واپسین نوشته‌ها

بازگشت دوباره فاشیسم

452xswراب گولند٬ عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست استرالیا – آمادور نویدی

منتشر شده در تارنمای اشتراک

فاشیسم٬ بدرستی «آخرین چاره سرمایه داری در حال زوال خوانده شده است»٬ که بطور فعال در کشورهای مختلفی در سراسر جهان پرورش داده شده است. حتی کشورهای بیشتری در حالی که نمای دمکراسی بورژوایی را حفظ میکنند٬ قوانینی اجرا میکنند که حقوق دمکراتیک ابتدایی را انکار میکنند. این روزها این عمل معمولا در زیر لوای «مبارزه با تهدید تروریست» (اینکه خود«تهدید» که ابداع شده است٬ از طرف رسانه های خبری سرمایه داری که شرکت کنندگان مشتاقی در تمام این تمرین هستند نادیده گرفته شده است).

هیچ جایی آشکارتر از اکراین به فاشیسم(و ارازل و اوباش فاشیسم) توسل نشده (چنانچه رهبری پساشوروی در کشورهای بالتیک از نازی های زمان جنگ ستایش کرده و مقبره های یادبود آنها را ساخته اند – در همان حال بناهای یادبود جنگی تاریخی شوروی را چندین سال است که نابود میکنند).

انتخابات ماه گذشته در اکراین٬ قابل پیش بینی بود که دولت هوادار ناتو و اتحادیه اروپا که توسط کودتای میدان در اوایل سال(۲۵ فوریه ۲۰۱۴- م) گماشته شد به قدرت بر میگردد٬ در فضای ارعاب و ترور انجام گرفت. تقریبا نیمی از رأی دهندگان در خانه ماندند. برای تقویت توهم دمکراسی فراگیر٬ نیم میلیون خارجه نشین از ۷۳ کشور بعنوان واجد شرایط برای رأی تعئین شده بودند٬ اما اکثر آنها حتی زحمت ثبت نام را هم بخود ندادند.

در نظر سنجی که در اکراین انجام گرفت طبق گفته رهبر حزب کمونیست اکراین٬ پیتر سیمونینکو راستگرایان در جو«ارعاب کامل» نه فقط کنترل انحصار کامل بر رسانه ها را داشتند٬ بلکه با استفاده از باندهای هوادار فاشیست به لحاظ فیزیکی مانع از شرکت مبارزات انتخاباتی چپ ها شدند.

ایوان ملنیکوف٬ معاون رهبر حزب کمونیست فدراسیون روسیه (ک پی آر اف) گفت:«انتخابات صرفا ائتلاف «نارنجی» را با ائتلاف «قهوه ای» یکی از «سیاستگذاران نازی و روس هراس » جایگزین کرده است».  سناتور روسی آندری کیشاس گفت:« خود اکراینی ها نمیتوانند نقض حقوق بشر را در آخرین مبارزه پارلمانی ندیده بگیرند. اینها شامل ممنوعیت از آزادی بیان٬ حمله به کاندیداهای مخالف٬ خشونت توده ای در قالب باصطلاح » تجمعات مردمی»٬ حتی اوباشان بدنام در کنار نیروهای سیاسی طرفدار فاشیست بودند».

آن همه نقض های انتخاباتی جلو دسته ای را که در کیف نمایش را برگزار میکند نگرفت که ظاهرا با هیچ حس کنایه ای٬ اعلام کنند٬ که انتخابات «طلیعه ای درعصر جدید دمکراسی» خواهد بود. آنها همچنین نتیجه انتخابات را بعنوان  تضمین یک «آینده واقعی اروپایی» برای کشور ستایش کردند٬ علیرغم این واقعیت که آنها با قطع روابط اقتصادی خود به روسیه آینده اکراین را به ریاضت اقتصادی و کاهش وحشیانه مشاغل و خدمات اجتماعی محکوم کرده اند. آینده اکراین بهمان سرنوشت شوم و ظالمانه دیگر «شرکای کوچک» اتحادیه اروپا مانند یونان٬ اسپانیا و پرتقال منجر خواهد شد.

حملات مرگبار بر (و «ناپدید شدن») افراد مترقی روس زبان در بخش شرقی اکراین منجر به مناطقی شد که اکنون بعنوان نوواروسیا ( روسیه جدید- م) شناخته شده که شبه نظامیان جهت دفاع از خود را تأسیس کرده اند و پرسنل نظامی رژیم کیف را بیرون می اندازند. کیف سپس به جمهوری های خلقی خود اعلام در شرق اکراین حمله کرد٬ هزاران نفر را در بمبارانهای هوایی و توپخانه ای خانه ها در شهر و روستاها کشت. یکبار دیگر٬ شبه نظامیان ضد فاشیست میبایست از منطقه دفاع کنند و ارتش کیف را بیرون بیاندازد.

آنها(جمهوریهای خلقی و میلیشاهای ضد فاشیست – م) توسط تعداد زیادی از جداشدگان از ارتش اکراین (هزاران نفر از فراریان ارتش اکراین به روسیه پناهنده شده اند) حمایت شدند.

از قضا٬ زمانیکه نئونازی های کیف در حال جشن «پیروزی» انتخابات بودند مصادف با ۷۰ مین سالگرد آزادسازی اکراین از اشغال هواداران هیتلر بود. آوریل گذشته٬ پارلمان روسیه٬ دومای دولت٬ لایحه ای را تصویب کرد که تا پنج سال زندان برای انکار حقایق محاکمات نورنبرگ از جنایتکاران جنگی نازی٬ تلاش برای بازسازی نازیسم٬ یا توزیع اطلاعات غلط درباره اعمال اتحاد جماهیر شوروی و متحدانش در طول جنگ جهانی دوم ارائه میدهد دارد.

ویکتور شاپینوف٬ یکی از اعضای سابق چپ سکتاریست حزب کارگران کمونیست روسیه (آر کی آر پی) و بنیانگذار اتحادیه تشکیلات مارکسیستی بوروتبا(مبارزه/ستیز)٬ اظهار نظر کرد که:«نیروهایی که توسط میدان بیدار شده اند برای همه جامعه خیلی مخرب و خطرناک هستند. ما با فاشیسم قرن۲۱  رو در رو هستیم. این نه بخاطر اینکه آنها تصاویر [همکار نازی اکراینی زمان جنگ] استپایان باندیرا را دارند یا برای اینکه مانند کلون های آلمان نازی میگویند «اکراین در مورد همه چیز»(اکراین متحد ما در همه چیز است – م).

«ماهیت فاشیسم اینست  که این قدرت مستقیم دولت سرمایه داری بزرگ است که از برخی حمایت توده ای  طبقه متوسط و دیگر گروه ها با خشونت برای نابودی هر مخالف سیاسی استفاده میکند. این است ماهیت فاشیسم ».

شاپینوف منتقد رهبری حزب کمونیست اکراین(کی پی یو) است و میگوید که:«همیشه در پارلمان بدنبال ائتلاف با هر کدام ازاحزاب سرمایه داری بود که قویترین بود. هنوز بسیار زیادی مردم در غرب اینرا نمیدانند٬ اما قبل از اتحاد با حزب مناطق [ویکتور رئیس جمهور مخلوع] یاکونوویچ آنها شرکای حزب یولیا تیموشینکو[سیاستمدار ارتجاعی مرتبط با «انقلاب نارنجی» سال ۲۰۰۴ و امروز بخشی از کودتای نظامی] بودند.

«این یک موقعیت بی پرنسیبی توسط رهبری حزب کمونیست اکراین بود و برای ما به این معنی است که ما نمیتوانستیم فقط جناح چپ حزب کمونیست باشیم».

در منتهی درجه دیگر از مبارزه علیه فاشیسم در اکراین٬ مورد خرده فروش سوئیسی میگروس است٬ که به دلائلی که آشکار نکرده٬ فکر کرد بموقع بود که مغازه های قهوه فروشی و رستورانهای اکراین را با طیف وسیعی از فنجان کرم رنگ به تصاویر آدلف هیتلر و همکار ایتالیایی او بینیتو موسولینی منقش سازد! یک روزنامه خبری آلمانی زبان اقدام فروش فوق العاده را افشاء کرد٬ خبرنگار زمانیکه در حال لذت بردن از خوردن فنجان قهوه در بادن بود درباره «وحشت» خود در مقابله با صورت هیتلر مینویسد.

احتمالا سر و صدا و داد وبیداد حاصل٬ آنچیزی نبود که  خرده فروش سوئیسی میگروس توقع داشت (آدم شگفت زده میشود مگر آنها انتظار دیگری داشتند). در هر حال٬ آنها برای چیزیکه روابط عمومی مردم آنرا «حادثه نابخشودنی» میخوانند عذرخواهی نمودند و حدود ۲۰۰۰ فنجان کرم رنگ را که میبایست به قهوه خانه ها و مغازه های مختلف بروند جمع آوری و جایگزین ساختند.

جای خوشحالیست بدانیم که تصاویر رهبران سابق فاشیسم هنوز باعث تحریک نفرت انسانها در جهان میشود. اما تصاویر آنها٬ حتی بنای یادبود آنها٬ هنوز بی سر و صدا  و «با احترام» در حال بنا در اکراین٬ لتونی و جاهای دیگر است.

برگردانده شده از:

 گاردین٬ ارگان حزب کمونیست استرالیا٬ شماره ۱۶۶۵ ٬ بخش فرهنگ و زندگی٬ صفحه ۱۰ ٬ ۱۹ نوامبر ۲۰۱۴

کارگران مبارز معدن

4664cvfgdgtr

منبع: دنيای جوان
تارنگاشت عدالت
کارگران معدن در دون‌باس دارای سنت مبارزات مسلحانه پرسابقه‌ای هستند. مثلاً هنگ ٣٨٣ پیاده نظام که در سال ١٩۴١ از کارگران داوطلب معدن تشکیل شد و در دفاع از دونتسک و در جنگ‌های کریمه و سپس برلین شرکت داشت، دارای آوازه گسترده‌ای است. آنها از طرف فرماندهان ارتش سرخ به خاطر «شهامت، ازخودگذشتگی، پایداری و مقاومت» مورد تشویق قرارگرفته بودند. امروز کارگران معدن کوشش می‌کنند تا در کنار شورشیان، در جمهوری خلق دونتسک DNR و لوگانسک LNR وفاداری خود را به این سنن ارزشمند به نمایش بگذارند.

اواخر ماه مه سال جاری ١٠٠٠ نفر از اعضای سندیکای کارگران معدن در خیابان‌های دونتسک رژه رفتند و خواستار عقب‌نشینی نیروهای «خونتای کییف» و استقلال دون باس شدند. بسیاری از آنان در تابستان سال جاری به نیروهای نظامی DNR و LNR پیوستند و امروز تقریباً در کلیه واحدهای نظامی حضور دارند.

«ولادیمیر» که ۴۵ سال دارد و از دونتسک می‌آید و اکنون پشت مسلسل نشسته می‌گوید: «آموخته‌ام که دیگر از هیچ جیز نترسم». او ٢۵ سال در معدن کارکرده است و از چندین ماه پیش به گردان «اپلوت» تعلق دارد. او در پاسخ به این سئوال که چگونه می‌توان در جبهه تهدید دائمی جان را تحمل کرد، می‌گوید: «کار در معادن نیز بسیار خطرناک است. در آنجا نیز به کرّات انفجار روی می‌دهد». قصد او از شرکت در این مبارزه دفاع از منطقه در مقابل تجاوزگران غربی است. او می‌گوید: «این جنگی است در جهت تقویت ناسیونالیسم و فاشیسم ، که توسط توانگران و ثروتمندان به راه انداخته شده.»

برخی از واحدهای نظامی عمدتاً از کارگران معدن تشکیل شده است. گردان «کالمیوس» (نام رودخانه‌ای که دونتسک را به شهر بندری ماریوپول مربوط می‌سازد)یکی از این واحدهاست و وظیفه ویژه عملیات تجسسی در سرزمین دشمن به عهده آن است و با خمپاره‌انداز مجهز است. این واحد در زدوخورد‌های بی‌امان با «بخش راست» و مزدوران خارجی حول فرودگاه دونتسک و همین‌طور دردرگیری‌های شدید در منطقه مهم سوق‌الجیشی «سنیش‌نه»در مرز روسیه شرکت داشت. در «سنیش نه» ارتش اوکرائین نماد جنگ دوم جهانی Saur Moglia را که به یادبود مقاومت علیه فاشیسم خلق شده بود نابود کرد.

بسیاری از کارگران معدن به علت خشم ناشی از جنایات فاشیست‌های اوکرائینی کلنگ، مته و دیگر ابزار کار خود را با تفنگ و مسلسل تعویض کردند. «ولاد» کارگر معدن می‌گوید: « این فاشیست‌ها هیچ تفاوتی میان مردم غیرنظامی و سربازان قائل نمی شوند» و ادامه می‌دهد که او در جاده دونتسک به ماریوپول تمامی اعضای یک خانواده را در ماشینی یافته بود که ظاهراً توسط واحدهای داوطلب غارتگر اوکرائینی به قتل رسیده بودند. «اولگ» کارگر ٢٩ ساله اهل شاخت‌یورسک ، کشتار روز ٢ ماه مه در ساختمان سندیکای کارگری در اودسا را علت اصلی حضور خود در جنگ داخلی اعلام می‌کند. او نیز مانند بسیاری از همکاران خود می‌خواهد از ویرانی اقتصادی کشور خود جلوگیری به عمل آورد. «بسیاری از معادن تعطیل و بسیاری از همکاران ما بیکار شده‌اند».

کارگران معدن دون‌باس از حمله ارتش اوکرائین لطمه‌شدیدتری خورده‌اند. ٣ معدن در دونتسک توسط موشک‌های Grad ویران گشته و برخی دیگر مجبور به تعطیل کار شده‌اند. «استانیسلاو رتینسکی» مدیر وزارت اطلاعات DNR توضیح می‌دهد: «هرلحظه در طول حملات مکرر ممکن است شبکه الکتریسته معدن ساقط شود و ارتباط با کارگران قطع شود و در آن صورت خطر مرگ و مدفون شدن کارگران آنها را تهدید خواهد کرد.

جمهوری خلق قوانینی وضع کرده که برای اعضای واحدهای رزمی معادن، پس از پایان پیروزمندانه جنگ، اشتغال مجدد آنان را تضمین می‌کند ولی تا آنجا هنوز راه بسیار طولانی است. در حال حاضر معدنچیان شورشی از طرف حکام کییف «تروریست» نامیده می‌شوند.

معدنچیان روز ١٨ ژوئن طی تظاهراتی عظیم در مقابل مجسمه لنین در دونتسک اعلام کردند: «ماتجزیه‌طلب و تروریست نیستیم. ما اعضای طبقه کارگریم و خواهان صلح در کشور خویش می‌باشیم و می‌خواهیم که به حرف‌های ما توجه شود. در مقابل کییف مزدور، قاتل، تانک و جنگنده شکاری علیه ما اعزام می‌دارد. ما خواستار آتش بس فوری هستیم» و همان‌طور که احتمال می‌رفت، چون این خواسته‌ها بی‌جواب ماند کارگران اعلام کردند: «این حق مسلم کارگران است که سرنوشت خویش را به دست گیرند» و بعد از مدت کوتاهی هنگ کارگران معدن موسوم به Schachjorskaya Diwisija متشکل از ١٠٠٠ کارگر معدن تشکیل گردید.

 

اصلاحات کارگری راخوی به انتقام تاریخی از کارگران می‌انجامد

12y2sr

منبع: El publico
٢۵ آوریل ٢٠١۴
نویسنده: وینست کلاورو

تارنگاشت عدالت

اصلاحات کارگری راجوی به انتقام تاریخی از کارگران می‌انجامد

احتمالاً ماریانو راخوی پشیزی اهمیت نمی‌دهد، اما سازمان جهانی کار شدیداً از اصلاحات کارگری او انتقاد کرد. آژانس سازمان ملل متحد، که دولت‌ها، سندیکاها و کارفرمایان را نمایندگی می‌کند، گزارش تندی درباره مذارکره دست‌جمعی در اسپانیا منتشر کرده است. به‌گفته سازمان جهانی کار، اصلاحاتی که از فوریه ٢٠١٢ آغاز شد و شرایط کاری کارکنان بخش عمومی را کاهش می‌دهد آزادی انجمن را نقض نموده و موافقت‌نامه‌های جمعی کارگری را بی‌ارزش کرده است. گرچه سازمان جهانی کار نمی‌گوید، اما راجوی طی بیش از دو سال‌و‌نیمی که سرکار بوده است با این اقدامات بی‌احترامی کامل به حقوق کارگران را نشان داده است و این مانند روز روشن است.

آخرین داده‌های وزارت کار درباره مذاکره دسته‌جمعی حقیقتاً گیج کننده‌اند. در اسپانیا طی سه ماهه اول فقط ۵۷١ موافقت‌نامه امضاء شده است، که به احتمال قوی این رقم برای کل سال از تعداد سال ٢٠١٣ که طی دو دهه گذشته کم‌ترین بود، بیش‌تر نخواهد شد. تعداد ٢٫٠۹۴ توافق‌نامه‌ای که سال گذشته امضاء شد کم‌تر از نیمی از ۴٫۵۸۵ موافقت‌نامه امضاء شده در سال ٢٠١١، و کم‌تر از یک‌سوم ۶٫٠١۶ توافق‌نامه‌هایی است که کارفرمایان و سندیکاها در سال ٢٠٠۷ امضاء کردند. در حالی‌که پیش از بحران حدود ١٢ میلیون کارگر تحت پوشش موافقت‌نامه‌های جمعی تازه امضاء شده قرار داشتند، این تعداد اکنون ٢٫۷ میلیون کارگر است.

البته، این کاهش در مذاکرات دسته‌جمعی تحت تأثیر شرایط اقتصادی بدی بوده است، که کسب امتیاز از کارفرمایان را بسیار دشوار کرده است. اما مؤثرترین عامل اصلاحات کارگری بوده است، که در همه سطوح کارگران و نمایندگان سندیکایی آن‌ها را خلع‌سلاح کرده است. یک نمونه این، لغو قانونی بود که می‌گفت در صورت پایان زمان یک موافقت‌نامه، آن موافقت‌نامه تا زمان امضای یک موافقت‌نامه جدید- هر وقت که باشد – معتبر خواهد بود. قانون اکنون زمان را یک‌سال تعیین کرده است که اغلب بسود کارفرمایان است و نهایتاً می‌تواند به معنی لغو وضعیت کارگران باشد.

پایان این قانون یک ضربه کشنده‌ به سندیکاها و یک هدیه برای کارفرمایان بوده است که با پافشاری زیاد خواهان آن بوده‌اند. دولت، زمانی که تصمیم به لغو آن گرفت، اعلام کرد که این مشوق مذاکره دسته‌جمعی خواهد بود؛ اما ارقام نشان می‌دهند که این دروغ دیگری بود. واقعیت را ببینیم، کارفرمایان اکنون که می‌توانند منتظر انقضای موافقت‌های جمعی بمانند، در تمدید آن‌ها، در روندی که آن‌ها را مجبور به دادن این یا آن امیتاز می‌کند چه سودی دارند؟ بعلاوه، در فضای ترس از دست‌دادن کار، این تنها مکانیسم‌های سنتی فشار سندیکاها را تضعیف می‌کند.

ترساندن کارگران با اخراج آسان و ارزان و از بین بردن قدرت مذاکره دسته‌جمعی دو روی سکه اصلاحات کارگری است. هر دو هدف رسیدن به یک چیز را دنبال می‌کنند: لغو حمایت‌ها از طبقه کارگر در راستای از بین بردن حقوقی که طی سال‌ها مبارزه به دست آورده است، رها‌کردن آن‌ها با فضا یا شهامت اندک‌ برای مخالفت. و همه این‌ها با هدف تسهیل انتقام تاریخی توسط کسانی که دولت ابزارهای قدرتمندی در دست آن‌ها قرار داده است.

سه شعر از مهران زنگنه

Vgghh67g-2

آرزو (۸) i

(به‌ آزادی (۲))

مهران زنگنه

در آرزوی خوشبختی به تو گوش دادم

طنین آوای دلكشت را شنیدم

به زیر و بم لحنت بیآویختم

و آنگاه خود را یافتم

آرزو (۹)ii
مهران زنگنه

خیام! ایکاش ترا بر این فلک دست بُدی
آنرا ز نو ساخته چون مست بدی
«
کازاده بکام دل رسیدی آسان»
گر طرح فلک به تو، دربست بدی

شدنiii

مهران زنگنه

به کودکی ندانیم و نگوییم این و آن
به نوجوانی چشم گشاییم بر این و آن
به جوانی گوییم که این است و نه آن
به پیری گوییم هم این است و هم آن

i چارپاره‌ ی ۷۰

ii چارپاره‌ ی ۵۰
مقایسه شود با خیام:
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده بکام دل رسیدی آسان

iii چارپاره ۴۳

تئوری بحران، قانون گرايش نزولی نرخ سود، و پژوهش‌های مارکس در دهه‌ی هفتادِ قرن نوزدهم

533xxs

تارنمای پروسه

تئوری بحران، قانون گرايش نزولی نرخ سود، و پژوهش‌های مارکس در دهه‌ی هفتادِ قرن نوزدهم(۱۸۷۰)[1]

(میکاییل هاینریش)[2]

  برگردانِ: نیکو پورورزان

توضیح مترجم:

بحث پیرامون این که آیا «گرایش نزولی نرخ سود» قانون است، قانون بوده و ارتباط میان این «قانون» و «تئوری بحران» از سابقه‌ای طولانی در میان اندیش‌مندان مارکسیست برخوردار است.  مقاله‌ی حاضر که در آوریل ۲٠١٣ در ماه‌نامه‌ی مانتلی ری‌ویو به چاپ رسید به بررسی و نقد این «قانون» می‌پردازد که چندان به دور از نگرش پایه‌گذاران مانتلی ری‌ویو نیست.

دور از انتظار نبود که مقاله‌ی هاینریش بحث برانگیز باشد.  مانتلی ری‌ویو تمامی مقاله‌های رسیده (سه مقاله) در نقد و نظر مقاله‌ی هاینریش را یک‌جا در کنار مقاله‌ی وی در سایت رسمی‌اش قرار داده است.  این مقاله‌ها توسط شین میج (Shane Mage)، فرد موزلی (Fred Moseley)، و گولی یلمو کارکیدی و مایکل رابرتز (Guglielmo Carchedi & Michael Roberts)، نوشته شده‌اند.  هاینریش، سپس مقاله‌ی دیگری را در پاسخ به منتقدین نوشته است که آن نیز در کنار دیگر مقاله‌ها قرار داده شده است.

اگرچه در این‌جا تنها مقاله‌ی هاینریش منتشر می‌شود، اما، هدف‌ام این است که ترجمه‌ی تمامی این مقاله‌ها در یک کتاب‌چه منتشر شود.  در حال حاضر مقاله‌ی شین میج و فرد موزلی پایان یافته و تنها کار ویراستاری‌اش مانده است که به زودی انتشار خواهند یافت. کار ترجمه‌ی مقاله‌ی کارکیدی و رابرتز نیز در مراحل پایانی است.  به هر حال امیدوارم که بتوانم به زودی کار را به پایان برده تا مجموعه‌ی این مقاله‌ها انتشار یابد.

نیکو پورورزان

 دريافت و تکميل تئوری بحران در درون سنت مارکسی نقشی مرکزی در عمده‌ی کار ما در چند سال گذشته داشته است.  نقطه نظری که اشاره های جسته-جسته به تئوری بحران در سه جلد «سرمايه» را نشانی از ساختاری منسجم و قوام يافته می داند که صرفاً نيازمند تفسيری دقيق است در نظر ما هيچ گاه منطقی نبوده است.

   بررسی‌های اخير در تکامل دست‌نوشته های مارکس در ارتباط با توليد کليات آثار مارکس-انگلس به زبان آلمانی، چاپ تاريخی و بسيار پراهميت کليت آثار کارل مارکس و فريدريک انگلس، درک ما را در اين مورد تأييد نموده است.  اکنون کاملاً روشن است که مارکس هيچ گاه از باليدن انديشه‌اش در باره‌ی پديده‌ی بحران در سرمايه‌داری از پا ننشست و هيچ‌گاه نيز از دورريزی فرمول‌بندی‌های پيشين خودداری نکرد؛ به عنوان مثال، وی در اواخر عمر توجه‌اش را بر مسئله‌ی اعتبار و بحران متمرکز کرده بود.  ما در صفحات مانتلی ريويو به ندرت به بحث‌های تئوريک اقتصادی تجريدی می‌پردازيم.  مقاله‌ی حاضر، اما، يکی از آن موارد نادر است.  مطمئن هستيم که بحث روان و بسيار روشن نويسنده خواننده را با نظريه‌ی مارکس در اين مورد آشنا می سازد.  برای آن‌هايی که مايل‌اند که با چارچوب مفهومی آثار مارکس بيشتر آشنا شوند، بهترين پيش‌نهاد ما اين است که کتاب همين نويسنده را با عنوان «مقدمه ای بر سه جلد سرمايه‌ی کارل مارکس» بخوانند.

(سردبيران مانتلی ری ويو)

          در آثار مارکس نمی‌توان فرمول‌بندی نهايی‌اش را در زمينه‌ی تئوری بحران پيدا کرد.  اما، در عوض رويکردهای گوناگونی را در آثار وی در تشريح بحران[های نظام سرمايه‌داری] می‌توان يافت.  جلد سوم «سرمايه»[3] که نسخه‌ی خطی‌اش در سال‌های ١٨٦٥-١٨٦٤ نگاشته شده بود، نقطه‌ی آغازين و رهنمون تمامی بحث‌های مارکسيستی قرن بيستم بر سر تئوری بحران بود.  سپس، «تئوری ارزش اضافی»[4]، که در دوره‌ی بين سال‌های ١٨٦١ و ١٨٦٣ نوشته بود، به عنوان مأخذی برای نگرش‌های تئوريک بحران قرار گرفت.  سرانجام، «گروندريسه»[5] که در سال‌های ١٨٥٨-١٨٥٧ نوشته شده بود نيز به روی صحنه آمد که در حال حاضر برای بسياری از محققين نقشی کليدی را در درک تئوری بحران مارکس بازی می‌کند.  بدين ترتيب، اگرچه بحث‌ها با «سرمايه» آغاز شد، اما به تدريج توجه‌اش به متون پيشتر از آن معطوف گرديد.  حال، با چاپ کليات آثار مارکس-انگلس[6]، تمامی متون اقتصادی که مارکس بين سال‌های پايانی دهه‌ی شصت و سال‌های پايانی دهه‌ی هفتاد نوشته بود در دسترس قرار گرفته است.  اين متون، به همراه نامه‌های‌اش که در آن سال‌ها نوشته شده، فرصتی بسيار گران‌بها را در درک نگرش تئوريک مارکس در مورد بحران در سال‌های پس از ١٨٦٥ فراهم می سازد.

(١)

اميد، تجربه، و چارچوبِ تحليلیِ دگرنده‌ی تئوریِ مارکس

در نيمه‌ی اول قرن نوزدهم بود که روشن گرديد که بحران‌های اقتصادی ادواری جز‌ء جداناپذيری از سرمايه‌داری مدرن می‌باشد.  اين بحران‌ها در «مانيفست کمونيست» به عنوان تهديدی برای هستی اقتصادی جامعه‌ی بورژوايی تلقی گرديد.  برای اولين بار در سال ١٨٥٠ و هنگامی که مارکس سعی نمود که شکست انقلاب ١٨٤٩-١٨٤٨ را به طور دقيق تحليل کند، اين بحران‌ها برای وی مفهوم سياسی ويژه‌ای يافتند.  در اين‌جا بود که وی بحران ١٨٤٨-١٨٤٧ را به منزله‌ی روندی تعيين‌کننده ارزيابی نمود که به انقلاب می‌انجامد، و از اين پيش‌فرض نتيجه گرفت که: «تنها در پيآمد يک بحران تازه است که يک انقلاب تازه از راه خواهد رسيد.  قطعيت اين انقلاب، اما، به همان اندازه‌ی حتميت وقوع چنين بحرانی است.»[7]

مارکس در سال‌های پس از آن بی‌صبرانه در انتظار رخداد بحرانِ عميقِ تازه‌ای بود.  اين بحران سرانجام در سال‌های ١٨٥٨-١٨٥٧ از راه رسيد و تمامی مراکز سرمايه‌داری را دربرگرفت.  در حالی که مارکس اين بحران را به طور دقيق مورد مطالعه قرار داده و طی مقاله‌های بي‌شماری در «نيويورک ترايبيون»[8] به تحليل آن پرداخت، هم زمان نيز تلاش نمود تا نقد اقتصاد سياسی‌اش را که سال‌ها طرح‌اش را در سر داشت، در اين پروسه به انجام برساند.[9]  حاصل اين کار دست‌نوشته‌های بدون عنوانی است که امروزه به «گروندريسه» شهرت يافته است.

تئوری بحران در»گروندريسه» مُهر «توفانی» را بر پيشانی داشت که مارکس در نامه‌های‌اش به آن پرداخته بود.[10]  در پيش‌نويسِ اوليه که برای تدوين ساختار اين دست‌نوشته تهيه شده بود، بحران در انتهای متن و پس از سرمايه، بازار جهانی، و دولت جا داده شده بود، که در آن‌جا مارکس آن را در ارتباط مستقيم با پايان سرمايه‌داری قرار می‌دهد: «بحران‌ها.  از هم پاشيدن شيوه‌ی توليد و اشکال اجتماعی مبتنی بر ارزش مبادله.»[11]

در بخشی که «يادداشت‌هايی در باره‌ی ماشين ابزار»[12] ناميده شده خطوط تئوری سقوط سرمايه‌داری را می‌توان يافت.  با رشد کاربرد علوم و فن‌آوری‌های نوين در روند توليد سرمايه‌داری «کار بلاواسطه‌ای که توسط خود انسان انجام می‌گيرد» ديگر اهميتی نداشته، بلکه اين «تخصيص قدرت عمومی مولد خود اوست» که از اهميت برخوردار می‌شود.  از اين استدلال، مارکس به يک نتيجه‌گيری فراگير می‌رسد: «همين که نيروی کار در شکل بلاواسطه‌اش موقعيت‌اش را به عنوان منبع اصلی توليد ثروت از دست دهد، آن‌گاه زمان کار نيز ديگر نمی‌تواند سنجه‌ی آن باشد، و بنابراين ارزش مبادله[13] نيز کارکردش را [به عنوان مقياس سنجش] ارزش استفاده[14] از دست خواهد داد.  دقیقاً به همان‌سان که کار فکری تعداد محدودی دیگر شرط رشد قدرت عمومی تفکر انسانی را رقم نمی‌زند، کار اضافی توده‌ها نیز شرط رشد ثروت عام نخواهد بود.  در نتیجه، [شیوه‌ی] تولید مبتنی بر ارزش مبادله واژگون خواهد شد.»[15]

اين خطوط بارها و بارها و بدون توجه به نااستواری بنيادهای نظری «گروندريسه» بازگفته شده‌اند.  در «گروندريسه» از فرق‌گذاری ميان کار انتزاعی و کار عينی، آن چه که مارکس در «سرمايه» آن را «برای درک اقتصاد سياسی تعيين‌کننده» می‌شمرد، اثری نيست.[16]  هم‌چنين، در «سرمايه» مارکس «کار در شکل بلاواسطه‌اش» را منبع ثروت نمی‌شمرد.  بلکه، کار مفيد عينی و طبيعت منابع ثروت مادی به شمار می‌روند.  جوهر اجتماعی ثروت يا ارزش در سرمايه‌داری کار انتزاعی است، و اين که آيا اين کار انتزاعی محصول نيروی کار کارگر است که در روند توليد مصرف می‌شود، و يا آن که آيا حاصل انتقال ارزش از ابزار توليدی است که مورد استفاده قرار می گيرد، اهميتی ندارد.  حال اگر اين‌که کار انتزاعی کماکان به عنوان جوهر ارزش خصلت‌اش را حفظ می‌کند، آن‌گاه مشخص نيست که چرا زمان کار ديگر نمی‌تواند به عنوان سنجه‌ی واقعی آن قرار گرفته، و هم چنين مشخص نيست که چرا «توليد مبتنی بر ارزش مبادله» الزاماً می‌بايد از هم فروپاشد.  برای مثال، هنگامی که مايکل هارت و آنتونيو نگری ادعا می کنند که نيروی کار ديگر معيار سنجش ارزش نيست، در واقع اين حرف‌شان با اتکا‌ی به گزاره‌های نامشخص در «گروندريسه» بوده و ارتباطی به تئوری ارزش در «سرمايه» ندارد.[17]

مارکس در جلد اول «سرمايه» هنگام بحث در باره‌ی ايده‌ی ارزش اضافه‌ی نسبی، به طور غيرمستقيم به اين دسته از مسايل «گروندريسه» نيز می پردازد.  مارکس در آن‌جا طرز تفکری را که با تکيه بر اين واقعيت که هدف در توليد سرمايه‌داری کاستن زمان کار لازم برای توليد يک کالای مشخص است، اين گونه می‌انگارد که ديگر نيروی کار نمی‌تواند معيار تعيين ارزش باشد، به ريشخند می‌کشد.  حال آن‌که تئوری فروپاشی [شيوه‌ی توليد سرمايه‌داری] در «گروندريسه» خود بر پايه همين استدلال بنا شده بود.[18]

بحران ١٨٥٨-١٨٥٧ به سرعت فروکش نمود.  اين بحران، برخلاف آن چه که مارکس انتظارش را داشت، سرمايه‌داری را از نظر اقتصادی و سياسی به لرزه نينداخت.  اقتصاد سرمايه‌داری از اين بحران نيرومندتر از پيش خارج شد و جنبش‌های انقلابی از هيچ کجا سر برنياورد.  اين تجربه در رشد تئوريکی مارکس هم‌بسته شد.  مارکس پس از اين بحران ديگر در مورد تئوری فروپاشی نهايی اقتصادی بحث نکرده و هيچ‌گاه نيز ميان بحران و انقلاب رابطه‌ی مستقيمی قايل نشد.

اگرچه اميدهای مارکس [در مورد نقش] بحران [در زمينه‌سازی انقلاب] برباد رفت، اما، دست کم باعث شد که وی فرمول‌بندی نقد اقتصاد سياسی‌اش را آغاز کند.  اين، اما، آن پروژه ای بود که تا پايان حيات‌اش با او ماند و اتفاقاً تئوری بحران نيز در آن نقش مهمی داشت.  اگرچه مارکس روند تحقيقات‌اش در اين زمينه را اساساً به پايان نرسانده بود، اما درچندين مورد تلاش نمود تا آن را به شکل جامعی ارايه دهد.  از ١٨٥٧ به بعد، سه دست‌نوشته‌ی جامع اقتصادی از وی به جا مانده است.  پس از «گروندريسه» که در ١٨٥٨-١٨٥٧ تدوين شده بود، دست‌نوشته‌های ١٨٦٣-١٨٦١ (که شامل تئوری‌های ارزش اضافی[19] است) و پس از آن دست‌نوشته‌های ١٨٦٥-١٨٦٣ نيز از وی به جا مانده که از جمله دست‌نوشته‌هايی را هم شامل می‌شود که اساس کار انگلس برای تدوين جلد سوم «سرمايه» بود.  در مجموعه‌ی کامل آثار، که اين نوشته‌ها در تماميت‌شان آمده است، از آن‌ها به عنوان «سه پيش‌نويس سرمايه» نام برده شده است.  اين گونه نام‌گذاری، اما، مسئله‌آفرين است، زيرا که روند انديشه‌ورزی مارکس را گونه‌ای از يک‌پارچگی بی‌انقطاع تصوير نموده و دگرگونی در چارچوب‌های تئوريکی تحليل مارکس را پنهان می‌سازد.

يکی از دستآوردهای گروندريسه طرح نوشتن شش کتاب بود که قول‌اش در مقدمه‌ای بر «سهمی بر سنجش‌گری اقتصاد سياسی»[20] داده شده بود.  اين کتاب‌ها عبارت بودند از سرمايه، مالکيت ارضی، کارِ مزدی، دولت، بازرگانی خارجی، و بازار جهانی.[21]  اساس کتاب اول تميز دادن ميان «سرمايه در معنای عام» و «رقابت ميان چندين سرمايه» است.  هر آن چه که در سطح ظاهر در رقابت نمودار می‌شود می‌بايد در بخش «سرمايه در معنای عام» بسط داده شود، ولی در عین حال می‌باید جدا از هر گونه ارزيابی از سرمايه‌های منفرد و يا هر سرمايه‌ی مشخص باشد.[22]

زمانی که مارکس در دست‌نوشته‌های ١٨٦٣-١٨٦١ تلاش می‌ورزد که اين ايده را پياده سازد، با تئوری بحران تحت ملاحظات تازه‌ای برخورد می‌شود.  در اين‌جا ديگر بحران‌ها نمودار از هم‌پاشی شيوه‌ی توليد سرمايه‌داری نبوده، بلکه در عوض همراه دايمی و کاملاً طبيعی اين شيوه‌ی توليد محسوب گشته که «باعث تعديل اجباری تمامی تضادها» می‌شوند.  متقابلاً، تئوری بحران نيز ديگر نقطه‌ی پايانی اين بررسی نيست.  بلکه، می‌بايد با مراحل مختلف بحران در سطوح مختلف اين بررسی برخورد شود.  مارکس اعلاميه‌ی برنامه‌ای زير را می‌نويسد:

بحران‌هايی که گريبان‌گير بازرگانی جهانی هست را بايد به مثابه‌ی تمرکز واقعی و تعديل اجباری تمامی تضادهای اقتصاد بورژوايی در نظر گرفت.  بنابراين، تمامی عواملی که در اين بحران‌ها خانه کرده‌اند می‌بايد که سربرآورده و هم چنين می‌بايد که در قلمرو اقتصاد بورژوايی توضيح داده شوند.  و هر اندازه که در بررسی و مطالعه‌ی [اقتصاد بورژوايی] به پيش برويم، از يک سو صورت‌های بيشتری از اين تناقض را بايد رديابی نموده، و از سوی ديگر بايد نشان داد که اشکال انتزاعی‌تر آن باز رخ داده و در اشکال عينی‌تر مهار می‌گردند.[23]

اما، مارکس در تعيين اين‌که لحظه‌های مشخص بحران هر کدام در چه سطحی قرار است که رشد کنند با مشکل روبرو بود.  از سوی ديگر، وی هنوز ساختار مناسبی را برای عرضه‌ی اين بررسی نيافته بود.  مارکس هنگام کار بر روی دست‌نوشته‌های ١٨٦٣-١٨٦١ اجباراً دو برآمد دراماتيک زير را پذيرفت:

يکم اين که طرح شش-کتاب بسيار فراگيرتر از آن است که وی بتواند آن را به طور کامل به انجام برساند.  مارکس اعلام نمود که وقت‌اش را صرفاً بر روی «سرمايه» خواهد گذاشت، و بعداً تصميم گرفت که نوشتن کتاب در باره‌ی دولت را نيز به پايان برساند.  اما، بقيه‌ی کتاب‌ها بايد به دست ديگران و برپايه‌ی زيربنايی که او پی‌ريزی می‌کند نوشته شوند.[24]

دوم اين که به سرعت برای وی روشن شد که جدايی اکيد ميان «سرمايه به معنای عام» و «رقابت» را ديگر نمی‌توان حفظ نمود.[25]  کتابی را که مارکس در اين زمان در مورد سرمايه طرح‌بندی کرد، ايده‌ی «سرمايه به معنای عام» ديگر در آن نقشی بازی نمی‌کند.  در حالی که از ١٨٥٧ تا ١٨٦٣ در دست‌نوشته‌های‌اش و هم‌چنين در نامه‌های‌اش، هر جا که مارکس به بحث بر سر ساختار کتاب‌اش می‌پردازد، غالباً به «سرمايه به معنای عام» اشاره می‌کند.  ولی، پس از تابستان ١٨٦٣ اين اصطلاح ديگر در هيچ کجا نيامده است.

بنابراين، ما با سه پيش‌نويس برای نسخه‌ی نهايی «سرمايه» روبرو نبوده، بلکه سر و کارمان با دو پروژه‌ی کاملاً متفاوت است: نخست، طرح شش-کتاب در سنجش‌گریِ اقتصاد سياسی که بين سال‌های ١٨٥٧ و ١٨٦٣ در نظر بود، و سپس طرح چهار-کتاب در باره‌ی سرمايه، که بنا بود که سه جلد آن بحث «تئوريک» و جلد چهارم آن در باره‌ي تاريخ تئوری باشد.  گروندريسه و دست‌نوشته‌های ١٨٦٣-١٨٦١ دو پيش‌نويس کتاب سرمايه از طرح اوليه‌ی شش-کتاب در باره‌ی نقد اقتصاد سياسی بوده، در حالی که دست‌نوشته‌های ١٨٦٥-١٨٦٣ پيش‌نويس اول برای سه جلد تئوريک از طرح چهار-کتاب سرمايه می‌باشد.  چنان‌چه دست‌نوشته‌های ١٨٦٥-١٨٦٣ در نظر گرفته شود، آن‌گاه کاملاً روشن می‌گردد که نه تنها ايده‌ی «سرمايه به معنای عام»اش از گردونه‌ی بحث خارج شده، بلکه هم چنين اين مسئله نيز روشن می‌شود که ساختار بحث به هيچ روی بر سر تضاد ميان سرمايه‌ی در معنای عام و رقابت مبتنی نيست.  به جای آن، رابطه‌ی ميان سرمايه‌ی منفرد و سرمايه‌ی اجتماعیِ کل نقش مرکزی را بازی می‌کند که در سطوح انتزاعی مختلفی از روند توليد، روند توزيع و روند توليد سرمايه‌داری به مثابه يک کل مورد بحث قرار می‌گيرد.  به علاوه، جدايی اکيد بحثِ مربوط به سرمايه، کارِ مزدی، و مالکيت ارضی را ديگر نمی‌شد بيش از اين ادامه داد.  بخش‌های تئوريک بنيادی درباره‌ی مالکيت ارض و کارِ مزدی که پيشتر برای کتاب‌های ديگر طرح‌بندی شده بود را اکنون در کتاب به تازه‌گی مفهوم‌بندی شده‌ی سرمايه می‌توان يافت.  تمام آن‌چه که باقی می‌ماند پژوهش‌های ويژه‌ای است که در متن به آن اشاره شده است.[26]  بنابراين، در مجموع، سرمايه مطالب سه کتاب اول از طرح اوليه‌ی شش-کتاب را، اما، در چارچوب تئوريک جديدی در بر می‌گيرد.  طرح اوليه‌ی بحث بر سر تاريخ تئوری نيز دچار تحول گرديد: تاريخ تئوری اقتصادی در تماميت‌اش جای تاريخ مقوله‌های منفردی که در طرح پيشين در نظر گرفته شده بود را می‌گيرد.  در اين جا نيز حفظ جدايی ميان بحث ها ممکن نبود.

دست‌نوشته‌های ١٨٦٥-١٨٦٣ پيش‌نويس اول برای کتاب جديد سرمايه است.  چاپ اول جلد اول سرمايه از ١٨٦٧-١٨٦٦، «دست‌نوشته‌های دوم» برای جلد دوم سرمايه از ١٨٧٠-١٨٦٨[27]، و هم‌چنين دست‌نوشته‌های کوچک‌تری برای جلد دوم و سوم که در همان دوره‌ی زمانی نوشته شده،[28] همگی پيش‌نويس دوم سرمايه (١٨٧١-١٨٦٦) را تشکيل می‌دهند.  دست‌نوشته‌هایی که از اواخر ١٨٧١ تا ١٨٨١ نوشته شده‌اند به همراه چاپ دوم جلد اول سرمايه به زبان آلمانی در ١٨٧٣-١٨٧٢ (که تغييرات قابل ملاحظه‌ای نسبت به چاپ اول در آن داده شد) و چاپ فرانسوی در ١٨٧٥-١٨٧٢ (که تغييرات باز هم بيشتری به آن داده شد) جملگی پيش‌نويس سومی را برای سرمايه تشکيل می‌دهند.  پس، به جای سه پيش‌نويس و کتاب نهايی سرمايه، ما دو پروژه‌‌ی کاملاً متفاوت را با پنج پيش‌نويس داريم.[29]

سير تکاملی نوشته‌های اقتصادی مارکس از ١٨٥٧

سنجش‌گری اقتصاد سياسی، در شش جلد (١٨٦٣-١٨٥٧)

پيش‌نويس اول                   گروندريسه ١٨٥٨-١٨٥٧

پيش‌نويس دوم                   سهمی بر سنجش‌گری اقتصاد سياسی، ١٨٥٩

                                           دست‌نوشته‌های ١٨٦٣-١٨٦١

سرمايه، در چهار جلد (١٨٨١-١٨٦٣)

پيش‌نويسِ اول                   دست‌نوشته‌های ١٨٦٥-١٨٦٣

پيش‌نويسِ دوم                   سرمايه، جلد اول، چاپ اول (١٨٦٧)

                                           دست‌نوشته‌های دوم برای کتاب دوم (١٨٧٠-١٨٦٨)

                                           دست‌نوشته‌ها برای کتاب های دوم و سوم (١٨٧١-١٨٦٧)

پيش‌نويسِ سوم                  سرمايه، جلد اول، چاپ دوم (١٨٧٣-١٨٧٢)

                                           سرمايه، جلد اول، ترجمه‌ی فرانسوی (١٨٧٥-١٨٧٢)

                                           دست‌نوشته‌ها برای کتاب سوم (١٨٧٨-١٨٧٤)

                                          دست‌نوشته‌ها برای کتاب دوم (١٨٨١-١٨٧٧)

(٢)

قانون گرایش نزولی نرخ سود و نارسایی‌های آن (١٨٦٥)

گسترده‌ترين بحث بر سر مسئله‌ی بحران در ميان دست‌نوشته‌های مربوط به سرمايه را می‌توان در دست‌نوشته‌های کتاب سوم، که در سال‌های ١٨٦٥-١٨٦٤ نوشته شد،  و در هنگام ارايه‌ی بحث بر سر «قانون گرايش نزولی نرخ سود» يافت.  از آن جايی که اين «قانون» در بحث های مربوط به تئوری بحران نقش چنان پراهميتی را به عهده دارد، بنابراين پيش از پرداختن به خود تئوری بحران، ابتدا آن را مورد بررسی قرار می‌دهيم.

از قرن هژدهم به اين سو، اين‌که نرخ ميانگين اجتماعی سود در درازمدت سقوط خواهد کرد به عنوان فاکتی پذيرفته شده بود که گويا به طور تجربی به اثبات رسيده است. آدام اسميت و ديويد ريکاردو در زمان خويش تلاش نمودند تا نشان دهند که سقوط نرخ  سود آن‌گونه که در آن زمان مشاهده شده بود، پديده‌ای صرفاً موقتی نبوده، بلکه ريشه در قوانين درونی رشد سرمايه‌داری دارد.  آدام اسميت سعی نمود تا نشان دهد که سقوط نرخ سود نتيجه‌ی رقابت است:  «در کشوری که سرمايه‌های بسياری در آن فعال‌اند، رقابت ميان صاحبان سرمايه موجب اعمال فشار بر سود شده که سرانجام باعث سقوط آن می‌شود.»[30]  اين استدلال، اما، چندان قابل تأمل نيست.  يک سرمايه‌دار ممکن است که برای بهبود موقعيت رقابتی‌اش قيمت کالای توليدی‌اش را کاهش داده و از اين رو به سود کمتری بسنده کند.  حال اگر، اکثريت سرمايه‌داران همين شيوه را در پيش بگيرند، آن‌گاه قيمت بسياری از کالاهای ديگر نيز هم زمان کاهش يافته و اين باعث کاهش هزينه‌ توليد خواهد شد، که به نوبه‌ خود موجب افزايش سود سرمايه‌داران خواهد شد.

ديويد ريکاردو اين نظريه‌ی اسميت را مورد نقد قرار داد.[31]  خود وی با اين فرض پيش رفت که اگر چند استثنا‌ی ناديده گرفته شود، نرخ کلی سود تنها در صورتی کاهش خواهد يافت که دستمزدها افزايش يافته باشند. ريکاردو آن‌گاه با تکيه بر اين واقعيت که رشد جمعيت به تناسب خويش نياز به مواد ضروری زيستی بيشتری خواهد داشت، اين گونه فرض نمود که الزاماً بايد زمين‌های غيرحاصل‌خيز را به زير کشت برده، که اين به نوبه‌ی خود باعث افزايش قيمت غلات خواهد شد.  حال، با توجه به اين که دستمزدها به روال معمول می‌بايد دست‌کم بها‌ی بازتوليد نيروی کار را بپردازد، از اين رو به موازات افزايش بها‌ی مايحتاج زندگی، دستمزدها نيز افزايش خواهد يافت، که اين در جای خود کاهش سود را به دنبال خواهد داشت.  افزايش قيمت غلات سودی را حاصل سرمايه‌دار نخواهد ساخت زيرا که هزينه‌ی کشت و توليد بر روی زمين‌های کشاورزی نامرغوب بالا بوده، و از ديگر سو، آن چه که از قِبل هزينه‌ی توليد بر روی زمين‌های حاصل‌خيز می‌تواند ذخيره شود می‌بايد که به عنوان اجاره بها‌ی به جيب زمين‌داران ريخته شود.[32]

مارکس با اين استدلال که حتا در کشاورزی نيز افزايش بارآوری امکان‌پذير بوده و بنابراين قيمت غلات می‌تواند افزايش و يا کاهش يابد، نظر ريکاردو را رد کرد.  واقعيت اين است که ريکاردو به اندازه‌ی مارکس بر امکان افزايش بارآوری زمين اشراف نداشت، زيرا  مارکس در زمانی می زيست که کشف‌های امثال يوستوس فون ليبه[33] در زمينه‌ی علم شيمی انقلابی در توليدگری کشاورزی ايجاد کرده بود.[34]  مارکس اولين کسی نبود که مدعی کاهش درازمدت نرخ سود به واسطه‌ی قانون‌های درونی سرمايه‌داری شده باشد.  اما، وی مدعی بود که اولين کسی است که برای اين قانون شرح منسجمی را به دست داده است.[35]

مارکس در بخش پايانی دست‌نوشته‌های کتاب سوم، موضوع بحث‌اش را به عنوان «سازمان درونی شيوه‌ی توليد سرمايه‌داری، حد وسط ايده‌آل‌اش، آن‌گونه که بايد باشد»[36] می‌نماياند.  در ارتباط با اين «حد وسط ايده‌آل»، موارد موقتی و استثنا‌ی ها بايد به نفع آن چه که گونه نمای سرمايه‌داری توسعه يافته است ناديده گرفته شود.  در مقدمه‌ای بر جلد اول سرمايه که دو سال بعد نوشته شد، مارکس هم چنين تأکيد می‌کند که قصد تحليل از يک کشور معين و يا حتا يک دوره‌ی ويژه‌ای از رشد سرمايه‌داری را ندارد، بلکه هدف‌اش تحليل «آن قانون‌هايی» است که پايه‌های اين رشد را شکل می‌دهند.[37]  بنابراين، مارکس در ارتباط با استدلال‌اش در مورد قانون نرخ سود، هيچ شکل معينی از بازار و يا شرايط رقابت را در نظر ندارد، بلکه صرفاً اشکال رشد نيروهای توليدی گونه نمای سرمايه داری و بهره‌گيری فزاينده‌ی از ماشين ابزار را در نظر دارد.  اگر قانونی که وی در اين سطح از تجريد به آن می‌رسد درست باشد، آن گاه بايد در مورد تمامی اقتصادهای پيشرفته‌ی سرمايه‌داری نيز ارزمند باشد.

مارکس قانون نرخ سود را در دو مرحله بررسی می‌کند: يکم، نشان می‌دهد که اصلاً چرا اين گرايش نزولی در نرخ سود وجود دارد.[38]  به دنبال آن وی يک سری از عامل‌هايی را مورد بررسی قرار می‌دهد که با اين گرايش رويارو قرار داشته و حتا ممکن است که موجب بالا رفتن موقتی نرخ سود شوند.  از اين روست که نزول نرخ سود تنها در شکل يک «گرايش» وجود دارد.[39]  از آن جايی که اين عامل‌های متضاد در اين يا آن کشور معين و در زمان‌های متفاوت کم-و-بيش برجسته‌اند، از اين رو گرايش‌های متفاوتی در نرخ سود بروز می‌نمايد.  بنا به تز مارکس، اما، در درازمدت نرخ سود راهی به‌جز مسير نزولی را در پيش نخواهد داشت.

با اين «قانون»، مارکس گزاره‌ی بسيار متنفذی را فرموله می‌کند که به طور تجربی نه اثبات شده و نه رد می‌شود.  بنا به اين «قانون»، کاهش نرخ سود در درازمدت برآمد رشد شيوه‌ی سرمايه‌داری نيروهای توليدی است.  اگر نرخ سود در گذشته کاهش يافته است چيزی را اثبات نمی‌کند – زيرا که قانون حاکی از آن است که به تحولات در آينده صدق می‌کند و صرف اين واقعيت که چنين کاهشی در گذشته در جايی اتفاق افتاده باشد چيزی در مورد آينده به دست نمی‌دهد.  حال، چنان‌چه نرخ سود در گذشته افزايش هم يافته باشد، اين را نيز نمی‌توان به عنوان سندی عليه اين قانون به کار گرفت، چون که قانون مدعی کاهش دايمی در نرخ سود نبوده، بلکه صرفاً حاکی از «گرايشی» نزولی است که کماکان ممکن است در آينده اتفاق بيفتد.  حتا اگر نتوان درستی اين قانون را به طور تجربی اثبات نمود، دست‌کم می توان قطعيت جدلی استدلال مارکس را مورد بحث قرار داد.

در اين جا دو نکته است که می‌بايد از يک‌ديگر تميز داده شود: نکته‌ی يکم رابطه‌ی ميان اين به اصطلاح «قانون» و «عامل های متضاد» است.  فرض مارکس بر اين است که کاهش نرخ سود که وی به عنوان قانون به آن رسيده، در درازمدت بر تمامی عامل‌های متضاد غلبه خواهد کرد.  اما، وی برای اين فرض خويش دليلی نمی‌آورد.

نکته‌ی دوم در خود اين به اصطلاح «قانون» جا دارد.  آيا مارکس در واقع توانسته است که به طور نهايی اين به اصطلاح «قانون» را به اثبات برساند؟  می‌توان نشان داد که مارکس نتوانسته است به چنين مهمی دست يابد.  «قانون گرايش نزولی نرخ سود» در وهله‌ی نخست به خاطر وجود عامل‌های متضاد نيست که در هم فرو می‌ريزد؛ بلکه به دليل ناممکن بودن اثبات‌اش هست که اين قانون پيشاپيش استحکام‌اش را از دست می‌دهد.

برای شروع بحث بر سر کاهش نرخ سود، مارکس در ابتدا ثابت ماندن نرخ ارزش اضافی و بالارفتن ارزش مرکب سرمايه[40] را پيش می‌انگارد، که الزاماً به کاهش نرخ سود راه می‌برد.  اگرچه مارکس نه به طور صريح، اما، علی الاصول عبارتی از نرخ سود را در اين رهگذر به کار می گيرد که از تقسيم صورت و مخرج تساوی (١) به v به دست می آورد:

(١)   (P = S/(C+V

(٢)    {P = (S/V) / {(C/V)+1

  حال اگر، آن طور که مارکس پيشاپيش فرض می‌گيرد، صورت اين کسر (S/V) ثابت بماند در حالی که مخرج کسر به دليل رشد مقدار (C/V) رشد کند، آن‌گاه کاملاً روشن است که ارزش کسر در مجموع کاهش می‌يابد.  اما، واقعيت اين است که صورت کسر ثابت نمی‌ماند. ارزش مرکب سرمايه به دليل توليد ارزش اضافی نسبی، يا به عبارتی در صورت افزايش نرخ ارزش اضافی، افزايش می‌يابد.  برخلاف باور رايج، افزايش نرخ ارزش اضافی در نتيجه‌ی رشد بازدهی محصول يکی از «عامل‌های خُنثا ساز» نبوده، بلکه خود يکی از شرايطی است که اين چنين قانونی می بايد برآمد آن باشد.  افزايش در مقدار c که دقيقاً در روند توليد ارزش اضافی نسبی حاصل می‌شود به نوبه‌ی خود به افزايش نرخ ارزش اضافی می انجامد.[41]  به همين دليل است که مارکس پس از ارايه‌ی مثال‌اش، بر اين نکته تأکيد می‌ورزد که در شرايط نرخ صعودی ارزش اضافی، نرخ سود نيز سقوط می‌کند.  سوال اين است که آيا می‌توان اين را به طور قطعی ثابت نمود.

اگر اين تنها ارزش مرکب سرمايه نيست که افزايش می‌يابد، بلکه نرخ ارزش اضافی نيز به همراه آن افزايش می‌يابد، آن‌گاه صورت و مخرج کسر با هم زياد می‌شوند.  حال اگر مارکس مدعی کاهش نرخ سود است، بنابراين بايد نشان دهد که چگونه در درازمدت مخرج کسر با سرعت بيشتری نسبت به صورت آن افزايش خواهد يافت.  اما، هيچ گونه شاهدی برای مقايسه‌ی سرعت رشد اين دو عامل ارايه نشده است.  مارکس بيشتر از آن که بتواند حقيقتاً برهانی برای درستی اين ادعا به دست دهد، صرفاً در پيرامون مسئله چرخيده است.  ترديدانگيزی مارکس در اين مورد آن‌گاه آشکار می‌شود که وی هر بار پس از اين ادعا که درستی قانون را به اثبات رسانده است بلافاصله استدلال تازه‌ای را برای اثبات درستی آن از سر می‌گيرد.  تمامی اين تلاش‌ها در راستای برهان‌آوری بر اين باور استوار است که نه تنها نرخ ارزش اضافی افزايش می‌يابد، بلکه هم زمان تعداد کارگرانی که در خدمت سرمايه‌ی معينی به کار گرفته می شوند کاهش می‌يابد.

در يادداشت‌هايی که انگلس بر اساس آن فصل پانزدهم جلد سوم «سرمايه» را تدوين نمود، به نظر می‌رسد که مارکس سرانجام توانسته باشد که سقوط نرخ سود را حتا در شرايط افزايش نرخ ارزش اضافی با استدلال زير به اثبات برساند:  اگر تعداد کارگران به طور مداوم کاهش يابد، آن‌گاه در يک مقطع و صرف نظر از هر ميزانی هم که نرخ ارزش اضافی افزايش يابد، سطح کل ارزش اضافی‌ای که آن‌ها توليد می‌کنند کاهش خواهد يافت.  اين را می‌توان به سادگی با يک مثال عددی نشان داد: اگر در کارخانه‌ای تعداد بيست و چهار کارگر به کار گرفته شده و هر کدام‌شان به عنوان مثال ارزش اضافی‌ای معادل دو ساعت از کارشان را توليد کنند، آن‌گاه در مجموع ارزش اضافی‌ای معادل چهل و هشت ساعت کار توليد می‌شود.  حال اگر، مثلاً، به دلايلی بارآوری توليد ناگهان به نحوی افزايش يابد که تنها دو کارگر برای ادامه‌ی همای سطح از توليد نياز باشد، آن‌گاه تنها در صورتی اين دو کارگر قادر خواهند بود که به همان ميزان ارزش اضافی توليد کنند که اگر هر کدام شان بيست و چهار ساعت بدون توقف کار کرده و دستمزدی هم دريافت نکند.  بدين شکل مارکس نتيجه می‌گيرد که «جبران کاهش نيروی کار با توسل به افزايش سطح استثمار را حدی است که نمی‌توان از آن حد عبور نمود.  افزايش سطح استثمار به طور قطع می‌تواند سقوط نرخ سود را کنترل نمايد، اما، به هيچ روی قادر به توقف اين فرآيند نخواهد بود.»[42]

اين نتيجه‌گيری، اما، تنها به شرطی درست است که مقدار سرمايه‌ی لازم (C+V) برای استخدام دو کارگر دست‌کم به همان ميزانی باشد که برای به کارگيری بيست و چهار نفر لازم بود.  در اين‌جا، مارکس تنها نشان داده است که در معادله‌ی (١) ارزش صورت کسر کاهش می‌يابد.  اگر بناست که ارزش کل کسر در معادله‌ی (١) به واسطه‌ی کاهش مقدار صورت کاهش يابد، آن‌گاه مخرج کسر در بهترين شکل‌اش می‌بايد که ثابت بماند.  اگر ارزش مخرج کسر نيز هم زمان کاهش يابد، آن‌گاه با مسئله‌ی کاهش هم زمان صورت و مخرج روبرو خواهيم بود که خود نيازمند پاسخ‌گويی به اين پرسش خواهد بود که کدام يک با سرعت بيشتری کاهش خواهد يافت.  اما، به هيچ روی نبايد اين امکان را که سرمايه‌ی لازم برای به کارگيری دو کارگر کمتر از مقدار لازم برای استخدام بيست و چهار نفر باشد را ناديده انگاشت.  به اين دليل بسيار ساده که به جای بيست و چهار کارگر، تنها می‌بايد به دو کارگر دستمزد پرداخته شود.  از آن جايی که بازدهی توليد به طرز شگرفی افزايش يافته، بدان حد که به جای بيست و چهار نفر، تنها به دو کارگر نياز است، آن گاه می‌توان فرض نمود که به همان ميزان بازدهی توليد در بخش کالاهای مصرفی نيز افزايش يافته باشد، امری که باعث کاهش ارزش نيروی کار می‌شود.  بنابراين، ميزان دستمزد دو کارگر صرفاً در سطح يک دوازدهم دستمزد بيست و چهار کارگر باقی نمانده، بلکه در حقيقت بسيار کمتر از آن خواهد بود.  اما، از سوی ديگر سرمايه‌ی ثابتی نيز که مورد استفاده قرار گرفته است افزايش خواهد يافت.  برای آن که مخرج کسرC+V دست‌کم ثابت بماند، تنها اين که مقدار c افزايش يابد کافی نيست، بلکه مقدار c بايد دست‌کم به همان ميزانی افزايش يابد که از مقدار v کاسته می‌شود.  اما، ميزان افزايش در مقدار c روشن نبوده، و به اين دليل افزايش مخرج کسر امری قطعی نبوده، و بنابراين معلوم نيست که آيا نرخ سود (يعنی ارزش کل کسر) کاهش خواهد يافت.  پس، تا بدين جا هيچ چيزی به اثبات نرسيده است.

در اين جا يک مسئله‌ی بنيادين کاملاً روشن شده است: صرفنظر از چگونگی تعريف ما از نرخ سود، اين مقوله همواره رابطه‌ی ميان دو کميت است.  جهت حرکت اين دو کميت (يا دست‌کم بخشی از اين دو کميت) بر ما روشن است.  اين، اما، به تنهايی کافی نيست.  نکته‌ی مهم اين است که کدام يک از اين دو کميت با سرعت بيشتری تغيير می‌کند. اين آن نکته‌ای است که ما بدان آگاه نيستيم.  به اين دليل، در آن سطح کلی که مارکس بحث‌اش را مطرح می‌سازد، نمی‌توان چيزی در مورد گرايش درازمدت نرخ سود گفت.[43]  مشکل ديگری نيز وجود دارد که در اين جا امکان پرداختن به جزييات آن نيست.  رشد کميت c که گويا سقوط نرخ سود قرار است از آن ناشی شود، کاملاً نامحدود نيست.  مارکس خود در بخش دوم فصل پانزدهم جلد اول «سرمايه» اين بحث را مطرح می‌سازد که تزريق اضافی سرمايه‌ی ثابت با محدوديت‌های مختص به خويش در کاستن از سرمايه‌ی متغير روبرو است.  چنان‌چه اين نکته به طور پيگيری مورد نگرش قرار بگيرد، خود دليل ديگری در رد اين به اصطلاح «قانون» به دست خواهد داد.[44]

(٣)

تئوری بحران جدا از گرایش نزولی نرخ سود

بسياری از مارکسيست‌ها به اين دليل که «قانون گرايش نزولی نرخ سود» را زيربنای تئوری بحران مارکس می‌دانستند، با تعصب از آن در برابر هر گونه انتقادی دفاع می‌کردند.  اين فرض که مارکس «تئوری بحران»اش را بر پايه‌ی اين قانون نهاده است، اما، اساساً ريشه‌اش در جلد سوم «سرمايه» است که به دست انگلس ويراستاری شده است.  دست‌نوشته‌های ١٨٦٥ مارکس که اساس ويراستاری انگلس است به ندرت دارای بخش‌بندی است. اين دست‌نوشته‌ها کلاً دارای هفت فصل است که انگلس از آن‌ها هفت بخش جلد سوم «سرمايه» را ويراستاری نموده است.  فصل سوم دست‌نوشته‌های مزبور که در باره‌ی سقوط نرخ سود است اساساً بخش‌بندی نشده است.  تقسيم اين فصل به سه فصل جداگانه توسط انگلس انجام شده است.  در دو فصل اول کتاب درباره‌ی «قانون درخود» و «فاکتورهای متضاد»، خطوط استدلالی مارکس دقيقاً دنبال شده است.  اما، پس از اين، دست‌نوشته‌های مارکس وارد دريايی از يادداشت‌ها و انديشه‌های بريده-بريده می‌شود.  بدين سبب، انگلس در پی‌ريزی فصل سوم در باره‌ی «قانون» اين مطالب را به شدت ويرايش کرده است.  وی اين قسمت را فشرده ساخته، مطالب را بازآرايی نموده و آن‌ها را به چهار زيربخش قسمت نموده است.  به اين سبب، اين کار وی وجود يک تئوری بحران تام و تمام را الغا کرده است.  از آن گذشته، انگلس با دادن عنوان «رشد تضادهای درونی قانون» به کل اين بخش، اين توهم را، به ويژه در ميان آن دسته از خوانندگانی که نمی‌دانستند که اين نام‌گذاری از سوی خود مارکس نبوده است، ايجاد می‌نمايد که گويا اين تئوری بحران يکی از پی‌آمدهای اين «قانون» بوده است.[45]

اگر ما به متن مارکس بدون هيچ کدام از اين پيش‌داوری‌ها رجوع کنيم به سرعت درخواهيم يافت که ملاحظه‌های مارکس به هيچ روی به يک تئوری يک‌دست راه نمی‌برد، بلکه صرفاً حاوی انديشه‌های نامتجانس درباره‌ی تئوری بحران است.[46]  کلی‌ترين فرمول‌بندی از گرايش سرمايه‌داری به بحران به طور کامل از «قانون گرايش نزولی نرخ سود» مستقل است.  در عوض، گرايش نظام سرمايه‌داری به بحران ريشه در غرض اصلی توليد سرمايه‌داری دارد که همانا کسب ارزش اضافی و يا سود است.  در اين‌جاست که وجود يک معضل بنيادی آشکار می‌شود:

استثمار فوری و بهره‌برداری از اين استثمار دارای شرايط يکسان نيستند.  نه تنها اين دو مقوله از نظر زمانی و مکانی جدای از يک‌ديگرند، بلکه در تئوری نيز از يک‌ديگر مستقل‌اند.  اولی تنها در چارچوب نيروهای مولد جامعه محدود بوده، در حالی که دومی در چارچوب توازن ميان شاخه‌های گوناگون توليد و قدرت مصرف جامعه محدود است.  اين محدوديت را قدرت مطلق توليد و يا مصرف نمی‌تواند تعيين کند، بلکه توسط قدرت مصرف در چارچوبی از شرايط ستيزگرانه‌ی توزيع تعيين می‌گردد که مصرف اکثريت عظيم جامعه را به سطح کمينه کاهش داده، به طوری که تنها در محدوده‌ی کم-و-بيش تنگی قادر به نوسان باشد.  [قدرت مصرف اکثريت عظيم جامعه] به توسط خواست سرمايه‌داری به انباشت، گسترش سرمايه و توليد ارزش اضافی در مقياسی وسيع به ميزان فراتری محدود می‌شود…. از اين رو، بازار می‌بايد به طور پيوسته گسترش يابد [….] به هر ميزانی که بارآوری توليد رشد کند، به همان ميزان [قدرت مصرف اکثريت] در تضاد بيشتری با بنيادهای محدودی قرار می‌گيرد که روابط مصرف بر آن استوار است.  بر چنين مبنای متناقضی، هم زيستی سرمايه‌ی مازاد با جمعيت اضافی رو به رشد به هيچ روی يک تضاد نيست.[47]

مارکس در اين‌جا به يک تضاد بنيادين ميان گرايش به سمت توليد نامحدود ارزش اضافی از يک سو و از سوی ديگر گرايش در راستای بهره‌برداری محدود از آن براساس «شرايط ستيزگرانه‌ی توزيع» اشاره دارد.  وی به دنبال دفاع از تئوری مصرف ناکافی نيست که صرفاً به محدوديت سرمايه‌داری در ايجاد امکان مصرف برای کارگران دستمزدی می‌پردازد، زيرا مارکس در عين حال «فشار در جهت گسترش سرمايه» را نيز در قدرت مصرف جامعه داخل می‌سازد.[48]  تقاضاهای مصرفی طبقه‌ی کارگر به تنهايی رابطه‌ی ميان توليد و مصرف را تعيين نمی‌کند، بلکه سرمايه‌گذاری‌های بنگاه‌های سرمايه‌داری نيز در تعيين اين رابطه نقش دارد.  اما، مارکس در بررسی و اکتشاف محدوديت‌های مترتب بر خواست انباشت [سرمايه] از اين فراتر نمی‌رود.  برای انجام اين مهم،  به حساب آوردن سيستم اعتباری در اين مشاهدات لازم می‌شد.  از يک سو، سيستم اعتباری در اين‌جا نقشی بازی می‌کند که مارکس در دست‌نوشته‌های کتاب دوم به آن پرداخته است.  در نهايت، اين سيستم اعتباری است که کسب ارزش اضافی را در شکل پول ورا‌ی آن چه که سرمايه به مثابه c + v پيش پرداخته، ممکن می‌سازد.[49]  از سوی ديگر، آن چه که مارکس در گروندريسه بر آن آگاهی داشت، می‌بايد که در اين‌جا به طور سيستماتيک هضم شود: «در شرايط يک بحران عمومی ناشی از توليد مازاد، تضاد ميان سرمايه‌های درگير در روند توليد نبوده، بلکه در واقع ميان سرمايه‌ی صنعتی و سرمايه‌ی وام گذار است؛ يعنی ميان سرمايه‌ای که به طور مستقيم در روند توليد درگير است و سرمايه‌ای که در شکل پول و به طور مستقل در خارج از اين روند قرار می‌گيرد.»[50]

از اين رو، يک رويکرد سيستماتيک به تئوری بحران نمی‌تواند حاصل بلافصل «قانون گرايش نزولی نرخ سود» باشد، بلکه تنها پس از آن که مقوله‌ی سرمايه‌ی ربايی و اعتبار درک و بسط داده شد قابل دستيابی است.  موضع تئوريکی که در ويراستاری انگس عنوان شده اگرچه کاملاً خطاست، اما، تأثير عميقی داشته است. زير نفوذ اين چنين موضعی است که بسياری از رويکردهای مارکسيستی به تئوری بحران به طور کامل روابط اعتباری را ناديده گرفته و علت‌های ريشه‌ای بحران را پديده‌هايی ارزيابی می‌کنند که ربطی به پول و اعتبار ندارد.

از آن جا که تئوری اعتبار مارکس در دست‌نوشته‌های ١٨٦٥ ناقص مانده، و هم چنين به اين علت که مارکس به مسئله‌ی ارتباط ميان توليد و اعتبار در رويکردش به تئوری بحران به طور آشکار نپرداخته است، بنابراين تئوری بحران وی تنها از زاويه‌ی کميتی نيست که ناقص بوده (در حدی که بخشی از آن مفقود شده است)، بلکه در واقع از نظر سيستماتيک نيز ناکامل است.  همان‌گونه که در بخش زير نشان داده می‌شود، اين مسئله – برخلاف بسياری از مارکسيست‌های اخير – بر مارکس بسيار روشن بود.

(٤)

برنامه‌ی پژوهشی مارکس در دهه‌ی هفتادِ قرن نوزدهم

بحث‌های مربوط به گرايش نزولی نرخ سود و تئوری بحران که در ارتباط با جلد سوم سرمايه درگرفت براساس متنی است که مارکس در ١٨٦٥-١٨٦٤ نوشت.  برحسب طبقه‌بندی‌ای که در بخش اول اين مقاله آمده است، اين متن به پيش‌نويس اول سرمايه تعلق دارد.  اما، مارکس در آن‌جا متوقف نشد.  پيش‌نويس دوم (١٨٧١-١٨٦٦) باعث پيشرفت در توسعه و تکامل کتاب دوم گرديد.  در زمينه‌ی درون‌مايه‌ی کتاب سوم، اما، تنها دست‌نوشته‌های کوتاهی در دست است.  با اين وجود، گسترش بحث بر سر سيتسم اعتباری را می‌توان در اين‌جا مشاهده کرد.  در دست‌نوشته‌های ١٨٦٥-١٨٦٣، بنا بود که اعتبار تنها يک نکته‌ی فرعی در بخش مربوط به سرمايه‌ی ربايی باشد.  در حالی که در نامه‌ای که مارکس در ٣٠ آوريل ١٨٦٨ به انگلس نوشته و در آن ساختار کتاب سوم را توضيح می‌دهد، تلقی وی از اعتبار هم‌وزن سرمايه‌ی ربايی است.  مارکس در نامه‌ی مورخ ١٤ نوامبر ١٨٦٨ به انگلس می نويسد که وی «از فصل مربوط به اعتبار برای محکوم کردن اين کلاه‌برداری و اخلاقيات تاجرمآبانه سود خواهد جست.»[51]  اگرچه در نظر اول اين وعده به مفهوم تشريح هم جانبه‌ی اين مقوله است، اما در حقيقت دست يازيدن به چنين مهمی نيازمند درک تئوريکی بسيار وسيع‌تری است.  به نظر می‌رسد که مارکس پيشاپيش خود را برای دست‌يابی به چنين درک عميقی آماده ساخته باشد.  از اين روست که در سال‌های ١٨٦٨ و ١٨٦٩  برگزيده‌های همه جانبه‌ای در زمينه‌ی اعتبار، بازار پول و بحران ظاهر می‌شود.[52]

مهم‌ترين تغييرات هنگامی رخ داد که مارکس سرگرم نوشتنِ پيش‌نویس سوم بود (١٨٨١-١٨٧١).  به گمان قوی، مارکس در اين زمان می‌بايد که با انبوهی از ترديد در رابطه با  قانون نرخ سود درگير بوده باشد.  پيش‌تر از اين نيز و در دست‌نوشته‌های ١٨٦٥-١٨٦٣، ناخرسندی مارکس از توضيحات خويش در اين زمينه به دليل تلاش‌های پی‌درپی‌اش برای فرموله کردن نوعی از استدلال، کاملاً روشن است.  به احتمال قوی، در طول دهه‌ی هفتاد اين ترديدها شدت يافت.  دست‌نوشته‌ی جامعی در سال ١٨٧٥ ظاهر شد که ابتدا با عنوان برخورد رياضی به نرخ ارزش اضافی و نرخ سود چاپ شد.[53]  در اين نوشته، تحت مرزبندی‌های بسيار و با تکيه بر مثال‌های عددی گوناگونی، مارکس تلاش می‌ورزد که تا بتواند از طريق رياضی رابطه‌ی ميان نرخ ارزش اضافی و نرخ سود را به دست آورد.  نيت وی نشان دادن «قانون تغييرات نرخ سود» است.  اما، به سرعت آشکار می‌شود که در اصل اين تغييرات می‌تواند اشکال گوناگونی به خود بگيرد.[54]  مارکس چندين بار به امکان افزايش نرخ سود اشاره می‌کند، اگرچه هم زمان ارزش مرکب سرمايه نير در حال افزايش بود.  چنان‌چه بازنويسی دوباره‌ای از کتاب سوم صورت می‌گرفت، تمامی اين ملاحظات به تجديدنظر کامل فصل مربوط به «قانون گرايش نزولی نرخ سود» می‌انجاميد.  اگر به اين موارد به طور پي‌گير توجه می‌شد، به طور حتم اين «قانون» کنار گذاشته می‌شد.  مارکس هم چنين در دست‌نگاشته‌ای در نسخه‌ای از چاپ دوم جلد اول سرمايه که متعلق به خودش بود  به اين نکته اشاره می‌کند، که ديگر در چارچوب گرايش نزولی نگنجيده و انگلس اين يادداشت را در چاپ سوم و چهارم به شکل زيرنويس آورده است: «بايد روی اين يادداشت بعداً کار شود:  اگر تعميم صرفاً کمی باشد، آن‌گاه برای يک سرمايه‌ی بزرگ‌تر و يا کوچک‌تر که در يک شاخه‌ی مشخص فعال است، سود عبارت از مقدار سرمايه‌ی پيش پرداخته شده است.  حال اگر تعميم‌های کمی به يک تغيير کيفی بينجامد، آن‌گاه نرخ سود برای سرمايه‌ی بزرگ‌تر به طور هم زمان افزايش می‌يابد.»[55]

آن‌گونه که از متن دريافت می‌شود، مراد از «تعميم کيفی» اشاره به افزايش ارزش مرکب سرمايه است.  مارکس در اين جا با اين فرض به پيش می‌رود که افزايش ارزش مرکب سرمايه با افزايش نرخ سود همراه خواهد بود، که در نقطه‌ی مقابل بحث‌های وی بر سر قانون نرخ سود که در دست‌نوشته‌های ١٨٦٥-١٨٦٣ آمده، قرار دارد.[56]

تغيير در زمينه‌های ديگر نيز در دستور کار قرار داشت.  مارکس از ١٨٧٠ به اين سو درگير مطالعات فشرده‌ای در مورد روابط مالکيت زمين‌داری در روسيه بود و به همين دليل نيز زبان روسی را آموخت تا بتواند ادبيات مربوط را مستقيماً بخواند.[57]  مارکس هم‌چنين توجه زيادی به ايالات‌متحده داشت که با گام‌های سريعی در حال رشد بود.  مصاحبه‌ی مارکس با جان سوينتن[58] در ١٨٧٨ نشان می‌دهد که وی می‌خواسته که سيستم اعتباری را با تکيه بر شرايط ايالات متحده ارايه کند، که قطعاً به بازنگرش کامل بخش مربوط به بهره و اعتبار می‌انجاميد.[59] در عين حال، انگلستان ديگر «نمونه‌ی کلاسيک»[60] شيوه‌ی توليد سرمايه‌داری، آن‌گونه که مارکس در مقدمه‌ی جلد اول سرمايه به آن اشاره می‌کند، نمی‌توانست باقی بماند.

در رابطه با تئوری بحران، مارکس به طور فزاينده‌ای به اين نتيجه می‌رسد که پژوهش‌های‌اش اساساً به آن اندازه پيشرفت نکرده است که تا وی بتواند «حرکت واقعی» را که در مو‌خره‌ی چاپ دوم جلد دوم از آن سخن می‌گويد، «به شکلی درخور» ارايه دهد.[61]  مارکس در نامه‌ای که در ٣١ مه ١٨٧٣ به انگلس نوشته امکان اين که بتوان «قوانين حاکم بر بحران‌ها را به شکل رياضی تعيين نمود» به پرسش می‌کشد.[62]  اگر چنين چيزی ممکن باشد به اين معنا خواهد بود که بحران‌ها به شکل عميقاً قانون‌مندی از راه خواهند رسيد.  اين حقيقت که مارکس هنوز مسئله‌ی تعيين رياضی چنين قانون‌مندی را مطرح می‌سازد خود گواه آن است که وی هنوز نسبت به ابعاد اين قاعده‌مندی آگاهی ندارد.  در نامه‌ی مورخ ١٠ آوريل ١٨٧٩ خطاب به دانيلسون، مارکس سرانجام می‌نويسد که وی نخواهد توانست جلد دوم را (که قرار بود کتاب دوم و سوم را دربر داشته باشد): «پيش از آن که بحران صنعتی حاضر انگلستان به نقطه‌ی اوج خود رسيده باشد [تکميل نمايد].  پديده‌ها اين بار منفردند، و از جنبه‌های بسياری از آن‌چه که در گذشته بوده‌اند متفاوت‌اند … بنابراين پيش از آن که بتوان به شکلی «سودمند» از آن‌ها استفاده نمود می‌بايد که تا رسيدن به سرحد بلوغ آن‌ها را زيرنظر قرار داد؛ منظورم البته استفاده‌ی «تئوريکی» است.»[63]

بنابراين، مارکس هنوز درگير در روند پژوهش‌گری و پروسه‌ی بنای تئوری بوده که مراحل پيش از عرضه می‌باشند.  در واقع، در انتهای دهه‌ی هفتاد مارکس با نوع تازه‌ای از بحران روبرو بود: رکودی که سال‌ها به درازا کشيده و به شدت با حرکت سريع موضعی فراز و نشيبی که وی تا آن زمان با آن آشنا بود فرق داشت.  در اين زمينه بود که توجه مارکس به نقش پراهميت بين‌المللی بانک‌های ملی جلب شد که نفوذ قابل ملاحظه‌ای بر روند بحران داشتند.[64]  بنابر ملاحظاتی که از سوی مارکس گزارش شده‌اند اين نکته روشن می‌شود که رويکرد سيستماتيک به بحران بر اساس بلاواسطه‌ی قانون گرايش نزولی نرخ سود (برخلاف آن‌چه که در جلد سوم سرمايه – به ويراستاری انگلس – آمده است) ممکن نيست، بلکه اين مهم تنها پس از بخش تئوری سرمايه‌ی ربايی و اعتبارات امکان‌پذير خواهد بود.  حال، چنان‌چه بانک‌های ملی چنين نقش مهمی را بازی می‌کنند، آن‌گاه امکان ارايه‌ی يک تئوری جامع از سيستم اعتباری بدون ارايه‌ی تحليلی همه جانبه از دولت مورد ترديد است.  اين نکته در مورد بازار جهانی نيز صادق است.  اگرچه مارکس در دست‌نوشته‌های ١٨٦٥-١٨٦٣ به اين نکته آگاه بود که بازار جهانی «مبنای اصلی  فضای حياتی شيوه‌ی توليد سرمايه‌داری است»، اما، وی کماکان بر اين باور بود که می‌بايد در ابتدا خود را از روابط بازار جهانی جدا سازد.[65]  اين که آيا تا چه اندازه بتوان «اشکال کليت روند[66]» را آن گونه که مارکس در انديشه داشت جدا از دولت و بازار جهانی ارايه داد، مورد ترديد است.[67]  اما، اگر چنين چيزی در واقع امکان‌ناپذير باشد، آن‌گاه ساختمان سرمايه در مجموع به زير سو‌ال خواهد رفت.

در پرتو اين ملاحظات و داده‌ها، صرف يک تجديدنظر در دست‌نوشته‌های موجود برای مارکس امکانی واقع‌گرايانه نبود. گوناگونی نتايج تازه، گسترش جغرافيايی چشم‌انداز (ايالات متحده و روسيه)، زمينه‌های تازه‌ی تحقيق که می‌بايد جمع‌آوری شود – جملگی بر ضرورت يک تجديدنظر بنيادين در دست‌نوشته‌های موجود تأکيد داشتند؛ حقيقتی که مارکس خود به روشنی به آن دست يافته بود.[68]  مارکس در نامه‌ی مورخ ٢٧ ژوئن ١٨٨٠ به فرديناند دٌملا نيوونهاوس[69] می‌نويسد که «برخی پديده‌های اقتصادی در اين مقطع تاريخی وارد مرحله‌ی تازه‌ای از رشدشان می‌شوند و از اين رو نياز به بررسی‌های تازه دارند.»[70]  يک سال و نيم پس از نوشتن اين نامه، مارکس در انديشه‌ی تجديدنظر کامل جلد اول سرمايه بود.  وی در نامه‌ی مورخ دسامبر ١٨٨١ به دنيلسون نوشت که ناشر لزوم چاپ سوم جلد اول سرمايه به زبان آلمانی را به وی اعلام کرده است.  مارکس به چاپ تعداد محدودی رضايت داد، اما، وی برای چاپ چهارم «کتاب را آن گونه که بايد در حال حاضر و تحت شرايط متفاوتی نوشته شود، تغيير خواهد داد».[71]  افسوس که نسخه‌ی تازه‌ای از سرمايه که دربرگيرنده‌ی نظرات و مسايلی که در دهه‌ی هفتاد روشن شده بود، نانوشته ماند.

[1]  مقاله‌ی حاضر در مانتلی‌ری‌ویو به تاریخ آوریل ٢٠١٣ (شماره‌ی ١١ دورهء ٦٤) چاپ شد. صص ٣١-١٥

[2]  میکاییل هاینریش استاد اقتصاد دانشگاه برلين است.  از وی کتاب مقدمه ای بر سه جلد سرمايه‌ی کارل مارکس توسط انتشارات مانتلی ری ويو در سال ٢٠١٢ چاپ شد.  کتاب ديگری از وی با عنوان علم ارزش: نقد اقتصاد سياسی مارکس در فاصله‌ی ميان انقلاب علمی و سنت کلاسيک در دست ترجمه بوده که در سال ٢٠١٤ چاپ خواهد شد.

[3] Capital

[4] Theories of Surplus-Value

[5] Grundrisse

[6]  Marx-Engels Gesamtausgabe (MEGA) مجموعه‌ی کامل آثار مارکس – انگلس به زبان انگليسی است.  اين مجموعه شامل تمامی آثار دوران حيات مارکس و انگلس بوده و از جمله تمامی دست‌نوشته‌ها و نامه های اين دو که پيش‌تر به زبان انگليسی در دسترس نبوده است.  اين مجموعه که حاصل کار ريچارد ديکسون (Richard Dixon) و ديگر همکاران‌اش است شامل پنجاه جلد است.  اين اثر بين سال‌های ١٩٧٥ و ٢٠٠٥ تهيه و توسط انتشارات پروگرس (مسکو) [Progress Publishers (Moscow)] و باهمکاری انتشارات لورنس و ويشارت (لندن) [Lawrence and Wishart (London)] و انتشارات اينترنشنال (نيويورک) [International Publishers (New York)] چاپ شد.

[7] Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works (London: Lawrence and Wishart, 1975), vol. 10, 135 (henceforth MECW)

[8]  New York Daily Tribune روزنامه‌ی آمريکايی که از سال ١٨٤١ تا ١٩٢٤ منتشر می شد.  کارل مارکس از اوت ١٨٥١ تا مارس ١٨٦٢ با اين نشريه همکاری می‌کرد.  قطع همکاری مارکس با اين نشريه به طور عمده به دليل رشد نفوذ طرفداران سازش و همکاری با برده داران در سردبيری نشريه بود.

در سال ١٩٢٤ اين روزنامه با نيويورک هرالد (New York Herald) ادغام شده و نيويورک هرالد ترايبيون شکل گرفت.  انتشار اين روزنامه نيز در سال ١٩٦٦ متوقف شد.

[9]  مشاهدات وی در مورد بحران را می توان در کتاب وی با عنوان «درباره‌ی بحران» می توان يافت که مجموعه‌ای از مطالبی است که در مورد بحران نوشته شده و به تربيب کشورها تنظيم شده است.

[10] See Marx to Engels, Dec 8, 1857, MECW, vol. 40, 217.

[11] MECW, vol. 28, 195.

[12] Fragments on Machines

[13] Exchange Value

[14] Use Value

[15] MECW, vol. 29, 91.

[16] Karl Marx, Capital, vol. 1 (London: Penguin, 1976), 132.

[17] Michael Hardt and Antonio Negri, Empire (Cambridge MA: Harvard University Press, 2000).

[18] Marx, Capital, vol. 1, 437.  A more detailed critique of Marx’s arguments in the machine fragment can be found in Michael Heinrich, “The Fragment on Machines: A Marxian Misconception in the Grundrisse and its overcoming in Capital,” in Riccardo Bellofiore, Guido Starosta, and Peter D. Thomas, eds, in Marx’s Laboratory: Critical Interpretations of the Grundrisse (Leiden: Brill Academic Press, 2013).

[19] Surplus-value

[20] A Contribution to the Critique of Political Economy

[21] MECW, vol. 29, 261.

[22] cf. MECW, vol. 28, 236, 341; MECW, vol. 29 114-15.

[23] MECW, vol. 32, 140.

[24] See his letter to Kugelmann, December 28, 1862, MECW, vol. 41, 435.

[25]  التزام مضاعف تحميلی از سوی مارکس در رابطه با «سرمايه به معنای عام»، که خواهان ارايه‌ی يک مضمون مشخص (هر آن چه که در رقابت ظاهر می شود) و در سطح معينی از انتزاع (مجزا از سرمايه های منفرد و ويژه گی‌های سرمايه)، ثابت گرديد که ناشدنی است.  ارايهء روند بازتوليد سرمايه‌داری در کليت اش و ساختمان نرخ متوسط اجتماعی سود در اين سطح از انتزاع ممکن نبوده؛ و تمايز ميان بخش های توليد اجتماعی و رقابت ميان سرمايه های منفرد مورد نياز است.  اما، روند بازتوليد سرمايه‌داری به مثابه‌ی يک کل و نرخ متوسط سود را بايد پيش از پرداختن به سرمايه‌ی ربايی بسط داد.  سرمايه‌ی ربايی نيز بايد پيش از پرداختن به حرکت واقعی رقابت مورد بررسی و ارايه قرار گيرد.

برای بحث وسيع تر در اين زمينه رجوع شود به:

Michael Heinrich, Die Wissenschaft vom Wert.  Die Marxsche Kritik der politischen Okonomie zwischen wissenschaftlicher Revolution und klassischer Tradition [The Science of Value: Marx’s Critique of Political Economy between Scientific Revolution and Classical Tradition], 5th edition (Munster: Westfalisched Dampfboot, 2011); an English translation will be published by Brill in 2014.

[26] cf. Marx, Capital, vol. 1, 683; Karl Marx, Capital, vol. 3 (London: Penguin, 1981), 751.

[27]  اين سند در کليات آثار (MEGA) آمده است.

[28] MEGA, 11/4, 3.

[29]  برای جزييات بيشتر در اين مورد نگاه شود به:

Michael Heinrich, “Reconstruction or Deconstruction? Methodological Controversies about Value and Capital, and New Insights from the Critical Edition,” in Riccardo Bellofiore and Roberto Finecshi, eds., Re-reading Marx: New Perspectives After the Critical Edition (Houndmills: Palgrave Macmillan, 2009): 71-98.

[30] Adam Smith, “An Inquiry into the Nature and Causes of the Wealth of Nations,” in the Glasgow Edition of the Works and the Correspondence of Adam Smith (Oxford: Oxford University Press, 1976), 111.  Originally published in 1776.

[31] David Ricardo, “On the Principles of Political Economy and Taxation,” in Piero Sraffa, ed., “The Works and Correspondence of David Ricardo,” vol. 1 (Cambridge: Cambridge University Press, 1951), 289-300.  Originally published in 1823.

[32] Ibid., 110-127.

[33]  Justus von Liebig شيمی دان آلمانی که کمک های شايانی به کشاورزی و شيمی بيولوژی نموده و در سازماندهی به شيمی آلی فعال بود.  وی به خاطر اين کشف که نيتروژن عنصر اساسی در تغزيهء گياهان است، به عنوان «پدر صنعت کود شيميايی» شناخته می شود.

[34]  مارکس تئوری اجاره‌ی زمين ريکاردو را در بخش های مختلفی در تئوری های ارزش اضافی به طور وسيعی مورد نقد قرار داد.  نگاه شود به:

MECW, vol. 31, 457-551. A Critique of Ricardo’s explanation of the falling profit rate can be found in MECW, vol. 32, 72-103.

[35] Marx, Capital, vol. 3, 319-320.

[36] Ibid, 970.

[37] Marx, Capital, vol. 1, 91.

[38] Marx, Capital, vol. 3, Chapter 13.

[39] Ibid, Chapter 14.

[40] Value composition of capital

[41]  در مورد «عامل های خنثا ساز» اولين نکته ای که مارکس به آن پرداخت افزايش نرخ استثمار بود – اما، نه به واسطه‌ی رشد و توسعه‌ی ماشين ابزار، بلکه به دليل طولانی کردن روز کار و تشديد کار.  از اين رو، در مورد «عامل های خنثا ساز» ما با افزايش بيشتر نرخ ارزش اضافی روبرو هستيم.

[42] Marx, Capital, vol. 3, 356.

[43]  تمامی «ادله ای» که در باب به اثبات رساندن اين قانون در ادبيات مارکسيستی آمده است يا بر خطاهای منطقی پایبند بوده، همانند آن چه که در اين جا در مورد مارکس به آن اشاره رفت؛ و يا آن که براساس فرض‌های نامعقول، هم‌چون پيش‌فرض عجيب v = 0، استوار است.  در اين مورد، از جمله می‌توان به اثر زير اشاره نمود:

Andrew Kliman, Reclaiming Marx’s ‘Capital’: A Refutation of the Myth of Inconsistency (Lanham: Lexington, 2007)

[44]  اين مشکل به همراه تلاش‌هايی برای فرجام دادن به قانون مارکس به طور وسيعی در منبع زير بحث شده است:

Heinrich, Die Wissenschaft vom Wert

[45]  در اين جا مراد اين نيست که بگويم که انگلس اين کار را با نيت انجام داده است، برعکس، به هيچ روی اين کار انگلس از روی عمد نبوده است.  همان گونه که خود به تأکيد گفته است، هدف وی اين بوده که بتواند چاپ «قابل خواندنی» را ارايه دهد.  در اين راستا، وی تصميم‌هايی را برای ويرايشگری متن گرفت که خواننده به آن ها آگاه نبوده، اما تأثير به سزايی را بر درک خواننده از متن گذاشته است.  برای مطالعه‌ی بيشتر در اين زمينه به منبع زير رجوع شود:

Michael Heinrich, “Engels’ Edition and Marx’s Original Manuscript,” Science & Society 60, no. 4, (Winter 1996/97): 452-66.

Jürgen Jungnickel and Carl-Erich Vollgraf, “Marx in Marx’s Words?,” International Journal of Political Economy 32, no. 1 (Spring 2002): 35-78.

[46]  هاينريش رويکردهای گوناگون در اين زمينه را به تفصيل در Die Wissenschaft vom Wert به بحث گذاشته است.  هم چنين نگاه شود به:

Michael Heinrich, “An Introduction to the Three Volumes of Karl Marx’s Capital,” (New York: Monthly Review Press, 2012)

[47] Marx, Capital, vol. 3, 352-353.

[48]  اگرچه بعضاٌ فرمول‌بندی هايی را می‌توان يافت که می تواند به کم-مصرف‌گرايی تعبير شود.  نگاه شود به جلد سوم سرمايه، ص ٦١٥.

[49]  در سطح تجريدی کتاب دوم، در حالی که هنوز مقوله‌ی سرمايه ربايی بسط داده نشده، مارکس صرفاً می‌تواند اين مقدار از پول اضافه را با فرض نامورد اندوخته‌ی پولی اضافه‌ سرمايه داران توضيح دهد.

[50] MECW, vol. 28, 340

[51] MECW, vol. 43, 160.

[52] They will be published in MEGA IV/19.

[53] MEGA II/14.

[54] MEGA II/14, 128.

[55] Marx Capital, vol. I, 781,

[56] On the basis of this note, Shalom Groll and Ze’ev Orzech already supposed that Marx doubted his own law of the rate of profit.  In light of the manuscripts from the 1870s that have been published in the meantime this supposition has gained considerable plausibility.  See their “Technical Progress and Value in Marx’s Theory of the Decline in the Rate of Profit: and Exegetical Approach,” History of Political Economy 19, no. 4 (1987): 604.

[57]  در اين مورد، از جمله، نگاه شود به نامه‌ی وی به کوگلمان که به تاريخ ٢٧ ژوئن ١٨٧٠ نوشته شد. (MECW, vol. 43, 528)

در رابطه با پژوهش وی در مورد روابط زمين‌داری در روسيه، مارکس هم چنين از ايده‌ی اروپامحوری که می‌توان در نوشته‌های دهه‌ی پنجاه او در مورد هند يافت، فرامی گذرد.

See Kevin B. Anderson, Marx at the Margins: On Nationalism, Ethnicity, and Non-Western Societies (Chicago: University of Chicago Press, 2010), and Kolja Linder, “Marx Eurocentrism: Postcolonial Studies and Marx Scholarship,” Radical Philosophy 161 (2010): 27-41.

[58] John Swinton

[59] See MECW, vol. 24, 583-85.  It is noteworthy, however, that Marx apparently was not familiar with the book Lombard Street: A Description of the Money Market (1873) by Walter Bagehot – the publisher of the Economist, which Marx read regularly.  This book is regarded today as the first formulation of the principles of a money market managed by a central bank.

[60] Locus classicus

[61] Marx, Capital, vol. 1, 102.

[62] MECW, vol. 44, 504.

[63] MECW, vol. 45, 354, accentuation by Marx.

[64] See ibid, as well as the letter to Danielson from September 12, 1880, MECW, vol. 46, 31.

[65] Marx, Capital, vol. 3, 205.

[66] “shapings of the total process” (Gestaltungen des Gesamtprozesses)

[67]  مارکس پس از ٦٥-١٨٦٤ از اين برای عنوان کتاب سوم استفاده نمود.  وی هم‌چنين در مقدمه بر چاپ اول جلد اول هنگامی که جلدهای آينده را اعلام می کرد از آن استفاده نمود.  انگلس، اما، آن را به «روند کلی توليد سرمايه داری» تغيير داد.  این تفاوت میان تأکید مارکس بر واژه‌ی shapings و عنوان کتاب سوم به دست انگلس که بر واژه‌ی production تأکید می ورزد در برگردان انگلیسی چندان روشن نیست.

[68]  اين نکته فقط به مالکيت ارضی، اعتبار، و بحران محدود نمی شود.  اين دست‌نوشته‌ها هم چنين با مقوله‌هايی مانند تنکردشناسی، زمين شناسی و تاريخ فن آوری نيز سر-و-کار داشت که نه تنها نشان دهنده‌ی وسعت زمينه‌های مورد توجه مارکس است، بلکه درعين حال نشان دهنده‌ی اهميت اين مقوله‌ها برای سرمايه است.  پرداختن اوليه‌ی مارکس به مسايل فن آوری که اساس جلد اول را که در سال ١٨٦٧ چاپ شده بود تشکيل می داد، در پرتو پيشرفت‌های فن آوری که نه تنها چهره‌ی توليد بلکه ارتباطات را نيز به شدت تغيير داد، ديگر کفايت نمی کرد.

[69] Domela Nieuwenhuis

[70] MECW, vol. 46, 16.

[71] MECW, vol. 46, 161.

شرايطی که مارکس در اين جا به آن اشاره می کند وضعيت بد جسمانی خود وی و مرگ همسرش (Jenny) در دوم دسامبر ١٨٨١ است.

درجازدن در لبۀ پرتگاه

 

 

ارژنگ بامشاد

 

مذاکرات هسته ای، هفت ماه دیگر تمدید شد. این خبر، داغ ترین خبر سوم آذرماه ۱۳۹۳ ( ۲۴ نوامبر ۲۰۱۴) بود. همه شواهد و قرائن، نشان از نزدیکی مواضع دو طرف داشت و لحن خوشبیانۀ تمامی وزرای خارجۀ کشورها نیز این را تائید می کرد. اما در آخرین لحظات، امضای سند نهائی توافق کلی به تعویق افتاد و مهلت تازه ای برای آن در نظر گرفته شد. روشن است که این تعویق خشنودی نتانیاهو، شیوخ حکومت هایی دودمانی خلیج فارس، نومحافظه کاران و جنگ طلبان آمریکا و نوچه های ایرانی شان به همراه سکانداران قدرت در بیت رهبری و باندها و دلالان و کاسبان تحریم را به همراه داشت. آنها خشنود شدند زیرا به خوبی می دانند که تعویق هفت ماهه، فرصت کارشکنی آنها را بیشتر خواهد کرد. آغاز به کار کنگره و سنای آمریکا با ترکیب جدید، نیروی مخالفان لغو تحریم ها را افزایش خواهد داد و زمینه توافق را سخت تر کرده و قدرت مانور دولت اوباما را نیز کاهش خواهد داد.

 

برای جنگ طلبان اسرائیلی، بمب اندازان مک کینی و شیوخ عربی که خواهان «کوبیدن سر مار» هستند، تاثیر تداوم تحریم های فلج کننده بر مردم ایران اساسآ موضوع مهمی نیست. برای سیاست مداران متفرعن آمریکائی، حتی نابودی کشورها مسئلۀ ای نیست. نابودی عراق ، لیبی و سوریه، شاهد این مدعاست. اما برای ما ایرانیان هر روزی که از تداوم تحریم ها می گذرد، روند فروپاشی اقتصاد گسترده تر شده و کمر خم شدۀ مردم ما را خمیده تر کرده و زندگی شان را سخت تر و مصیبت بارتر می کند. در هم شکسته شدن و مصیبت بارتر شدن زندگی مردم ، برای رهبر قدرقدرت رژیم اهمیتی ندارد. او که به احتمال زیاد در آخرین دقایق، جلو امضای توافق را گرفته است با تفرعن در روز چهارم آذر ماه می گوید:« نتوانستند و نخواهند توانست در مسئله‌ هسته‌ای ایران را به زانو در آورند». او بشکل حیرت آوری دچار این توهم گشته است که توان مقاومت و مقابله با قدرت جهنمی آمریکا که با گسترش تحریم ها، جنگی ویرانگر علیه مردم ایران به راه انداخته است را دارد. او نمی خواهد این حقیقت را در یابد که به تعویق افتادن توافق هسته ای، او و دولتش را مجبور خواهد کرد که دست به عقب نشینی های بیشتری بزنند. وقتی «تک تیرانداز» بیت در سرمقاله کیهان می نویسد که «امتیاز نقد» در برابر «وعده های نسیه» داده ایم، باید بداند که تعویق مذاکرات آنها را مجبور خواهد کرد که حتی حسرت «وعده های نسیه»ی تاکنونی که در بازگرداندن دلارهای بلوکه شده تجلی یافته را نیز به گور ببرند. زیرا شکست مذاکرات سرنوشت عراق را در دوازده سال تحریم رقم خواهد زد و آنگاه باید با ترس هاشمی رفسنجانی همراه شوند که آنها را از «سرنوشت صدام» بر حذر می دارد.

 

از نگاه منافع مردم ایران، حتی تلاش برای گسترش فن آوری صلح آمیز هسته ای و ساختن نیروگاه های هسته ای در کشوری که بر روی دریائی از نفت و گاز قرار دارد و می تواند از انرژی خورشیدی و بادی بهترین و بیشترین بهره برداری را بکند، یک ماجراجوئی ابلهانه است که تاکنون صدها میلیارد دلار ضرر مستقیم و شاید هزاران میلیارد دلار ضرر غیرمستقیم به اقتصاد کشور وارد آورده و مردم را در شرایط مصیبت باری گرفتار کرده است؛ اقتصاد کشور را آنچنان در هم شکسته که بنا بر آمار خود رژیم ، در پانزده سال اخیر، 14هزار واحد تولیدی به تعطیلی کشیده شده اند و آلودگی هوا در کلان شهرها و ویرانی محیط زیست را آنچنان گسترش داده که سونامی سرطان هر روز در کشور قربانی می گیرد. چانه زنی برای حفظ این سیاست ماجراجویانه و تبدیل آن به «حیثیت ملی»، تداوم همان راهی است که نه تنها کشور را بسوی ویرانی رهنمون ساخته بلکه زندگی مردم را به جهنمی روزانه تبدیل کرده است. روشن است که مردم ایران مثل تمامی مردم جهان حق دارند از فن آوری هسته ای و هر نوع دستاورد علمی بهره مند باشند و حق دارند از تمامی حقوقی که دیگر ملل از آن برخوردارند بهره جویند و از این زاویه زورگوئی های قدرت های جهانی نمی تواند مورد پذیرش باشد. اما اثبات اینکه در شرایط اقلیمی ایران، نیاز به انرژی صلح آمیز هسته ای داریم، کاری بشدت دشوار است. فراموش نکنیم که انرژی هسته ای یکی از خطرناک ترین انرژی های جهان است که حوادث چرنوبیل و فوکوشیما آن را بخوبی اثبات کرده است. هم اکنون در کشورهائی همچون سوئد و آلمان شمارش معکوس برای کنار نهادن استفاده از انرژی هسته ای آغاز شده است. در چنین شرایطی سردمداران و سکانداران اصلی قدرت در ایران بر طبل استفاده از انرژی هسته ای می کوبند و در معاملاتشان با روسیه بر گسترش آن تاکید می کنند و تلاش دارند آن را به مثابه «حق مسلم مردم» به خورد افکار عمومی بدهند. آنهم در کشوری که مردم فریاد می زنند «آزادی حق مسلم ماست» و «نان هم حق مسلم شان» باید باشد.

 

مخالفت رهبر جمهوری اسلامی و فشارهای سنگین لابی های اسرائیلی و شیوخ عرب و محافظه کاران آمریکائی، امکان حل این مسئله را کاهش داده و توافق آمادۀ امضای مذاکرات هسته ای را به تعویق انداخته است. مخالفت اسرائیل، عربستان، محافظه کاران جنگ طلب آمریکا و طرفداران ایرانی «دخالت های بشردوستانه» قابل فهم است. اما مخالفت رهبر جمهوری اسلامی را باید با دقت بیشتری مورد بررسی داد. رهبر رژیم و باندهای سکاندار قدرت از یکسو با پتانسیل انفجاری جامعه ای روبرو هستند که می تواند از هر فرصتی برای نشان دادن قدرت خود بهره جوید. همین ترس از مردم است که رهبر رژیم و اطرافیانش را نگران توافقات هسته ای کرده است تا جائی که علم الهدی امام جمعه مشهد این حقیقت را با صراحتی حیرت انگیز بیان کرده است وقتی که می گوید: « این مردم یک بار نوشیدن جام زهر را در زمان امام خمینی(ره) تجربه کردند و یکسال بعد امام(ره) بیشتر زنده نماند، لذا مردم ایران تحمل ندارند شرایط جوری تنظیم شود که رهبرشان باردیگر جام زهر را بنوشد. بنابراین هر نوع نتیجه‌ای که مذاکرات داشته باشد و خلاف نظر رهبری باشد، این مردم با همه قدرت و نیرو مقابل دشمنان ایران و انقلاب می‌ایستند و نمی‌گذارند جام زهر بار دیگر به رهبرشان نوشانده شود.» از سوی دیگر شورش بخشی از کاست حکومتی علیه ولی فقیه که در ائتلاف حول ریاست جمهوری روحانی تجلی یافت، او را بشدت نگران کرده است. شخص رهبر رژیم و باندهای امنیتی و سپاهی پیرامونش از تاثیر توافق هسته ای بر توازن قوای درونی رژیم بشدت نگرانند. این نگرانی را به شیوه های گوناگون بر زبان رانده اند. شاید دقیق ترین شکل این نگرانی را علم الهدی امام جمعه مشهد در نماز جمعه هفته پیش بیان کرده باشد که گفت: « اگر مذاکره‌کنندگان بتوانند به نتیجه مطلوب دست یابند یک جریان سیاسی حق ندارد این قضیه را به نام خود تمام کرده و حیات سیاسی خود را تجدید کند».

 

نگاهی به وضعیت کنونی نشان می دهد که تمدید مذاکرات و کش دادن آن چیزی نیست جز درجازدن در لبۀ پرتگاه. درجازدن در لبۀ پرتگاه، سیاستی است که «خط استقامت» رهبر رژیم آن را دنبال می کند که نتایج فاجعه باری برای کشور و وضعیت مصیب بارتری برای مردم ایران داشته و خواهد داشت. تداوم تحریم ها و در نتیجه تشدید ورشکستگی اقصاد، قدرت مقاومت مردم و مبارزات آنها را تضعیف خواهد کرد. درست همانگونه که تحریم ها، قدرت مقاومت مردم عراق در برابر جنایات صدام حسین را در هم شکست و تهاجم نظامی آمریکا، این کشور را به ویرانه ای تبدیل کرد که امروز برده داری در بخش هائی از آن حاکم شده است. چنین سرنوشتی شایسته هیچ ملتی نیست. ملت های ساکن ایران نیز شایسته چنین سرنوشتی نیستند. از این رو باید با «خط استقامت» ولی فقیه و «خط به بن بست کشاندن مذاکرات» که از سوی ائتلاف جنگ طلبان اسرائیلی ، سعودی، نومحافظه کاران آمریکائی و نوچه های ایرانی شان دنبال می شود با قدرت مقابله کرد.

چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۳ برابر با ۲۶ نوامبر ۲۰۱۴

نظری اجمالی بر زندگی و آثار فریدریش انگلس*

 

نظری اجمالی بر زندگی و آثار فریدریش انگلس*

ترجمهٔ س . فاروجی

 

مرحلهٔ اول ( ۱۸۴۴ ـ ۱۸۲۰ ) : جوانی فریدریش انگلس

۱۸۲۰ ـ ف . انگلس در ۲۸ نوامبر ۱۸۲۰ در بارمن در خانواده ای محافظه کار و پروتستان متولد می شود . پدرش مالک یک کارخانهٔ نساجی است . هسته های شهری بارمن و البرفیلد امروزه بخشی از شهر ووپرتال ٬ در قلب ناحیهٔ صنعتی وستفالی در آلمان ٬ را تشکیل می دهند .

۱۸۳۴ ـ ازکودکی به تاریخ و اسطوره شناسی علاقه مند می شود . در اکتبر ۱۸۳۴دردبیرستان البرفیلد ثبت نام می کند ، و به دلیل آشنایی هایش با ادبیات آلمان و زبان های لاتین و یونانی مورد توجه قرار می گیرد .

۱۸۳۷ ـ پدرش او را از مدرسه برمی دارد ٬ برای اینکه در تجارتخانه اش به او راه و رسم تجارت را بیاموزد . انگلس علیرغم میل باطنی خود این امر را می پذیرد . چنانکه مکاتبات او با برادران گروهر گواهی می دهند ٬ در اصول ایمان خود دچار شک می شود .

۱۸۳۸ ـ انگلس خورهٔ کتاب است و با رفتن به تئاتر و کنسرت فرهنگ خود را بالا می برد . نخستین دغدغه های سیاسی و نیز تأثیرگیری اش از گوته و شلینگ او را به جنبش ملی آلمان رهنمون می شوند . به همراه پدرش به انگلستان می رود ٬ سپس در برم مستقر می شود و در ساختمان کنسولگری ساکس منزل می گزیند . او اینک از لحاظ آشنایی با زبانهای خارجی سرآمد است ( در نوزده سالگی با شش زبان آشنا است ) .

۱۸۳۹ ـ انگلس ٬ اشترواس ( زندگی مسیح ) ٬ هگل و بورن را کشف می کند . اشعاری از او در ارگان « آلمان جوان » به چاپ می رسند . در« نامه هایی از ووپرتال » وضعیت دردناک کارگران رنانی را افشاء می کند .

۱۸۴۰ ـ پس از تاجگذاری فریدریش گیوم چهارم پادشاه پروس که به همراه مترنیخ صدراعظم اطریش و بنیانگذار اتحاد مقدس فدراسیون ژرمنیک را رهبری می کند ـ انگلس شروع به شرکت در جنبش اپوزیسیون دمکراتیک و انقلابی « آلمان جوان » می نماید .

۱۸۴۱ـ انگلس در مقاله ای برایTelegraph تحت عنوان « ارنست موریس آرنت » ٬ جنبه های منفی ناسیونالیسم آلمان را افشاء می کند و جذب ایده های انقلاب فرانسه می شود . پس از سفری به ایتالیا و سوئیس ٬ برای انجام دورهٔ سربازی به برلین می رود . او از این فرصت استفاده می کند و به حشر و نشر با حلقه های ادبی می پردازد و به عنوان دانشجوی مستمع آزاد در دانشگاه ثبت نام می نماید . در برلین ٬ خیلی سریع ٬ به جوانان چپ هگلی ٬ ( روگه ٬ برادران باوئر ٬ و … ) ملحق می شود .

۱۸۴۲ ـ انگلس با ایدئولوژی « آلمان جوان » ـ که از نگاه او بسیار خنثی و بی خاصیت است ـ قطع رابطه می کند . هجونامه هایی را ـ با نام مستعار ـ بر علیه فلسفهٔ ارتجاعی ٬ ضد عقلی و ضد علمی شلینگ منتشر می کند . مدافع ماتریالیسم فوئرباخ است . جذب فلسفهٔ دیالکتیکی هگل می شود . به همکاری باNeue Rheinische Zeitung  ـ که مارکس در اکتبر همان سال مدیر آن می شود ـ می پردازد . از انگلستان مقالاتی را دربارهٔ تضادهای جامعهٔ انگلستان و وضعیت طبقهٔ کارگر این کشور برای NZR می قرستد .

۱۸۴۳ ـ انگلس با مری بارنز ٬ کارگر جوان ایرلندی ٬ دوست و به لطف این دختر پایش به محله های کارگری منچستر باز می شود . با جرج ورث شاعر انگلیسی و رهبران جناح چپ چارتیست ها آشنا می شود . به مطالعهٔ آثار سوسیالیست های تخیلی ( سن سیمون ، فوریه ، کابه ، لورو ) می پردازد و مواضع ماتریالیستی جدی تری اتخاذ می کند .

۱۸۴۴ ـ انگلس از این پس آته ئیست ٬ ماتریالیست و کمونیست است . در پایان ماه اوت ٬ در راه بازگشت به بارمن ٬ برای ملاقات با مارکس در پاریس توقف می کند . مارکس پس از ممنوعیت انتشار NRZ ٬ توسط دولت پروس ٬ در این شهر مستقر شده است . آن دو متعهد می شوند در چارچوب نشریهٔ Vorwärts ( به پیش ) با یکدیگر همکاری کنند . « خانوادهٔ مقدس » ـ که مشترکاً نوشته شد ـ نخستین ثمرهٔ این همکاری است . انگلس پیش از این  « طرح نقد اقتصاد سیاسی » را نوشته است که در« سالنامهٔ فرانسوی ـ آلمانی » ٬ که مارکس معاون سردبیر آن بود ٬ به چاپ رسیده بود .

 

مرحلهٔ دوم ( ۱۸۵۲ـ ۱۸۴۵ ) : اتحادیهٔ کمونیستها

۱۸۴۵ ـ انگلس در بازگشت به البرفیلد آشکارا اندیشه های کمونیستی خود را بیان می کند و در نتیجه مورد تهدید پلیس قرار می گیرد . نگارش « وضعیت طبقهٔ کارگر در انگلستان » را آغاز می کند که در آن مشاهدات خود از این کشور را با مهارتی بی نظیر به تصویر می کشد . مارکس در این زمان « تزهایی دربارهٔ فوئرباخ « را به رشتهٔ تحریر در می آورد . مارکس و انگلس در تابستان به انگلستان می روند و ضمن آنکه به کنکاش در آثار و اسناد موجود در کتابخانهٔ چتهام منچستر می پردازند ٬ با دمکرات ها و کمونیستهای کشورهای مختلف نیز تماس می گیرند . در بازگشت نگارش «ایدئولوژی آلمانی« را آغاز می کنند : جدایی واقعی از فلسفهٔ ایده آلیستی آلمان و حتی از نخستین استاد فکری شان فوئرباخ .

۱۸۴۶ـ مارکس و انگلس ٬ در ماه ژانویه در بروکسل ٬ کمیتهٔ ارتباط کمونیستی ـ نخستین مدل یک حزب کمونیست ـ را ایجاد می کنند . در درون این کمیته بحث هایی بر علیه کورپوراتیسم وایتلینگ ٬ که وی به موجب آن معتقد بود که چون شهروندان قادر به درک مسائل سیاسی پیچیده نیستند پس نباید در سیاست های دولت و حاکمیت دخالت کنند و فقط می توانند دربارهٔ شغل و حرفهٔ خود نظر دهند ٬ و نیز بر علیه برخی از اعضای کمیته ـ که تحت تاثیر عقاید مذهبی بودند ـ در می گیرند . مارکس و انگلس سندی را که تحت عنوان « بخشنامه بر علیه کریگر « معروف است ٬ به تصویب کمیته می رسانند . انگلس ٬ در ماه اوت ٬ در پاریس مستقر می شود و با سوسیالیستهای فرانسوی و اتحادیهٔ عادلان ـ که در میان مهاجرین آلمانی فعال بود ـ ارتباط برقرار می کند .

۱۸۴۷ـ در ماه ژوئن ٬ انگلس در کنگرهٔ موسس اتحادیهٔ کمونیست ها ـ که شعار « پرولترهای همهٔ کشورها متحد شوید « را تصویب می کند ـ شرکت می نماید . او مقالاتی را درGazette allemande چاپ بروکسل ٬ Northern Star ارگان چارتیستها و در نشریهٔ فرانسوی Réforme منتشر می کند . در کارهای تدارکاتی دومین کنگرهٔ اتحادیه شرکت می کند و نگارش طرح برنامه ای را تحت عنوان « اصول کمونیسم « به پایان می رساند . پس از بحث های شدید ٬ مارکس و انگلس مامور نگارش برنامهٔ جدید اتحادیهٔ کمونیست ها می شوند . « مانیفست حزب کمونیست « دستاورد این ماموریت است . مارکس ٬ بویژه با استفاده ار اطلاعات و یادداشتهای انگلس ٬ در « فقر فلسفه «به انتقاد از پرودون سوسیالیست تخیلی فرانسوی می پردازد . این اثر پاسخی به کتاب « فلسفهٔ فقر « پرودون است .

۱۸۴۸ ـ در ژانویه ٬ مارکس و انگلس نگارش « مانیفست » را به پایان می رسانند ٬ و اتحادیه کل آن را مورد تصویب قرار می دهد . درفوریه ٬ طبقهٔ کارگر شهری فرانسه قیامی را آغاز می کند که به سرنگونی سلطنت لویی فیلیپ و اعلام جمهوری منتهی می شود . جنبش به ایتالیا ٬ اطریش و بلژیک نیز سرایت می کند . مارکس و انگلس در بلژیک فعالانه در راستای ارتقاء جنبش تلاش می کنند و به دلیل فعالیت های خود از این کشور اخراج می شوند . مارکس به پاریس می رود که کمیتهٔ مرکزی اتحادیه در آنجا تجدید سازماندهی می شود . آنها ٬ در ماه آوریل ٬ به آلمان می روند و اتحادیه را دوباره سازماندهی را می کنند و نشریهٔ Neue Rheinische Zeitung را به ارگان اپوزیسیون تبدیل می سازند . سپس « مطالبات حزب کمونیست در آلمان» را می نویسند . انگلس که تحت تعقیب پلیس قرار دارد ٬ در ماه اکتبر ٬ ابتدا به پاریس و سپس به برن و لوزان می گریزد

۱۸۴۹ـ انگلس که در سوئیس با مشکلات جدی مواجه شده است ٬ در ژانویه به کلن می رود . مارکس و انگلس ٬ در ۷ فوریه ٬ به دلیل اینکه در مقالاتشان ژاندارمری و دادستان کل پروس را مورد حمله قرار داده اند ٬ محاکمه و به لطف دفاع قاطعانهٔ خود تبرئه می شوند . در ۳ مه ٬ عملیات مسلحانه در درسد ـ پایتخت ساکس ـ آغاز می شود و قیام سپس به جنوب و شرق آلمان سرایت می کند . در ۱۹ مارس ٬ NRZ ممنوع می شود . مارکس با رفتن به پاریس از زندان می گریزد . بعد از مدتی از پاریس اخراج و در نهایت در انگلستان مستقر می شود . انگلس که در تمام نبردها شرکت دارد ٬ پس از شکست قیام به همراه مبارزین ارتش Bad – Palatinat ٬ که با نیروهای پروس مبارزه می کردند ٬ از مرز عبور کرده و به سوئیس می رود . در ماه اکتبر ٬ از طریق ایتالیا به انگلستان می رود و به مارکس ملحق می شود . آنها شش شماره از NRZ را منتشر می کنند .

۱۸۵۰ ـ اتحادیهٔ کمونیستها ٬ در ماه مارس ٬ در لندن تجدید سازماندهی می شود . مارکس و انگلس با مواضع سکتاریستی و قیام طلبانهٔ برخی از اعضای آن ـ که قادر به درک این مطلب نیستند که ضد انقلاب در سرتاسر اروپا در حال پیشرفت است ـ به مبارزه برمی خیزند . مارکس « مبارزات طبقاتی درفرانسه (۱۸۵۰ ـ ۱۸۴۸) » را منتشر می کند و انگلس در          « مبارزه برای قانون اساسی رایش » به جمع بندی نخستین درس های شکست می پردازد. انگلس ٬ در همین سال ٬ « جنگ های دهقانان در آلمان » را برای چاپ بهNeue Rheinische Zeitung می سپارد . انگلس ٬ به دلیل مشکلات مادی که او و مارکس با آ ن مواجه هستند ٬ به عنوان شریک مجبور به کار در تجارتخانهٔ فامیلی می شود .

۱۸۵۱ ـ پس از کودتای بناپارت ٬ مارکس « ۱۸ برومر لویی بناپارت » را می نویسد و انگلس    « انقلاب و ضد انقلاب در آلمان » را به رشتهٔ تحریر در می آورد . این آغاز دورهٔ طولانی یورش ارتجاع است .

۱۸۵۲ ـ جنبش با دستگیری و محاکمهٔ رهبران اتحادیه در کلن دچار پراکندگی و افتراق      می شود . مارکس انحلال اتحادیهٔ کمونیست ها را خواستار می شود و این خواستهٔ او در ۱۷ نوامبر محقق می گردد . مارکس و انگلس ٬ به منظور مستحکم تر کردن بنیان های تئوریک جنبش کارگری ٬ هدف خویش را این قرار می دهند که به تحلیل های اقتصادی و سیاسی خود عمق بیشتری ببخشند .

 

مرحلهٔ سوم ( ۱۸۸۰ ـ ۱۸۵۲ ) : بنیادهای مارکسیسم و انجمن بین المللی کارگران

۱۸۵۸ـ در حالی که مارکس در حال جمع آوری مواد لازم برای نگارش « نقد اقتصاد سیاسی » است ٬ انگلس به قلمروهای متفاوتی نظیر علوم نظامی ٬ تاریخ مشرق زمین ٬ علوم طبیعی و ریاضیات می پردازد . او مسالهٔ خاور نزدیک و تجزیهٔ امپراتوری عثمانی را به بحث می گذرد . مقالات او دربارهٔ کریمه و کشور های بالکان نقدی عمیق از سیاست جنگی دولت بریتانیا و توسعه طلبی ارتجاع تزاری است . مارکس و انگلس با برخی از هسته های کارگران کمونیست در آلمان ٬ بویژه در منطقهٔ رنانی ٬ تماس برقرار می کنند .

۱۸۵۹ ـ انگلس ٬ در جزوهٔ « پو و رَن » ٬ تلاش دولتهای اطریش و فرانسه را برای به کنترل درآوردن ایتالیا و اروپا افشاء می کند ؛ و بر ضرورت وحدت ایتالیا تاکید می کند . مارکس نیز ٬ در ماه ژوئن ٬ بخش اول « نقد افتصاد سیاسی » را منتشر می کند .

۱۸۶۰ ـ به دنبال مانورهای مختلف اطریشی ها و ناپلئون سوم ٬ در ماه آوریل قیامی مردمی در سیسیل برای وحدت ایتالیا در می گیرد . گاریبالدی در هفتم سپتامبر ناپل را آزاد می کند و وحدت ایالت های جنوبی ایتالیا را ـ که به این ترتیب از یوغ سلطهٔ رژیم ناپلئون آزاد می شوند ـ محقق می سازد . مارکس و انگلس به انتقاد از مواضع لاسال می پردازند که ٬ به دلیل عدم اعتماد به نیروهای انقلابی ٬ برای تحقق وحدت آلمان چشم به تلاش های دولت پروس دارد . انگلس جزوهٔ « دربارهٔ نیس و ساووآ » را می نویسد . پدرش را ٬ در ۲۰ مارس ٬ از دست می دهد ٬ انگلس ـ به این مناسبت و از آنجایی که دولت پروس عفو عمومی اعلان کرده بود ـ برای چند روز به آلمان می رود . او از این پس ٬ تقریباً هر سال ٬ در تعطیلات تابستان به آلمان بر می گردد .

۱۸۶۱ ـ در آوریل ، جنگ انفصال در آمریکا آغاز می شود . انگلس ٬ که از دو سال پیش ٬ دربارهٔ جنگ و تئوری جنگ برایNew American Encyclopedia مطلب می نویسد ٬ نگارش مجموعهٔ مقالاتی را دربارهٔ خصلت این جنگ بر عهده می گیرد که تا سال ۱۸۶۵ ادامه می یابد . به دلیل شناخت انگلس از دانش نظامی دوستانش به او لقب ژنرال داده اند .

۱۸۶۳ ـ انجمن کارگری آلمان تحت نفوذ لاسال در لایپزیگ تشکیل می شود . مرگ مری بارنز در۶ ژانویه . انگلس بعداً با لیزی ـ خواهر مری ـ زندگی می کند . او توجه فوق العاده ای به قیام ملی بر علیه روسیهٔ تزاری که در ماه ژانویه در لهستان در گرفته بود ، مبذول می دارد . به نظر او شکست این قیام از یکسو نتیجهٔ فعالیت ارتجاعی بورژوازی اروپا و از سوی دیگر معلول فروکش کردن جنبش مبارزاتی دهقانان در روسیه بود .

۱۸۶۴ ـ انجمن بین المللی کارگران ) انترناسیونال اول (، در ۲۸ سپتامبر ، با مشارکت فعالانهٔ مارکس در لندن تشکیل می شود .

۱۸۶۵ ـ نشریهٔDer Sozial – Demokrat مقالهٔ انگلس « مسالهٔ نظامی در پروس و حزب کارگری آلمان « را منتشر می کند . در ماه ژوئن ، آلمان در جنگ ـ بر سر رهبری کنفدراسیون ژرمنیک ـ اطریش را شکست می دهد . مارکس و انگلس ، پس از این جنگ ، معتقد می شوند که برای مسالهٔ آلمان راه حل انقلابی وجود ندارد . در آلمان یک خط بناپارتیستی در حال شکل گیری است که با دولت صدراعظم بیسمارک به کمال می رسد .

۱۸۶۶ ـ مارکس و انگلس مبارزهٔ قاطعانه ای را ، در درون انترناسیونال اول ، بر علیهٔ بی تفاوتی نسبت به مسالهٔ ملی به پیش می برند ؛ برخوردی که بویژه در فرانسه ـ تحت تاثیر پرودون ـ ریشه دوانده است ؛ و از آزادی ملی و حق خلق ها در تعیین سرنوشت خویش ـ به عنوان امری که از مبارزهٔ پرولتاریا جدایی ناپذیر است ـ دفاع می کنند .

۱۸۶۷ ـ در۲۴ سپتامبر ، جلد اول « سرمایه » ی مارکس منتشر می شود ؛ که انگلس دربارهٔ آن چندین کنفرانس می دهد . ببل و لیبکنخت ، دو تن از همرزمان مارکس و انگلس ، به نمایندگی مجلس آلمان انتخاب می شوند . کنگرهٔ اتحادیهٔ انجمن های کارگری آلمان ، در ۵ نوامبر ، در نورمبرگ برگزار می شود . اندیشه های لاسال تا حد زیادی نفوذ خود را از دست می دهند .

۱۸۶۸ ـ مارکس و انگلس آثار مورر ( مردم شناس آلمانی ) را مورد مطالعه قرار می دهند و تزهای دورینگ را به بحث می گذارند .

۱۸۶۹ ـ کنگرهٔ موسس حزب کارگری سوسیال دمکرات آلمان ـ که خود را طرفدار اندیشه های کمونیسم علمی معرفی می کند ـ از سوم تا نهم اوت در آیزناخ برگزار می شود . انگلس ، در ۳۰ ژوئن ، سهام خود در تجارتخانه را واگذار می کند و از لحاظ مالی به استقلال کامل می رسد . او کار روی مسالهٔ ایرلند و نقش استعمار انگلستان در این کشور را آغاز می کند .

۱۸۷۰ ـ فرانسهٔ ناپلئون سوم و پروس بیسمارک با یکدیگر وارد جنگ می شوند . انگلس ، با توجه به سیاست ارتجاعی این دو قدرت ، بروز این جنگ را پیش بینی کرده بود . در چهارم سپتامبر در فرانسه جمهوری اعلام می شود ، اما پروسی ها به سیاست سرکوبگرانهٔ خود ادامه می دهند . چندین نفر از رهبران سوسیال دمکراتهای آلمان به دلیل ابراز همبستگی با کارگران فرانسه و دمکراسی انقلابی به زندان می افتند . در ماه سپتامبر ، انگلس در لندن مستقر می شود . منزل او در نزدیکی محل سکونت مارکس واقع شده است . او ، در ماه اکتبر ، به عضویت شورای عمومی انترناسیونال در می آید و به عنوان رابط انترناسیونال با بلژیک انتخاب می شود .

۱۸۷۱ ـ کارگران پاریس ، در ۱۹ مارس ، سلاح برمی دارند و اعلان جمهوری می کنند . انگلس ، در ۲۱ مارس ، گزارشی دربارهٔ کمون به شورای عمومی ارائه می کند . نیروهای ورسای ، در ۲۱ مه ، با پشتیبانی پروسی ها و ارتجاع روستایی در پایتخت فرانسه جوّ وحشت و ترور برقرار می کنند . مارکس در کتاب خود « جنگ داخلی در فرانسه » تجربهٔ کمون پاریس را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد . انگلس ، در فوریه ، به عنوان رابط انترناسیونال با اسپانیا انتخاب می شود . در ماه ژوئیه مسئولیت ارتباط با ایتالیا به انگلس محول می شود . جریان باکونین در این دو کشور شکست های بزرگی را متحمل شده بود . انگلس ، در طی فعالیت های خود در رابطه با اسپانیا ، روابط تنگاتنگی با خوزه مزا ، فرانچسکو مورا و پابلو ایگلسیاس برقرار می کند و مقالاتی را در Emancipacion ـ نشریهٔ بخش مادرید ـ منتشر می کند . مارکس و انگلس در کنفرانس انجمن بین المللی کارگران ، که در ۱۷ سپتامبر برگزار می شود ، به شدت به تئوری های توطئه آمیز و منفعلانهٔ باکونین حمله می کنند . کنفرانس تصمیم به ایجاد احزاب فراگیر کارگری در کشورهای مختلف می گیرد .

۱۸۷۲ ـ مارکس و انگلس « انشعاب ادعایی در انترناسیونال » را می نویسند و در آن جنبه های منحط و توطئه آمیز جنبش باکونین را افشاء می کنند . کنگرهٔ جدید انترناسیونال ، در اول سپتامبر ، با حضور ۶۵ نماینده از پانزده کشور در لاهه برگزارمی شود . کنگره اختیارات شورای عمومی را افزایش می دهد و با اکثریت آراء فعالیت سیاسی در میان طبقهٔ کارگر را تصویب می کند . شورای عمومی تصمیم می گیرد مقر انترناسیونال را به نیویورک منتقل کند .

۱۸۷۳ ـ مارکس ، انگلس و لافارگ ـ در مواجهه با توطئه های دائمی طرفداران باکونین ـ  جزوهٔ « ائتلاف دمکراسی سوسیالیستی و انجمن بین المللی کارگران » را می نویسند و در آن سکتاریسم و فعالیت تفرقه گرانهٔ مخالفان خود را مورد انتقاد قرار می دهند . انگلس همچنین در « آنارشیستها در عمل » خساراتی را که آنارشیسم ، در سال ۱۸۷۳، به روند جنبش انقلابی در اسپانیا وارد نمود ـ توضیح می دهد . او در همین سال « مسالهٔ مسکن » را می نویسد و در آن ایده های بشردوستانهٔ برخی از اندیشمندان بورژوازی را به تمسخر می گیرد . در پائیز مادر خود را از دست می دهد .

۱۸۷۴ ـ در حالی که انجمن بین المللی کارگران رو به افول می رود ، ۹ نمایندهٔ سوسیال دمکراسی آلمان وارد رایشتاگ می شوند . انگلس بر ضرورت پیوستن پرولتاریای روستایی به طبقهٔ کارگر تاکید می کند و در جزوهٔ « ادبیات مهاجرین » با پپش داوری های ناسیونالیستی و سایر گرایشات منفی موجود در جنبش انقلابی اروپا به مبارزه برمی خیزد .

۱۸۷۵ ـ کنگرهٔ حزب سوسیال دمکرات آلمان ، از ۲۲ تا ۲۷ مه ، درگوتا برگزار می شود . مارکس « نقد برنامهٔ گوتا » را به نگارش در می آورد ، اما او و انگلس تصمیم می گیرند از انتشار آن خودداری کنند .

۱۸۷۶ ـ انجمن بین المللی کارگران ـ که تمام فعالیت های خود را متوقف کرده است ـ رسماً منحل می شود .

۱۸۷۷ ـ انگلس که خود را وقف تقویت احزاب سوسیالیستی اروپا کرده است ، « آنتی دورینگ » را منتشر می کند که در آن پایه های رفورمیسم مورد انتقاد قرار گرفته اند . بخش اقتصاد سیاسی این اثر با همکاری مارکس فراهم شده است . در این کتاب اصول فلسفی ، اقتصادی و سیاسی مارکسیسم به شکلی منظم ارائه می شوند . انگلس بعداً ـ با استفاده از سه فصل این کتاب ـ جزوه ای را تحت عنوان « تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم » فراهم می کند . لافارگ برای ترجمهٔ فرانسوی این جزوه عنوان « سوسیالیسم تخیلی و سوسیالیسم علمی » را برمی گزیند .

۱۸۷۸ ـ لیزی بارنز در۱۲سپتامبر چشم از جهان فرو می بندد . مجلس آلمان ، در ۱۹ اکتبر ، قانونی را بر علیه سوسیالیست ها تصویب می کند که موجب بروز گرایشات سازش طلبانه در درون حزب می شود .

۱۸۷۹ ـ انگلس در بخشنامه ای اپورتونیسم راست را ـ که در اثر مشکلات موجود در آلمان بروز کرده است ـ مورد انتقاد قرار می دهد . نشریهٔ democrat ـ Socia ارگان جدید حزب ـ که از همان نخستین شمارهٔ خود مواضع راستگرایانه را انعکاس می دهد ـ در ۲۸ سپتامبر در سوئیس منتشر می شود . هستهٔ بنیانگذار حزب سوسیالیست فرانسه ٬ در ماه اکتبر ٬ در مارسی تشکیل جلسه می دهد . انگلس ٬ به منظور ایجاد و تقویت احزاب کارگری ٬ در تماس مستمر با انقلابیون کشورهای مختلف اروپایی است .

 

مرحلهٔ چهارم ( ۱۸۹۵ ـ ۱۸۸۰ ) : مرگ مارکس

۱۸۸۱ ـ جنی فون وستفالن ٬ همسر مارکس ٬در اواخر این سال چشم از جهان فرو می بندد . انگلس ٬ در نشریهٔ Labour Standard ٬ به کارگران انگلستان توضیح می دهد که مبارزهٔ اقتصادی نمی تواند به آزادی منتهی شود .

۱۸۸۲ ـ مارکس برای استراحت ، به توصیهٔ انگلس ، ماه های فوریه تا مه را در الجزیره به سر می برد .

۱۸۸۳ ـ جنی دختر مارکس ، در۱۱ ژانویه ، چشم از جهان فرو می بندد ؛ و پنج فرزند یتیم باقی می گذارد . به دلیل وخامت وضعیت جسمانی مارکس ـ که او نیز در ۱۴ مارس تسلیم مرگ می شود ـ این انگلس است که اوضاع را در دست می گیرد . جسد مارکس در گورستان هایگیت لندن به خاک سپرده می شود . انگلس مقدمات چاپ سوم ترجمهٔ آلمانی کتاب اول « سرمایه » را فراهم می کند .

۱۸۸۴ ـ انگلس در اواخر ماه مه کار نگارش « منشاءِ خانواده ، مالکیت خصوصی و دولت » را ـ با تکیه به کارهای لویس مورگان مردم شناس مترقی آمریکایی ـ به پایان می برد .

۱۸۸۵ ـ انگلس بخش اصلی « دیالکتیک طبیعت » را به رشتهٔ تحریر در می آورد ، ولی به دلیل مشغلهٔ بسیار کار تالیف اثر را به پایان نمی رساند ( کتاب برای اولین بار در سال ۱۹۲۵ در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به چاپ خواهد رسید ) . او همچنین « تاریخچهٔ اتحادیهٔ کمونیستها » را در Sozialdemokrat منتشر می کند .

۱۸۸۶ ـ انگلس « لودویگ فوئرباخ و پایان فلسفهٔ کلاسیک آلمان » را به شکل مجموعه مقالاتی در نشریهٔNeue Zeit منتشر می کند و در آن محدودیت های فلسفهٔ ماتریالیستی آلمان در قرن نوزدهم را برملا می نماید .

۱۸۸۷ ـ انگلس ـ با تحلیل تنش های فزاینده در بالکان و اهداف مد نظر قدرتهایی مانند روسیه ، فرانسه ، انگلستان و امپراتوری عثمانی در این منطقه ـ ویژگی های جنگ آینده را پیش بینی می نماید که این ویژگی ها در جنگ جهانی اول به تحقق می پیوندند . چاپ اول ترجمهٔ انگلیسی کتاب اول «سرمایه » را منتشر می کند .

۱۸۸۸ ـ انگلس که از لحاظ جسمی به شدت خسته است ، در تابستان برای استراحت به همراه کارل شورله مر ، الئانور مارکس و شوهرش ادوارد آولینگ به آمریکا می رود . او این کشور را سرزمین موعود بورژوازی توصیف می کند .

۱۸۸۹ ـ نمایندگان احزاب سوسیالیست بیست کشور جهان ، در ۱۴ ژوئیه ، در پاریس گرد هم جمع می شوند . در این جلسه به ابتکار مارکسیست های آلمانی و فرانسوی ـ که انگلس آنها را در خصوص ضرورت ایجاد یک تشکیلات کارگری بین المللی قانع کرده بود ـ انترناسیونال دوم متولد می شود .

۱۸۹۰ـ سوسیالیست های آلمان در انتخابات پارلمانی این کشور ، در ماه فوریه ، ۳۸ کرسی به دست می آورند . این موفقیت موجب استعفای بیسمارک صدراعظم در۲۰ مارس می شود . انگلس مقالاتی را دربارهٔ مسالهٔ لهستان به رشتهٔ تحریر در می آورد و اطلاعاتی را در خصوص بحران صنعت نساجی در لیورپول و منچستر در اختیار مارکس می گذارد . در اول ماه مه تظاهرات بزرگی در شهرهای بزرگ اروپا برگزار می شود . وضعیت سلامت انگلس رو به وخامت می گذارد . او در ماه ژوئیه برای استراحت عازم نروژ می شود .

۱۸۹۱ ـ انگلس ، با وجود مخالفت رهبران حزب سوسیال دمکرات آلمان ، تصمیم به انتشار  « نقد برنامهٔ گوتا » ی مارکس می گیرد . نقد خود او از برنامهٔ سوسیال دمکراسی تا سال ۱۹۰۱ انتشار بیرونی پیدا نمی کند .دومین کنگرهٔ انترناسیونال سوسیالیست ، در پایان ماه اوت ، در بروکسل برگزار می شود . در واکنش به بالا گرفتن خطر جنگ ، انگلس مقاله ای را تحت عنوان « سوسیالیسم در آلمان » منتشر می کند و در این مقاله تاکتیک طبقهٔ کارگر در صورت بروز جنگ را به بحث می گذارد .

۱۸۹۲ ـ انگلس ، در مقاله ای به نام « انتخابات ریاست جمهوری در ایالات متحدهٔ آمریکا » ، به توضیح توسعهٔ سرمایه داری در قرن نوزدهم و پیدایش و ویژگی های خاص سرمایه داری انحصاری می پردازد .

۱۸۹۳ ـ در ماه اوت ، در مراسم اختتامیهٔ سومین کنگرهٔ سوسیالیست ، که در زوریخ برگزار می شود ، شرکت می کند . چهار صد نماینده از بیست کشور جهان ، هنگام ورود انگلس به سالن کنگره ، از جای بلند می شوند و او را مورد تحسین و تشویق قرار می دهند ؛ و از وی دعوت می کنند بر کارهایشان نظارت کند . انترناسیونال دوم اکنون دیگر جای پای خود را محکم کرده است . انگلس با بسیاری از نمایندگان به بحث و گفتگو می پردازد . در اوایل سپتامبر به اطریش و سپس به برلین می رود که در این شهر به افتخار او ضیافت جشنی برگزار می شود ـ با وجود آنکه او با چنین مراسم هایی مخالف است ـ که چهار هزار نفر در آن شرکت می کنند . در بازگشت به لندن ، در هانوور و روتردام توقف می کند .

۱۸۹۴ ـ انگلس در « مناسبات اجتماعی در روسیه » بر این عقیده است که جوامع روستایی روسیه می توانند به هستهٔ جامعهٔ سوسیالیستی تبدیل شوند . به نظر او روسیهٔ عقب مانده به هیچ صورتی نمی تواند صحنهٔ شروع روند انقلابی در اروپا باشد ، ولی می تواند به صحنهٔ تکمیل این روند تبدیل شود . انگلس که همواره به مسالهٔ دهقانان علاقه مند بوده است ، در آخر ماه نوامبر ، » مسالهٔ دهقانی درفرانسه و در آلمان « را می نویسد و در آن از ضرورت ائتلاف طبقهٔ کارگر با دهقانان دفاع می کند و با جهت گیری های اشتباه احزاب این دو کشور به مبارزه برمی خیزد . او نامه هایی را که نگارش آنها را از سال ۱۸۹۰ شروع کرده بود در کتابی تحت عنوان » نامه هایی دربارهٔ ماتریالیسم تاریخی « گرد می آورد . انگلس نخستین فصل های » تاریخ مسیحیت اوّلیّه « را برای چاپ به Neue Zeit می سپارد . این اثر ناتمام می ماند .

۱۸۹۵ ـ انگلس ، در مقدمه ای که بر کتاب « مبارزات طبقاتی در فرانسه » می نویسد و در فصل آخری که به این کتاب مارکس می افزاید ، از قضاوت مطلق دربارهٔ شکل های قانونی مبارزه ، بدون درنظرگرفتن شرایط ، خودداری می کند . این مقدمه بحث هایی جدی را بر می انگیزد . برخی از نظریه پردازان در این مقدمه « وصیت نامهٔ سیاسی « انگلس را می بینند که او در آن به نفع پارلمانتاریسم و در ضرورت فعالیت در این جهت موضع گیری می کند . انگلس ، در واقع ، در این نوشته فقط تحولات مربوط به تاکتیک مسلحانه و مبارزهٔ انقلابی از کمون پاریس به اینسو را به طور خلاصه توضیح می دهد و ویژگی های خاص اوضاع آلمان را تفسیر می کند . او ، با مرتب کردن دستنوشته هایی که از مارکس باقی مانده است ، کتاب سوم   « سرمایه « را منتشر می کند . کتاب چهارم وجود نخواهد داشت ( بعدها کتابی در سه جلد تحت عنوان « نظریه هایی دربارهٔ ارزش اضافی « منتشر خواهد شد ) . سرطان ، در پنجم اوت ۱۸۹۵، انگلس را از پای در می آورد . جسدش ، مطابق وصیتی که کرده بود ، سوزانده و خاکستر آن در سواحل استبورن به آبهای دریا سپرده می شود .

 

 

 

 

 

 

* این متن ترجمهٔ نوشته ای است که در سال ۱۹۹۵ در شمارهٔ ۱۱ مجلهٔ اسپانیاییLibertad Siete به چاپ رسیده است .

 

 

 

 

 

 

ژیژک: ملغمه‌ی غریب واقعیت و توهم

64463ssfd

تری ایگلتون

منبع نقد اقتصاد سیاسی

می‌گویند وقتی یکی از همکاران ژان پل سارتر از آلمان بازگشت و خبر داد که می‌توان درباره‌ی زیرسیگاری هم فلسفه‌بافی کرد از شدت خشم رنگ از چهره‌ی سارتر پرید. اسلاوی ژیژک در دو کتاب تازه‌اش تا حدود زیادی با همان روحیه درباره‌ی سکس، فحاشی، قهوه‌ی بدون کافئین، خون‌آشام‌ها (ومپایر)، هنری کیسینجر، {فیلمِ} آوای موسیقی (در ایران: اشک‌ها و لبخندها) و اخوان المسلمین، میزان بالای خودکشی در کره جنوبی و خیلی چیزهای دیگر فلسفه‌بافی کرده است. اگر به نظر می‌رسد که آشفتگی فکری او پایانی ندارد به این دلیل است که او گرفتار نوع نادری رنجوری است که به همه چیز علاقه دارد. در بریتانیا فیلسوفان تمایل دارند که به گروه‌هایی تقسیم شوند، یک گروه دانشگاهیانی‌اند که برای یک‌دیگر درباره‌ی معنی زندگی می‌نویسند و دیگران فیلسوفان تاجرمسلکی که تأملات‌شان را به عموم مردم می‌تابانند. بخشی از رمز ژیژک این است که هم‌زمان می‌خواهد هر دو باشد: عالِمی است که خوب کانت و هایدگر را می‌شناسد و درضمن شور مفرطی به مسایل روزمره هم دارد. هم با هگل همخانه است و هم با هیچکاک، هم از سقوط مبارک و هم از هبوط از بهشت می‌نویسد. اگر از واگنر و شوئنبرگ زیاد می‌داند، علاقه‌ی مفرط به دیدن فیلم‌های خون‌آشامی و خواندن داستان‌های پلیسی دارد. بسیاری از خوانندگان آثارش از منظر «آرواره‌ها» و «ماری پاپینز» فروید و نیچه را آموخته‌اند.

فیلسوفان دانشگاهی می‌توانند گنگ بنویسند ولی هدف فیلسوفان عامیانه این است که واضح و روشن سخن بگویند. ژیژک با اصرارش برای منکوب کردن مخالفان، به هر دو شیوه متوسل می‌شود. اگر بعضی ایده‌هایش را سخت بشود هضم کرد، سبکش مثال شفافیت است. کتاب «بازگشت مطلق» او سرشار از مسایل حل‌ناشدنی است درحالی که «دردسر در بهشت» از وضعیت سیاسی در مصر، چین، کره و اوکراین و جهان به‌طور کلی با وضوح و بسیار ساختارمند گزارش می‌دهد که هر روزنامه‌ای با افتخار این مطالب را منتشر خواهد کرد. گفتن ندارد که با توجه به عقاید سیاسی بحث‌برانگیز ژیژک خیلی از روزنامه‌ها این کار را خواهند کرد. او دنیا را بین سرمایه‌داری لیبرال و بنیادگرایان تقسیم می‌کند. به عبارت دیگر، بین کسانی که باورهای اندکی دارند و کسانی که زیادی باور دارند. او به جای جبهه‌گیری به نفع یک طرف، بر همدستی محرمانه‌ی این دو تأکید می‌کند. بنیادگرایی رفتار زشت کسانی است که غرب تحقیرشان کرده و منافع شان به مخاطره افتاده است. به باور ژیژک در «دردسر در بهشت» یک درس انقلاب مصر این است که اگر نیروهای میانی لیبرال چپ رادیکال را همچنان نادیده بگیرند «امواج مهارناشدنی بنیادگرایی ایجاد خواهند کرد». سرنگون‌کردن خودکامگان ـ که همه‌ی لیبرال‌های خوب مشوق آن‌اند ـ در واقع صرفاً مقدمه‌ای است بر دگرسانی اساسی اجتماعی که بدون آن نیروهای بنیادگرا بازخواهند گشت. در جهانی که همه جا در زیر سلطه سرمایه‌ی است تنها سیاست رادیکال می‌تواند آن‌چه را که در میراث لیبرالی ارزشمند است حفظ کند. تعجبی ندارد که ژیژک در وال استریت و یا اخبار کانال 4 چندان محبوب نیست.

به‌هرحال، آزادی بازار و بنیادگرایی مذهبی ضرورتاً مانعه‌الجمع نیستند. در کشورهای آسیایی ارزش‌های «روحانی» برای هدف‌های سرمایه‌دارانه مورد استفاده قرار گرفته‌اند. در مخالفت ساده‌اندیشانه بین زیاده‌خواهی لیبرالی و سرکوب بنیادگرایانه باید بازاندیشی کرد. ژیژک معتقد است صعود فاشیسم اسلامی با ازمیان رفتن چپ سکولار درکشورهای اسلامی که غرب آن را تشویق کرده همراه بوده است. چه کسی الان به خاطر می‌آورد که 40 سال پیش افغانستان یک دولت سکولار قوی داشت که حزب پرقدرت کمونیستی‌اش مستقل از شوروی سابق قدرت را به دست گرفته بود؟ ظهور فاشیسم آن طور که والتر بنیامین نوشت همیشه نشانه‌ی شکست یک انقلاب است. در جهان مسلمانان غرب نقش مهمی در سرکوب این جنبش‌ها داشت که باعث شد یک خلاء سیاسی ایجاد شود که بنیادگراها آن را پر کردند. غرب نمی‌تواند در برابر این اسلام‌گرایی که به رشدش کمک کرده از این گذشته برائت بجوید. به عقیده‌ی ژیژک آنان که حاضر نیستند از لیبرال‌دموکراسی انتقاد کنند درباره‌ی بنیادگرایی هم باید سکوت کنند.

بلندپرواز و اندکی جنون‌زده که ساکت کردنش تقریباً غیرممکن است، ژیژک کسی است که همین که از خواب بر می‌خیزد درباره‌ی تحلیل روحی ـ روانی سخن می‌گوید و بعد درباره‌ی صیهونیسم سخنوری می‌کند. به‌عنوان یک روشنفکر فعال آتشین‌مزاج به نظر می‌رسد که در آن واحد در شش نقطه‌ی این سیاره حضور دارد درست به‌مانند سقراطی که داروهای انرژی‌زا مصرف کرده باشد. روزش ممکن است با ملاقات با جولیان آسانژ در سفارتخانه‌ی اکوادور آغاز و به نامه نوشتن در حمایت از یکی از اعضای زندانی گروه «پوسی رایت» ختم شود. در این میان، او وقتش را صرف ناراضی کردن بخش قابل‌توجهی از جمعیت جهان می‌کند. اگر او تهدیدی بر نوسرمایه‌داری است، در عین حال دشمن قسم‌خورده‌ی کثرت‌گرایی لیبرالی  یا محافظه‌کاران سیاسی هم هست. او شرکت خود را در یک سمینار خیلی سطح بالا درامریکا روایت می کند که رییس جلسه از سخنرانان خواست تا ضمن معرفی خود از تمایلات جنسی خود سخن بگویند و ژیژک چیزی نمانده بود بگوید که او به عشق‌بازی با پسربچه‌های جوان تمایل دارد که بعد بتواند خون آنها را بنوشد. او همچنین اضافه می‌کند که اگر رییس جلسه از میزان حقوق‌شان می‌پرسید احتمالاً به این راحتی سخن نمی‌گفتند.

همه‌ی این‌ها شاید به این خاطر باشد که او شهروند اسلوانی است. کشورهای کوچک با کشورهای بزرگ مناسبات عجیبی دارند. هرکسی که با ایرلند آشنا باشد درستی این نکته را تأیید خواهد کرد. ژیژک با اسکار وایلد از اهالی دوبلین هم شباهت‌هایی دارد، اسکار وایلدی که هروقت یک حس دین‌داری انگلیسی را می‌شنید تمایل مهارناشدنی داشت تا آن را بشکافد و وارونه کند. اما ژیژک که با شمایلی ترسناک به یک قاتل جیره‌بگیر در یک تراژدی ژاکوبنی بی‌شباهت نیست ظرافت‌های اسکار وایلد را ندارد. ژیژک هم‌چنین طنز منحصربه‌فرد اسکاروایلد را هم ندارد. ژیژک بامزه است اما رند نیست. او جوک‌های خوبی می‌گوید استعداد خوبی در بیان نکته‌های عجیب دارد ولی کسی نمی‌تواند از میان نوشته‌های او یک کتاب طنز پرنکته دربیاورد و این کاری است که با نوشته‌ی اسکاروایلد به‌راحتی می‌توان کرد. هر دو ولی در پرده‌گشایی و شالوده‌گشایی توانایی زیادی دارند و با تظاهرات اخلاقی جور نیستند و بیشتر طالب لذت‌جویی ناب‌اند. این که ژیژک یک نماینده‌ی ماهر طنز سیاه بهودی، یعنی یک وودی آلن اهل لوبلیانا باشد، اصلاً عجیب نیست. البته تمایل ژیژک به سیاه‌نمایی وگاه زدن زیرآب دیگران نشانه‌ی کلبی‌مسلکی نیست. به شکل نمایانی نگرش تراژدیک فروید را با ایمان مارکسیست‌ها به آینده درآمیخته است.

مثل دیگر نوشته‌هایش این دو نوشته‌ی تازه هم در شکل پسامدرن‌اند ولی محتوایشان مخالف پسامدرنیسم است. ژِیژک التقاط پسامدرنیستم را با انواع ژانرهایش دارد. کتاب‌هایش ساختار استواری ندارند و دایماً بین موضوعات مختلف در نوسان‌اند. کتاب «بازگشت مطلق» که در میان ایده‌های هیستری، هنر و شناخت مطلق به خدا، مرگ و سقوط در نوسان است عنوان فرعی جالبی ندارد: «در راستای مبانی جدید ماتریالیسم دیالکتیکی» ولی این عنوان فرعی یک فریب آشکار است. در 400 صفحه‌ی این کتاب تنها اشارات گذرایی به ماتریالیسم دیالکتیکی هست. کتاب‌ها و فصول کتاب‌های ژیژک معمولاً درباره‌ی آن چیزهایی نیستند که ادعا می‌شود چون او در یک آن می‌خواهد درباره‌ی 50 موضوع سخن بگوید. در تردید نسبت به اصالت، او پسامدرن است. بخش عمده‌ای از آن‌چه می‌گوید تازه نیست پیش‌تر گفته شده، نه از سوی دیگران بلکه توسط خود ژیژک. ژیژک در نسخه‌برداری از کارهای پیشین خودش، یکی از بزرگ‌ترین نسخه‌برداران زمانه‌ی ماست که به‌طور مستمر نوشته‌های پیشین خود را به همان صورت بازتولید می‌کند. بخش مهمی از «بازگشت مطلق» در کتاب «دردسر در بهشت» تکرار می‌شود و همان مطالب در این کتاب بازهم تکرار شده است. او همان جوک‌ها را بازگفته است، همان نگرش ها را تکرار و همان حکایت ها را بارها ازنو گفته است.

دیگر جنبه‌ی پسامدرنی نوشته‌های ژیژک در آمیختن توهم و واقعیت در آن است. برای استاد ژیژک ژاک لاکان هیچ کس فریب‌کارتر از کلبی‌مسلکی نیست که مدعی شود همه چیز را دیده است و می‌داند و از این ادعای فرویدی بی‌خبر است که توهم ـ یا فانتزی ـ در دل واقعیت ساخته می‌شود. همه‌ی این نکته‌ها درباره‌ی نوشته‌های ژیژک هم صادق است. کتاب‌هایش آیا دربرگیرنده‌ی مباحث جدی‌اند و یا این که بیشتر شاهد نمایشی در معرض عموم هستیم؟ او خیال دارد چه‌قدر صادق باشد؟ اگر او می‌تواند به طور نفس‌گیری دانا به نظر بیاید درعین‌حال می‌تواند بطور خطرناکی غیرمسئول هم باشد. وقتی در «دردسر در بهشت» ادعا می‌کند که «بدترین دستاورد استالینیسم از بهترین دستاورد دولت رفاه سرمایه‌داری لیبرال بهتر است» آیا ژیژک جدی سخن می‌گوید، یا این که دارد اندکی شلوغ می‌کند؟ آیا واقعاً فکر می‌کند که اتهام جنسی که به آسانژ وارد شده یک «مسئله‌ی جزئی» است؟ یا به این واقعیت بنگرید که بارها از امکان بالقوه رادیکال مسیحیت سخن می‌گوید و همین را در «بازگشت مطلق» تکرار می‌کند درحالی که بارها ادعا کرده است که او خداباور نیست. یا پرسش به واقع این نیست که آدم به‌ظاهر مسیحی باشد ولی به‌واقع باور مذهبی نداشته باشد. درواقع می‌توان ادعا کرد که او همزمان به مسیحیت باور دارد و باور ندارد. یا این که او فکر می‌کند خداباور نیست نادرست است؟ و یا این که خدایی که او به آن اعتقاد ندارد می‌داند که ژیژک درواقع اعتقاد دارد؟

خود ژیژک هم ملغمه‌ی غریبی است از واقعیت و توهم. او در «دردسر در بهشت» از هملت به‌سان یک دلقک سخن می‌گوید و خود او درواقع هم یک روشنفکر است و هم یک لوده. دلقک‌های شکسپیر از غیرواقعی بودن خود باخبرند و ژیژک هم به همین نحو. به عنوان کسی که احتمالاً عنوان «جذاب و غیرعادی» می‌تواند تنها برای او ساخته شده باشد کسی است که پرستش می‌شود و قدر خود را بالا می‌برد درعین حال خیلی صادقانه درباره‌ی خودش بذله‌گویی می‌کند. چیزی غیرواقعی درباره‌ی رفتارهای غیرعادی سرگردان او وجود دارد که انگار از یک رمان دیوید لاج بیرون پریده است. اشتهای سیری‌ناپذیرش برای ایده‌های تازه ستودنی و درعین‌حال نگران‌کننده است. آدم تعجب نمی‌کند اگر روزی بفهمد که ژیژک را کمیته‌ای ساخته برای این که برای گروه‌های دانشجویی موردتوجه جذاب باشد و حتی آن‌ها را به محک بزند.

وقتی به محتوای نوشته‌های او می پردازیم هیج چیزی به اندازه سیاست انقلابی سازش‌ناپذیر ژیژک نیست که کثرت‌گرای پسامدرن نباشد. این هم شاید یکی از عجایب این زمانه باشد که محبوب‌ترین روشنفکر جهان یک کمونیست متعهد است. درس «دردسر در بهشت» که عنوان فرعی‌اش «از پایان تاریخ تا پایان سرمایه‌داری» است حسرت و درد است «عصر سیاهی در راه است که {مشخصه‌اش} انفجار احساسات اخلاقی و مذهبی و فرونشست ارزش‌های روشنگری» است. سبک ژیژک با امتناع سرسختانه‌اش که از نظر احساسی درگیر نشود قابل‌توجه است ـ یک ویژگی دیگر پسامدرنی ـ ولی حتی او هم نمی‌تواند عصبانیتش را پنهان کند که بانکداران سارق از کیسه‌ی قربانیان خود یارانه بگیرند. همان‌طور که برتولت برشت می‌گفت «سرقت از بانک در مقایسه با تأسیس یک بانک چه اهمیتی دارد؟».

«دردسر در بهشت» با جلوه‌نمایی‌های سیاسی‌اش کتابی است که هرکسی ـ نه فقط اربابان جهان ـ از خواندن‌اش فایده خواهند برد. «بازگشت مطلق» ولی به خاطر تأملات بغرنجش از ماتریالیسم و دیالکتیک احتمالاً علاقه‌مندان کم‌تری خواهد داشت. از جلوه‌نمایی (cant) درآن نشانه‌ی زیادی نیست ولی از کانت ـ فیلسوف ـ چرا. با این وصف درباره‌ی کابالا {عرفان یهودی} و {ژانر ادبی} روایت‌های بردگان، خبرچینی، موسیقی ناموزون و خدا به‌سان مجرم معظّم مطالب جالبی دارد. تردیدی نیست که در کتاب‌های بعدی‌اش شانس خواندن بعضی از همین مطالب را خواهیم داشت.

مترجم: احمد سیف

تری ایگلتون، نظریه‌پرداز، منتقد ادبی، روشنفکر انگیسی، استاد ممتاز دانشگاه لنکستر و منتقد برجسته‌ی پسامدرنیستم است که تاکنون بیش از 50 کتاب از وی منتشر شده است.

مقاله‌ی بالا نقد دو کتاب اخیر ژیژک است:

Trouble in Paradise: From the End of History to the End of Capitalism

Absolute Recoil: Towards a New Foundation of Dialectical Materialism

پیوند مأخذ اصلی:

Terry Eagleton reviews Trouble in Paradise and Absolute Recoil by Slavoj Žižek

از اسلاوی ژیژک و درباره‌ی او در نقد اقتصاد سیاسی بخوانید:

چامسکی یا ژیژک، نوشته‌ی گرگ باریس، ترجمه‌ی پرویز صداقت

دوزخ در بهشت، نوشته‌ی اسلاوی ژیژک، ترجمه‌ی فیروزه مهاجر

سرمایه‌داری، اسلاوی ژیژک،  ترجمه‌ی پرویز صداقت

لنین – بخش پنجم

cbvxf354استفان ليندگرن

لنين

مترجم پیام پرتوی

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم

بخش چهارم

٥فقط يک خدا

٩ ژانویه ١٩۰٥ خورشید در سن پطرزبورگ میدرخشید و هوا سرد بود· از هر طرف اشباح مندرسی به میدان قصر هجوم میاوردند· میدان را که توسط قصر زمستانی و نیروهای نظامی احاطه شده است میتوان در صورت پر شدن بسادگى مسدود نمود·

بسیاری از آنان کارگران کارخانه پوتيلوف بودند٬ در ماه دسامبر در آنجا اعتصاب بود· آنها در مقابل کارفرمایان پشتیبانی تزار را مطالبه مینمودند و ساعتهاست که انتظار ميکشند· آیا تزار تمايلى به نشان دادن خود داشت؟ او ظاهر نشد· در عوض در آن هوای صاف زمستانی صداى یک بوق خطر غیر عادی شنیده شد·

«این چه صدایی بود دیگه؟» یکی پرسید·

یکی که تصور ميکرد قضیه چه بود گفت: «علامت اینه که سربازها باید خودشون را در یک صف قرار بدن»·

یک بوق خطر دیگر· مردم روی زمین دراز کشیدند· صدای سومین اخطار٬ و به همراهش صدای غرشى·

«این چی بود؟ دارن شلیک میکنن؟»

همان فردی که حدس میزد بداند گفت: « چیزی نبود· فقط تیر آزاد بود»

اما درست در همان نزدیکی مردم······· زنان و کودکان بودند که به روی زمین ميفتادند·

«نه٬ نترسید٬ این فقط یک تیر گمراه کننده بود·····»

مردم از قبول حقیقت سرباز ميزدند· سربازان تیراندازی را آغاز و قزاقان و سربازان سواره نظام با شمشیرهاى آخته به جان مردم افتادند·

آلکساندرا کولنتاى٬ حاضر در میدان٬ ماجرا را اینچنین بازگو نمود·١ بر اساس آمار دولت این تظاهرات ٩٦ کشته و ٣٣۰ زخمی بر جای گذاشت·٢ بر اساس گزارش پلیس ١۰۰۰ نفر کشته و چهار هزار نفر زخمی شده بودند·

تظاهر کنندگان تحت رهبرى کشیش گئورگى گاپون با خود شمایل و عکسهای تزار را حمل مينمودند و در حال نزديک شدن به کاخ زمستانی سرود مذهبی / ملی «خداوند تزار را حفظ کند» را میخواندند· در ادعا نامه کارگران آمده بود:

«ما بیچاره ایم٬ برده گانى اسیر٬ له شده زير بار سنگین ظلم و استبداد٬ تحملمان بسر آمده٬ دست از کار کشیده ایم و به سرورانمان تقاضاى توجه به ضروريترين خواسته هايمان را اراٸه نموديم٬ اما از دادن آنان به ما سر باز زده شد: برای کارفرمایان همه چیز غیر قانونی بنظر ميامد· ما اینجاییم٬ بسیاری از ما· مانند تمام مردم روسیه ما نیز از حقوق اولیه انسانى محروميم و به دلیل اعمال کارگزاران شما به برده مبدل شده ایم»·

ادعا نامه با تقاضای عفو عمومی٬ حقوق مدنی٬ دستمزد عادلانه٬ انتقال زمین به مردم به صورت تدریجی و فراخوان يک مجلس موسسان بر اساس حق رای عمومی و برابر پايان ميافت·

این نمایشی احمقانه و رقت انگیز بود· کارگران «ناآگاه نميدانستند که تزار رهبر طبقه حاکم بود»٬ اینرا لنین گفت·٣ ناخشنودى چنان فراگير بود که بیانیه اى با ماهيت مذهبی٬ به رهبرى اتحادیه تحت کنترل پليس و یک کشیش٬ قادر به شعله ور نمودن جرقه یک انقلاب بود·

روسیه کشوری دیکتاتورى٬ که فرمان تزار قانون بود٬ که کسی قادر به لغو و يا به زير سوال بردن آن توسط جمعی منتخب نبود· عقاید شخصی او در همه جا حاکم بود٬ از بالا تا پایین· پس از ناآرامیهای دهقانان در منطقه پولتاوا٬ شورشيان شرکت کننده با ٦٥ ٬ ٢۰۰ یا ٢٥۰ ضربه شلاق تنبیه شدند· خاطى در صورت عدم معرفى بموقع خود به حکمران ١٥۰ ضربه اضافه دريافت مينمود·

روسیه کشوری بود بدون قانون اساسی· به رعیتها آزادی اعطاء٬ اما شرايط مادى بسیار ناهنجارى داشتند· دهقانان بسیار مقروض را به ترک زمینهای خود ناگزير مينمودند· اگر چه ۸ سال از بزرگترين قحطى سراسرى ميگذشت٬ با اینحال وقوع هر ساله قحطی اینجا و آنجا٬ اين فرماندارى و آن فرماندارى امری بود عادی·

روسیه جامعه ای بود طبقاتی٬ اما همچنين جامعه اى متشکل از دستجاتى با تعهدات و حقوقى خاص با فاصله اى زياد بدنبال اروپايى که از مدتها پيش اينگونه امتيازات رتبه اى را لغو نموده بود·

در روسیه مشاغل بالای دولتی به نجیب زادگانى داده میشد که از امتیازاتی مانند٬ ندادن مانتال* مالیات٬ عدم انجام خدمت نظام وظيفه و رهایی از تنبیهات برخوردار بودند· حتی حق داشتن مسافرت مجانی نیز برای برخى در نظر گرفته شده بود·

حق رای به سازمانهاى متعلق به ٽروتمندان محدود بود· در مسکو فقط به دو درصد از مردم حق راى داده شده بود· بر اساس ضرب المٽلى زندگی روزمره روسها از سه چیز تشکیل میشد tjin٬ tjaj٬ sjtji رتبه٬ چای و سوپ کلم.

دولت روسیه یک دولت کاملا بیشرم پلیسی بود· در سال ١٩۰٨ در روزنامه پلیس٬ پوليتزى وستنيک٬ نوشته شده بود: «هر چه جامعه متمدنتر و آگاهتر٬ تعداد پلیس٬ امتیازات و اختیارات آنان بیشتر»· روسیه در مقایسه با اروپا و شمار جمعیتش بیشترین تعداد پلیس را دارا بود·

طی دو دهه قبل از انقلاب روسیه٬ پلیس مخفی روسیه اوکرانا بر اساس ارزيابيها میان ٣٥ تا ٤۰۰۰۰ جاسوس در استخدام خود داشت.٤ یکی از موارد معروف يونو آزف – ه جاسوس بود که از جانب تزار به ریاست ارگان ترور انقلابيون سوسیاليست منصوب و عملیات تروریستی انجام ميداد· او به انقلابيون سوسیاليست (SR) در انجام ماموريتشان هنگاميکه در ژوئیه ١٩۰٤ موفق به ترور وزیر کشور پلهف شدند٬ انتخاب شده به نوبه خود بدليل ترور سلفش ژيباگين٬ واقعا يارى نموده بود·

روسیه به زبان امروزى ما یک دیکتاتوری فاشیستی بود که ارگانهای دولتیش تبلیغات کشتار دسته جمعی یهودیان «پوگروم» را سازمان داده و هر گونه اعتراضى را در نطفه خفه مينمودند· در ضمن پوگروم عبارتيست روسى به معناى «قتل عام» و «ویرانی»· رکورد در سال ١٩۰٦ با اعدام ١٣١۰ نفر زده شد٥. در بقیه اروپا در همان سال کمتر از ١۰۰ نفر اعدام شده بودند·

یکى از ويژگيهاى پيش پا افتاده ارگانهاى دولتی روسی تحت فشار قرار دادن بازماندگان فرد اعدامی براى پرداخت هزینه طناب و دیگر مخارج اعدام بود· اين جامعه اى بود با يک خشونت غیر قابل توصیف و محروم از نيروهاى خود ترميم کننده – ى طبيعى – اجتماعى براى گفتمانهاى عمومى·

بخش بزرگی از دهه ١٨۰۰ با شمار سانسورها٬ پيشى گرفته از کتابهاى منتشر شده٬ مشخص ميشوند· لنین اشاره میکند که در آغاز قرن در آمریکا ٤٤ درصد از سیاهپوستان از نعمت خواندن و نوشتن محروم بودند·

در همانزمان ميزان بیسوادی در میان کشاورزان روسی دو برابر٦ ٬ و امتيازات بدست آمده توسط سياهپوستان آمريکا نتيجه جنگ داخلى بود· میان کارگران صنعتی این رابطه برعکس٬ قبل از انقلاب سه نفر از چهار نفر قادر به خواندن و نوشتن بودند·

با اینحال شمار کارگران در روسیه اندک بود٬ درسال ١٩١٦ از یک جمعیت ١٨٦ میلیونی تنها دو میلیون کارگر بودند٬ یکى از ویژگيهاى خاص آن دوران شمار صنایعى بود که توسط تعداد انگشت شمارى از کمپانيهاى بزرگ بسيار نيرومند اداره میشدند و اغلب آنان دولتی و یا با قراردادهاى دولتی کار میکردند·

سهام داران غربی ٩۰ درصد از معادن٬ ٥۰ درصد از صنایع شیمیايى٬ ٤۰ درصد از صنایع مهندسی و ٤٢ درصد از سرمایه های بانکی را در اختیار خود داشتند· علیرغم رشد سریع اقتصادی٬ دستمزد کارگران ناچيز بود· به استٽنای اتحادیه های «سبز» که توسط زوباتف٬ سازمانده پلیس مخفی تزار «اوکرانا» اداره میشد٬ بقیه اتحادیه ها ممنوع بودند·٧

هدف این «اتحادیه ها» ايجاد آشتى ميان کارگران٬ ناظران کارخانجات٬ پلیس٬ کشیشان و اداره کنندگان کمپانیها بود· فلزکاران روزانه ١۰ تا ١١ ساعت و کارگران پارچه بافی که دستمزد کمتری داشتند ١٤ ساعت در روز کار میکردند· ١٩۰٨ بررسی زندگی هزاران کارگر چاپخانه در مسکو نشان داد که فقط ٥٬٥ درصد از آنان مالک محل سکونتی بودند· ٣٨ درصد در «گوشه خیابانها» و «اطاقکها» میخوابیدند·

در روسیه آمار مرگ و مير کودکان٬ مانند مرگ و مير ناشی از بیماری سل دستکم دو برابر بقیه اروپا بود· بر اساس گزارشى از زبانشناس اسلاوی اهل سوئد آلفرد ينسن از سفری در بهار سال ١٩۰٥ در منطقه مسکو٬ شمار مرگ و میر کودکان تا ١٥ سال رقم وحشتناک ٥٤٢ نفر از ١۰۰۰ نفر بود·۸ بیش از نیمی از کودکان ١٥ سالگی خود را تجربه نمينمودند· میانگین عمر یک مرد روس ٣١٬٤ سال و یک زن روس ٣٣٬٤ سال بود٩ ·

با اینحال حکومت تزار بدليل این صدها سال رکود سقوط نکرد· بر عکس میتوان گفت که پیشرفتهای پس از آغاز قرن جدید فراهم آورنده شرايط سقوط تزار بودند· پیشرفت سریع صنعتی٬ افزایش جمعیت٬ تماسهای طبقه روشنفکر با غرب٬ تمامی اینها براى هر چه مشهودتر شدن عقب ماندگيهاى اسفبار سيستم سياسى و ترکيب جامعه زمينه ساز شرايط شدند· انقلاب نه توسط مردم شکست خورده بلکه توسط مردمی در حال خيزش رخ ميدهد·

تبعیدیان روسی بلشویک در ژنو مرکز خود را در چهار راه میان رو ده کروژ و جاده ساحلی در کنار رودخانه آروه داشتند٬ بسیاری از مهاجرین در آنجا زندگی میکردند· بلشویکها تقریبا هر شب یکدیگر را در کافه لاندولت ملاقات و آبجو مینوشیدند· دوشنبه ى بعد از یکشنبه خونین لنین و کروپسکايا به روال معمول در حال رفتن به کتابخانه بودند که به ذوجین لوناچارسکى برخوردند: «در مورد انقلاب چیزی شنیدین؟»

لنین شنیده٬ اما آنرا مطمئنا در مقاله ای در مورد شکست تزار روسیه در جنگ با ژاپن پیش بینی نموده بود· اول ژانویه٬ هفته قبل از حمام خون در سن پطرزبورگ٬ نیروی دریایی روسیه در خاور دور٬ پورت آرتور (در حال حاضر داليان در چین) تسلیم ژاپن شد·

ارتش روسیه٬ سنگر نیروی ارتجاع اروپایی از روزهای مقدس اٸتلاف٬ در هم شکسته شده بود· لنین نوشت: «از هم پاشیدگی کٽیفترین دشمن ما تنها به معنای نزديک شدن آزادی روسیه نيست· آن از وقوع خیزش انقلابی کارگران اروپایی نيز خبر میدهد·»

شکست در مقابل ژاپن نتیجه مستقیم پیشرفت سرمایه داری در روسیه بود· خانواده رومانف همراه با فعالیتهای تجاری رو به رشد روسیه ٽروت عظيمى را براى خود دست و پا نموده بود· گفته میشود که تزار سهام کارخانه اسلحه سازی ويکرز را نيز٬ که از جمله دقیقا به ژاپن اسلحه تحویل میداد٬ خریده بود·

نگاه تزار بتوسط یکی از رابطان تجاری انگلیسی اش متوجه کره شده بود· او با یک امتیاز کوچک به شرکت چوب آغاز اما بزودی قصد تصرف بقیه کشور را نمود· این توسعه طلبی بصورتى اجتناب ناپذير به اختلافات میان روسیه و ژاپن دامن زد· در فوریه ١٩۰٤ ناو اژدر افکن ژاپن بخشی از نیروی دریایی روسیه را که در پورت آرتور لنگر انداخته بود مورد حمله قرار داد·

روسها پس از تحمل زیانهای فراوان محاصره شدند· همزمان بخشی از ارتش ژاپن از روی رودخانه يالو در کره عبور و ارتباط راه آهن روسها٬ میان منچوری تا پورت آرتور را قطع کرد· ٣۰۰۰۰۰ هزار زخمی و علیل به خانه بازگشته و یا اساسا به محل زندگی خود بازنگشتند· در روز تسلیم تزار نیکلاى در دفتر خاطرات خود نوشته بود که او و خانواده اش «در محلی بسیار زیبا تفریح میکردند»·

تسلیم در شرق و رخدادها در پایتخت اولین مرحله قدرت گیری طبقه کارگر بود· در سن پطرزبورگ٬ مسکو٬ سواستوپول٬ کيف٬ رستف٬ سامارا٬ چاکوف٬ ولادى قفقاز و بسيارى از شهرهاى ديگر برای اولین بار قدرت بدست شوراهای کارگران٬ sovjet٬ افتاد· لئو ترتسکی در سن پطرزبورگ در ماه نوامبر به سمت رئیس انتخاب و عملا رهبر انقلاب ١٩۰٥ روسیه شد·

لنین هشیارانه کتاب راهنمایی را از ژنرال کمون پاریس٬ کلوسرت٬ در مورد جنگهای خیابانی منتشر نمود· بلشویکها در اين مرحله٬ در حالیکه کنترل کميته مرکزى هنوز در اختيار منشویکها قرار داشت٬ کمتیه هاى خود را که هواداران را در داخل روسیه رهبری مینمود تشکیل داده بودند·

لنین نوشت: گروههای مبارز بلشویکهای انقلابی باید سلاح تهيه کنند· «آنها باید تا حد توان خود را به (تفنگ٬ تپانچه٬ بمب٬ چاقو٬ پنجه بکس٬ ترکه٬ کهنه های پارچه غسل داده شده در فتوژن به منظور ایجاد حریق٬ طناب یا نردبانهای طنابی٬ بیل جهت ساختن سنگر٬ باروت پنبه٬ سیم خاردار٬ میخ [بر علیه اسب سواران] غیرو و غیرو·) مسلح نمایند٬ تحت هیچگونه شرایطی نباید برای دریافت کمک به منابع دیگر٬ از بالا یا از خارج٬ رجوع و همه چيز باید توسط خود آنها تهیه شود·»

لنین میگفت که این گروهها بدون سلاح نيز قادر به انجام کارهای زیادی هستند: «١- رهبرى توده ها٬ ٢- مورد حمله قرار دادن پليس در هر زمان مناسبى و سرکوب قزاقها (که در مسکو رخ داد) غیرو و غیرو٬ مصادره سلاحشان٬ ٣- نجات مجروحان هنگاميکه تعداد کمی پلیس در محل وجود دارد٬ ٤- ريختن آب جوش بر روى پليس از روى پشت بامها و پرتاب سنگ به آنها غیرو و غیرو····· تحت هیچگونه شرایطی نباید٬ بدليل کمبود سلاح٬ از تشکیل گروهى چشم پوشى و يا به آینده موکول گردد·»١۰

لنین شوراها را به يورش به سگهای سیاه (سازمانداده شده توسط گاردهای مسلح تزار بمنظور نابودی اتحادیه ها و کشتار یهودیان) شلاق زدن٬ کشتن و به آتش کشيدن مقرشان ترغيب مينمود»·

اين کار گاهی بايد بتوسط یک فرد و به تنهايى «با قبول خطرات آن» انجام بشود· او ميگفت که این تنها راه صحیح مبارزه براى آزادی بود· دیگر دمکراتها تنها «شبه دمکرات» و «لاف زنان لیبرال» بودند·

شورش بسرعت به ورشو٬ لودز٬ ويلنا٬ ريگا٬ تفليس و باکو سرایت نمود· ناخشنودی کارگران٬ در حالیکه کشاورزان از فرصت بهره بردارى و کالاها را به تاراج برده و زمینها را به اشغال خود درمياوردند٬ با تقاضای استقلال ادغام شد·

لیبرالها اصلاح قانون اساسى را مطالبه نمودند· دانشجویان تظاهرات کردند· در ٢۰ ژانویه ١٩۰٥ دانشگاهها در کیف٬ ورشو٬ چارکوف و کازان به فرمان دولت تعطيل شدند· در ماه آوریل حکومت نظامی در کورلاند به اجرا گذاشته شد و در قفقاز کارگران راه آهن اعتصاب نمودند·

دولت تزار به سیاست کهنه شده تفرقه بینداز و حکومت کن متوسل شد· در قفقاز حمله به مسلمانان و در اوکراین٬ بسارابیا٬ روسیه سفید و لهستان کشتار یهوديان سازمان داده شد· اما این بار انقلاب نه تنها خاموش نشد بلکه فزونى گرفت· در ژوئن کارکنان ناو تندرو زرهی پوتمکين سر به شورش برداشتند·

هنگاميکه کشتی بمنظور بار زدن ذغال به فٸودوزيا٬ در کريمه٬ بازگشت گروههای وفادار به تزار بر روى آن آتش گشودند و کشتی به بازگشت به اقيانوس ناگزير شد٬ ناچار در بندر کنستانتا در رومانی پهلو گرفت٬ در آنجا ۴۰۰ تن از کارکنان آن زندانى شدند·

در ماه اکتبر در رابطه با اعتصاب موج بعدی انقلاب سراسری دنبال شد· یک افسر جوان در واحد دریایی دریای سیاه٬ پیوتر اشمیت٬ اعلامیه ای را صادر و در آن احضار شورای انتخاباتی را تقاضا نمود·

او این را به تزار تلگراف زد و در حالیکه منتظر پاسخ بود سرنشینان به کشتی زرهی اوتياکوف آمده و او را به پذيرفتن رهبرى شورش متقاعد نمودند· او قسم معروف خود را ایراد نمود: «ما قسم میخوریم که تا کسب حقوق حقه خود٬ که برای آن مبارزه میکنیم٬ هرگز عقب نشینی نکنيم·»

در ١٥ نوامبر ساعت ٩ پرچم قرمز بر فراز کشتی افراشته شد· و پیوتر اشمیت به کليه کشتیهای جنگی اعلام نمود: «من٬ اشميت٬ فرمانده کشتی هستم».. اما در همان روز اوتياکوف از واحدهای وفادار به تزار شکست خورد· پیوتر اشمیت و سه ملوان دیگر اعدام شدند·

لنین با کشيش گاپون که از روسیه گريخته بود در ژنو تصادفا برخورد نمود· گورکی به کشیش به منظور گريز از کشور در تراشيدن ریشش و به تن نمودن لباسى مبدل يارى نموده بود· لنین وى را در رستورانی ملاقات و بر اساس عادت مغز کشیش تازه وارد را از اطلاعات پر کرد· او خشم گاپون را از فقر و فاقه کارگران سن پطرزبورگ واقعى ديد·

گاپون گفته بود: «ما دیگه تزار نداریم· رودخانه خون مردم را از تزار جدا میکنه!»

لنین به همه رفقای تازه کشف شده که حول کشیش گرد آمده بودند هشدار داد:

«به تملقات [پدر کوچک] گوش نکنید· مطالعه کنيد٬ در غیر اینصورت کارتون به همينجا ختم ميشه!»

در حاليکه گاپون توسط بسیاری از سازمانهای چپ «جاسوس تزار» قلمداد ميشد لنین از بدگوييها چشم پوشی و بر عقیده خود پا بر جا ماند· البته وجود ارتباطى ميان گاپون با پلیس کاملا بديهى بود٬ چرا که همه سازمانهای اتحادیه ای باید مورد قبول پلیس ميبودند٬ اما به عقیده لنین٬ این امر مانع از این نميشد که وى را«یک مسیحی سوسیالیست» – ه روى آورده به انقلاب محسوب ننمود·

«او بر روی من بعنوان فردی دانا و فعال که بدون شک میتواند انقلابی وفاداری باشد تاٽیر گذاشت اگر چه متاسفانه از یک فلسفه انقلابی حمايت نمينمود»· «کارگران چهار چوب دوران زوباتوويسم* را پشت سر نهاده و سازمانهای قانونی کارگری- ه بنيان نهاده شده براى مبارزه با انقلاب بهمراه گاپون در راه انقلاب گام نهاده اند·»

استنتاج گاپون مسلح نمودن کارگران به سلاح بود· اسلحه! ١٩۰٥ نخستين باری بود که این عبارت از جانب فردى بجز رهبری حزب شنیده میشد· لنین سرش را بعنوان تایید تکان داد· و به این ترتیب گاپون و لنین در یک طرح غیر قابل تصور بهم نزدیک شدند·

کونى زيلى آکوس سوئدی/فنلاندی با پول ژاپنی ٢٥۰۰۰ قبضه تفنگ و هزاران هفت تير بمنظور قاچاق به فنلاند خريدارى نموده بود· این محموله باید در مراحل مختلف در سواحل فنلاند تحویل داده میشد و در آخر کشتی به سن پطرزبورگ رفته و ١٢۰۰۰ اسلحه را به سازمان کارگری گاپون تحویل ميداد· لنین گوش به فرمان بود و بمنظور کمک به کشیش تمام توان خود را بکار گرفت·

اسلحه ها در یک کشتی انگلیسی٬ جان گرافتون٬ بار زده شدند اما در جزیره ای٬ خليج باتن٬ در آنجا محموله بايد به منظور ممانعت از دستيابى دشمن به آنها منفجر ميشد٬ غرق شد· اما با تلاش طاقت فرساى ناسیونالیستهای فنلاندی و گروههای سوسیال دمکرات روسی که خود را به جزیره رسانده بودند بخشی از محموله گرانبها نجات داده شد·

آن اسلحه های پرطرفدار٬ حتی پس از مصادره کشتى توسط شهردار استان کنيپويچ٬ کاملا از دست نرفتند· بسیاری از آنان توسط سربازان بقیمت روز٬ یک اسلحه در مقابل یک بطری شراب٬ معامله شدند· این معامله در فنلاند بیشتر از جنبه روانی اهمیت داشت٬ چرا که مقامات اجرایی روسى از اینکه فنلاندیها در آنزمان تا بن دندان مسلح بودند ميهراسيدند·١٣

در حالیکه بقیه روسهای تبعیدی با گاپون از در مباحٽات بی معنی مذهبی در میامدند٬ لنین او را با عقاید خودش آزاد گذاشت· گاپون يک متن تهیجی نوشته شده به قلم خود را برای لنین خواند: «ما به هیچ تزاری نیاز نداریم· اجازه بدهید که زمین فقط یک گرداننده٬ خدا٬ داشته باشد و شما همگی خدمتگزار او باشید!»

لنین از خنده صورتش قرمز شد٬ اما بسرعت کنترل خود را بدست آورد: «من يه جور ديگه فکر میکنم· اما اونو به زبان خودتان بنویسيد٬ هر طور که مایليد!» لنين بر اين باور بود که انقلاب٬ در صورت وقوع٬ نه تنها با کمونيستها بلکه با میلیونها انسان ديگرى که مانند گاپون فکر میکردند رخ ميداد·

حزب سوسياليستهاى انقلابی بعدها گاپون را به جرم خیانت اعدام و این حکم از طریق به دار آویختن او در سال ١٩۰٦ تحت نظارت پينهاس روتنبرگ٬ از جمله صهیونیستهای برجسته آينده در آمریکا و مهندس ساختمان آب در فلسطین٬ به اجرا گذاشته شد·

ابتدا در پاییز٬ هنگاميکه در انقلاب روسيه هنوز نشانى از افول پديدار نشده بود٬ لنین تلاش خود را براى بازگشت به روسيه آغاز نمود· او در اکتبر به استکهلم آمد٬ در آنجا درانتظار دریافت مدارک قلابی چندین هفته در محلی به آدرس کارلا پلان ۱۰ در منزل٬ کارل مانرهايم٬ برادر ژنرال و فرمانده آینده نیروهای مسلح گوستاو مانرهايم که شورش سرخها را نیز در فنلاند سرکوب نمود٬ زندگى کرد·

لنین هنگام ورود به سن پطرزبورگ همراه با کروپسکايا بصورتى کاملا قانونى در محله گرهخسکى ۸/۱۵ منزل گزید٬ اما با آغاز بازی خسته کننده موش و گربه با پلیس٬ پس از یک ماه بالاجبار به زندگی مخفی روی آورد·

او٬ بدليل نبود در روسيه بمدت بيش از پنج سال و توازن قوا ميان بلشويکها و دیگر جريانات انقلابى٬ به فعالیتهاى پشت پرده خود ادامه داد· در ٢٧ اکتبر نشر قانونى روزنامه بلشويکى نووايا جيزن (زندگی جدید) در سن پطرز بورگ آغاز شد· این روزنامه در ظاهر توسط همسر گورکی ماريا آندريوا منتشر میشد· لنین در این روزنامه روزانه و عملا مقاله ای داشت و در روسیه با نطقی در مورد مبارزه برای ٨ ساعت کار در روز ظاهر شد·

تزار پس از امضاى معاهده صلح با ژاپن با تمام نیرو به مردم خود پشت کرد· در مسکو جنگهای خیابانی به مدت ٥ روز ادامه یافت تا اینکه توسط نارنجکهای گارد سيمونوف مقاومت مخالفان در هم شکسته شد· تظاهرات وحشیانه به خاک و خون و محل اجتماعات به آتش کشيده شدند٬ کشتار یهودیان آغاز و خلق تاتار در سیبری قتل عام شد·

لنین باید به فنلاند مهاجرت و در نزد خانواده يخ ليت٬ صاحب ويللا واسا در کوککالا (در حال حاضر رپينو) در دماغه کارلسکا٬ «مهاجر نیمه راه» ميشد· پلیس شهامت ورود به خاک فنلاند را نداشت· کروپسکايا هر روز به سن پطرزبورگ ميرفت· بلشویکهای تحت تعقیب در يک ویلای چوبی نشسته و بمنظور سرگرم نمودن لنین ورق بازی میکردند·

درآنزمان تقریبا دو سال از جنبش پر طنین انقلاب در روسیه گذشته بود و لنین در اين فاصله میان شهرهای مسکو٬ سن پطرزبورگ٬ کوککالا٬ تاممرفورش و استکهلم رفت و آمد مينمود·

در آوریل ١٩۰٦ چهارمین کنگره حزب در استکهلم برگزار شد· از طریق مدارک نگهداشته شده پلیس ميتوان ورود لنین را٬ پطروف در آنزمان٬ به بندر استکهلم در ٢٦آوریل ساعت ۹ صبح با کشتی بخار بوره از فنلاند٬ مورد تاييد قرار داد·

او توسط پلیس آدولفسون مورد بازجویی قرار گرفت و به معرفى خود به ارگانهاى دولتى مسٸول متعهد شد· مانند دیگر مسافران روسی از وى در مورد شغلش٬ طرحها و اقامتگاهش سوال و اگر چه خود را ايوان فٸودرويچ پطروف معرفی نموده بود اما مشخصاتش مطابق با لنین بود· او محل زندگى خود را نيز هتل بریستول در خيابان Gamla Kungsholmsbro اعلام نمود· پلیس آدولفسون مشخصات زیر را در مورد لنین یاداشت کرد:

«قد متوسط· قوی هیکل٬ چشمان قهوه ای (٣-٤)٬ موهای سیاه (M.m)٬ پالتوی زمستانی یک خطی خاکستری سیر٬ دماغ صاف٬ کت و شلوار سیاه٬ ریش بزی سیاه و سبیل سیاه٬ کمی تاس در قسمت استخوان آهیانه٬ و کلاه نمدی سیاه·»

پلیس سوئد احتمالا از مقاصد واقعی «پطروف» و دیگر روسها در استکهلم با خبر نبود· و در واقع لنین و کروپسکايا در هتل بریستول زندگی نکردند بلکه در هتل کارلا لارسون در محله ای٬ انگلبرکتسپلان٬ اتاقی گرفتند· ولى در هتل بریستول فرد سرشناس ديگرى٬ جوزف استالین٬ نيز زندگی میکرد·

شمار اعضای حزب به ٨٤۰۰ نفر رسیده بود٬ اما منشویکها هنوز در اکٽریت بودند· بنا بر اظهارات تمامی شاهدان٬ این کنگره هیجان انگیزترین کنگره ى بر پا شده در فولکتز هوس (خانه مردم) در سوئد تا آنزمان بود· تلاشهای لنین و فئودور دان که به منظور آرام نمودن شرکت کنندگان از زنگ کوچک ریاست جلسه استفاده مینمودند بی ٽمر بود· شرکت کنندگان با اینحال بر سر هم فریاد میکشيدند·

لنین پس از جلسه ٬ با توجه به تمامی خطرات موجود در روسيه برايش٬ به منظور ادامه زندگى خانه به دوشى خود راهی روسیه شد· او در ٩ می ١٩۰٦ با نام مستعار کارپف٬ برای اولین بار و بصورتی علنی٬ در جلسه ای عمومی در روسیه شرکت کرد· رفقای حزبی او را شناخته و با کف زدنهای ممتد از او استقبال شد· «این کیه؟ این کیه؟» یکی از تازه واردان متحیرانه سوال کرد· پاسخى شنيده نشد·

هدف او بعنوان کارپف انجام سخنرانى در کنگره معلمان روسیه نیز بود· با پلیسی همواره آماده٬ وى اعضای کمتیه مرکزی حزب را بمنظور برگزارى جلسه ای در مطب دندان پزشکان در دوجرس‌ زیلبرمن در منطقه نوسکى (شماره ١۰٨) گرد هم آورد·

اما در می ١٩۰٧ پس از تشکيل پنجمين کنگره حزب در لندن و بازگشت شرکت کنندگان به روسیه٬ تزار موفق به بازداشت تعداد زيادى از رهبران مهم شد· لنین به فنلاند بازگشت· با اينحال نشستن در يک اتاق اجاره ای کوچک با پرده های یراق دوزی شده در اوگلبى خارج از هلسينکى٬ بدون روزنامه و مصاحبى حال لنین را دگرگون میساخت·

هم اطاق شدن با دوستان در ستيرسودد شرایط را کمی بهبود بخشيد· او کمى آرام گرفت· «وقتی که برگشتم خیلی خسته بودم»٬ او در ٢٥ ژوئن به مادر خود نوشت٬ «در حال حاضر از استراحتی مطلق لذت میبرم: حمام٬ قدم زدن٬ سکوت٬ کار نکردن· براى من سکوت و انجام ندادن کاری بهترینه·»

شرایط نامعلوم در حزب و افول شور انقلاب در آنزمان خستگی روحی را به دنبال داشت· در اولین سال انقلاب قریب به ٣ میلیون نفر در اعتصاب شرکت نموده بودند· سال بعد یک میلیون٬ سپس کمتر و کمتر·١٤ لنین در مورد بازگشت به سوئيس تصميم گرفت·

هنگام عبور از سوئد٬ او بدون اغراق در حال غرق شدن در زیر یخها بود· به وى در مورد سفر با کشتی معمولی که از ابو حرکت میکرد و خطر بازداشتش هشدار داده شده بود· در عوض به او بمنظور رسيدن به جزيره اى مجاور٬ در آنجا پليس روسيه به وى دسترسى نداشت٬ سه ورست* راه رفتن بر روی یخ توصيه شد·

در آنجا یک قایق سوئدی در همان روز او را با خود میبرد· ماه٬ ماه دسامبر بود و یخ روی آب نازک· دو نفر فنلاندی مست او را دنبال و در محلی یخ در حال شکستن بود· «چقدر ابلهانه اس که آدم به این شکل بمیره»٬ لنین با خود ميگفت و سلانه سلانه به جلو ميرفت.

به محض ورود به استکهلم او سراغ سوسیال دمکرات آنارشیست هينکه برگه گرن را گرفت که در هتل مالمستن واقع در خيابان استاد ساموٸل ۶۲ به وى منزل داد· لنین به قدم زدن در پارک هاگا و نشستن در کتابخانه پادشاهى در باغ هومل علاقه ويژه اى داشت· در جریان بازدیدش برگه گرن و وکیلی٬ هوگو ليندبرى٬ مصاحب او بودند و در دفتر ٽبت از نام «جان فرى» استفاده کرده بود·

لنین از روى عادت در کنار اولين ميز در سمت چپ مينشست· اين میز بعدها توسط KB (کتابخانه پادشاهی) به کتابخانه لنین در مسکو به مناسبت صد سالگيش در ١٩٦٢ اهدا شد· در جریان یک مهمانی٬ اونه ويللرز٬ به عنوان نماینده «کتابخانه پادشاهى» نطقی ایراد نمود·

او گفت «ما کارکنان کتابخانه سوئد به خودمان میبالیم که یکبار – به برکت آزادی بیان و قلمى که همواره از آن بهره برده ايم – به آن سیاستمدار بزرگ امکان فضایی آزاد را٬ بدور از پیگردهای جاری در کشورش٬ ارائه نموده ايم·»١٥

او در شب سال نو ١٩۰٧ در کتابخانه پادشاهی تا زمان بسته شدنش نشست و سپس تا آپارتمان کوچک هينکه برگه گرن٬ خیابان وانادى طبقه چهارم شماره ١٥ ٬ قدم زد· تعدادی از رفقایش در آنجا گرد آمده بودند٬ لنین به صرف چای دعوت شد و همزمان منظره پارک هاگا با قصر ییلاقی باقیمانده از روزهای گوستاو سوم را به دقت نگاه ميکرد·

دست بر قضا هينکه برگه گرن که از صدای خوبى برخوردار بود خواندن ترانه ای از بلمان «بال زدن شاهپرک در هاگا دیده میشود» را آغاز نمود· لنین به وجد آمده و از هوگو ليندبرى ترجمه شعر آنرا به آلمانى تقاضا کرد·

اولین انقلاب روسیه فروکش نموده و تزاریسم مهلتى بدست آورده بود· لنين٬ ابتدا پس از ده سال٬ به روسيه بازميگشت· پارلمان رقت انگیز٬ دوما (به روسی «باز اندیشی») که تزار با تشکيل آن موافقت و به کمتر از ١۰۰۰۰ نفر از ساکنین سن پطرزبورگ امکان دادن رای اعطاء نموده بود منحل و وعده هاى داده شده در مورد دمکراتیزه نمودن٬ که برای سرکوب انقلاب استفاده میشوند٬ باز پس گرفته شده بودند·

گسترش صنعتی بسرعت ادامه داشت و نخست وزیر پیوتر استولیپینی اجرای رفرم کشاورزی را٬ با هدف بوجود آوردن طبقه ای از کشاورزان مالک به منظور تضعیف سیستم کشاورزى پدرسالاری٬ آغاز نمود· استولیپینی نيرومندتر شد· «کراوات استولیپینی»٬ به عبارت دیگر چوبه دار٬ روش مورد علاقه او بود· دادگاههای نظامی ویژه حکم اعدام ٥۰۰۰ نفر را صادر و بیش از ٣٥۰۰ نفر نیز اعدام شدند·

خانه او را در جزیره آپوتکشکى در سال ١٩١١ منفجر نمودند و بسیاری کشته شدند· تزار به تنهایی در خانه تابستانی خود در نزدیکی پطرهوف نشسته و در عمل قادر به انجام هيچگونه اقدامى در کشور نبود·

خبرى از جنبش انقلابی در سالهای میان ١٩۰٥-١٩۰٧ شرايط را براى پيوند کشاورزان فراهم آورد· بیش از یک سوم از تمام مناطق کشاورزی در شورش دهقانان شرکت نمودند· دهقانان ٢۰۰۰ قطعه از زمینهای بزرگ کشاورزی را به آتش کشیدند و انبارهای مواد غذایی را به تصاحب خود درآوردند·

لنين هنگام جمعبندى تجربيات خود از انقلاب نوشت «متاسفانه این کار بصورتى اساسى انجام نشد!» «متاسفانه فقط یک پانزدهم از همه زمینهای کشاورزی نابود شدند٬ آنها براى زدودن لکه ننگی که مالکیت خصوصی فئودالی بر روی زمینهای روسی نهاده است فقط يک پانزدهم از آنچه که بايد نابود ميشد را نابود نمودند»·١٦

١ـ آلکساندرا کولنتاى: من بارها زندگى کرده ام (مسکو ١٩٨٥)٬ ص ٩٥ f.

٢ـ LCC 23:236.

٣ـ .LCC 23:237

* واحدى سوٸدى براى اندازه گيرى ماليات زمينهاى کشاورزى

٤ـ Victor Seger: Ce que tout revolutionnarie doit savoir de la repression (paris 1972), p 29.

٥ـ Nikolas Werth در کتاب سياه کمونيسم (پاريس ۱۹۹۷) ص ۹۱

٦ـ LCC 18:543.

٧ـ زوباتوف پس از انقلاب فوريه خودکشى کرد.

۸ ـ آلفرد ينسن: امپراطورى در تقاطع (استکهم ۱۹۰۵) ص ۳۵·

٩ـ ارقام به دهه ١٨٩۰ بازميگردد. اتو لاتسيس در نوى ايزوستيا ۴ اوت ۱۹۹۹

١۰ـ LCC 9 : 420

١١ـ گارد مسلح که توسط تزار سازماندهى بمنظور متلاشى نمودن اتحاديه ها و کشتار يهوديان سازماندهى شد٬ مدعى شد که ريشه اى تاريخى در مراکز صنعتى داشته باشد.

١٢ـ سخنرانى در ٢٣ آوريل ١٩۰٥.

*میان سالهای ١٩۰١ و ١٩۰٣ زوباتوف سازمانهایی قانونی و وفادار به دولت را تاسیس نمود٬ سازمانهایی که نام او را برخود گرفتند. این روش زوباتويسم یا زوباتاوشينا نام گرفته است. مقصود بنیانگذار این سازمانها جلب کارگران به تشکيلاتى٬ تنها با تقاضای رفرمهای ناب اقتصادی و خواهان انجام کار تحت نظر پلیس بودند- مترجم

١٣ـ ک· ج اولين: ماجراى گرافتون . (Ab Olimex Oy 1993).

۱۴- Helene Carrere d´ Encausse: لنين (پاريس ۱۹۸۸)٬ ص ۱۵۳·

*واحد اندازه گیری قدیمی طول در روسیه که برابر با بیش از یک کیلومتر است٬ در اینجا بیش از سه کیلو متر – مترجم

١٥ـ اونو ويللرز: لنين در استکهلم (استکهلم ۱۹۷۰)٬ ص ۱۷·

١٦ـ Lcc 23:249.

«همکاری» با یونان، به سبک آلمان

35536gdhdghتارنگاشت عدالت

منبع:Okeanews
١٠ نوامبر ٢٠١۴

تا پایان سال ٢٠١٢، در شرایط افزایش کمبود پرسنل پزشکی و بهداشتی، حدود ۶٫٠٠٠ پزشک از یونان به آلمان مهاجرت کرده اند. افزون بر این، دولت یونان ۵۴٠ میلیون یورو برای آموزش آن‌ها سرمایه‌گذاری کرده است. این تنها یکی از اثرات «همکاری» آلمان-یونان است.
پزشکان و دانشمندان با هزینه آموزشی صفر برای آلمان، کارگر ارزان برای هتل‌های آلمان، دهکده‌های تفریحی برای بازنشستگانی آلمانی در یونان، سیل تجهیزات آلمانی برای انرژی‌های ‌تجدیدپذير در اراضی کشاورزی: این‌ها فقط برخی از اثرات همکاری آلمان-یونان به سرکردگی یک سیاستمدار نه چندان معروف آلمانی به نام هانس یوآخیم فوختل هستند.*
نقشه غارتگرانه آلمان برای استثمار یک کشور به زانو درآمده عضو اتحادیه اروپایی در سال ٢٠١١ با امضای «تفاهم‌نامه همکاری» برای ارتقای «اصلاحات» به دست مقامات یونانی، شروع شد. امضاءکنندگان عبارت بودند از وزارت کشور، انجمن مناطق، اتحادیه مرکزی شهرداری‌های یونان و وزارت‌‌خانه‌های دارایی و فن‌آوری آلمان.
جیورجوس راکاس، یک کنشگر مستقر در تسالونیکی می‌گوید توافق‌نامه یک «مداخله روشن آلمان در مقامات محلی آلمان» بود و او همراه با تعدادی از اهالی محل درباره موضوع تحقیق کرده و به مردم و اعضای شوراهای محلی هشدار داده است، اما تعداد کمی تأثیر واقعی آن‌را درک می‌کنند.
او می‌گوید: «اساساً، این به اصطلاح همکاری یونان-آلمان در صدد تغییر شهرداری‌های یونان بر طبق الگوی اروپای فدرال نئولیبرالی است که آلمان‌ها سعی دارند آن‌را به اتحادیه اروپایی تحمیل نمایند. و این بر رشد، آموزش، مراقبت درمانی، انرژی سبز و تولید کشاورزی تأثیر می‌گذارد.»
یکی از نتایج این معامله فرار گسترده مغزها از یونان به آلمان است که راکاس آن‌را به مثابه «غارت انسانی» توصیف می‌کند.
در راین شمالی-وستفالی، که نزدیک یک‌چهارم جمعیت آلمان در آن زندگی می‌کنند، تعداد پزشکان خارجی اکنون به ۹٫۴٠٠ افزایش یافته است، که ١٫١٢۵ نفر (١٢٫١ درصد) آن‌ها یونانی هستند. مجموعاً، در پایان سال ٢٠١٣، تعداد پزشکان یونانی در آلمان ٢٫۸۴۷ نفر بود.
خروج پرستارها نیز، در بجبوحه افزایش تقاضا برای کارکنان بهداشتی خارجی در آلمان، افزایش یافه است. اصلاحات آلمانی در بخش بهداشت رژیم‌های کاری کارکنان بهداشت را تشدید کرده است، هزینه‌ها را کاهش داده و به دنبال حداکثر کردن سود است. پرستاری یکی از قربانیان اصلی این اصلاحات است. «کاله کونکه» از «وردی»- اتحادیه خدمات عمومی آلمان- می‌گوید: «اولاً، تعداد کمی از جوانان آلمانی این کار را انتخاب می‌کنند و حتا در صورت انتخاب آن، پس از پنج سال ساعات کم‌تری را درخواست می‌کنند، زیرا نگه داشتن کار تمام‌وقت تقریباً غیرممکن است؛ پس از ده سال آن‌ها کار پرستاری را کنار می‌گذارند یا برای کار به کشورهای دیگر، به عنوان مثال، به سوئیس می‌روند […] و ما اکنون با جذب پرستاران یونان و آموزش‌دیده در یونان، بحران آلمانی را به کشور شما صادر می‌کنیم.»
و این در زمان کمبودهای پرسنل در بخش خدمات بهداشتی یونان ضربه‌خورده از سیاست‌های ریاضتی رخ می‌دهد.
این فقط در سطح فردی صورت نمی‌گیرد. به عنوان مثال یک برنامه آزمایشی به نام «اشتگلیتز-زهلن‌دروف-لانگاداس» برای ١١ جوان بیکار از لانگاداس-یک شهر بزرگ در تسالونیکی- وجود دارد. آن‌ها به مثابه بخشی از یک برنامه آموزشی، ماهانه ۸١۹ یورو دریافت می‌کنند، در حالی‌که آلمان اخیراً حداقل دستمزد را ١٫۴٠٠ یورو تعیین کرد. در سال ٢٠١۵، تعداد مناطق در این برنامه ٢۵٠ خواهد بود.
راکاس اشاره کرد: «این اقدامات به مثابه اهرم کلیدی در نبرد علیه بیکاری در یونان معرفی می‌شوند. خوب است پرسیده شود آیا مهاجرت جوانان بهترین راه مقابله با این مشکل است؟»
این فرار و خروج مغزها بر بحران جمعیتی یونان می‌افزاید. سال گذشته جمعیت کشور ۷٠٫٠٠٠ نفر کاهش یافت و مجموعاً در سال‌های بحران ریاضتی ٣٠٠٫٠٠٠ نفر یونان را ترک کرده اند. اکثر آن‌ها جوانان بیکار هستند. وی افزود: «لازم است گفته شود که هر سال حدود ۷٠٫٠٠٠ نفر وارد دانشگاه‌ها می‌شوند. نتیجتاً واضح است که ما با مهاجرت، بخش بزرگی از دانشمندان و دیگر کارشناسان جوان را از دست می‌دهیم، که از نقطه‌نظر منابع انسانی زیان بزرگی است.»
دولت یونان حدود ۶۹٫٠٠٠ یورو برای هر مهندس فارغ‌التحصیل از دانشگاه فنی آتن (Ethniko Metsovio Polytechneio) ، ١۷٫٣٠٠ یورو برای هر مهندس برق، ۹۵٫٠٠٠ یورو برای هر فارغ‌التحصیل دانشکده پزشکی آتن، و ۹٫١۸٠ یورو برای هر فارغ‌التحصیل دانشکده حقوق آتن هزینه می‌کند. در پایان سال ٢٠١٢، تعداد پزشکانی که به آلمان مهاجرت کردند به ۶٫٠٠٠ رسید. ج. راکاس می‌گوید: «نتیجتاً، یک محاسبه ساده نشان می‌دهد که رفتن پزشکان یونانی معادل از دست دادن ۵۴٠ میلیون یورو سرمایه‌گذاری در «منابع انسانی» است.»
در سمت آلمان سرپرستی طرح را هانس یوآخیم فوختل به عهده دارد که مانند اربابان استعماری به فرمان صدراعظم آنگلا مرکل در تسالونیکی مستقر شده است و بر هزینه کردن پول اتحادیه اروپایی توسط یونان نظارت می‌کند.
فوختل، که در یونان لقب «ارباب پول‌های اتحادیه اروپایی» را به او داده اند، یادآور زمانی است که اتو، شاهزاده باواریا در سال ١۸٣٢ تحت حمایت قدرت‌های بزرگ (انگلستان، امپراتوری روسیه و فرانسه) پادشاه یونان شد.
راکاس می‌گوید: «البته، فوختل به کرات جوانان یونان را به مهاجرات تشویق کرده است. شهرهای آلمان مؤسساتی دارند که شاگردی را می‌آموزند و به یونانی‌ها دانش و تخصص می‌دهند تا بتوانند پس از آن در شهرهای آلمان به راحتی کار پیدا کنند.»
دلیل؟ «صدای آلمان» توضیح می‌دهد: «نیاز آلمان به مهاجرین غیرقابل انکار است. نه فقط به این دلیل که خود آلمانی‌ها فرزندان کم‌تری دارند- که نتیجه آن سقوط تأمین اجتماعی و مزایای بازنشستگی است- بلکه به این دلیل که کمبود کارگران ماهر، نه فقط در عرصه‌های تخصصی ماند فن‌آوری‌های جدید، بلکه حتا در پرسنل پرستاری بیمارستان‌ها و خانه‌های سالمندان وجود دارد.»
نتیجتاً، نه فقط پزشکان و دانشمندان، بلکه کارگران غیرماهر یونان نیز، به علت بیکاری بالا در داخل-که عمدتاً ناشی از سیاست‌های ریاضتی تحمیل شده توسط اتحادیه اروپایی به سرکردگی آلمان است- برای ساعات کار طولانی و مزد کم به آلمان می‌روند. و یونان، کارگران و منابع علمی را که میلیون‌ها برای آن‌ها سرمایه‌گذاری کرده است، از دست می‌دهد.

http://www.okeanews.fr/20141110-lavancee-allemande

———————
*عدالت: به گزارش خبرگزاری فرانسه، کنسول آلمان در سالونیکی در شمال یونان روز پنج‌شنبه [١۵ نوامبر ٢٠١٢] با حمله تظاهرکنندگان سازمان‌های محلی شهرداری روبه‌رو شد. تظاهرکنندگان مقابل کنسولگری آلمان در سالونیکی که در آن کنفرانسی درباره همکاری بین یونان- آلمان برگزار می‌شد، به سوی وُلفگانگ هوئلشر اوبرماير، آب و قهوه پاشیدند. تظاهرکنندگان شعار می‌دادند: «همه برای مبارزه با نازی‌ها متحد شویم.»
این تظاهرات یک روز بعد از از اظهارات هانس یوآخیم فوختل معاون وزیر کار آلمان برگزار شد. فوختل روز چهارشنبه اعلام کرد سه کارمند شهرداری یونان به اندازه یک آلمانی کار می‌کنند. فوختل که آنگلا مرکل صدراعظم آلمان او را برای کمک به تجدید ساختار شهرداری‌ها به یونان اعزام کرده است، گفت: «مطالعات نشان می‌دهد سه هزار کارمند نهادهای محلی شهرداری به اندازه یک هزار آلمانی کار می کنند.»

سوروس و زمینه چینی برای انقلاب رنگی در قرقیزستان

536635dfsdfسفر روز دوشنبه (26 آبان) «جورج سوروس» آمریکایی به قرقیزستان که بعد از 10 سال صورت گرفت، به دلیل اهداف مغایر با منافع ملی این کشور با تظاهرات گروهی از فعالان قرقیزی مواجه شد.
شعارهای تظاهرات‌کنندگان که در برابر ساختمان سفارت آمریکا در بیشکک قرار گرفته بودند، ناراحتی عمیق آن‌ها از فعالیت این بنیاد و سایر نهادهای آمریکایی در قرقیزستان را بازگو می‌کرد: «آمریکا دخالت نکن! قرقیزستان دارای حاکمیت است!»، «قرقیزستان + روسیه = اتحادیه گمرکی»، «سوروس، اجازه بده ما در صلح و دوستی زندگی کنیم!»، «محصول کمک‌های مالی سوروس بی‌ثباتی کشور است»، «ما جنگ مورد نظر آمریکا را نمی‌خواهیم، هدف آمریکا تضعیف ملت‌ است» و «دموکراسی آمریکایی جنگ، خون و مرگ است»، تنها بخشی از شعارهای سرداده شده بود.
البته این تظاهرات و طرح دیدگاه‌های انتقادی تعدادی از سازمان‌های اجتماعی محلی علیه سفر سوروس به قرقیزستان در برنامه‌های این میلیاردر آمریکایی تغییری جدی به بار نیاورد. سوروس در کنار بازدید از دفتر بنیاد خود و ساختمان در حال احداث دانشگاه آمریکایی در بیشکک، همچنین با دانشجویان دانشگاه آمریکایی در آسیای مرکزی و تعدادی از مقامات قرقیزی به شمول «الماسبیک آتامبایف» دیدار کرد.
پیرامون اهداف سفر سوروس به بیشکک رسانه‌های گروهی دیدگاه‌های مختلفی را مطرح کردند. برخی بر این باورند که بازدید سوروس از بیشکک با تشدید اختلافات ژئوپلیتیکی میان روسیه و آمریکا در فضای شوروی سابق مرتبط می‌باشد. بنابراین ضمن دیدار با نمایندگان رسمی و نهادهای جامعه مدنی قرقیزستان می‌خواهد مشخص کند که در شرایط جدید ژئوپلیتیکی تا کجا می‌توان از مقوله آزادی و توسعه دموکراسی استفاده کرد.
همچنین این نظر وجود دارد که صدور دستور به نهادهای وابسته در جهت مقابله با ورود قرقیزستان به اتحاد اقتصادی اوراسیا از دیگر اهداف این سفر می‌باشد. زیرا سوروس معتقد است که ولادمیر پوتین رئیس جمهور روسیه با اقدامات خود در اوکراین مسیر اشتباهی را برگزیده است.
فعال شدن مخالفان همگرایی با روسیه در قرقیزستان را بدون حمایت‌های فکری و مالی نهادهای غربی و از جمله بنیاد سوروس نمی‌توان تصور کرد. بر اساس اعلام بانک توسعه اوراسیا، تعداد همگرایان همگرایی در چارچوب اتحادیه گمرکی و اوراسیا تا 50 درصد کاهش داشته در حالی که شماره مخالفان در حال افزایش می‌باشد.
عده‌ای از کارشناسان سفر سوروس به بیشکک را با بحث انتخابات پارلمانی قرقیزستان مربوط می‌دانند که قرار است در پاییز سال آینده برگزار شود. ضمنا «پومیلا اسپراتلین» سفیر آمریکا در قرقیزستان نیز قبلا انتخابات پارلمانی سال 2015 این کشور را «آزمایشی مهم برای قرقیزستان به عنوان کشور پارلمانی» خوانده و خواستار هوشیاری سیاسی در این زمینه شده بود.
همان‌گونه که معلوم است آمریکا و غرب با استفاده از حضور نهادهای وابسته به خود در کشورهای مختلف و از جمله پساشوروی اقدام به تحقق انقلاب‌های به اصطلاح رنگی کردند که طی بیش از یک دهه گذشته حداقل در 3 کشور گرجستان، اوکراین و قرقیزستان شاهد وقوع این اتفاقات بوده‌اند.
به گونه‌ای که در اوکراین و قرقیزستان با توجیه تقلبی بودن نتایج انتخابات و غصب قدرت توسط گروهی خاص حتی 2 دفعه سقوط قدرت به مشاهده رسید.
بنابراین این احتمال بعید دانسته نمی‌شود که فضای باز سیاسی قرقیزستان و به ویژه انتخابات پارلمانی پائیز سال آینده فرصتی مناسب برای ایجاد بی‌ثباتی در این کشور و مخالفت با تحقق پروژه ولادیمیر پوتین برای همگرایی با جمهوری‌های آسیای مرکزی دانسته شود.
ضمنا در این اواخر، خبرهایی از اعطای مبالغی از سوی نهادهای غربی برای گروه‌های دفاع از حقوق بشر و حتی افراد جداگانه در قرقیزستان می‌رسد که حاکی از جدیت برنامه‌های آمریکا و غرب برای ایجاد موانع علیه منافع روسیه در این منطقه مهم ژئوپلیتیکی می‌باشد.
این نکته نیز قابل یادآوری است که از آغاز تحولات اخیر اوکراین به این طرف تعدادی از مخالفین دولت قرقیزستان چه در کی‌یف و چه در واشنگتن با شخصیت‌های سیاسی آمریکا ملاقات کردند که در این راستا دیدارهای آن‌ها با «جان مک‌کین» سناتور آمریکایی جای تامل دارد. مک‌کین از جمله شخصیت‌هایی است که به صورت مستقیم در راه‌اندازی چندین کودتا در کشورهای مختلف جهان به شمول اوکراین و گرجستان به صورت مستقیم دست دارد.
موقعی این مطلب آماده می‌شد، خبرگزاری «آسیا نیوز» گزارش داد که «عظیم‌بیک بیک‌نظراف» یکی از مخالفین سرشناس دولت و از مهره‌های مهم در وقوع انقلاب‌ رنگی سال 2005 قرقیزستان جهت دیدار با سناتور یادشده عازم آمریکا شده است. برخی از رسانه‌های محلی قرقیزستان سفر بیک‌نظراف را با احتمال راه‌اندازی تظاهرات در بهار آینده و از این طریق فراهم کردن زمینه برای مداخله و فشار آمریکا و غرب روی بیشکک را کاملا امکان‌پذیر ارزیابی کردند.
سوروس و مداخله وی در امور داخلی کشورها
هم سوروس و هم نمایندگان این موسسه در کشورهای آسیای مرکزی بارها اعلام کرده‌اند که فعالیت‌های آن‌ها خارج از حوزه‌های سیاسی بوده و به هیچ وجه در امور داخلی کشورهای محل فعالیت مداخله نمی‌کند. آن‌ها مدعی هستند که هدفشان فقط  پشتیبانی از برنامه‌های بخش‌های فرهنگی، آموزشی، بهداشتی و اقداماتی است که به شکل‌گیری جامعه باز کمک خواهد کرد.
اما موارد متعددی وجود دارد که حکایت از دخالت این بنیاد در امور سیاسی کشورهای منطقه را می‌کند. سوروس با نهادهای آمریکایی و غربی که در آسیای مرکزی به «گسترش دموکراسی» مشغول می‌باشند (نظیر سازمان آمریکایی یوساید، بنیاد ملی دموکراسی، خانه آزادی، دیده‌بان حقوق بشر و…) ارتباط تنگاتنگ داشته و در این راستا از پروژه‌های متعددی حمایت‌های مالی و فکری به عمل می‌آورد. ولی حتی بدون استناد به نظر سیاستمداران و کارشناسان مخالف غرب نیز، می‌توان از ابراز نظرهای خود سوروس، دست داشتن موسسه وی در تحولات سیاسی فضای شوروی سابق را به اثبات رساند.
به عنوان مثال، سوروس هنوز در ماه آگوست سال 2004 ضمن مصاحبه با روزنامه «لس آنجلس تایمز» گفته بود که خواستار تکرار «انقلاب رز» گرجستان در همه کشورهای آسیای مرکزی می‌باشد و بنیاد وی از این اقدام حمایت خواهد کرد.
نقش جدی بنیاد سوروس در وقوع انقلاب رز گرجستان (و همچنین انقلاب نارنجی سال 2004 اوکراین) مورد تائید کارشناسان سیاسی و امنیتی است. یادآوری این نکته کافی است که سوروس حامی مالی سازمان جوانان مخالف گرجی با نام «کمارا» (بس است!) بود که در وقوع انقلاب رز نقش جدی بازی کرد. در آن موقع بود که بنیاد سوروس در تفلیس اقدام به کمک جهت برگزاری «نظرسنجی» انتخاب کنندگان (هنگام خروج از محل‌های اخذ آراء) کرد که نتایج آن با گزارش مقدماتی کمیسیون مرکزی انتخابات گرجستان در تناقض جدی قرار گرفته و حکایت از پیروزی ائتلاف مخالفین موسوم به «نهضت ملی» در انتخابات پارلمانی 2 نوامبر سال 2003 این کشور را داشت.
همچنین، بر اثر مداخلات مستقیم بنیاد سوروس و سایر نهادهای غربی، تحرکات سیاسی در این کشور تشدید شد و در نهایت «ادوارد شواردنادزه» استعفای خود از سمت ریاست جمهوری گرجستان را اعلام کرد و در 2 ماه بعد «میخائیل ساکاشویلی» به عنوان مهره مورد اعتماد واشنگتن با تیمی که بخش زیادی از آن را مشاورین آمریکایی و غربی تشکیل می‌دادند،  به کرسی ریاست جمهوری این کشور تکیه زد.
وابستگی «دولت جدید دموکراتی» گرجستان به غرب و از جمله سوروس را این نکته بیشتر بازگو می‌کرد که بیش از دو و نیم سال حقوق پنج هزار نفر مقام رسمی سطح مرکزی و مناطق این کشور از سوی این بنیاد پرداخت می‌شد. این بحث مثال معروفی را به یاد می‌آورد که «پنیر مفت فقط در تله موش می‌تواند وجود داشته باشد».
سوروس حتی به نوعی مداخلات خود در امور داخلی گرجستان را نیز تائید می‌کرد. به عنوان مثال در مصاحبه مورد اشاره تاکید کرده بود که دست داشتنش در حوادث گرجستان را مایه افتخار خود می‌داند.
دوگانگی رفتار سوروس را این امر تائید می‌کند که طبق آیین نامه، این موسسه حق حمایت از هیچ یک از احزاب سیاسی و کاندیداهای انتخابات را ندارد. ناگفته نماند که شواردنادزه نیز در جولای سال 2010 ضمن مصاحبه با روزنامه گرجی «آساوال داساوالی» سوروس را حامی مالی انقلاب رز کشورش خواند و همچنین به دست داشتن «ریچارد مایلز» سفیر پیشین آمریکا در این تحولات اشاره کرد.
موارد مربوط به مداخلات سوروس در کشورهای آسیای مرکزی نیز به صراحت به نظر می‌رسد. مثلا سوروس در 26 آوریل سال 2004 ضمن بازدید از بیشکک و دیدار با «عسکر آقایف» رئیس جمهور پیشین قرقیزستان، در جمع رسانه‌های گروهی اعلام کرده بود که آقایف قصد کاندیداتوری برای انتخابات ریاست جمهوری سال 2005 را ندارد. سوروس با استقبال از این اقدام رئیس جمهور قرقیزستان، انتقال مسالمت‌آمیز قدرت را گامی مهم برای آسیای مرکزی خوانده بود که روسای جمهور آن دوست دارند تا پایان عمر زمام قدرت را در دست داشته باشند.
اما همان‌گونه که اشاره شد، بعد از چند ماهی طی مصاحبه با روزنامه «لس آنجلس تایمز» از تکرار انقلاب رز گرجستان در کشورهای آسیای مرکزی حمایت کرد. در کودتا/انقلاب رنگی که در 24 مارس سال 2005 با توجیه وجود تقلب در انتخابات پارلمانی قرقیزستان راه افتاد، نهادهای غربی (شامل بنیاد سوروس) و احزاب و سازمان‌های غربگرای محلی نقش اساسی بازی کردند.
به صورت طبیعی این پرسش پیش می‌آید که چرا برخلاف تضمین آقایف برای عدم حضور در انتخابات سال 2005 ریاست جمهوری قرقیزستان، باز هم آمریکا و نهادهای وابسته‌اش اقدام به انقلاب رنگی در قرقیزستان کردند؟ به اعتقاد تحلیلگران سیاسی برای واشنگتن و غرب وجود آقایف به عنوان رئیس جمهور فرهنگی و معتقد به ارزش‌های به اصطلاح دموکراسی فرصتی مناسب دانسته می‌شد تا اقدام به کودتا کرده و با واکنش‌های تند قدرت نیز مواجه نشد.
آقایف نیز با احساس خطری که احتمالا به سراغش آمد، در اوایل ماه ژانویه سال 2005 طی دیدار با مردم در استان‌های جنوبی «اوش» و «جلال‌آباد» هشدار داده بود که نهادهای خارجی مورد حمایت مالی سوروس به دنبال تعویض قدرت سیاسی در این کشور می‌باشند. اما رئیس جمهور سابق قرقیزستان زمانی از این واقعیت سخن به میان آورد که دیگر به اصطلاح کار از کار گذشته بود.
نقش مخرب سوروس در کشورهای شوروی سابق و تمایل وی برای تکرار انقلاب گرجستان در آسیای مرکزی بود که ازبکستان را به تعطیلی دفتر این بنیاد در تاشکند بعد از هشت سال فعالیت وا داشت.
در همان موقع «اسلام کریم‌اف» رئیس جمهور ازبکستان در توجیه این اقدام خود بدون تعارف اعلام کرد که هدف سوروس «جلب افرادی از میان روشنفکران ازبکی از راه فریب است تا فردا بتواند از آن‌ها به عنوان عامل خود علیه دولت استفاده به عمل آورد». به دلیل چنین شناخت واقعی از نقش این موسسه است که طی یک دهه گذشته تلاش‌های سوروس برای ثبت نام دوباره به نتیجه نرسید. چرا که مقامات ازبکی معتقدند فعالیت‌های این بنیاد با منافع ملی و خط مشی سیاسی رهبری این کشور در مغایرت کامل قرار دارد.
همین‌طور ترکمنستان تنها کشوری است که موسسه سوروس موفق به ایجاد نمایندگی در این کشور نشده است. باید گفت که به دلیل اقدامات ناهمسو با منافع ملی، بیلاروس در سال 1997 و روسیه در سال 2003 نمایندگی‌های سوروس در کشورهایشان را تعطیل کردند. ولی در تاجیکستان و قزاقستان (هرچند در پی انقلاب رنگی سال 2005 قرقیزستان دفتر سوروس در این کشور مورد بازجویی قرار گرفت ولی در نهایت موفق به ادامه فعالیت شد) موسسه سوروس فعال بوده و ظاهرا دولتمردان این کشورها با حضور آن مشکل خاصی ندارند.
کارشناسان سیاسی بر این باورند که بخش قابل توجهی از استفاده‌کنندگان کمک‌های مالی این موسسه در کشورهای یادشده افرادی می‌باشند که نزدیک به حلقات قدرت دانسته می‌شوند. یعنی از این طریق از یک سو می‌خواهند از امکانات مالی سوروس بهره‌برداری کنند و از سوی دیگر با استفاده از حضور عوامل خود در ساختارهای زیر نظر سوروس، بر اقدامات آن‌ کنترل داشته باشند.
این ادعا ظاهرا منطقی به نظر می‌رسد اما توجه به عمق موضوع نشان می‌دهد که کشورهای به مراتب قوی‌تر در آمریکای لاتین، اروپا و آسیا از حضور موسسه سوروس در قلمرو خود خسارات جدی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی دیدند.
ساخت جامعه مدنی با سرمایه خارجی؟
سوروس مدعی است که برای انجام پروژه‌های حمایت از دموکراسی و رشد جامعه مدنی در آسیای مرکزی صد‌ها میلیون دلار هزینه کرده است. آیا این سرمایه‌گذاری‌ها نفع خاصی برای تحقق منافع ملی کشورهای منطقه داشته است؟
یکی از کارمندان پیشین بنیاد سوروس در منطقه به شرط عدم افشای نامش گفت که هدف اصلی فعالیت‌های این موسسه در آسیای مرکزی تحقق منافع سیاسی و فرهنگی آمریکا و غرب است. اما ایجاد جامعه مدنی با سرمایه غرب در واقع بدون منطق می‌باشد چرا که این امر مفهوم استقلال ملی کشورها را بی‌ارزش می‌کند.
به اعتقاد وی، مشکل اصلی این‌جاست که این موسسه سوروس با مردم و خواسته‌های واقعی جوامع منطقه فاصله دارد. برای سوروس ملاک و معیار اصلی تعمیم بی‌چون و چرای الگوهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و تمدنی غرب در سطح ملت‌ها و به‌خصوص نسل جوان آسیای مرکزی می‌باشد.
بنابه گفته وی، بیشتر پروژه‌های بخش‌های فرهنگی، هنری، آموزشی و… با این هدف دنبال می‌شوند. امروز نتیجه 2 دهه فعالیت‌های نهادهای غربی و از جمله بنیاد سوروس است که در برخی از کشورهای منطقه نظیر قرقیزستان و قزاقستان سازمان‌های غربگرای محلی خواستار به رسمیت شناختن «حقوق» همجنسگرایان شده‌اند که از این امر نهادها و کشورهای غربی شامل آمریکا به صراحت حمایت به عمل آوردند.
نهادهای محلی مربوط به سوروس و سایر سازمان‌های غربی در منطقه را ستون پنجم نامید که در هر لحظه به دستور آقایان خارجی خود می‌توانند اقدام به تهییج افکار عمومی علیه مقامات و دولت‌های آسیای مرکزی کنند.
ضمنا در قرقیزستان در قیاس با سایر کشورهای منطقه برای فعالیت آزاد ساختارهای متعلق به سوروس شرایط فراهم می‌باشد. در بیشکک دانشگاه آمریکایی آسیای مرکزی با حمایت‌های مالی این موسسه فعال بوده و کانون پرورش نخبگان آتی غربگرای آسیای مرکزی دانسته می‌شود.
همچنین ده‌ها نهاد اجتماعی، مطالعاتی و رسانه‌ای قرقیزستان از حمایت‌های مالی سوروس برخوردار می‌باشند که به عنوان مثال می‌توان به اتحادیه اجتماعی «پین سنتر» متشکل از نویسندگان، شعرا و روزنامه‌نگاران مطرح، موسسه سیاست‌های اقتصادی موسوم به «توافق بیشکک»، موسسه سیاست علنی، پروژه «قرقیزستان باز» که برنامه‌های تلویزیونی اشاره کرد.
سوروس طی ملاقاتی که هفته گذشته با دانشجویان دانشگاه آمریکایی در بیشکک داشت، به طور خاص بر ضرورت شکل دادن تفکر انتقادی تاکید کرد. نکته جالب اینکه در سه هفته پیش «پومیلا اسپراتلین» سفیر آمریکا در قرقیزستان نیز با انتشار مطلبی تحت عنوان «دموکراسی در آسیای مرکزی: حمایت از قرقیزستان – «جزیره دموکراسی»، وجود دانشگاه آمریکایی آسیای مرکزی در بیشکک را «امید بلند‌مدت برای شکل‌گیری تفکر انتقادی جانبدار غرب در آسیای مرکزی» خوانده بود.
بدون تردید، تاکید ویژه نمایندگان آمریکا روی ضرورت «شکل‌‌گیری تفکر انتقادی جانبدار غرب» در آسیای مرکزی حاکی از سطح جدید برنامه‌های غرب برای این منطقه است که در آینده نه‌چندان دور از طریق اقدامات نهادهای وابسته به واشنگتن نظیر موسسه سوروس بیشتر نمایان خواهد شد.

رئیس جمهور آمریکا بمثابه خطری برای صلح

رئیس جمهور آمریکا بمثابه خطری برای صلح

دمیتری سدوف

(Dmitriy Sedov)

مترجم: ا. م. شیری

۶ آذر- قوس ۱۳۹۳

در مقاله مشترک مندرج در تایمز بتاریخ ۴ سپتامبر ۲۰۱۴، روز گشایش اجلاس ناتو در ولز، باراک اوباما و دیوید کامرون اظهار داشتند: «هنگامی که روسیه سعی می کند بزور اسلحه یک دولت مستقل را به امتناع از حقوق دمکراتیک خود وادار نماید، ما باید از حق اوکراین برای حل دمکراتیک آینده خود حمایت کنیم و همچنین، به تلاشهایمان برای تقویت ظرفیتهای اوکراین ادامه دهیم. ما باید از نیروهای مسلح خود برای تضمین حضور قدرتمندمان در شرق اروپا استفاده نموده، بطور جدی به روسیه بفهمانیم، که ما بر اساس ماده ۵ پیمان ناتو، همواره به تعهدات خود برای دفاع جمعی پایبند خواهیم بود».

لحن تهدید آمیز و گفتمان جنگجویانه مقاله به آن اشاره دارد، که آمریکائیها و انگلیسیها بطور جدی لجوج هستند. سخنان اوباما در مجمع عمومی سازمان ملل متحد بتاریخ ۲۰ سپتامبر در نیویورک، که طی آن رئیس جمهور آمریکا روسیه را در ردیف خطراتی مانند ویروس ابولا و تروریستهای «دولت اسلامی» قرار داد، این مدعا را تأئید می کند. همان دلایل در سخنان اوباما هنگام اجلاس جی ۲۰ در دانشگاه بریسبن هم تکرار گردید. او گفت: «ما مبارزه و مقاومت جامعه جهانی با طاعون ابولا در غرب آفریقا و تجاوز روسیه به اوکراین را رهبری می کنیم».

باراک اوباما واقعا هم در آستانه آن شکستی قرار دارد، که افراد قوی آمریکا هرگز بر او نخواهد بخشید. شکست در تمام خطوط سیاست خارجی برنده جایزه صلح نوبل نمایان شده است. این شکست اکنون منافع ژئوپلیتیک آمریکا را هدف گرفته و ضرباتش در آینده سنگین تر خواهد بود.

تصور اینکه سیاست خارجی دولت اوباما حداقل بعد از دو- سه سال چه ثمراتی خواهد داد، دشوار نیست:

ــ طالبان در افغانستان به قدرت باز خواهد گشت؛

ــ جنگ قومی- مذهبی با صدها هزار قربانی در عراق شدت خواهد گرفت. کمپانیهای نفتی آمریکا و انگلیس از عراق خواهند شد؛

ــ لیبی به چند منطقه قبیله ای متخاصم با همدیگر تقسیم خواهد گردید. نفت لیبی و مناطق ساحلی دارای اهمیت راهبردی آن از دسترسی آمریکا دور خواهد ماند؛

ــ مخالفان مسلح دست نشانده آمریکا در سوریه متحمل شکست خواهند شد، برنامه «دمکراتیزه کردن» سوریه و تقسیم مجدد خاورمیانه بزرگ با شکست مواجه خواهد گشت؛

ــ ائتلاف حاکم در آلمان شکست خواهد خورد، گرایشات گریز از مرکز در میان کشورهای عضو ناتو تقویت خواهد شد؛

ــ اوکراین در باتلاق هرج و مرج سیاسی عمیق غرق خواهد شد و بر بستر آن، جمهوریهای خلقی دانتسک و لوهانسک به استقلال خود دست خواهند یافت.

از میان همه این سوژه ها، سوژه اوکراین در سرنوشت اولین رئیس جمهور آفریقائی تبار آمریکا نقش مهمی بازی می کند. اهمیت آن از منظر برنامه دراز مدت ناتو قابل مقایسه با افغانستان و «دولت اسلامی» یا لیبی و سوریه نیست.

جنگ اوکراین هدف غرب را آشکار ساخت. قلمرو اوکراین می بایستی به سکوی اصلی حمله تمدن یهودی- پروتستان به روسیه- بعنوان نماینده نوع دیگر تمدن تبدیل می گشت. حتی ارتش نواروسیه (روسیه جدید. م.) که پرچم مزین به نشان اعجازانگیز و نجاتبخش گئورگی را و ارتش اوکراین که پرچم زرد و آبی رنگ اهدائی فون وارتهاوزن، حاکم گالیسی به هنگ سرکوب هنگام عزیمت به مجارستان در سال ۱۸۴۵، برای سرکوبی شورشهای دهقانی را بالا می برد، از رویاروئی تمدنها حکایت می کنند. 

درزهای طرح حمله ناتو به روسیه از طریق اوکراین، طرحی که میلیاردها دلار برای آن هزینه شده، پاره می شود. روسیه با اقدامات خود موفق شد عملیاتی را خنثی سازد که اسم رمز آن را جهان هنوز نمی داند.

ابتدا آرزوها در خصوص واگذاری پایگاه نظامی- دریائی سواستوپُل به ناوگان مشترک ناتو و استقرار نیروی هوائی استراتژیک آمریکا در فرودگاههای شبه جزیره کریمه بر باد رفت. کریمه از زیر دماغ خارج شد. به همین سبب، افراد قوی آمریکا زمانی از باراک اوباما خواهند پرسید: «چرا این طوری شد جناب رئیس جمهور؟ بخاطر خروج در تکاپو بودید»؟

برنده جایزه نوبل آرامش خود را از دست داده و خطر برابر با بی کفایتی دوره خدمتش را احساس کرده است. او بسیار آرزومند اثبات آن بود، که پروژه او شکست نخورده و نیروهای مسلح اوکراین را بدون تعلل برای سرکوبی دنباس شورشی اعزام کرد.

در مقایسه با «اشتباه کریمه» این یکی اشتباه بسیار بزرگی بود. نیروهای مسلح اوکراین در نهایت با تحمل تلفات عقب نشستند، و مغلوبیت آنها اوکراین را در وضعیت کشور در هم شکسته قرار داد. بحث در خصوص عضویت آن در ناتو غیرممکن است.

پس از این، برای افراد قوی آمریکا دیگر سوال از رئیس جمهور پیش نیامد، بلکه، آنها خواستار آنند که: «وضعیت را اصلاح نماید! زمان می گذرد». باراک اوباما سر گیجه گرفته. او نمی تواند «وضعیت را اصلاح نماید. برای اینکه جنگ، اوکراین را تقسیم نموده، تشکیل مجدد کشور واحد از طرق صلح آمیز را غیرممکن ساخته است. و احتمال پیروزی این رژیم با بقایای ارتش آن در جنگ جدید وجود ندارد.

رئیس جمهور آمریکا به گروگان بحران اوکراین تبدیل شده است. برنامه ناتو در رابطه با اوکراین همین روزها به سطل آشغال انداخته خواهد شد. فقط این مسئله باقی می ماند: توسل به برنامه کهنه آمریکا، یعنی اصلاح ماجراجوئی با تداوم آن. اکنون باراک اوباما به «خودفریبی» مشغول است. درست مثل سلف خود، جرج بوش کوچک که به پرواز پهبادهای صدام حسین در آسمان تکزاس «باور» می کرد، او هم به تجاوز روسیه به اوکراین و اینکه هواپیمای مالازیائی را روسیه ساقط کرد، «باور» می کند. باراک اوباما با سخنان خود، خودش را و همچنین، باقی جهان را برای ایجاد وضعیتی تحریک می کند، که در آن امکان صدور فرمان شروع جنگ جدید در اوکراین فراهم باشد.

با قضاوت بر اساس اقدامات حاکمان کییف، می توان که آنها در جریان تصمیمات واشنگتن هستند و آماده اند جمهوریهای خلق دانتسک و لوهانسک را در حلقه محاصره خفه سازند. این، یعنی تدارک برای جنگ جدید. بلافاصله پس از پایان تدارک، برنده جایزه نوبل فرمان حمله را صادر خواهد کرد.

همه راز رمز رفتارهای غیرمتعارف رئیس جمهور آمریکا در این خلاصه می شود، که او خطری است برای صلح.

سیاست کورمال کورمال پوتین غربی ها را دچار سردرگمی کرده!

 

مرکل صدراعظم آلمان در برابر پوتین رئیس جمهور روسیه – نبرد غولها بر سر مرزهای اروپا- و حالا ماتیاس پلاتزک (که مدتی رئیس حزب سوسیال دموکرات آلمان بود) نیز به میان آمده و می گوید: «آن کس که عاقل تر است کوتاه می آید» از کی اینطور شده؟

ماتیاس پلاتزک، که تا کنون کسی از او بد نگفته، نظری دارد: «اشغال کریمه، پس از وقوع واقعه، باید از لحاظ بین المللی سامان یابد، تا قابل پذیرش گردد.» به هر حال: هیچکس نمی تواند تصور کند که روسیه کریمه را پس خواهد داد. مردم کریمه هم اصلا خواهان چنین چیزی نیستند. حق با پلاتزک است. گرچه این حرف حق فرسنگ ها از رویداد های روز به دور است. و درست به همین دلیل باید از او سپاسگزار بود: او پرده از خود فریبی سیاسی غرب در برابر روسیه بر می دارد.

داد و فریاد کنارگودنشنینان بیشتر می شود. در کنفرانس جی 20، کنفرانس سران 20 کشور صنعتی در بریزبن – استرالیا، مرکل و پوتین دوباره شاخ به شاخ شدند، دو سیاستمداری که فعلا صحنه تاتر اروپا را در اختیار دارند. چون گزارشگران رسانه های ما صحنه را چنین می خواهند. آن طرف دیگر، حتی پس از گذشت سالها هنوز حریفی ناشناخته است، محتاط و در انتظار، اما این به آن معنی نیست که زیاد خطرناک نیست.

پوتین هواپیماها و کشتی های خود را به دور دنیا می فرستد. مرکل هم ملاحظه را کنار گذاشته است. او با حرف هایش در باره به خطر افتادن نظام صلح اروپائی آتش تنش را داغ نگه می دارد، به رئیس جمهور روسیه هشدار می دهد که اتحادیه اروپا عقب نخواهد نشست: «چهل سال چنین بود و من دیگر قصد بازگشت به آن دوران را ندارم»

تنش زدائی و تعدیل را نه روس ها می خواهند و نه غربی ها .

دماغ پرباد غرب

پوتین ول کن ما نیست، حالا او را متهم می کنند به این که علائق او به اوکرائین محدود نمی شود، بلکه علائق خود را در بالکان و کشورهای عضو اتحادیه اروپا درشرق نیز دنبال می کند. آن هم – بسیار موذیانه- یعنی با بکار بردن شیوه های اقتصادی -. در یک سند محرمانۀ وزارت خارجه آلمان از این واقعیت که روسیه در میان مردم صربستان از حرمت زیادی برخوردار است سخت ابراز ناخرسندی شده است. در سند تصریح شده که محبوبیت روسیه از جمله بدلیل سیاستی است که در مورد «کوزوو» دنبال می کند.

مگر روس ها هم می توانند محبوب باشند؟ این اصلا با تصورات اروپائی جور در نمی آید. فولکر رور (وزیر دفاع اسبق آلمان) در همین اواخر گفت: «من در دنیا کسی را نمی شناسم که بخواهد از نظام روسی الگوبرداری کند.»

این سخن با باد و بروت غربی ها که گوگل و آمازون برایشان نسخه مصرف می پیچند، همخوان است. هر قدر غرب خود پسندی خود را بیشتر نمایش دهد، هرقدر بیشتر نشان دهد که چقدر از خود راضی، طلبکار، و بدیگران بی اعتنا است، همانقدر «الگوی روسی» که باعث خنده می شود، برای کشورهائی که در حاشیه اروپا هستند، جذاب تر می شود. بلغارها در نظر ما حقه بازهائی هستند که فقط در فکر کلک زدن برای دریافت کمک های دولتی «هارتس 4 » از آلمان هستند.

وحالا پلاتزک با پیشنهالگماینه، سخنگوی محافظه کاران، دشنام می دهد :

این «مماشات است ، کوتاه آمدن است «.

نسخه دوم » توافقنامه مونیخ » است.

توافقنامه مونیخ

د طراوت بخش خود به میدان آمده و به سیاستمداران جهانی در واشنگتن، بروکسل و برلن می گوید:»آن کس که عاقل تر است کوتاه می آید.» این عین واقعیت است. که البته برای اولین بار گفته می شود.

اما روزنامه فرانکفورتر آ

توافق بین آلمان نازی، ایتالیا، فرانسه و بریتانیا در سال ۱۹۳۸است بر سر الحاق نواحی آلمانی نشین سودت چکسلواکی به آلمان نازی . م) در حالی که پلاتزک فقط واقعیت را گفته است: کریمه روسی خواهد ماند. هیچ کس تردید ندارد که اکثر مردم کریمه خود را از روس ها می دانند.

واژه اشغال را باید با احتیاط بیشتری بکار برد. «راینهارد مرکل» فیلسوف آلمانی، ساکن هامبورگ، که عرصه تفحصش علم حقوق است می نویسد: آنچه در کریمه رخ داده «تجزیه طلبی » است، اشغال نیست. آنچه رخ داده اشغال راهزنانه زمین نبوده، تجزیه بوده است. اشغال راهزنانه زمین نقض شدید حقوق بین المللی است و از جمله دلیلی است برای دست زدن به جنگ. در حالی که تجزیه طلبی نقض قوانین داخلی اوکرائین است. این ها سخنان راینهارد مرکل است. حال می پرسیم جنایت کار جهانی کیست؟ و تا سه می شمریم – و اگر کسی فورا نگوید رئیس جمهور روسیه، خود او در پیوستن کریمه به روسیه نقش داشته است. این هم شکلی است تازه از تفتیش عقاید.

اما آنهائی که بمراتب مهم تر هستند، مخالفان پوتین هستند، دلیل اهمیتشان هم این است که زورشان زیاد تر است. یعنی کسانی که هنوز هم می پرسند :» پوتین چه می خواهد؟» رئیس جمهور روسیه شده اهریمن ژئوپلیتیک. چرا اینطور شده؟ دلیل آن را در واشنگتن خیلی بهتر می دانند. انگیزه سیاست روسیه در اوکرائین، بالکان و بقیه کشورهای شرق اروپا روشن است: روسیه می خواهد در برابر سیاست غرب و توسعه دائمی میدان نفوذ آن که تجاوز کارانه بنظر می رسد، بایستد. پوتین چنین وانمود می کند که گویا در تاریکی کورمال کورمال پیش می رود، خود را به نفهمی میزند، سیاستش این است.

ولی در واقع غرب هم نمی تواند از این بی خبری ظاهری او چشم پوشی کند: چون این شرط بقای آن افسانه است که گویا سرشت غربی با سرشت روسی فرق دارد. فقط در این حالت است که ما بازهم می توانیم از اخلاق دم بزنیم در حالی که سیاستمان سیاست اِعمال زور است.

طبق تازه ترین نظر خواهی تلویزیون رسمی آلمان » آ. ار. دِ » اکثریت مردم آلمان مخالف ان هستند که بعلت بحران اوکرائین تحریم ها علیه روسیه گسترش یابند.

بنظر43 در صد از مردم تحریم های کنونی آمریکا و اتحادیه اروپا علیه روسیه کافیست. 27 درصد یعنی بیش از یک چهارم مردم خواستار لغو کلیه تحریم ها هستند. فقط 19 در صد خواستار گسترش آن هستند.

http://www.spiegel.de/politik/deutschland/ukraine-konflikt-deutsche-sind-gegen-neue-russland-sanktionen-a-1004200-druck.html

 

 

دستاوردهای انقلاب اکتبر و سوسیالیسم انکارناپذیرند!

54tzrhgfv6

دستاوردهای انقلاب اکتبر و سوسیالیسم انکارناپذیرند!

97 سال از پیروزی انقلاب کبیراکتبر در روسیه تزاری می گذرد. انقلابی که در شروع و ادامه اش جهان رابه پیشرفت رهنمون شد و با شکست کشورهای سوسیالیستی در60 سال اخیر شاهد آن هستیم که نظام سرمایه داری چه بربریتی را بر ساکنان کره خاکی تحمیل نموده است. پس باید یاد این انقلاب کارگری راگرامی بداریم و ازدستاوردهای این انقلاب آموخته و آنها را وسیعا درمیان توده های کارگر و زحمت کش تبلیغ و ترویج کنیم.

چنین ارزیابی صرفا ذهنی و به قول رویزیونیستهای جدیدی که با بیان «مدافعان سنتی سوسیالیسم» تیشه جدیدی را برای سربلندنکردن انقلاب سوسیالیستی به ریشه ی آن می زنند و نظراتی که پایه ای علمی نداشته و شبیه اعمال شعبده بازان می مانند باید مقابله نمود. چرا؟

طبقه کارگر دربرهه ای ازتاریخ جوامع طبقاتی پابه عرصه ی وجود دربرخی جوامع گذاشت که فعالیتهای تولیدی، علمی و مبارزات طبقاتی بشر را به مرحله ای رساند که پیشروان این طبقه درقامت مارکس و انگلس توانستند با جمع بندی درست از این مبارزات، درکی علمی از تاریخ ارائه داده و از آن به بعد حرکتهای بشری براساس تکیه به علم مبارزه طبقاتی مورد ارزیابی قرارگرفت و آن حرفهائی پایدارماندند که جنبه ی علمی داشته، درعمل ثابت شده و صرفا براساس احساسات و «کشف شهود» نیستند. این به چه معناست؟

علم متکی است بر ماتریالیسم دیالکتیکی یعنی هم جنبه مادی هرپدیده را درنظردارد و هم جنبه دیالکتیکی یا حرکت این ماده را درهرموقعیت خاصی بررسی می کند و علم خصلت رشد و تکامل یابنده دارد نه خصلت نفی کننده علم قبلی به طور مطلق! مثلا 1500 سال در دوران برده داری ریاضی دان و فیزیک دان شهیر یونانی فیثاغورس براساس مشاهدات علمی اش گفت: «دریک مثلث قائم الزاویه مجذوراندازه وتر آن مساوی است با حاصل جمع مجذور دوضلع دیگر آن«، و یا ارشمیدوس دانشمند دیگریونان حدود 200 سال قبل از میلاد مسیح کشف کرد که » وزن انسانی که درآب غوطه ورشود به اندازه ی آب هم حجم بدنش که زیرآب رفته است سبک می شود«. حدود هزارسال بعد در400 سال پیش نیوتون دانشمند انگلیسی گفت : «نیروی وارده بریک جسم درحرکتش مساوی است با جرم آن شیی ضرب در شتاب حرکتی آن در ثانیه. » این احکام امروز هم در شرایط مشخصی (نه بی نهایت کوچک و نه بی نهایت بزرگ، صادق هستند. مثلا اگر حرکت شیی با سرعت بسیاربالائی برود، درآنجا قانون نیوتون نادقیق است ولی در سرعتهای پائین و معمولی برای اشیاء معمولی و نه بی نهایت کوچک، امروزهم این قانون درست است و هم اکنون به کارگرفته می شود. دریک کلام با علم نمی توان بازی کرد و یا سرسری به آن برخوردنمود. البته برای فرارازاین واقعیت ادعا می شود که علم اجتماع مثل علوم دقیقه نیست و بدین ترتیب عده ای تلاش می کنند از پذیرش این واقعیت فرارکنند.

بنابراین کسی که امروز ازعلم طبقه کارگر درپیشبردجامعه دفاع می کند باید اولاقوانین ماتریالیسم دیالکتیک را به کارببرد و ثانیا ادعاهایش متکی باشند بر پراتیک و اوضاع مشخص درهرکشور. به همین دلیل بود که مارکس و انگلس دربررسی تاریخ گذشته جوامع که پراتیک آنها موجود بود و تاریخ نظام سرمایه داری موجود و مبارزه طبقاتی جاری درآنها صورت گرفته بود، ماهیت این نظام را به طور مبسوطی تحلیل نمودند ولی دررابطه با سوسیالیسم و کمونیسم بسیار محتاطانه عمل کردند و تئوری کامل چه گونه ساختن جامعه سوسیالیستی و کمونیستی را مشروحا فرمول بندی نکردند چون که پراتیک را معیار سنجش حقیقت می دانستند و به قول معروف شکمی و بدون بروز انقلاب سوسیالیستی تئوری نساختند! وباید تاکیدنمود به ویژه تا زمانی که درحدی جهانی این پراتیک را طبقه کارگر پیش نبرده و که دیگر، مدافعان نظام سرمایه داری و یا ماقبل سرمایه داری تاحدی ضعیف شده باشند که خطر بازگشت آن نظامها را ایجاد نکنند نمی توان از انقلابات در تک کشورها که چون جزیره ای درمحاصره ی نظام سرمایه داری باشند انتظار پیروزی دقیق سوسیالیسم را داشت آن هم براساس تحلیلی صرفا درمورد دموکراسی! اما بروز این پیروزیها برای طبقه کارگر تاحدی کمک می کند که برخلاف بورژوازی که در دوران رشدش چه گونه گی رشد دادن نظام خودش را به علت پیاده کردن آن درجوامع فئودالی فراگرفت، این امکان برای طبقه کارگر درحد بسیار محدودی نظیر اجتماعی شدن تولید و تاحدی سازماندهی تولید و غیره درجامعه سرمایه داری ممکن نیست و لذا باید خودش براساس تجربه و آموزش امر ساختمان سوسیالیسم با پیش رویها و عقب نشینیها راه تعمیق سوسیالیسم را بیابد. امروز هنوز جنبش چپ ایران در ایجاد یک حزب کمونیست گیرکرده و قادر به ایجاد آن نشده گامهای زیادی بیش از حد معقول مادی و دیالکتیکی پیش گذاشته و به مسائل دهها سال آینده امروز می خواهد جواب بدهد و پشت سرهم تئوریهائی درآن موارد صادرمی شود که نشان از برداشتن سنگ بزرگی دارد که روی پای این جنبش خواهد افتاد.

آیا چنین درک و دغدغه ای درکشف حقایق مربوط به پیش روی و تعمیق سوسیالیسم دربین اینهمه مدعی دفاع از طبقه کارگر وجود دارد؟ آیا دفاع از تئوری انقلابی پرولتاریا دربرابر تئوریهای رویزیونیستی، رفرمیستی و آنارشیستی مقامی دارد؟ آیا امر ساختمان سوسیالیسم را یک پدیده ای مربوط به آگاهی طبقه کارگر از چه گونه پیشبرد آن، می دانند؟ آیا به هنگام انقلاب پرولتری فرد فرد طبقه کارگر تا بدان حد آگاه می شوند که بتوانند حکمی علمی درمورد پیش بردن سوسیالیسم صادرکنند؟ آیا رای دهی شوراهای کارگری در قبل از انقلاب پرولتری به منشویکها و سوسیالیستهای انقلابی و حمایت از دولت کرنسکی نشان نداد که رایی قلابی و غیرکارگری بود و پس از توضیح بلشویکها و خط درستی را که لنین با تزهای آوریل پیش گذاشته بود، رهبری این شوراها آنها را بالاخره پذیرفته وانقلاب پرولتری ممکن شد و تدریجا شوراها به آن پیوستند؟ پس باید پذیرفت که انقلاب کردن امری آگاهانه است و متاسفانه درشرایطی مثل انقلاب اکتبر تمامی کارگران جز درحدی کلی و بعضا احساسی درک همه جانبه ای از مجموعه تضادهای موجود درآن نداشتند. به این دلیل خط ایده ئولوژیک ـ سیاسی درست است که باید درمقام رهبری جامعه قراربگیرد و نه صرفا رای انداختن درصندوقها درشرایط وجود نا آگاهی. این امر را در برخورد به روند سوسیالیسم در شوروی باید به حساب آورد. اگر شوراهای کارگری صرفا قدرت را به دست بگیرند، بقیه شوراهای موجود مرکب از افراد غیرپرولتر کجای کارقرار می گیرند و اگر رای آنان نیز درقدرت به حساب آید آیا نظر شوراهای کارگری حتما مثل هم بوده و اعمال خواهد شد؟ و یا اینکه درصورت عدم انجام این کار مقاومت سرسختانه ای دربین این جماعت غیرپرولتر را بوجودآورده و آنان دست به انواع توطئه ها ازجمله درتحمیق بخشی از کارگران ناآگاه خواهندزد، تحت نام فقدان دموکر اسی ، فریاد «توتالیتاریسم» به 7 آسمان بلند خواهدشد!

حتا این حضرات سینه چاک «سوسیالیسم مشارکتی» اگر درنظر نگیرند که مبارزه طبقاتی جنگی مرگ و زنده گی بین پرولتاریای متکی بر خط مشی ایده ئولوژیک ـ سیاسی درست و تمامی طبقات استثمارگر و ستم گر است و اگر دیکتاتوری پرولتاریا که دیکتاتوری براقلیت این بقایای استثمارگران و بادمجان دورقاب چین های خرده بورژوائی آنان درصورت مخالفتشان با پیش روی سوسیالیسم باید اعمال شود کنارگذاشته شود و آزادی بدون قید و شرط به آنان در تشکیل احزاب و پیشبرد مبارزه خیابانی علیه طبقه کارگر حاکم داده شود، با درنظر گر فتن این که در ابتدا، انقلاب درجزیره ای صورت گرفته که از چهارطرف دربرابر انبوه امواج ضدانقلابی قرار دارد و در شوروی هم آن را دیدیم این انقلاب شانس بیشتری از 73 روزکمون پاریس برای بقا نخواهد داشت؟

جالب این جا است که درشرایطی که مارکس و انگلس به تئوریها و مبارزاتی که با انواع رفرمیسم و آنارشیسم در جنبش کارگری پیش بردند در اواخر قرن نوزدهم درمیان مبارزات طبقه کارگر نقش درجه اولی ازنظر اعتبار کسب کردند. ولی رفرمیسمی که در حزب سوسیال دموکرات آلمان توسط برنشتین و سپس کائوتسکی به میان آمد که اصول مارکسیسم را زیر سئوال بردند و درک نادرست از امپریالیسم داشتند، جنبش متحدجهانی طبقه کارگر را به انشعاب کشاندند که لنین به حق آنها را رویزیونیست و سوسیال ـ امپریالیست نامید، که صدمه جبران ناپذیری به پیش روی جنبش کارگری متحد درکسب قدرت زدند. این خیانت بار دیگر توسط رویزیونیسمی که درکشور سوسیالیستی و ازمیان خود حزب پیشروطبقه کارگربوجودآمد و شکست سخت تری را برجنبش کمونیستی واردنمود و درادامه نقش مخرب ایده ئولوژی خرده بورژوائی هم اکنون توسط حزب مارکسیست ـ لنینیست آلمان پیش کشیده شده، کوچکترین انعکاسی در جنبش چپ ایران ندارد که اگر این حضرات جنبش کارگری را یک جنبش آگاهانه می دانند و برعلمی بودن آن اعتقادی اگر داشته باشند باید بیشتر ازهرچیز به ضعفی که دراین مورد درحزب کمونیست شوروی و غیره بوجودآمد بپردازند و بدین ترتیب به تئوری کمونیسم علمی عشق بورزند و نه اینکه دموکراسی و انتخابات تبدیل به بحثهای مرکزی بشود و افرادی هم که از شرایط مشخص آن زمان شوروی و تضادهای بغرنجی که بین طبقه کارگر و دیگر طبقات ارتجاعی داخلی و جهانی و مداخله ی این دخالت گری تاحدی که با ترور لنین رهبر توانای طبقه کارگر را از خدمت به پیش روی انقلاب بازداشتند، محاسبه ای پیش نمی آید!!؟ درواقع این حضرات از همین الان از آزادی بورژوازی و خرده بورژوازی در درون سوسیالیسم بیشتر نگرانند تا پیشروی دیکتاتوری پرولتاریا در ازبین بردن قدرت مقاومت این طبقات!!

این نفی گرائی مطلق گرا و خرده بورژوائی دربرخورد به انقلاب اکتبر و ساختمان سوسیالیسم تا بدان جا هم اکنون درجنبش چپ ایران پیش رفته که با خاک پاشیدن به نقش طبقه کارگر درپیشبرد انقلاب در شوروی ادعامی کنند بعداز درگذشت لنین «راه حل بورژوائی» در شوروی پیش برده شد و درادامه انقلاب عظیمی را که در اکتبر 1949 در چین تحت رهبری حزب کمونیست چین به پیروزی رسید را درحدانقلابی دهقانی و خرده بورژوائی دانسته و آن همه دستاوردهای آن انقلاب را نفی می کنند و عجبا دراین ماجرا دردفاع از مقاومت مسلحانه کوبانیها داد سخن می دهند. اگر انقلاب چین انقلابی دهقانی بود، اینهمه دفاع از مقاومت درکوبانی ـ که به حق هم هست ـ آیا جنبه ی عقب نماندن از غافله را دارد یا اعتقادی عمیق دردفاع از این مقاومت سربلند می باشد؟!! نتیجه آن می شود که:

لغو مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و مبادله؛ ازبین بردن بیکاری؛ کم کردن اختلاف بین مزدها و ازبین بردن مزایای موجود درنظام قبلی؛ رایگان شدن تحصیل؛ بیمه بهداشت برای همه؛ تامین مسکن و کار برای همه ؛ حق انتخاب کردن و انتخاب شدن و مزدبرابر درمقابل کاربرابر برای زنان؛ به رسمیت شناختن حق ملل در تعیین سرنوشت خویش و درعین حال ایجاد احترام متقابل و آزادانه بین آنان؛ ایجاد انترناسیونال کمونیستی و کمک به احزاب تازه تاسیس شده درجهان؛ کمک به جنبشهای ضداستعماری جهان و دفاع از استقلال آنان؛ جانفشانی عظیم دربرابر نازیسم و فاشیسم که قصد بردن جهان به جهالت و تاریکی «نژاد آریائی برترازهمهرا داشتند؛ رشد دادن وضع اقتصادی درجامعه درشرایطی که جهان امپریالیستی در بحران می سوخت ؛ آزادکردن دهقانان از استثمار و ستم فئودالی درچین؛ رها ساختن زنان از ظلمهای قرون وسطائی درچین؛ رها ساختن بزرگ ترین جمعیت جهان از فقر و گرسنه گی و دهها دست آورد آنان در مورد تعمیق انقلاب سوسیالیستی و غیره راه حلهای بورژوائی و دهقانی بود؟! آیا پایان دادن به دوجنگ امپریالیستی که دهها میلیون انسان را کشته و بزرگ ترین خرابیها را دراروپا و غیره دامن زد، بورژوائی بود؟ اگر جنبش چپ ایران خود را ازاین لفاظیهای خرده بورژوائی که از تروتسکی و دیگر شیپورزنان امپریالیسم به ارث برده دست برنداشته و دفاع پرشور از دستاوردهای طبقه کارگر درانقلابات سوسیالیستی و دموکراتیک را کنارنگذاشته و نق و نال بزرگ نمائی کردن از اشتباهات دراین کشورها دست برندارد، نه طبقه کارگر را باخود متحد خواهدنمود و نه امیدی درمیان مردم برای مترقی و عادلانه بودن نظام سوسیالیستی فراهم خواهد ساخت و نه وحدتی بین نیروهای چپ بوجودخواهدآورد. برچسب زدنهائی که این روزها رایج است از اتاقهای فکری امپریالیستی جلو رانده می شود و روشنفکرانی که می خواهند خود را آلترناتیوی جابزنند و متفکر کبیر قلمداد کنند، این افکار منحرف را دزدیده و بدین ترتیب به راحتی می توانند از امپریالیستها و صهیونیستها پول گرفته و تلویزیون راه بیاندازند؟

رفقا چشمهایمان را بازکنیم بدانیم که امروز به جز دفاع جانانه از دستاوردهای تئوریک که همراه با پراتیک بوده اند به افکارقلابی بی پشتوانه متوسل نشویم و ماتریالیسم دیالکتیک را به کاربندیم و نه عرفان دوران فئودالی را!

انقلاب اکتبر کماکان دستاورد درخشان طبقه کارگر بوده و خدمات فناناپذیری به کارگران و زحمت کشان جهان عرضه نمود. زنده باد تئوری راهنمای انقلابی کمونیسم علمی؛ زنده باد مبارزات طبقه کارگر ضد نظام سرمایه داری برای تحقق سوسیالیسم ؛ جلو مداخلات خرده بورژوازی را درصف متحد کارگران ازطریق مبارزه ایده ئولوژیک با افکار مداخله جویانه ی آنان در درون طبقه کارگر و نفی دستاوردهای این طبقه ، بگیریم.

ک. ابراهیم . 5 نوامبر 2014

لنین: به مناسبت چهارمین سالگشت انقلاب اکتبر

14 اکتبر 1921

چهارمین سالگشت 25 اکتبر(7 نوامبر) فرامیرسد.

هرقدراین روز بزرگ ازما دورمیشود، اهمیت انقلاب پرولتری روسیه روشنترمیگردد و ما دربارهء تجربهء عملی مجموع کار خودنیز عمیقتر میاندیشیم.

این اهمیت و این تجربه را میتوان بااختصار زیاد و البته بسی غیرکامل و غیردقیق به نحو زیرین بیان داشت:

وظیفه ی مستقیم ونزدیک انقلاب روسیه وظیفه ی بورژوا ـ دموکراتیک بود، یعنی: براندازی بقایای نظامات قرون وسطائی و زدودن این بقایا تاآخر و تصفیه ی روسیه ازوجود این بربریت، ازاین ننگ و ازاین بزرگترین ترمز هرگونه فرهنگ و هرگونه پیشرفتی درکشورما

نظام شوروی همانا یکی از تاییدات یا مظاهرآشکار این تحول یک انقلاب به دیگری است. نظام شوروی حداکثر دموکراتیسم برای کارگران و دهقانان است و درعین حال دال بر گسست با دموکراتیسم بورژوائی و پیدایش طرازنوین جهانی ـ تاریخی دموکراسی یعنی دموکراسی پرولتری یا دیکتاتوری پرولتاریا است.

بگذار سگان و خوکان بورژوازی محتضر و دموکراسی خرده بورژوائی که ازدنبال این بورژوازی میرود به خاطر ناکامیها و اشتباهات مرتکبه درامرساختمان نظام شوروی ما بارانی ازلعنت و دشنام و استهزا برسرما ببارند. ما دقیقه ای فراموش نمیکنیم که ناکامیها و اشتباهات ما واقعا زیاد بود و زیاداست. و اصولا مگر می شود در یک چنین امرتازه ای که برای تاریخ جهان تازه است یعنی درامر ایجاد طراز تا کنون نادیده سازمان دولتی، بدون ناکامی و اشتباه خودمان و بهبود انطباق عملی اصول شوروی، انطباقی که بسیار و بسیار ازحدکمال دوراست، مبارزه خواهیم کرد. ولی ما حق داریم به خود ببالیم که سعادت شروع ساختمان دولت شوروی و بدینوسیله شروع دوران نوین درتاریخ جهان، دوران سلطه ی طبقه ی نوین که درکلیه ی کشورهای سرمایه داری ستمکش است و همه جا بسوی زندگی نوین، بسوی پیروزی بربورژوازی، بسوی دیکتاتوری پرولتاریا، بسوی خلاصی انسانیت ازیوغ سرمایه و جنگهای امپریالیستی گام برمیدارد، نصیب ما شده است.

*********

درباره حل صحیح تضادهای درون خلق ـ مائوـ 12 مارس 1957 (سخنرانی در کنفرانس کشوری حزب کمونیست چین درباره کارتبلیغاتی)

دگماتیسم و رویزیونیسم هردو ضدمارکسیسم اند. مارکسیسم به یقین به پیشرفت خود ادامه میدهد، همپای پیشرفت پراتیک رشدمی یابد و هرگز ازحرکت باز نمی ایستد. چنانچه مارکسیسم از حرکت بازایستد و بلاتغییر بماند، روح و حیات خود را ازدست خواهدداد. ولی اصول اساسی مارکسیسم هرگز نباید نقض گردند، چه درغیراینصورت اشتباه امری اجتناب ناپذیر خواهدشددر شرایط کنونی ، رویزیونیسم بمراتب زیان بخش تر از دگماتیسم است.

ویا در : درباره تضاد مائو ـ ژوئیه 1937

درمطالعه هرمسئله باید از ذهنیگری، یک جانبه گری و سطحی بودن پرهیزکرد. ذهنیگری یعنی مسایل را بطورعینی ملاحظه نکردن، یا به عبارت دیگر، عدم بررسی مسائل از دیدگاه ماتریالیستی. من دراین مورد درمقاله «درباره عمل» صحبت کرده ام. یک جانبه گری بمعنای ندیدن همه جوانب یک مسئله استیادیدن جزء و فراموش کردن کل؛ فقط کمبودها را دیدن ولی موفقیتها را ازنظر دورداشتندیدن درختان و ندیدن جنگل است. ازاین راه غیرممکن است که بتوان اسلوب حل تضادها را پیداکرد، وظایف انقلاب را به انجام رساند، امور محوله را به نحواحسن انجام داد و مبارزه ایدئولوژیک درون حزبی را به طور صحیح بسط و توسعه داد.

و یا : فقط ازطریق وحدت حزب کمونیست است که میتوان به وحدت تمام طبقه و تمام ملت دست یافت و فقط ازطریق وحدت تمام طبقه و تمام ملت است که میتوان بردشمن غلبه نمود و انقلاب ملی و دموکراتیک را به سرانجام رساند. (مائو ـ 7 مه 1937 ـ آثارمنتخب ، جلد1)

پلیس امریکا سیاه می کشد قضات سفید تائیدش می کنند!

یونگه ولت– ترجمه رضانافعی

آينده ما

 

فرگوسون: پلیسی که یک جوان سیاهپوست را کشت محاکمه نخواهد شد.

«دارن ویلسون»، پلیس آمریکائی که مایکل براون، جوان غیر مسلح سیاهپوست را در شهر کوچک فرگوسون در ایالت میسوری امریکا، به ضرب گلوله از پای در آورد، به دادگاه نخواهد رفت.

رابرت مک کلوچ، دادستان، روز دوشنبه بوقت محلی، در شهر کلیتون اعلام کرد، هیئت قضات که مرکب از سه سیاهپوست و نه سفید پوست است، پس از سه ماه مشاوره، نتوانست دلیلی مبنی بر ارتکاب جرم بیابد.

پلیس مذکور روز 9 آگوست مایکل بروان جوان سیاهپوست را پس از یک درگیری به ضرب گلوله از پای در آورد و بعد گفت برای دفاع از جان خود او را کشته است. مرگ این جوان 18 ساله سبب شد تا شهر فرگوسون با 20 هزار جمعیت به طغیان در آید. پس از تصمیم هیئت قضات نیز موج اعتراض در شهر فرگوسون بالا گرفت. صدها تن از تظاهرات کنندگان در برابر ساختمان پلیس محلی گرد آمدند و فریاد زدند: «ما نژاد پرستان را نمی خواهیم»، «عدالت نباشد ، آرامش هم نخواهد بود». کار اعتراض بسرعت بالا گرفت. پرتاب بطری و سنگ آغاز و یک اتومبیل پلیس به آتش کشیده شد.

یکی از تظاهر کنندگان جوان 19 ساله ای بنام «جان» به خبرنگاران گفت: «من آمده ام تا شاهد پیروزی عدالت باشم ولی حالا که می بینیم عدالتی در کار نیست، دست بکار می شویم «.

«تتریس فرانک» زن 48 ساله ای که مادر چهار فرزند است گفت: امروز روز واقعا غم انگیزی است، ارزش زندگی سیاهان هیچ است، این است که مرا گریان می سازد».

تظاهر کنندگان خطاب به نیروی پلیس که با لباس رزم به میدان آمده بود، فریاد می زدند: «شما قاتلید، قاتل!»

«آنتنونیو برنز» که جوانی است 25 ساله می گوید: «این هم طرز کار نظام قضائی ماست – پولدار ها آن بالا، ندار ها این پائین.»

در شهر های دیگر آمریکا نیز تظاهرات اعتاضی رخ داد. در نیویورک در » تایمز اسکوئر». در شیکاگو، سیاتل ، بوستون و در برابر کاخ سفید در واشنگتن نیز تظاهرات اعتراضی صورت گرفت.

 

افزایش 7 درصدی اعتیاد در بانوان خراسان رضوی

جانشین دبیر شورای هماهنگی مبارزه با مواد مخدر خراسان رضوی از افزایش 7 درصدی اعتیاد میان بانوان استان از سال 89 تاکنون خبر داد.

سرهنگ ماشاءالله صادقی در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، منطقه خراسان، اظهار کرد: در سال 89 درصد اعتیاد در بین بانوان خراسان رضوی سه درصد بوده اما اکنون در سال 93 آمار اعتیاد در میان آنان به 10 درصد افزایش یافته است.

وی با بیان اینکه اکنون آمار کلی اعتیاد در خراسان رضوی کاهش یافته است، خاطرنشان کرد: با این حال شاهد افزایش آمار اعتیاد در بین بانوان هستیم.

صادقی تصریح کرد: در گذشته تعداد معتادان استان 160 هزار نفر بوده اما اکنون در سال 93، این رقم به 113 هزار نفر کاهش یافته است که از این تعداد 80 درصد ساکن مشهد هستند.

جانشین دبیر شورای هماهنگی مبارزه با مواد مخدر استان با بیان اینکه شیشه پرمصرف‌ترین ماده مخدر در استان است، تصریح کرد: شیشه یکی از مواد مخدر روان‌گردان است که مصرف آن بیش از سایر مواد مخدر شایع شده و یکی از علل اصلی این امر نیز کاهش قیمت شیشه است.

صادقی با اشاره به اینکه قیمت مواد مخدر سنتی افزایش یافته است، افزود: در رابطه با کاهش استفاده از مواد مخدر سنتی اقدامات خوبی انجام شده که در راستای آن ورود هرگونه مواد مخدر سنتی به خراسان رضوی مسدود شده است.

وی اضافه کرد: در مجموع 90 درصد افرادی که مصرف مواد مخدر هستند هم از مواد مخدر سنتی و هم مواد مخدر صنعتی استفاده می‌کنند.

جانشین دبیر شورای هماهنگی مبارزه با مواد مخدر خراسان رضوی اظهار کرد: متاسفانه گروه سنی 20 تا 30 سال بیشترین مصرف کننده مواد مخدر هستند که برای جلوگیری از آن باید خانواده‌ها، متولیان در محیط‌های کاری و آموزشی اقدامات مناسبی در جهت انجام فعالیت‌های پیش‌گیرانه داشته باشند.

 

کار شعر…

ccx660ß

 

کار شعر…

تا گرگ بیداد

د رَ د به دندانِ ستم تن ز آهو ی داد؛

درهر سرآشیبی ،

نشانی از فرازی تازه جستن ؛

از صخره ‌ها ی سخت سر،

سر بر کشیدن؛

از غنچه ی نا گشته گل هرگز،

سرودن؛

بر بوته ‌های تشنه ی فقر

ازجوهر جان ،

شبنمی مهری نشاندن؛

از خنده ‌های له شده ،

از بوسه ‌های داغ نفرت خورده ،انگار؛

چیزی نوشتن؛

گر نیست کار شعر،

گو پس چیست کار ش؟!

جعفر مرزوقی (برزین آذرمهر)

 

تجارت آزاد، به روایت داد و ستد دوسوی اقیانوس آرام

5esy6aنويسنده   مارتین بوولارد

روزنامه نگار و معاون سردبيری لوموند ديپلماتيک

ترجمه منوچهر مرزبانيان

 

ایالات متحده امیدوار است قدرت چین را مهار کند
تجارت آزاد، به روایت داد و ستد دوسوی اقیانوس آرام
در آغاز ماه اکتبر، معاون وزیر دارائی چین در میان شگفتی همگان اعلام داشت که عهدنامه تجارت آزاد میان کشورهای دوسوی اقیانوس آرام «بدون چین ناتمام است». واشنگتن تاکنون این میثاق را مانند سلاحی برای مهار غول آسیائی به کار گرفته. پکن با ترجیح تدارک همپیمانی خاص خود، از این داد و ستدها کنار کشیده. بسیار محتمل است که دو پایتخت به موازات هم تحول یابند.

 

آقای ”نارندا مودی“، نخست وزیر جدید هند، روز ۳۱ ژوئیه ۲۰۱۴ با رد توافقنامه دست پرورده خبرگان ”سازمان جهانی تجارت“ در باره فرآورده های کشاورزی، آگهی فوت چرخه مذاکرات تجاری ”دور دوحه“ را که دیری رو به مرگ بود به جهانیان اعلام داشت (۱). البته، هدف وی پیش از هر چیز تدبیری برای تولید داخلی، و ادامه پرداخت یارانه کشت غلات است. گرچه نخستین باری نیست که هند به حق ”وتو“ی خود دست یازیده، اما این امر اینک از آنرو سر و صدائی بلند کرده که مخالفت با توقعات ”سازمان جهانی تجارت“ بیش از پیش بالا گرفته، و کشورها به همگامی منافع خود علیه قدرت های بزرگ و سردسته آنها ایالات متحده به هم می پیوندند. غلطک آزادسازی داد وستد به دست انداز افتاده است.

کشورهای غربی (و شرکت های چند ملیتی آنها) به قصد ضد حمله، به گزینه عهدنامه های دوجانبه داد و ستد آزاد (اتحادیه اروپا ـ کانادا؛ ایالات متحده ـ کره جنوبی، و غیره) و به ویژه با تکیه بر نواحی جغرافیائي روی آورده اند: بازار بزرگ دو سوی اقیانوس اطلس (GMT) میان ایالات متحده و اتحادیه اروپا (۲)؛ مشارکت دوسوی اقیانوس آرام، میان ایالات متحده و یازده کشور آنسوی اقیانوس آرام (که به انگلیسی مشارکت ”ترانس پاسیفیک“ می گویند) … با تقسیم کره زمین به مناطق بدین شیوه، واشنگتن می تواند امیدوار باشد که دیگرانی را نیز به دلخواه خویش راه برد.

در سال ۲۰۰۵، ”مشارکت دو سوی اقیانوس آرام“ در اصل تنها چهار کوتوله سیاسی و بازرگانی (برونای، شیلی، زلاند نو، سنگاپور) را به هم می پیوست، که می کوشیدند در برابر غلطک درهم کوب همسایگان خویش مقاومت کنند. چهار سال بعد، ایالات متحده به عزم مهار قدرت چین که از طریق توافقنامه های داد و ستد آزاد به کشورهای جنوب شرقی آسیا نزدیک شده بود، همین فکر را از آن خود ساخت. واشنگتن که بیم دارد چیرگی بر نیم کره خویش را ازدست بدهد، کشورها استرالیا، مالزی، پرو و ویتنام، سپس کانادا و مکزیک را به دنبال خویش می کشد. این کشورها همین حالا هم با توافق داد و ستد آزاد آمریکای شمالی با یکدیگر پیوند یافته اند. اما لازم بود نوامبر ۲۰۱۱ سر رسد تا ژاپن نیز، که آنگاه شریک نخست چین بود … پاورچین، به دار و دسته این رهروان بپیوندد. از آن پس ”شینزو اَبه“ نخست وزیر بسیار ناسیونالیست این کشور، فرصتی یافته است تا نقش خویش را چون بازوی راست آسیائی آمریکا تقویت کند.

بدینسان طرحی از آنچه خبرگان آمریکائی «میثاق بازرگانی قرن بیست و یکم» نام نهاده اند به چشم می آید. این میثاق اگر توفیق یابد نزدیک به نیمی از ثروت های تولید شده درجهان، ۳۵٪ داد و ستد جهانی و ۳۰٪ جمعیت جهان را در برمی گیرد؛ که آنقدر هست که بخش اقتصادی «محور آسیائی» را قوام بخشد که آقای ”باراک اوباما“ هنگام آغاز زمامداری خود تعریف کرده بود ــ بخش نظامی آن محور به لطف گسترش توافقنامه های راهبردی با فیلیپین، استرالیا، ویتنام و البته ژاپن استقرار می یابد. همانگونه که ”آرویند گوپتا“ مدیر پیشین مؤسسه مطالعات و تحلیلی دفاعی ”دهلی نو“ خاطرنشان ساخته مطلب «طرحی جهانی است به قصد تشدید تعهد، نفوذ و تأثیر ایالات متحده در مسائل اقتصادی، دیپلوماتیک، عقیدتی و استراتژیک در این منطقه (۳)» تا پر و بال چین را بچیند. این قرن باید از آن آمریکا باشد ــ و نه چنانکه برخی می انگارند قرن چین.

با اینهمه، رویاهای آقای ”اوباما“ از واقعیت ها دورند. دور دیدارهای وی از نزدیکترین همپیمانانش (ژاپن، مالزی، فیلیپین و کره جنوبی) در بهار، گره هیچ پرونده ای را نگشود. مذاکرات نه پیش از انتخابات میان دوره ای ماه نوامبر ایالات متحده به فرجامی خواهند رسید، و نه حتی تا پایان سال.

با اینهمه آمریکائی ها در ابزار و وسائل [نیل به اهدافشان] ناخن خشنکی نمی کنند. به عقیده ”پاتریسیا رانالد“، پژوهشگر استرالیائی، واشنگتن بیش از ششصد مشاور را بسیج کرده تا به مذاکرات رسمی دست یاری دهند. از عموم مردم هم بگوئیم که نقش آنها به رفتن به شکار اطلاعات بر روی اینترنت در باره گستره ای فروکاسته است، که شگفتا آنرا چون «پهناورترین بازار آزاد جهان» وانموده اند. بدون تلاش و سماجت سازمان های غیر دولتی چون ”بنیاد اکترونیک فرانتیر“، ”پابلیک سیتیزن“ و دیگرانی چون رهگیران اینترنت ‏(”هکر“ها) و ”ویکی لیکس“، محتوای بحث و گفتگوها سرّی مانده بود: در فردای مذاکراتی نافرجام در ماه نوامبر گذشته، وزیر تجارت خارجی مالزی اذعان داشت که: «[رسیدن به یک توافق] بسیار دشوار خواهد بود. آنچه این اواخر ”ویکی لیکس“ افشا کرده است به این پویه کمکی نخواهد کرد (۴).»

به موحب این اسناد، هیچیک از جنبه های حیات بشری در عمل از دسترس شرکت های چند ملیتی در امان نیست. با ”مشارکت دوسوی اقیانوس آرام“ می خواهند به روشی معمول نه تنها آنچه از حقوق گمرکی باقی مانده است را ریشه کن سازند، بلکه هنجارها و معیارهای مشترکی را نیز در باره تمام کالاها فراهم آورند (خواربار، ایمنی خورد و خوراک گیاهی، صنعت …)، خدمات (بانک ها، صندوق های پس انداز، صندوق های بازنشستگی و غیره)، مالکیت معنوی، تسویه اختلافات از طریق دادگاه های استثنائی مشهوری که به غول های بخش خصوصی اجازه می دهد در تصمیمات یک دولت تردید روا دارند (۵).

کشاکش ها در ژاپن

درباره حقوق مربوط به مالکیت معنوی، حرص و ولع گروه های بزرگ بی حد و مرز می نماید. بدینگونه برای پروانه هائی «که شرکت ها در دست دارند، ایالات متحده نود و پنجاه سال، [و حتی] صد و بیست سال وقتی آثار هنوز منتشر نشده باشند، حقوق انحصاری مطالبه می کند (۶)». این درخواست در زمینه پزشکی به منزله پایان بخشیدن به تولید داروهای ”ژنریک“ است (بیشتر پروانه ها اکنون بیست سال معتبرند). متعصبان نظام بازار حتی اصرار می ورزند که سیستم پروانه درباره «روش های تشخیص بیماری (…)، شیوه درمان و عمل های جراحی» هم کار برد داشته باشد. برای نمونه، [استفاده از] فنون عمل جراحی قلب یا دستورالعمل های نویافته برای تشخیص یا درمان سرطان بدینگونه به پرداخت حقوق آنها به وسیله بهره مندان مشروط می گردد! در مورد عمل های جراحی به نظر می آید که به زور پیکارها، [مطالبه حقوق مؤلف] را از آخرین متنی که می شناسیم برداشته باشند (۷). اما هیچ دلیلی در دست نیست که ایالات متحده در همین جا بازایستد.

میتوان به همین منوال به الزام صدور جواز برای گیاه درمانی طبیعی، محو اقدامات برای کنترل سرمایه ها، برچسب نهادن بر کالاهای خوراکی و خصوصا نهال هائی که ژن آنها دستکاری شده (OGM) هم سخن به میان آورد. این فهرست سر دراز دارد و به صورت برداری به سبک ”پره ور“° می ماند. با اینحال، قانون قویتر چنان منافع گروه های سرمایه دار خود لیبرال ترین حکومت ها را زیر پا می گذارد که حتی آنها هم این تنگناها را برنمی تابند. کانادا برخی تعمیم های حق مالکیت معنوی را نمی پذیرد. انجمن پزشکان استرالیا که دست اندرکاران حرفه های بهداشت و درمان را در خود گردآورده، از زمامداران کشور خواسته است تا در زمینه های دارو و ردگیری منشاء مواد خورکی و نبرد علیه اعتیاد به سیگار، از قبول هر گونه تعهدی سر برتابد که «از حق دولت در توسعه سیاست سلامت سازگار با نیازهای ملی بکاهد (۸)». در حال حاضر ”سیدنی“ به مطالبات مصرانه آمریکا تن در نداده. حکومت ویتنام مایل است از تولیدات نساجی کشور حمایت کند. سنگاپور، مالزی و برونای با تدوین مفادی به قصد تسویه اختلافات میان سرمایه گذاران و دولت ها مخالفت می ورزند.

اما قوی ترین مقاومت ها در ژاپن به چشم می آید. یارانه ها، ضوابط و هنجارها، سهمیه ها و حقوق گمرکی موانعی جدی هستند که ژاپنی ها قصد ندارند به عشق نرگس شهلای آمریکا به آسانی از میان بردارند. البته، ”اَبه“، نخست وزیر، ورود واقعی خویش به مذاکرات را از آنرو با چنان شور و درخششی بیش اعلام داشته، که هنگام انتخابات سال ۲۰۱۲ که او را به قدرت رساند خاموش مانده بود. او در کنفرانس مطبوعاتی خود با لحنی غنائی بر زبان راند که ”مشارکت دو سوی اقیانوس آرام“ به منزله «واپسین بخت ماست. هرآینه این فرصت را از دست بنهیم به منزله آنست که بخواهیم ژاپن را، بی تعارف، از قلمروهای قدرت جهان بیرون رانیم (۹)».

مذاکرات فعلا در برابر پنج «ساحت قدسی» ژاپن از پیشرفت باز مانده: برنج، گندم، گوشت گاو و خوک، شکر، لبنیات ــ یعنی پانصد و هشتاد فقره تولیداتی که یک نظام سهمیه بندی حامی آنهاست. واردات برنج نمی تواند از ۵ تا ۸٪ مصرف داخلی در گذرد، دولت برای وارداتی بیش از آن عوارض گمرکی وضع کرده است که می تواند تا ۷۸۰٪ هم افزایش یابد؛ این عوارض برای گندم و مواد لبنی به ۲۵۲٪ می رسد. نیازی به گفتن نیست که حذف این عوارض به لحاظ سیاسی پشتک و وارو زدنی را طلب می کند. اکثریت اعضای حزب زمامدار لیبرال دموکرات که روستائیان و خانواده های آنان یکی از پایگاه های انتخاباتی آنهاست، همچنان اکراه دارند. با اینهمه، احتمال کمی هست که آقای ”اَبه“ [از قصد خود به پیوستن به این مشارکت] دست بردارد؛ و در واقع در آن ترتیبات فرصتی می بیند تا کشورش جایگاهی را در آسیا بازیابد که ”پکن“ از دستش بدرآورده ــ و درست با تقویت همین گفتمان ناسیونالیستی است که امید دارد اصلاحاتی را بقبولاند که هیچ قدرتی تاکنون نتوانسته بود در کشاورزی نظیر صنعت بکار بندد. از آنجا که اقدامات انجام شده برای راه اندازی دوباره چرخ اقتصاد-ــ همان ”اقتصاد اَبه فرموده“ معروف ــ کارساز نبوده (۱۰)، نخست وزیر در واقع به جبران جابجائی گروهای تولید کننده ژاپنی و به منظور مدرن کردن دستگاه تولیدی رو به فرسودگی کشورش، داو خود را بر ورود سرمایه گذاری های مستقیم خارجی نهاده: در سنجش با میانگین ۲۰٪ در کشورهای عضو ”سازمان همکاری و توسعه اقتصادی“ (OECD) سرمایه گذاری های مستقیم خارجی در ژاپن فقط ۴٪ تولید ناخالص داخلی آنکشور است.

معجزه دیگری که [ژاپن] از ”مشارکت دو سوی اقیانوس آرام“ انتظار دارد، گشودن بازار کشورهای ثالث است تا بر صادرات، مشخصا در حوزه های هسته ای و راه آهن بیافزاید (عزم ”میتسوبیشی“ درپیوستن به ”الستوم“ از همین سرچشمه می گیرد)، اما همچنین و خصوصا صدور تجهیرات نظامی را میسر سازد که تاکنون فروش آن به خارج ممنوع بوده است. مثلا آیا آقای ”اَبه“ کاهش عوارض گمرکی بر مواد لبنی یا گوشت را در ازاء دسترسی به بازارهای خارجی اتومبیل معامله خواهد کرد؟ امکان رسیدن به سازشی دراین زمینه احساس می شود. دولت ژاپن نیت خود را در بهره جوئی از عهدنامه داد و ستد آزادی پنهان نمی دارد که بحث و گفتگو در باره آن با اتحادیه اروپا جریان دارد، تا کشاورزان خود را (که به پذیرش هنجارهای اروپائی خوار وبار از مقررات آمریکا راغب ترند) به تسلیم وادارد، به گشایشی برای فروش اتومبیل های ساخت کشورش در اروپا دست یابد، و پشتگرم به دست آوردهایش، از ایالات متحده بخواهد که از عوارض گمرکی بر کامیون ها (۲۵٪) بکاهد. اینهمه به بیلیاردی می ماند که بر روی میزی سه دیواره بازی شود. روشن است که با چنین رویکردی، امضای عهدنامه ”مشارکت دوسوی اقیانوس آرام“ همین فردا به انجام نمی رسد. و از سوی آمریکا هم یقین نیست که کنگره این طرح را آسان تصویب کند: بیشتر نمایندگان جمهوریخواه به دلیل مخالفت ریشه دار خود با آقای ”اوباما“ و همچین بخشی از دموکرات ها مخالف آنند.

اینهمه چین را از جدی گرفتن اینگونه مانورها باز نمی دارد. ”کریستین ادواردز“، گزارشگر مجاز خبرگزاری رسمی ”گزینهوآ“، بی پرده می گوید «به تبع نیازها و حتی بلهوسی های صنایع اصلی صادر کننده ایالات متحده، که میلیون ها دلار در صندوق های انتخاباتی مایه می گذارند تا درآمدهای تضمین شده ای را برای خود تأمین کنند، زیر جلد ”مشارکت دو سوی اقیانوس آرام“ پیچ و مهره های ماشینی برای تحمیل چهارچوب مقراراتی به سبک آمریکائی پنهان است (۱۱).» البته اینجا و آنجا بیانیه هائی، مشخصا اعلامیه معاون وزیر دارائی در آغاز ماه اکتبر هم بوده که خواسته اند درز کند که پکن ممکن است باز به مذاکرات بپیوندد. برخی از اقتصاددانان چینی معتقدند که این امر می تواند موج اصلاحات و خصوصی سازی هائی را شتاب بخشد که ”گزی جین پینگ“ و مشاورانش به آنها دست زده اند، و در عین حال روابط با آمریکا را نیز در مسیری آرام اندازد.

از منظر اقتصادی، زمامداران چین هیچ مخالفتی با گسترش قلمروهائی ندارند که قرار است به داد و ستد آزاد سپرده شوند. اما در پی آنند که همچنان بر این گرایش فرمان رانند و ابزار مداخله، مشخصا در زمینه فن آوری اطلاعاتی و کنترل سرمایه ها را برای خویش نگهدارند. از چشم انداز ژئوپلیتک، زمامدازان چین مایل نیستند که خود را سراسیمه به مباحثاتی دراندازند که محور واشنگتن ـ توکیو بتواند در پایه های قدرت کشورشان خلل اندازد (یا به هرحال آنرا دست کم گیرد).

چین از اینرو طرح منطقه ای خاص خود را برای مشارکت اقتصادی جامع با ده کشور عضو مجمع ملت های آسیای جنوب شرقی (آسه آن) ــ برمه، برونای، کامبوج، اندونزی، لائوس، مالزی، فیلیپین، سنگاپور، تایلند و ویتنام ــ، و نیز ژاپن، استرالیا، زلاند نو، هند و کره جنوبی بهبود بخشیده است ــ دو کشور اخیر خود را در”مشارکت دوسوی اقیانوس آرام“ درگیر نساخته اند. پکن تذکر این نکته را فروگذار نکرده است که این گروه از کشورها رویهمرفته نیمی از جمعیت جهان را در بر می گیرند و ثلت تجارت را در اختیار دارند. گفتگوها با توجهی ویژه به کره جنوبی هم اینک هم آغاز گردیده. ”سئول“، نگران کاهش سرعت رشد اقتصاد کشور، به علت حساسیت روابط خود با ژاپن به دلیل مناقشه ارضی بر سر جزایره ”دوکدو/تکه شیما“ و تجدید نظرطلبی آقای ”اَبه“، با وجود اختلافات خود با چین بر سر کرده شمالی (مقاله «بر”جزیره صلح“ یک دهکده کره جنوبی با تهدید روبروست» را در همین شماره بخوانید) به این کشور نزدیک شده است. رئیس جمهور چین اینک به همسایه خود فشار می آورد که پیش از همایش همکاری اقتصادی آسیا ـ اقیانوس آرام که این ماه کشورهای عضو”اسه آن“، همه کشورهای درگیر در ”مشارکت دو سوی آقیانوس آرام“، مکزیک و روسیه را در ”پکن“ گرد خواهد آورد، توافقنامه دوجانبه تازه داد و ستد آزادی را امضا کند ــ حصول توافقی با کره جنوبی، همپیمان سنتی آمریکا می تواند غنیمتی برای رهبران چین باشد.

آقای ”گزی“ در پرهیز از بستن دست و پای خویش در گفتگوی رو در رو با واشنگتن، و به قصد آنکه طرح خود را رنگ و جلائی بدهد، بلند پروازی های تجاری را با بحثی در باره باز زائی «جاده ابریشم» در آمیخته. اشاره او به کاروان هائی است که از قرن دوم پیش از میلاد مسیح، آسیای مرکزی را درمی نوردیدند، یا دیرتر، سوداگرانی که دریاها را می پیمودند تا چین را به اروپا بپیوندند. توان چین برای مانور بر دریا ضعیف می نماید. اما بر روی زمین، خوب پیش می رود. در پایان سال ۲۰۱۳، ”گزی“، رئیس کشور، دور دیدارهائی را از قزاقستان، قرقیزستان، ترکمنستان و ازبکستان به راه انداخت. در ماه مارس گذشته، به خود زحمت داد تا از پایانه راه آهنی دیدار کند که ”دوئیس بورگ“ در آلمان را (شانزده روزه، به جای یک ماه با کشتی) از طریق لهستان، بلاروس، روسیه و قزاقستان به ”چونگکینگ“ در چین می پیوندد. این کشور به توافق های خود با دولت روسیه می افزاید. آیا این روایت مدرن «جاده های ابریشم» اساطیری، برای سنگ اندازی بر سر راه «محور آسیائی» آمریکا کفایت خواهد کرد؟

º ” ژاک پره ور» (۱۹۷۷ ـ۱۹۰۰) شاعر فرانسوی در سروده ای به سبک بحر طویل، با عنوان ”صورت برداری“، اشیاء و املاک و اشخاص و اوضاع و موقعیت هائی نا پیوسته به یکدیگر را فهرست وار بر شمرده.

پی نوشت:

۱. دور مذاکرات به منظور آزاد سازی تجارت که در سال ۲۰۰۱ به همت ”سازمان جهانی تجارت“ آغاز گردید؛ این مذاکرات که در سال ۲۰۰۶ به حالت تعلیق درآمد، در سال ۲۰۱۳ باز از سرگرفته شد، تا به «بسته ”بالی“» بیانجامد که هند به سیاهچال فراموشی انداخت.

۲. مقاله ”لوری ام. والاک“، «پیمان اتلانتیک (اقیانوس آرام)، گردبادی که اروپا را تهدید می کند» را در شماره ماه اکتبر ۲۰۱۳ لوموند دیپلوماتیک (http://ir.mondediplo.com/article207…) و پرونده ماه ژوئن ۲۰۱۴ همین ماهنامه را درباره «بازار بزرگ دو سوی اقیانوس اطلس» بخوانید

۳. به نقل از: Vince Scappatura dans « The US “pivot to Asia”, the China specter and the Australian-American alliance », The Asia-Pacific Journal : Japan Focus, 9 septembre 2014, www.japanfocus.org

۴. به نقل از ”پیر دمو“، «هنگامی که ”ویکی لیکس“ توافقنامه ای اقتصادی را تهدید می کند»، ”لزکو“، پاریس، ۲۵ نوامبر ۲۰۱۳.

۵. مقاله ”رائول مارک جنار“، با عنوان «پنجاه کشور مخفیانه برسر آزادسازی خدمات مذاکره می کنند» را در شماره ماه سپتامبر ۲۰۱۴ لوموند دیپلوماتیک بخوانید: (http://ir.mondediplo.com/article220…).

۶. به نقل از: Wikileaks, «Version à jour de l’accord commercial trans-pacifique (TPP)-chapitre PI (seconde publication) », 16 octobre 2014.

۷. به روایت: Wikileaks, «Version à jour de l’accord commercial trans-pacifique (TPP)-chapitre PI (seconde publication) », 16 octobre 2014.

۸. « Looming trade deal could be health hazard: AMA », Australian Medical Association (AMA), Sydney, 22 juillet 2014, https://ama.com.au

۹. کنفرانس مطبوعاتی در توکیو، ۱۵ مارس ۲۰۱۳ (http://japan.kantei.go.jp).

۱۰. مقاله ”کاتسوماتا ماکوتو“، با عنوان «تهور دروغین اقتصادی، ناسیونالیسم راستین در ژاپن» را در شماره ماه ژانویه ۲۰۱۴ لوموند دیپلوماتیک بخوانید.

۱۱. خبرگزاری ”گزینهوآ“، ۴ سپتامبر ۲۰۱۴.

 

کليه حقوق براي نشريه لوموند ديپلوماتيک محفوظ است
© 2003 – 2000 Le Monde diplomatique

رابطه حسن روحاني و بهمن مفيد

 

رئيس جمهوري كه نمي داند چگونه شكست در مذاكرات يكياله اخير را لا پوشاني كند وقتي در برابر دوربين رسانه قرار ميگيرد چه مي تواند ابراز كند؟

واقعيت اين است:

ايران در تمامي موارد مورد اختلاف در مذاكرات كوتاه آمد تا تحريم هاي غير انساني امريكا و كيف كشانش برداشته شود،

ايران به هر سازي رقصيد تا تحريم ها كه فشارش بر دوش مردم است از ميان برود

ايران هرچه امريكا و آژانس اتمي خواست به جان خريد

تا تمام تحريمها حذف شود

نه تحريم ها حذف شد و نه مذاكرات نتيجه اي براي مردمان داشت

بعد از سازش مردم ما گروگان سياست هاي نابخردانه اي هستند كه بيشترين موفقيتش فروش چند ليتر نفت بيشتر اما به همت امريكا با قيمتي به مراتب ارزانتر و ازاد كردن قطره چكاني پولهاي مردم ايران است، كه شايد خرج اياب و ذهاب آقاي ظريف را هم ندهد

امروز پس از بكار گيري سياست تدبير ! نه تنها امريكا كه عربستان و امارات هم براي كشورمان شاخ شده اند

اما رئيس جمهور كه كليد قفل تحريم ها سمبول برنامه هايش بود چه ميگويد؟

«روحانی خطاب به ملت بزرگ ایران گفت: ما یک پیروزی بزرگی مهم‌تر از آنچه که در این مذاکرات روی داد، داریم و آن پیروزی بزرگ این است که امروز شرایط مثل سال‌های قبل نیست، امروز در جایگاهی هستیم که هیچ‌کس در دنیا نمی‌گوید برای اینکه ایران حرف ۱+۵ را بپذیرد، باید تحریم‌ها افزایش یابد و هیچ‌کس نمی‌گوید برای رسیدن به توافق باید به ایران فشار بیشتری وارد شود بلکه می‌گویند که باید برای دستیابی به توافق، زمان بیشتری گذاشته و بحث‌های بیشتری انجام دهیم و این یک موفقیت بزرگ برای راهی است که ملت بزرگ ایران از ۲۴ خرداد پارسال شروع کرد و آن حماسه سیاسی را آفرید.

رییس‌ جمهوری تصریح کرد: امروز دنیا می‌داند که با ایران تنها باید از راه گفت‌وگو، منطق و مذاکره کار را پیش برد و راهی وجود ندارد برای اینکه کسی بخواهد از مسیر یا ابزار دیگری استفاده کند.»

ايشان فراموش ميكنند اين دست آوردهاي بزرگ سياست هاي ايشان همه حاصل كوتاه و آمدن وتسليم در برابر شيطان بزرگ سابق است و نه موفقيت در به كرسي نشاندن خواسته ها و سياستهاي جمهوري اسلامي ايران، جعل و قلب واقعيت ها توسط تيم روحاني و دوستان من را ياد فيلم قيصر و ديالوگ بهمن مفيد انداخت:

«قیصر : «تو چرا این ریختی شدی؟ کی زدتت؟»

میتی: «قصه‌اش درازه.»

قیصر : «کجا؟»

میتی : «هیچی بابا، من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم، کریم آقامون هم بود.»

قیصر : «کریم؟! کدوم کریم؟»

میتی : «کریم آب منگل ، میشناسیش؟ آره؟ از ما نه, ازاونا آره، که بریم دوا خوری. تو نمیری به موت قسم اصن ما تو نخش نبودیم، آره نه گاز دنده دم هتل کوهپایهٔ دربند اومدیم پایین، یکی چپ یکی راست یکی بالا یکی پایین عرق و آبجو جور شد رو تخت نشسته بودیم داشتیم می‌خوردیم. اولی رو رفتیم بالا، به سلامتی رفقا، لولِ لول شدیم، دومی رو رفتیم بالا به سلامتی جمع، پاتیل پاتیل شدیم؛ سومی رو اومدیم بریم بالا آشیخ علی

نامرد ساقی شد. گفت بریم بالا، مام رفتیم بالا. گفت به سلامتی میتی؛ تو نمیری به موت قسم خیلی تو لب شدم؛ این جیب نه اون جیب نه تو جیب ساعتی ضامن‌دار اومد بیرون رفتم اومدم دیدم کسی نیست همه خوابیدن، پریدم تو اوتول اومدم دمه کوچه مهران بغل این نُرقه فروشیه اومدم پایین دیدم یه سره هیکل میزونیه, این جوریه, زد بهم افتادم تو جوب، گفتم هته ته! گفتم اه! یکی گذاشت تو گوشم، گفتم نامرداش؛ دومی رو از اولی قایم‌تر زد، دستمو کردم تو جیبم که برمو بیام چشام باز کردم دیدم مریض‌خونه روسام. حالا ما به همه گفتیم زدیم، شمام بگین زده، آره،خوبیت نداره. واردی که!»«

 

 

براي اهلش:

 

http://youtu.be/_wRticzgv4c

 

 

جزئیات ویروس رایانه‌ای «رجین» منتشر شد

76g35cvبدافزار Regin اهداف متنوع و به طور خاص شرکت‌های مخابراتی را در کشورهای مختلف از جمله ایران هدف قرار داده است.

بدافزاری که سایمانتک معتقد است احتمالاً توسط یک ارگان دولتی از کشورهای ثروتمند صنعتی!  ایجاد شده است، ممکن است برای مدت 8 سال مورد استفاده قرار گرفته باشد.

این شرکت امنیت کامپیوتر یک گزارش 22 صفحه‌ای و یک پست در وبلاگ در مورد بدافزار Regin منتشر کرد که تحت عنوان یک پلتفورم جاسوسی سایبری قوی شرح داده شده که می‌تواند بسته به نوع داده‌های مورد نظر، سفارشی سازی شود.

این بدافزار با ماژول‌های متفاوت سفارشی سازی شده برای سرقت انواع خاص اطلاعات، غالباً شرکت‌های مخابراتی، کسب و کارهای کوچک و افراد شخصی را هدف قرار داده است.

سایمانتک حدود 100 نهاد را در 10 کشور کشف کرده است که توسط Regin آلوده شده‌اند که اغلب آنها در روسیه و عربستان سعودی قرار دارند. اما در مکزیک، ایرلند، هند، افغانستان، ایران، بلژیک، اتریش و پاکستان نیز مواردی از آلودگی به این بدافزار مشاهده شده است.

به گفته یک محقق امنیتی سایمانتک به نام «لیام اومورچو»، نخستین نسخه Regin بین سال‌های 2008 تا 2011 فعال شد. سایمانتک تحلیل نسخه دیگری از Regin را که توسط یکی از مشتریان برای این شرکت ارسال شده بود حدود یک سال قبل آغاز کرد.

اما شواهد و ادله جرم‌شناسانه‌ای وجود دارد مبنی بر اینکه Regin از سال 2006 فعال بوده است. در حقیقت سایمانتک نام Regin را برای این بدافزار انتخاب نکرده است. به گفته اومورچو، سایمانتک این نام را مورد استفاده قرار داده است چرا که این بدافزار توسط دیگرانی که در زمینه امنیت فعال هستند و پیش از این در مورد این بدافزار اطلاعاتی داشته‌اند، به این نام نامیده شده است.

اگر Regin واقعاً 8 سال داشته باشد، این بدان معناست که حکومت‌ها و دولت‌ها به موفقیت عظیمی در دور زدن محصولات امنیتی دست یافته‌اند، که نشانه چندان خوبی برای شرکت‌هایی که سعی می‌کنند از داده‌ها محافظت کنند نیست. سایمانتک در مورد تولید کننده Regin نظری نداده است.

سایمانتک حدود یک سال برای عمومی کردن Regin صبر کرده است، چرا که تحلیل آن بسیار سخت بوده است. این بدافزار 5 مرحله جداگانه دارد، که هریک از آنها وابسته به رمزگشایی مرحله قبلی است. این بدافزار همچنین از ارتباط نظیر به نظیر استفاده استفاده می‌کند و از استفاده از یک سیستم مرکزی دستور و کنترل برای جمع کردن داده‌های سرقتی خودداری می‌کند.

Regin  یک تروجان back-door است که بسته به هدف، با گستره متنوعی از قابلیت‌ها سفارشی‌سازی می‌شود. به گفته سایمانتک، تولید این بدافزار ماه‌ها و حتی سال‌ها زمان برده است و نویسندگان آن تمام سعی خود را برای پوشاندن ردپای این بدافزار کرده‌اند.

همچنین هنوز دقیقاً مشخص نیست که کاربران چگونه توسط Regin آلوده می‌شوند. به گفته اومورچو، سایمانتک فقط در مورد یک کامپیوتر کشف کرده است که از طریق یاهو مسنجر آلوده شده است.

این احتمال وجود دارد که کاربر قربانی یک حمله مهندسی اجتماعی شده و بر روی لینکی که از طریق مسنجر ارسال شده است کلیک کرده باشد. اما احتمال بیشتری وجود دارد که کنترل کنندگان Regin از یک آسیب‌پذیری در مسنجر آگاه بوده و بدون نیاز به تعامل کاربر، سیستم وی را آلوده کرده باشند.

اومورچو معتقد است که این تهدید از نظر تمام کارهایی که بر روی کامپیوتر انجام می‌دهد بسیار پیشرفته است.

شرکت‌های مخابراتی به طور خاص توسط این بدافزار هدف قرار گرفته‌اند. یافته‌های سایمانتک نشان می‌دهد که برخی شرکت‌ها در چندین مکان و چندین کشور توسط Regin آلوده شده‌اند.

به نظر می‌رسد که مهاجمان به دنبال اطلاعات لاگین برای ایستگاه‌های پایه (BTS) شبکه GSM بوده‌اند. این ایستگاه‌ها نخستین نقطه تماس یک دستگاه موبایل برای مسیریابی یک تماس یا درخواست داده است. سرقت اطلاعات اعتباری administrator به صاحبان Regin اجازه داده است که تنظیمات ایستگاه پایه را تغییر داده یا به داده‌های تماس‌های خاص دست یابند.

اهداف دیگر Regin شامل صنایع خطوط هوایی، ISP ها و بیمارستان‌ها بعلاوه دولت‌ها بوده است.

سایمانتک معتقد است که بسیاری از اجزای Regin کشف نشده‌اند و هنوز ممکن است عملکردها و نسخه‌های دیگری از این بدافزار وجود داشته باشد. محققان به تحلیل‌های خود ادامه می‌دهند و درصورت رسیدن به نتایج جدید، آن را به اطلاع عموم خواهند رساند.

به گزارش مهر، دو سال پیش ویروس استاکس به عنوان یکی از بزرگترین ویروس های فضای سایبر که با هدف حمله به تاسیسات صنعتی و نیروگاهی تولید شده بود شناسایی شد.

تنکابنی در ایستگاه آخر!

302384_902آینده ما
فریدون تنکابنی را به خانه سالمندان برده اند. خودش به طنز می گوید «این ایستگاه آخر است». عضو زندان کشیده کانون نویسندگان ایران، در مهاجرت اجباری وارد گود کهولت شد و حالا به قول خودش » در انتظار پیاده شدن در ایستگاه آخر است!»
طنزش در آن سالهای دور، بقول سیاوش کسرائی «گرگ هاری» بود برای گرفتن و دریدن پاچه و پای استبداد.
همان سالهائی که زیر ساله های جان بر کف، اگر در خانه های تیمی غرق انزوا و دود سیگار نبودند و اگر سیانور در خیابان نجویده بودند و اگر زیر شکنجه لب مرگ را نبوسیده بودند، اگر تیرباران نشده بودند، اگر روی دیوار زندان اوین و عادل آباد خط نمی کشیدند تا حساب ماه ها و سالها از دستشان در نرود و اگر های دیگر…
کسرائی سروده بود:
استخوانهایی از سفره ی رنگارنگش
که به سوی ما پرتاب شده
باوفامان کرده ست.
چاپلوسانه به دور و بر پاهای کسی می پوییم
که اتو دارد شلوار سفیدش هر روز
برق دارد کفشش
و به دستان پر انگشتری اوست مدام
بافته شلاقی چرمین و دسته طلا.
خیز می گیریم گه گاه و به او حمله کنان
پارس بر می داریم
ما ولی خشمش را هیچ نمی انگیزیم.
راست این است که ما خانگی او شده ایم
لوس و شکلک ساز و دست آموز،
و در این خیل که در مطبخ او می لولند
جان آزادی با خوی بیابانی نیست.
سگ رامی شده ایم
گرگ هاری باید…
اسد سیف مترجم است، نویسنده هم هست، اما در مهاجرت راننده تاکسی است. در این روزها برآشفته سرانجامی است که در ایستگاه پایانی، در انتظار تنکابنی است. شتری که این سرانجام را حمل می کند، مقابل خانه خیلی ها زانو خواهد زد.
پیش از زانو زدن شتر در مقابل ایستگاه آخری که تنکابنی خانه سالمندان را به آن تشبیه کرده است، یک قدم از دیگران جلوتر گذاشته و پیشنهاد کرده است:
پیش از آن که شتر زانو بزند، کاری باید کرد. تا تنکابنی هنوز هست باید مراسمی برایش گرفت. بگذار ببیند فراموش نشده، از یادها نرفته و… بر استبداد و مهاجرت لعنت!
چند تن دیگری نیز به او پیوسته اند و دعوتنامه ای را برای مراسم بزرگذاشت تنکابنی امضاء کرده و ومنتشر کرده اند.
با انتشار این دعوتنامه، مشکلات تازه ای مثل قارچ از زمین مهاجرت روئیده است:
درست همان شبی که قرار شده برای تنکابنی مراسم بزرگذاشت برگزار شود، قرار است چند کنسرت در شهر کلن آلمان برگزار شود. همان شهری که مراسم بزرگذاشت تنکابنی نیز قرار است در آن برگزار شود. یکی از این کنسرت ها حتی ورودیه هم نمی خواهد! در شهر «بن» که زیر گوش شهر کلن است هم قرار است کنسرتی برای کمک به کودکان سرطانی برپا شود.
از آنجا که همه با حال و هوا و فضای مهاجرت آشنا هستند، سعی کردند در وقت دیگری بزرگذاشت تنکابنی را برگزار کنند. اما وقت دیگری نیست. سالن ها برای تعطیلات کریسمس آماده می شوند و تازه آنها که سراز کنسرت ها در می آورند، در آن زمان هم یک سر دارند وهزار سودا.
اما با سودای تنکابنی چه کنیم که در انتظار ایستگاه آخر است؟
گفتند: آگهی بدهید به چند سایتی که در ایران بیننده دارند. شاید آنها به نیابت از مهاجرین غیابا قدم رنجه کنند!
گفتند: دیدید که در مراسم بدرقه «بهمن فرزانه» مترجم «صد سال تنهائی» مارکز و 50 – 60 رمان دیگر، به انگشتان دست هم شرکت نکرده بودند؟
گفتند: دیدید که نه در صد سال تنهائی، که در چند سال تنهائی مهاجرت چه برسر فرزانه آمد؟
گفتند: دیدید در تهران و مشهد و … دهها هزار جوان، به یاد «پاشائی» شمع بدست مقابل بیمارستانی که در آن در گذشت و خیابان های اطراف آن چگونه شمع بدست جمع شدند؟
گفتند: شرح این خون جگر را بنویسید و بفرستید برای پیک نت تا منتشر کند و از قول اخوان فغان برآورد:
خانه ام آتش گرفته است، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب اتش پر دود
می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد…
وای، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد

در باره آزمایشگاههای بیولوژیکی پنتاگون در اوکراین

cvbbctrztrzf53 

لئونید ساوین

(‪Leonid Savin‬)

ترجمه و توضیح: ا. م. شیری

۲ آذرقوس ۱۳۹۳

برغم وجود توافقنامه بین المللی ناظر بر تنظیم فعالیتها در عرصه مطالعات بیولوژیک، ایالات متحده آمریکا در این باره نیز مثل مسئله تولید تسلیحات شیمیائی، از استانداردهای دوگانه پیروی می گیرد. نظامیان آمریکائی در کجا و چه تحقیقاتی، بویژه در ارتباط با ویروسهای کشنده بعمل می آورند، کاملا روشن نیست.

پس از حادثه تروریستی نیویورک در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ از تهدیدات بیولوژیک بمثابه جن به نفع آمریکا بهره برداری می شد. بزرگنمائی نامه حاوی گرد سیاه زخم موجب تحریک هیستری در مقیاس عمومی گردید. این حادثه تقریبا یک هفته بعد از حمله به برجهای مرکز تجارت جهانی در نیویورک اتفاق افتاد که زمینه ایجاد تصور واهی همپیوندی دو حادثه و موضوع واحد خطر «بنیادگرائی اسلامی» را ممکن ساخت (۱). پس از گذشت ده سال، در سال ۲۰۱۱، اسناد رازگشائی شده پلیس فدرال نشان دادند، که پودر سیاه زخم در مؤسسه تحقیقات پزشکی بیماریهای عفونی ارتش آمریکا ساخته شده است (۲).

تعداد آزمایشگاههای آمریکا در مدت ده سال، که طبق نسخه رسمی بمطالعه و تحقیق پیرامون روشهای حفاظت از بیوتروریسم مشغول هستند، از ۲۰ به ۴۰۰ واحد افزایش یافت. مراکز بیولوژیک بسته در آفریقا و آمریکای لاتین تأسیس گردیدند. آزمایشگاههای بیولوژیکی با مقاصد ناروشن در اوکراین و گرجستان راه اندازی شدند. راه اندازی مرکز بیولوژیکی در قزاقستان در سال ۲۰۱۵ برنامه ریزی شده است. اکثریت این پروژه ها زیر نظر پنتاگون اجرا می شود.

بدنبال امضای «توافقنامه همکاری در عرصه فن آوری و عوامل بیماری زای مرتبط با ساخت تسلیحات بیولوژیکی و عدم انتشار اطلاعات در این زمینه» بین آمریکا و گرجستان در سال ۲۰۰۴، طرفین تصمیم گرفتند در شهرک آلکسییوکا در نزدیکی تفلیس «آزمایشگاه مبداء بهداشت عمومی» تأسیس نمایند. در مراسم رسمی افتتاح این مؤسسه در ۱۸ مارس سال ۲۰۱۱، اندرو وبر، معاون وزارت دفاع آمریکا در امور دفاع هسته ای، شیمیائی  و بیولوژیکی شرکت داشت.

اوکراین از نظر بسط و توسعه مطالعات بیولوژیکی برای نظامیان آمریکائی اهمیت خاصی دارد. بلافاصله پس از پیروزی اولین انقلاب رنگی، بین وزارت بهداری اوکراین و وزارت دفاع آمریکا بسته توافقنامه در خصوص تجهیز آزمایشگاههای بیولوژیکی در اوکراین بامضاء رسید. در سال ۲۰۰۸ طرح کمک آمریکا به وزارت بهداری اوکراین اعلام شد و در ماه اکتبر سال ۲۰۰۹، نظریه توسعه «پروژه کاهش خطر بیولوژیک» معرفی گردید.

اولین مرکز بیولوژیکی در اوکراین در ۱۵ ژوئن سال ۲۰۱۰ با کمک آمریکا در محل مؤسسه علمیتحقیقاتی مبارزه با طاعون ای. ای. مچنیکوف شهر اودسا با حضور جون تفت، سفیر آمریکا تأسیس گردید. مؤسسه اودسا بمرکز تولید گونه هایی اختصاص یافت که در ساخت سلاحهای بیولژیکی بکار می روند. در اوکراین نگهداری غیر متمرکز عوامل بیماری زای خطرناک آزموده می شود. در رابطه با اینها سؤال مطرح می شود: آیا ممکن است بین کار این مؤسسه با کشتار انبوه انسانها در تاریخ ۲ ماه مه سال ۲۰۱۴ در عمارت اتحادیه ها در اودساد ارتباطی وجود داشته باشد؟ بسیاری از کنشگران سیاسی و رسانه های جمعی محلی اعلام کردند، که بمنظور کشتار انبوه انسانها، آن روز از یک ماده ناشناخته استفاده شد.

تنها در یک سال ۲۰۱۳ با حمایت آمریکا در اوکراین آزمایشگاههای بیولوژیکی در شهرهای وینیتسیا، ترنوپُـل، اوژگوراد، کییف، دنپروپطرفسک، سیمفروپُـل، خرسون، لووف (پشت سر هم سه آزمایشگاه) و لوهانسک راه اندازی شد

آزمایشگاههای بیولوژیکی پنتاگون تا امروز با یک نیم دایره روسیه را احاطه کرده است. در سال ۲۰۱۲ کار نوسازی آزمایشگاه بیولوژیکی آذربایجان با پشتیبانی آمریکا به اتمام رسید. احداث مؤسسات مشابه در ازبکستان و قرقیزستان در برنامه های آمریکا گنجانده شده است. اطلاعات بدست آمده حاکی از آن است، که مؤسسه بیولوژیکی قزاقستان را کانات ژان علی بیکوف، میکروب  شناس سابق ارتش اتحاد شوروی، تبعه کنونی آمریکا که در اوایل سالهای ۱۹۹۰ به آمریکا مهاجرت کرد و اطلاعات محرمانه در مورد برنامه های نظامیبیولوژیکی اتحاد شوروی را در اختیار آمریکا گذاشت، سرپرستی خواهد کرد. علی بیکوف پس از بازگشت به قزاقستان در سال ۲۰۱۰، سرپرستی کرسی «دانشگاه نظربایف» را بر عهده گرفت؛ همزمان با آن، او رئیس هیئت مدیره شرکت سهامی «پداروی ملی» نیز می باشد. واقعیتهای زیر سمت و سوی فعالیتهای آمریکا برای تأسیس آزمایشگاههای بیولوژیکی در جمهوریهای همجوار روسیه را نشان می دهد. در سال ۲۰۱۰ در تورکو، طرح مرکز ترانس اروپائی تشخیص مأموران خطرناک بیولوژیکی تحت سرپرستی آزمایشگاه بیولوژیکی فنلاندروسیه آماده شد. برخلاف گرجستان و اوکراین، کار مرکز با مشارکت روسیه برنامه ریزی شده و همین طرح را دولت فنلاند تصویب کرده بود. با این حال، بدون ارائه هیچ دلیلی، پروژه را تعطیل کردند. بر اساس داده های منابع غیر رسمی معلوم گردید، که این امر بدستور مستقیم واشنگتن درست زمانی اتفاق افتاد که ایالات متحده آمریکا برای افتتاح آزمایشگاه بیولوژیکی در گرجستان آماده می شد.

در جنگ مخفی بیولوژیکی، که هنوز از دایره آزمایشگاه خارج نشده، نه تنها پنتاگون و سازمانهای ویژه، حتی کئوپراسیونهای متحده در ائتلاف برای ایمنی بیولوژیکی شرکت می کنند. فهرست گروه کمپانیهای شریک در این جنگ بشرح زیر است:    

Bavarian Nordic, Cangene Corporation, DOR BioPharma, Inc., DynPort Vaccine Company LLC, Elusys Therapeutics, Inc., Emergent BioSolutions, Hematech, Inc., Human Genome Sciences, Inc., NanoViricides, Inc., Pfizer Inc., PharmAthene, Siga Technologies, Inc., Unither Virology LLC.

همه آنهائی اجزاء تشکیل دهنده باصطلاح «داروخانه بزرگ» (‪Big Pharma‬) هستند. این اصطلاح بمعنی ساختار چند شاخه می باشد، که در آنها منافع نمایندگان کنگره آمریکا با منافع صنایع داروسازی و نظامی آمریکا در هم تنیده شده است (۳).

***

تفسیر مترجم:    

خلقهای اتحاد شوروی دههای متوالی در امنیت و آسایش زیستند. خوش خوردند و خوش آرمیدند. بالاخره نمک خوردند و نمکدان شکستند، نان خوردند و سفره دریدند. هر چه گفتند و گفتیم که فریب ماشین تبلیغاتی امپریالیستیصهیونیستی را، ناتوی رسانه ای را نخورید، بدنبال رهبران» خائن به خلق و میهن، همبسته با دولت مخفی جهانی، با محافل استعماریصهیونیستی و سازمانهای جاسوسی و خرابکاری آنها راه نیافتید، در پی گارباچوف ها، یلتسین ها، یاکوفلییفهاروان نشوید، اما اتفاق افتاد، آنچه که نباید روی می داد و تنها بدین خیال واهی که در سایه «دمکراسی» صهیونیستیناتویی، شب خواهند خوابید و صبح میلیاردر «طلائی»، مثلا مانند یک جرج سوس از خواب برخواهند خاست. اما در آن سالهای پر نعمت، شب خوابیدند و هنگام بیداری متحیرانه دیدند: «نه از تاک نشان مانده و نه از تاک نشان»! از محل کار و از منبع امرار معاش محروم شده اند، به هر قطعه میهن شرحه شرحه شده شان نام دیگری داده اند؛ نام دهن پرکن و عوامفریب «جمهوری مستقل»!

از همان ساعات اولیه اعلام «استقلال جمهوریها»، خودشان گرسنه و رها شده به اما شرنوشت و جمهوری شان به جولانگاه مأموران و جاسوسان، دزدان و خرابکاران، قاتلان و تروریستهای بین المللی تبدیل گردید.

بدین سان، بیکاری، فقر، گرسنگی ابعاد سراسری بخود گرفت؛ اعتیاد، فساد، فحشا بطور ناگهانی پدید آمد و همگانی شد. جرم و جنایت، خودکشی و مرگ در جامعه پساشوروی رشد جهشی و ناگهانی یافت و در این شرایطی که «هر کسی بفکر خویش و کوسه بفکر ریش» بود، خطوط انتقال برق و لوله های ناقل گاز، ریلهای راههای آهن، ماشینهای تولید مؤسسات و کارخانجات از جا کنده شد و به بهای پشیزی، به قیمت یک وعده شکم سیر، به یغماگران «خارجی» تحویل گردید؛ یغماگران «دمکرات» و «بشردوست» غربی در «جمهوریهای مستقل» به آن اعمالی دست زدند که در قرون و اعصار کهن با جان و مال و خاک و ناموس دشمنان و اسیران حربی می کردند. در همان سالهای آغازین حذف کشور شوراها از نقشه سیاسی جهان، غرب در اولین اقدام خصمانه، زباله های اتمی خود را بی سر و صدا در قلمرو «جمهوریهای مستقل»، بخصوص در چاههای متروکه نفت دفن کرد؛ گنجینه های ملی را به یغما برد و اشیاء و لوازمات بنجل، مواد غذایی و داروهای چند سال تاریخ مصرف گذشته اش را در این جوامع آب کرد؛ و

اما حالا، اندیشمندان، متفکران و کارشناسان همه «جمهوریهای مستقل» در کمال ندامت و پشیمانی، فغان برمی آورند، دلیل و سند ارائه می دهند، گلو پاره می کنند، خاک بر سر می پاشند، فریاد «ننه من غریبم» سر می دهند که آمریکا در فلان سال، در فلان جمهوری «اله» کرد و «بله» کرد

آری! خانه اوکراین، گرجستان و سایر  «جمهوریهای مستقل»، نه امروز، نه هنگام تأسیس آزمایشگاههای بیولوژیکی آمریکا در آنها، بلکه، در همان سالهای ۱۹۹۰ خراب شد و نتیجه خانه خرابی همان سالهاست که آمریکا به چنین جنایاتی علیه بشریت دست می زند. البته، ناگفته پیداست که جرایم و جنایات آمریکا و اروپا، بخصوص در مدت دوسه دهه اخیر نه تنها در اراضی اتحاد شوروی شهید، بلکه، در سراسر جهان، در تاریخ بشر بی سابقه و بی نظیر است. به همین سبب، شاید لازم به یادآوری باشد که: «هر که سخن ناصحان نشنود، بدو آن رسد که به باخه رسید».

‫ ‬

1)-globalresearch.ca

2)-omicsonline.org

3)-globalresearch.ca

آيا سوسياليسم در چين شکست خورد؟

ysdaew3432443آيا سوسياليسم در چين شکست خورد؟

نويسنده: آندرش کارلسون رهبر سابق حزب کمونيست سوئد (م.ل)

مترجم: پيام پرتوى

چين بعنوان يک داستان موفقيت آميز سرمايه دارى٬ جايى که در آن روى ديگر سکه يک شکست سوسياليستى است٬ توصيف ميشود· اما اين توصيفى نادرست است·

FAKTA OCH BAKGRUND

جهش بزرگ به جلو

  • به مردود اعلام نمودن کامل يک نظريه تنها بدليل نامطلوب بودن بخشى از آن نيازى نيست· در پشت آن «جهش بزرگ» نيتى پاک قرار داشت· اما کارزار به شيوه بدى طراحى شده و توسط ايده آليسمى که مخصوص مائو بود توصيف ميشد٬ امرى که شکست را اجتناب ناپذير نمود·

  • اما شکست الزاما از ارزش يک مدل توسعه غير متمرکز سوسياليستى براى هميشه نميکاهد· بر عکس در شرايطى ديگر و تدارکى بهتر يکچنين مدلى به مبدل شدن بيک مکمل لازم در يک اقتصاد سوسياليستى قادر است٬ همانطور که مائو در تفکرات خود داشت·

RELATERADE ARTIKLAR

در اکتبر ١۹٤۹ برپايى جمهورى خلق چين توسط مائو تسه دونگ از سکويى در بالاى ميدان تيان آنمن اعلام شد· اين تاريخ جهان را نوشت· پر جمعيترين کشور جهان خود را آزاد نموده و در راه سوسياليسم گام نهاد· اما انقلاب چين نه يک بلکه سه انقلاب٬ ملى٬ ضد فئودالى و سوسياليستى بود·

در سال ١۹٤۹ چين از بيش از صد سال پيش نيمه مستعمره اى بود متلاشى و فرسوده از تجاوزات امپرياليستى که با جنگ مواد مخدر در دهه هاى ١۸٠٠ آغاز شده بود· تحقير امپرياليستى براى کشورى٬ پيش از اروپايى که درآنزمان خوار و خفيفش مينمود٬ تمدنى هزار ساله داشت٬ کشورى که اقتصادش مدت زمانى قبل از آن نيمى از جهان را تشکيل ميداد٬ يک فاجعه بود.

يکى از سريعترين وقايع تاريخ جهان مبدل نمودن چين به يک نيمه مستعمره بود· فقط در عرض يکسال چين از ٽروتمندترين کشور جهان به يکى از فقيرترين در جهان تبديل شد· انقلاب چين به فساد و انحطاط نيمه مستعمره بودن پايان داد· چين قدرت از دست رفته را٬ و بدين طريق٬ بر اساس درک خود٬ جايگاه راستين خود را در جهان٬ که براى هزاران سال عنوان پادشاهى ميانه را به او اعطاء کرده بود٬ کسب نمود·

تصرف تبت توسط ارتش سرخ نيز٬ جدا شده توسط يک تجاوز نظامى انگليسى در آغاز دهه ١۹٠٠ با توسل به زور٬ يک امر عادى داخلى بود· يک انقلاب ملى به منطقه اى که امپرياليسم بطور خاص قطعه قطعه کرده است اداى احترام ملى نمينمايد·

آزادى ملى نتيجه ٽابت ايست از انقلاب چين٬ اما نتيجه اى بدون تضمين و در هر صورت تضمين نشده توسط رهبران در پکن٬ که اراٸه دهنده سياست سازش ناپذيريست در برابر هر گونه گرايشى نسبت به تقسيم مجدد چين·

در مورد موضع ملى اشاره به اينکه آرزوى نگاهداشتن يک چين متحد امرى بوده است مشترک براى هر دو دولت در پکن و تايپه امريست ضرورى٬ که هر دو تايوان را بعنوان استانى از چين و خود را بعنوان دولتهاى قانونى براى تمام چين قلمداد مينمايند·

در حال حاضر وجود دارند نيروهايى که بصورتى رسمى٬ با شوقى بر انگيخته شده از جانب آمريکا٬ که تشکيل دهنده عمليست تحريک آميز بر عليه ديدگاهى در گذشته به اشتراک گذاشته شده٬ به جدا نمودن تايوان از چين تمايل دارند· آنجا بخاطر ماهيت حساس مسئله· نکته اى ديگر· در جهان غرب چين بعنوان رقيبى در صحنه جهانى قلمداد ميشود·

ديدگاه چين کاملا متفاوت است· چين پس از يک دوره کوتاه از رکود فقط در پى تسخير جايگاه از دست رفته هزاران ساله خود است· اين ديدگاه آينده و گذشته هاى دور را در نظر دارد· تفکر چينى نه يک دوره ده ساله٬ بلکه دوره اى صد ساله را محاسبه مينمايد٬ امرى که بايد در جريان قضاوت در مورد سياست چين مورد نظر قرار گيرد·

انقلاب چين يک انقلاب اجتماعى٬ نه فقط تمرکز يافته بر روى روابط فئودالى که مشخص کننده شرايط چين – ه قبل از سال ١۹٤۹ ٬ بلکه بر عليه جنگ سالاران٬ رواج دهنده گان وحشت و ترور٬ نيز بود·

اين امر متمايز کننده چين از هند است٬ که انقلابى ملى را انجام داده است٬ آزادى از حکومت استعمارى انگليس٬ اما نه آزادى اجتماعى٬ که روابط فئودالى همچنان مشخص کننده روستاهاى کشور است·

طنز تاريخ اينجاست· در حال حاضر سرمايه دارى در چين و هندوستان سريعتر توسعه ميابد٬ اما در چين بسيار سريعتر و آن به دليل اينکه باقيمانده روابط فئودالى ايجاد کننده مانعى بر سر راه اين توسعه نيست٬ مانند هندوستان٬ جايى که صدها ميليون کشاورز همچنان به اربابان فئودال وابسته اند و به همين دليل براحتى قادر به کشيدن شدن بسوى اقتصاد سرمايه دارى نيستند· به عبارت ديگر سرمايه دارى توسعه سريعتر خود را مديون انقلاب اجتماعى چين است!

چه گذشت بر سوسياليسم؟ امريست بديهى که ناکام ماند· در حال حاضر روابط توليدى سرمايه دارى بر چين کاملا مسلط است· اما اين ضرورتا به معناى شکست سوسياليسم نيست· چرا؟

همانطور که گفته شد چين را در سال ١۹٤۹ به يکى از کشورهاى فقير جهان مبدل نمودند· توليد صنعتى پايين٬ در سطح بلژيک٬ اگر چه داراى جمعيتى صدها برابر بيشتر٬ و توليد کشاورزى نازل که براى سير کردن شکم تمام جمعيت چين کفايت نمينمود٬ ايجاد قحطيهاى تناوبى را سبب ميشد·

بمنظور فائق آمدن بر عقب ماندگى مائو تسه دونگ و حزب کمونيست چين٬ در مجموع٬ مدل توسعه اتحاد جماهير شوروى را با تشکيل شرکتهاى دولتى٬ برنامه اقتصادى متمرکز٬ در الويت قراردادن صنعت سنگين٬ اشتراکى نمودن کشاورزى٬ ايجاد روابط برابر اجتماعى و کنترل سياسى متمرکز (که در چين فقط يک سنت سياسى دراز مدت را دنبال کرد) نسخه بردارى نمود·

اين نسخه بردارى بخشا بصورتى داوطلبانه انجام شد و با گذشت زمان٬ مانند ١۹٥٦١۹٦١ به حالت تعليق درآمد٬ دقيقا با آغاز تلاش مائو تسه دونگ در جهت گسترش اقتصادى غير متمرکز در خلال کارزارى که «جهش بزرگ» ناميده شد· اين «جهش بزرگ اقتصادى» بجاى گسترش اقتصادى به منبعى مبدل شد براى ايجاد بحران و افت اقتصادى٬ با عواقب دشوارى براى مردم٬ بخصوص در روستاها·

به هر رو· چين مدل اتحاد جماهير شوروى را با يک برنامه پنج ساله٬ تصويب شده ١۹٥٢ دنبال نمود· کاميابيها٬ عليرغم تعليق در خلال «جهش بزرگ» و انقلاب فرهنگى متعاقب آن٬ قابل توجه بودند· ميان ١۹٥٢ تا مرگ مائو٬ ١۹٧٦ ٬ توليد صنعتى در چين بطور متوسط با ١١٬٢ درصد در سال افزايش يافت٬ که مقام پنجمين کشور صنعتى جهان را به چين اعطاء نمود·

اين توسعه سريع در مجموع٬ بجز کمکهاى اوليه از اتحاد جماهير شوروى٬ با توجه به شروع سردى رابطه ميان چين و اتحاد جماهير شوروى از اوايل دهه ١۹٦٠ ٬ بدون دريافت کمک از خارج روى داد·

کودک ناسازگار کشاورزى بود٬ که آهنگ رشدش بسيار آهسته تر از صنعت بود· اگر ميان ١۹٥٢ و ١۹٧٦ توليد صنعتى تقريبا سه برابر شد٬ قبل از هر چيز به دليل به اجرا گذاردن سياستى که بصورتى يکجابنه سرمايه گذاريها در صنعت را بر کشاورزى اولويت ميداد٬ توليد کشاورزى فقط دو برابر بود·

اما اغراق در اين مورد صحيح نيست· به دليل اينکه٬ اگر چه توسعه کشاورزى ضعيف بود٬ اما با اينحال چين٬ در مقايسه با هند – بر روى مساحتى از زمين کشاورزى که ١٤ درصد کمتر و جمعيتى که ٥٠ درصد بيشتر بود در سال ١۹٧٧ تقريبا ٤٠ درصد غذاى بيشتر٬ به ازاى هر نفر٬ توليد کرد·

چين در خلال دوران سوسياليستى همچنين به يکى از برابرترين کشورهاى جهان مبدل شده بود٬ با توجه به اصلاحات اجتماعى که به همه چينيها مراقبتهاى پزشکى و تحصيلات رايگان اعطاء مينمود٬ که شرايط زندگى را بهبود بخشيد٬ کار را تضمين و اساس امنيت اجتماعى عمومى را معمول نموده بود·

اصلاحات اجتماعى کمک چندانى به بالا بردن سطح توليد ناخالص ملى چين نکرد٬ امرى که بايد در مقايسه با چين سرمايه دارى فعلى مورد توجه قرار گيرد· توسعه انفجار آميز سرمايه دارى امنيت اجتماعى را که در چين سوسياليستى وجود داشت نابود نموده است. براى کارگران و کشاورزان چينى زيان اين روند بزرگتر از سهم کوچک چين از افزايش توليد ناخالص ملى خواهد بود·

نتيجه؟ بله٬ اينکه چين پس از مرگ مائو٬ ١۹٧٦ ٬ مانند اتحاد جماهير شوروى پس از جنگ داخلى ١۹١۸١۹٢٠ ٬ با فروپاشى اقتصادى مواجه نشد· به همين دليل اصلاحات اقتصاد بازارى جهت براه انداختن اقتصاد متلاشى شده٬ مانند سياست نپ در اتحاد جماهير شوروى٬ ضرورى نبود٬ اما پايه گذار يک انتخاب سياسى بوده اند·

به بيان دقيقتر٬ اصلاحات بازارى نتيجه مبارزه سياسى شد که پس از مرگ مائو در حزب کمونيست در گرفت و اينکه دنگ شيائو پينگ و هوادارن او را در سال ١۹٧٧ بصورتى که بايد آنرا بعنوان يک کودتاى دولتى قلمداد نمود٬ بر مسند قدرت نشاند·

چين در سال ١۹٧٧ در بحران بسر نميبرد· در سيستم سوسياليستى آن توان بالقوه توسعه با در الويت قرار دادن توليد برنامه ريزى شده براى نياز داخلى وجود داشت· انتخاب يکچنين مدلى براى ايجاد توسعه بسود اکٽريت قريب به اتفاق چينيها بود·

اما نيروهاى سرمايه دارى حول دنگ شيائو پينگ پيروز شدند٬ و قالبى براى توسعه ارائه نمودند که چين را به کارگاه کم درآمد سرمايه دارى جهانى٬ به ٽروتى بى پايان براى شمار اندکى از چينيها و قبل از هر چيز براى شرکتهاى فراملى و سرمايه گذاران در سراسر جهان مبدل نمود·

سوسياليسم در چين شکست نخورد٬ بلکه در مبارزه طبقاتى ناکام ماند·

آندرش کارلسون

anders.carlsson@kommunisterna.org

مصاحبه با یک رهبر سندیکایی فرانسه

67446dxs4

منبع: مارکسیسم-لنینیسم امروز

 تارنگاشت عدالت

متیو بولس-ردات یک کارگر راه‌آهن در پاریس و دبیرکل فدراسیون کارگران راه‌آهن ورسای کنفدراسیون سراسری کار (ث. ژ. ت) است. او همچنین عضو حزب کمونیست فرانسه در منطقه پانزدهم [پاریس] است. این مصاحبه با روجر کیران از «مارکسیسم-لنینیسم امروز» در ۹ نوامبر ٢٠١۴ در پاریس صورت گرفت.

مارکسیسم-لنینیسم امروز: امروز ٢۵-مین سالگرد سقوط دیوار برلین است. در این باره چه فکر می‌کنید؟
متیو بولس-ردات:
به‌نظر من پایان دیوار برلین و سقوط اتحاد شوروی که با آن همراه بود برای کارگران سراسر جهان خبرهای خوبی نبودند. این آغازگر دو دهه‌ای بوده است که برای کارگران خوب نبوده‌اند. اتحاد شوروی برای طبقه کارگر جهان سپر بود.

البته، اتحاد شوروی بهشت نبود، اما در سمت کارگران قرار داشت. کارگران و کمونیست‌ها باید به اشتاباهاتی که در اتحاد شوروی رخ داد نگاه کنند، اما نباید فراموش کنیم که آن‌ها اشتباهات ما بودند. ما نیاز نداریم که مفسرین بورژوا سعی کنند به ما بگویند اشتباه چه بود. بلکه این ماییم که باید آن‌ها را بررسی کنیم.

من چند سال پیش به برلین رفتم، و کارگران در آنجا برای من جوکی را تعریف کردند. آن‌ها گفتند «در زمان سوسیالیسم ۵٠ درصد چیزی که در مدرسه به ما یاد می‌دادند تبلیغیات بود. وقتی به ما می‌گفتند جمهوری دموکراتیک آلمان بهشت بود درست نبود. اما وقتی به ما می‌گفتند سرمایه‌داری جهنم است، حق با آن‌ها بود، زیرا ما اکنون در سرمایه‌داری زندگی می‌کنیم.»

امروز، سرمایه‌دارها که با سقوط سوسیالیسم جرأت پیدا کرده‌اند، در حال حمله هستند. آن‌ها اکنون به ما می‌گویند دیدید که سوسیالیسم اشتباه بود. ما پیش از این یک الگو داشتیم. اما اکنون نداریم.

مارکسیسم-لنینیسم امروز: وضعیتی که سندیکاهای فرانسه امروز با آن مواجه هستند را چگونه می‌بینید؟
متیو بولس-ردات:
اولاً، شما باید توجه کنید که وضعیت عمومی سندیکاهای فرانسه با وضعیتی که کارگران در آلمان، انگلستان، و ایالات متحده دارند کاملاً متفاوت است. در آن‌جا شما یک یا دو فدراسیون را دارید که مسلط هستند، و شما سنت مذاکره با روسا بر سر دستمزدها و شرایط را دارید.

اینجا آن سنت وجود ندارد. یک دلیل این‌که ما ۶ یا ۷ فدراسیون مختلف را داریم که به سمتگیری‌های سیاسی گوناگون پیوند دارند. بزرگ‌ترین سندیکا ث. ژ. ت. است که با حزب کمونیست فرانسه پیوند دارد. اما سندیکاهای راستگرای بسیاری وجود دارند.

بعلاوه، سندیکاهای فرانسه تعداد اعضای کم‌تری از دیگر کشورهای اروپایی دارند. ث. ژ. ت. که بزرگ‌ترین سندیکا است فقط ۷٠٠ هزار عضو دارد. همه سندیکاها در فرانسه فقط ٢ میلیون عضو دارند. این‌را با آلمان مقایسه کنید که بزرگ‌ترین سندیکا ۶ میلیون عضو دارد.

علیرغم این تفاوت‌ها در اندازه، تفاوت دیگری وجود دارد. کدام سندیکا در انگلستان، آلمان، یا ایالات متحده می‌تواند مانند ث. ژ. ت. سه میلیون نفر را به خیابان‌ها بیاورد؟ این بدین دلیل است که سندیکاهای فرانسه یک سنت مبارزه سیاسی دارند، سنت مبارزه بر سر سیاست دولت، بیش از هر سندیکا در کشورهای دیگر.

از نقطه نظر تاریخی، سندیکاهای فرانسه مبارزه برای صلح جهانی، علیه استعمار، و علیه جنگ در الجزابر را پیش گرفتند، و سندیکاهای فرانسه در مقاومت در برابر اشغال فاشیست‌های آلمان پیشاهنگ بودند. فدراسیون‌های بسیاری از یک سنت مبارزه سیاسی برخوردارند. دبیرکل سندیکای من توسط نازی‌ها به قتل رسید. هشت‌ هزار نفر از اعضای ما طی جنگ جهانی دوم کشته شدند. امروز، همه از فداکاری‌های پیشینیان ما مطلع هستند.

این سنت بر مبارزات امروز ما تأثیر می‌گذارد. سقوط اتحاد شوروی، برای بسیاری از فعالین سندیکایی سقوط امید و تقویت طرز فکر رفرمیستی در سندیکاها بود. اکنون این ایده وجود دارد که سندیکاها امروز باید «مدرن» شوند، یعنی باید با روسا کار کنند. اما پایه سندیکاها هنوز سالم است. کارگران می‌دانند که ما باید نه فقط علیه روسا یا دولت، بلکه علیه رفرمیسم در سندیکاها مبارزه کنیم، زیرا ما با این نوع ایده‌ها و رهبران رفرمیست در صفوف خود نمی‌توانیم با روسا نبرد کنیم.

مارکسیسم-لنینیسم امروز: چهارشنبه پیش، سندیکای شما در پاریس تظاهراتی برگزار کرد. آن تظاهرات برای چه بود؟
متیو بولس-ردات:
چیزی که ما سعی داریم انجام دهیم «گردآمدن دوباره» است. ژوئن گذشته، ما یک اعتصاب دو هفته‌ای در راه‌آهن داشتیم، و ما باختیم. در مارسی، یک اعتصاب دو هفته‌ای در بارانداز صورت گرفت، و آن‌ها باختند. در سپتامبر، یک اعتصاب سه هفته‌ای خلبانان هواپیما صورت گرفت، و آن‌ها باختند. نتیجتاً، ما می‌گوییم، «درنگ!» بیایید همه درکنار هم مبارزه کنیم و پیروز شویم. ما به همگرایی در مبارزه نیاز داریم. همه این اعتصابات برای یک چیز بود: تلاش اتحادیه اروپایی برای درهم شکستن شرایط کار در هر کشور.

این هدف اصلی از ایجاد اتحادیه اروپایی بوده است. ما اکنون این قانون اتحادیه اروپایی را در ارتباط با خطوط راه‌آهن، بنادر، خطوط هواپیمایی داریم که درصدد ایجاد شرکت‌های خصوصی و «رقابت» در این بخش‌های عمومی است. این صرفاً یک راه برای کاهش دستمزد، مزایا و مزایای بازنشستگی کارگران است.

خطوط راه‌آهن، هواپیمایی و بنادر خدمات عمومی هستند. آن‌ها برای سودجویی نیستند. آن‌ها سرمایه‌گذاری‌های عظیم عمومی هستند که باید اداره شوند. قطارها حتا با چند مسافر به مناطق کوچک، دور افتاده می‌روند زیرا این یک خدمت عمومی است. این در مورد ایمنی نیز صادق است. ایمنی سود به دست نمی‌دهد، بلکه آشکارا برای خوبی مسافر است. راه‌‌آهن‌های فرانسه از ایمن‌ترین خطوط راه‌‌آهن در جهان هستند، زیرا برای خدمت عمومی و نه سودجویی اداره می‌شوند.

فرانسه راه‌آهن را اختراع نکرد. راه‌آهن در انگلستان شروع شد، و به این دلیل است که قطارهای ما در سمت چپ حرکت می‌کنند و ریل‌ها دقیقاً همان عرض ریل‌های انگلستان را دارند که عرض چرخ‌های کالسکه ملکه است. اما ما از راه‌آهن‌های خود بسیار مفتخر هستیم، و ایمنی برای ما بسیار مهم است.

یک موضوع دیگر اتحادیه اروپایی برای ما قانونی است که به کارفرما اجازه می‌دهد به یک کارگر مهاجر دستمزدهایی معادل دستمزهای متداول در کشور اصلی او، و نه دستمزدهای متداول در کشوری که در آن کار می‌کند را بپردازد.

مارکسیسم-لنینیسم امروز: آیا کنفدراسیون های گوناگون کارگران با یکدیگر همکاری می‌کنند؟
متیو بولس-ردات:
خیر.

مارکسیسم-لنینیسم امروز: همبستگی بین‌المللی سندیکایی چقدر مهم است؟ شما و سندیکای شما چگونه در کار همبستگی بین‌المللی شرکت می‌کنید؟
متیو بولس-ردات:
ث. ژ. ت. در سال ١۹۹۵ فدراسیون جهانی اتحادیه‌های کارگری (WFTU) را ترک کرد. این بخشی از تأثیرات سقوط شوروی بود. رهبران ث. ژ. ت. تصمیم گرفتند، بجای آن، با ایده در پیش گرفتن یک سمت‌گیری مترقی‌‌تر به کنفدراسیون بین‌المللی اتحادیه‌های کارگری آزاد (IFCTU) ملحق شوند. اما همان‌طور که جورج ماوریکوس، دبیرکل فدراسیون جهانی اتحادیه‌های کارگری پرسید «چه‌ کسی چه کسی را به کجا برد؟»

کنفدراسیون بین‌المللی اتحادیه‌های کارگری آزاد برای سازش طبقاتی است، امپریالیستی است. این از کودتای پینوشه علیه آلنده، از کودتا علیه چاوز، از جنگ ویتنام، از حمله اسراییل علیه فلسطینی‌ها و غیره حمایت کرد. به این دلیل است که سندیکای ما، ث. ژ. ت. راه‌آهن در ورسای، بخشی از فدراسیون جهانی اتحادیه‌های کارگری است. این یک راه برای مناظره در درون ث. ژ. ت. است. فدراسیون جهانی اتحادیه‌های کارگری بی‌عیب نیست، اما خانواده است. ما در مبارزه طبقاتی به همبستگی بین‌المللی نیاز داریم. ما به تبادل تجربیات و ایده‌های‌مان نیاز داریم.

بعنوان مثال، سال گذشته در لندن سندیکای ملی کارگران راه‌آهن، کشتیرانی و حمل‌ونقل بریتانیا با فدراسیون جهانی اتحادیه‌های کارگری یک نشست برای سندیکاهای حمل‌ونقل WFTU در فرانسه، قبرس، یونان و ایتالیا برگزار کرد. ما درباره چگونی نبرد با آزادسازی قوانین گفت‌وگو کردیم. در ٢۷ مه در فرانسه ما تظاهراتی را علیه این قوانین سازماندهی کردیم و هیأت‌های نمایندگی از ایتالیا و بریتانیا در تظاهرات شرکت کردند. کنفدراسیون بین‌المللی اتحادیه‌های کارگری آزاد کجا بود؟ همبستگی در عمل بهتر است: این بهترین است. لنین گفت شما وقتی ایده دارید، راه دارید. ما اکنون برای کارگران فلسطینی کمک مالی جمع می‌کنیم زیرا همان طور که همه می‌دانند اسراییل در درگیری اخیر نه فقط مدارس و بیمارستان‌ها، بلکه ساختمان‌های سندیکایی را ویران کرد.

مارکسیسم-لنینیسم امروز: سپاسگزاریم، متیو. امیدواریم این گفت‌وگو ادامه یابد و شما زمانی که ژوئن آینده به نیویورک آمدید با برخی از فعالین سندیکایی آمریکایی ملاقات کنید.

آیا می دانستید که در بولیوی…؟

56362syyxنويسنده سرژ حلیمی 

دبیر هيئت تحريريه لوموند ديپلوما تيک

ترجمه شهباز نخعی

در دوران بحران، تجدید انتخاب برای یک رئیس حکومت، که پیشتر نیز دو دوره زمامدار بوده امر رایجی نیست. ازاین نظر، تجدید انتخاب آقای اوو مورالس، با بیش از ۶۱ درصد آراء درخور توجه و تاکید بیشتری است. بیشتر ازاین جهت که این دستاورد انتخاباتی درکشوری مانند بولیوی رخ می دهد که بین سال های ۲۰۰۱ و ۲۰۰۵ پنج رئیس جمهوری پی درپی داشته و رئیس جمهوری کنونی به موفقیت هایی چون کاهش ۲۵ درصدی فقر، افزایش ۸۷ درصدی حداقل دستمزد و پایین آمدن سن بازنشستگی (۱) دست یافته و نرخ رشد اقتصادی کشور ازسال ۲۰۰۶ به بعد بیش از ۵ درصد درسال بوده است. گفته می شود ازآنجا که قدردانی درسیاست مهم است، چرا نباید در شناساندن این خبرهای خوب کوشش کرد؟ تنها به این خاطر که این نتایج خوب و پیشرفت ها توسط یک رژیم سیاسی چپ به دست آمده است؟

برخی از رسانه های بزرگ به همان اندازه که در بازتاب موفقیت های دولت های چپ گرای امریکای لاتین امساک می کنند، همین کار را نیز درمورد شکست های قدرت های محافظه کار انجام می دهند. درمورد امنیت نیز وضع به همین ترتیب است. به عنوان نمونه، امسال تاکنون ۵ روزنامه نگار در مکزیک کشته شده اند که یکی از آنها ماه گذشته درهنگام اجرای یک برنامه زنده در رادیو بود. آتیلانو رومان تیرادو در برنامه رادیویی درخواست می کرد که به ۸۰۰ خانواده سلب مالکیت شده به خاطر ساخت یک سد، غرامت پرداخت شود. مبارزه ای مرگبار در کشوری که آدم ربایی، شکنجه و آدم کشی، به ویژه برای کسی که نظم اجتماعی فرسوده، منسوخ و مافیایی موجود را زیر سئوال ببرد، به صورت سکه رایج درآمده است.

۲۶ و ۲۷ سپتامبر، چهل و سه دانشجو شهر ایگوآلا در ایالت گوئرو، در صد و سی کیلومتری پایتخت، بر علیه رفرم های نئولیبرال سیستم آموزشی که توسط دولت رئیس جمهور انریکه پنیا نی تو دنبال می شود، تظاهرات می کردند. اتوبوس آنها توسط پلیس شهرداری متوقف شده و به سوی مقصدی نامعلوم هدایت می شود. سپس، آنها ظاهرا به دست یک سازمان قاچاق مواد مخدر سپرده شدند تا آنها را کشته و جسدشان را در گورهای مخفی دفن کند. درهفته های اخیر، مرتب ازاین گورها کشف می شود که گاه پر از اجساد تکه تکه شده یا سوخته است. شهردار،همسرش و مدیر امنیت عمومی ایگوآلا، که تحت تعقیب دستگاه قضایی هستند، متواری شده اند.

آقای پنیا نی یتو از زمانی که بخش سوخت را به روی موسسات چند ملیتی گشوده (۲) مورد ستایش مطبوعات بازرگانی قرارگرفته است (۳). فرانسه به او نشان عالی صلیب بزرگ «لژیون دونور» اعطا کرده است. آیا او روزی توسط ستایشگرانش به خاطر مصونیت از مجازاتی که در کشورش نیروهای پلیس و منتخبان فاسد ازآن برخوردارند موآخذه خواهد شد؟ اما روزنامه های غربی، روشنفکران رسانه ای واشنگتن، مادرید و پاریس شاید نمی دانند که چه پرسش هایی را با رئیس جمهوری مکزیک مطرح کنند. پرسشی که به ذهن آنها خطور می کند این است که آیا کشتار دانشجویان در اکوادور، کوبا و ونزوئلا رخ داده است. یا در بولیوی که به نجوا درمورد آن سخن گفته می شود و اخیرا رئیس جمهوری مورالس را تجدید انتخاب کرده است.

۱- سن بازنشستگی از ۶۰ به ۵۸ برای مردان و از ۶۰ به ۵۵ سال برای زنانی که لااقل سه فرزند داشته باشند، کاهش پیدا کرده است.

۲- Lire John Mill Ackerman, « Le Mexique privatise son pétrole », Le Monde diplomatique, mars 2014.

۳- Le 28 juin 2013, un supplément du Financial Times était titré : « Le tigre aztèque commence à aiguiser ses griffes ». Cette opération d’affûtage était apparemment déjà conclue le 16 décembre suivant, puisque le Wall Street Journal salua alors, dans un éditorial, le « modèle mexicain ».

 

 

ادبیات ، رمانتیک جهانگردی یا ماجراجویی استعماری .

Karl May 1842 – 191242wfsd

نصرت شاد

ادبیات ، رمانتیک جهانگردی یا ماجراجویی استعماری .

کارل مای ، نویسنده جوانان پیش از جنگ .

کارل مای ( 1912 – 1842 ) پرخواننده ترین نویسنده جوانان در آلمان تا سال 1945، خالق رمانهای ماجراجویانه سفرنامه ای هیجان برانگیز است . در آثار او غیر از تمایلات صلح جویانه و ضد امپریالیستی ،علایق هومانیستی و گاهی هم انسان ستیزانه نیز مشاهده میشوند . او گرچه شغل معلمی آموخته بود ولی حدود 8 سال از عمر خود را بجرم دزدی و جعل اسناد و حیله وفریب در زندانهای دولت پرویس در آلمان گذراند .وی از خانواده ای فقیر و پر بچه برخاسته بود و چند نسل از اجداش کارگر رشته ریسندگی و بافندگی بودند .

یکی از انتقادهای وارد بر او اینست که در زمان استعمار غرب در خاورمیانه و آمریکای شمالی، او برتری پیشرفت صنعتی و فرهنگ مسیحی را بر فرهنگهای کشورهای جهان سوم آنزمان توجیح میکند . امروزه او را یکی از موفق ترین داستانسرایان آلمانی بشمار می آورند . او حتی امروزه خوانندگان بیشماری مخصوصا میان جوانان دارد .

کارل مای در یک کتابخانه دولتی در محل کارش با رمانهای سرگرم کننده قرن 18 و قرن 19 آشنا شد و بعدها این آثار را » ثروت زندگی «نامید ، چون برای او جهان رمان ، واقعیت شده بود . وی بعدها در مصاحبه ای گفته بود » بر اثر مطالعه زیاد رمان در نوجوانی ، جهان برای من رمان و رمان برای من جهان شده بودند » .

منقدین ادبی مراحل نویسندگی کارل مای را به 4 مرحله تقسیم میکنند . یکم ، داستانها و نوولهای آغازین ، دوم ، رمان های جنجال برانگیز ، سوم ، داستانها و سفرنامه های جوانان ، چهارم ، آثار سنبلیک و استعاره ای پایانی . او آثار پایانی خود را اتوبیوگرافیک و ادامه مرحله استعاره ای ادبیات سفرنامه ای و ماجراجویانه خود میدانست .

در نقطه عطف عبور از قرن 19 به قرن بیست و بعد از مشهوریت عظیم ادبی کارل مای، بعضی از رسانه های غرض ورز کوشیدند تا زندگی خصوصی نویسنده را زیر ذره بین ببرند و ادعا کنند که او مادرزاد و از نظر ژنتیک آدمیست خلافکار و مجرم چون در آثارش نیز به لاف زنی و اغراق میپردازد و جهانی رمانتیک و غیرواقعی در باره کشورهای خارجی به خورد جوانان میدهد .

قهرمانان غالب آثار کارل مای دارای صفاتی مانند غرور و جرئت و فداکاری و صداقت و وفا هستند و در لحظه مرگ به مسیحیت روی می آورند . در رمانهای پیرامون سرخ پوستان آمریکا نیز آنان در یک زندگی مسالمت آمیز و دوستی با مهاجران سفید پوست زندگی میکنند و اغلب بین شان روابط عمیق رفاقت و همبستگی و کمک متقابل وجود دارد . در آثار او طبیعت کشورهای خاورمیانه و امریکا بصورتی زیبا و رمانتیک توصیف میشود .

کارل مای در جواب منقدین اش گفته بود » موضوع من مشکل بشریت در فرد است . انسان یک درام است و نه یک فرد مجزا . در سرزمین انسانهای نجیب و باشرف، انسان در صلح ابدی خواهد زیست و مکتب درد و رنج پایان خواهد یافت امروزه داستانهای مسافرتی کارل مای به کشورهای خاور میانه را موفق ترین آثار سرگرم کننده ادبیات آلمانی بشمار می آورند . در مرکز غالب داستانهایش انسانهای اخلاقی و بدون عیب قرار دارند . او خالق داستانهای سرگرم کننده هیجان برانگیز و جنجالی برای جوانان و نوجوانان است .

کارل مای در باره کوه و صحرا و کویرهای کشورهای خاورمیانه یک مجموعه اثر 6 جلدی نوشت . بعضی از رمانهای اینگونه مجموعه عنوانهای فارسی و ایرانی دارند . در بعضی دیگر از آثارش او در باره غرب و طبیعت وحشی قاره امریکا در دهه 1860 مینویسد . در رمان چند جلدی سرخپوستی » وینه تو » او دوستی عمیق میان یک سفید پوست مهاجر اروپایی و رئیس یک ایل سرخپوستی در امریکا را توصیف میکند . در دهه 1960 رمانهای رئالیستی سرخپوستان وینه تو بصورت فیلم درآمد . کارل مای خالق داستانهای روستایی نیز است . سالها رمانهایش پرفروش ترین کتابها در تاریخ ادبیات آلمان بودند . غالب رمانهای او نزد جوانان به چاپهای میلیونی رسیدند .

کارل مای سالها از نام مستعار هوهنتال استفاده کرد . او در جوانی معلم و روزنامه نگار بود . وی در کودکی تا سن 5 سالگی کور و نابینا بود . و در جوانی موقع ترک خانه برای والدینش یاد داشتی از خود بجا گذاشت که در آن نوشته بود » اینقدر بر اثر کار انگشتان تان را خونین نکنید . من میروم تا کمکی بیاورم » . او بعد از اینکه در سال 1874 از زندان آزاد شد در سال 1875 شروع بکار نویسندگی برای یک روزنامه ولایتی نمود . بعد از مرگ بیاد و بنام کارل مای موزه سرخ پوستان را در شرق آلمان در شهر رادبویل افتتاح کردند که مرتب مورد بازدید کودکان و بزرگسالان قرار میگیرد

از جمله آثار او تا عمق اردستان ، رمان ونی تو ، اردستان و چینستان ، از میان کویر ، گنج در دریاچه نقره ، در سرزمین گرگهای نقره ای ، صلح روی کره زمین ، سفر به شرق ، مجموعه داستانهای سفرنامه ای ، شور هند پیر ،و شیطان و ایشاروک هستند . مجموعه آثار 70 جلدی او در سال 1961 منشر شد .

آرنو شمیت آثار نوشته شده او در طول 60 سال را اوج عالی ادبیات آلمانی نامید . قهرمانان آثار او معمولا آدمهای ساده و صادق و عادلی هستند که حامی تهیدستان و ناجی بی گناهان هستند . محل اتفاق داستان معمولا در کشورهایی مانند ترکیه و ایران و کشورهای عربی یا در غرب قاره امریکا است . مشهورترین قهرمانان آثار او در شرق،» قره بن نامزی» و در غرب،» شاترهند مشت زن پیر» نام دارند . قهرمانان آثاراو معمولا خصوصیات اسطوره ایافسانه ای دارند که به آزادی اسیرشدگان می پردازند .

رمانهای کارل مای غیر از ساختار عالی دارای هیجانات بیرونی نیز هستند گرچه افراد از نظر خصوصی به صفات سیاه و سفید یا خوب و بد تقسیم میشوند . آرنو شمیت مدعی است که غالب رمانهای او مبلغ یک ارزش مذهبی استعاره ای هستند . هنر عظیم کارل مای در آنجاست که گرچه او آنزمان به خارج سفر ننموده بود ولی در داستانهایش بصورت خالق العاده ای به شرح و توصیف طبیعت و جامعه و مردم کشورهای خارجی میپردازد که خواننده و منتقدین ادبی را شگفت زده نمود . کارل مای در پایان عمر سفری به خاورمیانه و در سال 1908 سفری به امریکا نمود و با سرخپوستان در آنجا تماس برقرار کرد و مورد استقبال آنان قرار گرفت .

————————————————————–

اگر امکان دارد لطفن مقاله را همراه عکسی از کارل مای درج کنید .

Nushad@web.de

آرزوی یک کودک فلسطینی

آرزوی یک کودک فلسطینی

برگردان : میم . بهراد

 

به همه ارتشیان!

به تمامی جنگجویان!

همه ی تانک های خود را،

و تمامی سربازان خود را

برای پسر ی تنها

با قلوه سنگی؟

در چشمانش خورشید را می بینم

در لبخند ش ماه را

و من کنجکاوم ،

و من مبهوتم

چه کسی ضعیف و چه کسی قوی است؟

چه کسی بر حق است و چه کسی ناحق ؟(چه کسی نه ؟)

و من آرزو می کنم،

 

​​ ای کاش حقیقت را زبان سخنی بود!

http://www.youtube.com/watch?v=M0tUkCQcNuU

 

 

پوگروم (Pogrom) چیست؟ به بهانه هفتادوششمین سالگرد پوگروم هیتلری در ۹ نوامبر ۱۹۳۸

بهروز خرم

پوگروم (Pogrom) چیست؟

به بهانه هفتادوششمین سالگرد پوگروم هیتلری در ۹ نوامبر ۱۹۳۸

واژه پوگروم رومی است، معنای لغوی‌اش خراب کردن، ویران ساختن، تارومار است. اما بیشتر برای تعریف ضرب و شتم و چپاول و تارومار اقلیتی بی‌دفاع به کار می‌رود که از پیش توسط حاکمیت سیاسی، متکی به اکثریتی متعصب و حسود و لومپن برنامه ریزی و طراحی شده که می‌خواهد با اقلیت تسویه حساب کند. حاکمیت سیاسی گناه کمبودهایش را به گردن این اقلیت می‌اندازد و اکثریت متعصب و ناآگاه گمان می‌کند، این اقلیت است که از جیب او می‌خورد و مورد سؤ استفاده‌اش قرار می‌دهد. چنان بود و چنین است ریشه بسیاری از پوگروم‌هایی که در اروپای مسیحی نسبت به اقلیت‌ها، به ویژه اقلیت یهود صورت می‌پذیرفت که از هیچ آغاز می‌شد و به فاجعه می‌کشید. مینیاتوری از آن را می‌توان در رفتار شیعیان مرتضی علی و حکومت اسلامی نسبت به بهائی‌ها یافت که البته ابعاد آن به میزان جنایات مسیحیان نسبت به یهودیان نمی‌رسد. یهودیان در بیشتر ممالک مسیحی اقلیتی دینی بودند که کلاشی، سؤاستفاده و نیرنگ و دوروئی و خست… را به آنان نسبت می‌دادند و بدین بهانه مورد خشم و پیشداوری و حسادت و سرانجام ضرب و شتم و قتل و غارت اکثریت مسیحی قرار می‌گرفتند. بدین ترتیب از پوگروم می‌توان نوعی تروریسم قدرتمندان و اکثریت عقب‌افتاده نسبت به اقلیت دینی و قومی و نژادی فهمید.

برای جهان مسیحیت یهودیان از همان ابتدا در توطئه قتل عیسای مسیح شرکت داشتند. نماینده قیصر روم تمایل نداشت عیسا را به صلیب کشد. اصرار و دوز و کلک یهودیان بود که او را بدین گناه ناگزیر ساخت. ابتدا دستش را به علامت بی‌گناهی و عدم مسؤلیت در آب شست و سپس امکان داد که آن بلاها رابر سر «پسر خدا»، به نوعی «خود خدا» بیاورند. البته داستانی که از این ماجرا می‌سرایند، به جز افسانه نیست. اما در فلسفه تثلیثعیسای ناصری پسر خداوند و در عین حال خود خدا بود. و این جنایت که توسط یهودیان به صحنه آمد پیامبر کشی نبود، خدا کشی بود. جالب اینجاست که مطابق شواهد تاریخی در آن زمانه – که ادعای مسیحایی فراوان بود- کسی را که ادعای خدایی می‌کرد به صلیب نمی‌کشیدند، سنگسار می‌کردند. اما به هر صورت باور مسیحی از دوهزار سال پیش به این طرف، چنین بوده و هست. رفتارشان نیز نسبت به یهودیان، از همین باور سرچشمه یافته و می‌یابد. در طول تاریخ اروپا ملیون‌ها یهودی بهای این پیش‌داوری را پرداختند، مورد تاراج و آوارگی قرار گرفتند و جان باختند. ننگین‌ترین نمونه این کشتار برنامه‌ریزی شده، دوران نژادپرستی آلمان هیتلری بود که جان و مال و زندگی ملیون‌ها یهودی را بر باد داد.

نیروهای دست راستی که این تراژدی را توجیه می‌کنند، یا کوچک نشان می‌دهند و یا احیاناً آن را برحق می‌دانند و یا تکذیبش می‌کنند و… می‌خواهند یکی از ننگین‌ترین جنایات تاریخ را لوث کنند. بسیاری از اینان کاسه داغتر از آش شده می‌گویند امروز اعراب و مسلمانان هستند که می‌خواهند برای یهودیان پوگروم جدیدی به راه اندازند و بنا بر این، امروز اسرائیل نیست که پوگروم به راه می‌اندازد، اسرائیل ناگذیر است از موجودیت خود دفاع کند و این حق را نباید از کسی گرفت.

حال بی‌مورد نیست اشاره‌ای هم بدان کنیم که از کی و از کجا، پوگروم، چهره یهودی ستیزی (آنتی سیمیتیزم) به خود گرفت.

در سال ۱۹۰۳ در شهر کیشینف (Kischinew) در کشور امروزی مولداوی (در آن زمان در حوزه اقتدار روسیه تزاری) جنازه جوانی مسیحی به نام میخائیل روباچنکو پیدا شد که بلافاصله «انسان‌های خوب مسیحی» شایعه پراکندند که او را یهودیان کشته‌اند. بلافاصله فریاد «مرگ بر یهودیان» از حنجره‌های خراشیده خلق‌الناس به هوا برخاست. حضرات «مسیحیان خوب» به جان یهودیان افتادند، زدند و کشتند و بر باد دادند و رژیم تزاری جلوی آن را نگرفت و به نظارت بزرگوارانه اکتفا کرد. این فاجعه به نام «اولین پوگروم کیشینف» معروف شد که بزودی باز هم در آنجا و سپس جاهای دیگر تکرار شد.

حال ببینیم این فاجعه چه شباهت شگفت‌انگیزی به پوگروم اسرائیل در تابستان امسال به نام Protectiv Edge(تیغ محافظ) می‌نمایاند.

در کرانه غربی اردن که در آنجا رژیم محمود عباس حکم میرانَد و از دسترسی حماس به دور است، سه جوان طلبه یهودی (آموزش تلمود) ساکن یک کولونی یهودی نشین ربوده و به قتل رسیدند. تا کنون این ربایندگان و کشندگان پیدا نشده‌اند و معلوم نشد کار، کار کیست. اما «یهودیان خوب» اسرائیل آن را به حماس نسبت دادند. عربده «مرگ بر حماس» از حنجره‌های خراشیده به هوا برخاست و با صدای بمب‌ها و راکت‌هایی که بر سر مردم غزه آتش می‌باراند در هم آمیخت. غزه البته با کیشینف فرق و فاصله دارد. از آن تاریخ نیز ۱۱۱ سال گذشته است. اما پوگروم، پوگروم است، خواه نسبت به یهودی، خواه مسلمان. مگر نگفته‌اند رویدادهای تاریخی بیش از یک بار تکرار می‌شود.

پس از پوگروم کیشینف جوانی یهودی به نام ولادیمیر یابوتینسکی شعار داد: «یهودیان، شلیک کردن بیاموزید!» و جوانان یهودی را برای مقاومت در برابر پوگروم «مسیحیان خوب» متشکل ساخت. بسیاری از آنان مسلح به تفنگ، آماده شلیک به دشمن به فلسطین رفتند. آقای ولادیمیر یابوتینسکی جنبش لیکود را به راه انداخت که در کشتار و تارومار و آدمکشی و خانه خرابی و پاک سازی نژادی ونسل کشی از خود نام برجسته‌ای باقی گذاشت. آقای نتانیاهو نخست وزیر کنونی اسرائیل به این گروه تعلق دارد. آقای آریِل شارون هم تا اواخر عمرش به اینان تعلق داشت. معروف‌ترین شخصیت تاریخی‌شان آقای مناخیم بِگین بود که چنان کلاهی بر سر انور السادات گذاشت که به قیمت جانش هم تمام شد.

اما این تجربه هرچه بود، به خوبی نشان داد که برتری سیاسی و قدرت سیاسی از لوله تفنگ بیرون می‌آید. امروز نیز در محافل فلسطینی شعار مقاومت در برابر صهیونیسم اوج گرفته و نمی‌خواهند سر تسلیم فرود آورند. برخی از آنان موشک‌های توخالی درست می‌کنند و به سمت اسرائیل می‌اندازند. تاثیرش هنوز ناچیز است و قابل حساب نیست. اما به هر حال مقاومتی است در برابر صهیونیزم که به نوعی آن را در تنگنا قرار داده است. اما به رغم اندیشه برخی خانم‌ها و آقایان «خوش اندیش» این موشک‌های توخالی انگیزه و علت رفتار «تلافی‌جویانه» اسرائیل نیست که هر چند ماه وسال جنگی به راه می‌اندازد. اسرائیل بدین جنگ‌ها نیاز دارد و بدون این جنگ‌ها، در شرایطی که هست، موجودیتش مورد سؤال قرار می‌گیرد و از درون فرو می‌پاشد. و البته بحث در این زمینه به نوشته دیگری نیاز دارد.

می‌گویند اسرائیل در برابر موشک‌های توحالی فلسطینی‌ها ناگزیر به پاسخ بی‌رحمانه است تا مبادا پوگروم‌های گذشته نسبت به یهودیان، اینبار به دست فلسطینی‌ها، تکرار شود، تا بر سر جماعت یهود همان آورند که هیتلر و آلمانی‌ها آوردند و دوباره جان و مال ملیون‌ها یهودی را بر باد دهند. این تشابه با واقعیت جور نمی‌آید. زیرا می‌دانیم پوگروم پیوسته از جانب قدرتمندان و اکثریت اعمال گشته و اقلیت بی‌‌سلاح و بی‌دفاع قادر به اعمال آن نیست.

واقعیت آنست که صهیونیست‌ها مردم اسرائیل را از تمام مردم دنیا می‌ترسانند.به مردم اسرائیل باورانده‌اند که جهانیان در کمین نشسته‌اند که بر سر مردم یهودی بلاهای رژیم نژادپرستانه هیتلری را تکرار کنند. بدین ترتیب مردم اسرائیل را دچار بیماری پارانویا کرده، از سایه خود می‌ترسانند، بطوری که اکثریت آنان از دولت صهیونیستی انتظار دارند بر سر مردم فلسطین و عرب و مسلمانان، حتا ایرانی هم، پوگروم‌های پیشگیرانه اعمال کنند و حضرات مدیرکل‌های جهان امپریالیستی، از سیاهشان گرفته، تا سپید، از دولت صهیونیستی همین انتظار را دارند و تجهیزات مالی و فنی‌اش را در اختیارش قرار می‌دهند.

و بنا بر این پوگروم نه توسط دیگران، که مستقیماً بدست صهیونیسم اعمال می‌شود و همانند پوگروم ۱۹۰۳ در کیشینف زاده‌ از نفرت ملی و مذهبی است، زاده از تعصب نژادی است، تلافی بلاهایی است که مسیحیان بر سر «قاتلین خدا» آوردند، مسیحیانی که کشتند و به پیر و جوان، کودک و پیر رحم نکردند و حال که ورق برگشته به رفیقان امروزی خود، به صهیونیسم جهانی توصیه می‌کنند که بکشید و به پیر و جوان، کودک و پیر رحم نکنید.

مسلمانان و یهودیان قرن‌ها با وچود بسیاری مسائل فی‌مابین، با یکدیگر همزیستی مسالمت‌آمیز داشته‌اند. آن که آمد و مانند دزد سوم خرشان را زد و برد، امپریالیسم مسیحی بود. اما مسیحیت با آن که یهود را قاتل خدا می‌داند، از شکم یهود به دنیا آمده و بنا بر اندیشه کارل مارکس روزی به دامان مادر باز می‌گردد که اکنون گویی باز گشته است. به طوری که امروز کاسه داغ‌تر از آش، از یهودیان صهیونیست‌تر گشته‌اند.

پوگروم‌های فاشیستی اروپا به یهودیان آموزش‌های فراوانی داد. اما متاسفانه یک پای این آموزش‌ها می‌لنگد و به ضد خود مبدل شد. آموختند که بروند و بکشند و برانند، سرزمین را از صاحبان اصلی‌اش پاک‌سازی کنند. سرنوشت مردم یهود به کف فرماندهان صهیونیست افتاد. بن گوریون موسس دولت اسرائیل نظر داد که بیش از آن که آخرین فلسطینی کشته شود، رانده شود و یا در گوشه‌ای محصور گردد، اسرائیل به هدف اصلی خود دست نیافته است. به نظر می‌رسد که حکام اسرائیل این حکمت استاد خود را آویزه گوش ساخته‌اند. یکی از فرماندهان عالی‌رتبه اسرائیل در پاسخ این سؤال که با فلسطینی‌ها چه کار خواهید کرد، گفت: «کاری که آنان هرگز احساس امنیت و محافظت نداشته باشند» و امروز فلسطینی‌ها در هر کجای سرزمین خود، چه رسد به نوار غزه، هیچ‌گونه احساس امنیت و محافظت ندارند. اگر می‌خواهی از غزه فرار کنی، با آن درهای بسته، به کجا؟ راه پس و پیش نیست، به هر گوشه‌ای بگریزی، بمب و آتش می‌افکنند. مهم نیست که آیا کودک شیرخواره یا کهنسالی صد ساله‌ای، بدانی یا ندانی دعوا بر سر چیست.

آموزش راستین پوگروم فاشیست اروپا این نبود که بروی بلایی بر سر جماعتی بیاوری که در آن زمانه که بر سرت بلا می‌آمد، نه سر پیاز بود و نه ته پیاز، این نبود که بروی با آنان که این بلاها را بر سرت می‌آوردند همدست شوی و به جان بی‌گناهان بیفتی. آموزش راستین پوگروم‌های فاشیستی اروپا محکوم ساختن هرگونه نژادپرستی، ناسیونالیسم کورکورانه، تنگ‌نظری…. می‌بود که متاسفانه آموخته نشد. تنها راه پیش‌گیری از پوگروم و ملت کشی، همبستگی مظلومان است که دست به دست هم نهند و در برابر پوگروم‌های محتمل آینده ایستادگی کنند.

دفاع کورکورانه از شبیخون‌های اسرائیل و یا توجیه آن خیانت به آنهایی است که در قرن گذشته فدای پوگروم‌های هیتلری گشتند و در اردوگاه‌های مرگ جان باختند. آموزش از درس‌های هولوکاست این نیست که یهودیان نژاد ویژه‌ای هستند که چون قربانی داده‌اند، امروز باید دیگران را قربانی کنند. هر کس با آدم‌کشان همدستی کند و آدم‌کشی آنان را توجیه کند، در جنایت آنان شریک است. هرگونه کمک نظامی، مادی و فنی ریشخند به کسانی است که در آن اردوگاه‌ها جان باختند.

یکی از بزرگترین دانشمندان و متفکرین قرن بیستم آلبرت اینشتین یهودی بود که به پروژه اسرائیل هم نظر خوش داشت. ۸۵ سال پیش (۹ سال قبل از تشکیل حکومت اسرائیل) در نامه‌ای به کایم وایتسمان (Chain Weizmann) یکی از صهیونیست‌های پر نفوذ و مؤسسین کشور اسرائیل خاطر نشان کرد که «اگر توانایی آن را نداشته باشیم راهی برای همزیستی و همسازی صادقانه و پیمان‌های صادقانه با اعراب بیابیم، مطلقاً هیچ چیز از تاریخ مصائب دوهزارساله خود نیاموخته‌ایم و سزاوار هر بلایی هستیم که بر سرمان بیاید».

اما راهی که اسرائیل در پیش گرفته همزیستی و همسازی صادقانه نیست. بازسازی پوگروم‌های نوینی است که شاید روزی به عکسش تبدیل شود و شاید آنروز دیگر دیر شده باشد زیرا:

انسان اهانت و خفت سیستماتیزه شده را فراموش نمی‌کند

مادر و پدری که فرزندش را ربوده و کشته و یا ناقص و مفلوج ساخته‌اند، فراموش نمی‌کنند

کودکی که مادر و پدرش را در گذرگاه checkpoint نگاه داشته و اجازه عبورش نمی‌دهند، فراموش نمی‌کند

خانواده‌ای که خانه را بر سرش خراب کرده‌اند، فراموش نمی‌کند

مرگ از بی‌دوایی را فراموش نمی‌توان کرد

ملیون‌ها انسانی که از چهار نسل در اردوگاه فراریان به سر می‌برند، فراموش نمی‌کنند

و این رشته سر دراز دارد. جای شگفتی نیست که در یک همه‌پرسی در یک مدرسه، که اخیراً صورت گرفت ۷۱ درصد دانش‌آموزان اظهار تمایل کردند که شهید شوند. کسانی که به خداوند اعتقاد دارند، دعا کنند روزی را نیاورد که غریزه انتقام‌جویی، تلافی جویی بر عقلانیت انسان غلبه یابد و بلایی بر سر آدم‌های بی‌گناه بیاورند که آن سرش ناپیدا. می‌گوئیم «آدم‌های بی‌گناه»، زیرا عاملین اصلی به موقع فرار را بر قرار ترجیح می‌دهند و می‌گریزند. در گذشته نیز چنین بود. رژیم هیتلری که شکست خورد و فرو پاشید، جمهوری فدرال آلمان به جایش نشست که تمام جنایت‌پیشگان گذشته را به مقامات اعلا نشاند. وکیل و وزیر و قاضی و استاد… هیچ‌کدامشان به روی خود نیاوردند، چه‌کاره بوده‌اند. گویی تمام جنایات رژیم فاشیستی نازی‌ها، توسط اجنه رخ داده بود.

برگردیم به پوگروم اسرائیل نسبت به فلسطینی‌ها که اسمش را «تیغ محافظ» گذاشتند. ابعاد این تراژدی، دیگر بر کسی پوشیده نیست. حتا از لابلای سطور همان رسانه‌های همسو و همدست اسرائیل می‌توانی بخشی از حقیقت را بیابی، کافی بود برای این که بدانی چه جنایاتی صورت می‌پذیرد. شرح مجدد آنها در این نوشتار تکرار مکررات است. اما در اینجا به یک نکته مهم اشاره رود که این پوگروم اسرائیل که با هواپیماهای جنگی سوپر مدرن، ناوهای بزرگ، مسلح به آخرین کشفیات علوم نظامی، تمام ساز و برگ‌‌های جنگی خود و دوستان و حامیان امپریالیستی صورت پذیرفت «جنگ» نبود.

جنگ، بین دو جبهه صورت می‌پذیرد، ممکن است یک طرف نیرومندتر و دیگری ناتوان‌تر باشد، اما طرفین مجهزاند و در صدد فروپاشی یکدیگرند. اما چگونه می‌توان از «جنگ» نام برد، وقتی یک طرف دعوا صاحب مدرن‌ترین و مجهزترین ساز و برگ نظامی دنیاست و کمک مادی، نظامی و فنی سردمداران جهان را در اختیار دارد، در حالی که آن طرف دعوا هیچ ندارد، از نیروی پیاده و سواره، زمینی و آسمانی و دریایی بی‌بهره است، یک تانک هم ندارد، از سیستم فرماندهی هم محروم است، ارتشی ندارد. تراژدی غزه را نمی‌توان جنگ نامید. واژه‌ای که بهتر به کار می‌آید «شبیخون» است، واژه بهتر آن پوگروم است.

در رسانه‌های غربی و حوزه‌های اجتماعی این ممالک چیره بر سراسر دنیا، اگر این حقیقت را مطرح کنی، می‌گویند یهود ستیزی Antisemitist هستی، نمی‌توانی چیزی بگویی که به قبای صهیونیست‌ها خوش نیاید، صهیونیست‌هایی که رنگشان هم سرخ نمی‌شود، وقتی می‌گویند «ارتش اسرائیل اخلاقی‌ترین ارتش دنیاست» واژه پوگروم را به همه نسبت می‌دهند، الا به خود.

اما چرا بچه را به نام خودش صدا نکنیم؟ ما به مانند رسانه‌های غرب و رجال پر نفوذ غرب دچار رودربایستی نیستیم.

۱

 

طلای کثیف در سفره کودکان

 

طلای کثیف در سفره کودکانگونی سفیدی را با دستان کوچکش به‌زور روی زمین می‌کشد و پس از کمی پیاده‌روی به سطل سیاهی می‌رسد،با پیدا کردن چند بطری خالی نوشابه و آب معدنی لبخندی می‌زند و به جست‌وجوی خود ادامه می‌دهد تا شاید وزن گونی‌اش سنگین‌تر شود. هرروز با گذر از کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر شلوغ تهران کودکانی را می‌بینیم که در لابه‌لای زباله‌ها به‌دنبال مواد بازیافتی می‌گردند و حتی نگاه‌های طعنه‌آمیز رهگذران آنان را از کارشان بازنمی‌دارد، چون این کودکان با دنیای کودکی فرسنگ‌ها فاصله دارند و به‌جای این‌که در کنار اسباب‌بازی‌هایشان روز را به شب برسانند در میان زباله‌ها به دنبال پلاستیک می‌گردند. در این میان هیچ‌کس نیست که به آنها یاد بدهد که چه کاری خوب و چه کاری بد است، کودکانی که در ابتدای راه تنها مانده‌اند و باید پیچ‌وخم‌های زندگی را بدون اتکا به والدین طی کنند.

● سقفی به‌نام آسمان

تعداد زیادی از کودکان که مواد بازیافتی را از زباله‌ها جدا می‌کنند، در خیابان به‌سر می‌برند و به‌عبارت واضح‌تر کودک خیابانی محسوب می‌شوند. این کودکان سرپناهی ندارند و ساعاتی از شبانه‌روز خود را صرف کار در خیابان می‌کنند و شب‌ها در پارک‌ها، زیر پل‌ها، گوشه و کنار پیاده‌روها می‌خوابند برخی از آنان نیزخانه و خانواده دارند و در ساعاتی از روز به جمع‌آوری مواد بازیافتی می‌پردازند. این ۲ دسته اگرچه با هم تفاوت‌هایی دارند ولی ویژگی مشترک هر دو رشد و پرورش به سبک خیابانی است.

علی یکی از کودکانی است که با والدینش زندگی می‌کند او که فقط ۵ سال سن دارد می‌گوید: «من این پلاستیک‌ها را جمع می‌کنم و وقتی که وزنش ۱۰ کیلو شد، پدرم آنها را کیلویی ۲۰۰ تومان می‌فروشد و با پولش چیزهایی را که می‌خواهد می‌خرد، مقداری از آن‌را به خودم می‌دهد تا با پولش خوراکی بخرم.»یکی دیگر از این کودکان که ۹ سال سن دارد درمورد زندگی‌اش چنین می‌گوید: «خانواده‌ام در شهرستان زندگی می‌کنند و من برای کار به تهران آمدم، چون سن و سالم کم است به من کار نمی‌دهند و به‌ناچار پلاستیک جمع می‌کنم. تا به حال مدرسه نرفته‌ام و شب‌ها هم در خیابان می‌خوابم. راستی شما مأمور هستید؟»حرف‌هایش را خیلی سریع می‌زند و درحالی‌که گونی‌اش را در دستش گرفته، شروع به دویدن می‌کند و پس از گذشت زمانی کوتاه از آن مکان فاصله می‌گیرد.

● ریشه‌کنی زباله‌دزدها

جمع‌آوری و تفکیک زباله در سراسر جهان دارای مکانیسم خاصی است و هرگونه اختلال در روند بازیافت زباله به اقتصاد لطمه می‌زند. وقتی که کودکان این پلاستیک‌ها را از سطل‌های مخصوص تفکیک از مبدأ جدا می‌کنند، سطل‌ها را به حالت غیرکاربردی درمی‌آورند و پلاستیک‌ها را به قیمت بسیار ناچیز می‌فروشند که این مسئله چرخه بازیافت را با مشکل جدی مواجه می‌کند. مختار سیدمحمدی کارشناس پژوهش و آموزش سازمان بازیافت و تبدیل مواد شهرداری تهران می‌گوید: «بیشتر افرادی که به کار جمع‌آوری زباله بازیافتی روی می‌آورند، فقیر هستند و این مسئله باعث می‌شود که کودکان و حتی بزرگسالان بدون مجوز شهرداری و به‌صورت غیرقانونی به جمع‌آوری زباله و مواد بازیافتی مشغول شوند. به همین منظور برای هر منطقه پیمانکارانی را در نظر گرفته‌ایم تا با رعایت مسائل ایمنی و بهداشتی، بازیافتی‌ها را تفکیک کنند. باتوجه به قانون پسماندها و آیین‌نامه‌های تدوینی، افرادی که ساماندهی نشده‌اند، جریمه خواهند شد و به‌صورت عملی از کار آنها جلوگیری می‌شود. پیمانکاران در حال حاضر با وانت، سه‌چرخه و گاری آرم‌دار مشغول جمع‌آوری بازیافتی‌ها هستند.»

● سوغات زباله‌گردی

کودکانی که به‌دنبال مواد بازیافتی می‌گردند به داخل سطل‌های مکانیزه می‌روند و این مسئله به علت عدم رعایت موازین بهداشتی خطرات جبران‌ناپذیری را به‌همراه دارد. حمل گونی‌هایی که وزن زیادی دارند، برای کودکان در حال رشد، ناهنجاری ستون فقرات را به‌وجود می‌آورد.محمدرضا عزیزی پزشک عمومی در رابطه با بیماری‌های منتقله از زباله می‌گوید: «این کودکان در محیط‌های مرطوب به جمع آوری مواد بازیافتی می‌پردازند و محیط مرطوب مکان مناسبی برای زندگی انگل‌ها، باکتری‌ها و قارچ‌هاست، در نتیجه احتمال ابتلای کودکان به بیماری‌های مختلف افزایش می‌یابد. این موضوع وقتی تشدید می‌شود که کودکان بدون دستکش و ماسک در زباله‌ها کاوش می‌کنند. زباله می‌تواند بیماری‌هایی چون سالمونلا، وبا، هپاتیت A را به کودک انتقال دهد. از آن جایی که سطل‌های زباله محل تردد جاندارانی مثل گربه است خطر ابتلا به بیماری توکسوپلاسموز بالا می‌رود که این بیماری می‌تواند باعث مرگ کودکان زباله گرد شود.»

● چتر حمایتی

جلوی معضل زباله گردی را به‌طور کامل نمی‌توان گرفت، ولی آهنگ رشد آن را می‌توان کاهش داد، به‌طور واضح‌تر این که با ایجاد انجمن‌های حمایت از حقوق کودکان NGO می‌توان آسیب‌های اجتماعی را به حد اقل ممکن رساند.این انجمن‌ها در جهت تغییرنگرش جامعه نسبت به کودکان خیابانی می‌کوشند تا تصویر نا مطلوبی که از کودکان کار در ذهن عامه مردم ایجاد شده است را تغییر دهند، زیرا این کودکان بنا بر شرایطی که دارند نمی‌توانند بدون داشتن شغل به زندگی خود ادامه دهند.

جاوید سبحانی، فعال حقوق کودک می‌گوید: «این کودکان به‌دلیل فقر و خیابان گردی از سوی جامعه تحقیر و طرد می‌شوند و در معرض استثمار، بی‌پناهی و هر نوع سوءاستفاده قرار می‌گیرند. ورود کودکان به دنیای اقتصاد و بزرگسالان، نقض حقوق کودک است و سیر طبیعی رشد عاطفی، اجتماعی، ذهنی و جسمی برای کودکان کار اتفاق نمی‌افتد و این یکی از بارز‌ترین آسیب‌های کار کودک در سطح جامعه است، ضمن اینکه کار کودکان به‌ویژه کار کاذب، نیروی انسانی آینده را دچار لطمه می‌کند و این افراد با گذر از دوران کودکی به بزرگسالی دچار تناقض شخصیت خواهند شد.»براساس آمار‌ها درآمد روزانه ۱۱ در صد کودکان، کمتر از هزار تومان و در آمد روزانه بقیه نیز بسیار پایین و در حدود دو تا چهار هزار تومان است. حدود ۶۰ تا ۷۰ درصد کودکان از سایر استان‌ها به تهران آمده‌اند. برخی از انجمن‌های حمایت از حقوق کودکان با ایجاد مدارس مخصوص سعی در آموزش علمی این کودکان دارند و در کنار آن مبارزه با آسیب‌های اجتماعی را متناسب با سن کودک ارائه می‌دهند. تمامی اقدامات ذکر شده می‌تواند در کاهش آسیب‌های سوء مؤثر باشد ولی این انجمن‌ها به‌دلیل محدودیت مالی توان حمایت از تمامی کودکان کار و خیابانی را ندارند.

● تکیه بر قانون

بنا بر تحقیقات به عمل آمده، تعداد زیادی از کودکان تحت پوشش باند‌های غیرمجاز و تشکیلاتی جمع آوری زباله هستند و جمعیت زیاد آنها برای واسطه‌ها سود قابل توجهی را به ارمغان می‌آورد و حق وحقوق کودکان به‌دلیل عدم‌قوه تشخیص در آنان به‌طور کل ضایع می‌شود.

سیده السادات علوی، کارشناس حقوقی مجتمع قضائی قدس در رابطه با قانون حمایت از حقوق کودکان می‌گوید:

«بنا بر قانون اساسی، کار کودکان زیر ۱۵ سال ممنوع است و اگر شخصی کودکی را به کار بگیرد به دادگاه فراخوانده می‌شود. بنا بر حکم قاضی والدین کودکان بد سرپرست به دادگاه می‌آیند و پس از گذراندن مراحلی کودک آنها بازگردانده می‌شود. اگر کودکی فاقد سرپرست باشد، مسئولیت حمایت از آن بر عهده سازمان بهزیستی خواهد بود. این کودکان چون از طرف خانواده حمایت نمی‌شوند، نسبت به بقیه همسالانشان آسیب‌پذیرتر هستند و آمار جرم وجنایت در آنها بیشتر به چشم می‌آید.» اینان حاصل فقر اقتصادی و فرهنگی هستند و برای ریشه کنی این معضل راهکارهای زیادی وجود دارد که اگر چه می‌تواند مفید واقع شود ولی به‌عنوان خط پایان برای کار کودک نمی‌توان از آن یاد کرد. حمایت مالی از خانواده‌های این کودکان، بالا بردن سطح آموزش و فراهم کردن بستری مناسب برای ادامه تحصیل آنها از بارزترین راهکارهای حمایتی است که سازمان‌ها و مراجع بالاتر می‌توانند آن را به کار گیرند. جایگزینی مشاغل مفید و متناسب با سن کودک نیز در این امر بی‌تاثیر نیست.

بهاره جلالوند

منبع : روزنامه همشهری

 

ضرورت ایجاد تشكل سراسری

3242dcxxyعلی‌رضا ثقفی

جنبش كارگری ایران كهدور جدید فعالیت خود را از ابتدای دهههشتاد آغاز كردتا كنون با مشكلات خاصی مواجه بوده كه البتهاكنون اكثرآنها را یكی پس از دیگری پشت سر گذارده است و می‌رود تا فصل جدیدی را آغاز كند.

این جنبش كه بر بستر خاكستر به جای مانده از دهه شصت همانند ققنوسی خود را باز یافت، از ابتدای فعالیت با افت و خیزهای فراوان همراه بود.

از آنجا كه یك گسست نسلی میان فعالیت‌های گذشته‌ی چپ و كارگری با نسل جدید فعالان اتفاق افتاده بود، تجربیات گذشته به صورت ناقص وگاه وارونه و پراكنده به نسل جدید منتقل شده بود و راهی نه چندان هموار لازم بود تا این جنبش با تجربه مستقیم و با مقابله با چالش‌های جدید بتواند راه پیشرفت را در مقابل خود باز كند. اما در این مسیر هزینه‌های نسبتا زیاد و هرز رفتن بسیاری از نیروهای خود را تحمل كرد و امروز به جائی رسیده است كه می‌تواند مستقلانه بر روی پای خود بایستد و راه پر سنگلاخ را در پیش روی خود هموار كند.

اگر نگاهی به تشكل‌های اولیه كارگری بیاندازیم و سطح خواسته‌ها و مطالبات آنها را با آنچه كه امروزه شاهد آن هستیم، مقایسه كنیم، سطح پیشرفت جنبش كارگری را به خوبی در آن می‌بینیم.

در تشكل‌های اولیه كارگری كه به دنبال مفاهمه‌نامه دولت اصلاحات با سازمان جهانی كار به وجود آمد، تمام خواسته‌ها حول ایجاد تشكل‌های مستقل كارگری دور می‌زد. بدین مفهوم كه فعالان كارگری تلاش خود را بر آن می‌گذاردند كه تشكل‌های مستقل كارگری درمحیط كار حق مسلم كارگران است و بر طبق مقاوله‌نامه‌های بین‌المللی هیچ كسی اعم از دولت و كارفرما حق مداخله در آن را ندارد. در آن زمان صحبت كردن یا تصویب ماده‌ای در اساسنامه یا منشور این تشكل‌ها در باره وحدت یا اتحاد میان تشكل‌های مختلف به نوعی یا مطرح نمی‌شد یا اگر می‌شد، با مخالفت دیگران مواجه می‌گشت. درست به خاطر دارم كه در اولین مجمع «كانون دفاع از حقوق كارگران» هنگامی كه بندی در منشور آورده شده بود كه به مساله اتحاد سراسری تشكل‌های كارگری و كانون پرداخته بود،اعضائ مجمع تقریبا به دو گروه موافق و مخالف تقسیم شده بودند. موافقین استدلال می‌كردند كه این بند می‌تواند دست كانون را در اتحاد ووحدت با دیگران باز بگذارد و امری ضروری برای تداوم فعالیت‌های كارگری است ومخالفین استدلال می‌كردند كه این بند حساسیت مقامات را بر می‌انگیزد و موجب جلوگیری از فعالیت‌های كانون می‌شود و در انتها با دو دور رای‌گیری ابتدا موافقین رای آوردند و سپس مخالفین موفق شدند كه با یك رای برتر این بند را از منشور حذف كنند. زیرا در آن زمان اساسا بحث تشكل سراسری و وحدت تشکل‌ها هنوز زود بود و حتی بحثی از تشكیل فدراسیون كارگری نمی‌توانست به عمل آید زیرا تنها یك یا دو تشكل مستقل كارگری بیشتر وجود نداشت و دیگران یا در مرحله هیات موسس بودند (مانند كارگران نقاش و…) یا هیات‌های بازگشائی را تشكیل می‌دادند (ماند كفاشان و خیاطان ). مهم آن است كه در آن زمان بحث اتحاد یا وحدت و همكاری نزدیك و تنگاتنگ تشكل‌ها زودتر از موقع بود و حتی پیشنهاد دهندگان این مساله نیز، خودشان هم این امر را مربو ط به آینده می‌دانستند.

این خواسته در اولین بیانیه‌هائی كه ازطرف گروه‌های تشكیل شده در آن دوره بیان می‌شد به خوبی آشكار است. هم در اساسنامه‌ها و هم در بیاینه‌های این گرو‌ها خواست ایجاد تشكل كارگری امری اساسی است. نام این گروه‌ها بیانگر همین امر است كه این گروه‌ها مساله اصلی‌شان را چه چیز‌هائی می‌دانستند: «كمیته پیگیری برای ایجاد تشكل‌های كارگری «، «كمیته هماهنگی برای ایجاد تشكل‌های كارگری «.

كمك این گروه‌ها در ایجاد تشكل‌های كارگری هرچند در حد توانائی‌شان بود ، اما تاثیر غیرقابل انكاری در شكل‌گیری سندیكا و اتحادیه‌های آن دوره داشت. در زیر لینك اساسنامه‌های این تشكل‌ها را می‌توانید ملاحظه كنید كه برنامه اصلی خود را ایجاد تشكل‌های كارگری قرار داده بودند.(1)

با پیشرفت مبارزه وپافشاري فعالان وگزوه هاي كارگري بر خواسته هاي خود ، به تدريج حكومتيان اين تشكل ها را به صورت نسبي قبول كردند و با ظاهر بی‌سرو صدای این تشكل‌ها از جانب حكومت به گونه‌ای پذيرفته شد كه در دادگاه‌ها كسی را به عنوان عضویت در این گروه‌ها كمتر به محاكمه می‌كشیدند و بیشتر تلاش می‌كردند كه فعالان این گروه‌ها را با اتهاماتی دیگر مورد محاكمه قرار دهند، فعالان كارگری كه همواره تلاش داشتند خواسته‌های انباشته شده طبقه كارگر را به هرترتیب عنوان كنند، در برنامه‌های بعدي خود علاوه بر حق تشكل، حقوق دیگری همچون آزادی‌های سیاسی و اجتماعی، حق آزادی بیان، حقوق زنان و كودكان و هم چنین آزادی هر نوع تشكل كه شامل احزاب نیز می‌شد را گنجاندند. فعالان كارگری به تدریج خواسته‌های آزادی‌های سیاسی و آزادی اجتماعی را نیز در قطعنامه‌ها و بیاینه‌های خود خواستار می‌شدند و همچنین حق اشتغال، مقابله با فسادهای اداری، حق تسلط كارگران بر سازمان تامین اجتماعی را، به خصوص در بیانیه‌های روز كارگر یا مناسبات دیگر، به خواسته‌های خود اضافه می‌كردند كه البته این ضروت گسترش خواسته‌های كارگران در مقاطع مشخص اعتلای جنبش كارگری است. اما هنوز گروه‌ها همگی دارای منشور یا آن چیزی نبودند كه بتوان آن را اهداف جامع نامید. بلكه گروه‌هائی كه در سال‌های بعد همانند كانون تشكیل شد، علاوه بر حق تشكل برای كارگران حقوق دیگری را از جمله آزادی‌های اندیشه و بیان را وارد اهداف خود نیز كردند اما بسيار محدود (2 ) گروه‌های دیگر هر چند در اساسنامه‌های اولیه‌شان درباره آن سكوت كرده بودند اما در عمل و با پیشرفت مبارزه این خواسته‌ها را در بیانیه‌ها و اطلاعیه‌های خود گنجاندند و نیز دفاع از آزادی روزنامه‌نگاران و سایر زندانیان سیاسی و اجتماعی را وجهه همت خود قرار دادند.

پيشرفت امر مبارزه و تشكيل تشكل هاي صنفي به و سيله خود كارگران در بسياري از موسسات اقتصادي و يا صنفي، مسئله خواسته هاي مبارزاتي را دستخوش تغيراتي ميكرد كه گا ه ميتوانست او لویت هارا جابجا كند. بدين مفهوم كه اگر درزماني مسئله اصلي براي جنبش كارگري مسئله دستمزد بود در مقطعي ديگر آزادي زندانيان كارگري و قرار دادهاي سفيد امضا و اخراج هاي بي رويه ميتوانست به او لو يت هاي اول و يا دوم تبديل شود. امري كه فعالان كارگري متناسب با هر دوره از مبارزه بر يك بخش و يا بخش ديگر تاكيد كرده اند.

آنچه كه امروز ضرورت ایجا یك تشكل سراسری را بیشتر نمایان می‌كند از دو وجه است.

ما امروز شاهد ایجاد تشكل‌های كارگری زیادی در موسسات مختلف توسط خود كارگران و زحمتكشان هستیم كه از آن جمله می‌توان به تلاش معلمان و روزنامه نگاران و پرستاران برای ایجاد تشكل خود اشاره کرد و همچنین تشكل كارگران در پتروشیمی‌های ماهشهر، لوله سازی اهواز، پتروشیمی تبریز، كارگران معدن بافق، كارگران مخابرات روستائی، كارگران ساختمانی دماوند، كارگران خبازی‌های سنندج و سقز و اتحادیه كارگران پروژه ای و… این تشكل‌ها هرچند در مراحل اولیه رشد هستند اما نه تنها به وسیله خود كارگران ایجاد شده، بلكه از جانب فعالان كارگری تا سر حد امكان حمایت شده و گسترش آن‌ها بستگی به تلاش خود كارگران و فعالان كارگری و همچنین شرایط اقتصادی و اجتماعی جامعه ایران دارد. یعنی امری كه در ده سال پیش فعالان كارگری خود را موظف به پیگیری آن می‌دانستند یا وظیفه اصلی خود را كمك به ایجاد این تشكل‌ها قرار داده بودند، امروزه با دست خود كارگران و تنها با مشاوره‌های فعالان كارگری و بیشتر با تلاش كارگران آگاه در خود محیط كار انجام می‌شود. روشن‌تر اگر بگوئیم امری كه در مورد تشكیل سندیكای هفت تپه به وسیله فعالان كارگری صورت گرفت و به قولی آن‌چه فعالان كارگری در بیش از ده‌ها سفر به این خطه، در جهت كمك به ایجاد این تشكل آن انجام دادند، دیگر در شرایط کنونی برای كارگران ماهشهر یا پتروشیمی تبریز ضرورتی نداشت، زیرا خود كارگران آگاه این موسسات آگاهی‌های لازم جهت ایجاد تشكل خودشان را داشته و با كمك‌های كمتری از تشكل‌های فعالان كارگری می‌توانستند و می‌توانند راه خودشان را باز كنند.

در چنین شرائطی ضروری است كه فعالان پیشرو كارگری به سطح بالاتری از مبارزه بپر دازند كه این سطح بالاتر چیزی جز خواسته‌های وسیع طبقاتی در شرائط موجود نیست. یعنی از این جنبه می‌توان به روشنی گفت یكی از ضروریات ایجاد تشكل سراسری با خواسته‌های وسیع‌تر، شرائط موجود اجتماعی در این مقطع از پیشرفت مبارزه است. و اگر ما همچنان در همان خواسته هاي ده سال پيش در جا بزنيم نشانگر آن است كه خواسته هاي چنبش كارگري در هر زمان و مقطع خاص درك نكرده ايم . امروز خود كارگران به مو ضوع ضرورت ايجاد تشكل هاي كارگري در محل كارشان رشيده اند . امري كه در ده سال پيش و ظيفه فعالان كارگري بود . امروز سنديكاهاي شركت واحد و هفت تپه و انجمن هاي صنفي پترو شيمي ها و معلمان و كارگران سا عتماني و خودرو سازي ها و….از طريق مبارزات خود به ضرورت تشكل مستقل واقف شده اند ودر اين زمينه فعالا كارگري و كارگران اگاه خود اين مو سات امر تشكل را تا سر حد زيادي به پيش ميبرند .

دومین ضرورت ایجاد تشكل سراسری جلوگیری از پراكنده‌كاری و انجام حركت‌های تكراری در این مقطع از پیشرفت مبارزات است. این امر در گذشته بارها اتفاق افتاده است كه در جریان ایجاد تشكل‌های كارگری یا در مسیر پیشرفت این جنبش، گروه‌های مختلف و نهادهای كمك به ایجاد تشكل به دوباره‌كاری و یا كارهای موازی و گاه متناقض دست زده‌اند كه كارگران را از مسیر اصلی منحرف كرده و یا حداقل حركت آنها را كند كرده است. نمونه تجربه شده‌ی این امر را در جریان تشكیل سندیكای هفت تپه شاهد بودیم كه برخی از فعالان كارگری با تلاش برای ایجاد شورای كارگری به هفت تپه رفته بودند و برخی نیز تبلیغ انجمن صنفی را بین كارگران رواج می‌دادند و در انتها هنگامی تلاش‌ها به بار نشست كه كمیته هفت تپه متشكل از فعالان گروه‌های مختلف با آگاهی از وضعیت موجود هفت‌تپه و با مشورت خود كارگران به تشكیل سندیكا در شرایط آن روز رسیدند و این هماهنگی نتیجه خود را بدست آورد كه متاسفانه همان كسانی كه امروز با ایجاد تشكل سراسری به مخالفت برخاسته اند و انواع اتهامات ناروا را به فعالان كارگری می‌زنند، آن روز كمر همت بر از هم پاشاندن كمیته هفت تپه بستند. هر چند كه آن تلاش‌ها دیگر پس از تشكیل سندیكا بود و فقط توانست به تداوم كار كمیته هفت تپه كه نتیجه وحدت فعالان كارگری و تلاش فراوان آنان بود لطمه بزند و از ادامه همكاري گروه هاي كارگري جلو گيري كند و تلاش فعالان كارگري و نزديكي آنها در آن مقطع را از هم بپاشاند.(3)

اما این پراكنده‌كاری‌ها در جاهای دیگر نیز خود را به فعالان كارگری نشان می‌داد. به عنوان مثال اگر در جریان اعتراضات كارگران ماهشهر دو تشكل فعالان كارگری در ارتباط با كارگران بودند به علت كارهای جدا از هم اولا نتیجه كارها چندان موثر نبود و ثانیا اگر یكی از تشكل‌ها فردی را برای آموزش قانون كار به درخواست كارگران به آنجا می‌فرستاد، تشكل دیگری نیز همان كار را به صورت موازی انجام می‌داد و تجارب آنان در اختیار یكدیگر قرار نمی‌گرفت.

به دو مورد اصلی فوق می‌توان موارد دیگری را نیز اضافه كرد كه از جنبه‌های طبیعی ایجاد تشكل سراسری است. از آن جمله وحدت‌نظر و تحلیل مشخص از شرایط مشخص است كه با همیاری و همكاری تشكل‌های موجود امری دست یافتنی است. و هم اكنون پس از نشست دوم براي ايجاد تشكل هاي سراسري، فعالان اين نشست در تدارك مانيفست و يا بنيان نظري تشكل سراسري كارگران هستند كه ميتواند در آينده در دسترس عموم براي نظر خواهي نيز قرار گيرد .

مورد چهارم كه ضرورت گسترش این مرحله از ایجاد تشكل سراسری فعالان كارگری است، كمك به ایجاد هماهنگی و نزدیكی اتحادیه‌ها و سندیكاهای تشكیل شده تا این مقطع است كه می‌تواند به صورت ایجاد فدراسیون‌ها و در نهایت كنفدراسیون‌های كارگران باشد. این كار به طور قطع باهمكاری و هماهنگی تشكل‌های مختلف برمی آید و یك گروه به تنهائی نمی‌تواند این امر مهم را به سرانجام برساند. زيرا آنگاه كه ديگر بار اصلي ايجاد تشكل هاي كارگري از دوش فعالان برداشته شده و بردوش خود كارگران و كارگران آگاه گذارده شود، اين وظيفه پيشروان است كه گام هاي بعدي را مشخص كرده و زمينه را براي حركت هاي بعدي فراهم كنند.

این تشكل سراسری به خوبی می‌داند كه كار پر چالشی را آغاز كرده است و در این مسیر با سنگلاخ‌های زیادی مواجه است و همان گونه كه در اولین بیانیه خود متذكر شد دو گرایش انحرافی در جنبش كارگری مانعی در جهت رسیدن به اهداف خواهد بود. یكی گرایش رفرمیستی در جنبش كارگری است كه همواره در آن موجود بوده و از خصیصه‌های موجود در جنبش‌های كارگری سراسر جهان است و دیگری فرقه‌گرائی كه با گسترش این فعالیت‌ها خود را در انزوا خواهد دید و جلوی سوء استفاده هاي آن گرفته خواهد شد .

ما از ابتدای آغاز كار، با این مسائل آشنا بوده‌ایم و به همین جهت در اولین اطلاعیه آن را متذكر شده‌ایم و در اطلاعیه‌های بعدی نیز به آن پرداخته ایم. در حقیقت از همه‌ی فعالان كارگری كه با این دو گرایش مرزبندی دارند، خواسته ایم كه ما را یاری كنند. اگر نگاهی به مخالفین تا كنونی امر تشكل سراسری بیاندازیم، صف مخالفان و موافقان آن مشخص‌تر می‌شود. ما در میان فعالان داخلی جنبش كارگری تا كنون مخالفت جدی با این امر مشاهده نكرده‌ایم، بلكه به عكس تمام فعالان باسابقه جنبش كارگری از این امر استقبال كرده‌اند و حسن نیت خودشان را در یاری و كمك به این مساله‌ی مهم نشان داده‌اند و تنها انتقادشان اطلاع‌رسانی ناقص ما در این مساله بوده است. در عوض گروهی فرقه‌گرا در خارج از كشور علنا با این امر مخالفت كرده و محافل بدون هویت به تخریب چهره‌ی كوشندگان این امر همت گمارده‌اند. ما به هیچ وجه ادعا نداریم كه راه انتخابی فعالان كارگری در داخل بهترین و منزه‌ترین مسیر است، بلكه می‌گوئیم ما با جمع بندی تجارب گذشته به این نتایج رسیده ایم و اگر فرد یا كسانی راه بهتری را می‌شناسند، بهتر است كه به صورت منطقی آن راه را ارائه دهند كه در هر صورت باز هم انتخاب مسیر با آنانی است كه در جنبش كارگری فعال هستند.

اما مخالفت‌های از سر كینه‌ورزی یك چیز است و نقد و یا نگرانی افراد صادق از جنسی دیگر. برخی از افراد سوالات دیگری دارند و به این امر می‌پردازند كه شرائط برای ایجاد تشكل سراسری آماده نبوده و این امر شرایطی را می‌خواهد كه از آن جمله وجود تشكل‌های فراوان كارگری است تا از قبال آن بتوان تشكل سراسری كارگری را ایجاد كرد و…

در بالا توضیح دادم كه تشكل سراسری كارگری با فدراسیون و كنفدراسین كارگری متفاوت است و گویا بعضی عزیزانی كه در انتقاد صادقند به این امر توجه ندارند. روند تشکیل تشكل سراسری طبقه كارگر همان روند ایجاد فدراسیون و كنفدراسیون نیست هر چند گسترش این دو پدیده می‌تواند هم سو با یكدیگر رشد كرده و در رشد و گسترش یكدیگر تاثیری متقابل داشته باشند. امری كه ما امروز در جامعه ایران شاهد آن هستیم. این دید كه بخواهیم بگوئیم باید ابتدا شرایط ایجاد تشكل‌های سراسری سندیكائی و اتحادیه‌ای فراهم شود و سپس ما به دنبال ایجاد تشكل سراسری فعالان كارگری برویم یا از درون كادرهای فدراسیون‌ها و یا كنفدراسیون‌ها، كادرهای ورزیده را برای ایجاد تشكل سراسری طبقه كارگر انتخاب كنیم و غیره، بیشتر در كتاب‌های كلاسیك طرفدارانی داشته و اكنون نیز در دیدگاه‌های سنتی طبقه بندی می‌شود. اما اگر نگاهی پویا و غیرسنتی داشته باشیم و پدیده و تكامل آن را در روند حركت بینیم؛ در خواهیم یافت كه این دو روند رشد تشكل‌های كارگری و تشكل‌های سراسري «طبقه كارگر» جدائی‌ ناپذیرند و هر یك بر دیگری تاثیری انكارناپذیر دارد.

فعالان پیگیر تشكل سراسری كارگری به خوبی می‌دانند كه هیچ تشكلی به خصوص تشكلی فراگیر و سراسری چه مربوط به مسائل صنفی كارگران و چه مربوط به مسائل اجتماعی و طبقاتی آنان، یك شبه، یك ماهه و در مدتی كوتاه از طرف فعالان كارگري تصمیم‌گیری نشده و به وجود نمی‌آید و یا فعالان كارگری خواب‌نما نشده‌اند كه بخواهند چنین تشكلی را با تكیه بر اوراد و اذكار به وجود آورند، بلكه از دل شرایط به این نتیجه رسیده‌اند كه زمان طرح مساله فرا رسیده است. اما آنان كه تعمق بیشتری در مسائل دارند می‌دانند كه از زمان طرح مساله تا اجرا و به ثمر رسیدن آن ممكن است زمانی طولانی یا كوتاه باشد یا آنكه اصلا به ثمر نرسد. فعالان كارگری در این زمینه تجربه‌ها از سر گذرانده‌اند. غیر از آنان كه مغرضانه با این حركت برخورد می‌كنند، عموم فعالان كارگری به خوبی می‌داند كه راه بسی دشوار و ناهموار است و نیاز به كمك همگان دارد. پیشرفت یك حركت در فاصله‌ی زمانی مشخص قابل پیش بینی نیست و بستگی فراوان به شرایط اقتصادی و اجتماعی داخلی و جهانی دارد. ولی یك چیز مسلم است و آن این كه تلاش برای ایجاد یك تشكل سراسری از تلاش برای گسترش تشكل‌های موجود، جدا نیست و هم چنین هیچ تناقضی با ایجاد تشكل‌های جدید كارگری نداشته بلكه تاثیر متقابلی در رشد و گسترش یكدیگر دارند.

پیگیری كنندگان مسائل كارگری به خوبی به یاد دارند كه فعالان كارگری در برگزاری مراسم یازدهم اردیبهشت سال 1388 پیش بینی می‌كردند كه جامعه آبستن حوادثی است كه می‌توان در آن دست به یك عمل پیشتازانه زد. به این عمل پیشتازانه دست زدند، بهای آن را نیز پرداختند و برای اولین بار پس از سی سال نیروهای چپ و كارگری را در سطح جامعه به صورت رو در رو وعلنی مطرح كردند. حوادث بعدی نیز صحت تحلیل آنان را نشان داد به طوری كه در اعتراضات سال 88 كه به دنبال این حركت در جامعه به وقوع پیوست، آن یخ‌های موجود میان جنبش چپ و كارگری با اعتراضات عمومی آب شده بود. البته این امر را فقط كسانی می‌توانند درك كنند كه در بطن جامعه باشند. اكنون نیز فعالان كارگری به همین نتیجه رسیده‌اند كه وضعیت فعلی در جامعه آمادگی گسترش تشكل‌های كارگری از هرنوع، چه صنفی و چه طبقاتی را دارد و پیش‌روان باید دست به یك عمل پیشروانه بزنند و قطعا این عمل و حركت توده‌های كارگری بر یكدیگر تاثیری متقابل داشته و یكدیگر را تقویت می‌كنند و در این راه، می‌دانیم كه محافل ضد كارگری تمام تلاش‌شان را به كار خواهند برد تا جلوی ما را بگیرند. اما فعالان كارگری مصمم‌اند.

—-

زیر نویس

(1) اساسنامه كمیته پیگیری ایجاد تشكل‌های كارگری:

http://komite.150m.com/asasnameh.htm

اساسنامه كمیته هماهنگی برای کمك:

http://www.khamahangy.com/index.php?option=com_content&view=article&id=16&Itemid=31

اشكال اصلی این اساسنامه‌ها در آن است كه در هیچ‌كدام، از هویت فكری تشكیل‌دهندگان این تشكل‌ها صحبتی به میان نیامده و بیشتر مشابه با اساسنامه‌های شركت‌های عادی و عمومی است وصحبت از منشور فكری و دستگاه تفكر تشكیل‌دهندگان آنها نشده است. البته كه در آن دوره نمی‌شد چیزی بیشتر از این گفت، زیرا مبنای اولیه این تشكل‌ها استناد به مقاوله‌نامه‌های بین‌المللی بود و مقاوله‌نامه‌های بین‌المللی هم فقط در چارچوب خواسته‌های صنفی است .

(2) مراجعه شود به منشور و اساسنامه كانون مدافعان حقوق كارگردر همين سايت KANOONM.COM.

(3) با تمام تو طئه هاي موجود عليه جنبش كارگري و تلاش نهادهائي سو ليداريته سنتر و شاخه جديد آن ليبر استار براي نفوذ در جنبش كارگري ايران، اما جنبش كارگري ميتواند سرافرازانه اعلام كند كه بر روي پاي خود ايستاده و تسليم هيچ تو طئه اي نشده است. اين امر در جريان سمينار تر كيه خود را به طور كامل نشان داد .

 

شاهرخ زمانی – حکیمی خدمت گذار سرمایه داری را خوب بشناسیم

r7r5e5fs

«در مبارزه خود علیه نیروی متحد طبقات دارا، پرولتاریا فقط می تواند با سازمان دادن نیروهای خود در یک حزب مستقل بمثابه یک طبقه عمل کرده و علیه تمام احزابی که طبقات دارا در آن متشکل شده اند عمل نماید این سازمان سیاسی پرولتاریا به عنوان یک حزب سیاسی برای دست یافتن به پیروزی در انقلاب اجتماعی و بالاتر از همه برای رسیدن به هدف نهایی ابقاء همه طبقات ضروری است» (قطعنامه مارکسیستی مصوب کنگره پنجم هاگ انترناسیونال در 2 سپتامبر 1872) صحت این گفته قطعنامه فوق بار ها در طول تاریخ اثبات شده است و اثبات شده است که بدون حزب سیاسی پرولتاریا هرگز انقلابی صورت نخواهد گرفت و کارگران هرگز به خواسته های خود نخواهند رسید و دستاوردهای مبارزاتی کارگران بدون وجود حزب خودش هرگز حفظ نخواهد شد در مجموع مبارزات کارگران بدون حزب خود انها هرگز پیروزی کسب نخواهند کرد، بنا براین مخالفت با حزب طبقه کارگر به هر شکلش و مخالفان آن در هر لباسی یا در هر مقامی و با هر اندیشه ای که باشند دشمن طبقه کارگر هستند.

سخنان محسن حکیمی تحریف اپورتونیستی اصول مارکسیسم و تاریخ جنبش کارگری است، که در جهت خلع سلاح طبقه کارگر برای خدمت به نظام سرمایه داری میباشد .

چهارشنبه 7 آبان روزنامه شرق مصاحبه ای با محسن حکیمی با تیتر اتحادیه تا شورا چاپ نمود ، صرفنظر از چاپ حساب شده مطالب فوق که تحریفاتی از اصول پایه ای مبارزات کارگری توسط حکیمی است، به روشنی ایجاد سوال می کند چگونه است ؟ در شرایطی که جمهوری اسلامی کوچکترین اشکال قانونی صنفی مبارزه را با سرنیزه و حکومت نظامی در کارخانجات با دستگیری و حبس های سنگین جواب می دهد، روز نامه های سرمایه داری و مورد تایید جمهوری اسلامی گفته های حکیمی را منتشر می نماید؟ از طرفی جای شکی باقی نمی گذارد که طبقه و دولت سرمایه داری ایران در کنار سرکوب مادی طبقه کارگر و جنبش کمونیستی آگاه گرانه چه اهمیت عظیمی به سیاه نمایی و قلب ماهیت تئوری انقلابی علمی کمونیسم بعنوان علم و شرایط رهایی طبقه کارگر ایران می دهد و در این راه از پیوند خود با مخالفین تئوری های واقعا» انقلابی سود می برد، لنین در شناساندن دشمنان نقاب دار طبقه کارگر بسیار دقیق و واضح بیان کرده است،ببینید لنین این دشمنان نقابدار طبقه کارگر را بیش از صد سال پیش چگونه شفاف و آشکار افشا کرده است، کلام همیشه جاوید لنین کبیر را در مقدمه کتاب دولت و انقلاب به یاد آوری می کنم «…که در طبقات بهره کش اندیشه های بزرگ رهایی ستمدیدگان را در دوران شکل گیری مورد سرکوب عریان و آزار و اذیت قرار می دهند ولی همینکه این اندیشه رهایی همه گیر شد و به خطر بالفعل برای آنان تبدیل گردید با قبول ظاهری آن و اجزایی که برای آنان ضرر ندارد و با نفی اصول پایه و برنده آن آنرا مورد تحریف و تجدید نظر قرار داده و از حالت تغییر گری بقول مارکس به تئوری مفسر بی ضرر اوضاع و دنباله رو حوادث تبدیل می کنند» کاری که حکیمی در روزنامه شرق مانند تمام اسلاف خود انجام می دهد.

در شرایط رشد و اعتلای بی سابقه جنبش خود به خودی کارگران و پا به پای آن رشد جنبش آگاه گرانه سوسیالیستی بعنوان تئوری سازماندهی انقلاب و حاکمیت کارگری خصوصا» در دانشگاهها و ترس و وحشت طبقه و دولت سرمایه داری از پیوند دیالکتیکی این دو جزء حیاتی در ایجاد حزب طبقه کارگر است، که باید مرکب از آگاه ترین ، پیشروترین و متشکل ترین بخش کارگران باشد، این تنها راه شکل گیری آلترناتیو کارگری به عنوان پرچم رهایی کارگران و تنها جنبش اصیل نجات مردم ایران از ستم و نابرابری سرمایه داری است،برای مقابله با چنین روند رهای بخش تمامی اپورتونیستها در اشکال متفاوت بعنوان ستون پنجم سرمایه داری در درون طبقه کارگر به تکاپو افتاده اند، تا سد راه تردد و رشد این موجود رهایی بخش گردند، بدین لحاظ به قول لنین » مبارزه با سرمایه داری بدون مبارزه با اپورتونیسم غیر ممکن است «.

از این منظر نگاهی به تحریف و سفسطه های محسن حکیمی خالی از فایده نمی باشد :

الف) آیا مارکس نقش فرعی در انترناسیونال و ایجاد آن داشت ؟

حرفهای حکیمی در مورد انترناسیونال تا چه حد به حقیقت نزدیک است ؟!!

حکیمی می نویسد » مارکس جزء بنیانگذاران بین الملل اول نبود اما برخلاف روال همیشگی ؟!! به محض دعوت پاسخ مثبت داد » او تأکید دارد جنبش سیاسی را در انترناسیونال به چارتیسم انگلیسی در مبارزه به این حق رأی و دیگر بخش مطالبات اقتصادی محدود کند «تاریخا» ثابت شده است و همانطوری که در نقل و قولی از لنین اوردم سرمایه داری و نیروهای خدمت گذارش وقتی نمی توانند با کل جنبش انقلابی کارگری مبارزه کنند با قبول ظاهری، آن را از بخش مهم و برنده اش تهی می کنند و اینجا نیز حکیمی تلاش می کند جنبش رهای بخش طبقه کارگر را از تئوری علمی و انقلابیش که توسط مارکس ، انگلس و لنین و تکامل یافته و به سلاح برنده ی در دست طبقه کارگر تبدیل شده است از جنبش کارگری جدا کند برای همین هدف است که او میخواهد اثبات کند که مارکس و انگلس جزء افراد بنیان گذار بین الملل اول نیستند بلکه افراد دعوت شده می باشند، تا از این طریق به کارگران بقبولاند که بدون تئوری های مارکس ، انگلس و لنین هم جنبش کارگری می تواند وجود داشته باشد و می تواند مبارزه کند ولی آنچه که مهم است این که بگوییم ،درست است جنبش کارگری و مبارزات کارگران بدون تئوری انقلابی صد در صد می تواند وجود داشته باشد ولی هرگز نمی تواند بدون تئوری علمی مارکس و انگلس و لنین انقلابی باشد و یا هرگز نمی تواند به پیروزی دست بیابد این همان موضوع مهمی است که حکیمی و افراد منکر و مخالفان نقش حزب و تئوری های انقلابی مارکس و لنین در مبارزه انقلابی طبقه کارگر در تلاش هستند، پنهانش کنند. قبل از هر نقدی برای افشای تحریف تاریخ انترناسیونال باید توضیحی هر چند کوتاه در این مورد داده شود :

کمونیسم علمی مارکس بعنوان ادامه تئوریهای سوسیالیسم فرانسه ، اقتصاد انگلیس و فلسفه آلمان و بعنوان تئوری انقلابی توضیح طبیعت ، جامعه و تفکر در جهت تغییر انقلابی جهان در متن مبارزه طبقاتی فکری با جریانات سوسیالیسم خرده بورژوایی و بورژوایی مانند تریدیونیسم محض و خالص بلانکیسم ،پرودونیسم ، واسالیسم و باکونیسم در متن سازماندهی مبارزه طبقاتی و انقلاب پرولتاریا برای حاکمیتش قوام گرفته و مستحکم شد.

مارکس و انگلس از بدو فعالیت خود و پس از تشخیص نقش تاریخی و انقلابی و نجات بخش طبقه کارگر در رهایی بشریت از ستم و بهره کشی به موازات کارهای بزرگ تئوریک ( سرمایه…) لحظه ای از سازماندهی عملی تشکیلاتی بعنوان وسیله به فعلیت درآوردن و پیشبرد مبارزه طبقاتی و انقلاب پرولتری در جهت سوسیالیسم دست برنداشتند .

مارکس در ژانویه 1845 پس از اخراج از فرانسه بعلت فعالیت انقلابیش به بروکسل رفته در سازمانهای مجمع دمکراتیک ، انجمن عمومی کارگران شدیدا» فعالیت سیاسی کرد و در فوریه 1846 وی به همراه انگلس » کمیته کمونیستی مکاتبه » را در جهت فعالیت انقلابیکمونیستی سازمان داد و در سال 1847 با ابقای » فدراسیون عادل ها » که در اثر قیام شکست خورده 1839 بلانکیستها در پاریس متلاشی شده بود » اتحادیه کمونیستها» اولین سازمان جهانی کمونیستی را که پانزده سال بعد با فعالیت شبانه روزی خود انترناسیونال اول را تشکیل داد بوجود آوردند.( حکیمی از پنهان کردن و تحریف چنین حقیقت تاریخی چه هدفی را دنبال می کند؟ وبا چنین عمل ضد کارگری و فریبکارانه به کدام طبقه خدمت می کند؟)

اتحادیه کمونیستها عمدتا» از کارگران و روشنفکران تبعیدی فرانسوی ، آلمانی ، سوئیسی ، ایتالیایی و روسی و غیره که در لندن ، پاریس و بروکسل زندگی می کردند تشکیل شده بود و در سال 1847 از 29 نوامبر تا 8 دسامبر در کنگره دوم و در سراسر ماه دسامبر 1847 و ژانویه 1848 برنامه آنرا که مارکس و انگلس که بیانیه حزب کمونیست و یا مانیفیست کمونیست می گفتند یعنی مهمترین سند تاریخ مبارزه انقلابی طبقه کارگر منتشر شد.

این برنامه پایه محکم اندیشه و عمل پرولتارئی را جهت رسیدن به سوسیالیسم برای پایه گذاری کرد و شیوه ها و چگونگی مبارزه در جهت نابودی نظام سرمایه داری و برقراری سوسیالیسم را به آنان نشان داد. برخلاف سکوت فریبکارانه و ضد کارگری حکیمی در مورد حزب پرولتری که عمدی است، بخش مهم مانیفیست به این امر اختصاص یافته است که در مقابله با اکونومیستها و عاشقان سینه چاک جنبش خود به خودی مثل حکیمی می گوید » وجه تمایز کمونیستها از سایر احزاب کارگری در آن است که 1- در مبارزه پرولترهای کشورهای گوناگون منافع مشترک تمام پرولتاریا که مستقل از ملیت می باشد متذکر می شوند و در رأس امور قرار می دهند .

2- در مراحل گوناگون تحولاتی که مبارزه طبقه کارگر با بورژوازی باید از آن عبور کند و همواره و همه جا منافع کل جنبش را نمایندگی می کنند، بنابرین کمونیستها از یک سو در عرصه عمل پیشروترین و قاطع ترین بخش احزاب کارگری هستند، بخشی که سایر احزاب را به پیش می راند و از سوی دیگر در عرصه نظری برتری آنها بر بقیه توده عظیم پرولتاریا در آن است که از سیر جنبش پرولتری ، شرایط و پیامدهای عام و نهایی آن درک روشنی دارند و هدف فوری کمونیستها: «متشکل کردن پرولتاریا بصورت طبقه ، برانداختن سلطه بورژوائی ، تصرف قدرت سیاسی به دست پرولتاریاست«

نتیجه 15 سال فعالیت شبانه روزی و منظم اتحادیه کمونیست که اساسا» مارکس و انگلس بنیان گذاری کرده بودند ایجاد انترناسیونال اول از تمامی نحله های مبارزاتی بود که ایجاد احزاب مستقل کارگری را در الویت خود قرار داده و در این راستا مبارزه شدیدی علیه آنارشیستها و فرقه گرای کرد و در نهایت کنگره 5 هاگو در 2 سپتامبر 1872 با 65 نماینده از کشورهای مختلف تشکیل شد ،باکونیستها که ستایشگر عمل خود به خودی در خودگردانی محلی و انحلال انترناسیونال بودند و برعکس مارکسیستها برضرورت رهبری و مرکزیت قوی و مشی سیاسی بین الملل و انضباط شدید تاکید می نمودند بحث شدیدی در گرفت که کنگره نظر مارکسیستها را با 40 رأی موافق ، 4 مخالف و 11 ممتنع تصویب کرد. (برخی از شرکت کنندگان حق رای نداشتند)

دومین مسئله در استفاده از تجارب کمون پاریس در اهمیت دادن به تشکل و عمل سیاسی پرولتاریا بود قطعنامه که اساسا» از کنفرانس لندن توسط مارکسیستها مطرح شده بود مجادله شدیدی برانگیخت قطعنامه اعلام می کرد : » در مبارزه خود علیه نیروی متحد طبقات دارا پرولتاریا فقط می تواند با سازمان دادن نیروهای خود در یک حزب مستقل بمثابه یک طبقه عمل کرده و علیه تمامی احزابی که طبقات دارا در آن متشکل شده اند عمل نماید این سازمان سیاسی پرولتاریا بعنوان یک حزب سیاسی برای دست یافتن به پیروزی انقلاب اجتماعی و بالاتر از همه برای رسیدن به هدف نهایی خود یعنی ابقاء همه طبقات ضروری است »

کنگره با 29 رأی موافق در مقابل 5 رأی مخالف و 9 رأی ممتنع به نفع قطعنامه مارکسیستها رأی داد. بدین ترتیب در بین الملل اول تحت رهبری مارکس و انگلس و ادامه راه کلی » اتحادیه کمونیستها » هم از لحاظ تئوریکی و هم از لحاظ سازمانی پایه های جنبش کارگری را بنا نهادند ، کار بزرگ آنها تصمیم و به کار بردن عملی فلسفه و جهان بینی پرولتاریایی یعنی سوسیالیسم علمی بود. این سازمان جهانی خط مشی طبقه کارگر را نسبت به دولت بطور عام و دولت بورژوایی بطور خاص ، نقش جنبش اتحادیه ای و تعاونی ها ، مسئله انتخابات ،وضع زنان و وظایف کارگران نسبت به جنبش دهقانی، جنگ و مسئله ملی را معلوم نموده تکنیک قیام مسلحانه ، مناسبات بین خواسته های فوری و انقلاب کارگری و دورنمای حکومت کارگری را ارزیابی نموده و آموزش ارتش رهبران کارگری در جهان را آغاز کرده و در این رابطه در انطباق تئوری علمی با شرایط مشخص مبارزه اسناد جاویدانه ای که اکثرا» توسط مارکس نوشته شده اند ارایه داد از جمله مصوبه های مهم، خطابه و اساسنامه سازمان ، ارزیابی کمون بعنوان اولین حکوت کارگری و جلد اول سرمایه را ارائه داد . بین الملل اول در عرصه سازماندهی عملی جنبش های بی هدف ، پراکنده و ابتدایی کارگران را به صورت نیروی متشکل جهانی درآورد و با سازماندهی اعتصابات مهم و مبارزات سیاسی فراوان فعالانه اتحادیه های کارگری را ایجاد نمود .

نطفه احزاب سیاسی کارگری را در ااغلب کشورهای عضو بوجود آورد.بزرگترین کار انترناسیونال سازماندهی اولین حکومت کارگری یعنی کمون پاریس بود. انگلس رهبر کبیر کارگران کمون را اولین کودک بین الملل اول نامید.

جریان مارکسیستی در بین الملل اول مبارزه خستگی ناپذیری علیه تحریفات فکری و گرایشات سکتاریستی نمود ، انواع سوسیالیسم مختلف تخیلی ،جمهوری خواهی بورژوارادیکال مازونی،سوسیالیسم خرد بورژوایی پرودون،عبارت پردازی چپ گرایانه و تاکتیک های توطئه گرایانه باکوئین،صنفی گرایی محض و خالص ادلر،ایلگاردها،انحرافات لاساکی پیگیرانه مبارزه نموده سوسیالیسم علمی را در طرز تفکر،تشکیلات و خط مشی جنبش کارگری پایه گذاری نمود.

در نهایت با تغییر دوران تاریخی که با انقلاب بزرگ بورژوایی 1789 اغاز و با جنگ فرانسه و پروس در سال 1875 پایان یافته بود و سرمایه داری از مرحله رشد آزاد به امپریالیسم قدم می گذاشت انترناسیونال با تشکیل اتحادیه های بزرگ،احزاب ملی سوسیالیستی کارگری وظایف خود را پایان داد و با آغاز تدارک انقلاب این وظایف تغییر کرد و نسبت به تغییرات انقلابی،رهبری انقلابیمارکسیستی به اندازه ی کافی برای رهبری تکامل نیافته بود اگرچه مارکسیسم ضربات مهلکی بر صنفی گرایی،اتحادیه گرایی صرف که از اهداف حزب سیاسی دور بود و سازمان را صرفا» بر پایه ی جنبش توده ای و خود انگیخته قرار می داد، زد، اما احزاب واقعی مارکسیستی هنوز به وجود نیامده بود و در امریکا و انگلیس جنبش تحت تاثییر تریدیونیست ها،در آلمان و اتریش لاسالی ها و در کشورهای لاتین و اسلاو تحت گرایشات انحرافی باکونین،یلانکی و پرودون قرار داشت. کسانی مانند حکیمی که در حین مخالفت با سکتاریسم دچار عمیق ترین سکتاریسم هستند وضعیتی را می خواهند که در بالا گفته شد و از این رو وضعیت خود به خودی را کعبه امال خود می دانند و به این دلیل با آگاه گری اگاهانه توسط انقلابیون با استفاده از حزب به صورت برنامه ریزی شده و منسجم به حد مالاخولیای می ترسند از این رو است که می خواهند نقش حزب و اگاه گری آن را در تاریخ پنهان ویا تحریف کنند تا در مقابل، پیروزی های طبقه کارگر را به خود به خودی بودن وصله بزنند. او و دیگر همکیشانش هرگز نمی تواند دوره های که جنبش کارگری تحت رهبری حزبی اوج گرفته و مطالبات بسیاری را کسب کرده است پنهان کنند و همچنین نمی توانند دوره ای را مثال بزنند که جنبش کارگری بدون حزب خود فقط به صورت خود به خودی اوج گرفته و مطالبه ای پایداری را کسب کرده باشد همین یک مورد نشان از شکست این سکتاریستها است از این جهت سکتاریست هستند که نقش حزب را به صورت تاریخی به روشنی میبینند و باز با سفسطه برای کتمان نقش آگاهانه حزب بر می ایند خود به خودی را تبلیغ و در جهت خدمت به سرمایه داری حرکت می کنند

اوج گیری حرکت گرایشات سکتاریستی نام برده در بالا انحلال انترناسیونال را سرغت بخشید و ضرورت تشکیل احزاب نوین مارکسیستی از طریق پیوند اگاهانه جنبش سوسیالیستی با جنبش خود به خودی مبارزاتی کارگران را در اولویت قرار داد.

به طوری که ملاحظه می کنید بر خلاف خیال بافی و سفسطه های اپورنیستی حکیمی:

اولا«: جریان مارکسیستی به طوری که در قطعنامه ی مصوب کنگره ی پنجم به تصویب رسید ایجاد حزب سیاسی را اولویت اساسی خود می دانست.

ثانیا«: به طوری که مارکس و انگلس در مانفیست کمونست اشاره کردند و هدف فوری قرار دادند تشکیل پرولتاریا به صورت طبقه(حزب)بر انداختن سلطه ی بورژوایی از طریق در هم شکنی ماشین دولتی و تسخیر قدرت سیاسی برای پرولتاریا است.

ثالثا«:مارکس و انگلس با ابقای «فدراسیون عادل ها«و تبدیل آن به اتحادیه ی کمونیست نقش اساسی ، مستقیم و بنیان گذاری در ایجاد انترناسیونال داشتند.

رابعا«:از همه مهم تر این که در عرصه نظری که برتری کمونیست ها به قول مانفست کمونیست بر بقیه ی توده ی عظیم پرولتاریاست بزرگترین کارها هم در سطح پایه اقتصاد و فلسفه و سوسیالیسم علمی و هم در عرصه تعیین وظایف پرولتاریا نسبت به جنبش های دهقانی و ملی زمان خود انجام دادند.

ب:حکیمی وحشت زده از حزب سیاسی، انقلاب و تسخیر قدرت سیاسی است !

وی تنفر و هراس خود را با نفرت از انقلاب اکتیر و حزب انقلابی سازمانده ان این گونه بیان می کند:»… در الگویی سارمان یابی اتحادیه ای حزبی یعنی اتحادیه های رفرمیستی؟!در یک سو و احزاب مارکسیستی طالب قدرت سیاسی و انقلابیون حرفه ای در سویی دیگر … » و این وحشت و نگرانی از کسب قدرت سیاسی به قول مانفیست کمونیست به عنوان هدف فوری کارگران را به کمون پاریس هم رسانده می گوید:»… کمون پاریس از این نظر (سازماندهی حزبیسیاسی)10 درصد بود انقلاب اکتبر 90 درصد بود.

در واقع حکیمی نقطه ی ضعف کمون(یعنی ضعیف بودن سازمان دهی را حسن می داندو نقطه قوت اکتبر را ضعف قلمداد می کند) را نقطه ی قدرت ان جا زده می گویددر کمون پاریس نه تنها به یک حزب سیاسی از نوع حزب بلشویک آویزان نشده اند بلکه سیاست انقلابی و برنامه اداره جامعه اینده را از دل پراکسیس خود بیرون کشیدند و ادامه میدهد … «شاید بتوان مسئله را اینطور هم بیان کرد که بر بستر خاص و ناپختگی طبقه کارگر روسیه لنینی پیدا شد که به جای این که به کارگران بگوید هدف نهایی مبارزه طبقاتیشان ابقای خرید و فروش نیروی کار است؟!!به انها گفت مهم ترین مسئله در مبارزه طبقاتی سازماندهی قدرت دولتی استبا این گفته مشخص می شود که حکیمی از سازمایابی طبقه کارگر برای تسخیر قدرت ناراحت است و با توجه به اینکه دشمنان طبقه کارگر در تمامی سطوح خود به صورت صد در صد حرفه ای کارمی کنند از جمله دولت سرمایه داری فعالیت حرفه ای دارد، نهاد های قضایی ، زندانها ، نهاد های تبلیغی ، رادیو، تلویزیون ، روزنامه ها و مجلس و همگی برای فریب و سرکوب کارگران ، برای حفظ وضعیت موجود و برای حفظ دولت سرمایه داری به صورت صد در صد حرفه ای عمل می کنند اما حکیمی تبلیغ می کند کارگران بدون سازمان یابی ، بدون فعالیت حرفه ای با طبقه حاکم رو به رو شوند ، این راه شکست خورده قبل از شروع است که حکیمی می خواهد به کارگران بقبولاند به جای تسخیر قدرت سیاسی به فکر ابقای خرید و فروش نیروی کار باشند. باید پرسید چگونه می توان بدون داشتن تشکیلات سیاسی که بتواند با همه نیرو های حرفه ای حکومت سرمایه داری مقابله کند و بدون تسخیر قدرت سیاسی با پایه و ریشه( یعنی خرید و فروش نیروی کار) سرمایه داری مبارزه کرد ؟ بدلیل تبلیغ و بیان چنین سرابی است، که مورد حمایت نشریات حاکمیت و سرمایه داری قرار گرفته و تریبون هایی در اختیارش می گذارند.

بگذریم از این که طبقه ی کارگر بدون علم کمونیسم چگونه خود به خودی سیاست انقلابی و برنامه ی اداره جامعه آینده را از دل پراکسیس خود بیرون میکشیدند و این که طبقه کارگر روسیه می توانست از ناپختگی در آمده و فریب حزب بولشویک در تسخیر قدرت سیاسی به قول مانیفیست کمونیست به عنوان وظیفه فوری خود نخورده و از آن اویزان نمی شد و بدون در هم شکستن باز هم به قول مانیفست کمونیست ماشین دولتی خرید و فروش نیروی کار را ملغی کند.آیا این تبلیغ فریبکارانه نیست که به کارگران بگوییم تسخیر قدرت نکنید و در حالی که سرمایه داری و نهاد های آن و دولت سرمایه داری در حاکمیت است خرید و فروش نیروی کار را ملغی کنید؟ آیا حکومت سرمایه داری حاکمیت طبقاتی خود را برای حفظ سیستم خرید و فروش نیروکار بر قرار نکرده است؟ اگر طبقه کارگر بخواهد بدون تسخیر قدرت خرید و فروش نیرو کار را ملغی کند نهاد دولت و نهاد های دیگر حاکمیت سرمایه داری بدون دخالت کنار ایستاده تماشا خواهند کرد که کارگران بدو ن تسخیر قدرت خرید و فروش نیروی کار را الغا کند؟ آیا چنین تفکری سفسطه و خیانت به طبقه کارگر نیست؟ آیا از این روشن تر ممکن است کسی به نام مارکسیست تمام اصول اساسی آن در ایجاد حزب مارکسیستی،در هم شکستن ماشین دولتی و تسخیر قدرت سیاسی و یا دولتی علنا» نفی کند باز خود را طرفدار طبقه کارگر بداند؟!!

حکیمی اصول پایه ای فوق( سازماندهی و رهبری حزبی) را نقطه ضعف 10 درصد کمون پاریس و 90 درصد انقلاب اکتبر می داند؟!! ب

حکیمی به عنوان چاکر آستان بورژوایی واقعا» هم از منظر حفظ منافع طبقاتی سرمایه داری درست می گوید ، در انقلاب فرانسه طبقه سرمایه داری 10 در صد و در انقلاب اکتبر 90 در صد به خطر افتاد !!! اما یک کارگر آگاه باید از این نقاب دار حامی سرمایه داری بپرسد آیا بدون در هم شکستن ماشین دولتی و تسخیر قدرت سیاسی می تواند خرید و فروش نیرو ی کار را الغا کرد؟

آیا طبقه کارگر به قول مارکس در شرایط خود بیگانگی، رقابت درونی ، تسلط ایدئو لوژی بورژوایی و به گفته ایشان محض حفظ نام انترناسیونال اول قدرت احزاب بورژوایی در سازماندهی برنامه های سرکوب مادی و معنوی و با وجود امثال حکیمی که الغایی خرید و فروش نیرو ی کار را بدون در هم شکستن ماشین دولتی و تشخیر قدرت سیاسی ممکن می دانند و از همه مهمتر علم کمونیسم نیز آن علم شرایط رهایی اش می تواند خود و جامعه را برهاند؟!! این نوکر بی جیره و مواجب سرمایه عین تمامی اسلاف رویزیونیست سوسیال دمکراتش در تبلیغ آشتی طبقاتی و دمسازی با بورژوازی از طریق نفی انقلاب و در هم شکستن ماشین دولتی و تسخیر قدرت سیاسی بنیاد های مارکسیسم را در عرصه دولت و انقلاب ، قیام ، حزب سیاسی تحریف و نفی کرده و طبقه کارگر را در نا آگاهی ، خود به خودیسم و پراکندگی و بی برنامه گی عملا» دنباله رو جریانات مختلف بورژوازی می اندازد و عملا» با نفی حزب سیاسی به قول قطعنامه انترناسیونال بعنوان تنها وسیله و ابزار تشکل سیاسی آن در مقایل بورژوازی برای پیروزی در انقلاب اجتماعی و الغای طبقات جلو گیری کرده باعث تثبیت و ادامه بهره کشی و پا برجا ماندن دیکتاتوری سرمایه داری می گردد. چون نهاد های سرمایه داری تریبون در اختیار حکیمی می گذارند(مانند روزنامه شرق و سالن های سخنرانی) ایشان فکر می کند اگر کارگران اقدام به لغو خرید و فروش نیروی کار بکنند این نهادهای سرمایه داری بی طرف بوده و تریبون خود را در اختیار کارگران نیز خواهند گذاشت، این مبلغ سازش طبقاتی نمی داند که نهاد های سرمایه داری برنامه ریزی شده او را خوب می شناسند و می دانند گفته ها و عمل او دشمنی با طبقه کارگر است و از این رو تریبون های خود را در اختیار او می گذارند ، لنین کبیر می گوید تا زمانی ندانیم پشت هر حرفی و عملی منافع طبقاتی نهفته است دچار سفاهت خواهیم بود، این همان سفاهتی است که حکیمی از کارگران می خواهد بدون تسخیر قدرت خرید و فروش نیروی کار را لغو کنند.

وی در تحریف و کتمان علنی نزدیک ترین دست آوردهای انترناسیونال اول در تسخیر قدرت سیاسی و حزب سیاسی می گوید : ایراد من این است که چرا جنبش کارگری روسیه به یک جریان سیاسی و در واقع به یک فرقه طالب قدرت سیاسی آویزان شد ؟ و در مقایسه سطحی و عوامفریبانه نقطه ضعف کمون پاریس را نقطه قوت آن نشان داده می گوید ( در انقلاب اکتبر اولا» سیاست حزب که نه از دل پراکسیس کارگری بلکه از دل نیازهای حزب برای سازماندهی قدرت دولتی بیرون آمد ، ثانیا» این حزب کارگران را آموزش نداد که روی پای خود بایستند » در مقابل چنین گفته باید از ایشان پرسید ، اگر گفته شما درست است پس چرا طبقه کارگر روسیه در انقلاب 1905 و در انقلاب فوریه 1917 علی رغم شکل گیری به اصطلاح پراکسیس کارگری نتوانستند پیروز شوند؟» همانطوری که در بالا گفته شد خدمت به سرمایه داری و تحریف تاریخ در جهت منافع حکومت های سرمایه داری از این بالاتر نمی شود، با این همه خدمت گذاری بعید نیست طبقه و دولت سرمایه داری ایران نه تنها اجازه نوشتن در روزنامه شرق بلکه دفتر کار و جیره و مواجب و نوشتن در کیهان را هم به ایشان بدهند» همچنین حکیمی با این گفته نشان از تناقض در ریشه فکری خود را بر ملا کرده است ، او اعتقاد دارد برای اینکه طبقه کارگر روی پای خود بایستد حزب باید کارگران را آموزش بدهد تناقض اینجاست که او وجود حزب را مضر می داند ولی برای اینکه کارگران روی پای خود بایستند احتیاج به آموزش حزب دارند این نشان می دهد که پایه و اساس اندیشه مخالفین تحزب یابی بر مبنای واقعیت های تاریخی کاملا» متزلزل شده و در حال فرو پاشی هستند اما حکیمی همچنان در سکتاریسم خود عناد می کند. البته منظور ایشان از آموزش تبلیغ ضد آگاهی و مخالفت با سازماندهی و سازمانیابی است اما حتی در این یعنی در نوع مواد اموزشی نیز دچار تناقض شده و از حزب می خواهد ضد آگاهی در سمت نادانی، آگاهی بدهد یعنی حکیمی در پایه و اساس فکری خود به این نتیجه رسیده است که هر گونه یاد گیری نیاز به یاد دهنده دارد و از جنبش خود به خودی هیچ چیزی بیرون نمی اید، این تناقض ساختار فکری حکیمی و هم فکرانش را سر نگون خواهد کرد و هر چه مبارزات و صف بندی های طبقاتی شفافتر می شود این دشمنان طبقه کارگر بیشتر مشت شان باز می شود.

بقول مانیفست کمونیست حزب همه قدرت خود را باید در جهت هدف فوری اش یعنی بر انداختن سلطه بورژوایی ، تسخیر قدرت سیاسی مصرف کند. پرولتاریا با رهبری شوراها بر خلاف تحریف تاریخی حکیمی غیر از روسیه در هیچ کدام از کشور ها نتوانست از زیر سلطه و نفوذ احزاب بورژوازی مثل خود ایشان در آید، این مسله فقط در روسیه بود که در سایه رهبری و آگاهی انقلابی سیاسی حزب بلشویک بقول قطع نامه انترناسیونال اول که شورا های کارگری متوهم به پراکسیس جرایانات بورژوآیی و خرده بورژوایی بوده و به آنها به دولت کرنسکی دل بسته و نمی توانستند روی پای خود بایستد در سایه درستی سیاست حزب بلشو یک و افشاگری پراکسیس خود به خودیسم و دنباله روی کارگران از زیر نفوذ آن در آمده و قدرت سیاسی را تسخیر کنند و خود به قدرت اصلی تبدیل شوند این یک فاکت و سند تاریخی در رد صد در صد گفته های حکیمی است که او می خواهد در جهت منافع سرمایه داری آن را تحریف کند، و در اینجا به نمونه از تراکت حزب بلشویک برای تشکل شورا های نمایندگان در انقلاب 1917 که امثال حکیمی انها را تحت نفوذ احزاب و خرده بورژوازی نگاه می داشت اشاره می کنم خود قضاوت کنید چه کسی کارگران را از نا پختگی بیرون می اورد و به شورا به عنوان اعمال قدرت مستقیم کارگران نگاه می کرد و چه کسی به شورا به عنوان کاریکاتور ان نه در سرنگونی بورژوازی بلکه دمسازی با ان نگاه می کند.

دو نمونه تراکت :

کارگران ما برای پیروزی به تشکل و به مرکز رهبری جنبش نیازمندیم ، انتخاب کمیته های اعتصاب را بیدرنگ در کارخانه ها آغاز نمایید، شورای نمایندگان کارگران که نقش رهبری و سازماندهی جنبش را به عهده خواهند گرفت و حکومت موقت انقلابی را تاسیس خواهند نمود از نمایندگان این کمیته ها تشکیل خواهد شد» این شوراها که با هدایت حزب انقلابی طبقه کارگر از توهم حاکمیت بورژوازی و احزاب مزدور انها در امده هشت ساعت کار در روز اعلام کرده پلیس را منحل کرد و برای حفظ کارخانه ها و دفاع از دستآورد های انقلاب » گارد سرخ» تاسیس نمود دادرسان دولتی را منحل و به جای ان دادرسانی از میان مردم انتخاب کردند کارخانه را زیر نظارت و اداره خود گرفتند.

و به همراه شورای نظامیان یک سازمان واحد انقلابی به نام شورای مسلح کارگران و سربازان تشکیل دادند پادگانها تحت اداره شوراها ارگان اتحاد کارگران و زحمتکشان ارگان قیام مسلحانه و حاکمیت مستتقیم خود مدیریتی و حاکمیت آنها بود .

اینکه چرا در ایتالیا ، آلمان و ایران شوراها نتوانستند نقش خود را ایفا کنند به دلیل نبود حزب بلشویکی و به برکت مزدورانی مانند حکیمی بود که شوراها نه ارگان حاکمیت سیاسی بلکه وسیله سازش طبقاتی با قبول ارگانهای مادی سرکوب آن برای ادامه بهره کشی می خواست چون سر آنها در آخور سرمایه بود و بطوریکه رزا لوکزامبورگ ها را مزدورانی مثل ایشان به قتل رساندند و حزب کمونیست آلمان را سرکوب کردند تا به ارباب خود وفادار باشند .

طبقه کارگر ایران بدون حزب سیاسی حتی با تکرار صدها باره انقلاب در نمونه 57 نخواهد توانست از زیر نفوذ جریانات بورژوازی مثل حکیمی درآمده و بقول مانیفست کمونیست با تسخیر قدرت سیاسی از طریق انقلاب قدرت خود را اعمال نماید .

برای چنین کاری در عین تلاش برای پیوند ارگانیک و مبارزاتی جنبش های سوسیالیستی با روند مبارزه طبقاتی کارگران در داخل کشور تشکیل ارگانهای هدایت با برنامه و آگاهانه این روندها برای ایجاد حزب طبقه کارگر ضرورت حیاتی دارد .

ج حکیمی چگونه هویت طبقاتی اجتماعی کارگران را در لایه های میانی و خرده بورژوازی جدید حل می کند وی می گوید» طبقه کارگر منحصر به کارگر تولید کننده در کارخانه و بخش صنعت نمی شود پزشکی که از دولت و یا درمانگاه خصوصی حقوق خود را می گیرد ، پرستار و معلمها بخش های مهمی از طبقه کارگرند »

یکی از انحرافات اپورتونیستی رایج که حکیمی هم به آن دامن می زند نفی هویت مستقل طبقاتی کارگران با توهمات پوپولیستی پست مدرن برای دور کردن نیروهای کمونیستی از سازماندهی سیاسی انقلابی طبقه کارگر بعنوان نیروی اساسی انقلاب و حاکمیت از محیطهای کارگری رایج کردن کلمه مزد بگیر به جای طبقه کارگر و معادل قرار دادن آن و حل آن در پوپولیسم خرده بورژوایی است . اینکه رشد سریع علمی تکنولوژیک باعث چربش کار فکری بر یدی شده بطوریکه اغلب کارگران صنفی ما دارای مهارتهای فنی و حرفه ای و بالای دیپلم می باشند و اینکه تشدید بحران ساختاری و عمیق تر شدن فاصله و تضاد طبقاتی لایه های گسترده ای را به طرف پرولتر شدن رانده است ، و اینکه فعالیت سرمایه داری در این مرحله و انداختن بار بحران به دوش مزدبگیران حل مسایل تغذیه ، درمان ، مسکن ، تحصیلات رادیکال را با سوسیالیسم پیوند داده و در این جهت سوق داده واقعیاتی گریز ناپذیر می باشند .

اما با وجود این مسائل آیا لایه های فن سالار و خرده بورژوازی جدید مانند معلمین ، پرستاران ، کارمندان که تناسبی با تولید مستقیم ارزش اضافی ندارند می توان در ردیف طبقه کارگر قرار داد؟

تمامی مارکسیستها در تعریف طبقه کارگر بعنوان طبقه ای که به غیر از نیروی کارش صاحب هیچ امتیاز و موفقیتی نبود و این نیرو را به صاحب ابزار تولید می فروشند اشتراک نظر دارند در این تعریف علمی طبقه کارگر ( مخصوصا» قسمت پرولتری آن ) بعنوان نبض تولید و تولید کننده ارزش اصافی بوده رو در روی مستقیم طبقه سرمایه دار ، نماینده تولید دسته جمعی که از طریق همکاری دوستانه و متقابل به تولید مستقیم و به کلام زیبای گرامشی در مقاله کارگر کارخانه منهای مالکیت خصوصی سرمایه داری تجسم عینی و واقعی مناسبات سوسیالیستی می باشند ، و کل کشف مارکس هم بعنوان نیرویی که انحلال آن انحلال کل سیستم و نابرابری و کل جامعه طبقاتی و نماینده کمونیسم به لحاظ مناسبات اجتماعی ش در ویژگیهای فوق مستتر می باشد .

آیا در تیتر بخشهای غیر مرتبط با تولید دسته جمعی ( مخصوصا» قسمت پرولتری) بقول مارکس خدم و حشم سرمایه نیز دارای چنین مناسبات عینی و قادر به نابودی قطعی جامعه سرمایه داری و مساعد، ساختن سوسیالیسم و درک آگاهی طبقاتی منتسب از این شرایط ( تولید بزرگ دسته جمعی ) می باشند؟

بطور مشخص آیا یک معلم ، کارمند و پرستار که هیچ ارتباط مستقیم با تولید کالا و ارزش اضافی نداشته و رو در روی طبقه سرمایه دار نبوده درکی از روند بهره کشی ندارند می توانند آگاهی سوسیالیستی را در روند کار در انطباق با شرایط عینی شان جذب کنند؟!!

برخلاف سفسطه های حکیمی و علی رغم ادعای کاذب کارگری بودنش هر چقدر از تولید بزرگ دسته جمعی به معنی پرولتری آن دور شویم از غیبت سازماندهی دسته جمعی در قالب مناسبات سوسیالیستی دور می شویم.

لایه های خرده بورژوایی با موفقیت های انفرادی و غیر مرتبط با تولید مستقیم و دسته جمعی سهل است حتی کارگران ساختمان با روحیه پیمانکاری ، کارگاههای کوچک تولیدی با توهم کارگاه دار شدن علی رغم شدت استثمار و نبود تامینات اجتماعی در توهم و خیالات خرده بورژوایی سرمایه دار شدن می سوزند و چه رسد به اینکه بتوانند بعنوان نماینده کل جامعه در فکر رهایی آن باشند . این نیروها صدها کیلومتر از غریزه طبقاتی سوسیالیستی در فداکاری برای همنوع دور می باشند شما برخلاف اپورتونیست که به انقلاب اعتقادی ندارند کافی است پتانسیل و نیروی مبارزاتی این نیروها را ( علاوه بر استعداد جذب آگاهی سوسیالیستی ) در روند انقلاب از لحاظ رادیکالیسم انقلابی در پیگیری و پیشبرد مبارزات و خواستهای انقلابی و از این مهمتر در شکل گیری کمیته ها و شوراهای انقلابی که محصول شرایط انقلابی می باشند ببینند در تاریخ مبارزات جنبش کارگری سوسیالیستی و شکل گیری شوراهای کنترل و نمایندگان بعنوان ابزار سرنگونی نظم بورژوائی و همچنین ایجاد نظم نوین این شوراها عمدتا» در موسسات بزرگ پرولتری شکل گرفته و راه افتاده است که در صورت وجود حزب سیاسی اصولی مانند حزب بلشویک به نتیجه هم رسیده اند .چرا که ایده و غریزه سوسیالیزاسیون فقط در این محیطها می باشند نه تنها در کارگاه ، اداره ، بیمارستان و حتی کارگران محفلی هم که شدیدا» تحت تنگ دستی و فقر هستند نمی توان این موقعیت ایجاد شوراها را سراغ گرفت و از این بالاتر حتی در کارخانه های کوچک تجربه عدم شکل گیری شوراها طی انقلاب 57 تاییدی براین مدعاست.

هدف اپورتونیستها ی پوپولیست پست مدرن ، سوسیال دمکرات از جمله حکیمی از این تجدید نظر طلبی آشکار در زدودن مرزهای طبقاتی و درهم آمیزی و حل صف مستقل طبقاتی کارگران مخصوصا قسمت پرولتری آن در لایه های خرده بورژوائی جدید سازش طبقاتی و تبدیل طبقه کارگر به زایده و دنباله رو بورژوازی می باشد .

انحلال طلبان از حکیمی تا احزاب به اصطلاح کارگری در ترس از سازماندهی سیاسی _ تشکیلاتی مشخص در قالب حزب طبقه کارگردر داخل کشور بعنوان تنها وسیله سازماندهی انقلاب و حاکمیت کارگری به مزدبگیر چنگ زده اند تا بعنوان خدمت گذاران طبقه سرمایه داری جلو حاکمیت شورائی و مستقیم کارگران را بگیرند.

آیا مارکس فرق بین تشکل ها را نمی دانست؟

حکیمی چگونه مفهوم اتحادیه و شورا را تعریف می کند؟

حکیمی در نفی حاکمیت سیاسی و تعریف قدرت سیاسی توسط پرولتاریا یا به قول مانفیست کمونیست به عنوان وظیفه فوری کمونیستها از طریق حزب سیاسی اش بقول قطعنامه انترناسیونال اول بعنوان تنها ابزار سازماندهی این طبقه و با زیر پا گذاشتن و کتمان این کلام مانیفست که هدف فوری کمونیستها : تشکل پرولتاریا بصورت طبقه ( حزب) برانداختن سلطه بورژوازی از طریق در هم شکستن ماشین دولتی و تسخیر قدرت سیاسی به دست پرولتاریا و تقبیح ، سرزنش و رد علنی تجارب کمون و انقلاب اکتبر در قسمتهای دیگر شروع به سفسطه و تحریف آشکار مفاهیم مارکسیستی اتحادیه ها و شوراهای کارگری می کند در مورد اتحادیه ها می گوید : ( مارکس به مبارزات اتحادیه های کارگری در چهارچوب سرمایه داری اهمیت می داد .

این نکته را به هیچ وجه نباید به معنی نفی نظر مارکس مبتنی بر فراتر رفتن اتحادیه ها از چهارچوب سرمایه داری و تبدیل آنها به تشکل های سرمایه ستیز در نظر گرفت ، این تحریف آنقدر بزرگ و آشکار می باشد که مارکس که قطع نامه حزب سیاسی را به عنوان تنها شکل رهبری و پیروزی در انقلاب اجتماعی در تشکل یابی سیاسی طبقه کارگر نوشته و ارائه داده و مورد تصویب قرار داده بیاید نقش اتحادیه ها را بعنوان شکلهای پایدار در چهارچوب نظام سرمایه داری برای افزایش بهتر نیروی کار سرمایه ستیز بنامد وی پس از این تحریف ودروغ شاخدار و در توجیه آن ادامه می دهد : » او ( مارکس) این پتانسیل را در اتحادیه ها دیده بود و تلاش خود را هم برای ارتقای آنها تا سطح تشکلهای سرمایه ستیز کرد اما در نهایت وزنه نیروهای بورژوازی درون اتحادیه ها چربید و آنها را یکسره به تشکلهای یکسره رفرمیستی تبدیل کرد ونهایتا» اینکه در وضعیت کنونی به تشکلهای نوین در سازمان یابی نیاز دارند براساس تجربه ای که تا کنون وجود داشته این تشکل می تواند شورا باشد » .

آشفته خیالی و فلسفه بافی اپورتونیستی برای مخدوش کردن اصول پایه ای مارکس در خدمت به طبقه سرمایه داری در کلام حکیمی نهایت ندارد اینکه مارکس می خواست از اتحادیه نهاد سرمایه ستیز لابد برای لغو خرید و فروش نیروی کار بسازد و این کار نشده و اتحادیه ها رفرمیستی شده و این کار الان به گردن شوراها می افتد یعنی اگر سازماندهی سیاسیطبقاتی را اتحادیه ها ی سرمایه ستیز نتوانستند نتیجه بدهند نه اینکه ظرفیت این تشکلها از این حد بالاتر نیست بلکه رفرمیستها نگذاشتند و الان شورا کار اتحادیه ها را بکند . اگر این مفاهیم برای ما کمونیستها که به کاربرد تشکلهای طبقاتی از لحاظ ماهیت سیاسی و صنفی آنها واقفیم . آنرا می دانیم آشفته فکری می باشد ولی برای اپورتونیستهایی مانند حکیمی که بدون تسخیر قدرت سیاسی و در هم شکستن ماشین دولتی می خواهند لابد با نصیحت بورژوازی خرید و فروش نیروی کار را لغو کنند دیگر چه احتیاجی به حزب سیاسی طبقه کارگر ، چه احتیاجی به شورا بعنوان ابزار درهم شکستن ماشین دولتی می باشد. این کار را اتحادیه هم می تواند به عنوان بگو و بخند با طبقه سرمایه داری انجام دهد،بنا به گفته حکیمی وظیفه طبقه کارگر بدون آگاهی سوسیالیستی و بدون این تشکل ها می تواند در جریان پراکسیس خود به خودی، خود به قدرت برنامه ریزی و هدایت جامعه عروج کند.

اما واقعیت امر چیز دیگری است ،مارکس تمامی اشکال تشکلهای طبقاتی از پاین ترین سطوح در حد تعاونی تا بالاترین آنها در سطح حزب سیاسی ( چطوریکه برخلاف عوام فریبی حکیمی تمامی این اشکال در انترناسونال اول شکل بندی و تعریف شده است ) وسیله تشکل طبقه کارگر بعنوان یک طبقه مستقل در برابر بورژوازی و حرکت و سازماندهی تمامی اشکال مبارزه طبقاتی کارگران ( صنفی سیاسی فکری ) از طریق انقلاب در جهت تسخیر قدرت سیاسی و ارتقای طبقه کارگر به این مقام می دانست .

اما در این راستا اگر مارکس از اتحادیه ها بعنوان زمینه ساز و تدارک انقلاب و تمرین زورآزمایی در مقابل طبقه سرمایه دار اسم می برد به هیچ وجه نقش صنفی این نهاد برای بهبود وضع طبقه کارگر و از بین رقابت درونی بعنوان نقش اصلی طفره نمی رود و یا حکم به زوال و نابودی آنها نمی دهد و یا جایگزین حزب سیاسی نمی کند یا آنها ویا تشکل من در آوردی ضد سرمایه داری را جایگزین تواما» حزب و اتحادیه ها نمی کند و حتی هیچ مارکسیستی حتی شورا ها را نیز جای گزین حزب یا بقیه تشکل ها نمی کنند هر کدام از آنها کارکردهای خود را دارند و مجموع آنها لازمه مبارزه طبقه کارگر در مبارزه بی امانش است ، چرا بعلت ساختار و اشکال مبارزاتی طبقه کارگر و تقسیم صنفی _ رسته ای و درجه پرولتریزه شدن هر شکل مبارزه تشکل مخصوص خود را می طلبد .

از طرفی شوراهای کارگری محصول شرایط انقلابی و قدرت دوگانه بوده و می باشند و در شرایط غیر انقلابی وجود خارجی ندارند چطور می توانند وظایف دوران رشد مسالمت و رکود انقلابی که مبارزه طبقاتی در حال تدافعی و صنفیقانونی در سطح تشکلهای سندیکایی ااتحادیه ای قرار دارد به عهده بگیرند و وظایف اتحادیه ها را انجام بدهند . علت اخلال فکری در حکیمی از اینجا شروع می شود که به سرنگونی انقلابی سرمایه داری اعتقاد ندارد بنابراین مرحله اعتلایی انقلابی را نیز درک نمی کند در نتیجه فکر می کند هر لحظه اراده کند می تواند شورای کارگری بسازد بنا براین نیازی به مراحل اماده سازی و سازماندهی برای انقلاب ندارد.

مانیفست کمونیست به عنوان وظایف فوری و همچنین ابزار اعمال بلاواسطه قدرت کارگران به فرموده حکیمی به اتحادیه یعنی تبدیل این وسیله سیاسی به کاریکاتور آن که حکیمی در خوش خدمتی به بورژوازی آنرا استادانه انجام می دهد در حالیکه تاکید قطع نامه مارکسیستی انترناسیونال اول بر جایگاه اول حزب طبقه کارگر در سازماندهی سیاسی این طبقه در مقابل قدرت متحده طبقات حاکم متشکل در احزاب سرمایه داری و نقش حزب بعنوان چرخ دنده اتصال همه تشکلهای طبقاتی ( پس از شکل گیری احزاب مستقل و مارکسیستی کارگری ) بعنوان سازمانده اول انقلاب برای حاکمیت کارگران ، فرق تمامی احزاب و جریانات مارکسیستی با اکونومیستها و فرقه گراها می باشد مخصوصا» در شرایط تسلط ایدئولوژی سرمایه داری ، رقابت درونی ، خودبیگانگی کارگران و سیاستهای سرکوب مادی و معنوی برنامه ریزی شده و حرفه ای طبقه و دولت و احزاب سرمایه داری نقش حزب سیاسی طبقه کارگر بعنوان و تجلی آگاهی کمونیستی با جنبش مبارزاتی کارگران از طریق تشکلها ، عناصر پیشرو ، مبارزات جاری کارگران نقش حیاتی و مرگ و زندگی می باشد بخصوص در شرایط فاشیسم ها که تاوان مبارزه زندان و اعدام می باشد این نقش پر رنگتر می شود . حتی سازماندهی اتحادیه ها نیز به گردن حزب سیاسی می افتد در تاریخ مبارزات کارگر ایران (1295 تا 1332) در چنین شرایط خفقان و دیکتاتوری رضاخانی حزب عدالت با 16 و سپس حزب کمونیست با 32 اتحادیه تحت رهبری کامل سیاسی حزب فدراسیون یا همان شورای متحده کارگری را شکل دادند که نقش ارزنده ای در تاریخ مبارزات کارگری ما دارد بطوریکه تحمیل مترقی ترین قانون کار در خاورمیانه به دولت قوام در سال 1325 از دستاوردهای مهمش بود .

حزب سیاسی بعنوان اهرم هدایت طبقه کارگر با توجه به شرایط اعتلا و رکود انقلاب نیروهای خود را رهبری می کند در شرایط غیرانقلابی که توده ها روحیه مبارزه انقلابی را از دست می دهند و حتی به زور به تشکلهای صنفی تن می دهند در چنین شرایطی نقش تشکلهای صنفی برای فعالیتهای قانونی نقش درجه اول پیدا می کند حکیمی که به زور می خواهد به اتحادیه ها مارک سرمایه ستیز بچسباند آشکارا به تحریف درک مارکس از اتحادیه می زند که گویا اپورتونیستها و جریانات بورژوازی نگذاشتند مارکس این نهادها را به مقام سرمایه ستیز ارتقا دهد، در حالیکه مارکس در مانیفست کمونیست می نویسد: » کارگران ائتلافهایی ( اتحادیه های کارگری ) بر ضد بورژوازی برای حفظ دستمزد خود انجام می دهند ، گردهم می آیند انجمن های دائمی برپا می کنند » بطوریکه تجارب جهانی و ملی خودمان اثبات می کنند اتحادیه ها بعنوان تشکل های اساسا» فروش بهتر نیروی کار در شرایط بردگی اقتصادیسیاسی طبقه کارگر بدون هدایت و رهبری حزب سیاسی از حالت تدارک و زمینه سازی برای زورآزمایی و انقلاب عین کشورهای سرمایه داری به ابزار سلطه و بهره کشی سرمایه تبدیل خواهند شد .

از طرفی آیا به طوریکه اشاره کردیم بدون حزب سیاسی شوراها بعنوان عالیترین شکل تشکل سیاسی طبقه کارگر برای سرنگونی و سوسیالیسم می توانند بقول حکیمی در جریان پراکسیس خود به خودی نقش خود را ایفا کنند؟

حکیمی به این سئوال جواب رد می دهد وی ضمن توضیح کاملا» ناقص روند شکل گیری شوراها ی انقلابی در سال 57 می نویسداین تشکل ها (کمیته شورا ) رنگ و بوی کارگری مشخصی داشتند ؟!!البته ایرادات زیادی هم داشتند و مشخصا» به آن حد از سازمانیابی مستقل از جریانات سیاسی نرسیده بودند که روی پای خود بایستند مثلا» کارگران اعتصابی شرکت نفت به بازاریان متکی بودند و از آنها پول می گرفتند (حزب موتلفه)و این به آن معنی بود که بازار تعین می کرد که اعتصاب کارگران چقدر پیش برود و چه زمانی پایان یابد و یا شوراهای کارگران ( کنترل تولید) که تا آن زمان در عرصه اقتصادی محال بودند می توانند به تشکل سیاسی تبدیل شوند ( تاکید از من ) توده کارگران اغلب افراد تحصیلکرده و قشر پیشروتر طبقه خود را به عنوان نماینده انتخاب می کنند اما این افراد به این دلیل که معمول» مرفه ترند و وضعیت اقتصادی بهتری دارند ممکن است هنگام تصمیم گیری مهم نتوانند از منافع توده های کارگران دفاع کنند و مبارزه را به سازش بکشند » اینکه طبقه کارگر بدون حزب سیاسی مسلح به آگاهی سوسیالیستی بعنوان پادزهر ایدئولوژی و احزاب سرمایه داری و درک سیاسی از منافع طبقاتی اش چگونه از زیر نفوذ حزب موتلفه بازاریان درمی آمد ؟ و روی پای خودش می ایستاد؟ و اینکه بدون حزب چگونه به کاریکاتور آن در قبول هژمونی سیاسی جمهوری اسلامی و ارگانهای جاسوسی تبدیل شدند بر همگان آشکار است ، و اینکه بدون شعور سیاسی طبقاتی در سایه علم کمونیست بقول مانیفست بعنوان برتری نظری کمونیستها نسبت به توده عظیم پرولتاریا چگونه شوراها از فعال اقتصادی به تشکل سیاسی تبدیل می شوند ؟همه ی این سوالات و دهها سوال دیگر در این رابطه ها ، بصورت آگاهانه و مزورانه از طرف حکیمی بی جواب رد می شود .

گوش او به این حرفها بدهکار نیست بعنوان یکی از خدم و حشم وفادار به نظام سرمایه داری در خلع سلاح طبقه کارگر از طریق نفی حزب سیاسی عمل کرده و شوراهای کنترل و نمایندگان را که محصول موقعیت انقلابی برای سرنگونی بورژوازی و اعمال حاکمیت بلاواسطه اش می باشد تا حد وسیله فشار در حد مذاکره در اعتصاب 59 روز کارخانه نساج کردستان برای جلوگیری از تعطیلی و اخراج کارگران پایین آورده می گویدبرای ایجاد شوراها باید گفتمان سازمانیابی شورائی مطرح کرد و سر زبان کارگران انداخت محور این گفتمان باید روی پای خود ایستادن طبقه کارگر در مبارزه طبقاتی باشد نخست اینکه : تعریف کارگر بعنوان فروشنده نیروی کار به سخن بدیهی ترین توده های کارگران تبدیل شود….مولفه دیگر گفتمانسراسری شدن شوراهای کارگری، دخالت شورا در عرصه سیاست ؟!!! استقلال شورا از دولت و تمام احزاب سیاسی ؟!!!»

نوکری از این روشنتر ، تحریف از این آشکارتر ، شوراهای سرنگون کننده و اعمال کننده اداره سیاسی کارگران یعنی دولت کارگری از کدام دولت و احزاب باید مستقل باشند ، مگر در کنار قدرت و دولت سرمایه داری شورا می تواند وجود داشته باشد ، اگر شوراها محصول حادترین جنگ طبقاتی هستند مگر پس از حاکمیت احزابی هم پیدا می شوند در مقابل شورا بایستند؟ ! همه این کلام در مکتب اپورتونیستی حکیمی شدنی است چرا که شوراهایی که نه با شروع اعتلای انقلابی و در مرحله قدرت دو گانه بلکه با گفتمان شکل می گیرد عین شوراهای شهر الان یا شوراهای دست ساز اسلامی اندکه می توانند در جمهوری اسلامی ایجاد شوند در واقع از آنچه حکیمی سخن می گوید شوراهای کارگری نیستند بلکه کاریکاتوری از شورا ها می باشند.

ما به طبقه و دولت سرمایه دار ی ایران برای داشتن نوکری این چنین وفادار در خلع سلاح طبقه کارگر از حزب سیاسی و مفاهیم پایه ای طبقاتی کارگران تبریک می گوییم .

اما آقای حکیمی بعنوان خدمت گزار و آستان بوس سرمایه باید بداند در شرایط ایران با حاکمیت هارترین حکومت سرمایه داری مواجبی بیش از نوشتن در روزنامه شرق برای وی قابل تصور نیست .

طبقه کارگر ایران و سوسیالیستهای انقلابی آن هنوز در اول راه مبارزه برای حاکمیت شورایی کارگران قرار دارند و این مهم بدون علم کمونیسم به عنوان علم انقلاب و علم حاکمیت کارگری از طریق پیوند این علم با جنبش مبارزاتی کارگران در ایجاد حزب سیاسی طبقه کارگر امکان پذیر نیست .

تمامی آگاه گران سوسیالیستی و پیشروان کارگری باید درفش مبارزه طبقاتی در جدال آشتی ناپذیر فکری با دنباله روان جنبش خودبخودی مانند حکیمی و شبه فرقه های عاجز از پیوند زنده با طبقه کارگر به این مهم دست یابند که بقول لنین کبی

» مبارزه با سرمایه داری بدون مبارزه با اپورتونیسم امکان پذیر نیست «

حکیمی با تحریف واقعی پایه ای ترین اصول مارکسیسم در رابطه با حزب سیاسی به عنوان یگانه تشکل سازمان یابی سیاسی کارگران و هم چنین در هم شکستن ماشین دولتی و تسخیر آن به وسیله کارگران به قول مانیفست کمونیست این تئوری را از سازماندهی انقلاب برای حاکمیت کارگری دور کرده به چیزی قابل قبول برای طبقه سرمایه داری در می آورد و بدین جهت است که از هر طرف مورد تشویق و هورای طبقه سرمایه دار قرار می گیرد.

شاهرخ زمانی

20/8/1393

اُفق جنبش مسلحانۀ کُردستان سوریه و کوبانی!

اُفق جنبش مسلحانۀ کُردستان سوریه و کوبانی!

شباهنگ راد

ممیزه های جنبش کوبانی، متمایز از دیگر جنبش های اعتراضی ست. سلاح به دست گرفت و در مقابل جانیان بشریت به صف شد. به خودی خود جنبش مسلحانه ی کوبانی، جنبش ابتداء به ساکن نبوده و نیست. آلامِ توده های در بند بود و دهه ها و در زیر چکمه های نظام های سرمایه داری، لگد مال شده است. این توده ی رنج دیده، در دُوره های متفاوت و به دلیل دست یابی به حقوق دیرینه اش به پاخاست و پس زده شد و امروزه، با مقاومت و با ایستاده گی اش، به نمادِ جنبش های اعتراضیِ همه ی محرومان جهان تبدیل گردیده است؛ جنبشی که در خلافِ روالِ سیاست های تاکنونی منطقهُ و در اثرِ، تنش و تضادهای فی مابین امپریالیست ها و دولت های وابسته ی شان، خود را سازمان داد و یک پارچه و در صفی واحد، خواهان حقوق اولیه ی اش می باشد. بر مبنای چنین حقایق روشن، و پتانسیل مبارزاتی ست، که دارد تاکید می گردد، بر آمده ها و نماهای این جنبش، متباین از، دیگر به پا شدن های مردمی ست؛ جنبشی که شوراهای محلی و هم چنین یگان های مسلح و مدافع ی خلق را در مقابلِ ارگان های مسلح امپریالیستی و نیروهای وابسته به آنان هم چون داعش، سازمان داد و به مقابله ی رو در رو با آن ها برخاست.

به سخن دیگر جنبش کوبانی و تا حدودی، بی نشانه، از جنبشِ مسلحانه ی کُردستان ایران و آن هم در دُوران سه ساله ی اوّل حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی نیست. خواسته ها و مطالبات اش من حیث المجموع بر سر کسب خودمختاری و حق تعیین سرنوشت و رهائی از زیر جور و ستمِ امپریالیستی ست و بی دلیل هم نیست، که جانیان بشریت دارند، تحرک سازمان یافته و مسلحانه ای را علیه ی توده های محروم این منطقه سازمان می دهند و به قتل و کُشتار آنان می پردازند. قدرت مداران بین المللی به همراه دولت های دست نشانده ی شان تا توانسته اند، بر محدودیت ها و بر تضیقات مردم جهان و بویژه توده های ستم دیده ی سوریه افزوده اند؛ تا توانسته اند به تتمه های آنان تعرض نموده اند و تا توانسته اند به سرکوب و استثمار خلق های دربند، پرداخته اند. حاکمان همه جا دارند مردم را، توسط ارگان های مسلح و سرکوب گرشان، له و لوده می کنند؛ همه جا دارند با قلدری تمام، سیاست های منفعت طلبانه ی خود را تحت لوای «محترم شمردن به حقوق انسانی» پی می گیرند و گوشه ای از جهان و بویژه منطقه ی خاورمیانه را نمی توان، سراغ داشت، که مردم در امان باشند؛ گوشه ای از جهان را نمی توان به عنوان اماکنِ امن و آسایش مردمی نوشت. تولیدِ بی وقفه و فروش سلاح های مرگ بار و کُشنده، و هم چنین تخریب زیر ساخت های جوامع ی متفاوت، به سیاست های روتین و روزمره ی سرمایه داران تبدیل گردیده است و دارند، به بهانه ی برقراری دمکراسی و نجات مردم از شر دیکتاتورها، سلاح به منطقه وارد و با مستمسک مبارزه با «تروریسم«، مردم را از خانه و کاشانه ی شان آواره و قتل عام می کنند.

در حقیقت سلاح به عنوان یگانه ابزار و تأمین کننده ی منفعتِ سرمایه داران به حساب آمده و بدون استفاده ی روزانه از آن، قادر به پیش برد سیاست های شان نیستند. کار بست زور و سرکوب در ذات ظالمان است و در مقابل هم، هیچ جنبش و خلقی، بدون توسل جستن به زور سازمان یافته، قادر به دست یابی به حقوق اولیه یاش نمی باشد. بر مبنای چنین ضمانت های مبارزاتی ست که خلق های ستم دیده ای هم چون توده های محروم کُرد سوریه، به مقابله ی عملی، با مرتجعینِ مسلح و حامیان سرمایه برخاسته اند؛ توده ای که به تجربه دریافته است، مطالبات و مبارزات شان بدون اتخاذ تاکیتک های مبارزاتی و مسلحانه، عقیم خواهد ماند و محال به پیش رویی ست. به یقینُ و به عینه، اندیشه و جنبش مسلحانه ی کوبانی، یک بار ثابت نموده است که در برابر زور سازمان یافته ی دشمن، تنها با زورِ سازمان یافته و مسلحِ توده ای ست که می توان، به ضرورت های عملی جنبش های اعتراضی پاسخ مثبت داد و دشمن را در تحقق سیاست های ارتجاعی اش عقیم گذاشت. آری، جنبش کوبانی. یک بار دیگر این اندیشه ی باطل را کنار زد و مدلل نمود که، تأمین و تضمین منافع ی کارگران و زحمت کشان و پس زدن دشمنان طبقاتی خلق های ستم دیده، در گروُ انتخاب عالی ترین شکل از مبارزه، یعنی مبارزه مسلحانه است.

با این تفاصیل، دو، و یا به طور دقیق تر، ماهیتِ سه موضوع، پیرامون اوضاعِ سوریه و نیروهای درگیر در آن، آشکار می باشد. اوّل این که، در شناخت و از جایگاهِ طبقاتی و هم چنین در انگیزه ی اصلی داعش و آن هم به عنوان نیرو و دشمن «اصلیِ«، مردم سوریه و دیگر مناطق ، شک و تردیدی نیست؛ دوّم این که، ماهیتِ درونی حامیان این نیروی مرتجع یعنی قدرت مداران بین المللی و حامیان منطقه ای اش ، بسیار گویا و عیان می باشد، و سّوم این که، در غرض و در جوهره ی جنبش کُردستانِ سوریه و کوبانی هم، کم ترین دودلی و بدگمانی ای وجود نه دارد. مسلماً و در ذاتِ غیر انسانی و خواستِ باطنی دو گروه ی اوّل، شبهه ای نیست و بیش از این هم، نیازی به برشماری عمل کردِ جنایت بار آنان، در حق بشریت، مخالفین و آزادی خواهان نیست، چرا که بیش از اندازه، این دو گروه و دیگر حامیان سرمایه و آن هم در اقصا نقاط دنیا، زیر ساخت های جوامع ی متفاوت را زیر و رو نموده اند و دست به جنایات شنیع زده اند، مضافاً این که بیش از اندازه، اسناد و فاکت ها موجود است که دارد، راهِ هر گونه ادعای انسان دوستی و خیراندیشی مخالفین طبقاتی کارگران و زحمت کشان و بویژه جنبش کوبانی را می بندد. توده و جنبشی که با تحرکات مستقلانه ی خود، مُهر و حقانیت مبارزاتی اش را در برابر زیاده خواهی ها و سیاست های سرکوب گرایانه ی قدرت مداران بین المللی و دار و دسته های شان کوبیده و بیهوده هم، نبوده و نیست، که دلاوری ها و جان فشانی های زنان و مردان این منطقه، به سر تیتر نگاهِ میلیون ها انسان محروم دنیا تبدیل گردیده است،

باری، جنبش کُردستان و کوبانی، علی رغم کاستی ها و علی رغم نامعینی در انتخاب سیاست پرولتری، و علی رغم رعایت و اجرای گام به گام قواعدِ جنگِ توده ای، و هم چنین علی رغم پی ریزی و دنباله رویی روشن از برنامه های سیاسی، اقتصادی و نظامی پرولتری و آن هم در مناطق تحت نفوذِ خودی، توانسته است پرچم مبارزات حق طلبانه ی خلق رزمنده ی کُرد سوریه را برافرازد و انرژی تازه و نوینی را، به دیگر توده های ستم دیده دهد. به همین سبب، جنبش کوبانی، نیاز به وُرودِ سیکل دیگری از مبارزه، نیاز به پیش رویی و نیاز به انتخابِ سیاست و طرحی تازه تر، تعرضی تر و شفاف تر دارد. سیاست و طرحِ تعرضی ای که از یک سو، پاسخ گو و متضمن نیازهای خلق ستم دیده ی کِرد سوریه، و از سوی دیگر، زمینه ساز راندن و پس زدن قدرت مداران بین المللی، به همراه دار و دسته های شان از آن سرزمین می باشد. با این اوصاف نه تنها تاکید بر سایه ها، اضطراب ها و نگرانی های موجود در درونِ جنبش کُردستان سوریه و کوبانی، ناصحیح نیست، بلکه برشماری دقیقِ نارسائی ها و کمبودهای آن و آن هم به منظور پیش رفت وسیع تر و موثرتر ، جایز و به جاست.

به تعبیر روشن تر، ضمانتِ هر جنبشی و بویژه جنبش کوبانی، در تعیین و در حکمیت سیاست ها و تاکتیک های کمونیستی و هم چنین در گُرو پی گیری و اجرائی اقتصادِ مردمی و پرولتری و آن هم، در رویارویی با سیاست و اقتصاد امپریالیستی ست. شکی در آن نیست کهآن نیست کهآن نیست در چنین عرصه هایی، جنبش های اعتراضی و انقلابات جهانی، تاکنون آزمون های بس غنی و گرانبهائی را از خود باقی گذاشته اند؛ آزمون هایی که نه تنها قابل رد و کتمان نیستند، بلکه قابل اجراء و عمل اند. تشویش و دلواپسی، مخالفت و یک دنده گی زورمداران هم، در انتخاب سیاستِ مستقلانه ی توده ها، از سیاست ها و روش های انتخابی طبقه ی سرمایه داری و دم و دستگاه های حکومتی اش می باشد و همه ی تلاشِ طبقه ی ظالم و سودجو در آن است، تا به طرق گوناگون، مانع ی تجمعات رادیکالِ مردمی و بویژه مبارزه ی مسلحانه ی توده ای و آن هم حول سازمان انقلابی و مسلح گردد. پُر واضح است که وُرود توده به چنین عرصه ای از مبارزه و تعقیب نقشه های اقتصادیِ خارح از مناسبات کنونی، خط قرمز به حساب آمده، و می بایست با تمام توان و قوا، مورد تعرض و سرکوب قرار گیرد. در هر صورت و جدا از تغییر و تحولات، و جدا از معادلات سیاسی بوقوع پیوسته در کُردستانِ سوریه، آن چه قابل رویت و پافشاری ست، آن است که، شفافیت و خالصی هر چه بیش تر جنگِ کوبانی ، در پاسخ گوئی به ضرورت های کنونی جامعه و مردم سوریه، از جانب هدایت گران اصلی آن، یعنی کمونیست هاست و طبعاً، کم ترین تعلل و وقفه در آن، این جنبشِ سرزنده و مسلحانه را، کسل و فرسوده خواهد کرد.

قابل قبول است که جنگ ادامه ی سیاست است و مهم تر از آن پیش رویی هر جنگِ توده ای و انقلابی، با تعرض و با تسلط گام به گام مناطق تحتِ نفوذِ سرمایه داران و حامیان شان گره خُورده است؛ قابل قبول است که بدون انتخاب و طی نمودن مراحل میانی و بویژه پایانی جنگِ انقلابی، هر جنبش اعتراضی و حتی مسلحانه را، در نیمه ی راه متوقف، به کج راه و به شکست خواهد کشاند و حاکمیت سرمایه هم چنان و آن هم در شکل و شمایل دیگری ، بر دوام خواهد ماند؛ قابل قبول است که هر سیاستی برخاسته از منفعت اقتصادی ست و منطقاً جنگ کوبانی و سوریه هم، خارج از قانونِ کلی جنگ های طبقاتی در دنیای کنونی نیست. مضافاً این که ارائه ی چنین نظری هم، خلافِ حقیقت نیست که جنبش کوبانی و مبارزات خلقِ ستم دیده ی کُرد سوریه و به مانند ده ها جنبشِ اعتراضی دیگر ، حاصلِ فقر و نداری و حاصلِ تعرض طبقه ی بالائی ها، به جان و مال کارگران و زحمت کشان و محرومان می باشد؛ ارائه ی چنین نظری هم خلافِ حقیقت نیست که گاهاً، تضادِ درون طبقه ی بالائی ها، زمینه های رشد و به پاحاستن کارگران و زحمت کشان و هم چنین خلق های ستم دیده را فراهم نموده و در صورت استفاده ی به جا و سازمان دهی صحیح، اعتراضات مردمی، مسیر سالم خود را باز خواهند یافت و دشمنان را در مخصمه ی جدی تری قرار خواهد داد.

به علاوه باور بر آن است که، جنگ و بحرانِ درونِ بالائی ها و تنش و کشمکش ها، طبقاتی ست و در این میان وظیفه ی هر جریان و عنصر کمونیستی ست، تا جدا از پا درمیانی و جدا از راه اندازی عملی مبازه علیه ی حاکمان (و آن هم با مرزبندی روشن و قاطع از جناح های رقیب سرمایه)، توده ها را حول برنامه های روشن، گرد هم آورند و مبارزات شانرا به مسیر حقیقی و سالم رهنمون سازند. در حقیقت جنگ قدرت مداران بین المللی و دیگر دار و دسته های شان، بر سر تسلط یابی هر چه بیش تر منابع ی طبیعی و به طور اولی، سوخت و گاز است؛ گازی که 75 درصد آن در دست دولت روسیه است و دارد بخش عظیمی از گاز اروپا را تأمین می نماید؛ جنگ و دعواهایی که، اقتصادی و بر سر کنترل دو خطِ گاز و لوله ای ست که قرار بود از سرزمین عربستان و قطر، به عراق، سوریه و ترکیه و بعد از آن به دریای مدیترانه عبور نماید. بر مبنای چنین منفعت و طرح اقتصادی ای ست که شعله های جنگ را در منطقه، گسترده تر نموده اند و باعث آواره گی و خانه خرابی بیش از این مردم محروم کُردستان سوریه گردیده اند. لشکرکشی ها و تخریب زنده گانی مردم محروم منطقه و سوریه از جانب دولت امریکا و دیگر حامیان دولتی اش هم چون قطر، عربستان و ترکیه و هم چنین جناح ها و نیروهای غیر دولتی ای هم چون داعش، برگرفته از چنین منفعت اقتصادی ست، که دارد این روزها تجلی خود را در جنگ های سیاسی نظامی منطقه به نمایش می گذارد؛ جنگ ها و تنش های سیاسی ای که باعث مرگ و میر کودکان و دربدری خلق ستم دیده ی کُرد سوریه گردیده است.

به هر حال و جدا از بررسی دلائل اصلی تغییرِ و تحولات و معادلات سیاسی بوجود آمده در درونِ جوامع ای هم چون سوریه، جنبش کُردستانِ سوریه، نیازمند پیش رویی و دگرسازی بیش از این است؛ نیازمند سازمان دهی متناسب یا قوانین جنگِ پرولتری و مهم تر از همه ی این ها، نیازمند پی ریزی طرح و برنامه های سیاسی، اقتصادی، جنگی و فرهنگیِ شفاف تر، در مناطق خودی ست؛ نیازمند آن است تا جدا از پی گیری نقشه های نظامی علیه ی ارگان حافظ بقای سلطه ی امپریالیستی، به خواسته های اولیه و پایمال شده ی چندین دهه ی خلق ستم دیده سوریه، پاسخِ درخور شایسته دهد و گام به گام و آن هم با سازمان دهی صحیح، دشمنان طبقاتی کارگران و زحمت کشان را از آن سرزمین براند و پرچمِ رهائی و آزاده گی را برافرازد. تردیدی در آن نیست که در جائی، ایستائی و دفاع صرف مسلحانه از خانه و منطقه ی خودی، این جنبش را در درازمدت فرسوده نموده و بر خسران های آن خواهد افزود. با این اوصاف لازم است تا جنبش مسلحانه ی خلق ستم یده ی کُرد سوریه، با درس آموزی از دیگر مبارزات مردمی، و هم چنین با فراگیری از دیگر تجارب و جنگ های مسلحانه ی توده ای، سازمان سیاسی اقتصادی منطبق با منطقه ی خودی را پی ریزد، و به نمادی دیگر از مقاومت، سیاست ها و تاکتیک های مردمی و پرولتری تبدیل گردد.

در پایان این که، پیش رفتِ جنبش مسلحانه ی خلق ستم دیده ی کُرد سوریه، منوط به وساطت عملی و منوط به اجرائی گام به گام سیاست ها و تاکیتک های کمونیستی ست؛ سیاست ها و تاکتیک هایی که بنوبه ی خود، سبب افتخاری و سربلندی همه ی آزادی خواهان، و هم چنین سبب حقانیت و بالا آمدن یگانه شیوه ی اصلی مبارزه ی ثمربخش و آن هم در تقابل با دشمنان طبقاتی و مسلح کارگران و زحمت کشان و همه ی خلق های ستم دیده ی منطقه ی خاورمیانه و اقصا نقاط جهان خواهد گردید.

22 نوامبر 2014

1 آذر 1393

مارکسیسم و زندگی روزمره

 

کانیشکا گونِواردنا

ترجمه آیدین ترکمه

درباره‌ی هانری لوفور، گی دوبور و برخی دیگر

انسان باید روزمره باشد، یا اصلاً نباشد.

هانری لوفور

1

مارکسیسم و زندگی روزمره.[1] در عصر یادزدوده‌ی پسامدرنیسم بعید به نظر می‌رسد که این دو مفهوم همبسته باشند، فقط اندکی از رابطه‌ی نزدیک و انقلابی‌شان در دهه‌های اول سده‌ی گذشته در حال افشاشدن است. امر روزمره[2] بنابر حساسیت‌های از لحاظ سیاسی بجای اخیر، بسیار ارزشمند و والا است، ابژه‌ای که باید در پیوند با دغدغه‌های دکترینی قرار گیرد که به کلی به ذات‌گرایی (طبقاتی)، فروکاست‌گرایی (اقتصادی)، و دترمینیسم (تاریخی) محکوم شده است. گویی بهتر است تا این ابژه را به حوزه‌ای پلورالیستی و پسامارکسیستی همچون مطالعات فرهنگی بسپاریم. با این همه باید به یاد داشته باشیم که کمتر از یک سده‌ی پیش، هدف انقلاب سوسیالیستی به‌سان بازسازی رادیکال زندگی روزمره نگریسته می‌شد. و حتی ــ یا به‌ویژه ــ پس از آنکه کوشش‌ها برای تغییر جهان به نتیجه نرسید، ‌پیوند بین سطح به شدت مجادله‌برانگیز واقعیت اجتماعی و مبارزه برای سوسیالیسم در اندیشمندان انگشت‌شماری که با عنوان مارکسیست‌های غربی شناخته می‌شوند از بین نرفت. هانری لوفور در میان آن‌ها برجسته‌تر بود هنگامی که گفت: «مارکسیسم در معنای کلی، در واقع دانش انتقادی زندگی روزمره است». گی دوبور و موقعیت‌سازان/گرایان این را پذیرفتند هنگامی که در نشریه‌ی مصور گفت: «بله، اندیشه‌ی مارکس در واقع نقد زندگی روزمره است!».[3] (Goonewardena, 2008: 117)

2

بندهایی که مارکسیسم و زندگی روزمره را به هم مرتبط می‌کنند دیرینه و گوناکون اند. این بندها به نوشته‌های اولیه‌ی مارکس و انگلس برمی‌گردند، از جمله دست‌نوشته‌های پاریس مارکس و وضعیت طبقه‌ی کارگر در انگلستان انگلس (هر دو در سال 1844). آن‌ها در نخستین کار مشترک و بنیادی‌شان ایدئولوژی آلمانی (6/1845) در یادداشتی «روشن‌گرانه» می‌نویسند: «فرض‌هایی که ما از آن‌ها آغاز می‌کنیم نه فرض‌هایی خودسرانه، و اصولی جزمی، که فرض‌هایی واقعی هستند که فقط بر مبنای آن‌ها می‌توان دست به انتزاع زد. آن‌ها افراد واقعی، کنش‌گری‌های‌شان و شرایطی مادی هستند که افراد در چارچوب آن‌ها زندگی می‌کنند، یعنی هم آن‌ شرایطی که از پیش وجود دارند و هم آن‌هایی که به واسطه‌ی کنش‌گری‌شان تولید می‌کنند»[4]. چندین مارکسیست این اصل روش‌شناختی را مبنا قرار دادند، اصلی که تماماً به ریشه‌داشتن در واقعیت، و نیز به چیره‌شدن بر روابط ــ جدایی‌های ــ موجود بین فرایندهای انتزاع و زندگی انضمامی مربوط است. پیشگامان فرهنگی روسی ــ در لحظه‌ی آموزنده‌ی اتحاد با پیشگامان سیاسی ــ به طور جدی وظیفه‌ی زدودن سه جداسازیِ خاص را دنبال کردند که نظم اجتماعی بورژوایی بر آن‌ها مبتنی بود: یکی جدایی هنر و زندگی، دیگری جدایی بین سیاست و جامعه، و یکی دیگر، جدایی بین هنر و سیاست. در این «نقد» بسیار پرکتیکالِ «جداسازی»، انقلاب افزون بر ابعاد سیاسی، دربرگیرنده‌ی ابعاد زیبایی‌شناختی نیز بود: «پایان هنر» و «خشکاندن دولت». این تلاقی‌گاه[5] اولین نظریه‌پردازی مارکسیستی قدرتمند درباره‌ی مفهوم زندگی روزمره بود ــ که متضمن هنر، سیاست، و تحلیل‌بردن‌شان در زندگی هرروزینه‌ی/روزمره‌ی به طور رادیکال دموکراتیزه‌شده بود.[6]

جان رابرتس با اشاره به این کانتکست در کتاب روشن‌گرش فلسفه‌پردازی درباره‌ی امر روزمره، یادآور می‌شود که «نمی‌توان محتوای یوتوپیایی پذیرش روسیِ روزمره را پس از 1917 دست کم گرفت، دوره‌ای که فرهنگ شوروی در آن، تابع شرح و موشکافی نظری شگفت‌انگیزی بود»[7]، به ویژه در نوشته‌های تروتسکی در روزنامه‌ی پراودا[8] در اوایل دهه‌ی 1920. این نوشته‌ها بر پافشاری بعدی لوفور مبنی بر این که زندگی روزمره معیاری نهایی‌ را ارائه می‌دهد که دست‌آوردهای سوسیالیسم باید بر مبنای آن داوری شوند، پیش‌دستی داشتند. بنابراین، تروتسکی نخستین مارکسیستی به شمار می‌رود که زندگی روزمره را به‌سان عرصه‌ی انقلاب و سایتی برای بناکردن سوسیالیسم مورد توجه قرار می‌دهد، اگرچه در نظریه‌ی جدید به‌ندرت به آن اشاره می‌شود. این بدان معنا نیست که سکه‌ی مفهوم زندگی روزمره با انقلاب روسیه ضرب شد؛ بلکه در عوض نشان می‌دهد که {چگونه} ارزشی قاطعانه مثبت/ایجابی، مفهومی موجود را با رویداد تاریخی مهم و غیرمنتظره‌ای تطبیق داد. در دوران پیشاانقلابی‌اش، به ویژه در نوشته‌های لوکاچ جوان و نیز در نوشته‌های مارتین هایدگر در نقد امر روزمره در هستی و زمان، زندگی روزمره بوی بد معنای ضمنی منفی/سلبی را داشت، که «عدم اصالت[9]» اش را در جهان مدرن برجسته می‌کرد. بنابراین، انقلاب روسیه که در معرض «تضعیف گسترده‌ی فرهنگی و سیاسی» بود «پیوند وجودی اولیه بین «زندگی روزمره» و تجربه‌ی «بدلی/غیراصیل»» به شمار می‌رفت.[10]

در نوشته‌های لوکاچ، بر خلاف هایدگر، تجربه‌ی شوروی موجب فهم دیالکتیکی‌تری از زندگی روزمره در سرمایه‌داری شد، موضوعی که نوشته‌ی دوران‌ساز و متن بنیان‌گذارانه‌ی مارکسیسم غربی را تحت تاثیر قرار داد. درست است که مفهوم شی‌ء‌شدگی (Verdinglichung) او، تعمیمی اصیل هرچند نیم‌بند از مفاهیم بیگانگی و بت‌وارگی مارکس، زندگی روزمره را به مقوله‌ی شوم «طبیعت ثانوی» محکوم می‌کند[11] ــ مقوله‌ای که مانند «طبیعت اولیه» بنابر قوانین ابژکتیو‌ش، مستقل از اراده‌ی سوبژکتیو عمل می‌کند. اما لوکاچ در گرایش شی‌ء‌شدگی، دیگریِ دیالکتیکی‌اش را نیز می‌بیند، یعنی «آگاهی طبقاتی پرولتاریا» را. زیرا در تاریخ و آگاهی طبقاتی ــ که برای مفهوم نمایش دوبور و نظریه‌پردازی جیمسون درباره‌ی پسامدرنیسم نقشی کلیدی دارد ــ پویایی صرف شی‌ء‌شدگی به لوکاچ امکان داد تا سوبژکتیویته‌ی انقلابی را که برآمده از زندگی روزمره‌ی کارگر است تشخیص دهد، که دقیقاً برآمده از استیلای کامل شکل کالایی بر کارگر است. لوکاچ می‌گوید اگر کلید رمز سرمایه‌داری در کالا قرار دارد، پس برای فهم آن هیچ کسی در موقعیتی بهتر از کارگرِ کاملاً کالاشده قرار ندارد، کارگر انضمامی به نیروی کار انتزاعی تبدیل می‌شود، زیرا «تجربه‌ی زیسته»ی خاص کارگر به بهترین شکل، نظمی اجتماعی را مجسم ــ و در نتیجه تشریح ــ می‌کند که بر کالا مبتنی است: «خودفهمی پرولتاریا … همزمان فهم ابژکتیو طبیعت جامعه است»[12].

با این همه، نقد درونی[13] لوکاچ بر زندگی روزمره به همان میزانی که منجی‌گرایانه است انتزاعی باقی می‌ماند. به نظر می‌رسد طنین غایت‌شناسانه‌ی «شی‌ء‌شدگی و آگاهی پرولتاریا» در راستای جبران/موازنه‌ی غیبت تحلیلی به قدر کافی میانجی‌گری/تعدیل‌شده از شکل‌گیری ــ و دگردیسی ــ آگاهی طبقه‌ی کارگر عمل می‌کند: شرحی بسنده از گذار از وجود «تجربی» کارگران به آگاهی «نسبت‌داده‌شده[14]»شان، یعنی گذار از طبقه «در خود» به طبقه «برای خود». با درنظرگرفتن تحلیل‌های کاملاً میانجی‌گری‌/تعدیل‌شده‌ی لوکاچ درباره‌ی «تقابل‌های اندیشه‌ی بورژوایی» در این مقاله، و آگاهی‌اش از «آگاهی پرولتاریا» به‌سان گرایش درون‌ماننده‌ی شی‌ء‌شدگی، و نه جریان واقعی تاریخ، این محدودیت، چشمگیر است. این که بعداً لوفور تا چه اندازه حرف‌های او را دقیقاً بازگو می‌کند نیز درخور توجه است:

«شرایط» پرولتاریایی وجهی دوگانه دارد ــ به بیان دقیق‌تر، بر پویشی دیالکتیکی دلالت دارد. از یک سو گرایش به آن دارد تا پرولتاریای (منفرد) را زیر فشار زحمت، نهادها و ایده‌هایی که در واقع قصد دارند تا او را از پا درآورند، درهم‌بشکند و له کند. اما در عین حال، و از جهتی دیگر، پرولتاریا به خاطر تماس بی‌وقفه‌ی (روزمره) اش با امر واقع … به واسطه‌ی کار … از حسِ واقعیتی برخوردار است که گروه‌های اجتماعی دیگر به خاطر جداشدن از کنش‌گری آفریننده‌ی پرکتیکال، آن را از دست می‌دهند. خرده‌بورژواها، بورژواها، روشن‌فکران و متخصصان ــ همگی تباه، تضعیف و پژمرده می‌شوند … محرومیت طبقه‌ی کارگر، امکان‌های پرباری را همراه دارد. زیرا آگاه‌شدن فرد پرولتاریا از پرولتاریا به‌سان طبقه، از واقعیت اجتماعی‌اش، و در نتیجه از جامعه به‌سان کل، از کنش‌اش، و بنابراین از آینده‌ی سیاسی‌اش، به معنای لغو شرایط پرولتاریایی است. این به معنای دست‌یافتن به اندیشه‌ای مهم و حقیقی است: اندیشه‌ی تمامیت اجتماعی و انسانی، اندیشه‌ی کار آفریننده.[15]

3

آنتونیو گرامشی در نظریه‌ی هژمونی‌اش تقریباً یک دهه پس از لوکاچ، و در کانتکستی تاریخی که مهر فاشیسم را بر پیشانی خود دارد، به این مسائل بازمی‌گردد. او می‌پرسد: چه‌گونه فاشیسم، و نه سوسیالیسم در ایتالیا در جریان دهه‌ی 1930 هژمونیک شد؟ گرامشی با بررسی سیاست، فرهنگ و ایدئولوژی بر مبنای این پرسش، مقوله‌های عقل سلیم[16] و قوه‌ی تمیز[17] را طرح می‌کند که آگاهی متضاد از زندگی روزمره را نه فقط به‌سان جزء سازنده‌ی حیاتیِ هژمونی بورژوایی که افزون بر این، به‌سان جوهری که ضدهژمونیِ طبقات زیردست ــ و ضدهژمونی به نفع این طبقات ــ باید بر مبنای آن به وجود آید، مشخص می‌کند. گرامشی در یادداشت‌های زنداننوشت که آگاهی از زندگی روزمره متضاد باقی می‌ماند زیرا زندگی روزمره هم دربرگیرنده‌ی قوه‌ی تمیز است و هم دربرگیرنده‌ی عقل سلیم. او در زندگی روزمره‌ی کارگر نه یک که «دو آگاهی نظری … را می‌بیند: یکی که در کنش‌گری‌اش ضمنی است و در واقعیت، او را با همکارانش در دگرگون‌سازی پرکتیکال جهان واقعی پیوند می‌زند؛ و دیگری که ظاهراً صریح یا زبانی/کلامی است، آگاهی‌ای که او از گذشته به ارث برده و به شکلی غیرانتقادی جذب کرده است.»[18] مورد اول ماده‌ی خامی را برای برداشتی از جهان عرضه می‌کند که بر فراز و در تقابل با برداشتی است که آگاهی دوم ــ‌ یعنی دیدگاه عامیانه نسبت به جهان بنابر {دیدگاه} طبقه‌ی حاکم ــ اظهار می‌کند. گرامشی با فرض‌گرفتن این تقابل پایدار بین دو نوع آگاهی، زیرکانه ویژگی پویای زندگی روزمره را برجسته می‌سازد: «عقل سلیم چیزی صلب و بی‌حرکت نیست، بلکه پیوسته در حال دگرگون‌ساختن خود است، خودش را با ایده‌های علمی و دیدگاه‌های فلسفی که وارد زندگی معمولی شده اند پربار می‌کند»[19]. در نتیجه سیاست ضدهژمونیک باید درگیر «نقد «عقل سلیم» شود؛ نقدی که با این همه خودش را در آغاز بر عقل سلیم مبتنی می‌کند تا نشان دهد که هر کسی، فیلسوف است، و این که مسئله نه واردکردن یک شکل علمی اندیشه از هیچ به درون زندگی فردی هر شخصی، که نوسازی و «انتقادی»کردنِ کنش‌گری از پیش موجود است»[20].

4

تلقی ظاهراً تک‌بعدی‌تری از زندگی روزمره ــ که یادآور لوکاچ متقدم و هستی و زمان هایدگر اما مبتنی بر تعهدات نظری و سیاسی کاملاً متفاوتی است ــ با بخش‌های معینی از مکتب فرانکفورت و نیز مارکسیسم اسپینوزایی لویی آلتوسر بازمی‌گردد. از دید مورد اول، که با دیالکتیک روشنگری(1944) نمایندگی می‌شود، زندگی روزمره‌ی مصرف‌گرایی توده‌ای در پرتویی به شدت ناامیدکننده نمایان می‌شود، هرچند تئودور آدورنو به طور خاص دیالکتیسینی بسیار زیرک ــ و قلباً آرمان‌گرایی بی‌پروا ــ است و (به اشتباه) بدبین نامیده می‌شود. با این همه، در این متن که به طور مشترک با ماکس هورکهایمر، در پی شوک فاشیسم و هنگامی نوشته شد که در حال تجربه‌ی پیش‌پاافتادگی‌های لس‌آنجلس در تبعید بود، زوال خرد روشنگری و تنزلش به فریبی توده‌وار به‌سان تزی فراگیر پدیدار می‌شود. فصل مشهورش با عنوان «صنعت فرهنگ» یادداشتی پایانی دارد که آکنده از ناامیدی است و نه یوتوپیا: «پیروزی تبلیغات در صنعت فرهنگ در این است که مصرف‌کنندگان حس می‌کنند مجبورند محصولات این صنعت را بخرند و مصرف کنند حتا اگر متوجه دروغین‌بودن‌شان باشند»[21]. این رژیم خردورزی بدبینانه ــ یا آگاهی دروغین روشن‌اندیشانه ــ همانند تمامیت شی‌ء‌شده‌ی لوکاچ، با تیزفهمی بی‌چون‌وچرا، بر جان کلام پسامدرنیسم به‌سان منطق فرهنگی سرمایه‌داری متأخر پیش‌دستی می‌کند، اما هیچ برون‌رفت سیاسی را پیشنهاد نمی‌کند.

بیش از یک دهه بعد، شاهد تعریف قدرتمند آلتوسر از ایدئولوژی به‌سان «بازنمایی رابطه‌ی موهوم افراد با شرایط واقعی زندگی‌شان»[22] هستیم. با وجود شهرت ساختارگرایانه‌ی آلتوسر، موفقیت این برداشت مثبت/ایجابی از ایدئولوژی، در کشاندن زندگی روزمره به مسائل مرتبط با «دستگاه‌های دولتی ایدئولوژیک» و «بازتولید روابط تولید»، کمتر از تز «صنعت فرهنگ» نبود. بخش عمده‌ی جذابیت این برداشت، همانگونه که جیمسون هوشمندانه می‌گوید، در شکافی قرار دارد که او بین واقعیت پدیدارشناسانه‌ی «تجربه‌ی زیسته» و تمامیت «بازنمایی‌ناپذیر» زندگی اجتماعی فرض می‌گیرد.[23] اما چارچوب ضدانسان‌گرایانه‌ای که او پروبلمتیک ایدئولوژی‌اش را در آن حک می‌کند با وضوح کمتری نسبت به تاریخ‌گرایی گرامشی یا مطالعه‌ی خود لوفور درباره‌ی «بازتولید روابط تولید»؛ یعنی بقای سرمایه‌داری (1973) گرایش به خوگرفتن با تضادهای تجربه‌ی زیسته دارد. روی هم رفته آلتوسر در تبیین این موضوع که ما چه‌گونه در مناسک هرروزینه به سوژه‌هایی ایدئولوژیک تبدیل می‌شویم سرآمد است. با این همه، سوژه‌ها به همین قیاس در باتلاق مبارزه‌ی ایدئولوژی در تولید ضدهژمونی‌ای مبتنی بر توده‌ها که درخور سوسیالیسم باشد فرومی‌افتند.

5

کسی که در باطن و در روش، مخالف دست‌کم‌گیری زندگی روزمره است، بدون شک والتر بنیامین است. همانگونه که سوزان باک‌ـ‌مورس در دیالکتیک دیدن نشان می‌دهد:

سفر بنیامین به مسکو او را متقاعد کرده بود که تصرف قدرت سیاسی و ملی‌سازی اقتصاد، ضمن آنکه پیش‌شرط‌هایی را برای دگرگونی سوسیالیستی {فراهم‌می‌کنند}، ضامن آن نبودند، و نیز او را متقاعد کرد که تا زمانی که حکومت شوروی نوآوری فرهنگی را سرکوب می‌کرد، خودِ انقلاب سیاسی در معرض شکست قرار می‌گرفت. نظر به اینکه مارکس نه تنها آفرینش شرایطی را که می‌توانند به استثمار فزاینده‌ی پرولتاریا بینجامند، بلکه همچنین شکل‌گیری شرایطی را در زیربنای اقتصادی سرمایه‌دارانه کشف کرده است «که برانداختن خودِ سرمایه‌داری را میسر می‌سازند»، بنیامین استدلال می‌کند که فرایند دیالکتیکی مجزا (و نسبتاً مستقلی) درون روبنا وجود داشت، فرایندی که «کمتر از آنچه در اقتصاد مشهود است محسوس نیست» اما «بسیار کندتر» پیش می‌رود. این دیالکتیک است که گذار به جامعه‌ای سوسیالیستی را ممکن می‌سازد.[24]

این نظریه‌پردازی بدیع از گذار به سوسیالیسم به بنیامین این امکان را داد تا بتواند فرهنگ توده‌ای سرمایه‌دارانه را در چشم‌اندازی دیالکتیکی ببیند، چشم‌اندازی که یادآور فهم لوفور از زندگی روزمره به‌سان چیزی نه صرفاً بورژوایی که انسانی است. خوانش او از مدرنیته‌ی سرمایه‌دارانه‌ی پسین، برخلاف نگاه لوکاچ، «فرهنگ توده‌ای را نه صرفاً به‌سان منبع اوهام آگاهی کاذب، که به‌سان منبع انرژی جمعی برای چیره‌شدن بر آن {آگاهی کاذب} جدی می‌گیرد»[25]. در همین راستا او به دنبال آن است تا «دقیقاً شکاف بین تجربه‌ی روزمره و دغدغه‌های دانشگاهی سنتی را از بین ببرد، در واقع به دنبال آن است تا به آن هرمنیوتیک پدیدارشناسانه‌ای جهان دنیوی[26] دست یابد که فقط هایدگر مدعی آن بود»[27].

بنیامین و لوفور نه تنها در دغدغه‌ی‌شان نسبت به زندگی روزمره شریک‌اند که هر دو حتا نسبت به بیگانه‌شده‌ترین نمودهایش نیز دیدگاهی دیالکتیکی دارند. و هیچ یک، بر خلاف نگاه رایج، نقدی بر مدرنیته ارائه نمی‌دهند که بتوان آن را «نوستالژیک» نامید. بنیامین بیشتر از حساسیتی عمیقاً یوتوپیایی ــ رهایی‌بخش ــ پرده برمی‌دارد که با شور و شوق از فرهنگ تکنیکی جدیدی استقبال می‌کند، که به واسطه‌ی مدرنیته شکل می‌گیرد؛ یعنی «طبیعت جدید»؛ هر چند نه از روابط اجتماعی سرمایه‌دارانه‌ای که این طبیعت جدید بی‌جهت در آن‌ها گرفتار شده است. اما او در تمایزگذاری اساسی بین این دو ــ یعنی نیروهای مولد و روابط تولیدی ــ درون «زیربنا»ی تمامیت اجتماعیِ در حال پیدایش متوقف نمی‌شود. ادای سهم بنیامین اینجا در تشخیص پویشی جدید در «روبنا»ی این تمامیت اجتماعی ــ بین «طبیعت جدید» و «فانتزی» جمعی ــ است. مورد دوم به «ناخودآگاه» انسان اشاره می‌کند که در آرزوی زندگی بهتر است، و بنیامین در کار بی‌همتایش یعنی پروژه‌ی پاساژها شواهدی مادی را، در مکان دنیوی[28] زندگی روزمره‌ی شهری برای آن گرد می‌آورد. باک‌ـ‌مورس درباره‌ی بینش به شدت دلالت‌گر بنیامین درباره‌ی «دیالکتیک روبنایی» از نوعی پیش‌آگاهی برخوردار است:

رابطه‌ی بین هنر و تکنولوژی تِم مرکزی پروژه‌ی پاساژها[29] است … او نوعی دگرگونی ساختاری را در رابطه‌ی آگاهی با واقعیت ــ به ویژه در رابطه‌ی فانتزی و نیروهای مولد ــ می‌یابد که اهمیت نظریِ عام دارد و می‌تواند همه‌ی انواع پرکتیس فرهنگی انتقادی را تحت تاثیر قرار دهد. می‌توان گفت که از دید بنیامین پرکتیس فرهنگی پیشرو مستلزم بیرون‌کشیدن تکنولوژی و تخیل، هر دو، از حالت‌های اسطوره‌ای و رؤیایی‌شان، از طریق آگاه‌ساختن میل جمعی نسبت به یوتوپیای اجتماعی، و پتانسیل دستیابی طبیعت جدید به این یوتوپیا از طریق ترجمه‌کردن این میل به «زبان جدید» اشکال مادی‌ آن است.[30]

6

«بگذاریم زندگی روزمره به اثری هنری تبدیل شود! بگذاریم هر وسیله‌ی تکنیکی‌ای به منظور دگرگون‌ساختن زندگی روزمره به کار گرفته شود!»[31] این‌ها حرف‌های لوفور اند، که یک‌صدا با بنیامین زده می‌شوند. همگرایی آن‌ها درباره‌ی موضوعات هنر و تکنولوژی از درآمیختن نیروهای مولد با روابط تولید ــ که برای مارکسیسم کشنده، اما برای ایدئولوژی مدرنیزاسیون اساسی است ــ دوری می‌کند. هم لوفور و هم بنیامین فریبندگی فرهنگ توده‌ای را مسئله می‌دانند: رهایی دروغین از میلی بیگانه‌شده که همواره آرزومند چیزی است. از دید لوفور، «زندگی روزمره مکان میل است، مادامی که تصریح ‌کنیم که افزون بر این ــ و در واقع در درجه‌ی نخست ــ ناـ‌مکان {یو‌ـ‌توپیای} میل است، مکانی که در آن، میل با ارضاشدن می‌میرد و دوباره «در جامعه‌ی بوروکراتیک مصرف کنترل‌شده» از خاکسترش برمی‌خیزد»[32]. با وجود این، «صنعت فرهنگ» به سبک آدورنو و هورکهایمر نه برای بنیامین و نه برای لوفور جذاب نیست[33] درست همان‌گونه که «آگاهی کاذب». تا جایی که مردم در آن مشارکت می‌کنند، بیشتر نوعی میل انقلابی ناآگاهانه به زندگی نابیگانه را برای آن‌ها بازنمایی می‌کند که در شکل کالایی تعالی یافت ــ نویدی یوتوپیایی که همچنان در انتظار واقعیت‌یابی[34] است. از دید لوفور، «نیازها ــ حتا اگر تحریک‌شده و پیش‌ساخته باشند ــ نمی‌توانند به یک اندازه قلابی و ساختگی باشند»[35].

بنابراین، منتقدان زندگی روزمره

باید … از این فکت آغاز کنند که آن‌ها {یعنی ترکیب درهم تنیده‌ی کنش‌گری‌ها و کنش‌پذیری‌ها، اشکال جامعه‌پذیری و ارتباط} نقد خودانگیخته‌ی خاص خودشان را درونِ خود دربردارند … آن‌ها تا جایی که خود چیزی غیر از زندگی روزمره‌ی {بورژوایی} هستند چنین نقدی‌اند، و با این همه تا جایی که در زندگی روزمره‌ی {انسانی} هستند، بیگانه‌شده‌اند. در نتیجه آن‌ها می‌توانند محتوایی را حفظ کنند، محتوایی مطابق با نیازی واقعی، اما شکلی واهی و نمودی فریبنده دارند.[36]

این فرمول‌بندی به روشنی با فراخواندن ما از سوی بنیامین ــ آن‌گونه که باک‌ـ‌مورس[37] شرح می‌دهد ــ برای تلقی فرهنگ توده‌ای به‌سان خواب مطابق است که انسان باید از آن بیدار شود.بنیامین خودش این‌جا در بخش مربوط به روش به نامه‌ی مشهور مارکس به آرنولد روگه در سال 1843 توجه می‌کند، که در پروژه‌ی پاساژها (Konvolut N) به آن ارجاع می‌دهد:

شعار ما باید … این باشد: از نو شکل‌دادن به آگاهی نه از طریق اصول جزمی، که با تحلیل آگاهی رازورزانه‌ای که برای خود مبهم است، خواه به طور مذهبی نمایان شود و خواه به طور سیاسی. در نتیجه روشن خواهد شد که جهان دیرزمانی است در قالب رؤیا به تسخیر درآمده است و فقط باید از آن آگاه شد تا بتوان در واقعیت آن را در اختیار گرفت و تسخیر کرد.[38]

7

اگر زندگی روزمره اولین چیزی نیست که هنگام ‌اندیشیدن به مارکسیسم به ذهن می‌رسد، دلایل تاریخی‌اش را باید در تنگناها دید که سوسیالیسم‌های عملاً موجود متحمل می‌شوند: گرفتاری‌هایی از جمله اقتصادگرایی، تولیدگرایی[39] و تکامل‌گرایی. این ایدئولوژی‌ها در توسعه‌ی نامتوازن سرمایه‌داری ریشه دارند و در سده‌ی گذشته بر سیاست چپ مسلط شده اند، در نتیجه دشمن مشترکی را به وجود آوردند که از درون سنت مارکسیستی نقدهای کانستراکتیویستی زندگی روزمره بر ضد آن برخاست. لوفور کمی پس از جنگ جهانی دوم به خاطر نوشته‌هایش و با تبیین اینکه چرا «تعریف سوسیالیسم صرفاً با پیشرفت نیروهای مولد مضحک است» و چرا «آمارهای اقتصادی نمی‌توانند به این پرسش پاسخ دهند که: «سوسیالیسم چیست؟»» به چهره‌ای مخالف در حزب کمونیست فرانسه تبدیل شد؛ از دید لوفور «انسان‌ها برای هزاران کیلوگرم فولاد، یا تانک‌ها یا بمب‌های اتمی نمی‌جنگند و جان خود را برای این‌ها به خطر نمی‌اندازند» «آن‌ها می‌خواهند شاد باشند، نه این‌که تولید کنند». از دید او «سوسیالیسم (جامعه‌ی جدید، زندگی جدید) را فقط می‌توان به طور انضمامی در سطح زندگی روزمره، به‌سان نظامی از تغییرات در آنچه که می‌توان تجربه‌ی زیسته نامید تعریف کرد»[40]. که او را به پرسش تندوتیزش سوق داد: «مارکس چه می‌خواست؟» و پاسخ می‌دهد: «مارکس می‌خواست زندگی روزمره را تغییر دهد» زیرا «تغییر جهان پیش از هر چیز به معنای تغییر شیوه‌ای است که زندگی واقعی یعنی زندگی روزمره زیست می‌شود». و لوفور پیش می‌رود «تا جایی که می‌گوید نقد زندگی روزمره ــ‌ یعنی نقد رادیکالی که به دنبال دگرگونی بنیادی زندگی روزمره است ــ در پی‌گیری دوباره‌ی پروژه‌ی مارکسیستی اصیل و در ادامه‌دادن آن ــ یعنی در نشستن بر جای فلسفه و واقعیت‌بخشیدن[41] به آن ــ دست تنها است»[42].

با این همه، مشکلاتی که در برابر مفهوم زندگی روزمره تلنبار می‌شوند فقط برآمده از راست‌آیینی کمینترن نیست، بلکه افزون بر این نتیجه‌ی پایگاه‌های نهادی مارکسیسم غربی در دانشگاه نیز هست. این مورد دوم، از آنجایی که خودش را در قلمروی اندیشه نشان می‌دهد، با همدستی استادان کوته‌بینی که نماینده‌ی رشته‌هایی هستند که به اشکال گوناگون محدود شده‌اند، هیچ گریزی را از تقسیم اجتماعی کار در اختیار نمی‌گذارد. دوبور در یک سخنرانی (ضبط‌شده) در سال 1961 که لوفور مجری‌گری آن را به عهده داشت به شدت به آن‌ها می‌تازد، و منظورش منتقدانی هستند که «فقط بیش اندازه به آن گرایش دارند که آنچه را که به طور روزمره برای آن‌ها رخ می‌دهد از زندگی روزمره بزدایند، و آن‌ها را به سپهرهای جدا و ظاهراً برتر/والاتر منتقل کنند». این عادت «{این} واقعیت {زندگی روزمره} را در پشت نقاب رویه‌های/عرف‌های ممتاز پنهان می‌کند» ــ در پس نقاب عرف‌های ممتاز سیاست، اقتصاد، فرهنگ، و دیگر کنش‌گری‌های جدا و برتر ــ که همگی درون مرزهای «اندکی مفاهیم حرفه‌ای» که «به واسطه‌ی تقسیم کار تولید می‌شوند» فهمیده می‌شوند. زندگی روزمره بی‌تردید در ارتباط با سپهرهای والاتر و تخصصی که دانشگاه آن‌ها را مورد مطالعه قرار می‌دهند وجود دارند: یعنی در پیوند با دولت (ابژه‌ی علم سیاسی)، اقتصاد (حوزه‌ی اقتصاد سیاسی)، یا فرهنگ (قلمروی انسان‌شناسی). با این همه نمی‌توان آن را به این کنش‌گری‌های تخصصی‌شده یا ابژه‌های نظری فروکاست. دوبور از این موضوع شکایت می‌کند که «اکثریت»، «کنش‌گری‌های تخصصی را در همه جا و زندگی روزمره را در هیچ جا بازمی‌شناسند». اما دوبور با عصبانیت پاسخ می‌دهد که «زندگی روزمره در همه جا هست». ساده‌ترین و شناخته‌شده‌ترین تعریف زندگی روزمره که دوبور از لوفور می‌گیرد از اینجا ناشی می‌شود: یعنی «هر آنچه که پس از کنارگذاشتنِ همه‌ی کنش‌گری‌های تخصصی باقی می‌ماند»[43].

8

با این همه این تعریف هنوز به این پرسش پاسخی نمی‌دهد: که زندگی روزمره چه چیز هست؟ لوفور با پذیرش این‌که «نخستین تعریفش از زندگی روزمره تعریفی سلبی است» ما را فرامی‌خواند تا «کارهای بسیار تخصصی‌شده» را از زندگی‌های‌مان «بزداییم» و تصور کنیم که در این حالت چه چیزی باقی می‌ماند: «باقی‌مانده‌ای ظاهراً بسیار اندک». این «به اصطلاح باقی‌مانده دربرگیرنده‌ی «ماده‌ی خام انسانی» است که ثروتی پنهان را در خود دارد» و با این همه شامل جوهری یوتوپیایی است که به همه‌ی آنچه ممکن است و در امر واقعی گنجانده و پنهان شده است اشاره می‌کند.[44] به گفته‌ی او:

زندگی روزمره، یا به تعبیری باقی‌مانده، که با «آن چیزی» تعریف می‌شود که پس از آنکه همه‌ی کنش‌گری‌های متمایز، برتر، تخصصی، ساختاریافته برای تحلیل از بقیه‌ی کنش‌گری‌ها جدا می‌شود «برجای می‌ماند»، را باید به‌سان تمامیت تعریف کرد. کنش‌گری‌های برتر[45]، که در تخصصی‌شدن شان و در جنبه‌ی فنی‌[46]شان در نظر گرفته می‌شوند، «خلائی تکنیکی» بین یکدیگر باقی می‌گذارند که با زندگی روزمره پر می‌شود. زندگی روزمره عمیقاً به تمام کنش‌گری‌ها مرتبط است و آن‌ها را با تمام تفاوت‌ها و تضادهای‌شان در دربرمی‌گیرد؛ زندگی روزمره مکان برخورد، پیوند و وجه مشترک آن‌هاست. و در زندگی روزمره است که سرجمع روابطی که امر انسانی ــ و هر انسانی ــ را می‌سازند، کل، قالب و شکلش را می‌یابد. در زندگی روزمره است که روابطی ابراز می‌شوند و واقعیت می‌یابند[47] که تمامیت امر واقع را، اگرچه به شیوه‌ای معین که همواره ناتمام و ناکامل است، وارد {دخیل} می‌کنند: دوستی، رفاقت، عشق، نیاز به ارتباط، بازی و … .[48]

برای معنادارساختن این برداشت نو، به شرح‌هایی درباره‌ی این موارد نیاز داریم ــ پرداختن به روابط بین «کنش‌گری‌های … متمایز» و زندگی روزمره؛ زندگی شهری[49] و زندگی روزمره؛ و انقلاب و زندگی روزمره. در نتیجه، بهترین نقطه برای آغاز، مفهوم[50] تمامیت است که این‌جا مورد تاکید قرار گرفت، مفهومی که تمام این چیزهای ظاهراً جدا را به شیوه‌هایی پیش‌بینی‌نشده گرد هم‌ می‌آورد. زیرا همان‌گونه که دوبور یادآور می‌شود، زندگی روزمره مفهومی است که «برخی از افراد» به رغم محتوای «باقی‌مانده»اش، «از رویارویی با آن بیزار اند» دقیقاً «از آن رو که زندگی روزمره در آنِ واحد دیدگاه تمامیت را بازنمایی می‌کند» که مستلزم «داوری سیاسی تام» است.[51] هر جا که «جامعه‌ی مدرن به واسطه‌ی پاره‌های تخصصی‌شده که عملاً[52] سرایت‌ناپذیرند نگریسته شود» برای فرد به هیچ وجه عجیب نیست که «زندگی روزمره، یعنی جایی که تمام مسائل را می‌توان در آن به شیوه‌ای یگانه مطرح کرد، قلمروی غفلت باقی می‌ماند»، بسیار شبیه «پدیده‌ی اوربان[53]» که از دید لوفور «نمی‌توان آن را با هیچ یک از علوم تخصصی» یا به واسطه‌ی «گردآوردن متخصصان (در علوم پاره‌پاره) دور یک میز» «دریافت»[54]. دوبور می‌گوید زندگی روزمره در پی تمامیت‌بخشی[55] است زیرا «سنجه‌ی تمام چیزهاست: زندگی روزمره سنجه‌ی تحقق[56] یا به بیان دقیق‌تر، عدم تحقق روابط انسانی است؛ سنجه‌ی مصرف زمان زیسته؛ سنجه‌ی آزمایش[57] هنری؛ سنجه‌ی سیاست انقلابی»[58].

9

مرکزیت مقوله‌ی تمامیت در فهم ــ و فراخواندن به دگرگون‌سازی ــ زندگی روزمره که لوفور و دوبور در آن سهیم هستند تفاوت بنیادی‌ آن‌ها را با مجموعه‌ی سبک‌های نظری کنونی نشان می‌دهد. دیدگاه تمامیت، که این‌جا به آن استناد شد نه تنها نیازمند شرحی از چگونگی تصور امر روزمره به‌سان پدیده‌ای تمامیت‌ساز،که همچنین نیازمند تبیین چگونگی پیوندیافتن امر روزمره با جامعه به‌سان کل است. آنچه در این مورد اهمیت اساسی دارد، انقلاب شهری لوفور است.[59] زیرا نظریه‌پردازی او در این کتاب درباره‌ی امر جهانی[60] (G)، اوربان (M-mixed) و زندگی روزمره (P-private) به‌سان سطوح پرکتیس اجتماعی که به واسطه‌ی میانجی‌گری‌ به هم مرتبط می‌شوند، ادای سهمی اصیل در نظریه‌ی مارکسیستی تمامیت به شمار می‌رود ــ نظریه‌ای که ساختار متعارفش معمولاً با مدل معروف (انگشت‌نمای) زیربنا‌ـ‌روبنا مشخص می‌شود. لوفور از این مدل اخیر استفاده‌ی دیالکتیکی خوبی می‌برد، اما از همه مهم‌تر، اینجا بر ضد «نظریه‌ی شبه‌مارکسیستی» استدلال می‌کند که مدعی است «امر شهری/اوربان و فرایند شهری‌شدن/سازی[61] روبناهای صرف شیوه‌‌ی تولید هستند» (15, 139, 164). در واقع او این دیدگاه را که «شهری‌شدن/سازی … زائده[62]‌ی گردش سرمایه است»[63] رد می‌کند. این به هیچ وجه بیانگر غفلت او از عوامل تعیین‌کننده‌ی سیاسی‌ـ‌اقتصادی فضای شهری نیست که دیوید هاروی به موثرترین شکل آن را پرورانده است. لوفور به روشنی درباره‌ی «نقشی که اوربانیسم و به طور عام، مستغلات[64] (بورس‌بازی، ساخت‌وساز) در جامعه‌ی نوسرمایه‌دارانه بازی می‌کند» می‌نویسد (159): «زمانی که حرکت چرخه‌ی اصلی {سرمایه} ــ‌ یعنی تولید صنعتی جاری و دارایی‌های منقولی که به وجود می‌آورد ــ کند می‌شود، سرمایه به چرخه‌ی دوم منتقل می‌شود؛ به مستغلات». او با پیش‌بینی واقعیت‌های پسا 1973 همچنین مشاهده کرد که چه‌گونه «حتا بورس‌بازی مستغلات می‌تواند به منبع اصلی شکل‌گیری سرمایه، یعنی به واقعیت‌یابی/تحقق ارزش اضافی تبدیل شود» (160). به هر حال، لوفور در برابر تز زائده‌ی مارکسیسم نوکلاسیک {که بر آن است که شهری‌شدن زائده‌ی گردش سرمایه است} استدلال می‌کند که «فضا و سیاست فضا» نه تنها «روابط اجتماعی را ابراز می‌کنند» که «در برابر آن‌ها ایستادگی نیز می‌کنند.» فضا در جریان این کار «به نیروی مولد تبدیل می‌شود، مانند علم». این چشم‌انداز دیالکتیکی همچنین تبیین می‌کند که چه‌گونه «واقعیت اوربان، روابط تولید را تغییر می‌دهد، بدون آنکه در غیبت مداخلات انتقادی از سوی زندگی روزمره[65]، برای دگرگون‌ساختن این روابط تولید بسنده باشد» (15)

10

اگر چه این ملاحظات به نحو کارآمدی مرز بین اکونومیسم و مارکسیسم را تعیین می‌کنند، اما با دقت کافی نشان نمی‌دهند که ما اوربان را به معنای دقیق کلمه در کجای مدل زیربنا‌ـ‌روبنا می‌توانیم جای دهیم؟ اگر آن را در روبنا جای ندهیم پس آیا می‌توان آن را در زیربنا، بین آن‌ها، یا جایی دیگر جای داد؟ در پاسخ به این پرسش خرده‌گیرانه است که لوفور با استفاده از مفهوم سطح[66] از تمامیت بهره می‌برد، انتخابی که او تا حدودی در جلد دوم زندگی روزمره آن را توجیه می‌کند.[67] جغرافی‌دانان به طور خاص ممکن است این موضوع را درخور توجه بیابند که لوفور چه‌گونه و چرا آگاهانه سطح را بر مقیاس ترجیح می‌دهد، به ویژه در پرتو گفته‌های نیل اسمیت در پیش‌گفتارش بر انقلاب شهری، که می‌گوید تمایزگذاری لوفور بین سطوح G ، Mو P بیانگر «کوششی غیرمستقیم برای تمایزگذاشتن بین مقیاس‌های واقعیت اجتماعی‌ـ‌فضایی» است یعنی «کوششی منقطع/سست در راستای آنچه ممکن است امروز «سیاست مقیاس» نامیده شود» که در «فراهم‌کردن امکان‌ تبلوریابی «سطوح» در هر آنچه به موجودیت‌های فضایی منسجم نزدیک می‌شود» ناکام می‌مانَد (xii, xiv). اما لوفور خودش مدعی است که ایده‌های دیگری درباره‌ی مسیری به سوی تمامیت داشته است. او بر آن است که «الگوی مقیاس» برای برداشتی دیالکتیکی از تمامیت «بسیار ایستا است»، در حالی که «سطوح می‌توانند برهم‌کنش داشته باشند و در هم فرو بروند، و در نتیجه بر مبنای اینکه برخوردها و شرایط چه باشند، پیامدهای متفاوتی خواهیم داشت». به بیان دیگر، مفهوم[68] هگلی‌ـ‌مارکسیستی میانجی‌گری، با سطوح (که از «آستانه‌ها»یی برخوردار است که به واسطه‌ی «تحلیل و تجربه» تشخیص‌پذیرند) همخوانی بیشتری دارد تا مقیاس‌ها (که به هر حال در فضا «تثبیت‌شده» هستند) یا بدیل‌های دیگر (لحظه‌ها[69]، گام‌ها، ابعاد و …): «ایده‌ی سطح دربرگیرنده‌ی ایده‌ی تفاوت‌های بین سطوح نیز هست» تا جایی که «هر جایی که سطحی وجود دارد، سطوحی مختلف، و در نتیجه شکاف‌هایی وجود خواهد داشت، و نیز گذارهایی (نسبتاً) ناگهانی، عدم توازن‌ها یا عدم‌توازن‌هایی بالقوه بین این سطوح» که با این همه «نمی‌توانند به طور کامل از هم جدا شوند» زیرا «ایده‌ی مجموعه‌ی ساختاری سطوح دقیق و جدا، ناپذیرفتنی است». از این رو مفهوم سطح در «نشان‌دادن پیچیدگی‌ای که درونِ کل (تمامیت) متفاوت، و در عین حال ساختاریافته است» به سودمندترین ایده تبدیل می‌شود؛ و «شایسته‌ی یگانه‌ساختنِ سیلان و ساختار» است و در عین حال به تشریح واقعیت‌های توسعه‌ی نامتوازن/نابرابر و تضاد مربوط به تمامیت اجتماعی، به شیوه‌هایی نو کمک می‌رساند. چنین دیدگاهی در خصوص تمامیت، افزون بر این بر آن ترکیب‌های[70] (ممکن و واقعی)ای نوری می‌تاباند که در آن‌ها، همان‌گونه که لوفور می‌نویسد، «هر سطحی سطح دیگر را میانجی‌گری می‌کند». در واقع انقلاب از دید او، همچنان که از دید دوبور، دقیقاً بر چشم‌انداز سطح P مبتنی است که بر مبنای سطح M عمل می‌کند، و این سطح M نیز بر مبنای سطحG عمل می‌کند: P>M>G. یعنی انقلاب فقط زمانی ممکن است که «سطح امر روزمره و سطح امر تاریخی بتوانند برهم‌کنش داشته باشند»[71].

11

اگر فصل به‌شدت دلالت‌گر «سطوح و ابعاد» در انقلاب شهری در واقع روابط میانجی‌گری‌شده بین زندگی روزمره در سیتی و و زندگی روزمره‌ی سیتی، خودِ اوربان، و نئولیبرالیسم جهانی (بازار) و نئودیریژیسِم[72] (دولت) را شرح می‌دهد ــ دو بنیانی که چنان که مشهور است دوبور به ترتیب به‌سان لحظه‌های «پراکنده[73]» و «یکپارچه[74]»ی نمایش تشخیص می‌دهد ــ آن‌گاه این پرسش پیش می‌آید که لوفور چه‌گونه بین سطح روزمره‌ی پراکسیس و آنچه «کنش‌گری‌های متمایز، برتر، تخصصی‌شده، ساختاریافته» می‌نامد تفاوت می‌گذارد»؟ این پرسش یادآور تصویرپردازی‌هایی به‌یادماندنی است که لوفور به منظور ترسیم خط متغیر/ناپایدار بین امر روزمره و امر غیرروزمره به آن‌ها استناد کرد، که بیانگر آن است که تمام کنش‌گری‌های (والاتر[75]) غیرروزمره برآمده از کنش‌گری‌های روزمره (باقی‌مانده) هستند، تا اولی به‌سان نمودهای انتقادی و بیگانه‌ی دومی وجود داشته باشد:

کلیشه‌ی تا حد معینی موجه وجود دارد که لحظه‌های آفریننده را به قله‌های کوه و زمان روزمره را به دشت یا باتلاق‌ها تشبیه می‌کند. تصویری که خواننده در این کتاب خواهد یافت با این استعاره‌ی عموماً پذیرفته‌شده متفاوت است. در این‌جا زندگی روزمره به خاکی حاصلخیز تشبیه می‌شود. چشم‌اندازی بدون گل‌ها یا بیشه‌هایی باشکوه احتمالاً برای رهگذران افسرده‌کننده باشد؛ اما گل‌ها و درختان نباید باعث شوند تا زمین زیرین را فراموش کنیم … .[76]

لوفور از این استعاره در سرتاسر نوشته‌هایش درباره‌ی زندگی روزمره، با فرازونشیب‌های دیالکتیکی بهره می‌برد. او می‌گوید، زندگی روزمره «ما را احاطه می‌کند، ما را در تمام ابعاد و جهات در برمی‌گیرد»؛ اما «نه می‌توان آن را به کنش‌گری به اصطلاح «فرهیخته/والا[77]»فرو کاست و نه می‌توان آن را از این کنش‌گری جدا کرد». این کنش‌گری‌های تخصصی از آن چیزی «ناشی می‌شوند» که در زندگی روزمره «زاده می‌شوند» و «رشد می‌کنند»؛ و «همین که این کنش‌گری‌ها زمین تغذیه‌کننده‌ی سرزمین مادری‌شان را ترک کنند» تا به‌سان سطوح «برتر» پراکسیس متمایز شوند، «هیچ یک از آن‌ها نمی‌توانند به طور مستقل» صرف نظر از «این زمین»ی که «بر روی آن زاده می‌شوند شکل بگیرند و به ثمر برسند»[78]. «{به ثمر رسیدن یا} تحقق‌یافتن» فقط در سطح زندگی روزمره ممکن است. هیچ یک از این کنش‌گری‌های تخصصی‌شده ــ اقتصاد بت‌واره‌شده، دولت بوروکراتیک، فرهنگ شی‌ء‌شده، هنر برای هنر[79]، ایدئولوژی مسلط یا اوربانیسم ــ نیز به رغم شکل بیگانه‌شده‌اش، نمی‌تواند پیوند حیاتی‌اش را با زندگی روزمره به طور کامل قطع کند. اما این را هم باید در نظر گرفت که چرا این کنش‌گری‌های «فرهیخته/والا» به‌سان کنش‌گری‌هایی بیگانه‌شده ــ در واقع، به‌سان «موارد هیولایی سرطانیِ» «هنر برای صرف هنر، اندیشه برای صرف اندیشه، قدرت برای صرف قدرت بر انسان» ــ توصیف می‌شوند که «نابودی»شان هدف صریح نقد زندگی روزمره‌ی لوفور، و به همان اندازه، هدف «نقد جداسازی» دوبور است؟[80] این پرسش ما را به کانون تحلیل مارکس بازمی‌گرداند. از آن‌جایی که بیگانگی، آن‌گونه که لوفور نوشته‌های اولیه‌ی مارکس را تفسیر می‌کند، در استقلال (نسبی) و جدایی (ناتمام) کنش‌گری‌های «فرهیخته/والا» از زندگی روزمره، یعنی {جدایی از} آن سطحی از پراکسیس که «آفرینش‌های اصیل» در آن «انجام می‌شوند» ــ یا از آن آغاز می‌شود ــ وجود دارد. این آفرینش‌های اصیل، «آفرینش‌هایی هستند که انسان[81] را تولید می‌کنند، و انسان‌ها آن‌ها را به‌سان بخشی از فرایند انسانی‌شدن تولید می‌کنند»[82] به بیان دیگر، زمانی که «طبیعت خاص خودشان را» در فعلیت‌بخشی به جوهر تاریخاً تولیدشده‌ی «موجودِ نوعی[83]» انسان، از آنِ خود یا تصرف می‌کنند.[84]

12

مفهوم بیگانگی مارکس که تقریباً در هر آن‌چه لوفور یا دوبور نوشتند نقشی اصلی را بازی می‌کند، به طور گسترده مورد پذیرش است. آن‌چه کم‌تر درباره‌اش نوشته شده این است که مفهوم بیگانگی چه‌گونه رابطه‌ی بین امر روزمره («خاک حاصلخیز») و امر غیرروزمره («گل‌ها و درختان») را شرح می‌دهد. در عمومی ــ مبنایی ــ ترین سطح، شرح لوفور از بیگانگی به «اراده به انتزاع[85]» می‌پردازد که در عقلانیت سرمایه‌دارانه‌ـ‌صنعتی آشکار می‌شود که او به قوی‌ترین شکل با ارجاع به اوربانیسم آن را تبیین می‌کند. لوفور خاطرنشان می‌کند که «هستی‌های انسانی بی‌شماری به واسطه‌ی تعارض‌های بی‌شماری شکنجه می‌شوند»، «زیرا فرایندهای اجتماعی (عقلانی) انتزاعی از «قلمروی» روابط بی‌واسطه و مستقیم بین اشخاص منفرد جدا می‌شود»[86]، «قلمرویی» که «درون امر روزمره جای می‌گیرد». و درباره‌ی اشکال گوناگونی که این بیگانگی به خود می‌گیرد ــ بت‌وارگی، شی‌ء‌شدگی، جدایی[87] ــ به‌شدت از مارکس پیروی می‌کند، اشکالی که همه‌ی آن‌ها مستلزم رویارویی «موجود نوعی»مان، در فرایند «انسانی»شدن، با دسته‌ای از نیروهای اجتماعی متخاصم است که از جوهر خاص خودمان تغذیه می‌کنند در حالی که بیش‌تر همانند «خون‌آشامی غیرانسانی» بالای سر خودمان می‌پلکند.[88]

انسانی که عریان و به بیرون از خودش پرتاب می‌شود، در چنگ نیروهایی بود و همچنان هست که در واقع برآمده از انسان‌اند و هیچ چیزی جز انسان نیستند ــ اما تکه‌پاره و غیرانسانی شده است. این بیگانگی اقتصادی (تقسیم کار؛ مالکیت «خصوصی»؛ شکل‌گیری فتیش‌های اقتصادی: پول، کالاها، سرمایه)؛ اجتماعی (شکل‌گیری طبقات)؛ سیاسی (شکل‌گیری دولت)؛ ایدئولوژیک (مذهب‌ها، متافیزیک‌ها، دکترین‌های اخلاقی) بود. این بیگانگی فلسفی نیز بود: انسان ابتداییِ، ساده، که در همان سطحی زندگی می‌کرد که طبیعت {در آن قرار داشت}، حالا به سوژه و ابژه، شکل و محتوا، طبیعت و قدرت، واقعیت و امکان، حقیقت و توهم، کامیونیتی و فردیت، بدن و آگاهی و … تقسیم شده است؛ فلسفه با واژگان (متافیزیکی) نظرورزانه‌اش حالا خود بخشی از بیگانگی انسانی است. اما انسان فقط به واسطه‌ی بیگانگی پیشرفت کرده است.[89]

مرزی که این‌جا بین امر روزمره و غیرروزمره ترسیم شد یادآور مرز مشهوری است که یورگن هابرماس بین «زیست‌جهان» و «نظام» کشید، تصوری که باید به سرعت، همراه با همسویی اخلاق‌گرایانه‌ی اولی با «خیر» و دومی با «شر» زدوده ‌شود. زیرا تمایز مورد نظر در بحث لوفور، بیانگر تقسیمی مطلق نیست؛ و پیوند بین امر روزمره و امر غیرروزمره، به‌ویژه از آنجایی که زندگی روزمره در جهان مدرن به طور فزاینده مستلزم آن است که «روابط اجتماعی پیچیده‌تر از روابط بی‌واسطه‌ی اقتصاد خویشاوندی و ابتدایی شود»، به نحوی مفهوم‌پردازی می‌شود تا دیالکتیکی شود.[90] اگر بخواهیم این استعاره را کمی روشن‌تر کنیم، می‌توان گفت در حالی که «گل‌ها و درختانِ» امر غیرروزمره‌ی (بیگانه‌شده) از «خاک» امر روزمره‌ی (غیربیگانه) سرچشمه می‌گیرند، اما خود این گل‌ها و درختان، سایه‌ی بلند و تاریکی بر زمین مادری‌شان می‌اندازند، و دوباره جذب آن می‌شوند، و ترکیب و باروری‌اش را تغییر می‌دهند. این «خاک» دست‌نخورده نیست؛ یعنی «گل‌ها و درختان» در آن دخالت دارند. در نتیجه لوفور می‌نویسد «امر غیرروزمره در امر روزمره {آشکار می‌شود}»[91]. او به همین ترتیب از هر گونه مفهوم نابی از بیگانگی دوری می‌کند. اگر بیگانگی به این معناست که «انسان از خودش، از طبیعت، از طبیعت خاص خودش، از آگاهی‌اش برکنده می‌شود، به واسطه‌ی محصولات اجتماعی خاص خودش تنزل پیدا می‌کند و غیرانسانی می‌شود» پس بی‌تردید ما می‌توانیم همه‌ی آن چیزها را در جهان بیگانه‌شده‌ی‌مان مشاهده کنیم. {یعنی} با وجود همه‌ی این‌ها، این جهان، جهان بیگانه‌شده‌ی ما باقی می‌ماند: جهانی که انسان‌ها در زندگی روزمره‌ی‌شان آن را آفریده‌‌اند، و افزون بر آن، هر آن‌چه را که عملاً تحت عنوان «موجود نوعی» خاص خودشان وجود دارد نیز تولید می‌کنند. به بیان دیگر: «انسان {به واسطه‌ی، درونِ و به وسیله‌ی ضدش، یعنی بیگانگی‌اش: امر غیرانسانی (ضدانسان)[92]} به واقعیت خاص خودش دست می‌یابد، خودش را به واسطه‌ی، درونِ و به وسیله‌ی ضدش، یعنی بیگانگی‌اش ــ یعنی امر غیرانسانی ــ می‌آفریند. به واسطه‌ی امر غیرانسانی است که انسان به آهستگی جهان انسانی را ساخته است». «انسان نمی‌تواند از این بیگانگی دوری کند» زیرا «انسان ــ به طور دیالکتیکی ــ به واسطه‌ی غیرانسانی‌سازی شکل گرفته است»[93].

این چشم‌انداز دیالکتیکی، تعریف زندگی روزمره را که پیش‌تر (هم از لوفور و هم از دوبور) به آن اشاره شد، پیچیده‌تر می‌کند. اگر چه «باقی‌مانده» به «کنش‌گری‌های متمایز، برتر، تخصصی‌شده، ساختاریافته» مرتبط است، اما زندگی روزمره را نمی‌توان فقط این طور توصیف کرد، زیرا بخش حیاتی و در حال رشد آن نیز در واقع افزون بر این، در زیر سایه‌ی این کنش‌گری‌های «فرهیخته» هست. ضرورت تعریف زندگی روزمره به‌سان مفهومی که «از دو جهت تعیین می‌شود» ــ هم به‌سان «لایه‌ی/ته‌نشست باقی‌مانده» و هم به‌سان «محصول» تمام کنش‌گری‌های «فرهیخته» ــ از همین روست.[94] بنابر خوانش ژرف پیتر آزبورن فیلسوف، در مفهوم زندگی روزمره‌ی لوفور «نوعی عمومیت[95] «خوب» اما واقعیت‌نیافته‌ی موجود نوعی تاریخاً تولیدشده، و عمومیت انتزاعی «بد» اما واقعیت‌یافته‌ی اشکال بیگانه‌شده‌اش (پول، کالا، دولت و …) وجود دارد»[96]. شرح خود لوفور از «زندگی روزمره» (la vie quotidienne)، «امر روزمره» (le quotidien) را با اولی، یعنی با «موجود نوعی» ناکامل، و درگیر جنگ و با این همه عملاً موجود، و «روزمرگی[97]» (la quotidienneté) را با دومی، یعنی با اشکال «همگن، تکرارشونده و پاره‌پاره‌ی» بودن‌ـ‌در‌ـ‌امر‌ روزمره‌ی مدرنیته[98]، در یک ردیف قرار می‌دهد.[99]

رابرتس این تضاد بنیادی زندگی روزمره ــ بین امر روزمره و روزمرگی ــ را به طور مناسبی جمع‌بندی می‌کند: la quotidienneté «مدالیته‌ی اجرای پودرسازی[100] و تکرار سرمایه» را بازنمایی می‌کند، le quotidien «مدالیته‌ی دگرگونی اجتماعی و مقاومت طبقاتی» را بازنمایی می‌کند.[101] این بیانگر تضاد مرکزی زندگی روزمره است: لوفور آن را به‌سان «سطحِ سطح‌ها» یا به بیان دقیق‌تر، به‌سان دو زیر‌ـ‌سطحی می‌فهمد که در عین تقابل شدید در هم قفل شده اند، یکی با وجه «انسانی» و یوتوپیاییِ آن همخوانی دارد، و دیگری با وجه غیرانسانی و «بورژواییِ» آن.[102] دوبور نیز آن را به‌سان «مرزی بین بخش‌های تسخیرشده و تسخیرنشده‌ی زندگی » تعریف می‌کند.[103] در واقع، قدرت نوشته‌های آن‌ها درباره‌ی زندگی روزمره در شرح آن به‌سان حیاتی‌ترین عرصه‌ی مبارزه و «آغازگاه گریزناپذیر واقعیت‌بخشی به امر ممکن» نهفته است.[104]

13

امروز چه چیزی از نقد آن‌ها بر زندگی روزمره باقی است؟ در جهان نظریه‌ی انتقادی، لوفور و دوبور حالا بدیلی را در برابر سه دیدگاه متفاوت و در عین حال بانفوذ ارائه می‌دهند. دیدگاه اول، که شاید هنوز درون مارکسیسم غربی، برجسته‌ترین است، نظریه‌ی «صنعت فرهنگ» آدورنو و هورکهایمر است که چنان از زندگی روزمره در سرمایه‌داری متأخر ارزش‌کاهی می‌کند که چیزی برای نویسنده‌ی نخست دیالکتیک روشن‌گری باقی نمی‌گذارد غیر از هنر مستقل به‌سان وسیله‌ی ممتاز برای ایستادگی‌کردن در برابر جهانی تمامیت‌خواه. بزرگ‌ترین مخالف آدورنو یعنی هایدگر، از چشم‌انداز سیاسی متضادی، در نقدش بر زندگی روزمره در جهان مدرن حتا از این هم پیش تر رفت، و آن را با روزمرگی (Alltäglichkeit) یکسان دانست. دیدگاه سوم و جدیدترین چشم‌انداز درباره‌ی امر روزمره[105] عکس هر دو دیدگاه آدرونو و هایدگر است، دیدگاه میشل دوسرتو که به آشکارترین شکل، بزرگ‌داشت زندگی روزمره به‌سان قلمروی تمام‌عیار «مقاومت/ایستادگی» به شمار می‌رود. بسیاری بر آن هستند که او هم‌مسلک لوفور و دوبور است، زیرا اغلب در نوشته‌هایش مدعی است هر سه نویسنده را ــ و گاهی افزون بر این‌ها، با گرامشی و نیز بنیامین ــ یک‌جا جمع می‌کند. با این همه، با درنظرگرفتنِ نگرش عمیقاً ضدمارکسیستی و ضدتمامیت‌نگرانه‌[106]ی دوسرتو درباره‌ی تاریخ و به همان اندازه درباره‌ی زندگی روزمره، در واقع او به جز فرانسوی‌بودن، هیچ وجه مشترکی با لوفور یا دوبور ندارد.

پس چه‌گونه است که او توجه کثرت‌گرایانی را جلب می‌کند که دلبستگی‌شان را به لوفور و دوبور نیز تصدیق می‌کنند؟ آن طور که رابرتس نشان می‌دهد این به نبوغ دوسرتو در ارائه‌ی بدیلی جذاب برای «مفهوم مصرف‌کننده‌ی کنش‌پذیر/منفعل فرهنگی، … هسته‌ی اصلی جامعه‌شناسان فرهنگ توده‌ای در دهه‌ی 1950 و نیز مکتب فرانکفورت»[107]، در پرکتیس زندگی روزمره، و نیز به تهی‌کردن مفهومی که پیش‌تر از سوی لوفور و دوبور طرح شده بود، از نقد تمامیت‌سازانه[108] و سوبژکتیویته‌ی انقلابی‌اش برمی‌گردد. زیرا تیپ قهرمان‌گونه‌ در کار معروف دوسرتو کمتر دلمشغول تغییردادن جهان و بیشتر به دنبال تبدیل‌شدن به مصرف‌کننده‌ای آفریننده است. بیشترین ایستادگی ستایش‌شده در پرکتیس {منظور کتاب دوسرتو است} در «پیاده‌روی، خواندن، تزیین‌کردن، آشپزی‌کردن» و مواردی از این دست، یعنی در قلمروی مصرف و نه تولید، نهفته اند، که نه تنها برای زیردستان چاره‌جو که برای اعضای تشکیلات روشن‌فکرانه نیز شرکت‌کردن در «تخطی» از چیزی را آسان‌تر می‌سازد. این متورم‌سازی «مقاومت» از سوی دوسرتو ــ که به نحوی شایسته با شدت بیزاری‌اش از «تمامیت» می‌خوانَد ــ موردِ کلاسیک «انحلال سیاست جمعی[109] در سیاست فرهنگی» را ارائه می‌دهد؛ گرایشی پسامدرن که یکسره مغایر با رویکرد لوفور و دوبور است. رابرتس به درستی می‌گوید:

پرکتیس دوسرتو … پارادایماتیک/جانشین‌گونه است … از این جهت که در راستای گنجاندنِ {ستودنیِ} امر روزمره به‌سان سایت عاملیت/کنش‌گری و سوبژکتیویته‌ی اجتماعیِ پیچیده و تفاوت‌گذاری‌شده در «سیاست بازنمایی» عمل می‌کند {که با این همه، به نحوی نامطمئن} از هر گونه درگیری ساختاری با مشکلات {مرتبط با} توزیع مادی و عدالت اقتصادی دوری می‌کند.[110]

بر خلاف {مدعای} جریان غالب مطالعات فرهنگی معاصر، در حوزه‌ی نقد زندگی روزمره هنوز مسیرهایی که نوید بیشتری را ارائه دهند پیش گرفته نشده‌اند. برای مثال چشم‌اندازهایی که کاوش فمینیسیتی‌ـ‌سوسیالیستی نوآورانه‌ی دوروتی اسمیت درباره‌ی امر روزمره ــ جهان روزمره به‌سان پروبلماتیک ــ طرح می‌کند حیرت‌انگیز است، که بدون درگیرشدن آنچنانی با مارکسیسم غربی ــ نقدهای لوفور {منظور سه جلدی نقد زندگی روزمره است}؛ که لحظه‌های فمینیستی خاص خودش را دارد ــ، یا تشریح پیامدهای بالقوه جهانی اهمیت نویسندگانی همچون فرانتس فانون و مایک دیویس برای نقدی غیرپسااستعماری و ضدامپریالیستی از زندگی روزمره در عصر امپراتوری[111]، انجام می‌شود. ضمن آنکه جهت‌گیری به سوی چنین امکان‌هایی در مفهوم زندگی روزمره از سوی لوفور و دوبور ارائه شدند، با این همه، ادای سهم بنیادی‌شان در مارکسیسم را نباید نادیده گرفت: یعنی این نکته‌ی ساده را که هیچ انقلابی بدون انقلاب اوربان/شهری، و هیچ انقلاب شهری‌ای بدون انقلاب، و البته هیچ یک {از این‌ها} بدون انقلابی در زندگی روزمره نمی‌تواند وجود داشته باشد.

پی‌نوشت‌ها

[1]. این متن ترجمه‌ای است از مقاله‌ای با همین عنوان در صفحات 117 تا 133 از کتابِ

Space, Difference and Everyday Life; Reading Henri Lefebvre (2008), Edited by Kanishka Goonewardena, Stefan Kipfer, Richard Milgrom and Christian Schmid, Routledge.

[2] the quotidian

[3] Anselm Japp, Guy Debord, trans. D. Nicholson-Smith, foreword by T. J. Clark (Berkeley: University of California Press, 1999), 73.

[4] Karl Marx and Friedrich Engels, The German Ideology {fall 1845 to mid-1846}, http://www.Marxists.org/archive/marx/works/1845/german-ideology>.

[5] conjuncture

[6]. نگاه کنید به:

Susan Buck-Morss, Dreamworld and Catastrophe: Passing of Mass Utopia in East and West (Cambridge, MA: The MIT Press, 2000).

[7] John Roberts, «Philosophizing the Everyday,» Radical Philosophy 98 (1999): 16–17. For an extended discussion, see also his Philosophizing the Everyday: Revolutionary Praxis and the Fate of Cultural Theory (London: Pluto Press, 2006).

[8] Pravda

[9] inauthenticity

[10] Roberts, «Philosophizing the Everyday,» 16.

[11] condemns everyday life to the foreboding category of «second nature»

[12] George Lukács, History and Class Consciousness, trans. R. Livingstone (Cambridge, MA: The MIT Press, 1971 {1923}), 149.

[13] immanent

[14] imputed

[15] Henri Lefebvre, Critique of Everyday Life, Volume I: Introduction, trans. J. Moore, preface M. Trebitsch (London: Verso, 1991 {1947 and 1958}), 143; emphases added.

[16] common sense

[17] good sense

[18] Antonio Gramsci, Selections from Prison Notebooks, trans., ed., and introduction Q. Hoare and G. N. Smith (New York: International Publishers, 1971), 333.

[19] Ibid., 326.

[20] Ibid., 330–1.

[21] Theodor Adorno and Max Horkheimer, Dialectic of Enlightenment, trans. J. Cumming (New York: Continuum, 1976 {1944}), 167.

[22] Louis Althusser, «Ideology and Ideological State Apparatuses,» in Lenin and Philosophy, trans. B. Brewster (New York: Monthly Review Press, 1971 {1969}), 127–86.

[23] Fredric Jameson, «Cognitive Mapping,» in Marxism and the Interpretation of Culture, ed. L. Grossberg and C. Nelson (Urbana: University of Illinois Press, 1988), 353.

[24] Susan Buck-Morss, The Dialectics of Seeing: Walter Benjamin and the Arcades Project (Cambridge, MA: The MIT Press, 1990), 123–4.

[25] Ibid., 253.

[26] profane

[27] Ibid., 3.

[28] profane

[29] Passagen-Werk

[30] Ibid., 124–5.

[31] Henri Lefebvre, Everyday Life in the Modern World, trans. S. Rabinovitch (New Brunswick: Transaction Publishers, 1984 {1968}), 204.

[32] Ibid., 118, 68–110.

[33] strike

[34] redeem

[35] Henri Lefebvre, Critique of Everyday Life, Volume II: Foundations for a Sociology of the Everyday, trans. J. Moore, preface M. Trebitsch (London: Verso, 2002 {1961}), 223.

[36] Lefebvre, Critique, I, 40.

[37] Buck-Morss, Dialectics of Seeing, 253–86.

[38] Ibid., 281, trans. Buck-Morss.

[39] productivism

[40] Lefebvre, Critique I, 48–9.

[41] fulfil

[42] Lefebvre, Critique, II, 35, 23.

[43] Guy Debord, «Perspectives for Conscious Alterations in Everyday Life,» in Situationist International Anthology, ed. K. Knabb (Berkeley: Bureau of Public Secrets, 1981 {1961}), 68–9.

[44] Lefebvre, Critique, I, 86.

[45] superior

[46] technicality

[47] fulfil

[48] Ibid., 97.

[49] urban

[50] notion

[51] Debord, «Perspectives,» 69, 71; emphasis added.

[52] virtually

[53] urban

[54] Ibid., 75.

[55] totalization

[56] fulfillment

[57] experimentation

[58] Ibid., 69.

[59] Henri Lefebvre, The Urban Revolution, trans. R. Bononno, foreword by N. Smith (Minneapolis: University of Minnesota Press, 2003 {1970}).

(همه‌ی ارجاع‌ها به شماره صفحات بدون پی‌نویس به همین کتاب ارجاع دارد.)

All references to page

numbers without endnotes refer to this book.

[60] global

[61] urbanization

[62] excrescence

[63] Neil Smith, foreword in ibid., xvii.

[64] real estate

[65] critical interventions from everyday life

[66] level

[67] lefebvre, Critique, II, 118–25.

[68] notion

[69] instances

[70] conjunctures

[71] Ibid., 119–20.

[72] neo-dirigisme

[73] diffused

[74] integrated

[75] higher

[76] Lefebvre, Critique, I, 87.

[77] elevated

[78] Lefebvre, Critique, II, 41.

[79] l’art pour l’art

[80] Lefebvre, Critique, I, 246; Debord, Society of the Spectacle, trans. K. Knabb, §1-34, http://www.bopsecrets.org/SI/debord>.

[81] the human

[82] Lefebvre, Critique, II, 44.

[83] species-being

[84] Karl Marx, «Economic and Philosophic Manuscripts,» in Early Writings, ed. L. Colletii, trans. R. Livingstone and G. Benton (London: Penguin, 1975 {1844}), 279–400.

[85] will to abstract

[86] Lefebvre, Critique, II, 210, 214.

[87] estrangement

[88] Lefebvre, Critique, I, 183.

[89] Ibid., 249.

[90] Ibid., 170.

[91] Ibid., 40.

[92] the inhuman

[93] Ibid., 170, 180.

[94] Lefebvre, Critique, II, 57; Lefebvre, Everyday Life, 32.

[95] universality

[96] Peter Osborne, The Politics of Time: Modernity and Avant-Garde (London: Verso, 1995), 191.

[97] everydayness

[98] being-in-the-everyday of modernity

[99] Henri Lefebvre, «The Everyday and Everydayness,» trans. C. Levich, Yale French Studies 73 (1987): 7–11; «Towards a Leftist Cultural Politics: Remarks Occasioned by the Centenary of Marx’s Death,» in Marxism and the Interpretation of Culture, 75–88.

[100] atomization

[101] Roberts, «Philosophizing the Everyday,» 23.

[102] Lefebvre, Critique, I, 127, 131; Critique, II, 120.

[103] Debord, «Perspectives,» 72.

[104] Lefebvre, Everyday Life, 14.

[105] the quotidian

[106] anti-totalizing

[107] Roberts, Philosophizing the Everyday, 87–99; «Philosophizing the Everyday,» 26–8.

[108] totalizing

[109] collective

[110] Ibid., 28:

بی‌تردید، دیدگاه من درباره‌ی دوسرتو برخلاف دیدگاه جریان غالب در مطالعات فرهنگی معاصر است، که شامل برخی از استنادکنندگان به لوفور نیز می‌شود.

[111] Age of Empire

 

 

گلوبال ریسرچ: رابطه آمريكا و داعش

گلوبال ریسرچ در مورد جنگ نیروهای ائتلاف علیه داعش می‌نویسد: جنگ آمریکا علیه داعش یک دروغ بزرگ است و تشکیل دولت اسلامی عراق و شام بخشی از یک عملیات نظامی – اطلاعاتی است که مخفیانه توسط ناتو و اسرائیل برنامه‌ریزی شده است.

می‌توان دلایل زیادی را شمرد که ماموریت مبارزه با تروریسم یک داستان است و داعش کاملا توسط آمریکا حمایت می‌شود. گلوبال ریسرچ به نکته جالبی اشاره می‌کند و می‌نویسد: «شاید تصویر تعداد زیادی خودروهای در حال حرکت داعش را بارها دیده باشید این تصویر متعلق است به ماه ژوئن گذشته زمانی که نیروهای داعش در حال انتقال از خاک سوریه به عراق بودند. آمریکا اگر واقعا می‌خواست با داعش مبارزه کند می‌توانست ظرف مدت چند دقیقه صف طولانی خودروهای داعش را در مرز سوریه با عراق هدف قرار دهد.» و مطمئنا ماهواره‌های جاسوسی آمریکا چنین لشکرکشی طولانی را رصد کرده‌‍اند، پس چرا هیچ واکنشی به این اقدام داعش انجام ندادند

اکنون به 26 موردی اشاره می‌کنیم که نشان می‌دهد جنگ اوباما با داعش یک دروغ بزرگ است و این ابتکار عمل رسانه‌های غربی بوده است که با تغییر واقعیت یک جنگ ضد تروریست را به مردم نشان می‌دهند که کاملا با حوادث جاری در عراق و سوریه متفاوت است.

آمریکا از زمان جنگ شوروی در افغانستان سازمان تروریستی القاعده را تشکیل داد و تاکنون به حمایت از آن پرداخته است. اردوگاه آموزشی سازمان سیا در پاکستان در فاصله سال‌های 1982 تا 1992 تعداد 35000 نیروی ترویستی را از 42 کشور جهان تربیت کرد که افرادی چون ملاعمر ، اسامه بن لادن و ابومصعب الزرقاوی از جمله آنها هستند. سیا با در ج آگهی در روزنامه‌های سراسر جهان مشوق‌هایی را برای پیوستن به این گروه ارائه می‌کرد. رونالد ریگان افراد تعلیم دیده شدن در پاکستان را «مبارزان آزادی » می‌نامید و معتقد بود که اینها همه برای مبارزه با شوروی در افغانستان آماده شوند

در همین حین نسل بعدی تروریست‌ها تربیت می‌شدند و دانشگاه «نبراسکا» با چاپ کتاب‌هایی با موضوع تصاویر خشونت آمیز و معرفی گروه‌های شبه نظامی مسلمان میلیون‌ها دلار برای تغییر طرز تفکر جوانان افغان هزینه می‌کرد. در همین زمان بود که اسامه بن لادن 22 ساله مشغول آموزش رزم چریکی در اردوگاه سیا بود.

مطلبی که کمتر به آن اشاره می‌شود این است که دولت اسلامی عراق و شام در اصل یک نهاد وابسته به القاعده است. موساد با همکاری MI6 وسرویس‌های اطلاعاتی عربستان و پاکستان اقدام به وارد کردن تروریست‌ها از طریق خاک ترکیه به سوریه در سال 2011 کردند. ارتش ترکیه با در اختیار گذاشتن سرپناه برای تروریست‌ها تا مدتی آموزش رزم این گروه را در سوریه برعهده داشت.

در ابتدا با در اختیار گذاشتن مواد شیمیایی به گروه‌های تروریستی و استفاده گسترده از آن تلاش شد تا زمینه اقدام نظامی علیه حکومت بشار اسد فراهم شود اما با دخالت مستقیم روسیه و ناکام ماندن جریان سازی برای اجماع بین‌المللی علیه اسد سناریو کاملا تغییر کرد.

بخشی از نیروهای نظامی ناتو که از دست داشتن این سازمان در ماجرای عراق و سوریه مطمئن شده بودند تلاش کردند تا از طریق چند وبلاگ این موضوع را به گوش جهانیان برسانند اما پس از مدت کوتاهی از ناتو اخراج شدند. نیروهای ویژه غربی آموزش مستقیم تروریست‌ها را در دست گرفتند و نحوه نگهداری از تجهیزات و سلاح‌های شیمیایی را از مستشاران نظامی آموزش دیدند. در این حین اسرائیل ماموریت درمان تروریست‌ها را برعهده گرفت تا جایی که بنیامین نتانیاهو با حضور در بیمارستان محل نگهداری تروریست‌ها از آنها ملاقات کرد. این سناریو با حائل شدن نیروهای حزب‌الله در مرز میان سرزمین‌های اشغالی و سوریه با شکست مواجه شد.

تصویر نظامی آمریکایی که کاغذی در دست دارد که تلویحا از دست داشتن اوباما در تربیت تروریست‌های القاعده می‌گوید.

چندی بعد سناتور جان مک کین با رهبران تروریست‌های جهادی در سوریه ملاقات کرد. تصویری که غیرممکن است رسانه‌های غربی به آن اشاره کنند ایستادن مک کین در کنار دو تن از فرماندهان تروریست‌ها در خاک سوریه است

احتمالا داستان داعش به اینجا ختم نمی‌شود و بعد از نابودی کامل زیرساخت‌های عراق و سوریه و تغییر حکومت مرکزی این کشورها سناریوی سوم یعنی فرار داعش به آفریقا یعنی جایی که هم اکنون در حال انجام مرحله بسترسازی برای حضور داعش است انجام خواهد شد. پروژه خلافت بخشی از سناریوی سازمان سیا برای ایجاد جنگ مذهبی و امن کردن شعاع 1000 کیلومتری اطراف اسرائیل است.

اما به تازگی ابعادی از فعالیت سازمان‌های تروریستی وابسته به آمریکا مشخص شده است که نشان می‌دهد ماهیت این فعالیت‌ها وسیع تر از خاورمیانه و آفریقاست چرا که بعد از تشکیل بوکوحرام در نیجریه، الشباب در سومالی، گروه مبارزه اسلامی لیبی، القاعده در مغرب سازمان القاعده در اندوزی نیز شروع به عضوگیری کرده است. همچنین این هفته خبر عضوگیری القاعده در استان سین کیانگ چین به منظور ایجاد ناامنی در مناطق غربی این کشور شُکی را در جامعه چین ایجاد کرد. ماه گذشته نیز القاعده به عضوگیری در خاک هند اقدام کرده بود که با واکنش تند دولت این کشور علیه اقدامات تحریک برانگیز دینی مواجه شد.

ظاهرا آمریکا در صدد است با معرفی القاعده به‌عنوان نماد مسلمانان جنگ تمدنی برای نابودی تفکر اسلامی را به راه اندازد. این سناریوی بسیار دقیق با نمایش چهره خبیث از مسلمانان در تلاش است تا کشورهای چین، روسیه و هند را نیز در صف اول جنگ با مسلمانان قرار دهد. هر چند اسرائیل به‌عنوان دشمن اول دنیای اسلام از توان کافی برای مقابله با مسلمانان برخوردار نیست اما ظاهرا قصد دارد تا این ضعف خود را با مواجه دیگر تمدن‌ها با دنیای اسلام و درگیری داخلی در جهان اسلام جبران نماید.

 

 

 

 

گمانه‌زنی المانیتور درباره لغو سفر ادعایی ظریف به تهران

یک پایگاه خبری فعال در زمینه انتشار اخبار مربوط به مذاکرات هسته‌ای بین ایران و گروه 1+5 بامداد روز شنبه در گزارشی از قول یک مقام ایرانی که اشاره‌ای به نامش نکرده به گمانه‌زنی درباره آنچه دلیل لغو سفر محمد جواد ظریف، وزیر خارجه ایران به تهران بوده پرداخت.

برخی رسانه‌ها روز جمعه خبری مبنی بر پرواز وزیر خارجه ایران به تهران برای رایزنی درباره مذاکرات هسته‌ای بین ایران و گروه 1+5 منتشر کردند، اما به فاصله کوتاهی پس از آن گزارش دادند وی در وین، شهر محل برگزاری مذاکرات هسته‌ای می‌ماند و این شهر را به مقصد تهران ترک نخواهد کرد.

منبعی که المانیتور وی را «یک مقام ایرانی» معرفی کرده در گفت‌وگو با این پایگاه خبری مدعی شده که بلیط هواپیمای سفر ظریف به تهران هم آماده بوده اما بعداً لغو شده است. به گفته وی، این امر می‌تواند به این معنی باشد که راه حل‌های ارائه شده یا هنوز به اندازه کافی برای آوردن آنها به تهران وسوسه‌انگیز نیستند و یا آنکه این راه حل‌ها آنقدر خوب هستند که هنوز باید ماند و سعی کرد آنها را بهتر کرد.