All posts tagged: علي رسولي

«مهاجر»

سه نفر بر انتهای جاده‌اند. اولی را نمی‌شناسم دومی را هم نمی‌شناسم سومی با رخساری افتاده راه رفته را می‌نگرد. من دومی نیستم اولی هم نیستم من سومی‌ام پاهایم دارند آوار تنم را حمل می‌کنند بی آنکه بخواهم،به جایی می‌روم که نمی‌دانم. هم دارم دور می‌شوم هم نزدیک. هم خون از تنم می‌ریزد هم نگران زخم‌های دومی‌ام. اولی را گم کرده‌ام دومی دیگر نیست. می‌ترسم رقص را هم گم کنم می‌ترسم درختان زیتون را فراموش کنم. محبوب من من دومی‌ام من سومی‌ام من اولی‌ام بی‌آنکه گفته باشم. گندم‌ها را از ما ربوده‌اند سایه‌ی درخت زیتون را. و غروب را از ما پنهان کرده‌اند. رویش بابونه را از ما ربوده‌اند. من دومی‌ام محبوب من من سومی‌ام من اولی‌ام بی‌آنکه گفته باشم. «علی رسولی_اورست»

«نان و نعنا»

«نان و نعنا» برایت گردوی تازه آورده‌ام. ریحان میان پارچه‌های ابریشم و خوشه‌های پونه در شالی آبی. نعنا در ظرف‌های مسی. برایت از گندم شعر سروده‌ام تا فریاد و نان را فراموش نکنیم. محبوب من برایت سلاحی هم آورده‌ام آنان آمده‌اند گردو نان و نعنا را از ما بگیرند. «علی رسولی _ اورست» http://alirasoli.com/ https://www.facebook.com/ali1917/

« سرود ملی را نمی خوانم »

امروز روز جمهوری است و پرچم های استقلال همه جا  پیداست  رئیس جمهور خوشبخت است در نگاهش تمام سربازهای دنیا رژه می روند تمام کلاه خودها مقدسند. امروز روز جمهوری است و من مانند همیشه به جستجوی کار برخاسته ام سرمایی در تنم دارم و زندگی واژه ای ست سخت   که سپیده های خسته ی برخاستنم را رنگ بخشیده است. سال هاست با دست های زخمی ام زمین را می آزمایم تا در پس هر غروب غمگین عرق پشیانی ام تندیس فردا شود.  امروز روز جمهوری است رئیس جمهور خوشبخت است  در نگاهش تمام سربازهای دنیا رژه می روند. من میان پرچم های در اهتزاز گرسنگی را فریاد می زنم من  سرود ملی را بلد نیستم سرود من، نوایی ست بی وطن و قلبش با کودکان دورترین جغرافیاست.  امروز روز جمهوری است در هیچ کارخانه و معدنی کارفرمایی مدح نمی شود چهره ی قهرمانی که دستور کشتار  داده است بر دیوار هیچ خانه ی سردی نیست. ӦӦمن سرود ملی را بلد نیستم من سرود ملی را نمی خوانم. http://www.alirasoli.com http://www.facebook.com/ali1917   

«شعری برای تنهایی»

در فراسوی سکوتت لالم تا فردا تا فرداها تا آن لحظه ی کدر، همچون نابینایی در کوچه ی چشم ها و حضورت که اعلام نمی شود . آن سپیده ی زیبا در رقصِ لب هایت به انتظار گفتن است. کدام لهجه ی بی واژه را باید آموخت تا دریافت زنی لال را که دامنش از بابونه است. بهار در لکنت کدام پلک گم شده است. در چشمانت چند سال برای زندگی هست. در کدام ترانه ی غمگین باید خواند تا همچون ابری کهنه بارید بر رخسار قطاری که سال هاست ایستگاهش را فراموش کرده است. ریل ها چه پریشان به مقصد نمی رسند. تا کدامین تنهایی باید تنها بود که شبی بی تو بودن را در خود بکشم. ماهِ ما مهمان کدام غیبت است که دقایق خود را در تکرار… تکرار می کنند. چقدر فلس باید ریخت تا همچون ماهی بی پلک بر قلاب بغض کرد. دریایی در خیال کرانه ی مرگت را کف آلود کند. تو هم رویایت را گم کرده ای بی واژه، بی نور بی خودت. رودی زخمی در چشمانت ریخته است …

«اعتراف»

«اعتراف» برف میبارد تنها نوایی که میان این زمستان میشنوم قطاریست که مرا به دوردستی نامعلوم میبرد. زمین از پشت شیشهها آرام کفنپوش میشود و تپههای زودگذر در دوردست پستانهای تو را به یادم میآورد که شبی قبل از آژیر پلیسها بر آن بوسه زدم. من آن بوسه را اعتراف کردم اعتراف کردم به عشق به تو به باورمان. آه عشق همه زیباییها زودگذر بودند زیبایی بوسهات زیبایی گلِ رُز اتاقمان زیبایی لبخندت سرودی ممنوع واژهای مخفیانه. آنان نمیدانند زیبایی چیست به جای ترانه و رنگ سرباز و اسلحه در جمجمه دارند. اکنون برف میان موهایم ریخته است سربازی با یونیفرمش بوسه، عشق و باورم را تیرباران میکند میدانم میدانم در مرزی دورتر گلهای سرخ روئیدهاند مانند رنگ سرخ پرچممان مانند رنگ سرخ مرگمان. «علی رسولی _ اورست» http://alirasoli.com/ https://www.facebook.com/ali1917

«زیباترین سنگر»

«زیباترین سنگر» خورشید از تپه های دوردست بر می خیزد و شاخه های درخت وحشی نور را شانه می کنند روز در رخسارت آشیانه می بندد و من بازهم جستجوگر شعر زندگی ام ای واژه پیش از آنکه لکنتم را پاره کنی پیغامی از آزادیِ قلب ها بگو. تو غریبترین واژه در ازدحام گفتن هایی بدان اگر زندگی گریزِ زخمی سربازی باشد که دیگر، جنگ را قبای عشق نمی کند می گریزم و برایت دیگر شعری دور از اسلحه ها خواهم گفت با بوسه ات تمام ژنرال های وجودم خواهند مرد. اکنون گریخته ام مچاله کرده ام سنگری را که پس هر شلیک به یاد تو بوده ام زیباترین کمینگاه آغوش توست به هنگامی که قصد استعمار موهایت را دارم زیباترین فرمان کرشمه ی لبان توست به هنگامی که اونیفرمم را به خاک می سپارم و تنم بی مرز می شود. «علی رسولی_اورست» https://www.facebook.com/ali1917 http://www.alirasoli.blogspot.com/

« خالق واقعی»

    تو آسیایی هستی پدر و مادرت دو کارگر فرسوده با دست ها و پاهایی که دیگر کار را بلد نیستند آمریکایی هستی پدر و مادرت دو معدنچی قدیمی که هنوزهم کابوس اعماق زمین می بینند دو معدنچی که باورکرده‌اند: رئیس جمهور فرشته است از آسمان آمده کارگر دست و پا چلفتی ئی بیش نیست کارفرما نباشد کار بی معنی ست کشیش ها و قدیس ها هم راهنمایان زندگی اند یاد می دهند که چگونه باید دعا کرد تا فردا از آسمان کار برسد.   تویی که باید تردید کنی نه رئیس جمهور فرشته است نه کارفرما بخشنده کارهم از آسمان نیامده تویی که خالقی تویی که باید مدیریت کنی تمام کارفرماها بال بگیرند و برند هیچ کاری نمی خوابد.   تویی که باید تردید کنی اون بالا بالاها دنیایی در انتظار تو نیست که گویا دیگر کارگر نخواهی بود و از چرخ های کار هم خبری نیست. بگذار بهشت و دنیای خیالی مال قدیسان باشد.   تویی که خالقی تویی که باید مدیریت کنی دیگران خدا را خلق کردند تو زندگی را خلق …

«در ستایش ماهی سیاه بودن»

«در ستایش ماهی سیاه بودن» در هجوم موج مجال عصیان است و آغاز جستن و بودن و یافتن زیبایی در ورای خطرها در گشودن بادبان ها. و باد زوزه‌ ی ساحل و ریگ است و باد جریان شب است و پوسیدن،لال بودن نگفتن. زندگی حبابی ست که برای دقایق کوتاهش شورش دارد. زندگی آغاز قدم هایی ست و احساسی که می گوید: تردید زیباتر است آنگاه که خمیر مایه ‌ی تاریخ،میان خشم دستانت رام می شود. زندگی جان یافتن دقایقی ست که حرکت ستایش می شود در سفرت به سوی پهنای دریا و رهایی پولک ها در گستره‌ ی آب آنگاه که جامه ‌ی عشق در ملاقات حس های تازه تمام وجودت را فرا می گیرد. زندگی طپش نوایی ست در سکوت زمان آنگاه که اراده شناسه ی انسان است و مقصد زیباترین واژه. چگونه می توان ایستاد هنگامی که رود تشنه‌ ی دریاست و ماهی بی طاقت است چگونه عزم «الوند» نباشد هنگامی که مسیر زیستن با خون «صمد» سرخ است هنگامی که کاکل زیبای «بیژن» را شکستند و رُز نگاه «مرضیه» پرپر شد …

«دنیایی به بزرگی عراق»

  در بیروت باران می بارد و سنگ فرش های آنکارا خیس است کودکی بر خیابان های گرسنه ی فلوجه لبخندی فراموش شده را می فروشد مردی در کوچه های خاکی کابل به خاطره های کهنه اش عشق می ورزد و ضربان قلبش را در سکوت دیوارها نهان می کند.   در بیروت باران می بارد در بیروت باران می بارد و منبرهای نینوا سنگسار دختری را جشن می گیرند و زنی از پنجره های زخمی بغداد به حاکمیت مردان مقدس می نگرد و گونه هایش را با خون باکرگی اش سرخ می کنند و مژه هایش را سر می برند و واژه هایش را سر می برند و گیسوانش را ممنوع.   در بیروت باران می بارد در بیروت باران می بارد آب جنازه ام را می گیرد و دست هایم هنوز پیداست شاید تارمویی از مرگ تو نیز بگذرد.   آه عشق من بوی عراق گرفته ام بوی اعدام «الحریه»* بوی «انتفاضه»* گرفته ام و زره پوشی از روی کودکان غزه ام می گذرد.   آه آه عشق من دست هایم دیگر توان …

«بر رخسار غلام خون نشست»

«بر رخسار غلام خون نشست» شب بود ستاره ‌ای کوچک مثل هیچ ستاره‌ ای نبود مادری در «زورآباد» به انتظار چریکش بود: کاکل زیبایش و ارغوان قامتش.   در موهای «غلام» خاک ریخته بود گلنگدن وظیفه‌ ی رگبار را می دانست و حلقه‌ ی نارنجک بی طاقت آزادی بود.   شب بود ستاره ‌ای کوچک مثل هیچ ستاره‌ ای نبود ماشه هلال ماه بود باروت عطر شورش و خون عصاره‌ ی فردا.   شب بود آن هنگام که بلندای عزم انسان تاریخ را با فواره‌ ي رگ هایش می نویسد آن هنگام که عصیان باور است و لهجه‌ ی فریاد خویشاوندی ست نزدیک.   شب بود بر لبان «غلام» رمز واحد پیشروی بود در موهای «غلام» خاک ریخته بود گلنگدن وظیفه‌ ی رگبار را می دانست و حلقه ‌ی نارنجک بی طاقت آزادی بود.   شب بود کوچه‌ های «زورآباد» مهمان جرقه شد بر رخسار «غلام» خون نشست کاکل اش افتاد و ارغوان قامتش شکست.   شب بود ماه گریست بر لبان کوچه‌ ها سرود فردا بود مادری انتظار را درید ستاره‌ ی خونین شورش …

«به ظلمت اذان‌تان»

«به ظلمت اذان‌تان» شب بود «شنگال» زخمی «شنگال» بی‌ ماه و «کوبانی» و «کوبانی» دست‌های چریکی بود آماده‌ی شلیک شب بود کودکی خموش گرمای پستانی را گم کرده بود نور در کوچه سلاخی می شد و خدا در خیابان دختری را می فروخت. شب بود بر گلوگاه ستاره‌ئی خون لانه کرد جنازه‌ی زنی بر سنگ فرش های «حلب»… دنیا را گلگون کرده بود و مژگان مرده‌اش تا شنگال می رسید و «خان یونس» گریه کرد و «حلبچه» دوباره مرد. شب بود خواب با انفجار لعنت می شد کردستان سرود مسلسل بود زنی عطر آشنای شورش را بر اسلحه‌اش بوسه می کرد و سنگر کشتنِ بانگی بود که حاکمیتِ شمشیر بر گل را ایمان داشت. شب بود شب بود ماه سنجاقی بود بر انیفرم یک زن کهکشان قطار فشنگی بود به انتظار رگبار عشق مقصد و آرمان خنده ی یک کودک بود. «علی رسولی_اورست» https://www.facebook.com/ali1917 http://www.alirasoli.blogspot.com

«غزه»

«غزه» زایمان تاریخ است خدای جنگ چنگ می‌زند و تمدن لعنت به سنگ‌های کوچک توست.   ما بغض بی‌انفجار کرده‌ایم به خیابان می‌رویم که فریاد نکنیم گریه می‌کنیم بی‌آنکه باروت در نگاه بنشیند.   بنویسید با دست‌هایی که سوخته است بنویسید بر خاک غزه کودکی هم بازی لاشه‌های توپ شد کودکی با پوکه‌های صلح رویا‌هایش را نقاشی کرد بر خاک غزه گیسوان دختری سوختند تا آتش بسی یک طرفه اعلام شود.   ما بغض بی‌خطر کرده‌ایم سکوت کرده‌ایم بی‌آنکه آژیری باشد خفته‌ایم بی‌آنکه زره پوش‌ها لالایی بگویند.   با دست‌هایی که زخمی ست بنویسید دنیا بی‌واژه بود وقتی کاتیوشا‌ها گل‌های دست عاشقی را نشانه رفتند و فلسطین قطرهٔ اشکی سرخ بود که برای مرگ شادی گریست.   با دست‌هایی که عاصی ست بنویسید بر خاک غزه گونه‌های زنی با شبیخون شبانه سرخ است برخاک غزه مرگ نشانِ بوسه است بر آزادی.   ما بغض بی‌انفجار کرده‌ایم سکوت کرده‌ایم بی‌آنکه آژیری باشد خفته‌ایم بی‌آنکه زره پوش‌ها لالایی بگویند. «علی رسولی_اورست»   https://www.facebook.com/ali1917 http://alirasoli.blogspot.com        

«باد و خون»

«باد و خون» از کرانه‌ ها باد می وزد بیضه کرده بغض بر گلوگاه انسان فوران می کند خون در خشم و زیر سقف ها خاموشان چه آرامند. چه کسی می داند در آن شب باران خیز قامت زیبایش چگونه افتاد و گلنگدن چگونه خاموش شد. زیر سقف ها خاموشان چه فجیع مرده‌ اند. از میان لیموزاران باد می سوزاند چهره‌ ی از خون گلگونی را و میان گلبرگ های عاصی یک رُز ترانه ‌ی زخمی کودکانِ فراموش می تراود. از میان لیموزاران خشمگین باد می وزد در خون گل می روید در شب و رگبار و شکستِ سکوت تنها شناسه‌ ی انسان است. «علی رسولی_اورست» از دفتر «جرقه» https://www.facebook.com/ali1917 http://www.alirasoli.blogspot.com

«قفسی برای عشق»

«قفسی برای عشق» عاشقت شده‌ام دیدی آن سرباز کهنه که جنگ را در خود کشت با درخت با برگ‌ها و سکوت با باریک راهی که شبی برآن رویا‌هایش را گم کرد سخن گفت پوتین‌های خسته‌اش نشان خاک دوردستی بود که ماه‌اش را ژنرال‌ها کشتند و کودکان‌اش برای تمام دنیا گریستند. عاشقت شده‌ام دیدی وقتی آن زن لال لباس‌های سفیدش را تقدیم خورشید کرد تمام مردان مقدس آرزوی بستر بی‌واژگی کردند و خدا نزدیک‌ترین بهانه بود. عاشقت شده‌ام عاشق شده‌ام یار زیبا چگونه می‌شود بر این مخروبهٔ دنیا بوسه‌هایم را تقدیمت کنم چگونه می‌شود بر انگشتانت به جای حلقهٔ بردگی شاخه‌های گیاهی را بگذارم که قانون مزرعه را نپذیرفت. عاشقت شده‌ام عاشقت شده‌ام یار زیبا آن شب وقتی ماه برکه را بوسید ای کاش ای کاش می‌توانستم نور را آونگ مژگانت کنم ای کاش ای کاش بر فلس‌های هم عریان می‌شدیم و خدا و منبر‌ها می‌پوسیدند. علی رسولی(اورست) https://www.facebook.com/ali1917 http://www.alirasoli.blogspot.com

"لاولاو"

  «لاولاو» مژه های نرمِ لاولاو* جامه ی خواب می پوشند بر نیزار،پیشِ چشمان جیرجیرک ها دست های ریبوار* را می گیرد بادبادک های شادی بر کپرِ نگاهش آذین می شوند. ریبوار،فصلِ نازکِ قصه را در آسمانی از تگرگ رها می سازد ترس را آونگِ چشمانِ لاولاو می کند از شب می گوید از پاییز که پیرهنِ بابونه است از جویباری که نرم نرم میان سنگ ها سکوت را می پذیرد. لاولاو می لرزد زندگی ییلاقی ست که کرم های شب تابش سرودِ نور را بلد نیستند کوچک موج های لرزش بر لبانش می چکند و خنکای اشکی در نگاهش می ریزد از پنجره می گوید که خانه های ساده برآن پیداست از هیاهو از جاده ی کودکانه ای که گیسوانش را به دشت می رساند ریزگل های نیلی،بر دامنش می میرند و رقصی غمگین،مهمانِ بیدِ قامتش می شود صدای گوشواره های آبی اش نگاه جیرجیرک ها را می دزدد و انتظار،بازهم تقدیمِ آب می شود تقدیمِ آبی آبی،آبی و آبی و زرد و زرد،و زرد. ریبوار از شب می گوید از گذرِ فانوسی که …

"راز حادثه "

«راز حادثه «   به تماشای باغچه می نشینم هنوز سکوت،آغاز قدم هایت را باور نکرده است و زمان،چه اندازه آبستن از انتظار است و زمان،چه اندازه به نبض های کوچک امیدواری دلخوش است.   هجوم برگ ها به سوی چهره ی خاک فراموشی ی ناعادلانه ی شاخه ست شرم بی اختیار حصار است و همه چیز،انگار پیش نگاه من،ساده ست و همه چیز،انگار رقص معصومانه ی قاصدکی ست میان گیسوان بی آرزوی باد.   ماندگاری ی واژه ها،قرار کوچک برگ است هنگامی که از اعتماد کودکانه ی شاخه آگاه است ماندگاری ی انگشتانت،تعبیر ناهمواری ست از بودن و پلک های من،میان ترس دستانت،آغاز فصل تلخی را به نگاهم مژده می دهد من میان این زمان محبوس،همچون جویباری که نافرجامی ی خویش را باوردارد,تنهام وتمام خروش های ریز,تمام حباب های بی فریاد را تقدیم نبودنت کرده ام.   کسی حضور یاغی ی فصل را در گوش برگ ها زمزمه نکرده است کسی به آغاز فراموشی نمی نگرد ونگاهت،آرام نسیم رنگ باختن من را به انبوه خاطره هایش می سپارد و نگاهت، بی واژه،همچون گذر گیج …