All posts tagged: ادبيات كارگري

احمد محمود؛ داستان یک تبعید همزاد کُنار

ایمان پاکنهاد اگر آن ١٣ نفر برگه را امضا کرده بودند هیچ‌کدام از این ماجراها پیش نمی‌آمد. چند هزار نفر به‌صف شده بودند در ردیف‌های صدنفره دانشکده افسری. می‌خواستند بروند خدمت سربازی. فرمانده روبه‌روشان فریاد می‌زد: «فقط به پنج صف نیاز داریم. قرعه می‌کشیم. بقیه می‌روند رد کارشان». انتخاب‌شده‌ها باید خودشان را معرفی می‌کردند و لباس نظام را تحویل می‌گرفتند. پانصد نفر. شش ماه در دانشکده درس می‌خواندند و درجه که می‌گرفتند یک‌ سال در شهری، روستایی، جایی خدمت می‌کردند. یک‌ هفته‌ آخر استراحت و جشن فارغ‌التحصیلی بود. موزیک می‌زدند، خستگی درمی‌کردند. اما جناب سرگرد یک‌ شب مانده به جشن چند نفری را احضار کرد. معمایی شده بود بین آن جمع. همه را توی یک اتاق جمع کرد و شمرده‌شمرده گفت: «گزارش‌هایی از شهرستان‌ها برای ما رسیده که نشان می‌دهد شماها فعالیت سیاسی داشته‌اید.» چه باید می‌کردند؟ «متنی است برایتان می‌خوانم. باید آن را امضا کنید. وگرنه درجه بی‌درجه. جشن بی‌جشن.» متنی بود در وفاداری به سلطنت و اظهار ندامت از جریان‌های سیاسی. «یا امضا می‌کنید و می‌روید توی صف یا امضا نمی‌کنید و شما …

پرده ها را درکشید!

پرده ها را درکشید! روزها شب را نمایش می دهند!   شب ها در نفی خویش، هیچ اند! استخوان و آفتابی هیچ!   آسمان در رنگ ماه، مجهول! ماه از نور می تابد خودش مغفول!   این زمان روزست اینجا وُ در آنجا شب! که کُرات اند که می چرخند بگیرند رنگ روزِ خویش درشب که در آن کسوتِ خورشید باشد تو آن هستی چراغی آسمان هایی که برق از خود ندارد سیمِ ربط ات به آن امید سازد جاریِ شاد چراغانی چراغانی چراغان!   پهنه ور دریای خورشیدی از سیاهی می شود پیدا آتش است آنجا می گدازد فواره فواره مُذاب، از خشمِ این دنیا چه خشم آگین؟! آفتابی ست محبت خیز که در نظمِ مرتب تابیده بر دیگر رفیقان!   خورشید می تابد زحل آن است که می داند زمین آن است که می خواهد عطارد، زهره و کیوان و بهرام هماناند خورشیدِ عظیمی را رفیقان! چرا او یک ؟ چرا تنهاست؟ چرا کارش به تابش، زحمت اش پیداست؟ چرا اینجا رفیقانش به دوری، چرخشِ دوار می گیرند؟! ولی آن دم که می …

ادواردو گالیانو – گورستان کلمات

ادواردو گالیانو بایگانی مطبوعات ایران ۱ نظام حاکم، دستگاه کامپیوتر را برنامه‌ریزی می‌کند، کامپیوتر به بانکدار هشدار می‌دهد، بانکدار سفیر را خبر می‌کند، سفیر با ژنرال ناهار می‌خورد، ژنرال رئیس‌جمهور را احضار می‌کند، رئیس‌جمهور به وزیر اطلاع می‌دهد، وزیر مدیرکل را تهدید می‌کند، مدیرکل به مدیر می‌توپد، مدیر به مسئول بخش تَشَر می‌زند، مسئول کارمند را مورد بازخواست قرار می‌دهد، کارمند به کارگر بی‌حرمتی می‌کند، کارگر با زنش بدقلقی می‌کند، زن بچه را کتک می‌زند، و بچه سگ را لگد می‌زند. ۲ در اوروگوئه، مفتشان عقاید نوگرا شده‌اند. آمیزه‌ئی شگفت از قرون وسطی و شعور کاسبکاریِ سرمایه‌داری. رژیم نظامی دیگر کتاب‌ها را آتش نمی‌زند بلکه آنها را به کارخانه‌های کاغذسازی می‌فروشد. کارخانه‌های کاغذسازی کتاب‌ها را ریزریز کرده، به صورت خمیر در می‌آورند و به اشکال گوناگون به بازار مصرف برمی‌گردانند. مطلقاً درست نیست که بگوئیم آثار مارکس، فروید یا پیاژه در دسترس مردم قرار نمی‌گیرد. این‌ها در دسترس همه هست. گیرم نه به صورت کتاب، بلکه به شکل دستمال کاغذی. ۳ آرژانتین مبدل به کشتارگاه شده است. تکنیکی که به کار می‌رود ناپدید شدن آدم‌هاست: …

حرفِ موثر، خوابِ خوش

حرفِ موثر، خوابِ خوش فرو خوردند سالهایی کسانی صد اندر صد به بغضِ ممتد وُ خواریِ مفرط، گلو مرداب گشته صدا از یاد رفته! خُناقی*، خُناقی خُناقیان در کوچه ها خُناقیان در خنده ها خُناقیان در غَرقه ای خُناقیان در بُرقعی خُناقیان آتش به جان اما نمی گیرند زبان در هر کلام صُم̊ بر صدا، بُکم̊ از نوا. اَلا کِی؟ پس کجا؟ در خروشی از نوا دلبرنما، کنکاش خواه دریا و دریاها شود؛ حرفِ موثر هرسخن جاری به رودی ملتهب؛ راهِ گلو، صوتِ زبان گیرد دلِ خُناقیان! گیرد دلِ خُناقیان، دلبر شود، دلتنگ̊ نه گیرد دلِ خُناقیان کنکاشِ هر صوت از زبان! ■ تمرینِ حرفِ درد، تفسیرِ هر نبرد خسته مشو، بگوی! ••• از گفتن وُ شنفتن دستی به خاک بردن بیرون کشیدنِ تن از گورِ روزگار است! خسته مشو، بگوی! از دردِ ناخوشی ت، باشم که در خبر حتی اگر سخن حتی اگر که درد تکراری̊ بی رمق! ■ دیروز، در خانه ی من، از کسی پرسیدم از کسی که خنده ش، دیر به دیر می زد سر و چنان بود سخن، بر نمی …

شاید این دنیا

شاید این دنیا ز هر سلول برزخی پیری، جوانی، کودکی در حال مرگ در محشری از خوفِ آتش، مویه ای بر هر سه قِسمِ شومِ خود تقسیم کرده ست کردگار پاره و لخت وُ مثله است آینده ی این مردمان آینده گردند برزخی! آینده گردند در بهشت! آینده گردند دوزخی! حاشا جدایی، افتراق شاید ولی حتمی بُود این عاقبت، بی انتخاب! برخیز ای برزخ نشین! باید شوی بر امرِ ما حاشا اجابتﹾ بندگان حاشا جدایی، افتراق □ آه از نهاد، ناله از تضرع، غم از تعزیه خون از رکابِ اسب خِشتی حال و قدیم گذشته و آتیه رنج در سادگی، حماقت در ترس خواب دیدم پدر را موهوم و اشباحی خواب دیدم شاید هر شب مذهب را تکراریِ قرن به قرن ساده و زهرناک و حُمق آمیز! باید جهانِ دیگری باشد پس جیغ نزن، صدا در عرش می پیچد! باید جهان دیگری باشد دهان به سوتِ جیرجیرکی مگشا چرا که آن جهان طویله نیست بارگاه افراشته ی کبریایی ست! و شاید این دنیا هم، دنیا باشد! نه دارِ گذر، نه دهرِ فنا شاید زندگی وهم …

فعالین بریده از چپ و در حال پیوند به …

فعالین بریده از چپ و در حال پیوند به …   دوستان واعضاء محترم کمیته هماهنگی سلام: من اشرفی هستم. و از این فرصت برای بیان گره های فکری که در رابطه باشما برایم ایجاد شده اند، استفاده میکنم، تا شاید برطرف شوند ، امیدوارم. در جلسه ای که مورخ  18/6/84 برگزار شد پرداختن به مسائل مهم وبه دست آوردن نتیجه مطلوب امکان پذیر نبود .از طرفی مسائل مورد بررسی بسیار گسترده اند. که در حوصله کنونی نیز نمی گنجد.لذا من عمده ترین آنها را دراین نامه نوشته و برایتان ارسال میکنم ،امید وارم جواب آن را هرچه زودتر بفرستید . البته با برداشت من خمیر مایه کمیته هماهنگی افکار اعلام شده آقای محسن حکیمی است. بنابراین من به گفته های ایشان میپردازم که کلیات آن مانند پرداختن به اصلیت کمیته هماهنگی خواهد بود. بدلیل این که در سایت های مختلف نوشته ها ی موافقین و مخالفین شمارا مطالعه کردم و برخی مواقع از ادبیات ناهنجار و دور از احترام به انسانهای آگاه و انقلابی بوده اند ، لازم است چند نکته را خاطر نشان …

«قدمت خُرد شود!»

«قدمت خُرد شود!» برده گان را زندگی زنجیریان را زندگی در آنِ خود زین دامِ تو ترسی ندارد مرگ هم تا بر مزارِ خود گُلی روید به طغیان در بَری گوییم آنرا زندگی! ■ چو سلیمان باشم، چو مسیح در سر̊ میخ من همان نجارم من همان تیشه به دست من همان فرهادم درد را پایان نیست. درد را پایان نیست!، ملکوت̊ بیراهه، قدمش خُرد شود حاکمِ ثروتمند! خالقِ دردِ من است خالقِ این دزدی خالقِ هر وهمی خالقِ هر حقی خالقِ هر مزدی. مزدِ من تقطیرِ دردِ من است درد در بازوها درد در انگشتان درد در حیرانی درد از چیرگیِ هر ظالم درد بر هر یک زخم درد می آرد درد مزد می آرد مرگ پول می آرد پول وانگهی قدمت خُرد شود حاکمِ ثروتمند! با تو ام ثروتمند من ندارم صحبت این همه از فقر است که تو را می خوانم!   من تو را می خوانم و به هر خوانشِ خویش از دهن̊ خون̊ بیرون! من تو را می خوانم و به هر خوانش، خشم فقر را فریاد است!   فقر …

جنبش کارگری ترکیه و تشکل‌های سراسری 1

جنبش کارگری ترکیه و تشکل‌های سراسری واحد تحقیق و پژوهش کانون مدافعان حقوق کارگر   کانون مدافعان با هدف انتقال تجربه به منظور ارتقای سطح فعالیت‌های کارگری، سلسله مقالاتی در زمینه جنبش‌های کارگری سایر کشورها منتشر کرده است. در این مقالات به شکل‌گیری سندیکاها و تشکل‌های سراسری کارگری در کشورهای مختلف پرداخته شده است، در این راستا تا کنون جنبش کارگری عراق، فلسطین، مکزیک، نپال، فیلیپین مورد بررسی قرار گرفته است. این بار جنبش کارگری ترکیه انتخاب شده است. در بررسی جنبش کارگری ترکیه، ابتدا مروری کوتاه بر وضعیت کلی ترکیه از نظر جغرافیایی، تاریخی و اقتصادی شده و سپس وضعیت نیروی کار، زنان کارگر، کودکان کار، کارگران مهاجر، قوانین کار، دستمزدها مورد بررسی قرار گرفته و در ادامه تعدادی از اتحادیه های کارگری وتشکل‌های سراسری ترکیه معرفی شده و در انتها نیز اعتراضات و اعتصابات کارگری ترکیه مورد بررسی قرار گرفته است. این ویژه نامه را می‌توانید از آدرس زیر دانلود کنید. داونلود آنچه در زیر می‌خوانید مقدمه‌ی این مجموعه است و بخش های دیگر این پژوهش به مرور در سایت منتشر خواهد شد. …

یورش رژیم سرمایه داری اسلامی به طبقۀ کارگر با اصلاحیه های قانون کار

شیده رخ فروز منتشر شده در خیزش ۳۸ اخیراً وزارت کار از وضعیت اسفبار قراردادهای موقت و سفید امضا در بازار کار ایران گزارشی ارایه کرد. راهکار ارائه شده برای حل این معضل در قالب طرحی که قرار است به کارگران و کارفرمایان پیشنهاد شود، بسیار با اهمیت است و بار دیگر به صراحت بر تداوم و شدت یابی سیاست های ضد کارگری حاکم، صحه می گذارد. به بیان دیگر وزارتخانه ای که با عنوان پُر طمطراق «تعاون و کار و رفاه اجتماعی» قرار است متولی امور کار و رفاه اکثریت کارگری جامعه باشد، اخراج و بیکارسازی میلیون ها کارگر را همچون حق مسلم کارفرمایان طرح می کند. این در حالی است که حتی هم اکنون نیز بدون هرگونه طرح و اصلاحیۀ جدیدی، کارگران ذره ای امنیت شغلی ندارند و همواره شمشیر اخراج و بیکاریِ با قراردادهای موقت و سفید امضا، بالای سر آنان می چرخد! «در حال حاضر بیش از 93 درصد کل قراردادهای کاری کشور موقت و زیر یک سال منعقد می شوند. شرایط به نحوی است که قراردادهای موقت سه ماهه، شش …

محمد عمر – ناصر آقاجری

  آبدارچی ما یک پیرمرد قشقاییه، بسیار آرام، متین، ولی با پایی شکسته و لنگ. دو، سه سالی پیش، داربست بندی ورزیده بود، به خانواده اش عشق می ورزید، مانند همه زحمتکشان برای پیشرفت فرزندان از هیچ تلاشی دریغ نمی کرد. بدین گونه یک دختر و دو پسرش از ایل و روستا، دانشگاه را تمام کردند. آخرین کار داربست بندیش با کارفرمایی در فیروز آباد پارس بود، یک حاجی بازاری پولکی و بساز و بفروش. این بازاری با پیشانی پینه زده و تسبیح بلند و شکمی طبل گونه، کمربند ایمنی در اختیار دانیال قرار نمی داد، حتا تخته بندی داربستش آنقدر فرسوده و به دفعات مورد استفاده قرار گرفته بود که زیر پای دانیال شکست. حاجی آقا معتقد بود ایمنی، لوس بازی بچه شهری هاست . او برای بهره گیری از اعتقادات مردم و هزینه نکردن، مرتب این جمله را تکرار می کرد: «اگه خواست خدا، مرگ باشه، هیچ کمر بند ایمنی، جلو دارش نیست، باید توکل کرد و به دنبال روزی حلال، مردانه کار کرد.» با سقوط دانیال از ارتفاع، زانوی چپش شکست. ماه …

ساعدی، صدای رسـای زمان!

رضا بصیری راد منتشر شده در انسان شناسی و فرهنگ «همیشه پایین‌ترین نمره‌ی انشاء به او تعلق داشت چون معلم‌اش معتقد بود غلامحسین تمامی آن‌ها را از جایی کپی‌برداری می‌کند و این وضع با چاپ قصه‌ی «آفتاب و مهتاب» در مجله سخن، به قلم نویسنده‏ای به اسم غلامحسین ساعدی بدتر شد. آن روز معلم با آوردن این مجله به سر کلاس شروع به مذمت غلامحسین کرد که چرا قصه‏ های این نویسنده را که هم‌اسم اوست می‌دزدد و بهتر است خود، خلاقیت به خرج داده، هر آنچه را از ذهنش می‌تراود، بر روی کاغذ جاری سازد. غلامحسین نیز سعی نکرد تا بگوید نویسنده انشاهای سرکلاس و قصه‌ی «آفتاب و مهتاب» یک نفر بیش نیست و آن هم غلامحسین ساعدی است…» نویسنده‌ی چیره‌دست و پدر نمایش‌نامه‌نویسی مدرن ایران، دکتر غلامحسین ساعدی (معروف به گوهرمراد) در بیست‌وچهارمین روز از زمستان سال 1314 شمسی در یکی از خانواده‌های -به قول خودش- اندک بد حال تبریز متولد شد. وی دوره‌های ابتدایی و متوسطه را در مدارس بدر، منصور و حکمت به پایان برد و از همان اوان نوجوانی نوشتن …

فرعونِ بیدار!

فرعونِ بیدار! دنیا فاسد است تاریخش گذشته و اما در انتهای تاریخ ننشسته! تاریخ زنده است و اما عکس تو در ماه مچاله و همه خویشان تنی و ناتنی ات به چند منبر و دیوان و کراواتِ قاضیان لباسِ فساد بر تن اند! منبرها راه می روند دیوان ها رقم بالا و پائین می کنند و قضات بهر تعالی بشر پول می ستانند! آخوندِ ملیحِ سفره ها مردِ مست در عشقِ حق تعالی پنج میلیون بار انگشت بر دهان می برد خیس می کند و کاغذها را در دستگاه پول شمارش نماز می گذارد! به هر رکعت یک سجده و هزار دلار بی نیازی به جا می آورد، و نمازهای قضا و طاعت های نیاورده به جا تقدیم می کند. این عشق الهی ست حق لایتناهی ست این عشق خدایی ست حق زورآزمایی ست حق، کراواتِ صورتیِ راه راهِ قاضی ست حق تانک است حق از اسماء الهی ست حق، شترهای میدان التحریر است خونِ آدم می مکد. حق تجاوزِ دهه ی شصتِ اوین است حق دهه ها تجاوز در قصر و قزل و کهریزک. …