All posts tagged: محمود درویش

« پل » از محمود درویش

1 « پل » * از محمود درویش گفتند : پیاده .. یا با دست وپای ، خزیده ، به وطن بازمی گردیم . صخره ی بزرگِ روبه روشان ، کوچک وکوچک تر می نمود .. وشب راهنما ی شان . نمی دانستند راه به مقصد ، خون ست و دام و هلاکت . همه ی کاروان ها ، پیش ازآنان ، دررودخانه غرق شده اند .. ورودخانه خیره شده به ، تن هایِ تکه پاره یِ بازگشت کنندگان ، درروسویِ کرانه اش . بازگشتی ها ، اکنون ، سه تن بودند : پیرمردی بادخترش ویک رزمنده ی قدیمی . کنارپل ایستاده .. درانتظا رِاجازه ی عبور . پل درخواب ست ..وشب پوشش آن سه . [ پیرمرد می گوید : لحظه ای دیگر به خانه می رسیم . درآن جا آبی برای نوشیدن خواهد بود ؟ کلید خانه را که لمس کرد، با خیا لی آسوده زیرلب آیاتی از قرآن خواند . ] و شادمانه گفت : چه خانه هایی که آن جا درانتظارجوانان ست ! دختر گفت : پدر ، خانه ها ، …

  « آن جا عروسی برپا ست » – محمود درویش

   « آن جا عروسی برپا ست » *                 محمود درویش           آن جا ، دومنزل دورترازما ، جشن عروسی برپا ست . درها را بازگذارید ، واین تنها شادی را ازما نگیرید . گلی که پژمرد ، بهاررا حس نمی کند ، وگریه سرمی دهد . بلبلِ بیما ر، اگرنغمه سرنمی دهد ، قناری سهم اورا به جا ی می اورد . واگرستاره ای فروافتد ، آسمان را آسیبی نمی رسد .   آن جا ، جشن عروسی ست . پس ، درها را باز گذارید ، تا هوای عطرآگین زنجبیل وهلو وارد شود . [می گرید ومی خندد ، چون آب ..  آب را مجروحی نیست .. ونه شب را اثری ازخون جاری ] می گویند : عشق ، قوی ست ، هم چون مرگ ! می گویم ، اما : میل به زندگی ، قوی ترازعشق ست ومرگ . پس ، همان به که ، به مراسمِ تشییع جنازه مان نیا ندشیم .. ودرجشن آوازخوانی وشادی همسایه مان شرکت کنیم . زندگی حقیقتی ست .. وامری بدیهی ، هم چون گرد …

« خطابه ی صلح » – محمود درو یش

« خطابه ی صلح » * وأما آنان که برای دفاع از خاطرات وآرمان هایشان برخاستند ، گناه وثواب شان با خدای شان .. حرام شان ، حلال .. وحلال شان ، حرام باد . *** ..وتو ای ملت ، ای سرور معجزات .. می خواهم که تو را پیش به سوی تمدن امروزین ! سکوت کنید  .. وگوش فرا دهید ، تا صدای گام های مان را ، برزمین بشنویم . حاصل این عقب نشینی چه بوده ؟ سه جنگ .. در برابر اندکی زمین .. پنجاه هزارشهید .. در برابر اندکی نان .. ونادیده گرفتن خواست ملتی ، که زندگی را دوست دارد .. واندکی رقص را ، نیز . پس ، آیا ، می توان گامی به پیش برداشت ،  – هرچند ناچیز ؟ وآیا صلح ، تنها راه حل نیست ؟ پس ، زنده باد صلح . آن گاه که دشمن به جنگ روی می آورد ، من به صلح روی می آورم . وقتی که عقب نشینی می کند ، من به غرب روی می آورم . در پی صلح …

«زیباترین عشق» – محمود درویش  – حسن عزیزی

   « زیباترین عشق » * از : محمود درویش   چون سبزه ای روئیده ازلابلای سنگ ، دو بیگانه بودیم که به هم رسید یم . آسمان بهاری ، پر ستاره بود . و من شاه بیتِ عاشقانه ای ، دروصف چشمانت سرودم .. وبه آوازخواندم . چشمانت می داند ، که چه انتظاری کشیدم .. – چون پرنده ای درانتظار تابستان ؟ وبه خواب رفتم .. چون خواب یک مهاجر . چشمی به خواب می رود ، تا چشمی بیداربماند ، – زمانی دراز.. و بگرید برای خواهرش . دودلداریم تا آن گاه که ماه بخسبد . و می دانیم که هم آغوشی و بوسه .. خوراک شب های عشق بازی است . و بامداد ، ندا می دهد که روز نوی آغاز شده .. تا به راه مان ادامه دهیم . دو دوستیم ما، پس نزد یک من آی… دست دردست تا ترانه ها ونان بسازیم . زچه پرسیم ازره ، به کجا می بری ما را ؟ همین بس که تا أبد ، همراه باشیم . بیا تا ترانه های اندوهِ …

« سراینده ی خون » – محمود درویش

  « سراینده ی خون » *                      محمود درویش              15.03.2018 ترجمه ی آزاد : حسن عزیزی   سراینده ی تو بر درخت زیتون ،                   پنجاه تار داشت … واسیر باد بود … وبرده ی باران . خواب نداشت و به شب زنده داری خوش بود . شکوفه ی گل شراره ای شد … وجنگل در چشمانش ، میلاد سحر . هرگاه نسیمی برپنجاه تارش می وزید ، او می گریست . *   *   * آه ! ای پنجاه تارخونین ، چگونه برکه ی خون درختی شد… و ستاره ای ؟ مرده همان قا تل است … ای گیتار من ، وسراینده ات پیروز . بگشای درها را ، ای روستای من … تا ازچهار سویت نسیمی وزد ، و پنجاه زخمی ات بدرخشند . *   *   * کّفرُ قاسم**… روستایی که در رؤیای گندم است … وگل بنفشه … وعروسی کبوتران . درو کردند آنان را …به یک باره … درو کردند… وکشتند  آنان را . آه ! ای سنبل گندم ، که بر بستر کشتزار آرمیده ای وسراینده ات گوید : کا ش ، …

« مبارزه » – محمود درویش

« مبارزه » محمود درویش ترجمه ی آزاد: حسن عزیزی دستبند به دستانم زدند خاک بردهانم پاشیدند دفترهای شعرم را ضبط کردند و قوطی سیگارم را نیز شعر خون قلب ست .. نمکِ نان .. و اشکِ چشم در بازداشتگاه در حمام در طویله زیرتازیانه و با خشونت زنجیرها شعر را خواهم گفت . با ناخن نوشته می شود با دشنه ونیز در پس کاسه ی چشم نقش می شود دو باره باز شعر . هزاران گنجشک بنشسته بر شاخه های قلب من سرود رزمنده را سر می دهند . ————————————– – با سپاس از همکاری دوست دیرینم منوچهر رادین ، برای ویرایش این ترجمه .