All posts tagged: سعيد آوا

بهمنِ سوخته

سعيد آوا بهمنِ سوخته پابرجای کوه کهن کز کرده به سوز سرد موذی مزمن ، و سينه اش چرکين به چرکاب يخين مرداب شيارها. مي تپيد نبض داغ اميدش در رگهای يکي بهمن – لايه لايه پشت در پشت – که به گوهرهرم تاب و پيچ اش مي بايد گداخت عمق پلشت يخ و مي روفت چرکِ چال و دامن ليزابه ، برهمواری راه قله . امٌا و دريغا که لايه ها خماران چشم – چشم انتظاران فتح قله – بر بستند کمر سرنوشت خويش گره بر کهنه چرکتاب طنابي که بودش يک سر به غسل در يخ بسته ماندابي ، و به ديگر سر خفت مي کرد هر دم گره در گره گرداگرد گلوگاه رهروان صادق قله تنگ تر تنگ تر . سعيد آوا / بهمن 1380

خودکُشي واژه

سعيد آوا خودکُشي واژه واژه هم مُرده است آيا ؟ نه ، او خود کُشته است گويا . واژه هم کم آورده است آری . او که کم يا بيش    آئينه بود يا که زبان اينک شرمگين و خشمگين و ناتوان خود بر دار کرده بار دگر براين يکي خوف ترين پيچ زمان. ناباور است واژه هم از قعر و گندابِ خون و خوف و چرکِ بربرٌيت که اين چنين بي انتهاست. او نيز به شرمندگي از درماندگي در بيداری جان و وجدان يا تصوير دهليز و سردابِ جهان ، قي کرده خون بر سردر اين يکي مَکٌاره دُکان که پتياره ای اين چنين بي نهايت بي حياست . سعيد آوا..شهريور 93

نه حتي يک پشيز

سعيد آوا به قربانيان اسيدپاشي اصفهان نه حتي يک پشيز آيه ی ابليس يا که خدايان تو را با چُماق و دشنه غُل و پنجه ی آهن يکي خُنبه ی تيزاب يا دگر آيه های دستمزدی ات هر بار بازمي شناسم به يکباره . دست هايم به بند زنجير مي کشي آری، با انگشتان بذرفشانم چه مي کني؟ گيسويم به خيمه در بند مي کني آری، با پيچش آزاد مويم چه مي کني؟ چشمانم به جوهرآهن سوز مي سوزاني آری، با افق نگاه سوزانم چه مي کني؟ سينه ام يک بند سوراخ مي کني آری، با شکوفه های بارور قلبم بر شاخه ی آفتاب چه مي کني؟ پوستِ پيکرم با قيرجهل برمي کني آری، با رقص موزون تنم بر پوستِ مهتاب چه مي کني؟ سرم به آهن پنجه ای درهم مي شکني آری، با چشمکِ اجتماع سُرخ ستارگان مغزم چه مي کني؟ راستي تو را ! با ق هقهه ريشخند نوزادم چه مي کني ؟ آه آه چرکين دُمل آواره تشنه گشنه بي ريشه ، به وزن و مقدار نه حتي يکي پشيزه . تو …

شبنم تاريخ

سعيد آوا تقديم به کوبانه شبنم تاريخ از قعر منجلابِ نيستي دل سپرده ام من بر سُرود قطرهً سُرخ. از مُغاکِ حجم ظلمت چشم دوخته ام من بر تنها ستاره در آسمان تاريک. کوير است جهان سرد، خشک ، بي خون سنگ بر سنگ تا پوستِ آسمان        و تمامأ سنگ وجدان. کوير سنگاسنگ را مردمي است تنها،       زنده ، برپا ، صيقل مي زند سرپنجه و دندان خويش . بذر هستي مي کارد و خود قطره قطره پای آن مي بارد…. اينگونه رنگ مي زند مويرگِ تاريخ را     کوبانه . سعيد آوا..مهر 1393

زوال

  سعيد آوا زوال دردا دردا     که سيل بوده است خون دشتِ تاريخ را . فريادا فريادا از اين پتياره رسوای بي مايه اين ناخن خشکِ بي ريشه اين دندان گرد بي بُن و پايه اين حريص خون تشنه اين بَربَرخوی دوپا . دادا دادا زهدان پاکِ بارور کهکشان ! گر که اين «انسان» را دگر اميد شکفتني نيست هيچ يا که اين دوپای بي نام را دگر خيال گذر از مغاکِ قهقرا نيست و يا که من را دگر يارای اندک ترين تغييرهم نيست ، حاشا حاشا مرا به گلٌهً چارپايان باز گردان . سعيد آوا..شهريور 1393  

از غزٌه تا….

  سعيد آوا   از غزٌه تا…. خونين دستان حاکمان استثماريان ، از غزٌه تا به لبنان شيلي تا به ايران کران تا کران اين جهان زمين هامان سوخته اند نان و انگورمان برچيده اند و در جام شراب نوشيده اند نسل به نسل خون مان .   امٌا دريغا که ما سرگردان خاک بر سر ريخته ايم و باخته ايم نسل به نسل همچنان همچنان . دريغ امٌا که ما گسسته، بي افق اندر پي سراب خود باخته ايم بر خرافه يا رنگِ بيرق قوم و فرقه يا حتي حُباب.. آری بازيگر بازی در زمين ديگران.   از غزٌه تا به ايران از پرو تا آن سوهای سودان کران تا کران اين ارض و جهان دردها مشترک درمان نيز بايد مُشترک همجنس و هم سرنوشت پيوندها نيز بايد هم سرشت تا که از جا برکنيم بربريٌت را به آئين و بنيان نظم گردونهً استثماريان جبر و هرج و مَرج اين جهان.   سعيد آوا….تير 1393  

انسان افق

انسان افق انسان افق انسان را در خواب هايم چه دوست داشتني مي بينم : لاله ای است به بلندای سرو سری بزرگ و سُرخ دارد . با نسيم مي رقصد و با طوفان پيچ و تاب برمي دارد امٌا نمي افتد ريشه ای مُحکم و پابرجا دارد . لبخند به لب چشماني مهربان بسان غزال دارد . به هر زبان آواز مي خواند و حيوان را حتي هر بار شاد و آرام مي دارد . در شهر انسان من بر دودکش ها نيز کلم و کاسني مي رويد دودی نيست آخر هيچ نه اين سوی دنيا به خشکي مي سوزد نه سوی دگر را سيل به نيستي مي روبد . اين جا باران نيز به ميزان نياز مي بارد فاصله ها به يُمن علم بُخار يا آب يا هوا تا سيٌاره ها يک قدم است . انسان به آغوش مادر خويش مي آسايد و کهکشاني خوش برای آن که و آن چه در آن هست مي سازد . در شهر خواب های من گوشت را شير يَل جنگل حتي خورد و خوراک نمي خواند …

حرفِ آخر و تولد تاريخ از سعيد آوا

سعيد آوا حرفِ آخر قطع مي گردد دستي گر پردهً مالکيٌت ازهم دَرَد . بُريده مي گردد زباني گر نکبتِ مالکيٌت افشاء کند ، و آونگ دار مي گردد سری گر در آن قدس مالکيٌت تقبيح شود . ليک نه دستي قطع گردد نه زباني نه سری گر که بنيان مالکيٌت ، نظام زالو زيستي ، از بيخ و بُن وارون شود. سعيد آوا / ارديبهشتِ 1370 تولٌد تاريخ تاريخ را قلب اش بختکِ خونخواری خليد، همزمان امٌا در رگ اش خوني جهيد . اسپارتاکوس برده فرياد درد از حلقوم اش بردميد : هيهات برادران هيهات دست از برادرکشي برکشيد تيغ تيز خشم تان همسو کنيد تا بزم مستان خون تان در کنار بند و زنجيرشان سر تا به سر ويران کنيد. ژاندارکِ برزگر، زاهد دختر روستايي نافرمان به حُکم کليسايي ، تن اش را کليسا به هيزم سوخت چه همدستِ شورش سرباز و دهقان عليه نظام زور و تجاوز بود. کاوهً آهنگر دست در دستِ کار و صنعتگر درفش عصيان و خُروش برداشت لرزه بر کاخ ضحاکيان خون نوش انداخت. کموناردهای وارثِ خون تاريخ …