پرش به محتوا

ساز و کار نظام امپریالیستی، و چگونگی مقاومت انقلاب بولیواری در برابر آن

            ساز و کار نظام امپریالیستی، و چگونگی مقاومت انقلاب بولیواری در برابر آن 

نوشتۀ ماریا پائز ویکتور ( ۳۰ آوریل ۲۰۲۲)

مترجم : عبدالله غنی.

در این مقاله، خانم ماریا پائِز ویکتور، جامعه شناس ونزوئلایی، شرح می دهد که چطور امپریالیسم بر پایۀ سرمایه داری جنایت کارانه ودرنده خو بنا شده است، و چگونه انقلاب بولیواری ونزوئلا برپایهٔ برداشت هوگو چاوز از سوسیالیسم قرن بیست و یکم، در برابر آن ایستادگی می کند. این مقاله بر مبنای سخن رانی او در وبیناری با عنوان » امپریالیسم و چپ های غربی» است، که در ۲۴ آوریل به همت گروه تحقیقات اقتصاد ژئوپلیتیکی و گروه » بین المللی مانیفست» برگزار شد.

امپریالیسم مشخصه های بسیاری دارد، اما به طور عمده دلالت دارد بر عزم وتوانایی یک کشور به چیرگی، تسلط بر کشورهای دیگر، ویا واداشتن آنها به رفتارهایی همسو با بیشترین منافع قدرت سلطه جو.

امپریالیسم پدیدۀ تازه ای نیست، اما شکل امروزی آن با نوعی استعمار نو همراه شده است. این گونهٔ استعمار، لزوماً در پی تصرف نظامی نواحی وسیع سرزمین های مردم ویا کشورهای دیگر نیست، بلکه با هدف دست یابی به منابع طبیعی، مزایا وقدرت سرکردگی، درپی ویران کردن حاکمیت مستقر کشورها، تضعیف آنها، وتحمیل قیمومیت خود بر آنهاست. 

بعلاوه امروزه شیوۀ جدید جنگ ترکیبی  به جنگ های نظامی افزوده شده است. جنگی در عرصه های اقتصادی، دیپلماتیک، حقوقی، و رسانه ای  که به همان میزان جنگ های نظامی مهلک اند.

اکنون تنها امپراتوری جهان، ایالات متحده است که عزم آن دارد تا موقعیتش را به عنوان سرکردهٔ بلامنازع جهان، با کمک متحدینش در کانادا واروپا حفظ نماید.  

ایالات متحده تنها کشوری است که نزدیک به ۸۰۰ پایگاه نظامی در سرتاسر جهان دارد. بزرگترین ارتش جهان را داراست و سازنده و فروشندهٔ شمارهٔ یک اسلحه در کرهٔ خاکی ماست.

در طول بیشترین سال های قرن بیستم وقرن کنونی، کسب وکار وابزار اصلی این کشور جنگ بوده است. در نتیجه همۀ سیاست خارجی، دیپلماتیک، اقتصادی ومالی واشنگتن، در انطباق با اهداف نظامی آن است. 

فضای خصوصی وعمومی ایالات متحده به شدت با نظامی شدن سیاست خارجی آن درآمیخته است. نیروی مهیب رسانه ها پوششی است در خدمت پنهان کردن مبارزۀ طبقاتی عمیقی که در سطح ملی وبین المللی در جریان است 

امپراتوری ها همیشه کوشیده اند که قدرت نظامی خود را در پشت اعتبار برآمده از روایت های فریبنده ای از ارزش، کیفیت، برتری، وخیرخواهی خود پنهان نمایند. این روایت ها توجیه ظاهری برای تسلط بر مردمان وکشور های دیگر را تامین می کنند.  

امپراتوری ها نمی توانند تنها به صرف اعمال قهر، قدرت خود را حفظ کنند، چون هزینۀ بسیار سنگینی دارد.  پس باید ملل دیگر را به تسلیم شدن، قانع کنند. امپراتوری این قبولاندن را با ایدئولوژی وروبناهائی که زیر ساخت های نظامی اش را پرده پوشی، حفظ وترویج می کنند، به انجام می رساند. 

نژاد پرستی در همۀ ابعاد تاریخی، فرهنگی، وروانشناختی جامعۀ آمریکا رسوخ کرده وخود بخش جدایی ناپذیری از ایدئولوژی سلطه گرانۀ آن است. 

اما امروزه، واشنگتن پس از شکست ها وناکامی های گونه گون، از جمله شکست » تئوری دومینو» در ویتنام، ویا ادعای دروغین وجود » سلاح های کشتار جمعی» که برای توجیه تهاجم به عراق بکار رفت، دیگر تا حد زیادی هیمنهٔ سلطه گرانهٔ خود را ازدست داده است.

جنگ های پیاپی بیهوده، کودتا های بی شمار، دخالت در حکمرانی کشور های دیگر، و نادیده گرفتن قوانین بین المللی هرجا که  به نفع آن کشور باشد، نیز نتوانسته از این افول جلوگیری نماید.

به زبان دیگر، ایدئولوژی ایالات متحده فرسوده ونخ نما شده است. وخواه ناخواه جهانی چند قطبی در برابر چشمان واشنگتن در حال شکل گیری است، و دلیل تراشی های امپراتوری نیز دیگررباورناپذیر نیستند.

سرمایه داری درنده خو: نظامی ضد دموکراتیک با تسلط سرمایۀ مالی

نظام اقتصادی امپریالیسم، سرمایه داری است، که در مرحلۀ کنونی به عنوان سرمایه داری شرکت های بزرگ شناخته می شود، اما هوگو چاوز، رهبر انقلابی ونزوئلا، آن را » سرمایه داری درنده خو» می نامید. نمایندهٔ اصلی این نظام واشنگتن است، وتفوق عظیم شرکت های مالی وسوداگری های بورسی، سرشت آن است. در این نظام اموری چون تولید و‌تأمین نیازمندی های شهروندان، نیروی کار ونمایندگان آن تضعیف شده ودر حاشیه قرار می گیرند.

در این نظام، بازار شرکت های بزرگ، تصمیمات اساسی سیاسی جامعه را رقم می زند و در نتیجه نهاد های دموکراتیکی چون مجلس، احزاب سیاسی، قانون، و قوۀ قضاییه تضعیف می گردند.

همان گونه که توماس پیکتی اقتصاد دان، در کتاب منتشر شدهٔ ۲۰۱۳ خود » سرمایه در قرن بیست ویکم» به روشنی نشان داده، شاهدیم که قدرت افسار گسیختۀ شرکت های بزرگ به تضاد سیاسی ونابرابری فاحش انجامیده است.                        در داخل ایالات متحده نیز، اقتدار [امپراتوری] سخت آسیب دیده است، کریس هجز حتی ایالات متحدهٔ کنونی را                      » در واپسین مرحلۀ ظهور تمامیت خواهی شرکتی» می داند.

سرمایه داری مالی هیچ گونه ارزشی بر اقتصاد واقعی نمی افزاید؛ این سرمایه داری قمار خانه ای است که وجودش تنها به مدد تضعیف نهاد های محافظ منافع عامۀ مردم: یعنی آموزش، بهداشت، اتحادیه ها، وحتی قانون تحقق یافته است.

تناقضی ذاتی میان تلاش کوته نظرانۀ شرکت های بزرگ برای سود بیشتر، دربرابر محافظت از خیر عمومی، واز همه مهم تر مصالح دموکراتیک جامعه، وجود دارد.

شرکت های بزرگ نهاد های دموکراتیکی نیستند، از دموکراسی واقعی سرباز می زنند وبر دولت- ملت سلطه اعمال می کنند. قدرت آنها با امپراتوری ایالات متحده در هم تنیده است.  به عبارت دیگر نمی توان قدرت شرکت های بزرگ را از امپریالیسم جدا نمود.

استعمارگری منابع

واقعیتی که اغلب نادیده گرفته می شود، صنایع اصلی امروزی – سلاح، انرژی ومخابرات – نمی توانند در خلأ مالی دوام آورند. آنها به منابع طبیعی خاصی چون نفت، لیتیوم، فلزات خاکی نادر، کولتان وسایر کانه ها، که محصول صنایع استخراجی است، نیاز دارند.

عمدهٔ قدرت اقتصادی، در جهان شمال – آمریکا ومتحدانش – متمرکز است، اما بخش عظیم منابع طبیعی حیاتی مورد نیاز، در جهان جنوب واقع شده اند. 

در نتیجه استعمار نوینی شکل می گیرد، که با ترفندها ونیرنگ های گوناگون پرده پوشی می شود. پوشش هایی چون: » تجارت آزاد»(که هرگز آزاد نبوده)، تعهد به » فروبارش » سرمایه گذاری ها (که هرگز واقع نشده)، وبه اصطلاح » مداخلۀ بشر دوستانه» برای حفاظت از حقوق بشر (که محدود به مواردی گزینشی است).

حکومت های جهان شمال مدعی کمک به توسعۀ جهان جنوب (آنهم در جایی که مناسب کسب و کارجهان شمال باشد)، و آموزش» حکومت قانون» (قانون به تعریف خودشان)  به کشورهای دیگر ، و حتی ترویج «ان جی او» (سازمان مردم نهاد -سمن-)هستند که مدعی حفظ دموکراسی و محیط زیست اند ( در حالی که این سازمان ها را در خدمت جاسوسی و خرابکاری قرار می دهند). 

ونزوئلا مثالی بارزاست. تنها بین سال های ۲۰۰۲ تا ۲۰۱۲، بنیاد ملی دموکراسی، یکی از سازمان های پوششی سیا، ۱۰۰ میلیون دلار را صرف ایجاد ۳۰۰ ان جی او برای مبارزه با انقلاب بولیواری رئیس جمهور چاوز کرد. 

به علاوه ما شاهد گسترش عنان گسیختۀ سرمایه داری شرکت های بزرگ هستیم، که به حسن تعبیر یا با وقاحت این گسترش لزوما غارت گر » پیشرفت» نام گرفته است. 

 مصرف گرایی سیری ناپذیر، صنعتی شدن لجام گسیخته، وفردگرایی وحشتناک این نظام، به طبیعت لطمه فاجعه باری زده، زمین را آلوده ساخته، موجب تغییرات آب وهوایی وتسریع انقراض گونه های جانوری شده، وتنوع زیستی را کاهش داده است.

سیر این روند اگر متوقف نشود ما را به سوی ششمین انقراض خواهد برد.

در دیدگاه جهان شمال، منابع طبیعی نه به محل کشف آنها در جهان جنوب، بلکه به جهان شمال تعلق دارد. این تقسیم بندی عمیقا اروپا مدار، طبقاتی ونژاد پرستانه است.

مثال تکان دهندهٔ آن را در گزارش سال ۲۰۱۰ کمیسیون اروپا، دربارهٔ مواد خام بحرانی برای اتحادیۀ اروپا می بینیم. در این گزارش با لحنی بورکراتیک وحق به جانب، بی شرمانه خطرات زیست محیطی را این گونه تعریف می کند: » اقداماتی که توسط پاره ای از کشور ها با هدف حفاظت از محیط زیست انجام گیرد ودر نتیجه عرضهٔ مواد خام به اتحادیۀ اروپا را به خطر اندازد.

کشاورزان محلی و بومیان آمریکای لاتین، بیشترین آسیب ها را از این تخریب بنیان کن منابع طبیعی دیده اند.

آمریکای لاتین: اصلی ترین هدف امپریالیسم آمریکا

به دلیل منابع سرشار طبیعی وموقعیت جغرافیایی استراتژیک، از دید امپراتوری ایالات متحده، مهم ترین مناطقی که باید تحت تسلط مطلق آمریکا باشند، آمریکای لاتین وکشورهای کارائیب است – نه اروپا و کانادا، نه آسیا و یا خاورمیانه؛ و نه حتی روسیه و چین.  

از سال ۱۹۰۰ تابحال، ایالات متحده بیش از ۹۰ کودتا، کارزار بی ثبات سازی، و یا تجاوز را در این کشورها، سازمان داده است.

عملا هر رهبر پیشرو، ویا اهل اصلاحات در آمریکای لاتین، با تهدید به قتل، مخالفت ویا براندازی از سوی واشنگتن روبرو بوده است. قربانیان این رفتارها بی شمارند.

به قول آتیلیو بورون، روشنفکر برجستۀ آرژانتینی: مشابه دکترین مونرو جز در امریکای لاتین، در هیچ کجای دنیا وجود ندارد. واشنگتن این منطقه را » حیاط خلوت » خود می داند که آقای بایدن، رئیس جمهور کنونی، برای رقیق کردن این اهانت وقیحانه، اصطلاح » حیاط جلوی خانهٔ » ایالات متحده را به آن اطلاق کرد.

بی پایگی ادعای مضحک ایالات متحده که با دکترین مونرو خود را » مدافع» آمریکای لاتین در برابر تعرض اروپائیان می خواند، زمانی برملا شد که واشنگتن از جنگ بریتانیای استعمارگر، علیه آرژانتین بر سر جزایر مالویناس (فالکلند) حمایت کرد.

کلام آخر در مورد امپریالیسم به چه گوارای انقلابی تعلق دارد که گفته بود:» این طبیعت امپریالیسم است که انسان را به درنده ای وحشی وجانوری خونخوار بدل می کند. انسان هایی که آماده اند سر ببرند، بکشند، وآخرین تصویر انقلابی مدافعان حکومتی را که برای آزادی خود می جنگد وزیر چکمه های امپریالیسم در حال خرد شدن است، نابود کنند.

 چه گفته بود که:» نباید سرسوزنی، حتی برای یک لحظه به امپریالیسم اعتماد کرد»

مثال های بی شماری در آمریکای لاتین، آفریقا، خاورمیانه، ویا حتی در کشورهای ضعیف تر اروپایی وجود دارد که همگی، فشار چکمهٔ امپراتوری را بر گلوی خویش احساس کرده اند

سوسیالیسمِ قرن بیست ویکم

امروزه، نقطۀ مقابل امپریالیسم، جنبش سوسیالیسم قرن بیست ویکم است. که امید آتی آمریکای لاتین وجهان، علیه درنده خویی امپریالیسم آمریکاست.

هوگو چاوز در سال ۲۰۰۶، برای دومین بار به ریاست جمهوری انتخاب شد. اکثریت عظیمِ مردم ونزوئلا به برنامۀ انتخاباتی او برای ساختمان سوسیالیسم قرن بیست ویکم، به عنوان شالوده ای برای انقلاب بولیواری، رأی دادند.

وسیلهٔ نیل به این انقلاب، حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا (PSUV) است. حزبی که از به هم پیوستن تعداد زیادی از احزاب کوچکتر و سازمان های مردمی تشکیل یافته، و تنها یک حزب دولتی نیست.

سال هاست، بسیاری از چپ های غربی در ایالات متحده، کانادا واروپا مدعی اند که انقلاب ونزوئلا یک انقلاب حقیقتاً سوسیالیستی نیست. این انقلابیونِ محفلی، چون انقلاب بولیواری در چارچوب تنگ نظریه های اروپامدار آنها                   » نمی گنجید»، اغلب به آن بی اعتنایی می کردند. 

برخی به دلیل نظامی بودن چاوز به او بدگمان بودند؛ برخی دیگر اورا بدلیل اعتقادش به مذهب کاتولیک، مسخره می کردند؛ وگروه دیگری از چپ ها تا آنجا پیش رفتند که بگویند; در ونزوئلا انقلابی رخ نداده است، زیرا که انقلابیون آنجا بلافاصله سلاح برنداشته و سرمایه داران را نکشتند.

زمانی که در میزگرد هایی برای بحث در مورد وطنم ونزوئلا شرکت می کردم، بارها با افرادی مواجه شدم که تنها خواستار ریختن خون بودند- آنهم نه خون خودشان، که خون دیگران.

آنها می گفتند، چون انقلاب ونزوئلا مانند انقلاب کوبا، با بدست گیری سلاح، زاده نشده است، پس انقلابی راستین نیست.

در یکی از این موارد، افتخار نشستن در کنار سفیرکوبا را داشتم. او در گوشم چنین گفت که توجهی به این یاوه ها نکنم، ودر ادامه گفت: چنین سخنانی بدان معناست که فیدل و «چه» بنیاد انقلاب سوسیالیستی را کشتارمی پنداشته اند، و لذا بنا داشتند که هم میهنان خود را بکشند.

اصول انقلاب بولیواری ونزوئلا

گرچه انقلاب ونزوئلا حاوی تحلیل های مارکس وانگلس است، اما منحصر به آن ها نیست. چرا که بر بنیاد سنت های اشتراکی بومیان کشور، وهم چنین بر اصول انقلابی سیمون بولیوار، رهبر رهایی بخش کشور نیز استوار شده است.

این اصول بولیواری عبارتند از: استقلال، مساوات گرایی، نفی برده داری وامپریالیسم، ویکپارچگی منطقه ای آمریکای لاتین. 

انقلاب بولیواری از آموزش های دیگر قهرمانان ونزوئلایی، چون سیمون رودریگز در زمینۀ آموزش، ویا ایزی کِیِل زامورا در مورد اصلاحات ارضی بهره برده است.

نبوغ هوگو چاوز در تبیین یک ایدئولوژی سوسیالیستی بود که در فرهنگ و تاریخ سیاسی ونزوئلا ریشه داشته باشد.پیش از آن نفوذ سوسیالیسم و کمونیسم در ونزوئلا محدود بود، زیرا مردم آنها را به چشم چیزی خارجی، نظریه ای وارداتی از جهان شمال ، بیگانه با تاریخ، فرهنگ و مغایر فلسفهٔ پذیرفته شدهٔ کیهان شناسی خود می پنداشتند. 

انقلاب بولیواری، انسان گرا، معنوی، وشمول گراست. این انقلاب از الهیات رهایی بخش الهام گرفته وهم چنین فلسفهٔ  کیهان شناسی بومی را محترم می شمارد. 

 از آنجا که انقلاب بولیواری از درون صندوق رای به قدرت رسید، انقلابی مشارکتی ودموکراتیک است.

این انقلاب از الگوی انقلاب های روسیه وچین یا حتا بطور کامل از انقلاب کوبا پیروی نمی کند. این انقلاب خصلت های خود را دارد، ومردم ونزوئلا آن را به عنوان سوسیالیسم «خویش» می شناسند.

اهداف سوسیالیسمِ ونزوئلا تامین سلامت و سعادت مردم است، تا بتوانند به حق تعیین سرنوشت خود بدون فشار خارجی دست یابند. دست نخبگان نژادپرست و مدافع نظم طبقاتی را از قدرت سیاسی کوتاه کنند و با برگزیدن دموکراتیک نمایندگانشان با اجرای دموکراسی مشارکتی در کمون ها، کولکتیوها و شورا های کمونی، کسب قدرت نمایند.

چاوز زمانی از سوسیالیسم سخن گفت که دیوار برلین فروریخته بود، اتحاد جماهیر شوروی منحل شده، وادعا های دایر بر پایان تاریخ، همه جا را پر کرده بود. چاوز از این طریق به جهان نشان داد که سوسیالیسم به هیچ وجه نمرده است. 

این درست در رویارویی با آنهایی بود که درعین ادعای های سوسیالیستی به دنبال سرابی به نام » راه سوم» بودند.

بگذارید مشخصات ونزوئلای انقلابی را برشمریم.

با در نظر گرفتن تغییرات تاریخی ومقتضیات زمان، به تشابهات عمیقی میان سیاست های پیشنهادی مارکس در مانیفست کمونیست، وسیاست ها ودستاوردهای انقلاب بولیواری به شرح زیر می رسیم:  

نبوغ هوگو چاوز در تبیین یک ایدئولوژی سوسیالیستی بود که در فرهنگ و تاریخ سیاسی ونزوئلا ریشه داشته باشد.پیش از آن نفوذ سوسیالیسم و کمونیسم در ونزوئلا محدود بود، زیرا مردم آنها را به چشم چیزی خارجی، نظریه ای وارداتی از جهان شمال ، بیگانه با تاریخ، فرهنگ و مغایر فلسفهٔ پذیرفته شدهٔ انتظام گیتی می پنداشتند. 

انقلاب بولیواری، انسان گرا، معنوی، وشمول گراست. این انقلاب از الهیات رهایی بخش الهام گرفته وهم چنین فلسفهٔ بومی انتظام گیتی را محترم می شمارد. 

 از آنجا که انقلاب بولیواری از درون صندوق رای به قدرت رسید، انقلابی مشارکتی ودموکراتیک است.

این انقلاب از الگوی انقلاب های روسیه وچین یا حتا بطور کامل از انقلاب کوبا پیروی نمی کند. این انقلاب خصلت های خود را دارد، ومردم ونزوئلا آن را به عنوان سوسیالیسم «خویش» می شناسند.

اهداف سوسیالیسمِ ونزوئلا تامین سلامت و سعادت مردم است، تا بتوانند به حق تعیین سرنوشت خود بدون فشار خارجی دست یابند. دست نخبگان نژادپرست و مدافع نظم طبقاتی را از قدرت سیاسی کوتاه کنند و با برگزیدن دموکراتیک نمایندگانشان با اجرای دموکراسی مشارکتی در کمون ها، کولکتیوها و شورا های کمونی، کسب قدرت نمایند.

چاوز زمانی از سوسیالیسم سخن گفت که دیوار برلین فروریخته بود، اتحاد جماهیر شوروی منحل شده، وادعا های دایر بر پایان تاریخ، همه جا را پر کرده بود. چاوز از این طریق به جهان نشان داد که سوسیالیسم به هیچ وجه نمرده است. 

این درست در رویارویی با آنهایی بود که درعین ادعای های سوسیالیستی به دنبال سرابی به نام » راه سوم» بودند.

بگذارید مشخصات ونزوئلای انقلابی را برشمریم.

با در نظر گرفتن تغییرات تاریخی ومقتضیات زمان، به تشابهات عمیقی میان سیاست های پیشنهادی مارکس در مانیفست کمونیست، وسیاست ها ودستاوردهای انقلاب بولیواری به شرح زیر می رسیم:  

  • مالکیت دولتی کارخانه ها وابزار تولید
  • اصلاحات ارضی وپیشرفت های کشاورزی
  • ارتقا طبقۀ کارگر به جایگاه طبقۀ حاکم، به منظور » پیروزی در نبرد دموکراسی»
  • تاسیس بانک دولتی
  • برقراری مالیات تصاعدی بر درآمد ها
  • ایجاد حمل ونقل عمومی 

دو مورد از سیاست های پیشنهادی مارکس که هنور در ونزوئلا اجرا نشده، عبارتند از: تمرکز وسایل ارتباطی، که امروزه با توجه به موازین حقوق بشر وحق آزادی بیان قابل پذیرش نیست، ودیگری ممنوعیت حق ارث. اما بسیاری از سیاست های اساسی مورد نظر مارکس به وضوح در انقلاب ونزوئلا دیده می شود.

پیروزی های ونزوئلا

ونزوئلا حق حاکمیت خود بر منابع طبیعی اش را اعلام وآنها را ازکنترل نخبگان حاکم وشرکت های بزرگ بین المللی خارج کرده است. این اقدام سرمشقی برای استقلال درکشور های منطقه شد. با توجه به اینکه ونزوئلا صاحب بزرگترین منابع نفت ودومین کشوراز لحاظ ذخایر طلا در دنیاست، واشنگتن این امر را به عنوان تهدیدی نسبت به سلطۀ خود به حساب می آورد. 

جامعۀ ونزوئلا به مدد انقلاب بولیواری، دگرگونی اجتماعی عمیقی را تجربه کرد. این دگرگونی با تعریف جدیدی از خود دولت در قانون اساسی جدید آغاز شد. بنیاد این قانون بر مفاهیم حقوق بشر، چه در قالب فردی چه بطور اجتماعی، به علاوۀ رعایت حقوق مردمان بومی، حقوق زنان وکودکان، وحقوق اجتماعی آموزش، سلامت وحفاظت از محیط زیست، استوار شده است.  

ونزوئلا قدرت طبقۀ وابسته (کمپرادور)، نخبگان برتری طلب، وطبقات ممتازی را که دهها سال بر کشور حاکم بوده ومردم را به خاک سیاه نشانده بودند، به چالش کشیده است. کسانی که با فساد وثروت اندوزی غیرمشروع، مبلغی معادل 15 برابر طرح مارشال را ضایع کردند.  

انقلاب نه تنها فقر، بلکه نابرابری را هم کاهش داد.

دموکراسی مشارکتی ونزوئلا حق مالکیت خصوصی را، در کنار مالکیت اشتراکی واجتماعی به رسمیت می شناسد، وهمچنین موقعیت اشتراکی شوراهای کمونی وکمون ها، را پاس می دارد. این ها بخشی از قدرت دولت است نه حاشیه های آن.

این شکل های جدید دموکراسی مشارکتی از بیخ و بن با دموکراسی نمایندگان و حکومت بورژوایی که محصول جامعهٔ [ با حاکمیت] سرمایه داری بازار، و خصلت های  برجستۀ  فردگرایی و رقابت است، تفاوت دارد. 

دولت رفاه با هدف تعدیل وملایم کردن بازار ایجاد شد. ولی سرمایه داری کلان شرکتی به دولت رفاه اعلام جنگ کرد، و تا حد زیادی نیز در آن پیروز شد.

سوسیالیسم به دنبال تحکیم سیاست هایی است که تامین کنندۀ نفع عامه باشد.

ونزوئلا با اجرای موثراصلاحات ارضی، توانست کشاورزی را به درجه ای متحول کند، که امروزه کشور از امنیت غذایی نسبی برخوردار شده، وحتی برای اولین بار پس از صد سال مواد غذایی صادر می کند. 

همۀ این ها، نتیجهٔ هدایت داهیانۀ کشور توسط رئیس جمهور نیکولاس مادورو در دورانی است که تحریم های غیر قانونی ایالات متحده تقریبا موجب ویرانی اقتصاد کشور ومرگ بیش از یک صد هزار ونزوئلایی شد.

طبقۀ کارگر ونزوئلا ستون اصلی زنده کردن دوبارۀ اقتصاد تولیدی کشور بود.

رئیس جمهور مادورو نُه سال در کاراکاس رانندۀ اتوبوس بوده، وبی دلیل نیست که با عنوان » رئیس جمهور کارگر» شناخته شده است، زیرا طبقۀ کارگر را می شناسد وپیوند های مستحکمی با اتحادیه ها دارد.

اقدامات رئیس جمهور مادورو با ایجاد تنوع در اقتصاد واجرای مؤثر نظام درآمد داخلی، اقتصاد را احیا و با نابرابری مبارزه کرد. او با موفقیت توانست بر تورم افسار گسیخته فایق آمده وونزوئلا را نیرومند تر و با ثبات تر نماید.

بر طبق برآورد های بانک کردیت سوئیس، پیش بینی میشود که در سال ۲۰۲۲، تولید ناخالص داخلی کشور ۲۲% رشد خواهد داشت. این برآورد پس از آن است که به شهادت متخصص بلند پایۀ سازمان ملل، دولت به دلیل تحریم های غیر قانونی ایالات متحده، ۹۹% از درآمد خود را ازدست داد. این دستاوردی خارق العاده است.

برای مقابله با پاندمی کووید-۱۹، سازمان های مردمی، کمون ها، وشوراهای اشتراکی، برای محافظت از مردم، با حزب سوسیالیست متحد، وسازمان های بهداشت عمومی، دست به دست هم دادند. 

به دلیل تحریم های غیر قانونی ایالات متحده، گاهی وسایل پزشکی وماسک در کشور نایاب شد واز دادن واکسن به ونزوئلا جلوگیری می شد. اما علی رغم همۀ این محدودیت ها، کشور در مهار پاندمی، بخصوص در مقایسه با دیگر کشور های منطقه، بسیار موفق بود. ونزوئلا در نهایت به مدد همبستگی کشور های چین، روسیه، وکوبا توانست به واکسن دسترسی یابد.

انتقاد های غیر صادقانه ای که ریشه در اروپامداری دارد

با آنکه نمی توان نقش شجاعانه وبسیار مثبت؛ مبارزه قهرمانانه ومعاضدت اعضای قدیمی ترین حزب کشور، یعنی حزب کمونیست ونزوئلا را نادیده گرفت، اما به واقع این حزب هرگز نتوانست طرفداران زیادی را چه از طریق انتخابات وچه خارج از آن، به سوی خود جذب کند. زیراکه حزب ریشه در تاریخ عمیق مردم، فرهنگ، سنتها ومعنویت آنها نداشت.

درحالیکه انقلاب بولیواری توانست ضمن داشتن موضعی صریح در مقابل پویش های سرمایه داری ومبارزۀ طبقاتی، تمام آن جوانب را هم برآورده کند.

حسنِ سزاوارِ تحسینِ حزبِ کمونیست ونزوئلا، پشتیبانی آن از حزب سوسیالیست متحد در مبارزات ضد امپریالیستی، حتی زمانی است که آن حزب در توافق کامل با بولیواریسم نبود. این مثال درخشانی از همبستگی است که چپ بین الملل باید از آن بیاموزد.

بسیاری از مدعیان چپ گرایی در داخل کشور که از حکومت و رئیس جمهور مادورو انتقاد می کنند، در حقیقت نظریه پردازانی محفلی هستند که به عذر » انتقاد از خود»، به مخالفت با حکومت و جنبشی برخاسته اند که به آنها و توصیه های آنها بدلیل عدم ارتباط واقعی و بیگانگی نظراتشان با مردم، وقعی نگذاشته است.

این انتقاد ها بی ارزش اند، زیرا این منتقدان نه تنها هیچ مسئولیتی در تامین معاش وخوراک مردم ندارند، بلکه رویاروی قدرت مهیب بیگانگان هم نیستند.  آنها در نهایت به چهره های محبوب نیرو های راست تبدیل می شوند.   

ونزوئلا فکر نمی کند که به سوسیالیسم » رسیده » است؛ این کشور خود را در فرایندی می بیند که با عبور از آن در نهایت بتواند کل حکومت بورژوایی را دگرگون سازد.

اکثر چپ گرایان غربی از همان آغاز، حتی چنانچه علنا از الگوی سوسیالیستی ونزوئلا انتقاد نکرده باشند، نسبت به آن امّا واگر داشتند. علل ناپسند این رفتارها در جبرگرایی فرهنگی وحتی نژاد پرستی است.

علت اول، اروپامداری است: در نظر بسیاری از چپ گرایان در جهان شمال، [جنبشی] که با مارکس وانگلس ویا با یکی از جنبش های سوسیالیستی جهان شمال، انطباق کامل نداشته باشد، جنبشی » واقعی» نیست.

این که هیچ کدام از این نظریه پردازان و کنش گران نتوانستند انقلابی سوسیالیستی را در آمریکای شمالی و یا اروپا به ثمر برسانند، اگر خنده آور نباشد، گویای طنزی تلخ است. با وجود این، آنها هنوز معتقدند که حق دارند به » مادون انسان» های امریکای لاتین، درس تشخیص سره از ناسره داده و اشتباهات آنها را گوشزد نمایند.

ثانیا، منتقدان خارجی انقلاب بولیواری غالبا، از فرهنگ مردم ونزوئلا، وبخصوص فرهنگ سیاسی آنها بی اطلاعند، تا حدی که من این عدم اطلاع را عمدی وآغشته به نژاد پرستی می بینم.

آنها هنوز به درستی درنیافته اند که برای نیل به سوسیالیسم نه مسیری واحد، بلکه راه های مختلفی وجود دارد; که ونزوئلا در برابر الگوبرداری از یک انگارهٔ واحد برای انقلابش، برپایهٔ استراتژی بیگانه ای که او را به از دست دادن هویت وطبیعت ویژه اش وادارد، قد علم می کند.

اگر هنوز این همۀ دستاورد های پیروزی قهرمانانۀ علیه تحریم های غیر قانونی، حملات شبه نظامیان، خرابکاری ها وآدمکشی ها، تلاش ها برای کودتا، شیطان نمایی های جنگ ترکیبی، کافی نیست؟ به صف دشمنان انقلاب ونزوئلا نگاهی بیاندازید: امپراتوری ایالات متحده ومتحدانش، نظام بانکی بین المللی، رسانه های بین المللی، وهمۀ سازمان های فاشیستی سرتاسر جهان.

اینان تا انقلابی ببینند، تشخیص می دهند، پس چرا اکثر چپ های غربی از درک آن عاجزاند؟

ونزوئلا با وجود چالش های مهیب، به پیش رفته وپیروز شده است. ونزوئلای امروز متحدتر، نیرومندتر، واز لحاظ اقتصادی پایدارتر شده، و عزم سیاسی ملت برای سیر به سوی سوسیالیسم راسخ تراست. همۀ این ها شاهدی است بر اینکه ونزوئلا در مسیری درست قدم بر می دارد.

گزینه ها روشن اند: آیا جهان به ادامهٔ کامروایی امپریالیسم فریبکار، بی اخلاق و غارتگر گردن می نهد؟ ویا سوسیالیسم آزادانه انتخاب شدهٔ ونزوئلا که مردم را سیر کرده، برهنگان را پوشانده، سرپناهی به آنها داده، دردهایشان را التیام بخشیده، آنها را به آینده امیدوار و از آنها دفاع کرده است، به عنوان راهی به سوی امید، صلح و عدالت در جهان با همبستگی سزاوار بین المللی به رسمیت شناخته می شود.

جواب ونزوئلا همانند جواب مردم کوباست: Venceremos!  ما پیروز می شویم! 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: