All posts tagged: ادبيات

مزد گوركن و بهاي آزادي آدمي* (در رثاي احمد شاملو)

مزد گوركن و بهاي آزادي آدمي* (در رثاي احمد شاملو) امراله نصراللهی دل در تپش آزادي مي سوزاند. به ياران در بند ـَ ش مي انديشد. به زخم قلب آبايي. به دختران روز سكوت وكار. به سالهاي بد، باد، اشك و شك. مي گفت زندگي دام نيست. حتي عشق دام نيست. چرا كه ياران گمشده آزادند. مردگان اين سال در نزد او عاشق ترين زندگان بودند. مرتضي كيوان، مهدي رضايي، خسرو گلسرخي، وارتان سالاخانيان و … مگر مي توانست شعر را ابزاري براي رهايي نداند؟ براي نجات و آزادي؟ پس، از او گلوله اي ساخت و پرتابش كرد. به خر خاكي ها كه بر جنازه اش به سوء ظن مي نگريستند. به قصّابان كه با كُنده و ساطوري خون آلود بر گذرگاهها مستقر بودند. به ابليس پيروزمست كه سور عزاي ما را بر سفره نشست و تا زنده بود براي روسپيان و برهنگان نوشت. به آنان كه ديگر به آسمان اميدي ندارند و به آنان كه بر خاك سرد اميدوارند. همواره در پي هواي تازه بود. مدايحش را بي صله مي نوشت. ترانه هاي كوچه …

«باد و خون»

«باد و خون» از کرانه‌ ها باد می وزد بیضه کرده بغض بر گلوگاه انسان فوران می کند خون در خشم و زیر سقف ها خاموشان چه آرامند. چه کسی می داند در آن شب باران خیز قامت زیبایش چگونه افتاد و گلنگدن چگونه خاموش شد. زیر سقف ها خاموشان چه فجیع مرده‌ اند. از میان لیموزاران باد می سوزاند چهره‌ ی از خون گلگونی را و میان گلبرگ های عاصی یک رُز ترانه ‌ی زخمی کودکانِ فراموش می تراود. از میان لیموزاران خشمگین باد می وزد در خون گل می روید در شب و رگبار و شکستِ سکوت تنها شناسه‌ ی انسان است. «علی رسولی_اورست» از دفتر «جرقه» https://www.facebook.com/ali1917 http://www.alirasoli.blogspot.com

اتمام حجت

اتمام حجت (۱) فاحش سرمایه را نانهی‌اش ار لگام می دردت از میان، کام چو بگرفت، تام! (۲) زالو ی نیروی کار بر کشد از ما دمار ! تا نبوَد چوب دار بر سر سرمایه دار! جعفرمرزوفی(برزین آذرمهر)

«افت » و «خیز»

«افت » و «خیز» (۱) «خیز» ی که در پی‌اش نبوَد «افت»،                                            منطقی ست «افت »ی که «خیز» در پی آن نیست،                                                 منتفی ! (۲) «خیز» بدون« افت»                          اگر هست و گاه نه! «افت» بدون «خیز» ولی                                هیچگاه                                         نه ! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)  

«قفسی برای عشق»

«قفسی برای عشق» عاشقت شده‌ام دیدی آن سرباز کهنه که جنگ را در خود کشت با درخت با برگ‌ها و سکوت با باریک راهی که شبی برآن رویا‌هایش را گم کرد سخن گفت پوتین‌های خسته‌اش نشان خاک دوردستی بود که ماه‌اش را ژنرال‌ها کشتند و کودکان‌اش برای تمام دنیا گریستند. عاشقت شده‌ام دیدی وقتی آن زن لال لباس‌های سفیدش را تقدیم خورشید کرد تمام مردان مقدس آرزوی بستر بی‌واژگی کردند و خدا نزدیک‌ترین بهانه بود. عاشقت شده‌ام عاشق شده‌ام یار زیبا چگونه می‌شود بر این مخروبهٔ دنیا بوسه‌هایم را تقدیمت کنم چگونه می‌شود بر انگشتانت به جای حلقهٔ بردگی شاخه‌های گیاهی را بگذارم که قانون مزرعه را نپذیرفت. عاشقت شده‌ام عاشقت شده‌ام یار زیبا آن شب وقتی ماه برکه را بوسید ای کاش ای کاش می‌توانستم نور را آونگ مژگانت کنم ای کاش ای کاش بر فلس‌های هم عریان می‌شدیم و خدا و منبر‌ها می‌پوسیدند. علی رسولی(اورست) https://www.facebook.com/ali1917 http://www.alirasoli.blogspot.com

سنگ تمام

سنگ تمام سرمایه»ی بی‌لگام برده جهان زیر گام در ره مردم دری نهاده سنگ ِ تمام… در گذری این چنین زائران کوربین، باز زنند تیر کین از یسار واز یمین بر لنین و استالین! جعفرمرزوفی(برزین آذرمهر)

انکارِ انکار…

انکارِ انکار… پیر عنکبوت ها                که تنند تار، تا زنند          پروانه‌ها به دار؛ انکار می کنند          که با غرشِ بهار این تار‌ها شود      به در و دشت                تارو مار! جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)  

دو کبوتر

  دو کبوتر ۱ــ: «نشسته ،برف سنگین ،روی بیشه که از هُرم باهارون اُو* نمی شه» ۲ــ: « می شه اُو، گر بلوری، مثل شیشه چو اُفتو، برشب مو، خیره می شه» جعفرمرزوقی(برزین آذرمهر) *اُو=آب **اُفتو=آفتاب

هرگز

  هرگز ھرگز نگردد این در، بر پاشنه ی دگر ! تاعنکبوت یأس ره بسته بر مفر! تا جغد انزوا هو هو کنان به در! تا کنده پَر، نفاق ، از بالِ اتفاق! تا کاهِ باد بَر کوهی ست در نظر! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)  

خام خیالی …

خام خیالی … سیمرغک دروغ شیرانه سهم خویش چو از فتح قاف                                 یافت از رخ فکند نقاب وعیان کرد بر جهان یک دالِ بد خصال ! بی رحم و بی‌امان بر مرغکان            پرید! با کینه‌ای غریب سر کند هر که را که به سر بود                      رای راست! با کین بیشتر هر پر که د اشت جوهر پرواز،                                    زود چید؛ با این خیال خام که نبالد به بال ها دیگر پری               به نیت پرواز!   جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)  

انتظار ویران، انتظار عریان

بازیابی ِ چهره‎ی یدالله رویایی در تجدید چاپ آثارش انتظار ویران، انتظار عریان علی سطوتی‌قلعه «روییده بود رقص علامت‌ها/ تا در من انتظاری را/ ویران کنند/ وانتظار دیگر را/ عریان» این چند سطر از شعرِ «آفتاب سبز» در مجموعه‎ی «از دوست‎ات دارم»ِ یدالله رویایی برگرفته شده است. آن شعر، همچون اغلب شعرهای این مجموعه، مایه‎های تغزلی و تنانه را در یک‎دیگر آمیخته و به تعبیر رویایی در اشاره‎ی کوتاه ِ پایان کتاب، از «قلمرو عشق و بدن» می‎گذرد. مع‎الوصف در این فرازِ نقل‎شده سخن از «ماوراهای نهان» در میان است و «رقص علامت‎ها»؛ قلم‎رویی ماورای آن قلم‎رو و پنهان در آن، با علامت‎هایی که در آن روییده‎اند و به رقص درآمده‎اند. بندهای دیگر شعر بیش و کم به قلم‎رو عشق و بدن تعلق دارند، با همان طنین آشنایی که از شعرهای عاشقانه و بدنی سال‎های دهه‎ی سی و چهل به گوش می‎رسد، اما این بند از قلم‎روِ خود شعر عاشقانه و بدنی آمده و نه قلم‎رو معشوق و نه قلم‎رو عاشق، که قلم‎رو شعر و قلم‎رو شاعر است. سروکارِ راوی شعر در این بند با …

ای گُرد روزگار !

ای گُرد روزگار !   ای گُرد روزگار !   ای گُرد روزگار                    چه آمد ترا به سر؟ باغ بهاره ات ز چه گردید فصل سرد؟ سرخیت از چه شد           چو یکی مرده رنگ زرد؟ تن نا زده ز قدرت دیوان زور و زر، در نا شده به جنگ خدايان کور وکر، نا کرده زین                به راه سحر،                                 توسن سفر، این گونه می شود که جهان پیر می شود از نکبتی که هست ز جان سیر می شود… گو! باز کی به عالم                        بر پا کنی خروش ؟ کی در نشیب دریا                      غوغا در افکنی؟ زین صرع وارهانی                     توفان خفته را؟ در موج‌ها دوانی       …

ابوالقاسم لاهوتی، شاعری برای آرشیو نشدن

ابوالقاسم لاهوتی، شاعری برای آرشیو نشدن پارسا كرمانجيان پرداختن به ابوالقاسم لاهوتی شاید در عصر ما که انواع سبک‌ها و جریان‌های ادبی گوناگون بیش از هر زمان دیگری می‌کوشند تا از جریان شعر مدرن فاصله بگیرند، تا اندازه‌ای عجیب به نظر برسد. این فاصله‌گیری شاید بیش از هر چیز گویای بدیهی بودن گذار از شعر کلاسیک به شعر مدرن باشد. با این حال جدال بر سر نقش اجتماعی و رسالت سیاسی شاعر و به‌طور کلی هنرمند، همچنان در جریان است. با وجود تلاش چند دهه‌ای نشریات و رسانه‌های گوناگون در گفتمان‌سازی پیرامون مذمت سیاست‌ورزی و هرگونه پرداختن به سیاست از سوی شاعران و هنرمندان، همچنان شاعران نام‌آشنا و جریان‌ساز آن‌هایی هستند که با دغدغه‌های اجتماعی و سیاسی به ادبیات و هنر روی آورده و نه تنها آثار سیاسی خلق می‌کنند، بلکه از اظهار نظر و مشارکت سیاسی نیز ابایی ندارند. جریان اصلاح طلب حکومتی که در نشریات رنگارنگ خود اختگی هنر و ادبیات را تبلیغ می‌کند، و نه تنها هرگونه نزدیکی هنرمند به سازمان‌های سیاسی، بلکه هرگونه تولید اثر هنری با محتوا و مضمون سیاسی …

نوزایی

نوزایی   نوزایی گل کردن و شکفتن چون هسته ی هلو، از کودکی دور بودش آرزو… باد سیاه دست اما وزید سخت تا بر کند ز ریشه هر چه که رستنی ست… آن دیو دل چه داند زان غنچه ی اسیر؟! گر زیر پنچه‌هایش با مرگ روبرو ست بالیدن دوباره، در باغش آرزوست! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

در خلوت غروب…

در خلوت غروب… درخلوت غروب بغضی کبود در گلوی پنجره پوکید. خیل کلاغ ها از روزنه به خلوت متروک در شدند… در گرگ و میش صبح، هر دنج گوشه ای از رنگ و عطرخاطره ها                              پاک رُفته بود. در طاقه ی سحر چیزی به غیر اسکلت شب نمانده بود! جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)  

انسان افق

انسان افق انسان افق انسان را در خواب هايم چه دوست داشتني مي بينم : لاله ای است به بلندای سرو سری بزرگ و سُرخ دارد . با نسيم مي رقصد و با طوفان پيچ و تاب برمي دارد امٌا نمي افتد ريشه ای مُحکم و پابرجا دارد . لبخند به لب چشماني مهربان بسان غزال دارد . به هر زبان آواز مي خواند و حيوان را حتي هر بار شاد و آرام مي دارد . در شهر انسان من بر دودکش ها نيز کلم و کاسني مي رويد دودی نيست آخر هيچ نه اين سوی دنيا به خشکي مي سوزد نه سوی دگر را سيل به نيستي مي روبد . اين جا باران نيز به ميزان نياز مي بارد فاصله ها به يُمن علم بُخار يا آب يا هوا تا سيٌاره ها يک قدم است . انسان به آغوش مادر خويش مي آسايد و کهکشاني خوش برای آن که و آن چه در آن هست مي سازد . در شهر خواب های من گوشت را شير يَل جنگل حتي خورد و خوراک نمي خواند …

بزرگ ترين قصه گوي قرن

روزنامه شرق   بزرگ ترين قصه گوي قرن         مترجم: كاوه ميرعباسي     وقتي صحبت از مارکز پيش مي آيد بي اختيار رئاليسم جادويي به ذهن مي آيد. واقعيت هم اين است که مارکز و صدسال تنهايي شاخص ترين اثري است که در گونه رئاليسم جادويي به رشته تحرير درآمده است. در مورد سبک و شيوه نگارشش به گفته خودش جزو استيليست ها نبود. او مثل ناباکوف که نثر خاصي دارد و در تمام آثارش خودش را نشان مي دهد يا جوزف کانراد نبود. او مثل بارگاس يوسا براي هر داستاني نثر متناسب با آن داستان را انتخاب مي کرد. خودش مي گفت: «هر داستان شيوه روايت کردن خودش را به داستان تحميل مي کند.» به همين دليل شيوه خاص در نثر نداشت. اينکه گفته مي شود مارکز بنيانگذار رئاليسم جادويي است کم لطفي به نويسندگاني چون ميگل آنخل آستورياس و نويسندگاني است که اين جنبش در دهه 40 آغازگر اين جريان بودند. اما به هرحال صد سال تنهايي شاخص ترين اثر در اينگونه است. اين رمان زماني نوشته شد که …

سه قطعه

سه قطعه (۱) وقتی نگار را ، دل بی‌قرار نیست در پیچه‌های زلفش عطربهار نیست   داری چه انتظار ی از معجزِ بهار؟   عیسی دمی که دیده بر دار انتحار؟! (۲) دریای زجر جزر دیده ـ باور ندارم ـ   با این همه موج نهفته در تن وجان ، گردانده باشد رو                       ز توفان! (۳) این شام قیرفام نیارد بسی دوام!   دربطن این عجوزه ، سحر نطفه بسته است!   جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)   Edited with BlogPad Pro

کافکا و منتقدان کمونیست

ا. ج. لیم اين اثر در کتاب جمعه سال اول شماره ۳۵ اولين بار منتشر شده كه توسط بايگاني مطبوعات ايران باز انتشار شده است ۱ در روزهای بیست و هفتم و بیست و هشتم ماه مه ۱۹۶۳ یک گردهمائی بین‌المللی در موضوع زندگی و آثار فرانتس کافکا در نزدیکی‌های شهر پراگ، در قصر لیبلیس Liblice که متعلق به‌فرهنگستان علوم چکسلواکی است برگزار شد. تاکنون ده‌ها کنفرانس بین‌المللی درباره کافکا برگزار شده است، بنابراین اگر به‌خاطر برخی ویژگی‌ها که این گردهمآئی را چنین از دیگر آن‌ها متمایز می‌کرد نبود، اهمیتی نداشت که در اینجا به‌آن اشاره شود. نخست اهمیت مطلب در آن است که این کنفرانس در زادگاه کافکا، یعنی درجائی که او همهٔ عمرش را گذراند تشکیل می‌شد. ولی تا ۱۹۶۳ در آنجا توجهی به‌او نشده بود زیرا همه می‌پنداشتند کافکا نویسنده‌ئی است منحط که بر خواننده تأثیر بدی می‌گذارد. ثانیاً شرکت‌کنندگان در این کنفرانس مارکسیست‌هائی بودند که خود طی سالیان دراز می‌کوشیدند به‌مردم دنیا بگویند کافکا را فراموش کنید. – نتیجهٔ کنفرانس لیبلیس برای عموم این بود که آنچه این مارکسیست‌ها تاکنون دربارهٔ …

استیصال

نوشته مهران زنگنه استیصال حرف بزن! بگو! می‌گوید: می‌بایست می‌رفتم سر قرار. نرفتم. اگر می‌رفت قرار آخر می‌بود. با این که هیچگاه به صراحت از آن حرف زده نشده بود، احساس می‌کرد آخرین قرارش می‌بوده است. نمی‌خواستم به روی خود بیاورم. می‌پرسم: مگر یک احساس کافی است؟ سکوت می‌کند. کسی نمی‌داند چرا آنرا اجرا نکرد، حتی اگر از خودش هم پرسیده شود، احتمالا فقط می‌گوید نمی‌داند، چرا؛ حتی نمی‌گوید: احساس می‌کند آخرین قرارش می‌بوده است. شاید اگر می‌رفتم بهتر می‌بود؟ نمی‌توانست بپذیرد، نقشی در آنچه اتفاق افتاده است و می‌افتد، ندارد. می‌داند/نمی‌داند، می‌پذیرد/نمی‌پذیرد نقشی ندارد. نمی‌توان پذیرفت. یک جای کار من لنگ می‌زند. قدم ‌می‌زند، گویا مغزش فقط در حین قدم زدن کار می‌کند. خودت را خسته می‌کنی. فردا کار داری! نرم قدم برمی‌دارد. قدم‌های شتری. یک پایش را از زمین برمی‌دارد. سپس زانو را خم می‌کند و با احتیاط کف پای‌ش را زمین می‌گذارد. نباید صدای‌ قدم از قدم برداشتن را همسایه طبقه‌ی زیر بشنود. دستورالعمل است. نباید کسی متوجه بشود اصلا او آنجاست و بیدار است. به علاوه خودش اصولا نمی‌خواهد مزاحم خواب …

چه گویمت ؟

چه گویمت ؟ چه گویمت ؟ نبشته بر در ما ماجرای سنگ وسبوست چه گویمت به جهانی که دوست همچو عدوست؟! دریغ و درد که کس را نه همت «یاری » ست در این کرانه که دشمن به فتنه ازهر سوست. جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)    

داستان ابرانسان شكست خورده

داستان ابرانسان شكست خورده اصغر رستگار و زواياي انسان شناختي شاهكار داستايفسكي نويسنده: ساير محمدي منبع ايران «جنايات و مکافات» را يکي از برجسته ترين آثار فئودور داستايفسکي ارزيابي کرده اند. اثري که چندين ترجمه از آن در ايران چاپ و منتشر شده است و يکي از بهترين ترجمه ها به قلم اصغر رستگار در سال 79 در حوزه ادبيات داستاني که جايزه کتاب سال را از آن خود کرد اما اين اثر سال ها اجازه تجديد چاپ پيدا نکرد تا اينکه چندي پيش توسط انتشارات نگاه منتشر شد. اصغر رستگار متولد 1328 تهران حدود 20سال است که در اصفهان سکونت دارد، ليسانس رياضي گرفته و فوق ليسانس مديريت اما در حوزه ادبيات ترجمه بيش از چهل عنوان کتاب در کارنامه اش ديده مي شود. نخستين کتاب او «سيستم و روش هاي هنر خلاق» در سال 54 توسط انتشارات پيام منتشر شد و آخرين کتابش «در انتظار گودو» چند ماه پيش توسط انتشارات نگاه به بازار آمد. حالاهم حدود بيست عنوان کتابش اعم از تاليف و ترجمه توسط همين ناشر در مراحل مختلف چاپ و …

چشم در راه پیام آور صبح…

راه‌ها منتظرانند و شب آوا خاموش کاکلی در ته کرتی در خواب، هد هد راه سپار ، بر سر شاخه ی اوجا، تنها ! جاده خالی و افق ابر آلود، نه سواری در راه، نه غباری تا ماه شیهه اسبی نه؛ چاوشی نه خوانا ، کولباری ‌‌نه به دوش خیزرانی نه به مشت. *** می کشد پای به دور سینه پر شعله ی آه می برد بر ره پر پیچ و خم دره،نگاه می کند کوه ودره از فرو پاشی شب‌ها آگاه : « روی در روی بیابانم ومی بینی آه که چه غارت زده ام کوله بار غم این راه دراز کرده‌ام گر چه چنین قامت پست، ولی آن گرته شادی که به ره ز تو می داد خبر شور‌ها افکند هر دم به سرم ! با دلی تشنه تر از قلب کویر گون سوخته ی حسی را کز توام مانده نشان بر جگر می فشرم! و به پایی زخمی راه تو می سپرم! گرچه گویند به طعنه بسیار: » بس کن از ‌بستن امید به هیچ! این شب سخت و سترون را نه …

دوست داريم از عشق برايمان بنويسند، گفت وگوي منتشر نشده در آخرين روزهاي زندگي بهمن فرزانه

دوست داريم از عشق برايمان بنويسند گفت وگوي منتشر نشده در آخرين روزهاي زندگي بهمن فرزانه نويسنده: علي هاديلو او كه آثارش ترجمان عشق بود، به ايران آمده بود تا زندگي را درست از جايي سر بگيرد كه آغازش كرده بود، حتي براي اين كار از مهم ترين مشغله زندگي اش يعني ترجمه ادبيات داستاني دست شسته بود، اما خيلي زود دست از زندگي شست، آن هم در تنهايي و غربت وطن، زنده ياد، بهمن فرزانه كه به گفته خودش برچسب «صد سال تنهايي» در ايران بر پيشاني اش خورده، 80 رمان از نويسندگان ايتاليايي، اسپانيايي و فرانسوي را به فارسي برگرداند كه كمتر مترجمي سراغ آنها مي رود، «عذاب وجدان» آلبا دسس پدس، «عاشق مترسك» فيليس هيستينگز، «صدسال تنهايي»، «عشق زمان وبا» از جمله اين آثار است، او همچنين آثاري از تنسي ويليامز، گراتزيا كوزيما دلدا، آلبا دسس پدس، لوئيچي پيراندللو، آنا كريستي، اينياتسيو سيلونه، رولددال، گابريل دانونزيو، واسكو پراتوليني، ايروينگ استون، جين استون و… را ترجمه كرد. اول آبان ماه سال جاري بود كه براي گفت وگو به منزلش واقع در خيابان زرتشت …

گفت وگو با ايزابل آلنده

گفت وگو با ايزابل آلنده شخصيت هاي مونث داستان هاي من همگي برده اند ! مترجم: ليلامرادي     بعضي از كتاب ها با ايده يي مبهم آغاز مي شوند مانند «جزيره زير دريا» رمان اولم، «خانه اشباح»، با شخصيت ها شروع مي شوند كه بيشتر آنها از اعضاي خانواده ام الگوبرداري شده بودند. رمان دومم بر اساس يك جنايت واقعي كه توسط ارتش در زمان ديكتاتوري در شيلي رخ داده بود (1973) نوشته شد. كتاب هاي ديگرم رمان هاي تاريخي هستند مانند: «دختر سرنوشت»      ايزابل آلنده متولد 2 آگوست 1945 در شهر ليماي پرو است: جايي كه زماني پدرش به عنوان ديپلمات شيليايي فعاليت مي كرد. او به عنوان دختر يك ديپلمات شيليايي به دور دنيا سفر كرد. پدرش پسرعموي سالوادور آلنده، رييس جمهوري شيلي بود. آلنده در ابتدا روزنامه نگار بود و بعد از مصاحبه با پابلو نرودا كه او را بدترين روزنامه نگاري معرفي كرده بود كه در عمرش ديده و به او توصيه كرده بود كه مي تواند رمان نويس بهتري باشد تا خبرنگار، به سمت نوشتن داستان سوق داده …

یاد یار مهربان

  یاد یار مهربان (درد نامه اي براي محمدرضا شفيعي كدكني) امراله نصرالهي   «اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران بيداري ستاره در چشم جويباران آيينه ي نگاهت پيوند صبح و ساحل لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران بازا كه در هوايت خاموشي جنونم فريادها برانگيخت از سنگ كوهساران»   1-خراسان هيچ گاه سرزمين ستروني نبوده است. انسان هاي زاده و زيسته ي بسيار داشته. محنت ها به خود ديده. بلا ها كشيده و جنگ و صلح ها كرده. ژان والژان هايش همواره مدافع بينوايانش بوده و كوزت هايش طعم فقر و طعنه هاي تلخ ستم را چشيده اند. گاهي در نبردي در خود فرو رفته و گاهي در قيامي قد برافراشته. پرچم ابومسلم هايش نمادي است از قدافراختگي اش و هجوم بي رحم اقوام خونريز تاريخ سرزمينش نشاني است از در خود فرو رفتن و در خود خزيدنش. خراسان گهواره ي صبوري ها بوده. خونريز را به خوي قلم خويش مأنوس كرده و فرهنگ خود را بدو آموخته است. مهد هنر بوده. چنگ نواخته. بربط و قيچك داشته و بارها بر …

بوسهء برف

  بوسهء برف   افسانه بهار برای سوسن و امیر جمشید سبکپا، نرم و نورانی فرو می آئی امشب !پولکِ سرما زمین نو پیرهن پوشیده .خواهد خفت .زمان آبستن رؤیا سحر سارَم صد ناز : نغعه خواهد خواند !سپیدی سفره ام برچید» «برایم دانه می ریزی؟ : به بوسه گویمش بشّاش بر این خوانم» . تو مهمانِ خوشخوان باش !سپیدی خشک و تر دارد «!دلم بر تو نظر دارد و کاجِ کج کُلَه سرمست :خواهد خبر آورد جهانی پرنیان پوشیده» .خود آراست درون ساقه ها و شاخه ها .غوغاست ز لطفِ برفِ زاینده زبورِ زندگی «! باز و پابرجاست !به بوسه گویمش: «جانا !چنین بود و چنین بادا !سپیدی خشک و تر دارد «!دلم بر تو نظر دارد و آن یارِ دل بیدارِ پُرکارم :خواهد گفت به اشکِ شوق و» هُرمِ وجد پروردیم درون سینه سودائی .پرندینه، پاک و پالنده جهان آباد می خواهد .بدون وهم و ترس و فتل و قربانی !سپیدی سفره ای چیده «!بیا بزمی برانگیزیم !به بوسه گویمش: «برپا درون آتش، برون سرما؟ !سپیدی خشک و تر دارد «!دلم بر تو …

در جست وجوي افسانه هاي آذربايجان

گفت وگو با نورالدين سالمي نويسنده و پژوهشگر نويسنده: ساير محمدي «افسانه هاي آذربايجان» جديدترين كتاب دكتر نورالدين سالمي است كه چاپ چهارم آن اخيراً توسط انتشارات رسانش نو منتشر شد. سالمي متولد 1333 اردبيل در كرج طبابت مي كند. نخستين مجموعه داستان او به نام «گزارش عذاب» در سال 58 منتشر شد. «ابرها و عقرب ها» و «حبيب پريشان خاطر» و رمان «در پيچ و خم دلبستگي» از ديگر آثار منتشر شده اوست. وي هم اكنون در تدارك چاپ رمان «خسته خانه خواب و خاكستر» توسط نشر روزگار است و رمان «فصل انزوا» و «آيسن» و چند مجموعه داستان را آماده چاپ دارد و هنوز به ناشري واگذار نكرده است. آقاي سالمي «افسانه هاي آذربايجان» به چاپ چهارم رسيد. اين مجموعه چگونه شكل گرفت؟ «افسانه هاي آذربايجان» نخست شامل هفت افسانه مي شد و در چاپ جديد به سي وپنج افسانه افزايش يافت. پسگفتاري هم به اين كتاب اضافه كردم كه از نظر روانشناسي روشن كردم كه فرق اسطوره و افسانه چيست؟ يا برخي مفاهيم مبهم مثل مفهوم جنگل كه براي كودكان ايجاد خوف …

زنان قصه گوي سرزمين من

زنان قصه گوي سرزمين من درآمدي بر مهمترين پديده وضعيت نويسندگي در ايران نويسنده: مريم شهبازي رمان هاي چندصدهزارنسخه اي بانوان بر مراودات مالي كارگر چاپخانه تا ناشر تاثيرگذاشت        «خسته از كارهاي هميشگي گوشه اي از اتاق نشست. مقابلش آيينه اي بزرگ خودنمايي مي كرد و كتابخانه كوچكي كه با عشق قفسه هايش را پركرده بود. به آيينه نگاه كرد. سن و سالش او را از آرزويي كه از سال ها پيش در سر پرورانده بود بازمي داشت. آرزويي كه خواندن «سووشون» جرقه اش را زده بود؛ كتابي از نويسنده اي كه مثل خودش زن بود و توانست وارد دنيايي شود كه پيش از آن به مردان تعلق داشت. با اين وجود خودنمايي تارهاي انبوهي از موي سپيد كه به اجبار روزگار بر سرش جاي گرفته بود، مانع او مي شد. از طرفي ديگر، زن بودنش را هم مانعي بر سر اين راه مي دانست. شايد اگر مي دانست كه تنها چند دهه بعد از او زنان با چه جسارتي مسير ديگري به اين خيابان يكطرفه اضافه خواهند كرد او هم قلم به دست …