All posts tagged: شعر

چشم در چشم

  چشم در چشم در چنین سرمای خشک و استخوان سوز  ِ زمستانی، توی گلدان های پر خار و سفالی، بر سر رف ها، می زند گویی جوانه ، -چشم در چشمان برگشته ز خشم  ِ  جن  ِ استبداد- سبزه ی نوروز ِآزادی ! * جعفرمرزوقی( برزین آذرمهر)

سرودی قدیمی

درخط ممتد وغبارآلوده ی تولید اژدهایی به چپاول برنشسته با آتشی که زبانه میکشد از دهان بویناک اش تا سُفره ی رقت آور خانه ی من. به هرصبحگاه درصفِ انتظارِ اتوبوس، بدهکاری ام را شمارش میکنم. ودرراه بازگشت، ازنگاه های منتظری که دوست اشان دارم به شرمی دردآور می گریزم. جهان را برشانه های ما کارگران بنا نهادند با ملاطی از شیره ی جانِ دردمندمان. به هارمونیِ: فقرو سرکوب . درخط ممتد و غبارآلوده ی تولید، درسرایش دوباره ی سرودی قدیمی ازکنج نهانگاهی آشنا، صدای پچ پچه ای جهانِ تشکل واتحادِ کارگران را میسراید. صدای کشداری درزیرنگاه اژدها ترمز تولید را میکشد. دراین میانه پژواک فریادی کمانه میزند: چماقدارانِ مزدورتان را خبرکنید، ما میخواهیم به زیرتان بکشیم. سرودی قدیمی را، کارگران جوانی که داستان نبرد را میدانند، دوباره آواز داده اند. درخط ممتدِ توقفِ تولید، اژدهای زخمیِ استثمار به رعشه ی مرگ به خود میپیچد. داریوش سلحشور –تورنتو فروردین ١٣٩٥

سکته

  در لفاف دود نفت و دود گازوییل، شهر تهران با تنی که صد هزاران تُن به رگ خون غلیظ و مرده وبد رنگ، بر زمین افتاده، چون فردی که دارد می رود از دست، نقش همچون نعش برخاک است هیچ امدادی ز راهی نیست! چاره ی این بی‌ستاره ، چیست؟! * جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر) 1

زنده آنانی…

زنده آنانی… زنده آنانی که دراستیزه اند، نه هزارانی که بی‌انگیزه اند! * زندگی پویندگی راه هاست در غبار بی‌رهی ، پا در هوا ست ! * داد را ،گر جنگ ، با بیداد نیست زندگی را ،نام ، دیگر بردگی ست   * جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر) 1  

در دام دیوپا – شعری از جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

«ملت» ام، « ملت »ام، «امت»‌ ام ولی خوانند؛ سخت در بند دیوپایی چند تار‌شان ،بسته دست و پاست مرا؛ شده نابود هر چه بود به جا، نا به جا، آنچه که به جاست مرا! با شکسته پری چه جای شگفت، سر اگر بر فراز هاست مرا؟! به سزای گناه نا کرده حلقه ی دار هر کجاست مرا! * جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)  

«آیا من وطنی داشته‌ام؟»

«آیا من وطنی داشته‌ام؟» از پنجره هیاهوی کودکان می‌آید نسیم صدای کوه‌های مقاوم را می‌رساند: _سال‌هاست بر این سرزمین کار می‌کنم آجر کنار هم می‌گذارم مزارع را شیار می‌زنم لوکوموتیوها را به حرکت وا می‌دارم و هر روز خسته‌تر می‌شوم خسته خسته. ستاره‌ها عریان می‌شوند ابرها می‌گریزند آویشن‌ها از شبنم آبستند ماه از میان برگ‌های سپیدار به سختیِ پیشانی‌ام می‌خورد به تپه‌های دوردست می‌نگرم به سوسوی چراغ های معدن و یقین دارم: _ حق با مردم است با کسانی که در دست‌هایشان زخم دارند و شبانه سیاهی زغال و بوی خستگی را به خانه می‌آورند کسانی که هرگز از این خاک سهمی نبرده‌اند_. برف‌ها بر قله‌ها آب می‌شوند گل‌ها کژی‌ها را پوشانده‌اند گرما تنم را سیاه می‌کند بناها اوج می‌گیرند و من باز…خسته می‌شوم خسته خسته. می خواهم…یک سپیده‌ هم که باشد کار را رها کنم زیر درختان پرشکوفه به خواب روم به تو فکر کنم عشق من به لبخندهایت و خال‌های ریزِ روی شانه‌ات به چشمانت که جستجوگر شادی‌های منند به مرزهای دورتر و انسان‌های ناشناخته و خورشید که نگاه همه‌ی ما را بی‌مرز …

«برف و مرگ»

«برف و مرگ» «هِنری» هر روز غروب با بارنیِ خسته‌اش می‌آید چهره‌ی عبوسش را به شیشه‌های قمارخانه نزدیک می‌کند و می‌بیند ژنرالی را که سال‌ها پیش گلوله‌ای در شقیقه‌ی اسبش خالی کرد. هنری،همیشه غمگین به کمرگاه کوه می‌نگرد گوش می‌سپارد به صدای اسبی که دیگر میان درختان نیست. یخ‌ها و زمستان،آرام کژیِ صخره‌ها را می‌گیرند و دانه‌های سفید در موهای هنری به خواب می‌روند. هنری هر شب با دست‎های کهنه‌ای چهره‌ی زنش «النور» را می‌کوبد و مثل اسب شیهه می‌کشد. هنری هر شب مست می‌کند و خون و زخم بر پستان‌های النور تکرار می‌شود. «کاترین» دختر هنری هر روز در آغوش سربازی از جنگ برگشته جان می‌دهد و لب‌هایش و رخسارش همچون پوتین‌های باخته سیاهی گرفته است. هنری هر روز بیشتر مچاله می‌شود بارانی‌اش دیگر به زمین می‌ساید و کاترین با شکم بالا آمده‌اش هر روز بیشتر می‌میرد. زمستان تمام زندگی هنری را گرفته است کوه‌ها رد پای سربازانی‌ست که میهن را تا فراسوی مرزهای دیگر می‌کشانند. «جان» پسر هنری پشت تیربارش به قیافه‌ی خندان رئیس جمهور فکر می‌کند و خوشبخت است. «علی رسولی_اورست» http://www.alirasoli.com

«از درختان نپرسید»

«از درختان نپرسید» سپیده دمان وقتی چنار رقصید و دامنش در آب افتاد حس کرد خنکای تن او را دارد. وقتی اولین مسافران برخاستند تازه‌ترین گل را ببوسند خواسته بودند لبان او را شناخته باشند. آفتاب از پشت تپه‌های آویشن به سرخی گرایید. بر سبزیِ چنار غمی بود. سارها لای شاخه‌های بید پیِ رازی بودند و در خیال اشک ریختند. مسافران با لکنتی از جنس نگفته‌ها رنگ تردیدی بر نگاه داشتند. و من و تنها من بودم که می‌دانستم مجنونی بید تکرار مژگان اوست. «علی رسولی_اورست» http://www.alirasoli.com http://www.facebook.com/ali1917

«نان و نعنا»

«نان و نعنا» برایت گردوی تازه آورده‌ام. ریحان میان پارچه‌های ابریشم و خوشه‌های پونه در شالی آبی. نعنا در ظرف‌های مسی. برایت از گندم شعر سروده‌ام تا فریاد و نان را فراموش نکنیم. محبوب من برایت سلاحی هم آورده‌ام آنان آمده‌اند گردو نان و نعنا را از ما بگیرند. «علی رسولی _ اورست» http://alirasoli.com/ https://www.facebook.com/ali1917/

«شهری برای ساختن»

«شهری برای ساختن» بر فراز بنایی بزرگ دیر هنگامِ شب با کار تمام نشده ام به شهر می نگرم. در دورتر چراغِ خانه ی من و تو پیداست: رنگ آبی پنجره و دود زیبا از دودکش. می دانم می دانم به انتظار صدای در هنوز بیداری و من سپیده دم آن هنگام که دختر کوچکمان میان پستان های گرمت به خواب رفته است باز می گردم: می نگرم به تو به مژگانت که همچون بادبان ها آرام گرفته اند به چهره ی گلگونت و رنگ زیبای لب هایت که بوسه های من را انتظار کشیده اند. بادِ زمستان چهره ی خسته ام را می سوزاند کاش کنارت به خواب رفته بودم و نفس های سردم روی گردنت نشانه می شد. ستاره ی کوچکی میان غیاب ابرها سوسو می زند در قلبم صدای ست: به فردا امیدوارم به روزی که روبان های سفید میان گیسویت ممنوع نیست رنگ سرخ ممنوع نیست بوسیدنت در میادین ممنوع نیست زیر درختان پرشکوفه خوابیدن ممنوع نیست و آن هنگام که به آغوشت می کشم از فردای کار و افتادن از …

ندانستم

            شاعر: میرزا معجز شبستری از دیار آذربایجان (۱۲۵۲ ـ ۱۳۱۳)             مترجم: تارنمای دایره المعارف روشنگری             نظم پرداز: مسعود دلیجانی ندانستم      ببخشاید مرا ملت، که معبد را      اگر میخانه نامیدم، خطا کردم      که سر٘ خونین٘ به سنگِ سخت٘، عاقل را      اگر دیوانهٔ دیوانه نامیدم، خطا کردم        چه دانستم که کلاغان خوش آوازند!      و باید گفت: ـ شهبازان، نه شهبازند!      دل افسرده، کلافه، یاوه سر دادم      اگر شهباز را شهباز نامیدم، خطا کردم        شبی شخصی به خواب ناز می بیند      که از حوری لبانش، بوسه می چیند      من اما سر خوش از باده، حقیقت را      اگر افسانهٔ افسانه نامیدم، خطا کردم        «سخن از ریش و از شارب، رها سازید      رها غیبت، ز دندان طلا سازید      و علم و فن، نیاز عصر و دوران را     …

دو قطعه شعر کوتاه در  رابطه با قتل های زنجیره ای

دو قطعه شعر کوتاه  زیر در پائیز  سال 1377 – 17 سال پیش- در  رابطه با قتل های زنجیره ای  سروده شده است. قدرت زحمتکشان! حسن جداری خواهم که فریادی کشم ازدست این جلاد ها این حاکمان کینه جو، وین دیوخو شیادها از جور این آدمکشان، واز کین این نامردمان بر آسمان باید رسد از توده ها، فریادها بااین همه بیداد ها، دانم که آخر بگسلد باقدرت زحمتکشان، زنجیر استبدادها غرش و فریاد! حسن جداری ننگ و نفرت بررژیم  ظلم و استبداد باد توده زحمتکش از چنگ ستم، آزاد باد بین ملاهای حاکم، نیست فرق ماهوی سرنگون با دست ملت، کل استبداد باد تا اساس ظلم این آدمکشان ویران شود پهنه ایران سراسر،غرش و فریاد باد این حکومت پایه اش بر قتل و برآدم کشی است دستگاه ظلم این آدمکشان، بر باد باد در نبرد سهمگین با ارتجاع کینه توز توده زحمتکشان را عزم چون پولاد باد با قیام  توده  ها، با انقلاب توده ای واژگون کاخ ستم از ریشه و بنیاد باد کشوری تاکی اسیر چنگ این جلاد ها؟ از طریق انقلابی ، دفع …

«معما»

اگر لهجه بودی واژه ای ساده می شدم که کودکان آرام در گوش بادبادک ها پچ پچ  می کنند آنگاه که پرواز مفهوم می یابد. اگر خواب بودی آن لحظه ی صبحگاهی می شدم که باد پرده را مثل پرستویی خسته می رباید و روز آغاز می شود و بیشه زار می رقصد. اگر باد بودی عریان می شدم تا سرزمین تنم را فتح کنی. اگر پرستویی بودی کشتزاری از گندم می شدم تا لب هایت به دانه هایم عادت کنند. اما تو نه لهجه ای نه خواب نه باد و نه آن پرستوی خسته. من هرگز تورا نشناخته ام و دلم در معمای  پلک هایت گیر است. «علی رسولی_اورست»

سال هزار و سیصد و نود و چهار

سال هزار و سیصد و نود و چهار سال خیزش بهارسال بغض انزجارسال گریز از انتظارسال باروت و انفجارسال تخریب این دیوار سال ایستادن استوارسال گذشتن از دیارسال شکستنه حصارسال گرفتنه اختیارسال کشتنه استثمار سال رهایی از غبارسال خلاصی از فشارسال طلوعی بیشمارسال اتحادی آشکار سال قیامه نود و چهار!بیا تا برپا کنیم این کارزار. (م. فریاد)

دلاور

دلاور، زمانی ست دلاور، شهابی ست دلاور چو بهنام و محمود و عثمان! دلاور، بُداغی ست دلاور نویدِ خروشانِ فرداست! دلاور سرودی به امواجِ هر رود ذلاور خروشان شود متحد، سرخ! دلاور چو رخشان دلاور چکادش به خون در شکنجه! دلاور ندایش به چخماق و آتش دلاور به بن بستهای زمانه شود چیره بر یأس، به امیدهایش کُند فکرِ تازه! دهد مُژده بر اتحادِ رفیقان؛ کنون یأس را از خودت این چنین ران! کنون یأس را از خودت این چنین ران! کنون یأس را از خودت این چنین ران… «علی سالکی»

پرده ها را درکشید!

پرده ها را درکشید! روزها شب را نمایش می دهند!   شب ها در نفی خویش، هیچ اند! استخوان و آفتابی هیچ!   آسمان در رنگ ماه، مجهول! ماه از نور می تابد خودش مغفول!   این زمان روزست اینجا وُ در آنجا شب! که کُرات اند که می چرخند بگیرند رنگ روزِ خویش درشب که در آن کسوتِ خورشید باشد تو آن هستی چراغی آسمان هایی که برق از خود ندارد سیمِ ربط ات به آن امید سازد جاریِ شاد چراغانی چراغانی چراغان!   پهنه ور دریای خورشیدی از سیاهی می شود پیدا آتش است آنجا می گدازد فواره فواره مُذاب، از خشمِ این دنیا چه خشم آگین؟! آفتابی ست محبت خیز که در نظمِ مرتب تابیده بر دیگر رفیقان!   خورشید می تابد زحل آن است که می داند زمین آن است که می خواهد عطارد، زهره و کیوان و بهرام هماناند خورشیدِ عظیمی را رفیقان! چرا او یک ؟ چرا تنهاست؟ چرا کارش به تابش، زحمت اش پیداست؟ چرا اینجا رفیقانش به دوری، چرخشِ دوار می گیرند؟! ولی آن دم که می …

«شعری برای تنهایی»

در فراسوی سکوتت لالم تا فردا تا فرداها تا آن لحظه ی کدر، همچون نابینایی در کوچه ی چشم ها و حضورت که اعلام نمی شود . آن سپیده ی زیبا در رقصِ لب هایت به انتظار گفتن است. کدام لهجه ی بی واژه را باید آموخت تا دریافت زنی لال را که دامنش از بابونه است. بهار در لکنت کدام پلک گم شده است. در چشمانت چند سال برای زندگی هست. در کدام ترانه ی غمگین باید خواند تا همچون ابری کهنه بارید بر رخسار قطاری که سال هاست ایستگاهش را فراموش کرده است. ریل ها چه پریشان به مقصد نمی رسند. تا کدامین تنهایی باید تنها بود که شبی بی تو بودن را در خود بکشم. ماهِ ما مهمان کدام غیبت است که دقایق خود را در تکرار… تکرار می کنند. چقدر فلس باید ریخت تا همچون ماهی بی پلک بر قلاب بغض کرد. دریایی در خیال کرانه ی مرگت را کف آلود کند. تو هم رویایت را گم کرده ای بی واژه، بی نور بی خودت. رودی زخمی در چشمانت ریخته است …

رباعیات

تا ابر سیه به قطره اِنکار نشد سر تا قدمش بارشِ بسیار نشد در ذهن پر از همهمه اش جوشش کور رویای نهان بود پدیدار نشد ٭ بس قطره که بر دامنه هاشور کشید صد جوی روان گشت، ز صد دره رسید رودی شد و تا بحر دوان پای دوید از بحر به ابر آمد و از ابر چکید ٭ کهسار چنان محفل و ساقی شده ابر باران چو می ناب و زمین ساغر ابر صد غنچه نو رسیده مست از باران فریاد زنان که مِی چکید از رخ ابر ٭ باران ز هجوم باد حیران شده باز آشفته خیال و مو پریشان شده باز باد ار چه قوی، رمنده، وحشی، سرکش باران دل خاک، وصل رویش شده باز ٭ سرگشته به کوه، تشنه بودیم همه وندر پی چشمه ای دویدیم همه گمگشتهٔ بی نقشگی راه شدیم گر چشمه نیابیم هلاکیم همه مسعود دلیجانی

«خونِ خُشک»

«خونِ خُشک» برای اولین دیدار از خاکِ آشنا به جَبین وُ به سرم های چه جاری خون است به تنم لرزه شود، زور بدین جا جور است! این شب ست، رنگِ سحر می نشود تا که شب̊ از بدِ من، بد نشود! این شبِ بد کُنشِ سگ رفتار شنوا زوزه ی گرگی ست به گوشم رهوار بغضِ من می ترکد، صبح̊ چرا ناجور است؟! چشمِ من در خون است، راه چرا ناهموار؟! روز و شب تف به دهن، هارﹾ چونانی کف دار! این من وُ عقده ی خود، بسته به دوشم زنجیر آخر امروز، نقاهتگه آهی ست به بهبود شوم من، لبریز! فاجعه، در جگرم، سخت افتاد خاطره از تنِ من، سنگ بساخت پیکرم سنگ وُ دلم خاک شده است خاوران در بغلم پهن و به جان پاک شده است! می زند در من صدا خاوران، ای خاوران! آمدم عقده به زنجیر گشایم، آهم آمدم هان که ببینم راهم آمدم پیکرِ خود، قبرِ شمایان باشم همه تلقین به لبم، شعرِ شمایان باشد می گدازم در نوا خاوران، ای خاوران! من شدم پای سفر و درآن …

«اعتراف»

«اعتراف» برف میبارد تنها نوایی که میان این زمستان میشنوم قطاریست که مرا به دوردستی نامعلوم میبرد. زمین از پشت شیشهها آرام کفنپوش میشود و تپههای زودگذر در دوردست پستانهای تو را به یادم میآورد که شبی قبل از آژیر پلیسها بر آن بوسه زدم. من آن بوسه را اعتراف کردم اعتراف کردم به عشق به تو به باورمان. آه عشق همه زیباییها زودگذر بودند زیبایی بوسهات زیبایی گلِ رُز اتاقمان زیبایی لبخندت سرودی ممنوع واژهای مخفیانه. آنان نمیدانند زیبایی چیست به جای ترانه و رنگ سرباز و اسلحه در جمجمه دارند. اکنون برف میان موهایم ریخته است سربازی با یونیفرمش بوسه، عشق و باورم را تیرباران میکند میدانم میدانم در مرزی دورتر گلهای سرخ روئیدهاند مانند رنگ سرخ پرچممان مانند رنگ سرخ مرگمان. «علی رسولی _ اورست» http://alirasoli.com/ https://www.facebook.com/ali1917

حرفِ موثر، خوابِ خوش

حرفِ موثر، خوابِ خوش فرو خوردند سالهایی کسانی صد اندر صد به بغضِ ممتد وُ خواریِ مفرط، گلو مرداب گشته صدا از یاد رفته! خُناقی*، خُناقی خُناقیان در کوچه ها خُناقیان در خنده ها خُناقیان در غَرقه ای خُناقیان در بُرقعی خُناقیان آتش به جان اما نمی گیرند زبان در هر کلام صُم̊ بر صدا، بُکم̊ از نوا. اَلا کِی؟ پس کجا؟ در خروشی از نوا دلبرنما، کنکاش خواه دریا و دریاها شود؛ حرفِ موثر هرسخن جاری به رودی ملتهب؛ راهِ گلو، صوتِ زبان گیرد دلِ خُناقیان! گیرد دلِ خُناقیان، دلبر شود، دلتنگ̊ نه گیرد دلِ خُناقیان کنکاشِ هر صوت از زبان! ■ تمرینِ حرفِ درد، تفسیرِ هر نبرد خسته مشو، بگوی! ••• از گفتن وُ شنفتن دستی به خاک بردن بیرون کشیدنِ تن از گورِ روزگار است! خسته مشو، بگوی! از دردِ ناخوشی ت، باشم که در خبر حتی اگر سخن حتی اگر که درد تکراری̊ بی رمق! ■ دیروز، در خانه ی من، از کسی پرسیدم از کسی که خنده ش، دیر به دیر می زد سر و چنان بود سخن، بر نمی …

شاید این دنیا

شاید این دنیا ز هر سلول برزخی پیری، جوانی، کودکی در حال مرگ در محشری از خوفِ آتش، مویه ای بر هر سه قِسمِ شومِ خود تقسیم کرده ست کردگار پاره و لخت وُ مثله است آینده ی این مردمان آینده گردند برزخی! آینده گردند در بهشت! آینده گردند دوزخی! حاشا جدایی، افتراق شاید ولی حتمی بُود این عاقبت، بی انتخاب! برخیز ای برزخ نشین! باید شوی بر امرِ ما حاشا اجابتﹾ بندگان حاشا جدایی، افتراق □ آه از نهاد، ناله از تضرع، غم از تعزیه خون از رکابِ اسب خِشتی حال و قدیم گذشته و آتیه رنج در سادگی، حماقت در ترس خواب دیدم پدر را موهوم و اشباحی خواب دیدم شاید هر شب مذهب را تکراریِ قرن به قرن ساده و زهرناک و حُمق آمیز! باید جهانِ دیگری باشد پس جیغ نزن، صدا در عرش می پیچد! باید جهان دیگری باشد دهان به سوتِ جیرجیرکی مگشا چرا که آن جهان طویله نیست بارگاه افراشته ی کبریایی ست! و شاید این دنیا هم، دنیا باشد! نه دارِ گذر، نه دهرِ فنا شاید زندگی وهم …

«نغمه ی من»

«نغمه ی من» از کوتهی ماست که دیوار بلند است! از قامتِ سبزِ همقطارانم از شمایلِ کبودِ هر یار باد که می پرد بر راه خورشید نیز می شرمد از آفتابِ خویش گاه به گاه. از کوتهی ماست و الا هر روز سلسله جبال دردند آنان و دره های عمیقِ گمشدگی ست، در نگاهشان! ما کوتاهی کرده ایم در این زمان که همچو کوران می رویم کورانیم؛ دست وصورت به دیوار کِشنده می رویم! بیرقمان ز دست انداخته ایم در این زمان که همچو افلیجان می رویم افلیجانیم؛ و الا هر روز آنان زخم است که می پوشند و در هر شامِ خستگی به تعویضِ یک مرهم می کوشند ودر هر مرهم نامرهمی ست که تازه زخمی از جنسِ گمشدن و ربوده شدن و سقوط و از جنسِ سرقت و ثروت می زند. و ثروت ها در چه سرقت هاست! و مقتولین با کلاهی ایمنی و مسقوطین با چشمِ مبهوتی و مفقودین چنان غیب می شوند که بر گورشان بنویسند: شهیدِ مشهدِ رهاییِ زحمتکشان شدند! پیش خواهی رفت و آنان عقب دارانِ انقلابند عقب داران …

سیزیف

شعری از احمد خزاعی سیزیف سیزیف وار به قله برمی کشم هر روز انبوه اسطوره ها را و جهان همچنان غرق است در اشک و خون. سیاوشان من انگار رنگ جاودانگی گرفته چرا که لبخندت دیگر بر من نمی تابد تا تبعید کند تاریکی را و آسمان من با همه وسعتها بیگانه شده است. و این جلجتائی دیگر است جلجتای من، مصلوب حقارتهای سردارانی مخلوع از جوانمردیها

«قدمت خُرد شود!»

«قدمت خُرد شود!» برده گان را زندگی زنجیریان را زندگی در آنِ خود زین دامِ تو ترسی ندارد مرگ هم تا بر مزارِ خود گُلی روید به طغیان در بَری گوییم آنرا زندگی! ■ چو سلیمان باشم، چو مسیح در سر̊ میخ من همان نجارم من همان تیشه به دست من همان فرهادم درد را پایان نیست. درد را پایان نیست!، ملکوت̊ بیراهه، قدمش خُرد شود حاکمِ ثروتمند! خالقِ دردِ من است خالقِ این دزدی خالقِ هر وهمی خالقِ هر حقی خالقِ هر مزدی. مزدِ من تقطیرِ دردِ من است درد در بازوها درد در انگشتان درد در حیرانی درد از چیرگیِ هر ظالم درد بر هر یک زخم درد می آرد درد مزد می آرد مرگ پول می آرد پول وانگهی قدمت خُرد شود حاکمِ ثروتمند! با تو ام ثروتمند من ندارم صحبت این همه از فقر است که تو را می خوانم!   من تو را می خوانم و به هر خوانشِ خویش از دهن̊ خون̊ بیرون! من تو را می خوانم و به هر خوانش، خشم فقر را فریاد است!   فقر …

«زیباترین سنگر»

«زیباترین سنگر» خورشید از تپه های دوردست بر می خیزد و شاخه های درخت وحشی نور را شانه می کنند روز در رخسارت آشیانه می بندد و من بازهم جستجوگر شعر زندگی ام ای واژه پیش از آنکه لکنتم را پاره کنی پیغامی از آزادیِ قلب ها بگو. تو غریبترین واژه در ازدحام گفتن هایی بدان اگر زندگی گریزِ زخمی سربازی باشد که دیگر، جنگ را قبای عشق نمی کند می گریزم و برایت دیگر شعری دور از اسلحه ها خواهم گفت با بوسه ات تمام ژنرال های وجودم خواهند مرد. اکنون گریخته ام مچاله کرده ام سنگری را که پس هر شلیک به یاد تو بوده ام زیباترین کمینگاه آغوش توست به هنگامی که قصد استعمار موهایت را دارم زیباترین فرمان کرشمه ی لبان توست به هنگامی که اونیفرمم را به خاک می سپارم و تنم بی مرز می شود. «علی رسولی_اورست» https://www.facebook.com/ali1917 http://www.alirasoli.blogspot.com/

«یک روز فقط باقی ست»

«یک روز فقط باقی ست» به خاطره ی چریک ها در فتحِ 21 بهمن 57 من نمی دانم به کجا چنگ برآرم پیوند؟     وز کجا باید جُست     به خون وُ به قسم              مشتِ همراهیِ بیدار دلی را                                               سوگند! من به جان آشفته در ره وُ در آمد وز ندامتگه خوف      بر دلم می لرزد              بانگِ توبه توبه                     کز دهانِ یاری                            به هراس وُ خواری                                    می کند خون به جگر! هان کجایی ای عزیز؟! تو به سنگر مُردی تو به مهتاب شبی با همه همراهانت از دلِ کوچه وُ از هر سنگر سخنِ فتح بگفتی، …

بهمنِ سوخته

سعيد آوا بهمنِ سوخته پابرجای کوه کهن کز کرده به سوز سرد موذی مزمن ، و سينه اش چرکين به چرکاب يخين مرداب شيارها. مي تپيد نبض داغ اميدش در رگهای يکي بهمن – لايه لايه پشت در پشت – که به گوهرهرم تاب و پيچ اش مي بايد گداخت عمق پلشت يخ و مي روفت چرکِ چال و دامن ليزابه ، برهمواری راه قله . امٌا و دريغا که لايه ها خماران چشم – چشم انتظاران فتح قله – بر بستند کمر سرنوشت خويش گره بر کهنه چرکتاب طنابي که بودش يک سر به غسل در يخ بسته ماندابي ، و به ديگر سر خفت مي کرد هر دم گره در گره گرداگرد گلوگاه رهروان صادق قله تنگ تر تنگ تر . سعيد آوا / بهمن 1380

این دیگری است در من

این دیگری است در من مهران زنگنه   این اوست که فریاد می‌ کند این آن غریبه‌-آشنا، آن رویازده‌ است در من که گردن کشیده است این اوست که می‌ نویسد آنکه به بیداری در رویاهایش پرسه می ‌زند لبان باد را می ‌بوسد با آفتاب نشست و برخاست دارد آرزوهایش را بر آسمان می ‌نویسد گیسوان درختان را نوازش می ‌کند هنوز، پس از آشوویتس، می‌ تواند بخندد و از عبور لحظات سرگردان و گریز پا باکی ندارد به آنان که رفته‌ اند نمی ‌اندیشد بر هستی و نیستی مکث نمی ‌کند و به آنان که خواهند آمد، چشم دوخته است این دیگری است در من که فریاد می‌ کند هر فردا بانگ برمی ‌زند: فردا … می ‌داند اما بر هرزچرخ زندگی‌ اش هر فردا نیز شب طلوع می ‌کند این دیگری است در من که افسوس بر لبانش غریبی می ‌کند

شعر عاشقانه با بررسی شعر احمد شاملو

شعر عاشقانه با بررسی شعر احمد شاملو محمد امین محمدپور                                                              مقدمه عاشقانه سرایی در ادوار گوناگون شعر پارسی از نگرش های کم وبیش همسانی اشباع شده است. این اشعار، اگر تنها بر مبنای ذهنیت غنایی و درون مایه ی تغزلی، مورد بخش بندی قرار گیرد، در سه جریان کلی که پیوستگی بنیادین با یکدیگر دارند، نمود می یابد. جریان نخست، عاشقانه سرایی ناب است که با شاعرانی چون شهید بلخی، فرخی سیستانی و انوری آغاز شد، با سعدی شیرازی به اوج رسید و با وحشی، کلیم، شعرای غزل سرای دوره بازگشت، شهریار و رهی ادامه پیدا کرد. جریان دوم، شعرهای عاشقانه ی عرفانی است که با هم آمیزی تصوف و عشق، توسط سنایی آغاز و با عطار و محمد جلال الدین بلخی، عرفانی محض شد و بر آیند این دو جریان نیز در غزل های حافظ، خواجو، صائب، بیدل و … جلوه یافت. جریان سوم خود دو گونه است. گونه ی اول آن، از لحاظ درون مایه ی غنایی و سادگی زبان به جریان نخست نزدیک است افزون بر اینکه، به نوعی رمانتیسم سطحی …

ما و کیست دو شعر از مهران زنگنه

010ما مهران زنگنه با دیگران در دیگران زیسته بودیم با دیگران در دیگران خود را یافته بودیم – معنایی، حقیقتی- و دوشادوش در آینده‏ ای زیستیم كه هرگز نیامد   کیست؟[1] مهران زنگنه   کیست این من، که شود، شونده است کیست این او که بُده، نبوده است کیست کو هر آن به دست وُ از دست شود کیست آن کس که آید و رونده است ——————————————————————————————— اگر متونی از دست را نمی‌خواهید دریافت کنید لطفا به من بنویسید و یا یک ایمیل سفید برای من ارسال کنید  

مارکسیست ها

خدامراد فولادی   مارکسیست ها   نه تفنگ در دست شان است نه مسلسل نه حتا تیر و کمانی که گنجشکی را از شاخه ی زندگی / بیاندازد قلم در دست شان مسلسل است تیربار ِ اندیشه که اسکورت می کند پرواز را در بال های پرنده تا قلمروی آزادی تا عصری که نه تفنگ نه مسلسل نه حتا تیر و کمانی که پرنده ای را از شاخسار ِ زندگی / بیاندازد. قلم در دست هاشان سلاح ِ عبور است از قلمروی نقد ِ سلاح به قلمروی سلاح ِ نقد در عصرهای آگاهی.

او معروف نيست

جهان سوسیالیست او معروف نیست او یک جوان بیست ساله است نام او خالد ادریس بهاری است رنگین پوست از آفریقا از ستم تاریخی که بردوش میکشد به استعمارگران وعاملین ستم بروی پناه آورده است او فکر کرده است که در نزد ا ستعمارگران شانس بهتری برای زندگی دارد او سفید نیست او معروف نیست او محمد را مسخره نکرده است که مرگ وی تیتر خبری روزی نامه ها شود ویا بنام «آزادی عقیده وبیان «دهان دریدگی برای جنگ نمایند ویا ارزش این را داشته باشد که بنام حقوق پناهندگی وضد راسیسم برای او نیز تظاهرات میلیونی کنند ! ویا کسی بگوید من ادریس بهاری از اریتره هستم او شایدمسلمان هم باشد او در شهر درسدن به عنوان متقاضی پناهنده فرستاده شده است انتخاب خودش نبوده است جسد او در حالیکه ضربات چاقو برگردن و سینه وخونبار پیدا شده است مرگ او از طرف بازرسان پلیس ودادستان هم جدی گرفته نمیشود واگر یک آلمانی راسیست کشته شده بود چه جنجالی به پا میشد؟ مرگ انسانها نیز طبقاتی است راسیستی است این ها دمکرات هستند این …

«سرخ زیباترین است»

«سرخ زیباترین است» آبی زیباست و قتی باران از راه پله های قدیمی می گذرد وقتی تصویرت در چاله های آب می ریزد وقتی صدای قدم هایت در شرشر کوچه می افتد و اطمینان اینکه تا دقایقی دیگر به آغوشت می کشم.   زرد زیباست زرد زیباست وقتی میان خوشه های گندم پنهان می شوی وقتی بر گیسوانت روبانی ریز بسته ای وقتی آفتاب از میان مژه هایت می گذرد و چنین است که روز رام شده است.   سفید زیباست وقتی لنگرها رها می شوند و سفر به آغاز می پیوندد وقتی قایق ها می گذرند و ما بادبان های دوردست را نگاه می کنیم وقتی روی دامنت دنبال گل های ریز می گردم و لمست می کنم وقتی می گویم: گشتن بهانه است. آری سفید زیباست سفید زیباست.   سرخ زیباست سرخ زیباترین است وقتی پلیس شلیکش را اعلام می کند وقتی باتوم ها واژه ها را سرکوب می کنند وقتی پرچم انقلاب را در دست داریم. آری عشق من سرخ زیباست سرخ زیباترین است.   «علی رسولی_اورست» https://www.facebook.com/ali1917 http://alirasoli.blogspot.com/    

رسالت

رسالت مهران زنگنه     هیچ کس مرا به رسالت برنگزیده است پیامبرم اما من کتابم زمینی است یگانه سوره‌ ی کتابم را بر فراز کوه طور بر سنگ نبشتم آیه ‌ی یگانه‌ ای یکتا سوره‌ ام دارد: دوستت دارم به گاه رفتنم ترا به جانشینی‌ ام بر‌می ‌گزینم تا مرا با چشمانت با لبانت با دستانت با آوایت با دلت اگر در ساحل چشمانت کسی هست در گوش او به نجوا تفسیر کنی در صفحات سفید زندگی‌ ات اگر برگ سفیدی باقی است یکتا آیه‌ ی زندگی‌ ام را تفسیر کنی در آسمان روز، آنگاه که شب است، چون هر روز ، چون امروز، آن را بنویسی و برای ستارگانی که بر زمین زندگی می‌ کنند آن را به ترتیل بخوانی

فرعونِ بیدار!

فرعونِ بیدار! دنیا فاسد است تاریخش گذشته و اما در انتهای تاریخ ننشسته! تاریخ زنده است و اما عکس تو در ماه مچاله و همه خویشان تنی و ناتنی ات به چند منبر و دیوان و کراواتِ قاضیان لباسِ فساد بر تن اند! منبرها راه می روند دیوان ها رقم بالا و پائین می کنند و قضات بهر تعالی بشر پول می ستانند! آخوندِ ملیحِ سفره ها مردِ مست در عشقِ حق تعالی پنج میلیون بار انگشت بر دهان می برد خیس می کند و کاغذها را در دستگاه پول شمارش نماز می گذارد! به هر رکعت یک سجده و هزار دلار بی نیازی به جا می آورد، و نمازهای قضا و طاعت های نیاورده به جا تقدیم می کند. این عشق الهی ست حق لایتناهی ست این عشق خدایی ست حق زورآزمایی ست حق، کراواتِ صورتیِ راه راهِ قاضی ست حق تانک است حق از اسماء الهی ست حق، شترهای میدان التحریر است خونِ آدم می مکد. حق تجاوزِ دهه ی شصتِ اوین است حق دهه ها تجاوز در قصر و قزل و کهریزک. …

گُلِ خونِ قصه ی تاریک

گُلِ خونِ قصه ی تاریک علی سالکی       چرا قضات نمی میرند؟ مگر تا دنده های من مگر تا استخوان من مگر تا این شبِ مجهول مگر تا به کجا باید بریزند، خون و هی خون، درد و هی درد، ننگ و نیرنگ!؟ چرا شبگیر می گرید؟ به بارانی که می آید لبالب غنچه ها را قطره قطره جامِ سیلی نعره می خواهد. چرا وگ دار؟ چرا غصه؟ چرا بیدار؟ چرا پرسه؟ بگو با من، چقدر از سالیان بُگذشت؟! بگو اینک چرا، این سالها را خسته طی کردم؟! بگو اینک چرا، تاوان بدادم، تاولــین دستم؟! چرا آدم می ترسد؟! و همه رنج گُذارانِ عبوس و همه قافله ی کَــلاشان و همه دزدانِ ساعتها و همه هرزه گران در پیِ بلعیدنِ وقت؟ و همه ترس و تعب و همه لرز وُ تب وُ سردﹾ عَرق ندهد انسان را خبر از پیکاری! این همه افیون است این همه رخوت ها این همه بی نقشی این همه بندگی و بردگی و ذلت ها این همه گُمشدگی در تعظیم این همه بارِ گران، عمرِ گرانم را پوچ …

مروري بر کتاب «احمد شاملو، عکس فوري»

مروري بر کتاب «احمد شاملو، عکس فوري» در دل کوه صعب علی شروقی محمد قائد در مقاله معروف و خواندني‌اش درباره شاملو، او را «تحريريه‌اي يک نفره در حيطه کتابت» مي‌خواند که لقبي است درست براي شاعري که به جز شعر، که مشغوليت تمام‌وقت او بوده، در عرصه‌هاي مختلف اعم از قصه و مقاله و ترجمه قلم زده، چند نشريه تاثير‌گذار فرهنگي را پايه‌گذاري کرده، کار سترگ کتاب کوچه را يک‌تنه پيش برده و به همه اينها کارهاي خردي چون فيلمنامه‌نويسي را هم بايد افزود که البته شاملو خود اذعان داشت اين يکي را از غم نان انجام داده و نمي‌توان جزء کارنامه پربار هنري‌اش آورد. اينها همه اما شايد توجيه‌کننده اين باشد که همچنان وقتي کتابي درباره شاملو منتشر مي‌شود، کنجکاوانه آن را تورق کنيم تا شايد زاويه تازه‌اي را از شخصيت چندوجهي بامداد آشکار کند. شخصيتي که شناخت همه جوانب او تنها با تحليل آثارش ميسر نيست و چنين شناختي همچنين مستلزم ارايه روايت‌هاي چندگانه از اوست از طرف کساني که هر يک از جنبه‌اي به او نزديک بوده‌اند. يکي از اين نزديکان …

« خالق واقعی»

    تو آسیایی هستی پدر و مادرت دو کارگر فرسوده با دست ها و پاهایی که دیگر کار را بلد نیستند آمریکایی هستی پدر و مادرت دو معدنچی قدیمی که هنوزهم کابوس اعماق زمین می بینند دو معدنچی که باورکرده‌اند: رئیس جمهور فرشته است از آسمان آمده کارگر دست و پا چلفتی ئی بیش نیست کارفرما نباشد کار بی معنی ست کشیش ها و قدیس ها هم راهنمایان زندگی اند یاد می دهند که چگونه باید دعا کرد تا فردا از آسمان کار برسد.   تویی که باید تردید کنی نه رئیس جمهور فرشته است نه کارفرما بخشنده کارهم از آسمان نیامده تویی که خالقی تویی که باید مدیریت کنی تمام کارفرماها بال بگیرند و برند هیچ کاری نمی خوابد.   تویی که باید تردید کنی اون بالا بالاها دنیایی در انتظار تو نیست که گویا دیگر کارگر نخواهی بود و از چرخ های کار هم خبری نیست. بگذار بهشت و دنیای خیالی مال قدیسان باشد.   تویی که خالقی تویی که باید مدیریت کنی دیگران خدا را خلق کردند تو زندگی را خلق …

«من این قطارها را می شناسم»

فریبا مرزبان: گرامی باد خاطره جان باختگان بمباران شهر « اندیمشک » در ۴ آذر ۱۳۶۵   «من این قطارها را می شناسم«   من این قطارها را می شناسم من این ریل های قطار را می شناسم من رایحه عطر گل ها را می شناسم این جا همان جایی ست که روزگاری، زیباترین و پرجذبه ترین محله ی شهر بود با بلواری زیبا و زیبنده و مست از رایحه عطر گل ها و نخل های سر به فلک کشیده. من اینجا را می شناسم همان جایی که پر تردد ترین منطقه شهر بود من این فضا را می شناسم همان جایی ست که خانه پدریی ام در آن واقع شده بود. همان جایی که غرور جوانی ام را کسب کردم. اینجا راه آهن ست اینجا » اندیمشک » ست واقع شده در شمال خوزستان. اندیمشک ست که در آتش و دود می سوزد یک ساعت و چهل و پنج دقیقه از همه طرف می بارید دیگر، مسافری نمی آمد. صدای سوت قطار قطع شده بود نخل ها در آتش سوختند از هر سو بمب …

گلواژه ها

گلواژه ها گلواژ ه‌ها چه زود پلاسند بر زبان جا یی که نیست شبنم آزادی، تا در گلوی خشک سخن‌های سوخته، پیچد عطر آن! جعفرمرزوقی(برزین آذرمهر)  

نطفه ی توفان

نطفه ی توفان   اختاپوس سانانِ حاکم بر دریا شاخک افکنده ، بر هر چه ، هرجا، لافان در هر سو با بوق وکرنا کافتاد از نفس،توفان، در دریا دریا را منگر، کافکنده لنگر، آبستن دیری می پیچد بر خود ، از دردی سنگین ، سوزان و ترکان، در بطن‌اش بالان نطفه ی توفان !   جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)    

سه شعر از مهران زنگنه

آرزو (۸) i (به‌ آزادی (۲)) مهران زنگنه در آرزوی خوشبختی به تو گوش دادم طنین آوای دلكشت را شنیدم به زیر و بم لحنت بیآویختم و آنگاه خود را یافتم آرزو (۹)ii مهران زنگنه خیام! ایکاش ترا بر این فلک دست بُدی آنرا ز نو ساخته چون مست بدی «کازاده بکام دل رسیدی آسان» گر طرح فلک به تو، دربست بدی شدنiii مهران زنگنه به کودکی ندانیم و نگوییم این و آن به نوجوانی چشم گشاییم بر این و آن به جوانی گوییم که این است و نه آن به پیری گوییم هم این است و هم آن i چارپاره‌ ی ۷۰ ii چارپاره‌ ی ۵۰ مقایسه شود با خیام: گر بر فلکم دست بدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میان وز نو فلکی دگر چنان ساختمی کازاده بکام دل رسیدی آسان iii چارپاره ۴۳

کار شعر…

  کار شعر… تا گرگ بیداد د رَ د به دندانِ ستم تن ز آهو ی داد؛ درهر سرآشیبی ، نشانی از فرازی تازه جستن ؛ از صخره ‌ها ی سخت سر، سر بر کشیدن؛ از غنچه ی نا گشته گل هرگز، سرودن؛ بر بوته ‌های تشنه ی فقر ازجوهر جان ، شبنمی مهری نشاندن؛ از خنده ‌های له شده ، از بوسه ‌های داغ نفرت خورده ،انگار؛ چیزی نوشتن؛ گر نیست کار شعر، گو پس چیست کار ش؟! جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)  

سخن عشق

سخن عشق ای دلرباترین عروسِ سرزمین‌های بکر بر بندیان ِ این شب ِ بیداد بُن بگو! چندین و چند خوشه و خرمن ز ملک ِ عشق گرد آوریم و بر سر راهت بگستریم تا شور آفرینی رقص  ِ پرناز  ِ بهارانه ات را، بر شاخسار ِ زمستانی و شب گرفته ی دل ها، و شکوفایی گلدانه‌های شبنم ِ پر ناز و کرشمه ات را، بر کویرعطشان ِ جان ها، درودی شایسته گفته باشیم؟! * ای دلارا‌ترین عروس ِ سر زمین‌های بکر آغوش ‌ باز کن! با بندیان  ِ این شب ِ بی وصل راز و نیاز کن! با ما بگو چندین و چند خرمن  ِ گل ،باید این زمان از قلب ِ عاشقان، تا ما به جان و دل گرد آوریم وبر سرِ راهت بگستریم؟ جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

هرگز

هرگز ھرگز نگردد این د ر، بی عزم کارگر، بر پاشنه ی دگر ! ھرگز نگردد این د ر، تا عنکبوت یأس ،بیوقفه می تند برگردِ ما قفس! ھرگز نگردد این د ر، تا جغد انزوا، هو هو کنان به در ، بیهوده می دهد هر فرصتی هدر! ھرگز نگردد این د ر، تا پَر کَند، نفاق ، با دست اختناق ، از بالِ اتفاق! ھرگز نگردد این د ر، تا کاه ِ باد بَر، درشام  ِ پر خطر،کوهی ست در نظر! ھرگز نگردد این د ر، تا دانشی دگر، در چنته ی بشر، ناگشته باور، درمرز نیک و شر! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)