پرش به محتوا

یأسِ بی دورانی – مسعود دلیجانی

یأسِ بی دورانی

نوشا نوش خونین مارها
در متن تیرهٔ قصر،
در هم آمیختگی نیش های خون آلود
بر فراز سر،
و قطره های خون فرو ریخته
بر پیکر ضحاکِ زهر آگین.

و در صدای چکاچاک شمشیر ها
در پس برج و بارویی ستبر
آهنگر با درفش کاویانی،
صلابت خویش را در بطن کارزار،
با آرمان توده ها پیوند می زند.

» ترس، سایه وار بر روی دیوارهای قصر می خزد .»

مردم،
در زیر نوری وسعت گیرنده
که دمبدم گسترده تر می شود
و تیرگی درون کاخ را روشن تر می کند.
فریاد بر می کشند:
«این نور، نوری است فزاینده
که تا پایان تاریخ
با میلی رو به فراز
فزونی می گیرد .»

و آهنگر نعره می زند:
«بنوشید
آی مارهای روئیده!
بر کتف ضحاکِ زمانه
این آخرین قطره های خونی است
که بر نوک نیش زهرآلودتان
خشک می شود .»

«ترسی کشنده، در مردمِ چشمِ سقوط می لرزد .»

همگان با خود می اندیشند:
ـ این پایان نمایشی است چهل ساله
که فرا رسیده است؟

کاوه بر ذهن شان آوار می شود:

ـ نه!
این پایان نمایشی است چند صد ساله
که ستارهٔ مرده وجودش
در بطن زوال،
دمبدم متورم
و به لحظه انفجارش نزدیک می شود .

و می کوشد تا تداوم خویش را
با سر نیزهٔ سرکوب
بر بستر دورانی بی دوران
عینیتی ببخشد:
ـ بیهوده!

عینیتی بی هنگام
که اندام مردگان را
زنده هایی می پندارد،
ـ تاریخساز!

«در دَمِ زوال، میل به مرگ، بر زیستن می ستیزد .»

می دانیم،
آی مار های سمی!
که در نیش کلامتان
زهر بر اذهان خسته می پاشید .
شمایان از خون نوشی جوانان
سیراب نخواهید شد
جوانانی که مخیله شان آکنده است
از تصویر دستان پینه بستهٔ پدرانی
که از آوردن نان جوین بر سفره خویش
در می مانند.

می دانیم که شما سیراب نخواهید شد،
اما با دستانی پیوسته
مزه خون را در دهانتان
به خنجرهایی برنده تبدیل می کنیم.

آیا باورتان می شود
که دوران نوشانوش تان به پایان رسیده
و تنها راه گشوده در برابرتان
راه گورستانی است که کم کم هموار خواهد شد؟

پایان غمگنانه شما،
شکوفایی لبخندی است، سرخ فام
بر لبان مردمی
که فردا را
در ذهن خود بارور می کنند،
تا داد و آزادی را
بر فراز بنشانند.
فردایی که تار و پود را
با بیم و امیدی در آمیخته اند:
ـ شعف انگیز!


» از هم بپاشید
ای فرو ریختگان بی دوران،
که اینک،
ستارگان جوان
با تصویری نیم روشن
پنهان در نهانخانهٔ جان،
آینده را بارور می کنند
و با دستان قهر
بر شانه های هم تکیه داده اند
تا مهری را بر افروزند،
فروزنده!

«داد، بی تردید از بُن تصویر فردا می روید . «

مسعود دلیجانی

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: