پرش به محتوا

عوامل خانوادگی و تولیدی تعیین کننده نقش زنان – دایانا کولی – دکتر سحر سجادی

marx_hegel_zanan


عوامل خانوادگی و تولیدی تعیین کننده نقش زنان

دایانا کولی
ترجمه دکتر سحر سجادی


اختلاف های هگل و مارکس، انگلس بر سر مسئله زنان ٹا حدی شبیه اختلاف های ارسطو و افلاطون و حتی روسو و میل است، هگل در یک کلیت از پیش تعیین شده برای زنان نفشی مهم اما فرودست قائل است؛ او آن ها را تحت ستم نمی بیند، بلکه از سیستم خود، عقلانیت کمتر آن ها را استنتاج می کند، چندان که تفاوت های بین دو جنس بنیادین و تغییر ناپذیر باقی می مانند، به این ترتیب او در این موضوع به شدت محافظه کار است. بر عکس، مارکسیسم برابری جنسی و مشارکت کامل زنان در امور اجتماعی را مدنظر دارد، در این زمینه تفاوتی قابل توجه بین دو جنس نمی بیند و توضیح جامعی درباره حذف زنان از زندگی جمعی ارائه می کند. با این همه، هگل در تکامل دیالکتیک مارکسی تاثیر بسیار داشت و عناصر مربوط به دیدگاه های او درباره زنان، کاملا از آن غایب نیستند.
آثار هگل مجموعه ی انبوهی را تشکیل می دهند که ظهور خرد را شرح می دهد، دانش مطلق در شخص هگل (به اعتقاد خود او) او نهایتا به دست آمده است و بنابر این تاریخ آن قابل بازگو کردن است. این تاریخ، ضروری و غایی است. هدف درونی اش همواره آن را به سوی خود آگاهی از آزادی می راند و از آنجا جهان عینی او طبیعی در برابر شناسنده ی دانا به تمامی آشکار می شود، دوگانگی شناسنده و موضوع شناخت با ذهن و طبیعت که با آغاز تاریخ تعلق دارد تنها به این دلیل مشهود است که دنیای عینی چیزی نیست به جز روح از خود بیگانه و طبیعت را فغانی فراگرفته است که در انتظار اکتشاف عقلانی است. تناقض های این جهان و درک ما از آن در یک تعامل دیالکتیکی به تدریج دانشی جهانی تر و حقایقی کامل را می زاید. تا آن جا که کلیت، تماما عقلانی شود. بیگانگی از بین می رود، تاریخ پایان می یابد و به صورت روح به یگانگی می رسد.
هگل این روند را به شیوه ای بسیار انتزاعی در پایدار شناسی روح (۱۸۰۷) شرح می دهد. در فلسفه ی حق (۱۹۲۱)، جنبه هایی از این تاریخ از دیدگاه روح عینی که در دولت تجسم زندگی
اخلاقی به اوج می رسد، بازگو می شود. ظهور یک اجتماع اخلاقی در مرحله ی خاصی از تکامل روح ضرورت می یابد چرا که خود آگاهی های جزئی نمی توانند در انزوا رشد کنند.
آن ها به گوهر همه جانبه ی زندگی اجتماعی نیاز دارند و در این نقطه است که خانواده در هر دو اثر پدید می آید.
دولت نزد هگل از سنتز دو مرحله ی کمتر تکامل یافته زندگی اخلاقی پدید می آید: خانواده و جامعه ی مدنی. هر دو در راستای هدف او در تأمین حسی جمعی در شرایط زندگی مدرن ضروری هستند. خانواده عواطفی را ایجاد می کند که افراد را به صورت یک واحد ارگانیک به یکدیگر پیوند می دهد. این جا، توجه به سعادت دیگران به طور طبیعی و خود به خود وجود دارد؛ هر عضوی خود را جزئی از یک کل بزرگتر می یابد. جامعه ی مدنی که ابراز شخصیت همه جانبه را که در خانواده صورت نمی پذیرد، تسهیل می کند زیرا این جا است که کار و ارضای نیاز رخ می دهد. اما با گذشت زمان، حتی این جا هم رسميت یافتن وابستگی متقابل رخ می نماید. از راه مبادله و تقسیم کار؛ اتحاد طبقاتی و صنفی؛ نیاز به قوانین مالکیت عادلانه و از این طريق خصلت جهان شمولی که در بطن خود پرستی دنیای بورژوا نهفته است، اشکار می شود.
اما دولت از آن فراتر می رود و کاری بیش از تأمین چارچوبی برای اداره ی امور خود انجام می دهد. دولت برای هگل فقط یک ساختار قراردادی نیست. به‌ جای تجمعی از کسانی که از طریق قوانين تحمیلی به طور رسمی به یکدیگر مربوط می شوند، افراد آزادانه به عضویت در می آیند چرا که در قوانین، جلوه ی عقلانیت خود را می یابند.
دولت از نظر هگل یک نهاد اجتماعی و فرهنگی – علاوه بر قانونی – است؛ روابط درون آن از نظر تعلقی که ایجاب می کند مشابه خانواده یا دولت – شهر است با این تفاوت که عضویت خود آگاهانه است نه طبیعی یا عادتی۔ این جا است که امر جزئی و امر کلی به هم می پیوندند.
در دولت هگلی چیزی از فضیلت مدنی و روح جمعی را می یابیم که دغدغه ی افلاطون، ارسطو و روسو بود. در روایات قبلی، این ویژگی ها با برداشتی همراه بود که خانواده را به سبب حسادت و محدود بودن به حوزه ی خصوصی، تهدیدی برای همبستگی عام می دید.خانواده، قلمرویی طبیعی قلمداد می شد
و ناسازگار با عدالت یا قانون عمومی علاوه بر این، زنان به طور خاص با این صفات ویرانگر شناخته می شدند. بنابراین یا باید با خیال راحت در زندگی خانوادگی محسور نگاه داشته می شدند و نقش طبیعی خود را ایفا می کردند یا از حوزه طبیعی و خانوادگی جدا می شدند و خواه ناخواه به درون عامیت دولت پرتاب می شدند.
هگل می کوشد با الحاق خانواده به زندگی اخلاقی بدون به حاشیه راندن یا تخریب آن، از این گزینه ها (که برای کسی که هدف اش رسیدن به سنتزی نهایی است که این همانی و تفاوت هر دو به طور دیالکتیکی در آن حفظ شوند، غیر قابل قبول اند) فراتر رود. زندگی خانوادگی برای او مرحله ای غیرقابل چشم پوشی از زندگی اخلاقی است چرا که نوع خاصی از رابطه بی انسانی را (نوع دوستی در حوزه ی خصوصی) نشان می دهد که در آن یاد می گیریم اعضای جمع واحدی باشیم که بر فرد برتری می یابد، حتی اگر محدوده ی آن حلقه خویشاوندان خونی باشد.
با این همه این راه حل سرانجام شکست می خورد زیرا صرفا در حد نظری باقی می ماند: زندگی خانوادگی کنونی به درون ستنز اخلاقی نهایی ارتقا می یابد و زنانی که با آن هویت می یافتند، از این ارتقا جا می مانند. به همین ترتیب، نمی توان انتظار داشت که سنتز خرد و طبیعت به این برداشت بینجامد که زن چون موجودی طبیعی وارد قلمرو دانش شود (حتی در اواخر تاریخ) و آزادی را در دست یابی به روح بیابد ( که اقتباسی از تحلیل اماافلاطونی است). هگل تکامل زنان را متوقف می کند و آن ها از دید او هیچ گاه به مرحله ی روح حقیقی نمی رسند. هیچ ترکیب (سنتز) جنسی وجود ندارد، فقط تکمیل جنسی (در زناشویی) وجود دارد. و سرانجام هگل راه حل ارسطو را اقتباس می کند و به زنان (و به طور کلی زندگی خانوادگی)، نقشی مهم فرودست اعطا می کند که اعتبار نامه ی خرد حقیقی و در نتیجه زندگی سیاسی را از آنان دریغ می کند.
بگذارید مفصل تر به این مسئله بپردازیم. هگل در زمینه ی بحث اش درباره خانواده به مسئله ی زنان می پردازد. صفاتی که او به آنان نسبت می دهد ارتباط تنگاتنگی با نقش ویژه ی خانواده در اشکار شدن خرد دارد. او خانواده را به صورت اجتماع اخلاقی طبیعی، وجود اخلاقی بی واسطه و ذهن اخلاقی در مرحله طبیعی و بی واسطه اش، توصیف می کند. خانواده، طبیعی باقی می ماند چرا که پیوند های میان اعضای آن براساس احساسات شکل گرفته است (آن ها بی واسطه اند، نه با واسطه، متفکرانه یا خودآگاه) که شهودی و ضمنی اند. اما اخلاقی نیز هست زیرا روابط عشقی کیفیتی عام و معنوی دارند، آن ها متکی بر قدرت حیوانی و خودپرستی بی‌واسطه نیستند. بنابراین خرد حضور دارد، اگر چه در شکلی نابالغ اهمیت و حدود روابط خانوادگی به بهترین شکل در شرح هگل از ازدواج در فلسفه حق نشان داده می شود. هدف ازدواج تولید مثل و جریان زندگی نژاد است. تا این جا خارج از تاریخ، پیشا عقلانی و طبیعی است. اما هدف از غایت گرایی هگلی رسیدن به امر واقعی و امر عقلانی است: پس این فرآیندها را باید به درون تاریخ برد و فهمید. ازدواج این کار را با بیرون کشیدن تولید مثل از حوزه ای صرفا ارگانیک انجام می دهد: طرح آن پیوند جنسی طبیعی را به پیوندی در سطح ذهن، عشق ناخودآگاه تبدیل می کند.(در پدیدارشناسی، با استدلال مشابهی نقش خانواده در جبران مرگ و میر ذکر می شود، که در آن مرگ در تاریخ انسانی ادغام می شود و با برگزاری مراسم تدفین از سوی اعضای خانواده، مفهوم می یابد.)
هگل آن هایی را که ازدواج را صرفا در ابعاد جنسی، قراردادی با عاطفی تصویر کرده اند، به تقلیل رابطه به جنبه های سطحی، ابزاری یا غیر ضروری محكوم می کند، رابطه برای اخلاقی بودن باید از حدود جسمانی، نفع شخصی و هوس فراتر رود، باید عقلانی و کلی شود. انگیزه ها و موقعیت های فردی تماما غیر ضروری و در بچه نامربوط می شوند؛ جنبه‌ی عینی (اخلاقی) ازدواج در عمل انکار نفس می یابد که شخصی در واحدی بزرگ تر حل می‌شود(پیش طرح آن اجتماع کلی تری که دولت را تعریف می‌کند) اتحاد آنان از این دیدگاه شخص را محدود می کند اما در واقع آنان‌را آزاد می سازد چرا که این جا است که به خود آگاهی اساسی دست می یابد.
هوس و شهوت تنها جنبه ای گذرا و کم اهمیت از رابطه‌ی زناشویی است، رابطه ای که در أصل اهدافی معنوی دارد. در واقع درست همین موضوع است که ازدواج را از روسپی گری که در سطح هوس‌باقی می ماند، متمایز می کند. و به همین دلیل طلاق بايد‌ دشوار گردد: بوالهوسی نباید اجازه باید این نظم اخلاقی را که چنین اهمیتی برای سلامت اجتماع دارد، از بین‌ببرد. و البته در نتیجه تک همسری تشویق می شود چرا که تنها بدین صورت است که خویشتن فرد به تمامی در یک پیوند معنوی غرق می شود.
روشن است که هگل رابطه ی زن و شوهر را دارای دو مقصود مهم می داند، نجات تولید مثل و رابطه جنسی از طبیعت با عقلانی کردن آن ها و بنای آن یگانگی که پیش شرط دولت است. خانواده، اجتماعی طبیعی باقی می ماند چرا که در آن وظایف، فقط متوجه بستگان خونی است و احساسات افراد نسبت به یکدیگر از ناشی می شود (روابط بر خلاف تلفی هابز از هیچ گاه قراردادی نیستند و تأکید بر وظایف، اما بیش از یک واحد صرفا زیست شناختی است و نقشی مهم در ظهور ذهن بازی می کند همان طور که گولد (Goula) اشاره می کند، این توصیف ایده الیستی به خانواده رنگ و بوی معنوی می بخشد زیرا این موضوع را که روابط اقتصادی به چه میزان در این میانه نقش ایفا می کنند، نادیده می گیرد؛ روابطی که هرگز نمی توانند در قلمرو عشق بگنجند. از نظر هگل نیاز های مادی در جامعه ی مدنی ارضا می‌شوند حوزه ای که فقط مردان در آن فعال اند اما او متوجه نیست که تقسیمات آن حوزه بر روابط خانوادگی اثر می گذارد. با این همه او توجه دارد که روابط درون خانواده با خودخواهی همگانی رایج در جامعه ی مدنی تفاوت بسیار دارد. از خودگذشتگی که در حوزه ی خانوادگی تجربه می شود به وضوح در تقابل با دنیای خشن مردان قرار دارد. به این ترتیب هگل ایدئولوژی خانواده ی عاطفی را حفظ می کند اما دست کم در برابر گرایش ليبرال به تقلیل طبیعت انسان و نمودهای معنادار آن به شکل هابزی، مقاومت می کند. هگل همچنین معتقد است که خانواده برای دو جنس اهمیتی متفاوت دارد. او به تمایزی اخلاقی و فکری بین زن و مرد قائل است که به آنان رسالت هستی شناختی متفاوتی در اشکار ساختن خرد می دهد. در مرد، ذهن تفکیک می شود: او تجربه می کند و خود آگاهانه به آن تجربه می اندیشد. این توانایی تفکر مفهومی، دست یابی به عامیت و آزادی واقعی را به مرد اعطا می کند. بنابر این، مردان هستند که تاریخ را می سازند چرا که آنان اند که در سیاست و یادگیری دخالت دارند، که کار می کنند و می کوشند جهان را بر پایه ی دیدگاه خود تغییر دهند تا در آن جا به شناخت و خود آگاهی دست یابند. آنان به زعم هگل در رابطه با دنیا نیرومند و فعال هستند. مردانگی نه چون ودیعه ای زیست شناختی بلکه چون محصول موفق کوششی که پا به پای تکامل خرد به پیش می رود، توصیف می و فقط از طریق کوشیدن در تفکر و تلاش فراوان تکنیکی به دست می آید.
زنان، بر عکس، منفعل و درون نگرا باقی می مانند چرا که اندیشمند و خودآگاه نیستند، عواطف و تجارب آن ها یکپارچه می ماند، شیوه ی عشق ورزیدن و درک آنان، مناسب ترین شیوه برای زندگی خانوادگی است. آن ها می تواند آموزش ببینند، (گرچه که می داند چگونه؟ به نظر می رسد با تنفس در فضای آکنده از عقاید و نه با کسب دانش) ، اما آنها فاقد استعداد عامی هستند که اجازه ی دست یابی به روح مطلق- علم، فلسفه و هنر – را می دهد. آن ها با حس مبهم وحدت بیشتر به گیاهان شبیه اند تا جانوران (مردان): آن ها فقط نظر، ذوق و ظرافت دارند، یعنی دانش امکانی (غیر ضروری و جزئی). آنان ناتوان از قدم نهادن به بیرون از تجربه، در درون آن گرفتار می مانند. بنابراین غیرمنتظره نیست که از نظر هگل زن باید به خانواده با عقلانیت نابالغ و جایگاه اخلاقی ابتدایی آن، محدود بماند. حتی اگر عملکرد او بیش از آن که صرفا بیولوژیک باشد، غایت مدارانه باشد، او در سطح جزئیت و بی واسطه گی متوقف می شود. درست است که او از جنبه های طبیعی نقش تولید مثلی خود فراتر رفته، به جهان اخلاقی پای می گذارد، اما چون فاقد استعداد عام است از حضوری عالی تر در زندگی عمومی کنار می ماند. فقط مرد است که وارد همه ی روابط انسانی که سه مرحله ی زندگی اخلاقی را تعیین می کنند، می شود و به این ترتیب فقط او به ترکیب احساس و عقل، فردیت و عامیت که کلیت انسان را تعریف می کند، دست می یابد. برکنار ماندن زنان از جامعه ی مدنی، آنان را از دسترسی به مرحله ای که خود مختاری فردی حاصل می شود باز می دارد. این ابراز فردیت در خانواده جایی ندارد.
هگل زن را در معرض خطر دائمی سقوط به ورطه ی عدم اطمینان و هستی پیشا اخلاقی می بیند. شوهر او می تواند از روابط خاص خود با اعضای خانواده لذت برد چرا که در دنیای خارج به عامیت دسترسی دارد. اما زنان در نبود این سپر ایمنی همواره باید در برابر غرق شدن در روابط خاص مقاومت کنند چرا که عشق آنان به فرزندان و شوهران راهی است مشروط به سوی زندگی اخلاقی. آن ها باید در تعهد به ازدواج و مادری بکوشند و از غرق شدن در عشق به این یا آن مرد یا فرزند بپرهیزند. بنابراین زن بدون پیوند زناشویی با یک مرد، از حیات اخلاقی حذف می شود (می توان متفکران مسیحی را به یاد آورد)
این موضوع درباره ی مرد که در مراودات جمعی خود در جامعه ی مدنی و دولت نیز اخلاقی است، صدق نمی کند. هگل نتیجه می گیرد که یک دختر با تسلیم بدن خود خارج از ازدواج، شرافت اش را از دست می دهد چرا که حدود اخلاقی زندگی خود را از دست می دهد. مقصد زندگی یک دختر، پیوند ازدواج و فقط ازدواج است. مردی که روابط بی بندوبار دارد می تواند شرافت خود را در مقام یک شهروند، باز یابد. بالاخره، برای رفع هر گونه تردید باقی مانده، هگل رابطه ی زنان با دولت را به روشنی شرح می دهد. او در فلسفه ی حق هشدار می دهد. آنگاه که زنان سكان دولت را به دست گیرند، دولت به یک باره در خطر قرار می گیرد چرا که زنان اعمال خود را نه براساس مقتضیات همگانی بلکه بنابر تمایلات و نظرات خود خواسته تنظیم می کنند. به عبارت دیگر، آن ها اخلاق و نوع عدالتی را که مناسب محیط خانگی است به روابط سیاسی وارد می کنند: آن ها نمی توانند بی طرف باشند چرا که فاقد مهارت های مفهومی برای دست یافتن به انتزاع و استقلال هستند. از آن جا که این ناتوانی هستی شناختی است، هگل نمی تواند راه حلی لیبرال اتخاذ کرده و مشارکت جمعی را به منظور بسط ادراک
توصیه کند؛ گرچه از خطراتی که زنان وقتی در حوزه ی خصوصی خانواده محصور شوند ایجاد می کنند، آگاه است.
او می گوید قانون انسانی فقط در دولت بروز عام می یابد و بنابراین اگر قرار است تاریخ پیشرفت کند، باید بر سعادت خانوادگی تحمیل شود: نوع زن – طعنه ی جاویدان زندگی اجتماعی – با فریبکاری مقصد عام حکومت را به هدفی خصوصی تغییر‌ می دهد، فعالیت عام آن را به کار این یا آن فرد خاص تبدیل می کند و دارایی عام دولت را به سوی مال و زیور خانواده منحرف می کند.
فهمیدن این که هگل چگونه امید داشت تا بر این تهدید فائق آید، دشوار است چرا که روند دیالکتیکی که در حالت به اوج می رسد به مردانی وابسته است که با رسیدن به بلوغ، خانواده را ترک می کنند تا وارد جامعه ی مدنی شوند و هوش خود را فراتر از احساسات پرورش دهند.
درست است که دولت به روابط اخلاقی موجود در خانواده نیازمند است، اما زنان هیچ گاه خود به طور دیالکتیکی به موجوداتی عقلانی تر تبدیل نمی شوند. دخترانی که خانه ی پدری را ترک می کنند تنها همسرانی می شوند در خانواده های جدید. به این ترتیب راه حل هگل برای روابط جنسی کاملا غیر دیالکتیکی است و بی شک کاملا متفاوت با داد و ستد میان خدایگان و بنده که در آن بنده از طریق کار، خودآگاهی اش را تکامل می بخشد. (او کار خانگی را که زنان ممکن است با آن حس سودمندی و هویت خود را تکامل بخشند، به کلی نادیده می گیرد.)
پس هگل در آموزش زنان فایده ی چندانی نمی بیند چرا که نقش و طبیعت آنان بیشتر ضروری است تا قابل تغيير. جایگاه آنان در غایت شناسی او است که نقش آنها را تعریف می کند و نه زیست شناسی به خود خود، گرچه زیست شناسی بر آن جایگاه تأکید می کند. هگل مانند ارسطو به زنان عقلانیتی ناکامل و نابالغ نسبت می دهد که آنان را از کنش سیاسی برکنار می دارد. او در محافظه کاری پیشینیان خود در این موضوع سهیم است چرا که تعریف او از مقوله ی زن پندار آزاد کردن او را بی معنی می کند. تاریخ پیش از رسیدن به اوج خود، او را پشت سر می گذارد زیرا در نهایت مرد، آزادی / روح است و زن، ‌نماینده ی ضرورت / طبیعت که باید به شیوه ی مفهومی تحت سیطره قرار گیرد. چرخه ی تولید مثلی مکرر او باید با کار خود آگاه (مرد) که جوهره ی تاریخی در آن قرار دارد، عقلانی شود. آیا چیزی از این ها در مارکس باقی مانده است؟ جولیت میچل (Juliet Mitchell ) در مروری مختصر بر مارکس و انگلس در وضعیت زنان، تلقی آن دو از زنان را به دو دوره تقسیم می کند. او نتیجه می گیرد: راه حل های آنان به شدت اقتصاد گرا باقی می مانند یا درگیر تأملات بی مورد می شود. انتقاد اول به گرایشی تقلیل گرا که در نوشته های آخر یافته می شود بر می گردد، آن جا که زنان در شرح تاریخی از خانواده صرفا چون پیش شرط های مالکیت خصوصی ظاهر می شوند. نقد دوم میچل به آثار ابتدایی مارکس برمی گردد که زنان چون نماد های پیشرفت تاریخی نمایانده می شوند. این تقسیم بندی مفید است و من با توجه به آن درباره رویکرد ابتدایی بحث می کنم. در هر صورت بعدا این نظر مطرح را می شود که عنصری هگلی حتی بر نوشته های آخر نیز سایه می افکند.
فوریه موقعیت زنان را شاخصی برای رهایی عمومی می دید. مارکس تعامل را در یادداشت های ۱۸۴۴ و خانواده مقدس ۱۸۵۴ اقتباس می کند و اینجا است که استفاده ی نمادین او از مقوله ی زنان نهفته است. در اثر اول، این مسئله در زمینه می بحثی درباره روابط میان طبیعت، بیانگی، کار و مالکیت خصوصی پیش می آید.
اینجا در روایت مارکس، تصویر هگلی نهفته است: یک انسان – طبیعت در آغاز یگانه باید بگسلد تا تضاد، موجب تکامل شود. در پایان این روند تاریخی آن ها بار دیگر به هم می پیوندند؛ بشر ظرفیت طبیعی و نیازهای مادی خود را با انسانی ساختن طبیعت تکمیل می کند با سازماندهی آن بنابر خواسته های بشر به طوری که نیرو های خلاق تولید کنندگان مستقیم اش را منعکس کند وفور جایگزین کمبود شود. از آن جا که بیگانگی بشر از طبیعت فقط با حذف مالكيت خصوصی ممکن است، کمونیسم راه حل راستین تضاد میان انسان و طبیعت و میان انسان و انسان است… معمای تاریخ حل می شود«
مارکس روابط بین دو جنس را نماد این روند می بیند رابطه مرد با زن طبیعی ترین رابطه انسان با انسان است.
این رابطه نشان می دهد که چقدر رفتار طبیعی انسان، انسانی شده است… چقدر طبیعت انسانی اش ، طبیعت او شده است. هماهنگی ابتدایی بین انسان و طبیعت (در کمونیسم اولیه)، تضادشان در طول تاریخ (تاريخ مالكيت خصوصی و مبارزه طبقاتی) و اشتی نهایی آن ها در کمونیسم حقیقی همه در رابطه ی مرد با زن نمود می یابند. بیشتر از خود زن، رابطه ی جنسی است که با طبیعت یکی دانسته می شود و میزان انسانی شدن (به زبان هگلی، اخلاقی شدن) این رفتار حیوانی (به قول مارکس) نشان گر پیشرفت است. براساس این رابطه می توان درباره ی سطح کلی تکامل انسان داوری کرد. به هر حال این منظور رسانده می شود که مردان تاریخ را می سازند. و پیشرفت شان را در شیوه ی رفتار با همراهان مؤنث خود ابراز می کنند، همراهانی که نشان دهنده و سود برنده ی منفعل پیشرفت مردان در انسان سازی طبیعت هستند. تحلیل هگل این جا به وضوح به چشم می خورد و در ادامه بیشتر توضیح داده می شود. هم در ایدئولوژی آلمانی و هم در ، مارکس از یک تقسیم کار طبیعی و خود به خود درون خانواده سخن گوید که: اساسی کاملا فیزیولوژیک دارد و ریشه در تقسیم کار اولیه ای دارد که در عمل جنسی با آن مواجه می شویم. از رابطه ی طبیعی دو جنس یک رابطه ی اجتماعی شکل می گیرد که خود اولین رابطه ی مالکیت است. «هسته، که اولین شکل آن در خانواده نهفته است؛ آن جا که زن و کودکان بردگان شوهر هستند.» رابطه ی طبیعی مرد با زن به این ترتیب به شوهر قدرت استفاده از نیروی کار زن را می دهد. مارکس توضیح نمی دهد که این امر چطور اتفاق می افتد اما با واگذاری قدرت استثمار كار زن به مرد، چیزی شبیه رابطه ای طبقاتی درون خانواده شکل می گیرد و شرح ماتریالیستی ستم بر زنان را ممکن می سازد. این روند است که مرد را سازنده ی تاریخ و انسانی کننده ی طبیعت تعریف می کند. درست است که زن به طور هستی شناختی از سهیم شدن در رسالت مرد بازداشته نمی شود (آن طور که در مورد هگل می بینیم) اما او دچار محدودیتی طبیعی است (که دقیقا مشخص نمی شود) که منجر به حذف او تا رسیدن به مراحل نهایی تاریخ می شود.
چرا که گرفتاری اش او را از آن حوزه ی تولید اجتماعی که دیالکتیک را پیش می راند، بیرون نگاه می دارد. سئوالی که پیش می آید این است که آیا رهایی در شکلی که مارکس تصویر می کند، وضعیتی خنثی است که در سرشت انسان با چنین خصوصیاتی نهفته است یا نتیجه ای ممکن و [نه ضروری است] که برای ارضای خواست هایی که به طور خاص مردانه (پرومته ای) هستند، برنامه ریزی شده است.

دست کم می توان گفت که پیش روی به سوی کمونیسم برای زنان پرهزینه است: اولین مرحله ی انسانی شدن رابطه ی مرد -زن به انقیاد او می انجامد و فقط در انتهای تاریخ وقتی که انسان رسالت خود را به پایان می برد، بر طرف می شود. همان طور که انگلس بعدها درباره ی تک همسری می نویسد، این یک پیشرفت تاریخی بزرگ بود. اما همچنین یک پس رفت نسبی، که سعادت و تکامل یک گروه به بهای بدبختی و قهقرای گروهی دیگر به دست آمد.
نقش زنان به عنوان شاخص های منفعل تکامل تاریخی آن جا دیده می شود که مارکس جوان از محرومیت آنان برای نشان دادن جنبه های غیر انسانی مالکیت خصوصی استفاده می کند، همانند آن جا که او کمونیسم خام را چون شکلی فاسد از کمونیسم حقیقی محکوم می کند. در این شرایط، ارزش های بورژوایی محو نمی شوند بلکه عمومیت می یابند: وسوسه ی تملک فقط به توزيع مالكيت خصوصی و عمومی سازی مزدوری می انجامد. مارکس برای روشن ساختن قلابی بودن این کمونیسم آن را به گذر از ازدواج بورژوایی – قطعا شکلی از مالکیت خصوصی انحصاری به روسپی گری همگانی تشبیه می کند، منظور این است که کمونیسم خام با ارتباط آزاد میان تولید کنندگان تفاوت دارد همان طور که روسپی گری با ارتباط آزاد بین دو جنس تفاوت دارد. آن جا که شهوت و حسد حاکم است، تنزل موقعیت زنان، انسان زدایی شدن کل جامعه را نشان می دهد: رمز این رویکرد، بیان عاری از ابهام، قاطع، روشن و بی پرده خود را در رابطه مرد با زن می یابد.این جا، زن بیش از نماد مرحله ی تاریخی است: او به معنای واقعی کلمه بازتاب آن است.
چرا که او خود، دارایی است و با او همان طور رفتار می شود. بار دیگر رفتار مرد نسبت به زن است و نه رابطه دیالکتیکی با او که اهمیت دارد. آن جا که دارایی (شکل تاریخی که از طبیعت برگرفته شده است) حسودانه تصرف می شود، با خشونت مطالبه می شود و به صورت عام درخواست می شود، زن هم از این سرنوشت رنج می برد. کمونیسم او را آزاد می سازد چرا که روابط مالکیت را از بین می برد و انسان را به هماهنگی مناسب با طبیعت می رساند. اشتی انسان با طبیعت انسانی شده باید قید و بند زدایی شود و تبادل آزاد رابطه ی جنسی را در برگیرد، چرا که روابط شفافی
که سوسیالیست ها سکس عشق سالم تعریف می کنند تنها مثال هایی هستند از شفافیت کلی تر دنیایی طبیعی که دیدگاه بشر آن را تغییر شکل داده است. در همه ی اینها ریشه های هگلی مارکس مشهود است و این به طور خاص در مورد نقشی که به زن نسبت داده می شود صدق می کند، درست است که جایگاه منفعل او در موضع دارایی (مایملک) دقيقة واقعیت بورژوازی را منعکس می کند، اما فراتر از این او می تواند با جایگاه خود معرف پیشرفت باشد، فقط به این دلیل که او معادل تاریخی مرد نیست.
کنش های تولید مثلی و خانگی هیچ اهمیت تاریخی‌ نمی یابند.‌‌ سرانجام روشن است که مارکس در نوشته های اولیه اش زنان را بیشتر مقوله ای مجرد می دید تاکنش گرانی که خود به دنبال رهایی خود هستند. شاید از آنجا که دست نوشته های ۱۸۴۴ طرحی اولیه برای‌تفسیری همه جانبه تر از اودیسه ی هگل در پدیدارشناسی بود، این مسئله چندان تعجب برانگیز نباشد. زنان بیشتر تغییر را منعکس می کنند تا این که‌ به آن اقدام کنند. اما هیچ تلاشی برای توضیح دلیل این مسئله با توضیح سیستماتیک ستم دیدگی آنان صورت نمی گیرد. همه ی آنچه ارائه می شود ارجاعی به طبیعت است و شبیه سازی روابط طبقاتی در طرحی از روابط جنسی، با این تفاوت عمده که بین مرد و زن هیچ دیالکتیکی که منجر به پیشرفت شود، وجود ندارد. در سرمایه داری زن همچنان در موقعیت دارایی می ماند و در تاریخ آن سهیم است. رهایی او تنها چون پیامد منطقی براندازی سرمایه داری رخ می دهد و حتی آن گاه نیز بیشتر نمادین به نظر می آید.
به این ترتیب تقلیل گرایی بعدی از همین جا اشکار است: زنان هیچ امکان ایجاد تغییر (ان طور که در سوسیالیسم آرمانشهری پنداشته می شد) ندارند چرا‌ که آن ها از روند اساسی کار تولیدی که تاریخ را می سازد کنار مانده اند. مارکس علت را به طبیعت نسبت می دهد اما با وجود آن که معتقد است آن ها با‌ انسانی شدن طبیعت برگشت پذیرند، پیوند میان طبیعت زن و بندگی اش را زیر سوال نمیبرد. بعدها می بینیم که این نقطه ضعف چون شکافی در تحلیل های ماتریالیستی تاریخی بعدی زنان پیوسته رخ می نماید.


این مطلب باز انتشاری از نشریه نقد نو بنا به تاریخ مرداد ۱۳۸۳ است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: