پرش به محتوا

برچسب: علی سالکی

پرده ها را درکشید!

پرده ها را درکشید! روزها شب را نمایش می دهند!   شب ها در نفی خویش، هیچ اند! استخوان و آفتابی هیچ!   آسمان در رنگ ماه، مجهول! ماه از […]

«خونِ خُشک»

«خونِ خُشک» برای اولین دیدار از خاکِ آشنا به جَبین وُ به سرم های چه جاری خون است به تنم لرزه شود، زور بدین جا جور است! این شب ست، […]

قمه کش ها و نظامِ موافق شان

  مگر کارگرِ شهید علی چراغی با پنجه بوکس های شهرداری تهران، پیشِ پای پسرش در خونِ خود نغلتیده است؟! قضات برای جاری شدن عدل در قبالِ او شورای استیفایِ […]

حرفِ موثر، خوابِ خوش

حرفِ موثر، خوابِ خوش فرو خوردند سالهایی کسانی صد اندر صد به بغضِ ممتد وُ خواریِ مفرط، گلو مرداب گشته صدا از یاد رفته! خُناقی*، خُناقی خُناقیان در کوچه ها […]

شاید این دنیا

شاید این دنیا ز هر سلول برزخی پیری، جوانی، کودکی در حال مرگ در محشری از خوفِ آتش، مویه ای بر هر سه قِسمِ شومِ خود تقسیم کرده ست کردگار […]