All posts tagged: جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

زُل زده در چشم خونبارت – جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)

زُل زده در چشم خونبارت … زُل زده در چشم خونبارت با توام جلاد! گر چه تو در زور بازو گه سری بر من از درستی رهم زان رو که آگاهم زان که دست ملتی هرگاه و هر جا تکیه گاهم من به پیروزی در نبرد خود درهمین سلول بی روزن با نشان هایی که از دندان تو بر جسم و جان دارم اعتماد بی کران دارم … جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)

پاییز را بگو! – جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)

پاییز را بگو! پاییز را بگو! که تک درخت قله ی از یاد رفته ام بر باد رفته نه! بر تن مزن دمادم اش ، شلاق ِ باد ِ سرد گر رعشه اش ز درد از سوز ِ زخم ِ زرد گردد زنو به کوری چشمت به کارزار آبستن بهار! جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)

ای کوهکن – جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

ای کوهکن ای کوهکن که خواهی نقبی زنی به دور از تیرگی به نور… دیگر نه ای به کار تنها و بر کنار! در باد و ابر و دود در های و هوی رود جنگ کلنگ و بیل با سنگ یک سرود! امروزه ای هزار فردا یی بی شمار! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

در فصل برگ ریز – جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

در فصل برگ ریز … پاییز برگ ریز کوه غمی به سینه ی مادر بزرگ ها ست در یادشان از آن نه آوای آهو انه بل زوزه ی بلندی از هرزه گرگ هاست… سینه دَران گل ها پنهان از این و آن شب ها کشان جنازه شان به سوی خاوران! … جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

پای در زنجیر – جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

پای در زنجیر … پا اگر بسته است دست اگر کوتاه و بشکسته است تکیه بر فوج ِجهان بلعان کار مزدوران وابسته است… بس بلا آرند به سر اینان که رسد مشکل عدو ، حتی به گرد ِآن… خورده گر بر پا گره زنجیر جز به دست ما هرگز این در هم تنیده وا نخواهد شد! دست عاجز مانده بر درگاه با شدن بازیچه ی دشمن ماهر و بُرنا و رزم آرا نخواهد شد! … جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

به سوی بهاره ها – جعفرمرزوقی(برزین آذرمهر)

به سوی بهاره ها … دیریست ديو جهل به کرسی نشسته است در را به روی روشنی روز بسته است بالی که داشت شور پریدن شکسته است… دسته کلید باغ سحر را فکنده است در چاه جمکران ازچنگمان به یاری ترفند رسته است… … ای آشنای درد! گر آمدی به خانه ی ویران ما ، ببین زجری که می کشيم ز رهماندگی ما ست کن همتی که دست برآريم از آستين! نقبی زنیم دوباره به سوی بهاره ها! … جعفرمرزوقی(برزین آذرمهر)

آید که از نو… – جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

آید که از نو…   آید که از نو ،آرش  باغ بهاران  در جنگِ ناگاهانه با دیو زمستان بگشاده از زنجیر تن، دست جان کرده در تیر زه بر کشیده تیررا آن سوی سرما های گل فرسا فرستد! * جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)