گوناگون, سرتیتر

یادی از » آتا هوآلپا یوپانکی » و » لئونل پاز» – محمود دهقانی


یادی از » آتا هوآلپا یوپانکی » و » لئونل پاز«

دکتر محمود دهقانی

کله ی سحر زنگ تلفن مثل صدای شلیک توپ از خواب بیدارم کرد. گوشی را برداشتم دوستم » لئونل پاز» بر عکس همیشه صدایش خش دار و محزون بود . بعد از چند لحظه بغض گلویش ترکید و گفت: » آتا هو آلپا » درگذشت. دلش مثل ابر بهار گرفته بود. با حزنی که در صدایش بود دل من هم گرفت. هاج واج شدم و نمی دانستم چه بگویم.

چند بار با هم به کنسرت هایی که «آتا هو آلپایوپانکی» به دعوت وزارت فرهنگ اسپانیا در مادرید اجرا کرد رفته بودیم. معادل جمله فارسی شتری است که در خانه همه کس می خوابد را به اسپائیولی سر هم کردم ولی کارساز نبود. سکوت لئونل در پشت خط پرده فرو ریختن اشک را کنار زد. حق داشت!

هر دو موسیقی تدریس می کردند و گیتار می نواختند و عاشق » فیدل» بودند. نه تنها اندیشه بلکه انبوه ریش لئونل هم به سبک فیدل کاسترو بود.

با فرو افتادن رژیم ژنرال ها در آرژانتین نوبت رژیم ژنرال های ارو گوئه ای بود. در گرماگرم بگیر و ببندها لئونل با خانواده به بوینس آیرس تارانده شد. در سفری به آرژانتین در سکوت آخر هفته با خیمه زدن شب بر غروب نارنجی رنگ بوینس آیرس دل کولی وش من مثل یک مرغ غریب دور از آشیانه گرفت. به کافه دبشی که پاتوق هنرمند های آرژانتینی بود رفتم و درآنجا بود که با لئونل آشنا شدم. مثل همه هنرمند های سراسر جهان کلی حرف داشت. با دل پر خون از دست زالو هایی که بر هستی و مال و منال و فرهنگ میهنش اروگوئه چنگ انداخته بودند معترض بود. از صدای چکاچک اسلحه های چکمه پوشانی که طنین گیتارها و هر تار دلنشینی را خفه کرده بودند نالان بود. به جرم تکثیر ترانه های «ویکتور خارا» و همراهی و نواختن گیتار با خواننده زنی که شعرهای «ویولتا » را برای تجمع سندیکای کارگری در مونته ویدئو اجرا کرد تحت تعقیب بود. درست مثل اتهامات و جرم هایی که دولت ژنرال های آرژانتینی پیش از آن در بوینس آیرس به آتا هو آلپایوپانکی بسته بودند. تا ساعتی پس از نیمه شب با لئونل بودم. فردای آن شب با کمک دوستم «آنتونیو» در دفتر تازه تاسیس پناهندگان در بوینس آیرس به رتق و فتق گزارشی پرداختم که توانست بر مسیر پاسخی که از مادرید داده می شد تاثیر گذار باشد و روزی که از اسپانیا پاسخ پناهندگی سیاسی گرفت و به فرودگاه «باراخاس» مادرید به استقبالش رفتم او را یکراست به کافه «خیخون» که از دیر باز پا توق هنرمندهای اسپانیایی بود دعوت کردم. اصلا تاثیر پرواز طولانی و رنج راه در چهره اش نمایان نبود. در آنجا تا پاسی از شب در کنار آباژوری که زیر نور آن، چمدان و پالتوش یله بودند برایم از «فدریکو گارسیا لورکا» و «پابلو نرودا» و خیلی از هنرمند های دیگر که روزگاری در آنجا جمع می شدند حرف زد. خاطرات و مرارت های همه را خوانده بود. مثل قایقی توفان زده که به ساحل امن رسیده است از طغیان دریا و شب دراز فاشیزم قصه ها گفت. از رژیم ژنرال فرانکو که در زیر هر درخت زیتونی در زیتون زارهای آندلوسیا » آندلس» یک هنرمند را خفه کرده بود. از تاریخ موسیقی و از ساز های دنیا که در جنگ با زورگویان تاثیرشان از قلم نویسندگان و شعرا کمتر نیست. از گیتار و زخمه های پر درد کولیان اسپانیا و از انگشتان بریده » ویکتور خارا » در زیر شکنجه در شیلی.

سوغاتی اش آهنگ های آتا هو آلپا یوپانکی بود . » دهقان » و آهنگ و ترانه اش را آنقدر برایم نواخت و خواند که دیگر شب ها در خواب هم آن را با خودم زمزمه می کردم. یاد لونل پاز و آتاهوآلپا یوپانکی تا همیشه در خاطرم خوش می درخشند. یادشان گرامی باد.