All posts tagged: علی سالکی

دلاور

دلاور، زمانی ست دلاور، شهابی ست دلاور چو بهنام و محمود و عثمان! دلاور، بُداغی ست دلاور نویدِ خروشانِ فرداست! دلاور سرودی به امواجِ هر رود ذلاور خروشان شود متحد، سرخ! دلاور چو رخشان دلاور چکادش به خون در شکنجه! دلاور ندایش به چخماق و آتش دلاور به بن بستهای زمانه شود چیره بر یأس، به امیدهایش کُند فکرِ تازه! دهد مُژده بر اتحادِ رفیقان؛ کنون یأس را از خودت این چنین ران! کنون یأس را از خودت این چنین ران! کنون یأس را از خودت این چنین ران… «علی سالکی»

پرده ها را درکشید!

پرده ها را درکشید! روزها شب را نمایش می دهند!   شب ها در نفی خویش، هیچ اند! استخوان و آفتابی هیچ!   آسمان در رنگ ماه، مجهول! ماه از نور می تابد خودش مغفول!   این زمان روزست اینجا وُ در آنجا شب! که کُرات اند که می چرخند بگیرند رنگ روزِ خویش درشب که در آن کسوتِ خورشید باشد تو آن هستی چراغی آسمان هایی که برق از خود ندارد سیمِ ربط ات به آن امید سازد جاریِ شاد چراغانی چراغانی چراغان!   پهنه ور دریای خورشیدی از سیاهی می شود پیدا آتش است آنجا می گدازد فواره فواره مُذاب، از خشمِ این دنیا چه خشم آگین؟! آفتابی ست محبت خیز که در نظمِ مرتب تابیده بر دیگر رفیقان!   خورشید می تابد زحل آن است که می داند زمین آن است که می خواهد عطارد، زهره و کیوان و بهرام هماناند خورشیدِ عظیمی را رفیقان! چرا او یک ؟ چرا تنهاست؟ چرا کارش به تابش، زحمت اش پیداست؟ چرا اینجا رفیقانش به دوری، چرخشِ دوار می گیرند؟! ولی آن دم که می …

«خونِ خُشک»

«خونِ خُشک» برای اولین دیدار از خاکِ آشنا به جَبین وُ به سرم های چه جاری خون است به تنم لرزه شود، زور بدین جا جور است! این شب ست، رنگِ سحر می نشود تا که شب̊ از بدِ من، بد نشود! این شبِ بد کُنشِ سگ رفتار شنوا زوزه ی گرگی ست به گوشم رهوار بغضِ من می ترکد، صبح̊ چرا ناجور است؟! چشمِ من در خون است، راه چرا ناهموار؟! روز و شب تف به دهن، هارﹾ چونانی کف دار! این من وُ عقده ی خود، بسته به دوشم زنجیر آخر امروز، نقاهتگه آهی ست به بهبود شوم من، لبریز! فاجعه، در جگرم، سخت افتاد خاطره از تنِ من، سنگ بساخت پیکرم سنگ وُ دلم خاک شده است خاوران در بغلم پهن و به جان پاک شده است! می زند در من صدا خاوران، ای خاوران! آمدم عقده به زنجیر گشایم، آهم آمدم هان که ببینم راهم آمدم پیکرِ خود، قبرِ شمایان باشم همه تلقین به لبم، شعرِ شمایان باشد می گدازم در نوا خاوران، ای خاوران! من شدم پای سفر و درآن …

قمه کش ها و نظامِ موافق شان

  مگر کارگرِ شهید علی چراغی با پنجه بوکس های شهرداری تهران، پیشِ پای پسرش در خونِ خود نغلتیده است؟! قضات برای جاری شدن عدل در قبالِ او شورای استیفایِ حقِ خونِ پامال شده اش را به راه انداختند؟! قاضی مستقیمِ پرونده ی مرگ او کیست؟! معلوم باشد یا نباشد، می توان حدس زد که مثل همان قاضیِ گرگ صفتی است که برای کارگران اعتصابی معدن چادرملوی اردکان حکم شلاق بریده است. اعتصاب کارخانه ای تنها یا شکایت های فردیِ تیره روزانِ طبقه کارگر راه به کجا می برد؟! شاید یکی از کارهاش این است که دیگِ کثافت و گُه و خونابه ی امروز را به هم می زند، می چرخاند و به هم می زند، بخار گندی از آن پا می شود تا رایحه ی تهوع آوری از عدل و حقی که برای محرومان چیده اند در فضا محاط شود. وضع آنقدر گندیده و خراب است که اگر کارگری به هر دلیلی بخواهد مدتی را از حقِ بیمه بیکاری اش بهره مند شود، آنقدر او را سر می دوانند که تصور گرفتنِ بیمه بیکاری …

«امر اجتماعی کردن تولید و آینده ی توافقات ایرانی ـ آمریکایی»

  ما باید توانایی نیروهای کارگری که هواخواه انقلاب اجتماعی هستند را در نظر بگیریم. اگر هزاران کارخانه و موسسه تولیدی و خدماتی وجود دارد باید هزاران تشکیلات و محفل و فرقه کارگری به وجود آید تا نیروی تشکیلاتی کارگران بتواند از این اوضاع فرمایشی تولید که هر روز نسبت به گذشته خود قوانین جهادی ـ ریاضتی سختگیرانه تری را نسخه پیچی می‌کند با صلابت و نفوذ نیروهای خود در جامعه گذر کند. وقتی توافق هسته ای از نظر رئیس ایالات متحده توافق تاریخی نام نهاده می‌شود نباید این تاریخی بودن را به نام سعادت و غرور ملی یا انسانی ایرانیان به طور عام تلقی کنیم. ابراهیم یزدی یکی از اولین لاس زن‌های جمهوری اسلامی با سینه‌ای چاک و با پوزبندی رنگین به دهها واژه‌ی خوشبینانه تمام ارکان نظام در ایران را با تمام ارکان نظام سرمایه در آمریکا یکی می‌کند و حرکت هر دو حاکمیت را در انجام مذاکرات مشابه هم می داند. جواد ظریف را آمریکادیده، زبان فهم و رسوم شناس آمریکایی و درس خوانده آمریکا می‌نامد که به راحتی راه حاکمیت ایران …

حرفِ موثر، خوابِ خوش

حرفِ موثر، خوابِ خوش فرو خوردند سالهایی کسانی صد اندر صد به بغضِ ممتد وُ خواریِ مفرط، گلو مرداب گشته صدا از یاد رفته! خُناقی*، خُناقی خُناقیان در کوچه ها خُناقیان در خنده ها خُناقیان در غَرقه ای خُناقیان در بُرقعی خُناقیان آتش به جان اما نمی گیرند زبان در هر کلام صُم̊ بر صدا، بُکم̊ از نوا. اَلا کِی؟ پس کجا؟ در خروشی از نوا دلبرنما، کنکاش خواه دریا و دریاها شود؛ حرفِ موثر هرسخن جاری به رودی ملتهب؛ راهِ گلو، صوتِ زبان گیرد دلِ خُناقیان! گیرد دلِ خُناقیان، دلبر شود، دلتنگ̊ نه گیرد دلِ خُناقیان کنکاشِ هر صوت از زبان! ■ تمرینِ حرفِ درد، تفسیرِ هر نبرد خسته مشو، بگوی! ••• از گفتن وُ شنفتن دستی به خاک بردن بیرون کشیدنِ تن از گورِ روزگار است! خسته مشو، بگوی! از دردِ ناخوشی ت، باشم که در خبر حتی اگر سخن حتی اگر که درد تکراری̊ بی رمق! ■ دیروز، در خانه ی من، از کسی پرسیدم از کسی که خنده ش، دیر به دیر می زد سر و چنان بود سخن، بر نمی …

شاید این دنیا

شاید این دنیا ز هر سلول برزخی پیری، جوانی، کودکی در حال مرگ در محشری از خوفِ آتش، مویه ای بر هر سه قِسمِ شومِ خود تقسیم کرده ست کردگار پاره و لخت وُ مثله است آینده ی این مردمان آینده گردند برزخی! آینده گردند در بهشت! آینده گردند دوزخی! حاشا جدایی، افتراق شاید ولی حتمی بُود این عاقبت، بی انتخاب! برخیز ای برزخ نشین! باید شوی بر امرِ ما حاشا اجابتﹾ بندگان حاشا جدایی، افتراق □ آه از نهاد، ناله از تضرع، غم از تعزیه خون از رکابِ اسب خِشتی حال و قدیم گذشته و آتیه رنج در سادگی، حماقت در ترس خواب دیدم پدر را موهوم و اشباحی خواب دیدم شاید هر شب مذهب را تکراریِ قرن به قرن ساده و زهرناک و حُمق آمیز! باید جهانِ دیگری باشد پس جیغ نزن، صدا در عرش می پیچد! باید جهان دیگری باشد دهان به سوتِ جیرجیرکی مگشا چرا که آن جهان طویله نیست بارگاه افراشته ی کبریایی ست! و شاید این دنیا هم، دنیا باشد! نه دارِ گذر، نه دهرِ فنا شاید زندگی وهم …

«نغمه ی من»

«نغمه ی من» از کوتهی ماست که دیوار بلند است! از قامتِ سبزِ همقطارانم از شمایلِ کبودِ هر یار باد که می پرد بر راه خورشید نیز می شرمد از آفتابِ خویش گاه به گاه. از کوتهی ماست و الا هر روز سلسله جبال دردند آنان و دره های عمیقِ گمشدگی ست، در نگاهشان! ما کوتاهی کرده ایم در این زمان که همچو کوران می رویم کورانیم؛ دست وصورت به دیوار کِشنده می رویم! بیرقمان ز دست انداخته ایم در این زمان که همچو افلیجان می رویم افلیجانیم؛ و الا هر روز آنان زخم است که می پوشند و در هر شامِ خستگی به تعویضِ یک مرهم می کوشند ودر هر مرهم نامرهمی ست که تازه زخمی از جنسِ گمشدن و ربوده شدن و سقوط و از جنسِ سرقت و ثروت می زند. و ثروت ها در چه سرقت هاست! و مقتولین با کلاهی ایمنی و مسقوطین با چشمِ مبهوتی و مفقودین چنان غیب می شوند که بر گورشان بنویسند: شهیدِ مشهدِ رهاییِ زحمتکشان شدند! پیش خواهی رفت و آنان عقب دارانِ انقلابند عقب داران …

«قدمت خُرد شود!»

«قدمت خُرد شود!» برده گان را زندگی زنجیریان را زندگی در آنِ خود زین دامِ تو ترسی ندارد مرگ هم تا بر مزارِ خود گُلی روید به طغیان در بَری گوییم آنرا زندگی! ■ چو سلیمان باشم، چو مسیح در سر̊ میخ من همان نجارم من همان تیشه به دست من همان فرهادم درد را پایان نیست. درد را پایان نیست!، ملکوت̊ بیراهه، قدمش خُرد شود حاکمِ ثروتمند! خالقِ دردِ من است خالقِ این دزدی خالقِ هر وهمی خالقِ هر حقی خالقِ هر مزدی. مزدِ من تقطیرِ دردِ من است درد در بازوها درد در انگشتان درد در حیرانی درد از چیرگیِ هر ظالم درد بر هر یک زخم درد می آرد درد مزد می آرد مرگ پول می آرد پول وانگهی قدمت خُرد شود حاکمِ ثروتمند! با تو ام ثروتمند من ندارم صحبت این همه از فقر است که تو را می خوانم!   من تو را می خوانم و به هر خوانشِ خویش از دهن̊ خون̊ بیرون! من تو را می خوانم و به هر خوانش، خشم فقر را فریاد است!   فقر …

«یک روز فقط باقی ست»

«یک روز فقط باقی ست» به خاطره ی چریک ها در فتحِ 21 بهمن 57 من نمی دانم به کجا چنگ برآرم پیوند؟     وز کجا باید جُست     به خون وُ به قسم              مشتِ همراهیِ بیدار دلی را                                               سوگند! من به جان آشفته در ره وُ در آمد وز ندامتگه خوف      بر دلم می لرزد              بانگِ توبه توبه                     کز دهانِ یاری                            به هراس وُ خواری                                    می کند خون به جگر! هان کجایی ای عزیز؟! تو به سنگر مُردی تو به مهتاب شبی با همه همراهانت از دلِ کوچه وُ از هر سنگر سخنِ فتح بگفتی، …

فرعونِ بیدار!

فرعونِ بیدار! دنیا فاسد است تاریخش گذشته و اما در انتهای تاریخ ننشسته! تاریخ زنده است و اما عکس تو در ماه مچاله و همه خویشان تنی و ناتنی ات به چند منبر و دیوان و کراواتِ قاضیان لباسِ فساد بر تن اند! منبرها راه می روند دیوان ها رقم بالا و پائین می کنند و قضات بهر تعالی بشر پول می ستانند! آخوندِ ملیحِ سفره ها مردِ مست در عشقِ حق تعالی پنج میلیون بار انگشت بر دهان می برد خیس می کند و کاغذها را در دستگاه پول شمارش نماز می گذارد! به هر رکعت یک سجده و هزار دلار بی نیازی به جا می آورد، و نمازهای قضا و طاعت های نیاورده به جا تقدیم می کند. این عشق الهی ست حق لایتناهی ست این عشق خدایی ست حق زورآزمایی ست حق، کراواتِ صورتیِ راه راهِ قاضی ست حق تانک است حق از اسماء الهی ست حق، شترهای میدان التحریر است خونِ آدم می مکد. حق تجاوزِ دهه ی شصتِ اوین است حق دهه ها تجاوز در قصر و قزل و کهریزک. …

گُلِ خونِ قصه ی تاریک

گُلِ خونِ قصه ی تاریک علی سالکی       چرا قضات نمی میرند؟ مگر تا دنده های من مگر تا استخوان من مگر تا این شبِ مجهول مگر تا به کجا باید بریزند، خون و هی خون، درد و هی درد، ننگ و نیرنگ!؟ چرا شبگیر می گرید؟ به بارانی که می آید لبالب غنچه ها را قطره قطره جامِ سیلی نعره می خواهد. چرا وگ دار؟ چرا غصه؟ چرا بیدار؟ چرا پرسه؟ بگو با من، چقدر از سالیان بُگذشت؟! بگو اینک چرا، این سالها را خسته طی کردم؟! بگو اینک چرا، تاوان بدادم، تاولــین دستم؟! چرا آدم می ترسد؟! و همه رنج گُذارانِ عبوس و همه قافله ی کَــلاشان و همه دزدانِ ساعتها و همه هرزه گران در پیِ بلعیدنِ وقت؟ و همه ترس و تعب و همه لرز وُ تب وُ سردﹾ عَرق ندهد انسان را خبر از پیکاری! این همه افیون است این همه رخوت ها این همه بی نقشی این همه بندگی و بردگی و ذلت ها این همه گُمشدگی در تعظیم این همه بارِ گران، عمرِ گرانم را پوچ …