All posts tagged: شعر

چشم در چشم

  چشم در چشم در چنین سرمای خشک و استخوان سوز  ِ زمستانی، توی گلدان های پر خار و سفالی، بر سر رف ها، می زند گویی جوانه ، -چشم در چشمان برگشته ز خشم  ِ  جن  ِ استبداد- سبزه ی نوروز ِآزادی ! * جعفرمرزوقی( برزین آذرمهر)

سرودی قدیمی

درخط ممتد وغبارآلوده ی تولید اژدهایی به چپاول برنشسته با آتشی که زبانه میکشد از دهان بویناک اش تا سُفره ی رقت آور خانه ی من. به هرصبحگاه درصفِ انتظارِ اتوبوس، بدهکاری ام را شمارش میکنم. ودرراه بازگشت، ازنگاه های منتظری که دوست اشان دارم به شرمی دردآور می گریزم. جهان را برشانه های ما کارگران بنا نهادند با ملاطی از شیره ی جانِ دردمندمان. به هارمونیِ: فقرو سرکوب . درخط ممتد و غبارآلوده ی تولید، درسرایش دوباره ی سرودی قدیمی ازکنج نهانگاهی آشنا، صدای پچ پچه ای جهانِ تشکل واتحادِ کارگران را میسراید. صدای کشداری درزیرنگاه اژدها ترمز تولید را میکشد. دراین میانه پژواک فریادی کمانه میزند: چماقدارانِ مزدورتان را خبرکنید، ما میخواهیم به زیرتان بکشیم. سرودی قدیمی را، کارگران جوانی که داستان نبرد را میدانند، دوباره آواز داده اند. درخط ممتدِ توقفِ تولید، اژدهای زخمیِ استثمار به رعشه ی مرگ به خود میپیچد. داریوش سلحشور –تورنتو فروردین ١٣٩٥

سکته

  در لفاف دود نفت و دود گازوییل، شهر تهران با تنی که صد هزاران تُن به رگ خون غلیظ و مرده وبد رنگ، بر زمین افتاده، چون فردی که دارد می رود از دست، نقش همچون نعش برخاک است هیچ امدادی ز راهی نیست! چاره ی این بی‌ستاره ، چیست؟! * جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر) 1

زنده آنانی…

زنده آنانی… زنده آنانی که دراستیزه اند، نه هزارانی که بی‌انگیزه اند! * زندگی پویندگی راه هاست در غبار بی‌رهی ، پا در هوا ست ! * داد را ،گر جنگ ، با بیداد نیست زندگی را ،نام ، دیگر بردگی ست   * جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر) 1  

در دام دیوپا – شعری از جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

«ملت» ام، « ملت »ام، «امت»‌ ام ولی خوانند؛ سخت در بند دیوپایی چند تار‌شان ،بسته دست و پاست مرا؛ شده نابود هر چه بود به جا، نا به جا، آنچه که به جاست مرا! با شکسته پری چه جای شگفت، سر اگر بر فراز هاست مرا؟! به سزای گناه نا کرده حلقه ی دار هر کجاست مرا! * جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)  

«آیا من وطنی داشته‌ام؟»

«آیا من وطنی داشته‌ام؟» از پنجره هیاهوی کودکان می‌آید نسیم صدای کوه‌های مقاوم را می‌رساند: _سال‌هاست بر این سرزمین کار می‌کنم آجر کنار هم می‌گذارم مزارع را شیار می‌زنم لوکوموتیوها را به حرکت وا می‌دارم و هر روز خسته‌تر می‌شوم خسته خسته. ستاره‌ها عریان می‌شوند ابرها می‌گریزند آویشن‌ها از شبنم آبستند ماه از میان برگ‌های سپیدار به سختیِ پیشانی‌ام می‌خورد به تپه‌های دوردست می‌نگرم به سوسوی چراغ های معدن و یقین دارم: _ حق با مردم است با کسانی که در دست‌هایشان زخم دارند و شبانه سیاهی زغال و بوی خستگی را به خانه می‌آورند کسانی که هرگز از این خاک سهمی نبرده‌اند_. برف‌ها بر قله‌ها آب می‌شوند گل‌ها کژی‌ها را پوشانده‌اند گرما تنم را سیاه می‌کند بناها اوج می‌گیرند و من باز…خسته می‌شوم خسته خسته. می خواهم…یک سپیده‌ هم که باشد کار را رها کنم زیر درختان پرشکوفه به خواب روم به تو فکر کنم عشق من به لبخندهایت و خال‌های ریزِ روی شانه‌ات به چشمانت که جستجوگر شادی‌های منند به مرزهای دورتر و انسان‌های ناشناخته و خورشید که نگاه همه‌ی ما را بی‌مرز …

«برف و مرگ»

«برف و مرگ» «هِنری» هر روز غروب با بارنیِ خسته‌اش می‌آید چهره‌ی عبوسش را به شیشه‌های قمارخانه نزدیک می‌کند و می‌بیند ژنرالی را که سال‌ها پیش گلوله‌ای در شقیقه‌ی اسبش خالی کرد. هنری،همیشه غمگین به کمرگاه کوه می‌نگرد گوش می‌سپارد به صدای اسبی که دیگر میان درختان نیست. یخ‌ها و زمستان،آرام کژیِ صخره‌ها را می‌گیرند و دانه‌های سفید در موهای هنری به خواب می‌روند. هنری هر شب با دست‎های کهنه‌ای چهره‌ی زنش «النور» را می‌کوبد و مثل اسب شیهه می‌کشد. هنری هر شب مست می‌کند و خون و زخم بر پستان‌های النور تکرار می‌شود. «کاترین» دختر هنری هر روز در آغوش سربازی از جنگ برگشته جان می‌دهد و لب‌هایش و رخسارش همچون پوتین‌های باخته سیاهی گرفته است. هنری هر روز بیشتر مچاله می‌شود بارانی‌اش دیگر به زمین می‌ساید و کاترین با شکم بالا آمده‌اش هر روز بیشتر می‌میرد. زمستان تمام زندگی هنری را گرفته است کوه‌ها رد پای سربازانی‌ست که میهن را تا فراسوی مرزهای دیگر می‌کشانند. «جان» پسر هنری پشت تیربارش به قیافه‌ی خندان رئیس جمهور فکر می‌کند و خوشبخت است. «علی رسولی_اورست» http://www.alirasoli.com

«از درختان نپرسید»

«از درختان نپرسید» سپیده دمان وقتی چنار رقصید و دامنش در آب افتاد حس کرد خنکای تن او را دارد. وقتی اولین مسافران برخاستند تازه‌ترین گل را ببوسند خواسته بودند لبان او را شناخته باشند. آفتاب از پشت تپه‌های آویشن به سرخی گرایید. بر سبزیِ چنار غمی بود. سارها لای شاخه‌های بید پیِ رازی بودند و در خیال اشک ریختند. مسافران با لکنتی از جنس نگفته‌ها رنگ تردیدی بر نگاه داشتند. و من و تنها من بودم که می‌دانستم مجنونی بید تکرار مژگان اوست. «علی رسولی_اورست» http://www.alirasoli.com http://www.facebook.com/ali1917

«نان و نعنا»

«نان و نعنا» برایت گردوی تازه آورده‌ام. ریحان میان پارچه‌های ابریشم و خوشه‌های پونه در شالی آبی. نعنا در ظرف‌های مسی. برایت از گندم شعر سروده‌ام تا فریاد و نان را فراموش نکنیم. محبوب من برایت سلاحی هم آورده‌ام آنان آمده‌اند گردو نان و نعنا را از ما بگیرند. «علی رسولی _ اورست» http://alirasoli.com/ https://www.facebook.com/ali1917/

«شهری برای ساختن»

«شهری برای ساختن» بر فراز بنایی بزرگ دیر هنگامِ شب با کار تمام نشده ام به شهر می نگرم. در دورتر چراغِ خانه ی من و تو پیداست: رنگ آبی پنجره و دود زیبا از دودکش. می دانم می دانم به انتظار صدای در هنوز بیداری و من سپیده دم آن هنگام که دختر کوچکمان میان پستان های گرمت به خواب رفته است باز می گردم: می نگرم به تو به مژگانت که همچون بادبان ها آرام گرفته اند به چهره ی گلگونت و رنگ زیبای لب هایت که بوسه های من را انتظار کشیده اند. بادِ زمستان چهره ی خسته ام را می سوزاند کاش کنارت به خواب رفته بودم و نفس های سردم روی گردنت نشانه می شد. ستاره ی کوچکی میان غیاب ابرها سوسو می زند در قلبم صدای ست: به فردا امیدوارم به روزی که روبان های سفید میان گیسویت ممنوع نیست رنگ سرخ ممنوع نیست بوسیدنت در میادین ممنوع نیست زیر درختان پرشکوفه خوابیدن ممنوع نیست و آن هنگام که به آغوشت می کشم از فردای کار و افتادن از …

ندانستم

            شاعر: میرزا معجز شبستری از دیار آذربایجان (۱۲۵۲ ـ ۱۳۱۳)             مترجم: تارنمای دایره المعارف روشنگری             نظم پرداز: مسعود دلیجانی ندانستم      ببخشاید مرا ملت، که معبد را      اگر میخانه نامیدم، خطا کردم      که سر٘ خونین٘ به سنگِ سخت٘، عاقل را      اگر دیوانهٔ دیوانه نامیدم، خطا کردم        چه دانستم که کلاغان خوش آوازند!      و باید گفت: ـ شهبازان، نه شهبازند!      دل افسرده، کلافه، یاوه سر دادم      اگر شهباز را شهباز نامیدم، خطا کردم        شبی شخصی به خواب ناز می بیند      که از حوری لبانش، بوسه می چیند      من اما سر خوش از باده، حقیقت را      اگر افسانهٔ افسانه نامیدم، خطا کردم        «سخن از ریش و از شارب، رها سازید      رها غیبت، ز دندان طلا سازید      و علم و فن، نیاز عصر و دوران را     …

دو قطعه شعر کوتاه در  رابطه با قتل های زنجیره ای

دو قطعه شعر کوتاه  زیر در پائیز  سال 1377 – 17 سال پیش- در  رابطه با قتل های زنجیره ای  سروده شده است. قدرت زحمتکشان! حسن جداری خواهم که فریادی کشم ازدست این جلاد ها این حاکمان کینه جو، وین دیوخو شیادها از جور این آدمکشان، واز کین این نامردمان بر آسمان باید رسد از توده ها، فریادها بااین همه بیداد ها، دانم که آخر بگسلد باقدرت زحمتکشان، زنجیر استبدادها غرش و فریاد! حسن جداری ننگ و نفرت بررژیم  ظلم و استبداد باد توده زحمتکش از چنگ ستم، آزاد باد بین ملاهای حاکم، نیست فرق ماهوی سرنگون با دست ملت، کل استبداد باد تا اساس ظلم این آدمکشان ویران شود پهنه ایران سراسر،غرش و فریاد باد این حکومت پایه اش بر قتل و برآدم کشی است دستگاه ظلم این آدمکشان، بر باد باد در نبرد سهمگین با ارتجاع کینه توز توده زحمتکشان را عزم چون پولاد باد با قیام  توده  ها، با انقلاب توده ای واژگون کاخ ستم از ریشه و بنیاد باد کشوری تاکی اسیر چنگ این جلاد ها؟ از طریق انقلابی ، دفع …