All posts tagged: ادبيات كارگري

احمد محمود؛ داستان یک تبعید همزاد کُنار

ایمان پاکنهاد اگر آن ١٣ نفر برگه را امضا کرده بودند هیچ‌کدام از این ماجراها پیش نمی‌آمد. چند هزار نفر به‌صف شده بودند در ردیف‌های صدنفره دانشکده افسری. می‌خواستند بروند خدمت سربازی. فرمانده روبه‌روشان فریاد می‌زد: «فقط به پنج صف نیاز داریم. قرعه می‌کشیم. بقیه می‌روند رد کارشان». انتخاب‌شده‌ها باید خودشان را معرفی می‌کردند و لباس نظام را تحویل می‌گرفتند. پانصد نفر. شش ماه در دانشکده درس می‌خواندند و درجه که می‌گرفتند یک‌ سال در شهری، روستایی، جایی خدمت می‌کردند. یک‌ هفته‌ آخر استراحت و جشن فارغ‌التحصیلی بود. موزیک می‌زدند، خستگی درمی‌کردند. اما جناب سرگرد یک‌ شب مانده به جشن چند نفری را احضار کرد. معمایی شده بود بین آن جمع. همه را توی یک اتاق جمع کرد و شمرده‌شمرده گفت: «گزارش‌هایی از شهرستان‌ها برای ما رسیده که نشان می‌دهد شماها فعالیت سیاسی داشته‌اید.» چه باید می‌کردند؟ «متنی است برایتان می‌خوانم. باید آن را امضا کنید. وگرنه درجه بی‌درجه. جشن بی‌جشن.» متنی بود در وفاداری به سلطنت و اظهار ندامت از جریان‌های سیاسی. «یا امضا می‌کنید و می‌روید توی صف یا امضا نمی‌کنید و شما …

پرده ها را درکشید!

پرده ها را درکشید! روزها شب را نمایش می دهند!   شب ها در نفی خویش، هیچ اند! استخوان و آفتابی هیچ!   آسمان در رنگ ماه، مجهول! ماه از نور می تابد خودش مغفول!   این زمان روزست اینجا وُ در آنجا شب! که کُرات اند که می چرخند بگیرند رنگ روزِ خویش درشب که در آن کسوتِ خورشید باشد تو آن هستی چراغی آسمان هایی که برق از خود ندارد سیمِ ربط ات به آن امید سازد جاریِ شاد چراغانی چراغانی چراغان!   پهنه ور دریای خورشیدی از سیاهی می شود پیدا آتش است آنجا می گدازد فواره فواره مُذاب، از خشمِ این دنیا چه خشم آگین؟! آفتابی ست محبت خیز که در نظمِ مرتب تابیده بر دیگر رفیقان!   خورشید می تابد زحل آن است که می داند زمین آن است که می خواهد عطارد، زهره و کیوان و بهرام هماناند خورشیدِ عظیمی را رفیقان! چرا او یک ؟ چرا تنهاست؟ چرا کارش به تابش، زحمت اش پیداست؟ چرا اینجا رفیقانش به دوری، چرخشِ دوار می گیرند؟! ولی آن دم که می …

ادواردو گالیانو – گورستان کلمات

ادواردو گالیانو بایگانی مطبوعات ایران ۱ نظام حاکم، دستگاه کامپیوتر را برنامه‌ریزی می‌کند، کامپیوتر به بانکدار هشدار می‌دهد، بانکدار سفیر را خبر می‌کند، سفیر با ژنرال ناهار می‌خورد، ژنرال رئیس‌جمهور را احضار می‌کند، رئیس‌جمهور به وزیر اطلاع می‌دهد، وزیر مدیرکل را تهدید می‌کند، مدیرکل به مدیر می‌توپد، مدیر به مسئول بخش تَشَر می‌زند، مسئول کارمند را مورد بازخواست قرار می‌دهد، کارمند به کارگر بی‌حرمتی می‌کند، کارگر با زنش بدقلقی می‌کند، زن بچه را کتک می‌زند، و بچه سگ را لگد می‌زند. ۲ در اوروگوئه، مفتشان عقاید نوگرا شده‌اند. آمیزه‌ئی شگفت از قرون وسطی و شعور کاسبکاریِ سرمایه‌داری. رژیم نظامی دیگر کتاب‌ها را آتش نمی‌زند بلکه آنها را به کارخانه‌های کاغذسازی می‌فروشد. کارخانه‌های کاغذسازی کتاب‌ها را ریزریز کرده، به صورت خمیر در می‌آورند و به اشکال گوناگون به بازار مصرف برمی‌گردانند. مطلقاً درست نیست که بگوئیم آثار مارکس، فروید یا پیاژه در دسترس مردم قرار نمی‌گیرد. این‌ها در دسترس همه هست. گیرم نه به صورت کتاب، بلکه به شکل دستمال کاغذی. ۳ آرژانتین مبدل به کشتارگاه شده است. تکنیکی که به کار می‌رود ناپدید شدن آدم‌هاست: …

حرفِ موثر، خوابِ خوش

حرفِ موثر، خوابِ خوش فرو خوردند سالهایی کسانی صد اندر صد به بغضِ ممتد وُ خواریِ مفرط، گلو مرداب گشته صدا از یاد رفته! خُناقی*، خُناقی خُناقیان در کوچه ها خُناقیان در خنده ها خُناقیان در غَرقه ای خُناقیان در بُرقعی خُناقیان آتش به جان اما نمی گیرند زبان در هر کلام صُم̊ بر صدا، بُکم̊ از نوا. اَلا کِی؟ پس کجا؟ در خروشی از نوا دلبرنما، کنکاش خواه دریا و دریاها شود؛ حرفِ موثر هرسخن جاری به رودی ملتهب؛ راهِ گلو، صوتِ زبان گیرد دلِ خُناقیان! گیرد دلِ خُناقیان، دلبر شود، دلتنگ̊ نه گیرد دلِ خُناقیان کنکاشِ هر صوت از زبان! ■ تمرینِ حرفِ درد، تفسیرِ هر نبرد خسته مشو، بگوی! ••• از گفتن وُ شنفتن دستی به خاک بردن بیرون کشیدنِ تن از گورِ روزگار است! خسته مشو، بگوی! از دردِ ناخوشی ت، باشم که در خبر حتی اگر سخن حتی اگر که درد تکراری̊ بی رمق! ■ دیروز، در خانه ی من، از کسی پرسیدم از کسی که خنده ش، دیر به دیر می زد سر و چنان بود سخن، بر نمی …

شاید این دنیا

شاید این دنیا ز هر سلول برزخی پیری، جوانی، کودکی در حال مرگ در محشری از خوفِ آتش، مویه ای بر هر سه قِسمِ شومِ خود تقسیم کرده ست کردگار پاره و لخت وُ مثله است آینده ی این مردمان آینده گردند برزخی! آینده گردند در بهشت! آینده گردند دوزخی! حاشا جدایی، افتراق شاید ولی حتمی بُود این عاقبت، بی انتخاب! برخیز ای برزخ نشین! باید شوی بر امرِ ما حاشا اجابتﹾ بندگان حاشا جدایی، افتراق □ آه از نهاد، ناله از تضرع، غم از تعزیه خون از رکابِ اسب خِشتی حال و قدیم گذشته و آتیه رنج در سادگی، حماقت در ترس خواب دیدم پدر را موهوم و اشباحی خواب دیدم شاید هر شب مذهب را تکراریِ قرن به قرن ساده و زهرناک و حُمق آمیز! باید جهانِ دیگری باشد پس جیغ نزن، صدا در عرش می پیچد! باید جهان دیگری باشد دهان به سوتِ جیرجیرکی مگشا چرا که آن جهان طویله نیست بارگاه افراشته ی کبریایی ست! و شاید این دنیا هم، دنیا باشد! نه دارِ گذر، نه دهرِ فنا شاید زندگی وهم …

فعالین بریده از چپ و در حال پیوند به …

فعالین بریده از چپ و در حال پیوند به …   دوستان واعضاء محترم کمیته هماهنگی سلام: من اشرفی هستم. و از این فرصت برای بیان گره های فکری که در رابطه باشما برایم ایجاد شده اند، استفاده میکنم، تا شاید برطرف شوند ، امیدوارم. در جلسه ای که مورخ  18/6/84 برگزار شد پرداختن به مسائل مهم وبه دست آوردن نتیجه مطلوب امکان پذیر نبود .از طرفی مسائل مورد بررسی بسیار گسترده اند. که در حوصله کنونی نیز نمی گنجد.لذا من عمده ترین آنها را دراین نامه نوشته و برایتان ارسال میکنم ،امید وارم جواب آن را هرچه زودتر بفرستید . البته با برداشت من خمیر مایه کمیته هماهنگی افکار اعلام شده آقای محسن حکیمی است. بنابراین من به گفته های ایشان میپردازم که کلیات آن مانند پرداختن به اصلیت کمیته هماهنگی خواهد بود. بدلیل این که در سایت های مختلف نوشته ها ی موافقین و مخالفین شمارا مطالعه کردم و برخی مواقع از ادبیات ناهنجار و دور از احترام به انسانهای آگاه و انقلابی بوده اند ، لازم است چند نکته را خاطر نشان …

«قدمت خُرد شود!»

«قدمت خُرد شود!» برده گان را زندگی زنجیریان را زندگی در آنِ خود زین دامِ تو ترسی ندارد مرگ هم تا بر مزارِ خود گُلی روید به طغیان در بَری گوییم آنرا زندگی! ■ چو سلیمان باشم، چو مسیح در سر̊ میخ من همان نجارم من همان تیشه به دست من همان فرهادم درد را پایان نیست. درد را پایان نیست!، ملکوت̊ بیراهه، قدمش خُرد شود حاکمِ ثروتمند! خالقِ دردِ من است خالقِ این دزدی خالقِ هر وهمی خالقِ هر حقی خالقِ هر مزدی. مزدِ من تقطیرِ دردِ من است درد در بازوها درد در انگشتان درد در حیرانی درد از چیرگیِ هر ظالم درد بر هر یک زخم درد می آرد درد مزد می آرد مرگ پول می آرد پول وانگهی قدمت خُرد شود حاکمِ ثروتمند! با تو ام ثروتمند من ندارم صحبت این همه از فقر است که تو را می خوانم!   من تو را می خوانم و به هر خوانشِ خویش از دهن̊ خون̊ بیرون! من تو را می خوانم و به هر خوانش، خشم فقر را فریاد است!   فقر …

جنبش کارگری ترکیه و تشکل‌های سراسری 1

جنبش کارگری ترکیه و تشکل‌های سراسری واحد تحقیق و پژوهش کانون مدافعان حقوق کارگر   کانون مدافعان با هدف انتقال تجربه به منظور ارتقای سطح فعالیت‌های کارگری، سلسله مقالاتی در زمینه جنبش‌های کارگری سایر کشورها منتشر کرده است. در این مقالات به شکل‌گیری سندیکاها و تشکل‌های سراسری کارگری در کشورهای مختلف پرداخته شده است، در این راستا تا کنون جنبش کارگری عراق، فلسطین، مکزیک، نپال، فیلیپین مورد بررسی قرار گرفته است. این بار جنبش کارگری ترکیه انتخاب شده است. در بررسی جنبش کارگری ترکیه، ابتدا مروری کوتاه بر وضعیت کلی ترکیه از نظر جغرافیایی، تاریخی و اقتصادی شده و سپس وضعیت نیروی کار، زنان کارگر، کودکان کار، کارگران مهاجر، قوانین کار، دستمزدها مورد بررسی قرار گرفته و در ادامه تعدادی از اتحادیه های کارگری وتشکل‌های سراسری ترکیه معرفی شده و در انتها نیز اعتراضات و اعتصابات کارگری ترکیه مورد بررسی قرار گرفته است. این ویژه نامه را می‌توانید از آدرس زیر دانلود کنید. داونلود آنچه در زیر می‌خوانید مقدمه‌ی این مجموعه است و بخش های دیگر این پژوهش به مرور در سایت منتشر خواهد شد. …

یورش رژیم سرمایه داری اسلامی به طبقۀ کارگر با اصلاحیه های قانون کار

شیده رخ فروز منتشر شده در خیزش ۳۸ اخیراً وزارت کار از وضعیت اسفبار قراردادهای موقت و سفید امضا در بازار کار ایران گزارشی ارایه کرد. راهکار ارائه شده برای حل این معضل در قالب طرحی که قرار است به کارگران و کارفرمایان پیشنهاد شود، بسیار با اهمیت است و بار دیگر به صراحت بر تداوم و شدت یابی سیاست های ضد کارگری حاکم، صحه می گذارد. به بیان دیگر وزارتخانه ای که با عنوان پُر طمطراق «تعاون و کار و رفاه اجتماعی» قرار است متولی امور کار و رفاه اکثریت کارگری جامعه باشد، اخراج و بیکارسازی میلیون ها کارگر را همچون حق مسلم کارفرمایان طرح می کند. این در حالی است که حتی هم اکنون نیز بدون هرگونه طرح و اصلاحیۀ جدیدی، کارگران ذره ای امنیت شغلی ندارند و همواره شمشیر اخراج و بیکاریِ با قراردادهای موقت و سفید امضا، بالای سر آنان می چرخد! «در حال حاضر بیش از 93 درصد کل قراردادهای کاری کشور موقت و زیر یک سال منعقد می شوند. شرایط به نحوی است که قراردادهای موقت سه ماهه، شش …

مارکسیست ها

خدامراد فولادی   مارکسیست ها   نه تفنگ در دست شان است نه مسلسل نه حتا تیر و کمانی که گنجشکی را از شاخه ی زندگی / بیاندازد قلم در دست شان مسلسل است تیربار ِ اندیشه که اسکورت می کند پرواز را در بال های پرنده تا قلمروی آزادی تا عصری که نه تفنگ نه مسلسل نه حتا تیر و کمانی که پرنده ای را از شاخسار ِ زندگی / بیاندازد. قلم در دست هاشان سلاح ِ عبور است از قلمروی نقد ِ سلاح به قلمروی سلاح ِ نقد در عصرهای آگاهی.

محمد عمر – ناصر آقاجری

  آبدارچی ما یک پیرمرد قشقاییه، بسیار آرام، متین، ولی با پایی شکسته و لنگ. دو، سه سالی پیش، داربست بندی ورزیده بود، به خانواده اش عشق می ورزید، مانند همه زحمتکشان برای پیشرفت فرزندان از هیچ تلاشی دریغ نمی کرد. بدین گونه یک دختر و دو پسرش از ایل و روستا، دانشگاه را تمام کردند. آخرین کار داربست بندیش با کارفرمایی در فیروز آباد پارس بود، یک حاجی بازاری پولکی و بساز و بفروش. این بازاری با پیشانی پینه زده و تسبیح بلند و شکمی طبل گونه، کمربند ایمنی در اختیار دانیال قرار نمی داد، حتا تخته بندی داربستش آنقدر فرسوده و به دفعات مورد استفاده قرار گرفته بود که زیر پای دانیال شکست. حاجی آقا معتقد بود ایمنی، لوس بازی بچه شهری هاست . او برای بهره گیری از اعتقادات مردم و هزینه نکردن، مرتب این جمله را تکرار می کرد: «اگه خواست خدا، مرگ باشه، هیچ کمر بند ایمنی، جلو دارش نیست، باید توکل کرد و به دنبال روزی حلال، مردانه کار کرد.» با سقوط دانیال از ارتفاع، زانوی چپش شکست. ماه …

ساعدی، صدای رسـای زمان!

رضا بصیری راد منتشر شده در انسان شناسی و فرهنگ «همیشه پایین‌ترین نمره‌ی انشاء به او تعلق داشت چون معلم‌اش معتقد بود غلامحسین تمامی آن‌ها را از جایی کپی‌برداری می‌کند و این وضع با چاپ قصه‌ی «آفتاب و مهتاب» در مجله سخن، به قلم نویسنده‏ای به اسم غلامحسین ساعدی بدتر شد. آن روز معلم با آوردن این مجله به سر کلاس شروع به مذمت غلامحسین کرد که چرا قصه‏ های این نویسنده را که هم‌اسم اوست می‌دزدد و بهتر است خود، خلاقیت به خرج داده، هر آنچه را از ذهنش می‌تراود، بر روی کاغذ جاری سازد. غلامحسین نیز سعی نکرد تا بگوید نویسنده انشاهای سرکلاس و قصه‌ی «آفتاب و مهتاب» یک نفر بیش نیست و آن هم غلامحسین ساعدی است…» نویسنده‌ی چیره‌دست و پدر نمایش‌نامه‌نویسی مدرن ایران، دکتر غلامحسین ساعدی (معروف به گوهرمراد) در بیست‌وچهارمین روز از زمستان سال 1314 شمسی در یکی از خانواده‌های -به قول خودش- اندک بد حال تبریز متولد شد. وی دوره‌های ابتدایی و متوسطه را در مدارس بدر، منصور و حکمت به پایان برد و از همان اوان نوجوانی نوشتن …

فرعونِ بیدار!

فرعونِ بیدار! دنیا فاسد است تاریخش گذشته و اما در انتهای تاریخ ننشسته! تاریخ زنده است و اما عکس تو در ماه مچاله و همه خویشان تنی و ناتنی ات به چند منبر و دیوان و کراواتِ قاضیان لباسِ فساد بر تن اند! منبرها راه می روند دیوان ها رقم بالا و پائین می کنند و قضات بهر تعالی بشر پول می ستانند! آخوندِ ملیحِ سفره ها مردِ مست در عشقِ حق تعالی پنج میلیون بار انگشت بر دهان می برد خیس می کند و کاغذها را در دستگاه پول شمارش نماز می گذارد! به هر رکعت یک سجده و هزار دلار بی نیازی به جا می آورد، و نمازهای قضا و طاعت های نیاورده به جا تقدیم می کند. این عشق الهی ست حق لایتناهی ست این عشق خدایی ست حق زورآزمایی ست حق، کراواتِ صورتیِ راه راهِ قاضی ست حق تانک است حق از اسماء الهی ست حق، شترهای میدان التحریر است خونِ آدم می مکد. حق تجاوزِ دهه ی شصتِ اوین است حق دهه ها تجاوز در قصر و قزل و کهریزک. …

مروري بر کتاب «احمد شاملو، عکس فوري»

مروري بر کتاب «احمد شاملو، عکس فوري» در دل کوه صعب علی شروقی محمد قائد در مقاله معروف و خواندني‌اش درباره شاملو، او را «تحريريه‌اي يک نفره در حيطه کتابت» مي‌خواند که لقبي است درست براي شاعري که به جز شعر، که مشغوليت تمام‌وقت او بوده، در عرصه‌هاي مختلف اعم از قصه و مقاله و ترجمه قلم زده، چند نشريه تاثير‌گذار فرهنگي را پايه‌گذاري کرده، کار سترگ کتاب کوچه را يک‌تنه پيش برده و به همه اينها کارهاي خردي چون فيلمنامه‌نويسي را هم بايد افزود که البته شاملو خود اذعان داشت اين يکي را از غم نان انجام داده و نمي‌توان جزء کارنامه پربار هنري‌اش آورد. اينها همه اما شايد توجيه‌کننده اين باشد که همچنان وقتي کتابي درباره شاملو منتشر مي‌شود، کنجکاوانه آن را تورق کنيم تا شايد زاويه تازه‌اي را از شخصيت چندوجهي بامداد آشکار کند. شخصيتي که شناخت همه جوانب او تنها با تحليل آثارش ميسر نيست و چنين شناختي همچنين مستلزم ارايه روايت‌هاي چندگانه از اوست از طرف کساني که هر يک از جنبه‌اي به او نزديک بوده‌اند. يکي از اين نزديکان …

گلواژه ها

گلواژه ها گلواژ ه‌ها چه زود پلاسند بر زبان جا یی که نیست شبنم آزادی، تا در گلوی خشک سخن‌های سوخته، پیچد عطر آن! جعفرمرزوقی(برزین آذرمهر)  

نطفه ی توفان

نطفه ی توفان   اختاپوس سانانِ حاکم بر دریا شاخک افکنده ، بر هر چه ، هرجا، لافان در هر سو با بوق وکرنا کافتاد از نفس،توفان، در دریا دریا را منگر، کافکنده لنگر، آبستن دیری می پیچد بر خود ، از دردی سنگین ، سوزان و ترکان، در بطن‌اش بالان نطفه ی توفان !   جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)    

کار شعر…

  کار شعر… تا گرگ بیداد د رَ د به دندانِ ستم تن ز آهو ی داد؛ درهر سرآشیبی ، نشانی از فرازی تازه جستن ؛ از صخره ‌ها ی سخت سر، سر بر کشیدن؛ از غنچه ی نا گشته گل هرگز، سرودن؛ بر بوته ‌های تشنه ی فقر ازجوهر جان ، شبنمی مهری نشاندن؛ از خنده ‌های له شده ، از بوسه ‌های داغ نفرت خورده ،انگار؛ چیزی نوشتن؛ گر نیست کار شعر، گو پس چیست کار ش؟! جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)  

سخن عشق

سخن عشق ای دلرباترین عروسِ سرزمین‌های بکر بر بندیان ِ این شب ِ بیداد بُن بگو! چندین و چند خوشه و خرمن ز ملک ِ عشق گرد آوریم و بر سر راهت بگستریم تا شور آفرینی رقص  ِ پرناز  ِ بهارانه ات را، بر شاخسار ِ زمستانی و شب گرفته ی دل ها، و شکوفایی گلدانه‌های شبنم ِ پر ناز و کرشمه ات را، بر کویرعطشان ِ جان ها، درودی شایسته گفته باشیم؟! * ای دلارا‌ترین عروس ِ سر زمین‌های بکر آغوش ‌ باز کن! با بندیان  ِ این شب ِ بی وصل راز و نیاز کن! با ما بگو چندین و چند خرمن  ِ گل ،باید این زمان از قلب ِ عاشقان، تا ما به جان و دل گرد آوریم وبر سرِ راهت بگستریم؟ جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

هرگز

هرگز ھرگز نگردد این د ر، بی عزم کارگر، بر پاشنه ی دگر ! ھرگز نگردد این د ر، تا عنکبوت یأس ،بیوقفه می تند برگردِ ما قفس! ھرگز نگردد این د ر، تا جغد انزوا، هو هو کنان به در ، بیهوده می دهد هر فرصتی هدر! ھرگز نگردد این د ر، تا پَر کَند، نفاق ، با دست اختناق ، از بالِ اتفاق! ھرگز نگردد این د ر، تا کاه ِ باد بَر، درشام  ِ پر خطر،کوهی ست در نظر! ھرگز نگردد این د ر، تا دانشی دگر، در چنته ی بشر، ناگشته باور، درمرز نیک و شر! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)    

خام خیالی …

خام خیالی … سیمرغک دروغ شیرانه سهم خویش چو از فتح قاف یافت کرد دشمنان بهانه ،                در آمد به شکلِ دال ! از رهروان هر آنچه توانست سر بکند برچید پَر ز هر که به سر داشت شورِ باز با این خیال خام که نبیند در اوج باز بال و پر ی گشوده به پرواز! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

رویارویی

مائیم درمحاصره ی خیل دشمنان – از «خُرد» و از«کلان» – ا ز ما مگیرخرده ،اگر داده ایم تن، در ره گهی به همرهی «خُرد» دشمنان اندر هوا ی آن که گردیم توامان دندان شکن مشتی بر پوزه ی «کلان»! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

ادبیات ؛ زیبایی هنری یا انتقاد اجتماعی ؟

Böll , Heinrich 1917 – 1985 نصرت شاد ادبیات ؛ زیبایی هنری یا انتقاد اجتماعی ؟ هاینریش بول برنده نوبل سال 1972 نام هاینریش بل در ادبیات آلمان و جهان معمولا نام گونتر گراس هموطن او را نزد خواننده تداعی میکند . بل علنا اعتراف به وجود ژانر ادبیات خرابه های جنگی نمود و بقول خودش اتوپی سوسیالیسم کاتولیکی را در نیمه دوم قرن بیست در سر داشت . منقدین اش مدعی شدند که اعطای جایزه نوبل ادبیات در سال 1972 به وی نه بخاطر استتیک ادبی و هنری آثار او بلکه بدلیل فعالیتهای اجتماعی و سیاسی و انتقادی او بوده است . بل در زمان خود یکی از پرخواننده ترین نویسندگان آلمانی بود و آثارش به بیش از 17 زبان ترجمه شده اند . بعد از جنگ جهانی دوم و بعد از آنهمه جنایت و خشونت از طرف فاشیسم ،ادبیات می بایست اجتماعی میشد . یکی از رئالیستهای استادانه در ادبیات غرب بعد از جنگ هاینریش بل بود . او میگفت ادبیات باید به ساخت و تولد نوین آگاهی سیاسی و تاریخی کمک کند …

نه حتي يک پشيز

سعيد آوا به قربانيان اسيدپاشي اصفهان نه حتي يک پشيز آيه ی ابليس يا که خدايان تو را با چُماق و دشنه غُل و پنجه ی آهن يکي خُنبه ی تيزاب يا دگر آيه های دستمزدی ات هر بار بازمي شناسم به يکباره . دست هايم به بند زنجير مي کشي آری، با انگشتان بذرفشانم چه مي کني؟ گيسويم به خيمه در بند مي کني آری، با پيچش آزاد مويم چه مي کني؟ چشمانم به جوهرآهن سوز مي سوزاني آری، با افق نگاه سوزانم چه مي کني؟ سينه ام يک بند سوراخ مي کني آری، با شکوفه های بارور قلبم بر شاخه ی آفتاب چه مي کني؟ پوستِ پيکرم با قيرجهل برمي کني آری، با رقص موزون تنم بر پوستِ مهتاب چه مي کني؟ سرم به آهن پنجه ای درهم مي شکني آری، با چشمکِ اجتماع سُرخ ستارگان مغزم چه مي کني؟ راستي تو را ! با ق هقهه ريشخند نوزادم چه مي کني ؟ آه آه چرکين دُمل آواره تشنه گشنه بي ريشه ، به وزن و مقدار نه حتي يکي پشيزه . تو …

سمن بویان کوبانی

نوشته: بابک پایور منتشر شده در رفاقت كارگري سمن‌بویان غبار غم چو بنشینند، بنشانند غبار شومِ تقدیری که جغدی می کند آواز به مسمارِ نفیرِ هلهله در شامِ دلمرده به دور از چشمۀ آب حیاتی تب زده در موسم صحرا پری رویان قرار از دل چو بستیزند، بستانند به مشتی پُر گره در هر گره یادی ز کوبانی ستیزی بر سرِ بودن و ماندن شاد بودن شاد ماندن شاد خواندن به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند، بربندند جفای داعش غدار جفائی که ز جنس آدمی نیست و در فتراک خونینش برای گریه کردن ها برای خنده‌های بی‌خیال کودکانِ صبح و یا دلهای پر تشویشِ خوابِ مادرانِ شب دمی نیست ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند، بفشانند و در برق طلوع جانفشانی‌شان به هر گام سبکبار و صمیمی و تصمیمی بسی کهنه به حد قدمت پائیزِ اشعارِ قدیمی به رسم پیشمرگان چهره را با آبِ پاکِ رود می شویند و با هر قطرۀ آبی گل امید بفشانند ره امید را در جوشش جانی که بفشانند، بگشایند به عمری یک نفس با ما چو بنشینند، برخیزند و …

گلدانه

گلدانه بن بست‌ها در پشتِ بن بست دیوار‌ها در پشتِ دیوار، گلدانه می کاریم ما در این حصاران گلدانه هایی کاندران خونِ بهار ان! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

بیرقِ داد

  بیرقِ داد   رفته ست بیداد، بس که در این باغ، برهر سپیداری، سری در حلقه ی دار… مانده ست نا چار، چشم وطن ، بیدار و خونبار در انتظارِ کاوه‌ای با بیرقِ داد. جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)      

خندۀ اسب چوبی

    نوشته: بابک پایور خندۀ اسب چوبی منتشر شده در رفاقت كارگري (ادامۀ «پرکاد کوچک» و قصۀ اول از «قطار سریع‌السیر پوتمکین») در طبیعتی که هر منظرۀ روح‌نوازش، عینیت زیبائی را به‌نمایش می‌گذارد؛ هر رودخانه‌ای، هر دریائی و هر اقیانوسی، تودۀ عظیمی از قطره‌هاست. هر قطره به‌طور جداگانه شکل عنصری آن به‌شمار می‌رود، بنابراین بررسی ما از نگاه‌‌مان به‌قطره‌های آب آغاز می‌شود. قطرات آب، در جریانی هوس‌باز و بی‌محابا، در بستر رودخانه کوچک لوهان در کنار شهر لوگانسک، می‌رفتند تا سفر طولانی‌شان را به‌سوی رود دونتسک آغاز کنند، تا از آنجا به رودخانۀ رویائی دون بپیوندند تا میعادگاه عاشقانی باشند که از جان گذشته، در کنار رازهای سربه‌مهر و آبی‌رنگ دون، هر شب داستان دلبری معشوق و رسوائی رقیب را در سر می‌پرورانند؛ تا از آنجا رازهایشان را باخود بردارند و به دریای آزوف مهاجرت کنند، از تنگه کرچ بگذرند و به‌دریای سیاه بریزند. یا اینکه در میان راه در برابر تیغ بی‌رحم آفتاب، عنان از کف دهند و موی‌آشفته و عصیان‌زده و مست، سفری آسمانی به‌سوی ابرهای شمال را آغاز کنند و به‌همراه …

گرگانِ « داعش»

گرگانِ « داعش» گرگانِ « داعش» را -پرورد ه با شیرِ سگانِ رذل و هرجایی – نازل کنند هر گه که بتوانند همچون بلایی بر سر طفلانِ «کوبانی» غارت گرانِ پست و سودایی پس کو صدای کوس رسوایی ؟! جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

زوال

  سعيد آوا زوال دردا دردا     که سيل بوده است خون دشتِ تاريخ را . فريادا فريادا از اين پتياره رسوای بي مايه اين ناخن خشکِ بي ريشه اين دندان گرد بي بُن و پايه اين حريص خون تشنه اين بَربَرخوی دوپا . دادا دادا زهدان پاکِ بارور کهکشان ! گر که اين «انسان» را دگر اميد شکفتني نيست هيچ يا که اين دوپای بي نام را دگر خيال گذر از مغاکِ قهقرا نيست و يا که من را دگر يارای اندک ترين تغييرهم نيست ، حاشا حاشا مرا به گلٌهً چارپايان باز گردان . سعيد آوا..شهريور 1393  

تراژدی السالوادور: اشعار راکه دالتون Roque Dalton منتخبی از سه کتاب او

تراژدی السالوادور: اشعار راکه دالتون Roque Dalton منتخبی از سه کتاب او از: لوئیس گونزالس سرانو Luis Gonzalez Serrano ترجمه: ژاله سهند تا آنجایی که به داستانهای غم انگیز راکه دالتون Roque Daltonشاعر (السالوادور 1975-1935) مربوط میشود ، شاید که آن غم انگیز ترین داستانها در امریکای مرکزی باشد. در سال 1950 به عنوان یک دانشجوی رشته حقوق، او تابناک ترین فرد جنبش ادبی بود که در حال حاضر به آن با عنوان نسل متعهد مراجعه میشود، گروهی از نویسندگان چپ نظامی که هنررا به عنوان یک عمل انقلابی در نظر میگرفتند. ‹تعهد‹ به معنای پیوستن به جنبش انقلابی کمونیستی بود. از آنجایی که هر نوع مخالفت با دیکتاتوری نظامی در دهه 1930 در السالوادور غیر قانونی اعلام شده بود، پیوستن به چنین تلاشی به زندان، تبعید و یا مرگ منجر میشد. دالتون تجسم روح این جنبش رادیکال، تجربی و غیر سنتی بود – او به همان اندازه برای ادغام سیاست چپ غیر مصالحه گرایانه با شعر آزاد آوانگارد در کشورهای مختلف هم تراز شوروی شناخته میشود، که برای پیروی اش از نوشیدن و ماجراجویی …

«در ستایش ماهی سیاه بودن»

«در ستایش ماهی سیاه بودن» در هجوم موج مجال عصیان است و آغاز جستن و بودن و یافتن زیبایی در ورای خطرها در گشودن بادبان ها. و باد زوزه‌ ی ساحل و ریگ است و باد جریان شب است و پوسیدن،لال بودن نگفتن. زندگی حبابی ست که برای دقایق کوتاهش شورش دارد. زندگی آغاز قدم هایی ست و احساسی که می گوید: تردید زیباتر است آنگاه که خمیر مایه ‌ی تاریخ،میان خشم دستانت رام می شود. زندگی جان یافتن دقایقی ست که حرکت ستایش می شود در سفرت به سوی پهنای دریا و رهایی پولک ها در گستره‌ ی آب آنگاه که جامه ‌ی عشق در ملاقات حس های تازه تمام وجودت را فرا می گیرد. زندگی طپش نوایی ست در سکوت زمان آنگاه که اراده شناسه ی انسان است و مقصد زیباترین واژه. چگونه می توان ایستاد هنگامی که رود تشنه‌ ی دریاست و ماهی بی طاقت است چگونه عزم «الوند» نباشد هنگامی که مسیر زیستن با خون «صمد» سرخ است هنگامی که کاکل زیبای «بیژن» را شکستند و رُز نگاه «مرضیه» پرپر شد …

برتولد برشت ؛- شاعر، نمایشنامه نویس ، آرمانگرای اجتماعی .

  نصرت شاد برشت ، شاعر و نمایشنامه نویس و تئوریسین تئاتر ، دانشجوی اخراجی رشته فلسفه و پزشکی در آلمان بود.گرچه او در آغاز زیر تعثیر مکتب اکسپرسیونیستی بود آز سال 1930 در خدمت ادبیات جنبش انقلابی کارگری قرار گرفت . او در تمام طول عمر خود یک مارکسیست غیرجزمی ماند و با سبک تئاتر روایتی به نو کردن نمایشنامه نویسی پرداخت . تکامل او بسوی ادبیات رئالیسم سوسیالیستی به سبب مخالفت او با تئاتر ارسطویی حاکم زمان خود بود . برشت از آغاز جوانی با کمک شعر و نمایشنامه و نقد تئاتر به مبارزه با بورژوازی و سرمایه داری پرداخت و شباهت پارازیتی اجتماعی آنان را نشان داد . او از ادبیات در خدمت هدف انقلاب کمونیستی استفاده نمود . او در سالهای مهاجرت به تکمیل ژانر نمایشنامه نویسی و در خدمت مبارزه با جنگ و با فاشیسم و با سرمایه داری پرداخت و میگفت که سبک نوشتاری رئالیستی ، وسیع و متنوع و در خدمت ادبیات انتقادی است . او مدعی بود که ادبیات باید مشکلی را نشان دهد و نه سرگرم …

درد را چاره کنیم

  «درد » این است امروز، فاصله‌ها چندان گویا نیست، بین خوبی و بدی؛ دربزنگاه سخت دوران که به خواب غفلت بود ، گرفتار ، جهان با هزاران نیرنگ «خوب»‌ها را کشتند؛ آنچه که ماند ز «خوبی» کم ، کم به بدی آلودند، و سر انجام شد آن که امروز « خوب »‌ها کم رنگند «بد»‌ها اما بدتر از بد، و بدل گشته بدی، به یکی غده ی بد خیم که گویی نپذیرد درمان. آن کشاکش که جهان را می برد رو به زایندگی و نو زایی این چنین شد که از رفتن ماند. این « دو قطبی » امروز، نیست دیگر کارا ، مگر آن که خوبی سر بر آرد از نو و بگیرد در دست بار دیگر سکان. جعفرمرزوقی ( برزین آذرمهر)  

بیداری

بیداری درغزه شیرخوارگان را در زیرچشمان از وحشت دریده و پستان‌های بی‌شیر مادران، به گلوله می بندند. ومی سوزانند زنده، زنده نوجوانان را با کینه‌ای حیوانی تر از حیوانی، در زندان ها و یا در خسوفِ ابر آلود و پر دودِ نگاه‌های حیرت زده و صاعقه خیزسالخورده گان. در عراق، به جان مردم می افکنند هرزه مرض‌ترین دست پروردگان « سیا» ، -هارترین‌ سگان داعش – را؛ در شیشه کردن خون باکره گان ، میوه ی نارس این توحش است هنوز. دراکرائین از منقارکرکس‌های فاشیسم پروردگان اردوگاه‌های بوخنوالد وآشویتس ، فرو می ریزند برسر و کاشانه ی خلقی بمب وموشک وخمپاره و هر چیز دیگر به جرم نافرمانی از ارباب تحمیلی جهان! در سوریه زهر شکست چشیده گان فرو گذارنمی کنند حتی لحظه ای ازچیدن هیچ توطئه و ارتکاب هیچ جنایتی ، در حق ملتی که پاس می دارد چون مردمک چشم ؛ آزادی واستقلال خود را. در غیاب شورا‌ها این جهان خواران را گویی هیچ چیزدیگر ،مانع از آن نیست که در این کره خاکیِ سرپا سفاکی وحشیانه تر از همیشه به خاک در …

هسته ی هلو

  هسته ی هلو نوزایی و نوآیی از بدو زادنش            بودش آرزو، سرما ی بی‌دریغ ره بسته بود لیک بر گوهر نهفته و             عطر نهان او، این هسته ی اسیر با آن که بود هر آن            با مرگ روبرو، می راند ش از خود اما           با سحر ِ آرزو. جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)

بر مرغ تو فان نیست آیا؟

بر مرغ تو فان نیست آیا؟ درگیر خاموشی مرداب است، – دریا- شب بسته نطفه در نگاهش چون هیولا مهتاب سرد ودل شکسته، چندان فرو رفته در عمق ابرتیره که ذره نوری هم نمی تابد ز بالا. بر بوته‌های دشت باور، – خشکیده یکسر- ابری نه بارا ست؛ یا هست و چندان نیست کارا، بارد گهی ، اما تنُک ، بر سنگ خارا. از سو سوی شبتاب‌ها در شب اثر نه مهتاب را از دره‌ها دیگر گذر نه موجی نه جوشا مَدی نه پیدا دریا ندارد شور دریایی دریا چون برکه افتاده هم از پا و هم از نا آن موج‌های بر خروشنده کجا شد؟ خاموش وخوف آگین ومیرنده چرا شد؟ دیگر نشانی هم نه زان آهنگ و آوا آمیخته با واژه‌های موجِ زیبا بر کام اهریمن چرا گردید گیتی ؟ افسون او کارا چراشد در اهورا؟ در جزرگاهی این چنین در زجر، – دریا- پرواز کردن راه دگر آغاز کردن چون اختری سرخ تیری از آتش بار خشم خود نشاندن برقلب شیطان؛ لرزه بر اندام شب اندامان فکندن مانند انسان؛ چنگال بر شط سیاه …

موانع تشکل‌یابی کارگران ایران

نوشته‌ی زیر به ایمیل نشر کارگری «ما» ارسال شده است. از آن‌جا که این نوشته از منظری به موانع سازمان‌یابی کارگران پرداخته است، که می‌تواند به پیش‌برد تئوریک این بحث ِ بسیار اساسی کمک کند، بر آن شدیم تا آن منتشر کنیم. بدیهی است که موضع این نوشته لزوماً مواضع نشر کارگری «ما» نیست. با تشکر از این دوستان گرامی نشر کارگری «ما»   موانع تشکل‌یابی کارگران ایران نظام سرمایه داری از طریق کسب ارزش اضافه به ثروتهای افسانه ای دست یافته است. مرزهای جغرافیایی را در نوردیده و دنیا را به دهکده جهانی برای چپاول بیشترین ثروت برای معدودی از سرمایه داران بزرگ تبدیل نموده است. سیطره اش را بر دنیا افزایش داده، ثروت های بیکران در دستان معدودی متمرکزتر شده و این روند موجب بحران و تشدید اختلاف طبقاتی بیشتر شده است، با روشهای مدرن و بکار گیری علوم و تکنولوژی و اینترنت به انباشت هر چه بیشتر سرمایه می پردازد. نگاهی به ثروتمند ترین ها در جهان گویای این واقعیت است (*). با تجهیزات نظامی و اطلاعاتی، دولت، ارتش و حمایت از …

از غزٌه تا….

  سعيد آوا   از غزٌه تا…. خونين دستان حاکمان استثماريان ، از غزٌه تا به لبنان شيلي تا به ايران کران تا کران اين جهان زمين هامان سوخته اند نان و انگورمان برچيده اند و در جام شراب نوشيده اند نسل به نسل خون مان .   امٌا دريغا که ما سرگردان خاک بر سر ريخته ايم و باخته ايم نسل به نسل همچنان همچنان . دريغ امٌا که ما گسسته، بي افق اندر پي سراب خود باخته ايم بر خرافه يا رنگِ بيرق قوم و فرقه يا حتي حُباب.. آری بازيگر بازی در زمين ديگران.   از غزٌه تا به ايران از پرو تا آن سوهای سودان کران تا کران اين ارض و جهان دردها مشترک درمان نيز بايد مُشترک همجنس و هم سرنوشت پيوندها نيز بايد هم سرشت تا که از جا برکنيم بربريٌت را به آئين و بنيان نظم گردونهً استثماريان جبر و هرج و مَرج اين جهان.   سعيد آوا….تير 1393  

گلدانه ی امید

گلدانه ی امید   ای نازنین من ! وقت است بردمی! بر سینه ی کویر بالی و بر دهی! بی تو بهار هم آخر بهار نیست ! گیسوی یار هم ، جز شام تار نیست!   بی تودر این قفس ، از بس که تار یأس بسته ره نفس گویی نمانده کس!   ای گل طلوع کن! نور بهاره شو! خورشید واره شو! دیگر درنگ بس!   جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر)  

به یاد ِ تابستان ِ ٦٧

خدامراد فولادی به یاد ِ تابستان ِ ٦٧   کور خوانده اید که فکر می کنید گنجهای ما را زیر ِ خاک های متروک تان پنهان کرده اید. فهم ِ تان را کور کرده است سلاح نافهمی که نمی دانید نام ها و نشان های شان را ثبت کرده است تاریخ و ثبت می کند در حافظه اش که گم نمی شود هرگز زیر ِ خروارها خاک ِ نادانی. (دوربین های مداربسته ی تاریخ سارقان مسلح را لو می دهند). کور خوانده اید که گمان می کنید گنجهای ما را زیر خاک های متروکه ی امن ِ تان دور از چشم ِ تاریخ پنهان می کنید. 2  

به هر کس به اندازه ی نیازش!

به هر کس به اندازه ی نیازش!   به زبان عبری خوانند عزرائیلیان : « کای بی‌سر و پای فلسطینیان ! اشتهای آتشخواری تان را کور نکنید ، اگر، ما «بشر دوستان » بی‌« ب » ی اول با بمب و موشک و گلوله‌ای که می باریم بر سرتان ، نگران آنیم ،همه شب ، همه روز که چشم و دلتان ، ندود ، هنوز؟!» جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)  

من فلسطینی ِ توام – خدامراد فولادی

خدامراد فولادی من فلسطینی ِ توام   مرزها را که پاک کنیم از نقشه ی جغرافیا نام ها را که برداریم از روی آدمها من فلسطینی ِ توام در سرزمینی که اجازه ی نفس کشیدن ندارد شعر به آزادی عشق به آزادی زندگی کردن به آزادی. من فلسطینی ِ توام که می چکانی ماشه را هر روز روی شقیقه ی شعرم تا صدای اش را بلند نکند روی صدای تو که شلیک میکند هر روز رگبارهای دشنام به حنجره ی آوازخوانان آزادی به حنجره ی آوازخوانان عشق به حنجره ی آوازخوانان زندگی. دل نسوزان برای فلسطینی ها وقتی بمباران می کنی هرروز با عربده های ات خانه ی آرامش مرا که فلسطینی ِ کینه ی دیرین ِ طبقاتی ِ توام.  

مزد گوركن و بهاي آزادي آدمي* (در رثاي احمد شاملو)

مزد گوركن و بهاي آزادي آدمي* (در رثاي احمد شاملو) امراله نصراللهی دل در تپش آزادي مي سوزاند. به ياران در بند ـَ ش مي انديشد. به زخم قلب آبايي. به دختران روز سكوت وكار. به سالهاي بد، باد، اشك و شك. مي گفت زندگي دام نيست. حتي عشق دام نيست. چرا كه ياران گمشده آزادند. مردگان اين سال در نزد او عاشق ترين زندگان بودند. مرتضي كيوان، مهدي رضايي، خسرو گلسرخي، وارتان سالاخانيان و … مگر مي توانست شعر را ابزاري براي رهايي نداند؟ براي نجات و آزادي؟ پس، از او گلوله اي ساخت و پرتابش كرد. به خر خاكي ها كه بر جنازه اش به سوء ظن مي نگريستند. به قصّابان كه با كُنده و ساطوري خون آلود بر گذرگاهها مستقر بودند. به ابليس پيروزمست كه سور عزاي ما را بر سفره نشست و تا زنده بود براي روسپيان و برهنگان نوشت. به آنان كه ديگر به آسمان اميدي ندارند و به آنان كه بر خاك سرد اميدوارند. همواره در پي هواي تازه بود. مدايحش را بي صله مي نوشت. ترانه هاي كوچه …

اتمام حجت

اتمام حجت (۱) فاحش سرمایه را نانهی‌اش ار لگام می دردت از میان، کام چو بگرفت، تام! (۲) زالو ی نیروی کار بر کشد از ما دمار ! تا نبوَد چوب دار بر سر سرمایه دار! جعفرمرزوفی(برزین آذرمهر)