All posts tagged: برزين آذرمهر

چاره

         چاره … برپا شده پاکی را از نو،       قلم          شد پا؛ اهریمنِ ناپاکی شد چیره بر این دنیا ؛ افتاد ز تاب وتب نوزایی و          پویایی؛ شد دور دو قطبی ها سر،     ار سر غفلت ها؛ بگرفت به عالم پا تک قطبی نکبت زا؛ «بد» گشت بدل                 هرجا، به غده ی بدخیمی که چاره نه‌اش ، الا جراحی و سلاخی ! * جعفرمرزوقی ( برزین آذرمهر)

بیرق داد

بیرق داد . رفته ست بیداد از بس به تکرار، هر جا ، سپیداری ، بر آن ، یک حلقه ی دار… شیر زنِ در چنبرِ مارانِ قهار زاید به ناچار، از نوهزاران کاوه بر کف ، بیرقِ داد! * جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

ای نازیان عصر!

ای نازیان عصر! . بریده باد دست‌ مان دراز ، ازسر نیاز ، اگر شود ، به سوی تان… ز سر بدر کنید این گمان که «میش جامگی » گرگ‌های هارتان، نه آشکار ه بر جهان… نه آشکار ه آن بدی که می کنید به مردمان یه زیر پوشش دروغی دفاع ز حق شان… نه آشکار ه تارهای پر فریب که می تنید هر کران به باورِ تهی و پوکِ این و آن… نه آشکار ه بر جهان که آن «سه گانه سر» درنده یِ شما هزار بار شریر تر ز حاکمان مار دوشِ قبضه کرده ملک مان !… * جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر)

وهم باره

وهم باره * شب، با شکست خورشید، زد فاتحانه فریاد : « دیگر تمام شد.» ننهاده چشم برهم نی ، در نیِ سحر هنوز، زنگی زتاج سر، خورشیدِ نو تری بود گسترده بال و پر… * جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

خطابه

خطابه . سالیان سال زیر چشم ما، همچونفرین گشتگان، در آتش و دود می زند سوریه پر پر از عذاب دوزخی که کردگارش «سود» بدتر از نمرود… . مردم ای مردم ! چشم بگشایید! اندرین دوزخ آه دیگر در بساطش نیست! خلق سوریه گناهش چیست؟!…. * جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

دندان شکن

دندان شکن * بر نیارد « داد » آیا بَر کنَد از ریشه این « بیداد »؟! هر کجا گسترد ه دامی چون به ره صیاد؟! چون به سر کوبنده هر جا ، تیغه ی جلاد؟! پاسخ فرداش آری باد ، با فریاد !.. * جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

چشم در چشم

  چشم در چشم در چنین سرمای خشک و استخوان سوز  ِ زمستانی، توی گلدان های پر خار و سفالی، بر سر رف ها، می زند گویی جوانه ، -چشم در چشمان برگشته ز خشم  ِ  جن  ِ استبداد- سبزه ی نوروز ِآزادی ! * جعفرمرزوقی( برزین آذرمهر)

سکته

  در لفاف دود نفت و دود گازوییل، شهر تهران با تنی که صد هزاران تُن به رگ خون غلیظ و مرده وبد رنگ، بر زمین افتاده، چون فردی که دارد می رود از دست، نقش همچون نعش برخاک است هیچ امدادی ز راهی نیست! چاره ی این بی‌ستاره ، چیست؟! * جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر) 1

درنا و دریا

  خنیاگری غمین و پریشان بود، بر اطلسِ سیاهش عطری نه از طراوت باران بود، شوری نه از کشاکش توفان‌ ها، از جزر زجرناکش در خلوت کبود داغی به سینه و اشکی به گونه داشت… * درنای جان به لب، از هول دیرپایی این جزر در تعب می خواند پر خروش: «ای اژدهای آبی موجِ دمان که دیری بر صخره کوفتی، و بارها فکندی لرزه به جان شب، با چون تویی چه کردند جزران بوالهوس؟ بر جا چرا نشستی بر خود شدی قفس؟ ای سختسر که ات کرد این گونه رامسر؟ زد ت که ؟ با چه ترفند؟ سنگ لحد به سر، ‌ لب پر چرا نمی‌زنی؟ قد بر نمی‌کشی؟ طغیان نمی‌کنی؟ شورِنهفته را، عریان نمی‌کنی؟ شور بر آمدن، غوغایِ بر شدن، برآسمان جهیدن، بر صخره کوفتن؟ در انتظارمعجزه از سوی کیستی؟ درآرزویِ خیزش باد از کدام سو؟ ‌فصل بلند شر آخر نشد مگر؟…» *** دریای شب گرفته از درد کف به لب، گوید به غمگساری : «ای مرغ تیز پر! در موج موج دریا، تا این سکون هست، تا شک و ترس و لرز …

زنده آنانی…

زنده آنانی… زنده آنانی که دراستیزه اند، نه هزارانی که بی‌انگیزه اند! * زندگی پویندگی راه هاست در غبار بی‌رهی ، پا در هوا ست ! * داد را ،گر جنگ ، با بیداد نیست زندگی را ،نام ، دیگر بردگی ست   * جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر) 1  

در دام دیوپا – شعری از جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

«ملت» ام، « ملت »ام، «امت»‌ ام ولی خوانند؛ سخت در بند دیوپایی چند تار‌شان ،بسته دست و پاست مرا؛ شده نابود هر چه بود به جا، نا به جا، آنچه که به جاست مرا! با شکسته پری چه جای شگفت، سر اگر بر فراز هاست مرا؟! به سزای گناه نا کرده حلقه ی دار هر کجاست مرا! * جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)  

گلواژه ها

گلواژه ها گلواژ ه‌ها چه زود پلاسند بر زبان جا یی که نیست شبنم آزادی، تا در گلوی خشک سخن‌های سوخته، پیچد عطر آن! جعفرمرزوقی(برزین آذرمهر)  

نطفه ی توفان

نطفه ی توفان   اختاپوس سانانِ حاکم بر دریا شاخک افکنده ، بر هر چه ، هرجا، لافان در هر سو با بوق وکرنا کافتاد از نفس،توفان، در دریا دریا را منگر، کافکنده لنگر، آبستن دیری می پیچد بر خود ، از دردی سنگین ، سوزان و ترکان، در بطن‌اش بالان نطفه ی توفان !   جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)    

سخن عشق

سخن عشق ای دلرباترین عروسِ سرزمین‌های بکر بر بندیان ِ این شب ِ بیداد بُن بگو! چندین و چند خوشه و خرمن ز ملک ِ عشق گرد آوریم و بر سر راهت بگستریم تا شور آفرینی رقص  ِ پرناز  ِ بهارانه ات را، بر شاخسار ِ زمستانی و شب گرفته ی دل ها، و شکوفایی گلدانه‌های شبنم ِ پر ناز و کرشمه ات را، بر کویرعطشان ِ جان ها، درودی شایسته گفته باشیم؟! * ای دلارا‌ترین عروس ِ سر زمین‌های بکر آغوش ‌ باز کن! با بندیان  ِ این شب ِ بی وصل راز و نیاز کن! با ما بگو چندین و چند خرمن  ِ گل ،باید این زمان از قلب ِ عاشقان، تا ما به جان و دل گرد آوریم وبر سرِ راهت بگستریم؟ جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

هرگز

هرگز ھرگز نگردد این د ر، بی عزم کارگر، بر پاشنه ی دگر ! ھرگز نگردد این د ر، تا عنکبوت یأس ،بیوقفه می تند برگردِ ما قفس! ھرگز نگردد این د ر، تا جغد انزوا، هو هو کنان به در ، بیهوده می دهد هر فرصتی هدر! ھرگز نگردد این د ر، تا پَر کَند، نفاق ، با دست اختناق ، از بالِ اتفاق! ھرگز نگردد این د ر، تا کاه ِ باد بَر، درشام  ِ پر خطر،کوهی ست در نظر! ھرگز نگردد این د ر، تا دانشی دگر، در چنته ی بشر، ناگشته باور، درمرز نیک و شر! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)    

خام خیالی …

خام خیالی … سیمرغک دروغ شیرانه سهم خویش چو از فتح قاف یافت کرد دشمنان بهانه ،                در آمد به شکلِ دال ! از رهروان هر آنچه توانست سر بکند برچید پَر ز هر که به سر داشت شورِ باز با این خیال خام که نبیند در اوج باز بال و پر ی گشوده به پرواز! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

رویارویی

مائیم درمحاصره ی خیل دشمنان – از «خُرد» و از«کلان» – ا ز ما مگیرخرده ،اگر داده ایم تن، در ره گهی به همرهی «خُرد» دشمنان اندر هوا ی آن که گردیم توامان دندان شکن مشتی بر پوزه ی «کلان»! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

گلدانه

گلدانه بن بست‌ها در پشتِ بن بست دیوار‌ها در پشتِ دیوار، گلدانه می کاریم ما در این حصاران گلدانه هایی کاندران خونِ بهار ان! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

بیرقِ داد

  بیرقِ داد   رفته ست بیداد، بس که در این باغ، برهر سپیداری، سری در حلقه ی دار… مانده ست نا چار، چشم وطن ، بیدار و خونبار در انتظارِ کاوه‌ای با بیرقِ داد. جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)      

گرگانِ « داعش»

گرگانِ « داعش» گرگانِ « داعش» را -پرورد ه با شیرِ سگانِ رذل و هرجایی – نازل کنند هر گه که بتوانند همچون بلایی بر سر طفلانِ «کوبانی» غارت گرانِ پست و سودایی پس کو صدای کوس رسوایی ؟! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

وقتی که مست عشقی…

وقتی که مست عشقی سازت هزار آواست . تلخ ات به دل گوارا شامت چو صبح زیبا ست. وقتی که مست عشقی هر سنگ ریزه ات ،کوه؛ هر شبنم ات چو دریا ست. وقتی که مست عشقی در تو امیدِ فردا در تو شکوهِ دنیاست! جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

درد را چاره کنیم

  «درد » این است امروز، فاصله‌ها چندان گویا نیست، بین خوبی و بدی؛ دربزنگاه سخت دوران که به خواب غفلت بود ، گرفتار ، جهان با هزاران نیرنگ «خوب»‌ها را کشتند؛ آنچه که ماند ز «خوبی» کم ، کم به بدی آلودند، و سر انجام شد آن که امروز « خوب »‌ها کم رنگند «بد»‌ها اما بدتر از بد، و بدل گشته بدی، به یکی غده ی بد خیم که گویی نپذیرد درمان. آن کشاکش که جهان را می برد رو به زایندگی و نو زایی این چنین شد که از رفتن ماند. این « دو قطبی » امروز، نیست دیگر کارا ، مگر آن که خوبی سر بر آرد از نو و بگیرد در دست بار دیگر سکان. جعفرمرزوقی ( برزین آذرمهر)  

بیداری

بیداری درغزه شیرخوارگان را در زیرچشمان از وحشت دریده و پستان‌های بی‌شیر مادران، به گلوله می بندند. ومی سوزانند زنده، زنده نوجوانان را با کینه‌ای حیوانی تر از حیوانی، در زندان ها و یا در خسوفِ ابر آلود و پر دودِ نگاه‌های حیرت زده و صاعقه خیزسالخورده گان. در عراق، به جان مردم می افکنند هرزه مرض‌ترین دست پروردگان « سیا» ، -هارترین‌ سگان داعش – را؛ در شیشه کردن خون باکره گان ، میوه ی نارس این توحش است هنوز. دراکرائین از منقارکرکس‌های فاشیسم پروردگان اردوگاه‌های بوخنوالد وآشویتس ، فرو می ریزند برسر و کاشانه ی خلقی بمب وموشک وخمپاره و هر چیز دیگر به جرم نافرمانی از ارباب تحمیلی جهان! در سوریه زهر شکست چشیده گان فرو گذارنمی کنند حتی لحظه ای ازچیدن هیچ توطئه و ارتکاب هیچ جنایتی ، در حق ملتی که پاس می دارد چون مردمک چشم ؛ آزادی واستقلال خود را. در غیاب شورا‌ها این جهان خواران را گویی هیچ چیزدیگر ،مانع از آن نیست که در این کره خاکیِ سرپا سفاکی وحشیانه تر از همیشه به خاک در …

هسته ی هلو

  هسته ی هلو نوزایی و نوآیی از بدو زادنش            بودش آرزو، سرما ی بی‌دریغ ره بسته بود لیک بر گوهر نهفته و             عطر نهان او، این هسته ی اسیر با آن که بود هر آن            با مرگ روبرو، می راند ش از خود اما           با سحر ِ آرزو. جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

بر مرغ تو فان نیست آیا؟

بر مرغ تو فان نیست آیا؟ درگیر خاموشی مرداب است، – دریا- شب بسته نطفه در نگاهش چون هیولا مهتاب سرد ودل شکسته، چندان فرو رفته در عمق ابرتیره که ذره نوری هم نمی تابد ز بالا. بر بوته‌های دشت باور، – خشکیده یکسر- ابری نه بارا ست؛ یا هست و چندان نیست کارا، بارد گهی ، اما تنُک ، بر سنگ خارا. از سو سوی شبتاب‌ها در شب اثر نه مهتاب را از دره‌ها دیگر گذر نه موجی نه جوشا مَدی نه پیدا دریا ندارد شور دریایی دریا چون برکه افتاده هم از پا و هم از نا آن موج‌های بر خروشنده کجا شد؟ خاموش وخوف آگین ومیرنده چرا شد؟ دیگر نشانی هم نه زان آهنگ و آوا آمیخته با واژه‌های موجِ زیبا بر کام اهریمن چرا گردید گیتی ؟ افسون او کارا چراشد در اهورا؟ در جزرگاهی این چنین در زجر، – دریا- پرواز کردن راه دگر آغاز کردن چون اختری سرخ تیری از آتش بار خشم خود نشاندن برقلب شیطان؛ لرزه بر اندام شب اندامان فکندن مانند انسان؛ چنگال بر شط سیاه …

گلدانه ی امید

گلدانه ی امید   ای نازنین من ! وقت است بردمی! بر سینه ی کویر بالی و بر دهی! بی تو بهار هم آخر بهار نیست ! گیسوی یار هم ، جز شام تار نیست!   بی تودر این قفس ، از بس که تار یأس بسته ره نفس گویی نمانده کس!   ای گل طلوع کن! نور بهاره شو! خورشید واره شو! دیگر درنگ بس!   جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)  

به هر کس به اندازه ی نیازش!

به هر کس به اندازه ی نیازش!   به زبان عبری خوانند عزرائیلیان : « کای بی‌سر و پای فلسطینیان ! اشتهای آتشخواری تان را کور نکنید ، اگر، ما «بشر دوستان » بی‌« ب » ی اول با بمب و موشک و گلوله‌ای که می باریم بر سرتان ، نگران آنیم ،همه شب ، همه روز که چشم و دلتان ، ندود ، هنوز؟!» جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)  

اتمام حجت

اتمام حجت (۱) فاحش سرمایه را نانهی‌اش ار لگام می دردت از میان، کام چو بگرفت، تام! (۲) زالو ی نیروی کار بر کشد از ما دمار ! تا نبوَد چوب دار بر سر سرمایه دار! جعفرمرزوفی(برزین آذرمهر)

پند رستم

پند رستم سهراب من به کینه چنین با پدر مباش! ای پهلوان پسر! بهتم نه زان که می کِشی شمشیر بر پدر! این جا ، دو جبهه است به کین ، رو به روی هم یک سو سپاه رنج و ز سوی دگر ستم بنگر تو در کدام صف و سوی جبهه‌ای ؟! جعفر مرزوقی (برزین آذر مهر)  

«افت » و «خیز»

«افت » و «خیز» (۱) «خیز» ی که در پی‌اش نبوَد «افت»،                                            منطقی ست «افت »ی که «خیز» در پی آن نیست،                                                 منتفی ! (۲) «خیز» بدون« افت»                          اگر هست و گاه نه! «افت» بدون «خیز» ولی                                هیچگاه                                         نه ! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)  

شبنمِ جان

شبنمِ جان   وقتی که در سوگ است دریا جنگل سترون، دشت نازا، از تشنگی ، تَرکنده ،هرسنگی، به هر جا از قطره بارانی اثر نیست، از مرغ توفان هم خبر نیست، ابری ندارد شورِ باران، خونمردگی‌های خزانی خشکانده رگ‌های بهاران خواهی نخواهی ازتوده‌های برگ‌ِ ریزان بیرون تراود شبنمِ جان! جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

سنگ تمام

سنگ تمام سرمایه»ی بی‌لگام برده جهان زیر گام در ره مردم دری نهاده سنگ ِ تمام… در گذری این چنین زائران کوربین، باز زنند تیر کین از یسار واز یمین بر لنین و استالین! جعفرمرزوفی(برزین آذرمهر)

انکارِ انکار…

انکارِ انکار… پیر عنکبوت ها                که تنند تار، تا زنند          پروانه‌ها به دار؛ انکار می کنند          که با غرشِ بهار این تار‌ها شود      به در و دشت                تارو مار! جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)  

دو کبوتر

  دو کبوتر ۱ــ: «نشسته ،برف سنگین ،روی بیشه که از هُرم باهارون اُو* نمی شه» ۲ــ: « می شه اُو، گر بلوری، مثل شیشه چو اُفتو، برشب مو، خیره می شه» جعفرمرزوقی(برزین آذرمهر) *اُو=آب **اُفتو=آفتاب

هرگز

  هرگز ھرگز نگردد این در، بر پاشنه ی دگر ! تاعنکبوت یأس ره بسته بر مفر! تا جغد انزوا هو هو کنان به در! تا کنده پَر، نفاق ، از بالِ اتفاق! تا کاهِ باد بَر کوهی ست در نظر! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)  

خام خیالی …

خام خیالی … سیمرغک دروغ شیرانه سهم خویش چو از فتح قاف                                 یافت از رخ فکند نقاب وعیان کرد بر جهان یک دالِ بد خصال ! بی رحم و بی‌امان بر مرغکان            پرید! با کینه‌ای غریب سر کند هر که را که به سر بود                      رای راست! با کین بیشتر هر پر که د اشت جوهر پرواز،                                    زود چید؛ با این خیال خام که نبالد به بال ها دیگر پری               به نیت پرواز!   جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)  

ای گُرد روزگار !

ای گُرد روزگار !   ای گُرد روزگار !   ای گُرد روزگار                    چه آمد ترا به سر؟ باغ بهاره ات ز چه گردید فصل سرد؟ سرخیت از چه شد           چو یکی مرده رنگ زرد؟ تن نا زده ز قدرت دیوان زور و زر، در نا شده به جنگ خدايان کور وکر، نا کرده زین                به راه سحر،                                 توسن سفر، این گونه می شود که جهان پیر می شود از نکبتی که هست ز جان سیر می شود… گو! باز کی به عالم                        بر پا کنی خروش ؟ کی در نشیب دریا                      غوغا در افکنی؟ زین صرع وارهانی                     توفان خفته را؟ در موج‌ها دوانی       …

نوزایی

نوزایی   نوزایی گل کردن و شکفتن چون هسته ی هلو، از کودکی دور بودش آرزو… باد سیاه دست اما وزید سخت تا بر کند ز ریشه هر چه که رستنی ست… آن دیو دل چه داند زان غنچه ی اسیر؟! گر زیر پنچه‌هایش با مرگ روبرو ست بالیدن دوباره، در باغش آرزوست! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

در خلوت غروب…

در خلوت غروب… درخلوت غروب بغضی کبود در گلوی پنجره پوکید. خیل کلاغ ها از روزنه به خلوت متروک در شدند… در گرگ و میش صبح، هر دنج گوشه ای از رنگ و عطرخاطره ها                              پاک رُفته بود. در طاقه ی سحر چیزی به غیر اسکلت شب نمانده بود! جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)  

رزم مه

رزم مه عصرکارست و عصر رستاخیز! ای به جان آمده زجا بر خیز! باسلاح یگانگی بر کف! لشگر مِه بران به سوی هدف ! این جهان کی شود ،جهان دگر؟ تهی ازهر طفیل و سودا گر؟ فقر جانگیر ، فقرِ پیوسته! غول سرمایه دست‌ها بسته! نان همیشه سواره ، توده ،همه دوزنان در پی اش، بسان رمه؟ نیش ازافعیان زر خورده؟! ازسَمِ سود‌شان بسا مرده ؟! کی دهی مژده ، داد، برگشته! بر شگرد زمانه سر گشته راه رفته کجا ؟ نرفته کجا؟ نا شده حل بسی معما‌ها ! نبوَد گر غم دگر خواهی ؟ نبوَد پرتو خود آگاهی؟ وعده ی داد، کی توانی داد؟ نو ز کهنه چسان توانی زاد؟ چالشی گر نه و تلاشی چند! ریشه شر کجا توانی کند؟ تا سپیده، ره، ار چه دشوارست هر گره را گره گشا کار ست! جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)