گوناگون, سرتیتر

واگرایی اجتماعی و «تروریسم داخلی» – سپهر سمیعی

سپهر سمیعی


توماس هابز، اندیشمند بزرگ انگلیسی، در زمانی می زیست که جامعه انگلیس دستخوش جنگ داخلی و آشوب و اغتشاش بود. هابز که شاهد فجایع اجتماعی، ناامنی، ترس و دلهره دائمی، و بطور کلی شرایط رقت انگیز زندگی در جامعه انگلیس آنروز بود، ریشه این مشکلات را در نبود یک قدرت منسجم و غالب حکومتی می دید.

هابز برای توجیه و توضیح این مطلب، این نظریه را مطرح نمود که طبیعت انسانها بگونه ایست که در نبود یک قدرت برتر، همگی در تضاد دایمی با هم قرار می گیرند. به عبارت ساده تر، «انسان گرگ انسان است».

بعدها نظریه پردازان دیگری در غرب این نظریه را به چالش کشیده و ادعا کردند نه تنها انسان گرگ انسان نیست، بلکه مداخله حکومت در نظم اجتماعی است که منجر به وقوع برخوردها میان انسان ها می شود. از جمله، جان لاک معتقد بود نوعی قرارداد اجتماعی میان انسانها شکل گرفته که بطور ذاتی از درون جامعه زاییده شده و دولت نباید این نظم اجتماعی را مختل نماید.

اما چیزی که موجب شده بود تا این دو اندیشمند انگلیسی دیدگاه هایی تا این اندازه متضاد داشته باشند، شرایط اجتماعی بود که هر یک در زمان حیات خود مشاهده نموده بودند.

هابز نظر به جامعه ای داشت که در اثر شکل گیری نظام ارزشی دوگانه دچار واگرایی شده بود. از یک سو مشروعیت و اقتدار وابسته به دستگاه کلیسای کاتولیک بود که تحت نفوذ واتیکان قرار داشت، و از سوی دیگر اشراف و حاکمان محلی منافع خود را مطالبه می نمودند. لذا در اثر این دوگانگی، منافع بخشی از جامعه در تضاد با منافع بخش دیگر قرار گرفته بود. هابز به درستی این مطلب را تشخیص داده بود که در شرایط واگرایی اجتماعی، تنها از طریق یک حکومت مقتدر مرکزی می توان ثبات و امنیت را به جامعه بازگرداند.

از سوی دیگر، جان لاک جامعه انگلیس را در حدود یک قرن بعد از هابز مشاهده می کرد. جامعه ای که جان لاک مشاهده می نمود از دوران اغتشاش و واگرایی عبور کرده و یک ساختار منسجم و همگن پیدا کرده بود. تضاد منافع و واگرایی اجتماعی به سازگاری منافع و همگرایی اجتماعی بدل شده بود.

هر دو اندیشمند تنها بخشی از حقیقت را می دیدند. هر دو مشاهدات خود از یک مقطع بخصوص از تاریخ یک جامعه را به طبیعت و فطرت کلیه انسانها و جوامع انسانی تعمیم می دادند. یعنی دقیقا اشتباهی که هنوز بسیاری از ما مرتکب می شویم، وقتی جوامع همگرای غربی را مشاهده کرده و می بینیم نظام حکومت دموکراتیک در این جوامع بدون مشکل قادر به تامین نظم و امنیت و ثبات است، و بعد تصور می کنیم اگر همان نظام دموکراتیک غربی در جامعه ما هم برقرار شود، به همان نظم و ثبات و تنعم خواهیم رسید.

در واقعیت اما نه تنها دو جامعه متفاوت می توانند شرایط متفاوتی داشته باشند، بلکه یک جامعه بخصوص هم در طول زمان می تواند دستخوش تغییرات عمیق و گسترده شود.

شاهد این مطلب را امروز در جامعه آمریکا به وضوح مشاهده می کنیم. آمریکایی که با چنان اعتماد به نفسی نظم اجتماعی و دموکراتیک خود را زبانزد و الگوی سایر ملل جهان می دانست، امروز به وضعیتی رسیده که نیمی از جمعیتش «تروریست های داخلی» خوانده می شوند.

نظم نولیبرال از اواخر دهه 1970 شروع شد و تا حدود سال 2008 جامعه آمریکا را همگرا کرده بود. معمولا رونالد ریگان را آغاز کننده نولیبرالیسم در آمریکا می دانند. در حقیقت ریگان بنیانگذار اقتصاد نولیبرال بود که به «ریگانومیکس» (Reaganomics) یا اقتصاد «چِکّه از بالا» (Trickle-down economics) معروف شده است. اصول اساسی سیاست اقتصادی ریگان بر پایه چند محور کلیدی بود:

1- تاکید بر تقویت نیروهای عرضه (تولید)، و نه تقاضا (مصرف)

2- نابودی اتحادیه های کارگری و تقویت قدرت کارفرمایان

3- نهادینه سازی نابرابری، با این شعار که هر چه ثروتمندان ثروتمندتر شوند، پول بیشتری از دست آنان به پایین چکیده و نصیب کارگران و طبقات زیردست می شود

4- حذف قوانین و مقررات مالی که با هدف کاهش ریسک سرمایه گذاری و حمایت از بدهکاران وجود داشت

5- افزایش سرمایه گذاری دولت در صنایع نظامی که به جنگ ستارگان معروف شد

نتیجه این سیاست ها بطور کلی دو پدیده بود:

1- شکل گیری طبقه متوسط رانت خوار

2- کاهش نفوذ و قدرت اتحادیه های کارگری در عرصه سیاسی آمریکا

اما پیش از ریگان، گذار به نولیبرالیسم از زمان ریاست جمهوری کارتر آغاز شده بود. هر چند در زمان کارتر هنوز نولیبرالیسم در بعد اقتصادی چندان فعال نشده بود، اما در بعد فرهنگی و اجتماعی اولین جرقه های نولیبرالیسم از زمان ریاست جمهوری کارتر خورده بود. برخی قوانین مدنی به گونه ای تغییر پیدا کردند که آزادی های بیشتری برای همجنسبازان فراهم شود، و همچنین در بعد بین المللی، دولت کارتر به دنبال گسترش دموکراسی در سطح جهانی بود. همین سیاست بود که زمینه ساز وقوع انقلاب در ایران شد.

در دهه 1990، پس از فروپاشی شوروی و با انتخاب بیل کلینتون به ریاست جمهوی ایالات متحده، نظم نولیبرال بطور کامل در همه عرصه ها وارد شد.

پیمان نفتا (NAFTAA) از یکسو امکان مهاجرت انبوه کارگران مکزیکی و لاتینو به ایالات متحده را فراهم نموده، و از سوی دیگر راه را برای کوچ صنایع آمریکایی به مکزیک باز کرد. به این ترتیب، کارگران ارزان قیمت و کم توقع مکزیکی در رقابت با کارگران گرانقیمت و پر توقع آمریکایی قرار می گرفتند. طبیعتا، از آنجا که اتحادیه های کارگری قدرت خود را از دست داده و صاحبان صنایع دست بالاتر را پیدا کرده بودند، در چنین رقابتی کارگران ارزان قیمت پیروز می شدند. و به این ترتیب بود که سهم کارگران آمریکایی از خروجی تولید روز به روز کاهش یافت.

اما این موضوع موجب نارضایتی اجتماعی و تضاد میان طبقه کارگر و سرمایه داران آمریکایی نشد. چون بخش قابل توجهی از کارگران آمریکایی راه پولدار شدن را یاد گرفته بودند!

بازی پولدار شدن بسیار ساده بود. کافی بود کارگری که درآمدی ثابت داشت به یک بانک مراجعه کرده و تقاضای وام مسکن کند. بانک ها وام های کلانی در اختیار این متقاضیان قرار می دادند که آنها را قادر می ساخت به راحتی در بازار مسکن سرمایه گذاری کنند. یعنی کارگران آمریکایی می توانستند همزمان سرمایه دار هم باشند!

همین هجوم همگانی به بازار مسکن موجب می شد قیمت مسکن روز به روز افزایش یابد. و از آنجا که قیمت ها دایما افزایش می یافت، فردی که با اخذ وام یک ملک خریداری کرده بود، می توانست پس از دو یا سه سال آن ملک را فروخته و کل مبلغ وام را بازپس داده، سود شیرینی هم به جیب بزند. یعنی به عبارت دیگر، چیزی شبیه به از آب کره گرفتن!

و نکته مهمتر اینکه ورود جمعیت مهاجر یکی از عوامل افزایش تورم در بازار مسکن بود که چنین کسب و کار بدون زحمت و پر سودی را برای کارگران آمریکایی امکانپذیر می نمود. لذا تعجبی نداشت اگر کارگران آمریکایی اعتراضی به ورود مهاجران نداشتند.

ظاهرا معامله شیرینی بود. چه معامله ای بهتر از اینکه کارگران دیگر مجبور نباشند «هزینه اجباری» حق عضویت در اتحادیه های کارگری را بپردازند، و در عوض نه تنها درآمد کل ایشان کاهش نمی یافت، بلکه هر کارگری خود را در قامت یک ملاک و سرمایه دار تجسم می نمود. این تصویر جدید «رویای آمریکایی» بود.

اما در سال 2008 حباب مسکن در آمریکا ناگهان ترکید. به این ترتیب، بسیاری از کارگران آمریکایی که به طمع کسب سود حاصل از فروش ملک، وام های کلانی دریافت کرده بودند، با کاهش شدید قیمت ها مواجه شده و ناگهان خود را تا فرق سر زیر بار بدهی یافتند! نتیجتا نه تنها از سود خبری نبود، بلکه تمام پس انداز و دار و ندار خود را هم از دست می دادند.

وقتی درآمد حاصل از رانت خواری در بازار مسکن ناپدید شد، این کارگران آمریکایی تازه یادشان افتاد کوچ صنایع آمریکایی به خارج و خیل انبوه کارگران مهاجر و ارزان قیمت چه تاثیری بر سطح دستمزد و درآمد آنان داشته است. و از اینجا بود که تضاد میان کارگران آمریکایی و کارگران مهاجر شدت یافت.

جامعه آمریکا واگرا شد. بخشی از جمعیت مانند گذشته هوادار و خواهان تداوم نظم نولیبرال بودند، و بخش دیگر خواهان پایان یافتن ساز و کارهای نولیبرالیسم و بازگشت به شکوه گذشته آمریکا.

طبیعتا این دو خواسته در تضاد با هم قرار داشته و هر دولتی در آمریکا بسته به اینکه کدام طرف را میگیرد، مورد تنفر و انزجار طرف دیگر قرار خواهد گرفت.

به همین دلیل دولت اوباما به چنان درجه ای از منفوریت رسیده بود که کاندیدای مورد تایید اوباما با وجود تمام حمایت ها نتوانست انتخاب شود. دونالد ترامپ گزینه ای بود که برای تقویت شانس انتخاب هیلاری کلینتون توسط رسانه ها پررنگ می شد. تصور اربابان رسانه های آمریکایی این بود که هیچ دیوانه ای حاضر نخواهد شد به ترامپ رای بدهد! مطمئن بودند رای دهندگان از ترس لولو خور خوره ای به نام ترامپ، گزینه کلینتون را ترجیح خواهند داد.

اما دونالد ترامپ بر روی موج نارضایتی از دولت نولیبرال اوباما سوار شده و توانست نیمی از جمعیت آمریکا را به حمایت از خود جلب نماید. و طبیعتا ترامپ هم مورد نفرت نیمه دیگر واقع شده و انواع و اقسام کارشکنی ها علیه وی صورت می پذیرفت. همانطور که ترامپ روی موج نارضایتی علیه دموکراتها سوار شد، دموکراتها هم روی موج نارضایتی از ترامپ سوار شدند.

حالا مجددا بایدن انتخاب شده و قدرت به دست نولیبرالها می افتد. لذا بدیهی است که دولت بایدن هم مورد نفرت شدید نیمی از جمعیت آمریکا خواهد بود. بایدن و دموکراتها، و بطور کلی نولیبرالها، بخوبی می دانند که این نیمه جمعیت آمریکا ساکت نخواهند نشست و چالشهای بسیاری را برای آنان ایجاد خواهند نمود. پس باید تمهیدی بیاندیشند.

دقیقا به همین دلیل است که از همین حالا، طرفداران ترامپ را «تروریست های داخلی» خوانده و برنامه های وسیعی برای سرکوب آنان تدارک دیده می شود. از یکسو دستگاه قضایی و دستگاه های امنیتی آمریکا تهدید می کنند همه مخالفان شناسایی و محاکمه خواهند شد، و از سوی دیگر دموکراتها به دنبال تصویب قوانینی هستند که دست دولت را برای سرکوب مخالفان تحت عنوان مبارزه با تروریسم داخلی بازتر خواهد گذاشت.

مطمئنا خروج ترامپ از کاخ سفید پایان این کشمکش ها نیست. هرچند جمهوری خواهان هم دل خوشی از ترامپ نداشتند و در ضدیت با ترامپ گاهی با دموکراتها همسو می شدند، اما با حذف ترامپ مجددا اختلافات میان دموکراتها و جمهوری خواهان بالا خواهد گرفت. قطعا جمهوری خواهان تلاش خواهند کرد با استفاده از نمد حاصل از موج نارضایتی از دموکراتها، کلاه دیگری برای خود بدوزند.

علاوه بر این، دو بحران دیگر مشکلات جامعه آمریکا را تشدید می کند. اول بحران کورونا که تا کنون در آمریکا حدود نیم میلیون تلفات داشته، و دوم سقوط مجدد اقتصاد آمریکا در بحران اقتصادی. قطعا فضای سیاسی آمریکا در دوران ریاست جمهوری بایدن اگر از دوران ترامپ پر التهابتر نباشد، چالش های آن کمتر هم نخواهد بود.

ترکیب دوگانگی قدرت و واگرایی اجتماعی همیشه نتایج فاجعه باری برای یک جامعه به بار خواهد آورد. شرایطی که در آمریکا می بینیم، در ایران هم دیده ایم. از زمان رحلت امام به اینسو ما شاهد تشدید واگرایی اجتماعی از یکسو، و از سوی دیگر شدت یافتن تضادهای درونی و قطبی شدن دستگاه حاکمیت بوده ایم.

در زمان ریاست جمهوری آیت الله هاشمی، مافیای قدرتی درون بدنه نظام شکل گرفت که بعدها مشخص شد برخی از عوامل آن نفوذی بوده اند. اقدامات این مافیای قدرت در جهت منافع گروهی بخصوص بود، اما هزینه های آن متوجه کلیت نظام و حتی در مواردی شخص رهبری می شد. از جمله ماجرای قتل های زنجیره ای که به سیاق عملکرد مافیای روسی پس از فروپاشی شوروی، عده ای از مخالفان را به طرق فجیعانه ای به قتل رسانده و مثله می نمودند. وزارت اطلاعات تا پیش از این وقایع کاملا در اختیار ریاست جمهوری بود، اما با مطرح کردن این شایعه که رهبری شخصا وزیر اطلاعات را انتخاب می کند، هزینه های اقدامات مافیایی را متوجه رهبری ساختند.

از سوی دیگر، وقتی تلاشی همه جانبه با همکاری آمریکا و انگلیس و اسرائیل برای به قدرت رساندن میرحسین موسوی صورت پذیرفت، رهبری از احمدی نژاد حمایت کرده و عملیات انقلاب مخملی شکست خورد. در عوض مافیای سیاسی و اقتصادی طرف مقابل با انواع و اقسام کارشکنی های اقتصادی و فشارهای سیاسی و تبلیغاتی کار را به جایی رساندند تا دولت احمدی نژاد «سکه یک پول شود». ماحصل آن شد بازگشت نیروهای وابسته به آمریکا و انگلیس و اسرائیل به راس ساختار قدرت اجرایی در کشور، که برکات آن امروز بطور کامل مشهود و ملموس است!

شرایط امروز جامعه ما همان شرایطی است که توماس هابز مشاهده کرده بود. و راه برون رفت از این شرایط هم بر اساس همان نسخه ای است که هابز تجویز کرد. این دوگانگی قدرت باید برطرف شده و حکومتی یکدست و مقتدر در همه عرصه ها برقرار شود. حکومتی که بی مسامحه و تعارف، با فساد مبارزه نموده و نفوذ غرب در ایران را منقطع سازد. تا زمانیکه ساختار قدرت یکدست نشود، برون رفت از مشکلات جاری امکانپذیر نخواهد بود. دشمنان ایران از چهار جهت و در چهار ستون ایران را محاصره کردند، اما از نظر نظامی حریف سربازان و پاسداران دلاور ایرانی نشدند. اما بیشترین و موثرترین ضربات از سوی ستون پنجم داخلی وارد شده است. ستون پنجمی که مانند کرم های انگلی میان بافت اجتماعی و ساختار سیاسی ما نفوذ کرده و شیره وجود ما را می مکد.

باید از شباهت های میان جامعه ایران و آمریکا درس بگیریم و هر چه زودتر خود را از توهمات ایدئولوژیک نولیبرالیسم رها سازیم. مهمترین درسی که از تحولات آمریکا می توانیم بیاموزیم اینچنین است:

دموکراسی مرده!