گوناگون, سرتیتر

چطور یک ملت «نرمال» می شود؟ – سپهر سمیعی

سپهر سمیعی

منبع مطلب تارنمای نویسنده

sepehr samieیکی از اظهارات وزیر امور خارجه آمریکا که بازتاب گسترده ای داشت، این بود که ایران باید ملتی «نرمال» شود، درست مانند سایر ملت ها.

معنای دقیق «نرمال» از نظر آمریکاییها، به همان مفهوم معروف «توافق واشنگتن» (Washington Consensus) باز می گردد. یعنی جهانی که در آن همه کشورها آمریکا را به عنوان یک «ملت استثنایی» (Exceptional nation) پذیرفته و تمام سیاست های جهانی در جهت منافع این ملت استثنایی قرار می گیرد. به این ترتیب، چنانچه ملتی منافع خود را در تضاد با منافع آمریکا ببیند، باید بپذیرد که منافع آمریکا بعنوان یک ملت استثنایی، اولی تر از منافع ملی آن کشور بعنوان یک ملت نرمال قرار می گیرد.

بعنوان مثال، پس از بحران مالی در سال 2008، جهان سرمایه داری وارد رکودی بزرگ شد که از زمان «رکود بزرگ» پس از جنگ جهانی اول بی سابقه بود. راه حل ایالات متحده برای خروج از این بحران، سیاستی بود که با عنوان «رهاسازی کمّی» (Quantitative Easing) معروف شد. به اینصورت که بانک فدرال آمریکا تریلیون ها دلار پول جدید را به اقتصاد تزریق کرد تا از این طریق رونق اقتصادی را احیا نماید.

در عین حال، سیاست اتحادیه اروپا در بدو امر، ریاضت اقتصادی بود. به اینصورت که دولت های اروپایی با وجود وقوع رکود اقتصادی، کمیت پول در گردش را کاهش می دادند. این کاهش نقدینگی در اتحادیه اروپا موجب می شد تا افزایش نقدینگی در آمریکا ریسک کمتری داشته باشد. یعنی به وضوح می شد دید که اتحادیه اروپا احیای سلامت اقتصاد آمریکا را واجبتر از ترمیم اقتصاد اروپا می دیده است.

همین رویه در مورد پیمان های جهانی هم وجود داشته. بعنوان مثال، از آنجا که سیاست و استراتژی کلی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم، گسترش تجارت آزاد در سطح جهانی بود، پیمانی بین المللی با عنوان «توافق عمومی بر روی تعرفه و تجارت» یا به اختصار «گات» (GATT) تشکیل شد. کشورهای عضو این پیمان موظف بودند قوانین مصوب در این پیمان را پذیرفته و مبنای قوانین داخلی خود قرار دهند.

نکته جالب اینکه عضویت ایالات متحده که منتفع اصلی این پیمان بود، نه بصورت تصویب قانونی در کنگره، بلکه بصورت یک «فرمان اجرایی» (Executive Order) از جانب رئیس جمهور بود. یعنی دقیقا مانند وضعیتی که در توافق برجام با ایران وجود داشت. به اینصورت که اولا روسای جمهور بعدی همیشه به سادگی توان خروج از آن را داشتند، و ثانیا کنگره در مواردی که قوانین این پیمان را خلاف منافع ایالات متحده تشخیص می داد، می توانست قوانینی برخلاف آن تصویب نماید. اتفاقا کنگره آمریکا در موارد متعددی هم دقیقا همین کار را می کرد.

همچنین، «بانک صادرات و واردات» آمریکا که با هدف گسترش تجارت در سطح جهانی فعالیت می کرد، وام های خود را مشروط به سرمایه گذاری در صنایع آمریکایی و در حوزه هایی مشخص پرداخت می نمود. همچنین، شرط دیگر این وامها این بود که برای صادرات و واردات، حتما باید از کشتی های آمریکایی استفاده شود، مگر در شرایط استثنایی که امکان استفاده از کشتی های آمریکایی وجود نداشته باشد. چنین شروطی به وضوح بر خلاف قوانین تجارت جهانی بود که بر سایر کشورها با عنوان «تجارت آزاد» تحمیل می شد.

اما شاید معنای «ملت نرمال» و «ملت استثنایی» امروز بیش از هر زمان دیگری قابل فهم شده باشد. همانطور که می دانیم اخیرا حساب کاربری دونالد ترامپ در توئیتر، فیسبوک و دیگر شبکه های مجازی بسته شد. توئیتر بیش از هفتاد هزار حساب کاربری را که متعلق به هواداران ترامپ بوده مسدود کرده است. توجیه این اقدامات، جلوگیری از گسترش خشونت و پیشگیری از آشوب و اغتشاش در آمریکا عنوان شده است.

اما بطور همزمان، توئیتر فیلتر شدن شبکه های اجتماعی مجازی در کشور اوگاندا را در آستانه انتخابات در این کشور محکوم کرده و آن را مصداق نقض آزادی بیان و ناقض حقوق بشر دانست!!

فیلتر شدن توئیتر و دیگر شبکه های اجتماعی مجازی در اوگاندا در پی مسدود شدن حساب های کاربری وابسته به یکی جریانات رقیب در انتخابات این کشور صورت گرفت. در واقع این اقدام برای جلوگیری از مداخله این شبکه های مجازی در انتخابات اوگاندا صورت گرفت.

و البته اوگاندا هرگز حق ندارد خود را با آمریکا مقایسه نماید. چون آمریکا یک کشور «استثنائی» است، اما اوگاندا کشوری «نرمال» است.

در حقیقت، تعبیر ملت «نرمال» و ملت «استثنایی» تداوم همان تفکر و توهمی است که به بهترین شکل در سخنان محمد علی شاه قاجار مشهود بود. محمد علی شاه، همان پادشاه قاجار که به مخالفت با جنبش مشروطه در ایران برخاست و دوران استبداد صغیر در زمان سلطنت وی پدیدار شد.

ملت غلط می‌کند ما را نخواهد. رعیت را چه به سرکشی، رعیت را چه به استنطاق صاحبقران، رعیت را چه به فریاد حق‌طلبی! رعیت غلط می‌کند ما را نخواهد! رعیت گوسفند و ما شبانیم! سایه ماست که آرامش می‌دهد، نعمت ارزانی می‌دارد و دفع بلا می‌کند! ماییم که آبرو می‌دهیم، ماییم که مالک ایرانیم! خون جواب آزادیست! رعیت غلط می‌کند اعتراض کند، غلط می‌کند دیوان مظالم بخواهد، غلط می‌کند مشروطه بخواهد، رعیت غلط می‌کند ما را که زینت کشوریم محکوم کند! به خدای احد و واحد قسم دستور داده‌ایم به قزاق‌ها هر که نافرمانی کرد امانش ندهند، هر که فریاد مشروطه‌خواهی سر داد پوستش را کنده کاه پُر کنند! ما رعیت سربه زیر می‌خواهیم، ما رعیت بله قربان‌گو می‌خواهیم، ما رعیت کر و کور می‌خواهیم.

نظم نولیبرال آمریکایی هم مشابه همین دیدگاه است، البته در ابعادی بزرگتر و وسیعتر.

در نظم نولیبرال، آمریکا صاحبقران جهان است و دیگر ملل هم رعیتند. ملل رعیت (یا «نرمال») گوسفندند و آمریکای صاحبقران (یا «استثنایی») شبان. لذا ملتی مانند ایران غلط می کند سروری آمریکا را نخواهد. ایران را چه به سرکشی، ایران را چه به استنطاق آمریکا، ایران را چه به فریاد حق طلبی! سایه آمریکاست که آرامش می دهد، نعمت ارزانی می دارد و دفع بلا می کند! آمریکاست که آبرو می دهد، آمریکاست که مالک جهان است! تحریم و ترور و تجاوز نظامی جواب آزادیست! ایران غلط می کند اعتراض کند، غلط می کند در عرصه بین المللی خلاف منویات ملوکانه آمریکا حرفی می زند، غلط می کند استقلال ملی می خواهد! آقای رئیس جمهوری آمریکا به فرماندهان ارتش آمریکا دستور داده بود، اگر ایران کوچکترین حرکتی کرد، 52 نقطه فرهنگی ایران را بکوبند. و رئیس جمهور پیشین آمریکا هم دایما تکرار می کرد «همه گزینه ها روی میز است» (کنایه از احتمال تهاجم نظامی آمریکا به ایران). آمریکا رعیت سر به زیر می خواهد، آمریکا رعیت بله قربان گو می خواهد، آمریکا رعیت کر و کور می خواهد.

و البته آمریکا از این رعایای کر و کور، کم هم ندارد. همانطور که قبلا گفتیم، خاصیت نظام سرمایه داری اینطور است که اگر بصورت نامتقارن در جامعه ای وارد شود، طبقه سرمایه دار غالب در آن جامعه ماهیت ملی پیدا نمی کند، بلکه به سوی غرب به مدرنیته شامل سه حرکت بود که از سه نقطه متفاوت در اروپا شروع شده و پس از مدتی در هم ادغام گ…

در ایران هم دقیقا همین اتفاقا افتاد. توسعه سرمایه داری در ایران به شدت نامتقارن و تحت تاثیر نیروی مغناطیسی قطب های سرمایه داری جهانی حرکت کرد.

یرواند آبراهامیان، انقلاب ایران را نه یک انقلاب ضد سرمایه داری، بلکه انقلابی ارزیابی می کند که موجب قدرت گرفتن بورژوازی ملی شد. به این معنا که طبقه سرمایه دار پیش از انقلاب عمدتا وابسته به غرب بوده و با وقوع انقلاب متواری شدند. اما پس از انقلاب نه تنها روابط تولیدی و اجتماعی سرمایه داری متوقف نشد، بلکه حتی تقویت هم شد. از جمله آبراهامیان به فرمان هشت ماده ای حضرت امام خمینی به نخست وزیر وقت اشاره می کند که با هدف تحکیم مالکیت خصوصی و قرار دادن اقتدار دولتی در جهت محافظت از آن بود.

بنابراین، پس از وقوع انقلاب اسلامی، طبقه نوپای سرمایه دار ملی به تدریج در حال سامان گرفتن بود. هر چند فضای ناامن پس از انقلاب، آشوب و اغتشاش داخلی، و شرایط و تنگناهای ناشی از جنگ این حرکت را با چالش های بسیاری مواجه ساخته بود، اما با وجود همه اینها نه تنها شیرازه کشور از هم نپاشید، بلکه نطفه و هسته اصلی طبقه سرمایه دار ملی که بتواند کشور را به سمت ملی گرایی ایرانی حرکت دهد شکل گرفت.

ساختار سیاسی نظام جمهوری اسلامی در دهه اول انقلاب به گونه ای بود که رئیس جمهور بیشتر یک مقام تشریفاتی بود و اغلب قدرت های اجرایی در اختیار نخست وزیر قرار داشت. اما، شخص امام خمینی در عمل قدرتمندترین رهبر سیاسی بودند و توازن میان جناح های سیاسی را حفظ می نمودند. آیت الله خامنه ای آخرین رئیس جمهور ایران در زمان حیات حضرت امام بودند، و لذا مسئولیت ایشان در مقام ریاست جمهوری در حد همان اختیارات محدود رئیس جمهور در آن زمان بود.

اما پس از رحلت امام، با تغییراتی که در قانون اساسی صورت گرفت، سِمت نخست وزیر و رئیس جمهور در هم ادغام شدند و رئیس جمهور به قدرتمندترین مقام اجرایی کشور بدل شد. آیت الله رفسنجانی بعنوان تنها کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری و بدون هیچ رقیبی در انتخابات پیروز شد. همچنین، با حمایت آیت الله هاشمی، آیت الله خامنه ای به مقام رهبری برگزیده شدند.

طی هشت سال ریاست جمهوری آیت الله هاشمی، رهبری در امور اجرایی و سیاست های کلان کشور هیچ مداخله ای نمی کردند. لذا آیت الله رفسنجانی عملا قدرتمندترین فرد در کشور بوده و شیوه ای کاملا اقتدارگرایانه داشت. اما نکته مهم اینجاست که آیت الله هاشمی از این قدرت و اقتدار خود در چه راستایی استفاده نمود؟

برنامه های اقتصادی و اجتماعی دولت آیت الله هاشمی، بطور کامل به تبعیت و پیروی از دستورالعمل های بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و سازمان تجارت جهانی بودند. از جمله «تعدیل ساختاری» (Structural Adjustment) که بخصوص با سیاست خصوصی سازی اجرا می شد. و به یاد بیاوریم که بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و سازمان تجارت جهانی، هر سه نهادهایی آمریکایی هستند که با هدف پیشبرد منافع آمریکا در جهان پس از جنگ جهانی دوم و در پی کنفرانس برتون وودز شکل گرفتند.

نتیجه این سیاست ها، یک مهندسی اجتماعی بود که موجب شد تا ترکیب جمعیت ایران تغییر نموده و یک طبقه متوسط جدید شکل بگیرد. طبقه متوسطی که با ارزشهای غربی همگرا بوده و ماهیت «جهان وطنی» دارد. طبقه متوسطی که عملا رو به نیویورک و تورنتو و دیگر قبله گاه های غربی نیایش می کند. طبقه متوسطی که با ارزشهای نولیبرال همگرا می شود.

این برنامه مهندسی اجتماعی در انتخابات سال 1376 به ثمر نشست. دیگر نیازی به اقتدار گرایی نبود. با نابود شدن بورژوازی ملی، و تغییر ساختار و بافت جامعه، حالا این امکان بود تا منافع آمریکا و غرب از طریق صندوق رای پیگیری شود.

لذا دیگر نیازی نبود مانند انتخابات دور اول ریاست جمهوری آیت الله هاشمی، تنها یک کاندیدا وجود داشته باشد که همه ناچار باشند به همان یک نفر رای بدهند! به لطف «اصلاحات» اقتصادی و اجتماعی که در دولت اقتدارگرای آیت الله هاشمی پیگیری شده بود، حالا این امکان پدید آمده بود که چند گرایش سیاسی در انتخابات آزادانه رقابت کنند. و البته حاصل این رقابت، انتخاب همان کاندیدایی بود که قرار بود جلوی دوربین سی ان ان رفته و مراتب کرنش و چاکری ملت ایران در مقابل «ملت بزرگ و متمدن آمریکا» را اعلام نماید. همان کاندیدایی که قرار بود تسلیم نامه برای جرج بوش پسر، رئیس جمهور وقت آمریکا ارسال کرده و اعلام کند ایران حاضر است دست از فلسطین و لبنان کشیده و اسرائیل را به رسمیت بشناسد.

همان رئیس جمهوری که قرار بود اولین بار بطور داوطلبانه پروتکل الحاقی را پذیرفته و پای جاسوسان آمریکایی و اروپایی و اسرائیلی را به مراکز حساس ایران باز نماید.

قرار بود ایران مانند شوروی تجزیه شود. اول اصلاحات اقتصادی (پرسترویکا)، و بعد اصلاحات سیاسی (گلاسنوست)، و بعد هم تجزیه و فروپاشی!

همه محاسبات دقیق بود. اما حساب یک جای کار را نکرده بودند!

آیت الله خامنه ای که طی دوره هشت ساله ریاست جمهوری آیت الله هاشمی مداخله ای در امور اجرایی کشور نمی نمود، ناگهان در دوران دولت خاتمی وارد گود شده و کاسه و کوزه رعایای آمریکا را شکست!

آیت الله خامنه‌ای سپس گوشزد می‌کند که این طرح سرنگونی رژیم در ایران پیاده کردنی نیست، چرا که شناخت دولت آمریکا از واقعیت‌های جامعه و ساختار سیاسی ایران کاذب است. شناخت کاذب دولت آمریکا از ایران حداقل متکی بر پنج گزاره توصیفی/تبیینی است: اول- سید محمد خاتمی، گورباچف نیست. دوم- اسلام، کمونیسم نیست. سوم- جمهوری مردمی اسلامی، دیکتاتوری پرولتاریایی شوروی نیست. چهارم- ایران یکپارچه، شوروی متشکل از سرزمین‌های به هم سنجاق شده نیست. پنجم- شوروی فاقد رهبری بی بدیل دینی و معنوی ایران بود.
خامنه‌ای و مدل فروپاشی شوروی | ایران گلوبال (iranglobal.info)

نفوذ آمریکا در ایران دو وجه کلی دارد. یکی نفوذ در حاکمیت، و دیگری نفوذ در جامعه.

همانطور که در بالا گفته شد، یکی از وجوه انقلاب اسلامی قدرت یابی نیروهای ملی در سطوح اجتماعی و حکومتی بود. در سطح حکومت به برکت رهبری امام خمینی، و در سطح اجتماعی با تصفیه جامعه از سرمایه داری وابسته به غرب که پس از انقلاب عمدتا به آمریکا و اروپا کوچ نمودند.

پس از رحلت امام، حاکمیت مجددا به دست نیروهای نفوذی و وابسته به غرب افتاد. و جامعه از طریق سیاست های اقتدارگرایانه و اصلاحات بالا به پایین به نحوی متحول شد که مجددا در مدار همگرایی با منافع آمریکا قرار گیرد. و لذا بخشی از جامعه هم تحت نفوذ آمریکا قرار گرفت.

اما بخش دیگری از حاکمیت به تدریج قدرت گرفت که در جهت بازگشت به منافع ملی فشار می آورد. اینکه چرا این بخش از حاکمیت به ضدیت با آمریکا برخاسته، می تواند واکنشی به همان سیاست انحصار طلبانه آمریکا باشد.

اما در هر صورت این ضدیت وجود دارد و دردسری بزرگ برای آمریکا و دلدادگان و نفوذی های داخلیش ایجاد نموده.

بر خلاف دهه اول پس از انقلاب، وضعیت سیاسی و اجتماعی ایران به مراتب پایدارتر و محکم تر شده است. لذا، در صورتی که این بخش از حاکمیت بتواند بطور کامل قدرت را قبضه کرده و مجددا با اصلاحات بالا به پایین و اقتدارگرایانه، خسارات اجتماعی که جریان نفوذی طی دهه اول پس از رحلت امام وارد کردند را جبران نماید، می توان امیدوار بود بالاخره ایران ترکیبی سازگار و یکدست از دولت و ملت پیدا نماید که هر دو در جهت منافع ملی ایران قرار داشته باشند، نه منافع آمریکای صاحبقرانی که خود را شبان و ما را گوسفند می پندارد.

۱ دیدگاه

  1. گاهنامه هنر و مبارزه says

    تحلیل بسیار خوبی ست و من خیلی استفاده کردم، با وجود این فکر می کنم روی تفکیکی که در اینجا بین بورژوازی ملی یا کمپرادور وابسته و مستقل صورت گرفته باید تأمل بیشتری داشته باشیم. روشن است که دین همیشه روبنا و ایدئولوژی طبقۀ حاکم و مناسبات تولیدی ست (عنصر خشونت ثروتمندان علیه فقیران نیز هست) و در نتیجه فرمان خمینی برای حفاظت از سرمایه های خصوصی و نظام سرمایه داری قابل درک می شود. علاوه بر این باید دانست که به اعتراف آیت الله خامنه ای «ما استقلال سیاسی بدست آوردیم ولی هنوز از دیدگاه فنی وابسته هستیم» در نتیجه [ وابستگی] هرگز متوقف نشد ( و حتا اخیراً در رسانه ها خبر دوملیتی بودن بخش مهمی از رهبران سیاسی ایران در مجلس تا رئیس جمهور انگلیسی به شکل جنجالی منتشر شد. و در هر صورت این بورژوازی که در همه جا و به ویژه در جهان حاشیه ای که مؤدبانه در حال توسعه است، هرگز یک بورژوازی تولیدی نیست و منافع خود را در وابستگی جستجو می کرد و می کند. حالا اگر با همۀ خیانت پیشه گی های لیبرالیسم تحول عینی و مؤثری در این زمینه صورت بگیرد من شخصاً امیدوار نیستم. فقط اخیراً به یمن فشارهای آمریکا در ایران بوده که سعادت اجباری از ضرورت تولید حرف می زنند ولی به سختی بتوانیم متصور شویم که طبقۀ انگلی حاکم بر اقتصاد ایران به سادگی به تولید و استقلال تن در دهد. و باید اضافه کنیم که اگر سرمایه داری یک ساختار است، طبیعی ست که سرمایه داری غیر تولیدی و نیمه وحشی ( نیمه وحشی یعنی اقتصاد وابسته به منبع طبیعی و خام) در ایران تحت نفوذ آمریکا باشد چون که این روند ساختاری ست به ویژه در دوران لیبرالیسم و جهانی سازی. برای مثال امروز در برخی تحلیل ها قتل سردار قاسم سلیمانی دست کم دروجه زمینه سازی آن، به لیبرال های ایرانی نسبت داده شده که او را برای تداوم یکه تازی های خود در راستای فرادستی آمریکا بر جهان و منطقۀ خاورمیانه مانع (احتمالی ) خطرناکی تشخیص داده بودند. با آگاهی از این امر که در جمهوری اسلامی از آغاز تا امروز فقط سه نفربه این رتبۀ نظامی یعنی ژنرال دوستاره دست یافته بودند و هر سه نفر ترور شده اند و این موضوعی ست کمتر مطرح شده. احتمالاً می توانیم چنین رویدادهائی را به تضادهای درون خود نظام سرمایه داری نسبت دهیم. در پایان به موضوع مرکزی یعنی تأمل بیشتر روی تفکیک بین بورژازی وابسته و ملی باز می گردم.
    با سپاس
    حمید محوی

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.