کوبا, گوناگون, سرتیتر

خوزه مارتی شاعر ملی و قهرمان کوبا

ترجمه این اشعار برای اولین بار در ایران صورت مي‌گیرد. این . مجموعه که نخستین ترجمه های مستقیم از زبان اسپانیایی می باشد در . آینده ای نزدیک 1 با همکاری انجمن : دوستی ایران و کوبا و سفارت کوبا در تهران چاپ خواهد شد

حمید شهرابی، پوریا پستا


زندگی نامه خوزه مارتی

تولد، ۲۸ ژانویه ۱۸۵۳ هاوانا.

در سال ۱۸۶۹ یک سال بعد از شروع جنگ ۱۰ ساله اول، اولین روزنامه خود را به نام Libre Pania ما(میهن آزاد) منتشر کرد.

در همین سال اولین شعر وی نیز با کمک دوستش فرمین والدز دومینیگز که در ستایش مرگ در راه میهن سروده شده بود، منتشر گردید.

به دلیل تقارن انتشار این شعر با حادثه کشته شدن یک محصل کوبایی به دست یک افسر اسپانیایی و نوشتن نامه ای در مذمت پیوستن به ارتش اسپانیا، دستگیر و به ۶ سال حبس محکوم گردید.

دفاع در دادگاه از حق کوبا برای استقلال. کار سخت در زندان نظامی که منجر به مجروح شدن و صدمه دیدن پای مارتی شد و این مشکل تا آخر عمر با وی ماند. تبعید به اسپانیا تحصیل در دانشگاه مرکزی مادرید پس از اتمام دوران تبعید و اخذ مدارک دانشگاهی در رشته های حقوق، فلسفه و هنر از آن دانشگاه.

۱۸۷۴ تا ۱۸۷۷، اقامت در فرانسه و نوشتن یک نمایش نامه موفق، سفر به مکزیک و انتشار مجله جهانیا

۱۸۷۷، بازگشت به کوبا با نام مستعار و اقامتی کوتاه. نبود شرایط مناسب برای کار و فعالیت در کوبا و سفر به گواتامالا. تدریس به عنوان استاد تاریخ و ادبیات.

ازدواج با دختر یک مهاجر کوبایی به نام کارمین. اخراج از گواتمالا به دلیل نوشته هایش.۱۸۷۸، پایان جنگ ۱۰ ساله، عقد معاهده ازنجونه، خاتمه دوران تبعید و بازگشت به کوبا.

۱۸۷۹ اتهام توطئه علیه حکومت اسپانیا و تبعید به آن کشور، فرار از زندان اسپانیا، مهاجرت به آمریکای شمالی، اقامت در نیویورک برای ۴ سال فعالیت ادبی و روزنامه نگاری در نیویورک. زندگی در محله های محروم و فقیرنشین.

انتخاب به عنوان کنسول کشورهای اوروگوئه، پاراگوئه و آرژانتین در دهه ۱۸۸۰ کنار گذاشتن این سمت ها به خاطر ادامه فعالیت فرهنگی نوشتن مقاله برای روزنامه های ساعت»، «خورشید»، روزنامه آرژانتینی ملته تعداد دیگری از روزنامه های آمریکای جنوبی و ایالات متحده.

انتشار در کتاب شعر معروف ار به نام های «اشعار ساده و اشعار اسماعیل کوچک» در سال های ۱۸۸۲ و W۹۱.

۱۸۹۰، تاسیس یک مرکز آموزشی به نام لیگ برای تبعیدیان سیاه پوست کویایی.

فعالیت در مبارزات استقلال طلبانه مردم کوبا پین سالهای ۱۸۹۲ تا ۱۸۹۵.

انتشار بیانیه مونتر کریستی در سال ۱۹۴ و اعلام اهداف جنگ استقلال طلبانه کویا۔

۱۸۹۵، سازماندهی انتلافی از دهقانان، صاحبان زمین های کوچک، کارگران و مردم فقیر و حمله علیه نیروهای اسپانیایی به اتفاق ژنرال ماکسیمو گومز و آنتونیو ماستو.دخالت نظامی ایالات متحده در جنگ که به ظاهر علیه ارتش اسپانیا و در واقع برای سرکوب ارتش انقلابی کوبا صورت گرفت.

۱۹ ماه مه ۱۸۹۵، درس ریوس، کشته شدن خوزه مارتی در میدان نبرد.


چهل جمله از خوزه مارتی که بر دیوارهای بنای یادبود وی در هاوانا حک شده است

کودکان امیدهای جهان اند.

منزل و رفتار هر دو باید پاکیزه باشند. و دانش آموزان دژهای آزادی اند.

به این که بتوانی بخوانی مثل این است که بتوانی راه بروی و این که بتوانی بنویسی مانند آن است که بتوانی کوهنوردی کنی.

و گاهی اوقات شیوه دفاع از حق آن را ناحق جلوه می دهد. و آنان که پرشورند، چون نخستين زادگان جهان اند.

شکوه و افتخار مرد بدون لبخند زن کامل نمی شود. و کوه ها در قله شان به اوج می رسند و خلایق در مردان شان.

و مردان بر دو قسم اند: آنان که عشق می ورزند و می آفرینند و آنان که نفرت می ورزند و ویران می کنند.

هر نژادی در جهان راه و روش خود را دارد و عرصه باید برای همه نژادها باز باشد. مدرسه کوره ایست که در آن شخصیت ساخته می شود..

من فرزند قاره آمریکا و مدیون آن هستم.

پیروزی حاصل آگاهی است.

بخشش پیروزی است.

تفکر خدمت است.

جهان، به خاطر دوستان، زیبا و پایدار است. همه چیز زیباست، آنگاه که برای روشن کردن جهان می جنگید.

قانونی را که بی خردان به کار گیرند می تواند عین جنایت باشد.

آزادی یعنی حق اندیشیدن و سخن گفتن برای هر کس، با صداقت و بدون ریاکاری. و هر آمریکایی آمریکای ما، کوبایی است.

سنگر عقیده ارزشمندتر از سنگر سنگی است.

برای آن که جلوتر باشی باید فراتر بنگری به تعویق انداختن یعنی هرگز تصمیم نگرفتن عشق چیزی جز تعالی است.

درد و رنج نمک شکوه و افتخار است.

به وطن همان بشریت است.

آن بخش از بشریت که ما آن را به خود نزدیک تر می بینیم سرنوشت مقدر کرده که در آن زاده شویم.

همه چیز پیش از این گفته شده، ولی هر آنچه صادقانه گفته شود، همیشه تازه است.

تعلیم، زیباترین و شرافتمندانه ترین کار دنیا است.

مردان را مادران و وطن هر دو می زایند.

خون خوبان هرگز بیهوده بر زمین نمی ریزد.

یکی از راههای مبارزه در راه وطن کسب افتخار برای آن است.

روسا باید برای ایجاد وحدت خدمت کند، نه تفرقه.

آموزش با تولد آغاز می شود و با مرگ خاتمه می یابد.

هر مرگی آغاز یک زندگی است.

آن که شریف است حق اشتباه دارد. و آن که بدر مدرسه می کارد انسان درو می کند.

ای جوان، شک نکن. ای لجوج، انکار مکن. بیاموز، آنگاه باور کن.


تهیه و تنظیم و ترجمه اشعار: محمد قاسم محمدی

من مردی ساده هستم

از آنجا که نخل ها می رویند

و پیش از مرگم می خواهم شعرهایم را از روحم بیرون بریزم

من از همه جا می آیم و به همه جا می روم

از میان هنرها، هنرم و در میان کوه ها، کوه.

من اسامی عجیب گلها و گیاهان را می دانم

ونام نیرنگهای کشنده و رنجهای برین را

من در شب تاره بارش شعاع نورزیبای آسمانی را بر سرم دیده ام

روییدن بال در مردانی را دیده ام که خود از زنانی زیبا به وجود آمده اند.

پروانه هایی را دیده ام که پروازکنان از خرابه ها بیرون می آمدند.

زیستن مردی را دیده ام با دشنه ای در پهلو، بی آنکه بر زبان آوردنام کسی که او را کشته است.

سریع، به سان یک انعکاس دو بار روح را دیدم، دوباره آن گاه که پیر بیچاره مرد و آنگاه که او گفت بدرود.

در حصار، در ورودی تاکستان، یکبار به خود لرزیدم

آن گاه که زنبور وحشی، پیشانی دختر کم را گزید.

یکبار طعم لذت را چشیدم، یکبار بیش از هر زمان آنگاه که شهرداری گریان، حکم مرگم را قرائت کرد.

از زمین و دریا صدای آهی را می شنوم، اما آه نیست پسرکم در حال پیدار شدن است.

اگر بگویند که از گوهر فروش،

بهترین گوهررا بگیر؛ درستی صادق برمی گزینم و

عشق را به کناری می اندازم. من پرواز عقاب زخم خورده را در آبی آرام دیده ام

و مرد افعی سمی را در مخفیگاهش. من خوب می دانم آنگاه که جهان کبود و در حال آمایش تسلیم شودا

پرسکونی عمیق، جویباری آرام زمزمه می کند.

من دست جسور وحشت و شادی خشک را بر ستاره ای خاموش گذاشته ام،

که در جلوی درگاهم بر زمین افتاد.

در سینه صبورم دردی را پنهان می کنم که مرا متاثر می کند؟

فرزند ملی دربند، به خاطر آن ملت زنده است، خاموش می ماند و می میرد

همه چیز زیباست و پایداری همه چیز،

موسیقی و خرده و همه چیز به سان الماس،

پیش از نور زغال است.

من می دانم که نادان باشکوه و شیون بسیار تشییع می شود.

و می دانم که بر زمین، میوه ای بهتر از میوه گورستان نیست.

لب فروبسته، درک می کنم و شکوه شاعرانه را کنار می گذارم.

وردای طبابت را بر درختی خشکیده می آویزم.


صومعه ای از مرمر را در

خواب می بینم

تالار مرمرین صومعه ای در خواب می بینم

صومعه ای از مرمر را در خواب آنجا که قهرمانان، ایستاده، در سکوتی آسمانی آرمیده اند.

شب هنگام، در پرتو روشنایی جان

با آنان سخن می گویم،

شب هنگام به صف ایستاده اند؛

از میان صف ها می گذرم بر دست های سنگی شان بوسه

چشم های سنگی شان را می گشاینده لبهای سنگی شان را می جنبانند:

ریشهای سنگی شان می لررد: شمشیر سنگی را می فشارند

می گریند

شمشیر درنیام می لرزدا


از می سفید

می پرورانم از می سفید می پرورانم

در تابستان به سان زمستان،

برای دوست صادق،

که دست صداقتش را به سویم دراز و برای ظالم،

که از جای بدر می آورد قلبی را که نه خار می پرورانم،

نه گزنه: از می سفید می پرورانم.

می کند.

بدان زنده هستم