گوناگون, سرتیتر

درباره ی دموکراسی – حمیدرضا مصیبی

soros_kham


حمیدرضا مصیبی

شاید حدود 10 سال پیش بود که برای اولین بار شنیدم عده ای مانند شهید بهشتی سخنان و مکتوباتی داشته اند جهت توجیه عقلانی جمهوری اسلامی. آن زمان فکر می کردم این تلاش ها بی ثمر است. چرا که جمهوری اسلامی عبارتی پارادوکسیکال است. جمهوری یعنی خواست مردم، اما اسلامی یعنی خواست اسلام، و این دو به هیچ وجه قابل جمع نیستند.

یکی دو سال پیش، در یک مجله (که اسم آن را به یاد ندارم) در یک مصاحبه (همچنین به یاد ندارم مصاحبه با چه کسی بود) خواندم که وجود مقام رهبری در قانون اساسی جمهوری اسلامی برای جلوگیری از استبداد رئیس جمهور پیش بینی شده است. ادعای عجیبی بود. همیشه فکر می کردم اگر مستبدی وجود داشته باشد، شخص رهبر است. آن زمان نفهمیدم منظور این شخص چیست.

این دو تجربه را بیان کردم تا بگویم جمهوری اسلامی برای من همیشه با دیکتاتوری و استبداد همراه بوده است. اما اکنون فهمیده ام ایده ی جمهوری اسلامی و ایده ی مردم سالاری دینی دموکراسی واقعی است. در ادامه تلاش می کنم توضیح دهم. اما قبل از آن یک نکته را بگویم. بحث من در مورد ایده ی جمهوری اسلامی است، نه چیزی که در عمل پیاده شده است، بحثی فلسفی در مورد ایده ی آرمانی جمهوری اسلامی.

برای تبیین مسأله اجازه دهید کمی درباره ی توییتر توضیح دهم.

در توییتر شخصی را با گرایشات مارکسیستی و ضدامپریالیستی دنبال می کنم که مدتی است در تلاش است دروغ های رسانه های غربی را در مورد جنگ سرد، وضعیت سوریه، لیبی و … آشکار کند. مدتی پیش توییت زیر را زد:

…وقتی شروع کردم دروغ سوریه و لیبی و قلعه ی هولناک کره شمالی را -که خودم هم اول با احساساتی شدن باور کرده بودم- زیر سوال بردن حجم اتهام باور کردنی نبود ورای تعاریف رسانه ای نگاه کردن به دروغ توسعه ی دمکراسی…

جواب من این بود:

توئیتر جای بحث و تفکر و دیالوگ نیست. توئیتر هم بدتر از اینستاگرام تحت سلطه سلبریتی هاست. رفتار منطقی پشتش نیست، فقط رفتار گله‌ای داریم. هدفتون خوبه اما توئیتر جاش نیست.

چرا چنین اتفاقی می افتد؟ چرا توییتری که می توانست مکانی برای تمرین دموکراسی و دیالوگ باشد، تبدیل می شود به مکانی برای فحاشی و چماق کشی گروهی؟ همه قبول دارند شبکه های اجتماعی می توانند بر انحصار رسانه های بزرگ و حکومت ها بر جریان اطلاعات خدشه وارد کنند، و این چیزی است که می تواند به تحقق دموکراسی در جامعه کمک کند. اما حقیقت این است که توییتر نیز تحت سلطه ی سلبریتی هاست. در توییتر دو گروه وجود دارد. یک گروه سلبریتی هایی که تعداد دنبال کنندگان بالایی دارند و تعداد دنبال شوندگان پایین، گروه دوم، دنبال کنندگان سلبریتی ها که دنبال کنندگان پایین و دنبال شوندگان بالایی دارند. فضای غالب این است که این سلبریتی ها می نویسند، سپس خیل عظیم گروه دوم در ادامه به طرف داری از یکی از سلبریتی ها به میدان می آیند.

یک مسأله ی جالب این است که با گروه سلبریتی ها نمی توان دیالوگ برقرار کرد. می توان تأییدشان کرد، می توان برای شان کف زد و هورا کشید، اما نمی توان با آن ها به گفتگو نشست. اصولاً به قدری تعداد نظرات و پاسخ های دریافتی آن ها بالاست که برای مثال، نظر مخالف من در مورد فلان موضوع حتی دیده نمی شود. اما اگر کسی بتواند مخالفتش را به شخص سلبریتی نشان دهد، آن زمان است که سلبریتی با انگ زنی به شخص مخالف چماق دارانش را به سراغ وی می فرستد. حتی لازم نیست خود سلبریتی شخصاً وارد میدان شود، چماق داران وظیفه ی خود را به خوبی می دانند. البته این چماق کشی شیوه ی برخورد همه ی سلبریتی ها نیست، اما با هیچ کدام از سلبریتی ها نمی توان دیالوگ برقرار کرد.

اما با گروه دوم نیز نمی توان دیالوگ داشت. چرا که چشم آن ها تنها به دهان مرادشان دوخته شده است. اگر کسی آن ها و خواسته هایشان را تأیید کرد، آن شخص را به جمع خودشان راه می دهند، اما اگر کسی مخالفت کرد، به دلایل او گوش نمی دهند، بلکه شروع به انگ زنی و اتهام می کنند (به مثال بالا ارجاع می دهم).

نکته این است: شبکه ای که می توانست انحصار غول های رسانه ای را بشکند، باز هم به انحصار غول هایی از جنس دیگر در می آید. این بار، این سلبریتی ها هستند که فضای شبکه را تحت کنترل خود در می آورند. این سلبریتی ها هستند که می توانند به رفتار توده ها شکل دهند. پس این جا شاهد استبداد فردی عده ای سلبریتی هستیم. پس در فضایی که قرار بود همه در آن آزاد باشند تا نظرات شان را بیان کنند و با یکدیگر گفتگو کنند، در فضایی که آزادی مطلق وجود داشت، در فضایی که قرار بود در خدمت دموکراسی باشد، استبداد فردی به وجود می آید. علت چیست؟ مسأله این است که نمی توان بدون برقراری دیالوگ بین نظرات مخالف دموکراسی داشت. دموکراسی شکلی از حکمرانی است که اگر میان افرادی که قرار است برای نحوه ی اداره ی جمع شان تصمیم بگیرند، دیالوگ وجود نداشته باشد، به استبداد می رسد. به نظریه ی افلاطون در باب شکل های حکمرانی در رساله ی جمهور ارجاع می دهم. نبود دیالوگ باعث به وجود آمدن چنین فضای پوپولیستی و استبدادزده ای در توییتر شده است. اما چرا در توییتر دیالوگ برقرار نمی گردد؟

مطلبی در سایت تحلیلی خبری عصر ایران چاپ شده است به نام «رسانه های اجتماعی: در خدمت پوپولیسم یا دموکراسی». نویسنده معتقد است ساختار فنی این رسانه ها مانع گفتگوی آگاهانه میان کاربران می شود و همین امر به گسترش پوپولیسم کمک می کند. او می نویسد:

میزگردهای چالشی تلویزیونی و یا یادداشت ها و مصاحبه‌های چالشی در روزنامه‌ها، نوعی گفت و گوی جمعی درباره مسایل جامعه‌اند. روزنامه نگاری حرفه‌ای با برخورد بی طرفانه، رعایت توازن و توجه به جامعیت، در واقع آگاهانه بودن این گفت وگوها را در ظرف گفت وگوی ملی یعنی رسانه‌های مستقل و توان‌مند تضمین می کند.

با رسانه‌های اجتماعی اما روزنامه نگاری سیاسی به تدریج سطحی و احساسی شده است. فقدان دروازه‌بانی خبری درها را بر انبوه متراکمی از اخبار جعلی گشوده و کوتاهی پست ها و شتاب خبرها و توفان لایک ها و وایرال‌ها مجالی برای روزنامه نگاری تحقیقی نگذاشته است.

اگر مردم با روزنامه خبرها و تحلیل ها را «می خوانند» و اگر با تلویزیون پای اخبار و گزارش های خبری «می نشینند» حالا با گوشی های همراه هجوم خبرها را با حرکت انگشت «رد» می‌کنند.

کم‌رنگ شدن خواندن و درنگ برای تأمل در تحلیل، مخاطب را سطحی و احساسی و کم حوصله می‌کند. از دیگر سو، این سطحی و احساسی و کم حوصله شدن در تحلیل اخبار با امکان تولید محتوا همراه شده است.

اصطلاح «قدرت در جیب» به این معناست که حالا هر مخاطب با داشتن گوشی همراهی در جیب، گویی قدرتی همراه دارد که می‌تواند بخشی از گفت وگوی سیاسی جمعی شود.

این مهم اگرچه در نگاه نخست صورتی دموکراتیک دارد و برخی محققین نیز آنرا دموکراسی مبتنی بر «تکنولوژی آزادی» توصف کرده اند؛ اما تجربه نشان داده است که در عمل ظرفیتی برای پوپولیست‌ها فراهم می کند.

چون بر اساس ساختار فنی رسانه های اجتماعی، مردم در الگوریتمی که به وسیلۀ حباب‌های فیلتر تعریف شده با جهان سیاست مواجه می‌شوند. آنها درون حباب های گروه دوستان شور می‌گیرند و با کلیشه هایی که لازمۀ کوتاهی پیام‌هاست بر مخالفان می‌تازند.

وقتی مردم با رسانه‌های اجتماعی وارد ارتباطات سیاسی می‌شوند، ظرفیت و مجالی برای «ارتباطاتِ شخصی شده» و مبتنی بر احساس فراهم می شود که بستری برای قوت گرفتن پوپولیست‌ها فراهم می‌کند. تحقیقات نشان داده در رسانه‌های اجتماعی مردم تجربه‌های احساسی قوی‌تری دارند.

همچنین در این رسانه ها همیشه مسایل جدی عمومی مورد توجه قرار نمی‌گیرند. مخاطب سطحی و کم حوصله ترجیح می‌دهد اخبار جدی را نخواند و تنها مصرف کنندۀ محتوای غیر سیاسی و شوخی‌های سیاسی باشد و این به تقویت حرکت های ضد عموم (counter publics) کمک می‌کند.

رشد رقابت برای گرفتن توجه مخاطب، رسانه را به تبعیت از این میل مخاطب وامی‌دارد و به عنوان مثال، رسانه ها سراغ نوشتن تیترهایی می روند که طعمه‌ای برای کلیک کردن (click-bait) باشد. این همان چیزی است که برخی محققین بر آن «منطق ارتباطات پوپولیستی» نام نهاده‌اند.

این منطق فضا و بستری مهیا ساخته تا پوپولیست ها ایدیولوژی خود را تقویت کنند.

تحقیقات نشان داده پیام های پوپولیستی در مقایسه با پیام های غیر پوپولیستی لایک بیشتری می‌گیرند.

در تحقیقی در سال 2018 پیام‌های رقبای اصلی انتخاباتی در ایتالیا در چهار هفته قبل از انتخابات در فیس بوک آنها بررسی شد و نشان داد پیام های پوپولیستی در مقایسه با پیام های غیر پوپولیستی به مراتب لایک بیشتری گرفته‌اند.

در واقع پوپولیست‌ها با رسانه‌های اجتماعی می کوشند با شخصی‌سازی، حمله به رویه‌های جا افتاده و نهادها (به خصوص نهادهای سیاسی و رسانه‌های رسمی) و نیز احساسی و جذاب‌سازی و ساده سازی مسایل به منظور تحریک عواطف انسانی و با استفاده از زبانی عامی و خیابانی درباره مسایل مهم عمومی سخن بگویند که هر چند در نگاه نخست، ظاهری مردمی دارد اما در حقیقت استفاده از تکنیک «ساده سازی» است.1

من این تحلیل را قبول ندارم. نویسنده تمایزی میان رسانه های سنتی مانند روزنامه و تلویزیون و شبکه های اجتماعی برقرار کرده است. اول این که رابطه ی رسانه های سنتی با مخاطب رابطه ای یک طرفه است که رسانه حرف می زند و مخاطب فقط باید گوش کند، و هیچ ضمانتی وجود ندارد رسانه های سنتی در خدمت منافع جزئی گروهی خاص نباشد. اما در شبکه های اجتماعی همه می توانند نظر خودشان را بیان کنند. ظرفیت این شبکه ها برای گسترش دموکراسی بسیار بالاتر از ظرفیت رسانه های سنتی است. اما اگر در عمل منجر به رفتارهای پوپولیستی شده اند، علت چیز دیگری است.

اجازه دهید تجربه ی یکی از دوستانم به نام ج را بیان کنم. دوستی دارم که مدتی پیش به مدت یک سال با خانواده اش بر سر انتخاب رشته درگیری داشت، مسأله ی کلاسیک رشته ی مورد علاقه و رشته ی مد نظر خانواده. ج به مدت یک سال با خانواده بحث می کرد که چرا آن ها حق ندارند در مورد رشته ی تحصیلی او نظر بدهند. بحثی طولانی در مورد زندگی، کار، خانواده، روابط خانوادگی و … ج تلاش می کرد تا از طریق دیالوگ به خانواده نشان دهد حق دخالت در زندگی او را ندارند، و از همه مهم تر این مسأله نباید باعث سرد شدن رابطه ی آن ها شود. اما این بحثی نبود که به شکلی پیوسته ادامه داشته باشد. ج همیشه شروع کننده ی بحث بود، اما خانواده همیشه پس از مدتی (مثلا نیم ساعت)، زمانی که ادامه ی بحث را به نفع خویش نمی دید، با تحکم از ادامه ی گفتگو طفره می رفت. دلیل این که یک سال طول کشید تا خانواده قانع شوند نیز همین بود. خانواده به خصوص در اوایل گفتگو نمی کرد. چون تنها چیزی که برای آنها مهم بود لذت ناشی از تصور داشتن فرزندی «فلان کاره» بود. برای ج یک سال زمان برد تا به خانواده اش بفهماند آنها حق ندارند علایق خودشان را به او تحمیل کنند. اما قبل از آن یک سال طول کشید تا گفتگو کردن را به آنها یاد بدهد (یک نکته ی مهم در این تجربه این است که اعضای خانواده پس از گذراندن چنین تجربه ای کاملاً دگرگون شده اند. یاد گرفته اند با یک دیگر گفتگو کنند).

نویسنده مطلب بالا معتقد است اگر در شبکه های اجتماعی گفتگویی شکل نمی گیرد به دلیل ساختار فنی آن هاست. اما اگر به تجربه ی این دوست نگاه کنیم می بینیم مسأله فقط ساختار رسانه نیست. منظورم این است که یک سال طول کشید تا راه گفتگو با یکدیگر را یاد بگیرند. در نظر بگیریم که این دو طرف اعضای یک خانواده بودند و دائم یک دیگر را می دیدند. اگر بحث بعد یک سال نتیجه داد، به دلیل این هم جواری بود. اما در شبکه های مجازی چنین چیزی نیست. مثلاً فرض کنید من به یک برانداز پیام بدهم که نظرش در مورد فلان مسأله اشتباه است، و برای اثبات این مسأله حقایقی در مورد تاریخچه ی رفتار ایالات متحده در منطقه بیاورم. اما این برانداز چه کار می کند؟ خیلی ساده به من انگ می زند که برای حکومت مزدوری می کنم و من را بلاک می کند. رفتار این برانداز با رفتار خانواده ی دوست من یکی است. آن ها از ذهنیتی مشابه برخوردارند. تنها تفاوت این است که دوست من در کنار خانواده اش زندگی می کرد و با صبر، موقعیت سنجی، رفتار منطقی و خویشتنداری توانست کاری کند خانواده به حرفش گوش دهد. اما در شبکه های اجتماعی چنین فضایی وجود ندارد. به این مسأله دقت کنید. این هم جواری و تجربه های زیستی مشترک میان افراد وجود ندارد. بنابراین اصولاً امکان ندارد دیالوگی شکل بگیرد. آیا مشکل از ساختار شبکه های اجتماعی است یا از ذهنیت افرادی که از شبکه های اجتماعی استفاده می کنند؟ شبکه های اجتماعی قرار است فضایی برای گفتگو میان افرادی فراهم کند که کیلومترها از یک دیگر فاصله دارند. اما لازم است این افراد از قبل بدانند چگونه با یک دیگر دیالوگ داشته باشند. دو نوع ذهنیت را در نظر بگیرید. یک ذهنیت (که نماینده اش همان ج است) دائم تلاش می کند با دیگران دیالوگ داشته باشد تا بر سر موضوعاتی که اختلاف وجود دارد به تفاهم برسد. شخصی را در نظر بگیرید که در هنگام اختلاف با دیگری حاضر است مشکل را از طریق دیالوگ و به شکلی دموکراتیک برطرف کند. اگر دیگری توانست از طریق دیالوگ او را قانع کند، حاضر است از میل شخصی اش بگذرد. اما اگر نتوانست، دیگری باید از میل شخصی اش بگذرد. چنین ذهنیتی، ذهنیتی است که حقیقت برایش مهم تر از هر احساسات شخصی است، ذهنیتی که حاضر است در برابر حقیقت از امیال شخصی اش بگذرد، ذهنیتی که حاضر است در برابر حقیقت از امر جزئی بگذرد. ذهنیتی که حاضر است در برابر امر کلی از امر جزئی بگذرد، یا به عبارتی، ذهنیتی که در برابر حق و حقیقت تسلیم است. اما یک ذهنیت دیگر داریم که نماینده اش خانواده ی ج است. این ذهنیت گفتگو نمی کند چرا که از قبل مطمئن است چیزی که می خواهد درست است. حرف حرف خودش است، چرا که دیگری را مانند خودش نمی داند. دیگری حق ندارد به او اعتراض کند. تا زمانی که دیگری تأئیدش می کند با او ارتباط دارد، اما به محض این که دیگری در یک مسأله ی اساسی با او مخالفت کرد، او نیز شروع به دعوا می کند. برانداز کذایی ما نیز از همین ذهنیت برخوردار است. حال وارد توییتر شویم. گفتم که توییتر پتانسیل بسیار بالایی نیز برای به وجود آوردن فضای پوپولیستی و استبدادزده دارد. اما همان طور که هولدرلین به درستی بیان کرده است «هر جا خطر هست، نيروي منجي نيز مي‌بالد». باید اعتراف کرد که توییتر پتانسیل بسیار بالایی جهت برقراری دیالوگ میان افراد دارد، پتانسیلی بسیار بیشتر از رسانه های ارتباطی سنتی. این که توییتر در خدمت دموکراسی باشد یا پوپولیسم، بسته به ذهنیت افرادی است که از آن استفاده می کنند. اگر افرادی مانند ج از توییتر استفاده کنند، طبیعی است که دیالوگ شکل می گیرد و این امر می تواند در خدمت دموکراسی باشد. اما اگر افرادی با ذهنیت خانواده ی ج از توییتر استفاده کنند، شاهد همین فضایی هستیم که اکنون وجود دارد.

اما ببینیم چرا این دو نوع ذهنیت به وجود می آیند؟ برای تبیین این مسأله لازم است در مورد آزادی صحبت کنم. آزادی در طول تاریخ معانی مختلفی داشته است. اما دو روایت از آزادی هست که به درد کار ما می خورد. یکی آزادی لیبرال و دیگری نوعی آزادی اخلاقی به معنای خویشتن داری (که نمی دانم بگویم کدام یک از سقراط یا افلاطون برای اولین بار آن را صورت بندی کرد).

بر اساس نظریه ی لیبرالیسم هر کسی حق دارد هر چه می خواهد بکند تا زمانی که به دیگری آسیب نرساند. هر کس حق دارد زندگی اش را مطابق میل و سلیقه ی شخصی اش سامان دهد. اساس فلسفی این نظریه آن است که همه ی انسان ها خرد بهره منداند و خردمندی ضامن آزادی فردی است. به طور کلی، اعتقاد به برابری انسان ها، آزادی اراده ی فردی و عقلانیت و نیک نهادی انسان ها روح حاکم بر این اندیشه را تشکیل می دهند.

اما بر اساس نظریه ی سقراط (یا افلاطون) انسان ذاتاً موجودی عقلانی و یا نیک نیست. روح انسان از سه جزء خرد، خشم و امیال و غرایز تشکیل شده است. و به خصوص دو جزء خرد و امیال در تضاد با یک دیگراند. طبیعتاً سقراط خرد را جزء عالی روح و امیال را جز پست روح می دانست. هر کدام از این اجزا می خواهند کنترل اراده ی فرد را به دست بگیرند. در این نظریه فرد تنها هنگامی آزاد است که خرد بر دو جزء دیگر فرمان براند.

به تفاوت دو معنای آزادی توجه کنید: یکی آزادی را نبود مانع می داند، دیگری آزادی را به معنای خویشتنداری و یا حکومت عقل بر غرایز می داند. ریشه ی این تفاوت در انسان شناسی متفاوت این دو نظریه است. لیبرال ها انسان را خردمند می دانند، اما سقراط انسان را صحنه ی نبرد خرد و امیال می دانست. به همین جهت لیبرال ها معتقدند باید انسان را آزاد گذاشت تا امیال و خواسته هایش را پیگیری کند. چون همه ی انسان ها از عقلانیت برخوردارند طبیعتاً مشکلی پیش نخواهد آمد (همین نظریه در اقتصاد به صورت ایده ی دست نامرئی بازار خودش را نشان می دهد). اما سقراط قبول نداشت همه ی انسان ها عقلانی رفتار می کنند. در واقع، او معتقد بود اگر انسان هایی که بنده ی امیالشان هستند، آزاد گذاشته شود تا هر کاری خواستند انجام دهند (فلسفه ی لسه فر)، این امر به هرج و مرج و پدید آمدن جباریت و استبداد منجر می شود. به همین دلیل او عقیده داشت وظیفه ی دولت پیش از هر چیز تربیت و پرورش انسانی خویشتندار است، انسانی که می تواند میان در برابر امیال و غرایزش ایستادگی ورزد (البته منظور از ایستادگی در برابر غرایز سرکوب آن ها نیست، منظور این است که فرد امیال را تحت کنترل نگه دارد، نه این که امیال و غرایز افسار فرد را به دست بگیرند). در حالی که لیبرالیسم معتقد است انسان ها را باید آزاد گذاشت (چون انسان موجودی خردمند است)، اما سقراط آزادی لیبرالی را برای جامعه ی انسانی مضر می داند، چرا که معتقد است پیش از آن لازم است فرد تربیت شود. بدون تربیت انسانی خویشتندار، آزادی لیبرالی منجر به استبداد می شود.

من معتقدم ذهنیت انسانی که در مکتب لیبرالیسم پرورش یافته است، همان ذهنیت خانواده ی ج و برانداز کذایی ما است. در واقع، اگر در توییتر دیالوگ شکل نمی گیرد، به این دلیل است که افراد گمان می کنند هر کس آزاد است تا هر عقیده ای که خواست داشته باشد و دیگران باید به عقاید آن ها احترام بگذارند. اگر کسی با آن ها مخالفت کند، اگر کسی به آن ها بگوید فلان عقیده ی تو اشتباه است، به دلیل همین درک لیبرالی از آزادی، نمی توانند بپذیرند ممکن است اشتباه کنند. پس کاری که می کنند این است که برای گریز از بحث و تفکر با انگ زنی به شخص منتقد حمله می کنند.

دیالوگ تنها میان انسان هایی شکل می گیرد که از آزادی اخلاقی برخوردار باشند، انسان هایی که حقیقت را بر امیال شخصی شان مقدم می دارند یا انسان هایی که در برابر حق تسلیم اند (معنای لغوی مسلمان همین نیست؟).

پس این که توییتر در خدمت دموکراسی باشد یا پوپولیسم و استبداد بسته به ذهنیت افرادی دارد که از آن استفاده می کنند. اگر درک این افراد از آزادی، آزادی لیبرالی باشد، در نتیجه دیالوگی میان افراد شکل نخواهد گرفت و شاهد همین رفتار گله ای و چماق کشی خواهیم بود. اما اگر افرادی داشته باشیم که آزادی را به معنای آزادی اخلاقی بدانند، برقراری دیالوگ میان آن ها راحت تر است.

در مورد نادانی و جهل صحبت کنم. به این مصرع توجه کنید:

آن کس که نداند و نداند که نداند

چنین فردی در وضعیت جهل مرکب قرار دارد. بدین معنی که یا دانشی در مورد موضوع ندارد یا دانشی اشتباه دارد، اما خودش گمان می کند آگاهی کاملی در مورد مسأله دارد. با چنین فردی نمی توان دیالوگ داشت.

پس انسان هایی داریم که پرورده ی مکتب لیبرالیسم هستند و تنها درک شان از آزادی، آزادی لیبرالی است. این افراد گمان می کنند باید آزاد باشند تا نظرات شان را جار بزنند، اگر کسی اجازه ندهد آن ها نظرات شان را بیان کنند، پس آن شخص دیکتاتور و مستبد است. حال یک موقعیت را فرض کنید. فرض کنید من در موقعیت قانون گذاری هستم. من از طرفی درکی متفاوت از آزادی (آزادی اخلاقی) دارم، و از طرفی می دانم اگر افرادی که از آزادی اخلاقی بهره مند نیستند، آزاد باشند تا از توییتر استفاده کنند، پس از مدتی شاهد به وجود آمدن فضای استبداد و پوپولیسم هستیم. بنابراین اعلام می کنم هر کسی مجاز نیست از توییتر استفاده کند. تنها افرادی می توانند استفاده کنند که از یک تربیت اخلاقی خاص (خویشتنداری) بهره مند باشند. چه اتفاقی می افتد؟ افرادی که تنها تصورشان از آزادی آزادی لیبرالی است، به من اتهام استبداد خواهند زد. این افراد در وضعیت جهل مرکب قرار دارند، یعنی گمان می کنند آزادی تنها بدین معنی است که هر کس حق دارد نظراتش را بیان کند. و اگر کسی مانع این امر شود مستبد است. من چنین قانونی می گذارم تا جلوی استبداد گرفته شود، اما خودم متهم به استبداد می شوم2. اگر من متهم به استبداد می شوم به دلیل درک های متفاوتی است که از آزادی وجود دارد. کسی که من را متهم به استبداد می کند به این دلیل است که نمی تواند به جز آزادی لیبرالی، آزادی دیگری را درک کند. البته نه این که نتواند، اما تنها چیزی که دیده است همین است. از کودکی آزادی به این صورت برایش تعریف شده است. به همین دلیل می گویم این فرد در وضعیت جهل مرکب قرار دارد.

امیدوارم توانسته باشم توضیح بدهم چگونه جریان تحریف رخ می دهد.

حال برسیم به جمهوری اسلامی. اگر بخواهم جمهوری اسلامی را در یک جمله تعریف کنم، چنین چیزی می شود: جمهوری انسان هایی که در مکتب اسلام پرورش یافته اند، یا جمهوری انسان هایی که تسلیم حق اند، یا جمهوری انسان هایی حقیقت را به امر جزئی مقدم می دارند، یا جمهوری انسان هایی که حقیقت را به امیال شخصی مقدم می دارند، یا جمهوری انسان هایی که از تربیت اخلاقی خاصی برخوردارند.

در واقع، جمهوری اسلامی بدین معناست: انسان هایی داریم که می خواهند کنار یک دیگر زندگی کنند. زندگی در جمع مسائل زیادی پیش می آورد. اگر این انسان ها می خواهند به نحوی دموکراتیک برای حل و رفع این مسائل اقدام کنند، باید پیش از هر چیز از آزادی اخلاقی برخوردار باشند، بدین معنی که باید در برابر حق تسلیم باشند3.

پ.ن

همان طور که گفتم هدف من روشن کردن این مسأله بود که ایده ی جمهوری اسلامی به چه معناست. بحث بالا بحصی در سطح ایدئولوژیک بود و با واقعیت های عینی کاری نداشت. جمهوری اسلامی بالفعلی که اکنون داریم بسیار با ایده ی جمهوری اسلامی فاصله دارد، اما مهم قبول کردن این ایده و تلاش برای رسیدن به آن است. برای رسیدن به آن ایده به نقد سازنده نیاز است. اما مسأله این است، کسی که نقد می کند باید ایده ی جمهوری اسلامی را به عنوان یک اصل پذیرفته باشد. فرد منتقد باید پذیرفته باشد تنها زمانی دموکراسی خواهیم داشت، که افراد جامعه از تربیت اخلاقی بهره مند باشند (و انسان های چنین جامعه ای با انسان هایی که پرورده ی لیبرالیسم هستند، تفاوت زیادی دارند).

اما دو مسأله هست که باید اشاره کنم.

اول، اهمیت جریان تحریف. اما بدانیم اگر جریان تحریف موثر واقع می شود، به دلیل ضعف رسانه ای کشور است. قشر وسیعی از جامعه تصویری تحریف یافته از جمهوری اسلامی دارد. بسیاری از این افراد تنها تحت تأثیر جریان رسانه ای با دولت ضدیت دارند. لازم است این تصویر تحریف یافته اصلاح شود. این امر تنها از طریق برقراری دیالوگ با آن ها ممکن می شود. همچنین، جنبش های عدالت طلب و آزادی خواه زیادی در دنیا وجود دارند که به گفتمان هایی به غیر از گفتمان جمهوری اسلامی معتقدند4. برای مقابله با امپریالیسم این گفتمان ها باید با یک دیگر متحد شوند. این اتحاد تنها از طریق برقراری دیالوگ با آن ها ممکن می شود5. یکی از اهداف من از نوشتن این متن همین بود.

دوم، اگر تحریم ها می توانند بر وضعیت معیشتی مردم تأثیر بگذارند، به دلیل سیاست های اقتصادی نادرست مسئولان کشور است. پس مهم ترین کاری که باید انجام دهیم انتقاد از خود است. باید بی رحمانه خودمان را نقد کنیم (البته همان طور که گفتم نقد سازنده). باید ببینیم مشکل چیست و برای رفع آن اقدام کرد.

آقای خامنه ای در سخنرانی روز عید قربان مثال از فردی آوردند که به خاطر منافع شخصی اجناسی را که می توان در داخل تولید کرد با بهایی ارزان تر از خارج وارد می کند. یکی از مهم ترین چالش های کنونی کشور وضعیت معیشتی مردم است. لازم است تدابیری برای برای برون‌رفت از این وضعیت اندیشیده شود. اما مسأله ی اصلی اقتصاد نیست، تربیت است. زمان افلاطون مسأله تربیت بود، هنوز هم مسأله ی اصلی تربیت است6. به مثال آقای خامنه ای برمی گردم. ببینیم چه ذهنیتی چنین کاری انجام می دهد؟ همان ذهنیتی که امر جزئی را بر امر کلی مقدم می دارد. پس مشکل این جاست که نظام تربیتی کشور عملکرد خوبی در پرورش انسان اخلاقی (بخوانید انسان بسیجی) نداشته است7. البته وقتی از نظام تربیتی صحبت می کنم منظورم فقط آموزش و پرورش نیست. نظام تربیتی شامل تمام نهادهای تربیتی می شود، از جمله خانواده، مدرسه، مسجد، بسیج، صدا و سیما و …. بازبینی و اصلاح این نهادها مهم ترین کاری است که جمهوری اسلامی می بایست انجام دهد.

راه مقابله با جریان تحریف و تحریم از بازبینی و اصلاح نظام تربیتی می گذرد8.


1

asriran.com/0036gO

2 اهمین جریان تحریف همین است.

3 نمی دانم لازم است در مورد دموکراسی لیبرالی صحبت شود یا نه. اما فقط در همین حد بگویم که به نظر من ایده ی لیبرال دموکراسی تنها در ذهن می تواند وجود داشته باشد. این ایده در عمل منجر به استبداد خواهد شد. دموکراسی های غربی کنونی نیز، در اصل نوعی الیگارشی انتخابی هستند.

4 برای مثال جنبش سیاهان، جلیقه زردها، جنبش های ضدامپریالیستی آمریکای لاتین و …

5 امیدوارم مشخص باشد که این ایده متمایز از ایده ی گفتگوی تمدن های آقای خاتمی است. مسأله برقراری دیالوگ میان گفتمان هایی است که از مهم ترین اصول شان مبارزه با امپریالیسم است. واضح است که میان عدل و ظلم هیچ گفتگویی وجود نخواهد داشت.

6 چند نکته در مورد افلاطون: 1. نیازی به توضیح نیست که انتقاداتی که بر توییتر وارد آوردم، برگرفته از انتقادات افلاطون به دموکراسی است. 2. امکان ندارد کسی افلاطون بخواند و نفهمد چرا افلاطون مخالف دموکراسی بود. تنها نتیجه ای که می توان گرفت این است که کارل پوپر آگاهانه و عامدانه آموزه های این اندیشمند بزرگ را تحریف کرده است.

7 ویژگی هایی که آقای خامنه ای برای تفکر بسیجی برشمرده اند همان ویژگی های انسان عادل سقراط و افلاطون است.

8 در مطلبی دیگر سعی می کنم توضیح دهم چه ایراداتی به نظام تربیتی کشور وارد است.


نکات ارائه شده در این مقاله، نظرات و دیدگاه های نویسنده بوده و لزوما منعکس کننده نظر مجله هفته نیست و مجله هفته هیچ مسئولیتی را در اینباره نمی پذیرد.