های آنان. نخبه های حقیری که تنها دم تکان دادن را می آموزند تا سگ رامی شوند. سگ رامی که باید فاصله ای بس بعید را تا گرگ هاری شدن بپیماید. مسعود دلیجانی تارنمای شاعر

در بنِ بالندگی – مسعود دلیجانی

در زیر سایه سار اندیشه ای گام می زنیم که از درون وسعت گستردهٔ خنده غمی را می نمایاند ـ جانفرسا! تا آن را از چهره ها بزداید، چونان زندگی که مرگ را. اندیشه ای مدون و رو به فراز که از بطن کاری به وسعت تاریخ می جوشد و بر فراز سرمان موج می زند. اندیشه ای آبستن بارش که بی گمان در پناه برقی که از دستان کار می جهد فرو خواهد بارید و تمام تار و پود زیستن را تا بن دستان کار آبیاری خواهد کرد. و هرگز سیلی نخواهد شد که خوب و بد زمانه را به یکباره با خود بشوید و ببرد. رودی خواهد شد ـ رونده! که تمامی آلودگی ها را می شوید و رویش را جاودانه می کند. ٭٭٭ بی گمان، در دل ایستایی جا خوش کردن پرنده ای را می ماند پای در گِل، که طیران نتواند. و قلمی را می ماند، که سکونش بی نقشی است. نوسان قلم بر پرده، طرحی نو می طلبد. طرحی برای پریدن و فراتر رفتن از بند جاذبه. آه، چقدر اندیشه …

مهر ورزان – مسعود دلیجانی

مهر ورزان دست در دستت نهم بی ذره ای بالا و پست چشم در چشمم بدوزی بی فرود و بی فراز لب گذارم بر لبانت، گیسویت افشان کنم در روانم غرقه گردی، مهر ورزی پر گداز نی فرود و نی فراز و با نیاز و پر ز راز غوطه ور گردم به نازت پر ز مهر و پر نیاز عشق را فرمان دهم در جانمان رقصان شود شور را فرمان دهی بر ما وزد بربط نواز از میان مرز تن ها، در روان هم شویم در میان بحر آرامش روان گردیم باز از میان موج مستی با دو چشم نیمه باز در نگاهت خیره گردم عشق ورزم چاره ساز از دل این مهر «پویا»، خیره شو برچشم یار  تا که از برق نگاهش شور ریزد سیمِ ساز                                         مسعود دلیجانی

جهان وارونه – مسعود دلیجانی

جهان وارونه بقیه اشعار و تارنمای شاعر در اینجا شبنم های ترد اشرافی با تمام زیبایی شان که بر سطح می لغزد در آرامش خیال خویش جهان را حقیر و باژگونه باز می تابانند. اما دستان پر تحرک دریا از انعکاس وارونه جهان سر باز می زند چرا که شبنم های کم ژرف دل خوش کرده اند به تحسین های دروغینِ مشتی سطحی نگر که جهان را باژگونه می پسندند و از آنروست که از دنیایی ملموس و محسوس تنها باد هوا را درو می کنند تا در آرامش خیالی بیهوده، ذهنیت کم تحرک خویش را از تغییر و تحولی ناگزیر برهانند. و اندام زخمی و تیپا خورده حقیقت را در پای آن قربانی کنند.  اما دریا از آنرو که جسد نمی پذیرد امواجش را به خدمت می گیرد تا تصویر جهان وارونه را از جلوه فروشی بیندازد چرا که دریا مُبَلغ جهان وارونه نتواند بود. دریا دیگر گونه جهانی را می طلبد تا جهانی لرزان و باژگونه بر رأس را بر روی قاعده بنشاند. از آنروست که حتی دمی از پای نمی نشیند.  آیا نه هنگام، تا از عمق …

بهار – ارشد نظری – مسعود دلیجانی

مترجم: فریده عظیمی گلزاری باهار چوخداندیر، یولونی گوزلورم گلنده بئله گل قیشا اوخشاما گلیرسن یاشیلی محبتلی گل ظالیمه اییلمیش باشا اوخشاما من سنین آدیندان سئودا اومورام دویغوسوز، دیل بیلمزداشا اوخشاما اوره ک پنجرمدن باخیرام سنه امودسوز گوزلر ده یاشا اوخشاما چیچکلر گوزللیک خبرین وئریب کور گوزون اوستو نده قاشا اوخشاما سنی آند وئریرم گؤی قورشاغینا قانادی قیریلمیش قوشا اوخشاما چوخدانیدی یولونو گؤزلورم با هار  گلنده بئله گل قیشا اوخشاما شاعر: ارشد نظری بهار  بس زمانی چشم من بر در، بیایی ای بهار گر بیایی چون زمستان، به٘ نیایی ای بهار گر بیایی سبز باش و با محبت، پر ز شور  سر خمان در پیش ظالم؟ به٘ نیایی ای بهار من ز نامت عشق را هر لحظه در سر جُسته ام صخره وش، بی آرزو؟ هرگز نیایی ای بهار خیره ام بر روی ماهت از درون قلب خود همچو یأسی مانده بر اشکی، نیایی ای بهار موج زیبایی فرا روید ز گلبرگان نو همچو اَبرو بر رخ کوری؟ نیایی ای بهار من ترا قسم دهم بر قوس آن رنگین کمان همچو مرغی پر شکسته، به نیایی ای بهار چشم …

سرو بی ثمر – مسعود دلیجانی

سرو بی ثمر چگونه بی ثمر توان بود آیا؟ وقتی که سروِ بی ثمر را بیهوده شاه درختان نامیده اند. اصل با بر و باری است که حاصل می گردد، دمبدم و مضاعف. نه بی ثمری ئی که تنها بیهودگی را رهاورد خویش پندارد. شاید به همین دلیل است که ما خویش را نوکر توده می نامیم چرا که از درخت وجودشان میوه ها می روید و دشمنیم با آنانی که با تمام پز عالی، بی ثمرند. بیهود سرو بی ثمر را ایستاده نامیده اند. وقتی که با بر و بار٘ در ختان، افتاده اند و شرم بر چهره هایشان نشان از بر و باری دارد ـ فزاینده! سرو را باید از حکمرانی بیندازیم و با بر وبار٘ درختان را تاج سر آدمیت کنیم. چرا که اصل با بر و بار دادگی است نه بی ثمری.                                     مسعود دلیجانی تارنمای شاعر

 یادواره – مسعود دلیجانی

 یادواره به محمد رضا لطفی   روحی لطیف در اندیشه ای به نظم، متبلور در انگشتانی  به نرمی آفتاب. نوازان بر سیم هایی چون نوسان انواری لغزنده بر امواجی خزنده. با طنینی آهنگین و موزون در اصواتی پیچان در پایکوبی رقصنده ای دست افشان، که با سر انگشتان شوق تنها نوسانات رو به اوج انقلاب را از میان صدها صدای ناهنجار  می نواخت.  و شادی بزرگ هنوز نیامده  برگرفته از آمالی نشسته در اندیشهٔ کار در تار و پود کاسه تارش می چرخید  و به برون سریز می کرد.  در دستان مردی که تنها به دستان در بند کار می اندیشید  و راه راهی اش.                                                                                                                                                 …

اشتیاق رزم – مسعود دلیجانی

اشتیاق رزم به کارگران نیشکر هفت تپه در اندرون خویش به رقص آمده ایم: ـ رقصی چنین، میانهٔ میدان! لیک نه در درونِ فردی خویش که در درون پیکره ای شکل گرفته از تار و پود کار که یک اندامواره را می سازد به سان تندیسی جان گرفته از پولاد و با دستانی در هم گره شده اعتصاب را پیش می بریم با رفاقتی که کارفرما سراپا با آن بیگانه است چرا که آنان از فرازی بیهوده، به عبث،عشق ناموزونِ فرودستان به خویش را می طلبند وما از فرازی سرشته در حق رفاقت جاندار خویش را به یکدیگر. در درون خویش به رقص آمده ایم. رقصی نه در قصری بر پا شده از خونی سرخ فام، که در میانهٔ میدان. و تا انتها حقوق پایمال شده خویش را می طلبیم. بی هیچ احساس افسردگی در کلام و بی هیچ خستگی در نگاهمان. مسعود دلیجانی  

مسعود دلیجانی – خطایی ناگزیر – به محمود دولت آبادی

خطایی ناگزیر به محمود دولت آبادی قدم به ره نهاده نشسته بر سر سفره افطار. آنجا که مردی عبا بر دوش بی هیچ مکثی، خون کارگران را در شیشه می خواهد. با التهابی مثبت بر چهره ات از هجوم حقیقی غولان منفعت که دست برتر سرمایه را سند چپاول خویش کرده اند و نام آنچه را که به خطر افکنده اند، جز منافع ملی نمی تواند باشد. و دلنگرانی، دلنگران تمامی قهرمانانی که پرورده ای حتی اگر عمرشان بر لب بام تاریخ بوده و دلیرانه در مه آلودگی تاریخ محو گشته اند اما هیچ اثر گهر باری بر جای ننهاده اند – جز رشادتی بی حاصل! از ستارِ ره گم کرده سخن می گویم ستاری که توده را در خدمت گل محمد می خواست گل محمدی که یاغیگری را از گذشتگانی به ارث برده بود، – رو به زوال! و طرح عدالت در ذهنش، محصور در بند زمانه ای بود که هیچ عدالتی را بر نمی تافت. قدم براه نهاده ای آگاهانه تر، دلسوزتر و رفیق تر از تمامی مدعیان با توده حتی اگر گام …

ندانستم

            شاعر: میرزا معجز شبستری از دیار آذربایجان (۱۲۵۲ ـ ۱۳۱۳)             مترجم: تارنمای دایره المعارف روشنگری             نظم پرداز: مسعود دلیجانی ندانستم      ببخشاید مرا ملت، که معبد را      اگر میخانه نامیدم، خطا کردم      که سر٘ خونین٘ به سنگِ سخت٘، عاقل را      اگر دیوانهٔ دیوانه نامیدم، خطا کردم        چه دانستم که کلاغان خوش آوازند!      و باید گفت: ـ شهبازان، نه شهبازند!      دل افسرده، کلافه، یاوه سر دادم      اگر شهباز را شهباز نامیدم، خطا کردم        شبی شخصی به خواب ناز می بیند      که از حوری لبانش، بوسه می چیند      من اما سر خوش از باده، حقیقت را      اگر افسانهٔ افسانه نامیدم، خطا کردم        «سخن از ریش و از شارب، رها سازید      رها غیبت، ز دندان طلا سازید      و علم و فن، نیاز عصر و دوران را     …