All posts tagged: علی رسولی

«چیزهایی برای ندیدن» – علی رسولی

صبح می‌رسد بادِ شبانه آرام میانِ پرده‌ها اشیاء آینه و نگاهِ زن سکوت می‌کند. مرغانِ ماهی‌خوار بر فرازِ رود تردیدِ دوباره‌ی روز را اعلام می‌کنند. آسمانْ همه پرواز است و اندوهِ تازه و سوال… در دور دست،بر تپه‌های کوچک ابرها در گذرند و مهْ میانِ آویشن‌ها به خوابی آرام می‌رود و مه همچون غم‌های زن اشتیاقی فرونشسته همچون بادِ شبانه فراموش می‌شود. توکاها آن‌سوی رود بال‌‌زنان کشتزار و درختانِ شبنم‌زده را رها می‌کنند توکاها می‌روند تا در مه آرام گیرند: _ توکاها توکاهای خسته و مه… مرد می‌پرسد: درختان،توکاها،کشتزار،رود مرغانِ ماهی‌خوار و مه کدام‌ زیباتر است؟ زنْ بی‌آنکه چشم از ابرها بر ‌دارد،می‌گوید: فلس‌ها فلس‌ها و گیسوانِ من گیسوانِ من…

«گلبرگ‌های خاکستری» – علی رسولی

«گلبرگ‌های خاکستری» می‌گذرم از شبحِ شب وتیرگیدر من همچون دیوی ناله‌کنان،مرا و دهشت را تکرار می‌کند. شب آغازِمن است و من پایانِ اغتشاشِ خویش… به صبح چیزی نمانده است پسِ پرده‌های چرکین ستاره‌های چروکیده پیداست: _ که صبح نیز شب‌ است. شب است در من و من در مرگِ خویش… آستینم از مهی تاریک پلکمْ گلبرگ‌های خاکستری. قلبم همچون آهویی بی‌جفت بر تارکِ تپه‌ای پری‌ زده ستاره‌های تپنده را فرا می‌خواند. اشک‌ریزان آویشن‌های به شبنم آمیخته را بو می‌کشم و از سینه‌ام خونِ آبیِ فرشتگان می‌چکد: _ در خیالم،خو‌ن‌آلود از غبارِ کوچه‌ می‌گذرم و در گرگ‌و‌میشِ میدان چهره‌ی پشتِ پنجره‌ها را به اسم می‌خوانم: من همه‌ نام‌های زخمی را می‌شناسم من همه چشم‌های فراموش را می‌شناسم من در نگاهم شبنم دارم و اشک. همچون دیوی زخمی جفتی به خون نشسته ماغ می‌کشم شب از جلِ تاریک‌اش رها می‌شود و ماهِ سرخ به نظاره می‌نشیند آشوبِ خیابان را بر دهانِ زخمیِ ما…

«کودکان ما را دوست دارند» – علی رسولی

«کودکان ما را دوست دارند»   تو را دوست دارم کودکان ما را دوست دارند ما را می‌شناسند.   تو را می‌بینم وقتی کودکان میان شب و پرده‌های رنگی رها می‌شوند وقتی به خواب می‌روند. تو را صدا می‌کنم وقتی سوت قطار در ایستگاه می‌پیچید و کودکان از پشت شیشه‌ی واگن برای لبخندهای تو شادی می‌کنند.   تو را دوست دارم تو را لمس می‌کنم وقتی کودکان گل‌ها را لمس می‌کنند. با تو گام  برمی‌دارم وقتی آرام آرام برف می‌گیرد وقتی کودکانْ گم در دانه‌های سرد  از پلکان مدرسه سرازیر می‌شوند وقتی همه‌چیز،همه‌چیز سفید است و زمستان بر لبان تو با اولین بوسه‌ آب می‌شود… تو را دوست دارم با تو امیدوارم وقتی در کارخانه در خیابان به هنگام اعتصاب و اعتراض مغرور در جامه‌ی سرخ و شادت،میان جمعیت فریاد می‌زنی: همه وظیفه دارند به نام کودکان دنیا را از جنگ، از خدایان از فاشیسم و از میهن‌پرستی دور کنند همه وظیفه دارند  دنیا را از نو از  نو…  بسازند.   «علی رسولی»  

«میعاد»

«میعاد»   من با تو چنانم که شکوفه‌ها به جرات در توفانِ رود می‌ریزند.   من با تو همچون صبحی که  شبنمِ صورتیِِ گل‌هایش کنگره‌ی ابرهای بارانی را در خود حبس کرده باشند و درخت  در رگِ  شاخه‌ها صاعقه را.   من با تو همچون میعادِ فانوس و موج: روشنایی می‌بخشی،لبخند می‌زنی و از اقلیمِ سنگ‌ها می‌کاهد.   مادیانی شیهه کشان صورتِ دروغینِ خود را در آب سم‌کوب می‌کند و مشتی یالِ  افتاده خوابِِ ریگ و لجن‌خوارها را آشوب می‌سازد.   من با تو همچون شکوفه شبنم صاعقه  فانوس و موج  رمه‌ی مادیان‌های وحشی  و رود هچون دو آهوی رم کرده با شاخ‌های بلندیم: نفس زنان نمناکیِ فراموشِ تپه را می‌دریم تا آلاله‌های ممنوع را مژده‌ی آفتاب دهیم…   «علی رسولی» http://www.alirasoli.com  

«گریز»

من از این سرزمین چه خواستم جدا از تکه‌ای نان گوشه‌ای سرشار از  اطمینان  جیبی سیر… و مُشتی آفتابِ آرام… بارانی از دوست داشتن و پنجره‌ای باز  به سوی آزادی و عشق. من بیش از این چه خواستم که  هرگز … نبود. تا که  نیمه شبی دروازه‌ای را شکستم رفتم … برای همیشه رفتم. «شیرکو بیکس» ترجمه: علی رسولی http://www.alirasoli.com

« دختری از دیاربکر»

او دختری از دیاربکر بود نامش با شب آغاز می‌شد در ستاره‌ها گم می‌گشت و سپیده‌ی زودهنگامی که خورشید عادت به طلوع نداشت پایان می‌گرفت. با بهار می‌آمد و با پاییز سفر می‌کرد برگ‌ها در گیسوانش می‌ریختند در جویبار خاطره‌اش زرد می‌چکید و پستان‌هایش رنگ کوهستان می‌گرفت. او دختری از دیاربکر بود در چشمانش ابر بود و در قلبش رمزِ واحد‌های شب صدای پای چریک‌ها در لهجه‌اش بود و وقتی می‌رقصید، کبوترهای آشتی از لانه‌ها بیرون می‌آمدند: _صلح ستاره و شب بی‌معنی بود_. او دختری از دیاربکر بود مژگانش میان شاخه‌های درختی در «شنگال« جای مانده بود و نگاهش زیرِ آواری در «جزیره«. «علی رسولی_اورست» http://alirasoli.com/ https://www.facebook.com/ali1917/

«تو نباشی»

  تو نباشی آب شدن برف‌ها را فراموش می‌کنم نمی‌دانم آلاله‌ها چه رنگی‌اند. باران را فراموش می‌کنم نوشاخه‌های تاک را و چکه‌ها را که گاه در چشمانم و گاه آواره در ابرهایند.   تو نباشی سرخ را فراموش می‌کنم. زرد را فراموش می‌کنم که گاه رنگ دشواری نان و گاه رنگ روبانی‌ست که میان گیسوانت داری.   تو نباشی درناها را فراموش می‌کنم نمی دانم از کدام سو می‌آیند و به کجا می‌روند. دریا و آبی‌ها را فراموش می‌کنم. مه را فراموش می‌کنم که گاه من در آن گم می‌شوم و گاه تپه‌های بابونه.     تو نباشی یک فصل کم خواهد داشت یک سال دیرتر به دیار آفتابگردان‌ها می‌رسم و یک عمر تنها خواهم ماند.   تو نباشی سرخ را فراموش می‌کنم که گاه بر تن زخمی توست و گاه نقش بسته بر پرچمِ دست هایمان…     «علی رسولی _ اورست»   http://alirasoli.com/ https://www.facebook.com/ali1917/                                              

«آیا من وطنی داشته‌ام؟»

«آیا من وطنی داشته‌ام؟» از پنجره هیاهوی کودکان می‌آید نسیم صدای کوه‌های مقاوم را می‌رساند: _سال‌هاست بر این سرزمین کار می‌کنم آجر کنار هم می‌گذارم مزارع را شیار می‌زنم لوکوموتیوها را به حرکت وا می‌دارم و هر روز خسته‌تر می‌شوم خسته خسته. ستاره‌ها عریان می‌شوند ابرها می‌گریزند آویشن‌ها از شبنم آبستند ماه از میان برگ‌های سپیدار به سختیِ پیشانی‌ام می‌خورد به تپه‌های دوردست می‌نگرم به سوسوی چراغ های معدن و یقین دارم: _ حق با مردم است با کسانی که در دست‌هایشان زخم دارند و شبانه سیاهی زغال و بوی خستگی را به خانه می‌آورند کسانی که هرگز از این خاک سهمی نبرده‌اند_. برف‌ها بر قله‌ها آب می‌شوند گل‌ها کژی‌ها را پوشانده‌اند گرما تنم را سیاه می‌کند بناها اوج می‌گیرند و من باز…خسته می‌شوم خسته خسته. می خواهم…یک سپیده‌ هم که باشد کار را رها کنم زیر درختان پرشکوفه به خواب روم به تو فکر کنم عشق من به لبخندهایت و خال‌های ریزِ روی شانه‌ات به چشمانت که جستجوگر شادی‌های منند به مرزهای دورتر و انسان‌های ناشناخته و خورشید که نگاه همه‌ی ما را بی‌مرز …

«برف و مرگ»

«برف و مرگ» «هِنری» هر روز غروب با بارنیِ خسته‌اش می‌آید چهره‌ی عبوسش را به شیشه‌های قمارخانه نزدیک می‌کند و می‌بیند ژنرالی را که سال‌ها پیش گلوله‌ای در شقیقه‌ی اسبش خالی کرد. هنری،همیشه غمگین به کمرگاه کوه می‌نگرد گوش می‌سپارد به صدای اسبی که دیگر میان درختان نیست. یخ‌ها و زمستان،آرام کژیِ صخره‌ها را می‌گیرند و دانه‌های سفید در موهای هنری به خواب می‌روند. هنری هر شب با دست‎های کهنه‌ای چهره‌ی زنش «النور» را می‌کوبد و مثل اسب شیهه می‌کشد. هنری هر شب مست می‌کند و خون و زخم بر پستان‌های النور تکرار می‌شود. «کاترین» دختر هنری هر روز در آغوش سربازی از جنگ برگشته جان می‌دهد و لب‌هایش و رخسارش همچون پوتین‌های باخته سیاهی گرفته است. هنری هر روز بیشتر مچاله می‌شود بارانی‌اش دیگر به زمین می‌ساید و کاترین با شکم بالا آمده‌اش هر روز بیشتر می‌میرد. زمستان تمام زندگی هنری را گرفته است کوه‌ها رد پای سربازانی‌ست که میهن را تا فراسوی مرزهای دیگر می‌کشانند. «جان» پسر هنری پشت تیربارش به قیافه‌ی خندان رئیس جمهور فکر می‌کند و خوشبخت است. «علی رسولی_اورست» http://www.alirasoli.com

«از درختان نپرسید»

«از درختان نپرسید» سپیده دمان وقتی چنار رقصید و دامنش در آب افتاد حس کرد خنکای تن او را دارد. وقتی اولین مسافران برخاستند تازه‌ترین گل را ببوسند خواسته بودند لبان او را شناخته باشند. آفتاب از پشت تپه‌های آویشن به سرخی گرایید. بر سبزیِ چنار غمی بود. سارها لای شاخه‌های بید پیِ رازی بودند و در خیال اشک ریختند. مسافران با لکنتی از جنس نگفته‌ها رنگ تردیدی بر نگاه داشتند. و من و تنها من بودم که می‌دانستم مجنونی بید تکرار مژگان اوست. «علی رسولی_اورست» http://www.alirasoli.com http://www.facebook.com/ali1917

«شهری برای ساختن»

«شهری برای ساختن» بر فراز بنایی بزرگ دیر هنگامِ شب با کار تمام نشده ام به شهر می نگرم. در دورتر چراغِ خانه ی من و تو پیداست: رنگ آبی پنجره و دود زیبا از دودکش. می دانم می دانم به انتظار صدای در هنوز بیداری و من سپیده دم آن هنگام که دختر کوچکمان میان پستان های گرمت به خواب رفته است باز می گردم: می نگرم به تو به مژگانت که همچون بادبان ها آرام گرفته اند به چهره ی گلگونت و رنگ زیبای لب هایت که بوسه های من را انتظار کشیده اند. بادِ زمستان چهره ی خسته ام را می سوزاند کاش کنارت به خواب رفته بودم و نفس های سردم روی گردنت نشانه می شد. ستاره ی کوچکی میان غیاب ابرها سوسو می زند در قلبم صدای ست: به فردا امیدوارم به روزی که روبان های سفید میان گیسویت ممنوع نیست رنگ سرخ ممنوع نیست بوسیدنت در میادین ممنوع نیست زیر درختان پرشکوفه خوابیدن ممنوع نیست و آن هنگام که به آغوشت می کشم از فردای کار و افتادن از …

«معما»

اگر لهجه بودی واژه ای ساده می شدم که کودکان آرام در گوش بادبادک ها پچ پچ  می کنند آنگاه که پرواز مفهوم می یابد. اگر خواب بودی آن لحظه ی صبحگاهی می شدم که باد پرده را مثل پرستویی خسته می رباید و روز آغاز می شود و بیشه زار می رقصد. اگر باد بودی عریان می شدم تا سرزمین تنم را فتح کنی. اگر پرستویی بودی کشتزاری از گندم می شدم تا لب هایت به دانه هایم عادت کنند. اما تو نه لهجه ای نه خواب نه باد و نه آن پرستوی خسته. من هرگز تورا نشناخته ام و دلم در معمای  پلک هایت گیر است. «علی رسولی_اورست»