تاریخی, سرتیتر
Comment 1

طناب کشی در تدفین پیکر مُحمدرضا شجریان – خسرو گلستانی

shajarian_lotfi_sayeh

طناب کشی در تدفین پیکر مُحمدرضا شجریان

ابوالقاسم گلستانی (خسرو)

23 مهرماه 1399 – 14 اکتبر 2020


در زندان (دهه ۶۰)، یکی به من لقب «بلبل زندان» داده بود. خواه در بندهای انفرادی یا عمومی، صدای آوازم غالباً شنیده می شد. یک رفیق هم بند تشویقم کرد که بعد از حبس بروم ردیف های آوازی را به طور «علمی» (منظور به روش سنتی و سینه به سینه) فراگیرم. اوایل ۱۳۷۰، در ساری، نزد دکتر آقاجانی، شاگرد «برومندِ» معروف، اسم نوشتم (آقاجانی استاد ادبیات دانشگاه بابل هم بود). این زمانی بود که به عنوان دانشجوی اخراجی باید سه شغل می داشتم تا به اندازه یک کارمند متوسط کسب درآمد کنم: تدریس خصوصی زبان انگلیسی (منبع درآمد اصلی ام)، ترجمه و یک کار عصرانه در یک دائرة المعارف پژوهشی که حکم دانشگاه را برایم داشت. تقریبا دو سال پیگرانه دورۀ آواز دیدم (در کلاسی ۵ نفره)، تا اینکه یک روز به استادم گفتم «اجازه دهید کلاس را ترک‌کنم، چون کارهایم فشرده شد و تمرین کافی ندارم«. گفت «بافت صدایت چیزی بین صدای اساتیدی چون بنان و قوامی (فاخته) است و جامعۀ آوازی ما به چنین صدای خوبِ غیر کلیشه ای نیاز دارد. من به جای تو باشم، همه آن کارها را رها می کنم، می چسبم به آواز«. (این را بعدها یکی دو آوازخوان کارکشته دیگر به من گفتند.) دو بهانه دیگر جور کردم: «آخر من بچه داری هم می کنم (منظور پسر آن زمان ۱۲ ساله ام بود که از تهران آمد و با من زندگی می کرد)؛ تازه در این جامعه که شغل خوانندگی از مشاغل بی ثبات فعلی ام هم بی آینده تر است«. خلاصه دست از سر کچلم برداشت، هر چند خودم بسیار اندوهگین بودم که دوره آواز را مثل خوشنویسی و نقاشی که همراه زبان انگلیسی در زندان آموخته بودم و فرصتی برای آنها نداشتم، ناگزیر شدم رها کنم«. پسرم ولی هیچگاه موسیقی را رها نکرده، تا به امروز، هر چند در حوزه ای دیگر، کلاسیک. بگذریم.


اینها را گفتم که تصور نشود با موسیقی آوازی بیگانه ام. در مورد زنده یاد محمدرضا شجریان، که خودم از شیفتگان آثارش بودم، در ابتدا مایلم بگویم که شیوۀ زندگی خانوادگی او، هرچند که نامتعارف به حساب آید، اما برجسته کردنِ آن تلاشی است ناپسند برای فروکاستن جایگاه او به عنوان یکی از مفاخر موسیقی آوازی ایران. ناپسند از این جهت که بسیاری از هنرمندان زندگی موفقی به معنای متعارف آن نداشته اند و امر «متعارف» نسبی است و معنای آن می تواند بسته به زمان و مکان تغییر کند. در عین حال، این مسأله را باید امری کاملاً شخصی تلقی کرد و از کنار آن گذشت. اما به نظر می رسد برخی انتقادها به جا مطرح شده اند که به مواردی اشاره می شود.

wp-16027440306144993989118301225260.jpg
یک) در حالی که محمدرضا شجریان خود را «غیر سیاسی» می دانست (او نه در رژیم گذشته و کنونی هیچ مشکل سیاسی نداشت)، بخشی از اپوزوسیون (مخالفان) جمهوری اسلامی او را تا اسطورۀ مقاومت در برابر نظام بَرکشیده اند. شاهکار او سردادنِ شعار «مرگ بر دیکتاتور» بود که در روزهای اعتراضات انتخاباتی سال 88 شمار زیادی از مردم هیجان زدۀ ایران سرداده بودند. تصویری از او منتشر شد که او در حال رانندگی و در حالی که دو انگشت خود را به نشانۀ پیروزی نشان می دهد، می گوید «مرگ بر دیکتاتور«! حال که سالها از «جنبش سبز 88″ می گذرد، همگان دریافتند که این جنبش متعلق به قشرهای میانه و مرفه جامعه بود که دغدغۀ اصلی شان نه معیشت، بلکه آزادی های مدنی از نوع غربی بود. طبیعتاً این آزادی ها ضروری است، اما حال کیست که نداند که گرداننده اصلی اش نه میرحسین موسوی و محمدتقی کروبی، بلکه هاشمی رفسنجانی بود، کسی که اقتصاد خانمان سوز نئولیبرالی را در ایرانِ پس از آیت الله خمینی پایه ریزی کرد و اکنون تبعات آن مردم را به خاک سیاه کشانده است. مشکل شجریان با حکومت بر سرِ «کپی رایت» (حق مالکیت معنوی) بود، زیرا او مایل نبود آثارش از رادیو تلوزیون دولتی بدون پرداخت پول پخش شود. ایران امضا کنندۀ کنوانسیون کپی رایت نیست (در رژیم گذشته نیز چنین بود)، و از قضا این را باید به فال نیک گرفت، زیرا حامیان آزادی کپی رایت به گردش آزاد و رایگان اطلاعات معنوی اعتقاد دارند که از جمله می توان به سایت های اینترنتی رایگانی چون «ویکی پدیا» و تمامی منابع اطلاعاتی یی که دارای پیشوندِ «ویکی» و «ایندی» هستند، اشاره کرد.


دو) شجریان در حالی خود را «غیرسیاسی» می خواند که اخیراً شایعه شده (ظاهراً حقیقت دارد) که او برای «ایران دمکراتیک«، یعنی حکومت بعد از جمهوری اسلامی «قانون اساسی» نوشت و نزد عباس میلانی، استاد دانشگاه استنفورد، کسی که در زمین سازمان «سیا» بازی می کند، به امانت گذاشت. به عبارت دیگر، در حالی که باید پذیرفت که انسان غیر سیاسی وجود خارجی ندارد، ولی شجریانِ «غیر سیاسی» به گرگهایی چون عباس میلانی اجازه می داد که برای مقاصد خود از او بهره برداری کنند. همین «اجازۀ» بهره بردای را به بی بی سی فارسی داد، جائی که سفرۀ دلش را برای مصاحبه گران کارکشتۀ آن باز کرد و از بدی های اتحاد شوروی گفت. شجریان در 1990، در اوج بحران اتحاد شوروی که به سقوط خیانت بار آن انجامید، در مسکو با شاعر انقلاب ایرانی، سیاوش کسرائی، دیدار می کند، شاعری گریخته از وطن، غریب و از نظر روحی کاملاً در هم شکسته به خاطر اختلافات رنجبار بین هم حزبی های خود در حزب تودۀ ایران، که از او (شجریان) می خواهد به دوست مشترکشان، هوشنگ ابتهاج، بگوید که «این پدرسوخته ها به همۀ ما دروغ گفته بودند«! بگذریم که منظور کسرائی از «پدرسوخته ها» رهبران خائن شوروی بود ولی بعدها هواداران بی خبرِ شجریان آن را به رهبران جمهوری اسلامی نسبت دادند و این «جسارت» را به دیگر ویژگی های «رزمجویانۀ» او افزودند، اما اهمیت قضیه این بود که شجریان آن درد دلها را نزد بی بی سی به زبان می آورَد، خبرگزاری یی که در شب کودتای خونین 1332 رهبری رسانه ای کودتا را برعهده داشت. آن کودتا، که به سرنگونی نخستین دولت دمکراتیک خاورمیانه به رهبری دکتر محمد مصدق و اعدام ده ها تن از شریف ترین مبارزان ملی و چپ (غالباً افسران توده ای) انجامید، با رمز «اکنون ساعت دقیقاً 12 نیمه شب است» کلید خورد، رمزی که به صورت پیام از رادیو بی بی سی فارسی پخش شده بود.

wp-16022254978718964997247132525979.jpg
سه) شجریان ضمن اینکه به خاطر شخصیت پوپولیستی خود از این موقعیت ها بهره برداری می کرد تا دل همگان از جمله رسانه هائی چون بی بی سی را به چنگ آوَرَد، عملاً به کسرائیِ نگون بخت که عاقبت از غربت زدگی و مسایل اشاره شده در بالا دق کرد، عملاً بی وفائی نمود، زیرا به انتقال گفته هایش نزد دوستان نزدیکش چون ابتهاج باید بسنده می کرد، نه اینکه بی بی سی را که این شاعر هیچگاه میانه ای با آن نداشت، محرم اسرار او قرار دهد. اما اوج بی وفائی شجریان به کسانی چون زنده یاد محمدرضا لطفی، آهنگساز برجستۀ ایرانی، و هوشنگ ابتهاج، بزرگترین شاعر غزلسرای ایران معاصر، بود. کسی استعداد شگرف شجریان را در خوانندگی زیر سوال نمی بَرَد، اما او به عنون خواننده ای که با موسیقی با کلام مرتبط بود، برای اینکه به شهرت روزافزون برسد، از یک سو به آهنگساز ممتازی چون لطفی نیاز داشت که از او «مرد حنجره طلائی» ساخته بود، و از سوی دیگر به شاعری ممتاز چون ابتهاج که سرودۀ حماسیِ معروفش، «ایران ای سرای امید«، روح و روان ایرانیان را به خروش وا می دارد. این آهنگساز و شاعر، و نیز بعضاً سیاوش کسرائی، دو بال پروازی بودند که شجریان نمی توانست بدون آنها به قله های شهرت پرواز کند. خواننده را با آهنگساز و شاعر یا ترانه سرایش می شناسند، همان گونه که یک ورزشکار را با مربی اش، یا بازیگر سینما و تئاتر را با کارگرانش، و مجریان اپرا را با کسی مثل ریشارد واگنر می شناسند که در آن واحد هم آهنگساز است و هم کارگردان تئاتر. چند تن از کسانی که شیفتۀ صدای شجریان بوده اند، می دانند چه کسانی از شجریان، «شجریان» ساخته بودند؟

mrlotfi
چهار) مسوول بی خبری مردم از پرورش دهندگان اصلی شجریان، به جز خودشان، خودِ شجریان هم بود، زیرا او می خواست همۀ جاوادانگی را به انحصار شخص خود درآورَد. تک خور بود، به اصطلاح. آیا کسی در تشییع پیکر شجریان تصویری از اساتیدش حمل می کرد؟ اصلاً در این همه هیاهوی این روزها، نامی از آنان هست؟! و اگر آری، چه قدر؟! می گویند (امیدوارم دروغ باشد) که او به گزاف و به شکل حیرت انگیزی مدعی بود که «اگر فردوسی زبان فارسی را نجات داد، من هم موسیقی ایران را نجات دادم»، و بر همین استدلال «آرزو کرد» در کنار آرامگاه فردوسی، خالق شاهنامه، به زعم برخی، بزرگترین حماسه سرای جهان، بیارامد! شاید بر مبنای چنین استدلال و ادعای گزافی بود که طرح جسورانۀ تدفین پیکر او در محوطۀ آرامگاه فردوسی از سوی خانواده اش پیش کشیده شد، که نتیجه اش شکاف تنش آلودی در سطح جامعه بود: در یک سو، مریدانش که با اهداف گوناگون از جمله سیاسی او را تا «قهرمان ملی» بَرکشنده اند، و در سوی دیگر، منتقدانی که فروکاستنِ فردوسی، بزرگترین نمادِ ادب فارسی را بر نتابیده اند و از سوی گروه نخست در معرض حمله و دشنام قرار گرفته اند. و جالب آنکه جمهوری اسلامی با وجود اطلاع از رؤیاهای بلندِ «سیاسیِ» محمدرضا شجریان، با تن دادنِ به عملی غیرقانونی، به تدفین جنازه اش در همانجایی که مدِ نظر خانواده اش بود، رضایت داد، هر چند نخست قرار بود کنار قبر اخوان ثالث دفن شود که همایون شجریان با لجبازی مقامات را وادار کرد که کنار فردوسی دفن شود! (دستبرد محوطۀ آرامگاه فردوسی که به عنوان میراث فرهنگی ویژه در یونسکو به ثبت رسیده، غیرقانونی بود!) این در حالی است که به اعتقاد من اگر چنین تقاضایی صورت نمی گرفت، نه تنها پیکرش به نحو شایسته بدرقه می شد، بلکه به همان اندازه که او «مستحق» بود، سهم خود از جاودانگی را نیز می بُرد.

۱ دیدگاه

  1. ناظر says

    پدیده شجریانِ سال‌های اخیر را از تحولات سیاسی-اجتماعی- اقتصادی سال‌های اخیر در جمهوری اسلامی نمی توان جدا کرد. این پدیده را در بستر سیاسی- اجتماعی- اقتصادی واقعی آن و ظهور اشرافیتی که احمدی‌نژاد ماهیت و روند ظهور و عروج آن‌را در «متن کامل روشنگری دکتر احمدی‌نژاد درباره بخشی از پشت صحنه حوادث ۸۸» نشان داده است باید بررسی کرد.

    برخلاف تبلیغاتی که از شجریان یک چهره آپوزیسیون ترسیم می‌کنند، وی نهایتاً بخشی از هیأت حاکمه و یکی از هنرمندان آن بود و با آن بخش پیوندهایی طبقاتی مستحکمی داشت، عروج سیاسی وی در سال‌های پس از وقابع ۸۸ بخشی از مبارزه دو جناح اصلی در هیأت حاکمه بود…

    مراسم خاک‌سپاری او نیز بدون تردید با موافقت و مدیریت شورای عالی امنیت ملی و هرم قدرت برگزار شد، که با توجه به وضعیت بحرانی جامعه و کشور، داهیانه بود…

    دوست داشتم

نظرتان را درباره این مطلب بنویسید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

این سایت برای کاهش هرزنامه‌ها از ضدهرزنامه استفاده می‌کند. در مورد نحوه پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.