نظری, سرتیتر

«درباره ماکیاولی» – حمیدرضا مصیبی

machiawellie

«درباره ماکیاولی» – حمیدرضا مصیبی


ماکیاولی اندیشمندی است که نامش با تبه کاری، شرارت، فریب، دروغ، رذالت و … پیوند خورده است. در ویکی پدیای فارسی در توضیح ماکیاولیسم چنین نوشته است:

ماکیاولیسم عبارت است از مجموعه اصول و روش‌های دستوری که نیکولو ماکیاولی سیاست‌مدار و فیلسوف ایتالیایی (۱۴۶۹-۱۵۲۷) برای زمامداری و حکومت بر مردم ارائه داد.

نیکولو ماکیاولی که بنیاد این نظریه خود را پیرامون روش و هدف در سیاست قرار داده، در کتاب خود شهریار، هدف عمل سیاسی را دستیابی به قدرت می‌داند و بنابراین، آن را محدود به هیچ حکم اخلاقی نمی‌داند و در نتیجه به کار بردن هرچیزی را در سیاست برای پیشبرد اهداف مجاز می‌شمارد و بدین گونه سیاست را به کلی از اخلاق جدا می‌داند.

ماکیاولی معتقداست، زمامدار اگر بخواهد باقی بماند و موفق باشد نباید از شرارت و اعمال خشونت‌آمیز بترسد. زیرا بدون شرارت، حفظ دولت ممکن نیست.

حکومت برای نیل به قدرت، ازدیاد و حفظ و بقای آن مجاز است به هر عملی از قبیل کشتار، خیانت، ترور، تقلب و … دست بزند و هرگونه شیوه‌ای حتی منافی اخلاق و شرف و عدالت را برای رسیدن به هدفش روا می‌دارد.

این مکتب بر این باور است که رجال سیاسی باید کاملاً واقع‌بین و مادی و جدی باشند. آنگونه سخت‌گیر باشند که اگر تکالیف دینی، اخلاقی و احساسات سد راه آنان شود؛ از آنها صرف‌نظر کرده و هدفی جز رسیدن به مقصود نداشته باشند.

وی اساس اخلاقیات را واژگون کرد. یگانه شعار سیاسی او این بود که شاه فوق تمام قیود و الزامات مردم عادیست.

اما من فکر می کنم اندیشه های این اندیشمند بزرگ مورد تحریف واقع شده است. برای درک صحیح اندیشه های ماکیاولی ابتدا باید به زمانه اش نگاه بیاندازیم. فقط با شناخت زمانه و شرایط سیاسی، که ماکیاولی در آن می زیست، می توان وی را به درستی شناخت.

ابتدا نگاه مختصری به تاریخ ایتالیا بیاندازیم. اسکینر در جلد اول کتاب «بنیادهای اندیشه ی سیاسی مدرن» می نویسد:

از همان میانه ی قرن دوازهم مورخ آلمانی اوتویِ فرایزینگی اذعان داشت که شکل تازه ای از سازمان اجتماعی و سیاسی در شمال ایتالیا ظهور کرده است. خصیصه ای که وی تذکر داد این بود که جامعه ی ایتالیا ظاهراً دیگر خصلت فئودالی ندارد. او دریافت که «به خصوص همه ی زمین ها میان شهرها تقسیم شده است» و این که «به ندرت می توان در کل سرزمین اعیان یا آدم مهمی یافت که اقتدار شهر را نپذیرد». توسعه ی دیگری که وی ذکر کرد … این بود که در شهرها نوعی حیات سیاسی پدید آمده بود کاملاً مغایر با آن تصور فراگیر که پادشاهی موروثی را تنها شکل درست حکومت قلمداد می کرد. آن ها «چنان دلبسته ی آزادی» شده بودند که خود را به صورت جمهوری های مستقل درآورده بودند که هر یک «به اراده ی کنسول ها و نه حکمرانان» اداره می شد و آن ها را «هر سال عوض می کردند» تا یقین شود که «شهوت قدرت»شان مهار می شود و آزادی محفوظ می ماند.1

اما این دولت- شهرها همیشه صحنه ی تاخت و تاز پادشاهان و امپراتوران مختلف بودند. ابتدا امپراتورهای مقدس روم مدعی شدند این سرزمین ها جزئی از امپراتوری هستند و با همین ادعا به لشگرکشی پرداختند. سپس دستگاه پاپی خواهان انضمام شهرهای مستقل در حوزه ی فرمانروایی خودش شد. بعدتر، بین شهرهای مختلف جنگ های داخلی شکل گرفت، و در آخر، پادشاهی فرانسه و امپراتوری اسپانیا شهرهای ایتالیا را اشغال کردند. البته چنین نیست که در این شهرها همیشه جمهوری حاکم بوده باشد. زمان هایی وجود داشت که یک فرد یا یک خاندان مستبدانه مدیریت شهر را به دست می گرفت. به طور خلاصه بگویم، شهروندان ایتالیایی در طول این چند قرن شاهد جنگ ها، صلح ها، پیروزی ها، شکست ها، اتحادها و پیمان شکنی های زیادی بودند

مساله ی دوم: حضور دائمی سایه ی جنگ بر سر شهروندان این دولت-شهرها باعث شد تا اندیشمندان مختلف برای مشروعیت دادن به آزادی شهرهایشان در برابر ادعاهای امپراتوراها و پاپ ها به تحلیل آزادی بپردازند. سنت اومانیستی بدین صورت در ایتالیا پا گرفت. افراد تحصیل کرده ای که صاحب مناصب دولتی هم شده بودند، به تحلیل مسائل مختلف می پرداختند و برای برخورد با این مسائل توصیه می نوشتند. بسته به این که در شهر جمهوری حاکم بود یا این که امور شهر توسط شهریاران اداره می شد، این توصیه ها یا خطاب به عموم مردم یا شخص شهریار نوشته می شد. برای این اومانیست ها دو مساله بسیار مهم بود. اول، همه ی آن ها خواهان یک ایتالیای مستقل، متحد و قوی بودند. البته نوستالژی دوران پرشکوه جمهوری روم در این خواسته بی تأثیر نبوده است. اما اومانیست ها با توجه به شرایط جنگی زمانه و نفاقی که بین شهرهای مختلف وجود داشت، به درستی خواهان اتحاد ایتالیا بودند.

مساله ی دوم: قدرت فورتونا (الهه ی بخت نزد رومیان باستان) و قدرت های مرد هنرمند. در سنت مسیحی به جای مفهوم بخت، مفهوم مشیت الهی وجود دارد. همه چیز طبق نقشه ی الهی رخ می دهد و اساساً اراده و توان انسان هیچ نقشی ندارد. صعود و سقوط انسان ها در زندگی دنیوی همه بر اساس اراده ی الهی است و افراد هیچ نقشی ندارند. اراده و توانایی های انسان در برابر مشیت خداوند هیچ تأثیری ندارد. اما اومانیست ها مفهوم مشیت را کنار گذاشتند و بار دیگر فورتونا را مطرح کردند. تفاوت فورتونا با مشیت این است که اولی چاره ناپذیر نیست و انسان می تواند این الهه را به راه آورد و حتی اغوا کند. اما چنین انسانی باید دارای ویرتوس باشد. ویرتوس چیست؟ ویرتوس مجموعه ی فضیلت هایی است که افراد بزرگ و قدرتمند باید دارای آن باشند تا برای مثال بتوانند بر یک شهر حکمرانی کنند. این که این چه چیزهایی فضیلت به حساب می آیند، مورد اختلاف است، اما تا پیش از ماکیاولی اکثر اندیشمندان توافق داشتند این فضیلت ها اخلاقی و مسیحی هستند.

بسیاری از اومانیست ها کتاب هایی برای شهریاران و سیاست مداران و مقامات شهر (بسته به این که شهر توسط مردم اداره می شد یا توسط حاکم جبار) می نوشتند و به آن ها توصیه می کردند که برای موفقیت در امر کشورداری باید دارای ویرتوس باشند. البته همان طور که اشاره شد اکثر این نویسنده ها به شهریاران توصیه می کردند که از اخلاق عدول نکنند.

با این مقدمه می توان به اندیشه های ماکیاولی در کتاب «شهریار» پرداخت. البته لازم است چند نکته ی دیگر هم بگویم.

خاندان مدیچی از سال 1434 شروع به گسترش قدرت سیاسی خود در این شهر کردند. البته مقابله هایی هم صورت می گرفت، اما این خاندان موفق شد تا در یک روند تدریجی و با اطلاحاتی کوچک رژیمی به وجود آورد که تمام تصمیمات سیاسی با رضایت این خاندان صورت می گرفت. در سال 1494 جمهوری طلب ها موفق شدند با یک کودتا پی یرو مدیچی را از شهر بیرون کنند و جمهوری فلورانس را تشکیل دهند. ماکیاولی در این جمهوری به عنوان دیپلمات فعال بود و مأموریت های دیپلماتیک زیادی انجام داده بود. اما مدیچی ها در سال 1512 با کمک ارتش اسپانیا شهر را فتح کردند، جمهوری را از بین بردند و حکومت خودشان را برقرار ساختند. ماکیاولی در این دوران از خدمت برکنار شد. وی کتاب شهریار را به لورنتسو دو مدیچی تقدیم کرده است. اسکینر می نویسد:

ماکیاولی دلیل خاصی داشت که بخواهد خود را در 1513 رایزنی برای شهریاران معرفی کند، با آن که همه ی طول خدمتش را تا آن زمان برای جمهوری احیاشده ی فلورانس کار کرده بود… جمهوری سال پیش ساقط شده و مدیچی ها باز به قدرت رسیده بودند و ماکیاولی ناگهان شغل و وسیله ی امرار معاشش را از دست داده بود. از روی اضطرار لازم بود که خود را به فرمان روایان تازه ی شهر عرضه کند و امیدوار بود اگر به نحوی مدیچی را به خواندن کتاب اش وادارد، شاید بتواند دوباره وارد خدمات سیاسی شود…2

البته مساله بیشتر از اضطرار مادی بوده است. ماکیاولی نیز مانند پیشیان اش جمهوری روم را اوج شکوه و افتخار یک ملت می دانست و خواهان وحدت ایتالیا بود. بنا به گفته ی اسکینر میان دو کتاب «شهریار» و «گفتارها» تفاوتی اساسی وجود دارد.

در شهریار ارزش اساسی مورد نظر ماکیاولی امنیت است: شهریار پیش از هر چیز باید سرزمین اش را حفظ کند، پس از آن باید در پی شکوه و افتخار و قدرت باشد. برعکس، ارزش اساسی در گفتارها آزادی است: این جا آرمان، و نه امنیت محض، است که ماکیاولی می خواهد آن را بر هر چیز دیگری، از جمله حکم های اخلاق قراردادی، ترجیح دهیم.3

ماکیاولی نتیجه ی تفرقه ی شهرهای مختلف ایتالیا را دیده بود. برای همین تنها هدفی که در شهریار دنبال می کند، امنیت است. تمام مسائل دیگر در برابر امنیت هیچ اهمیتی ندارند. و این امنیت هم فقط با وجود یک شهریار مقتدر که بتواند ایتالیای تکه تکه را متحد سازد ممکن می شود. پس از شکست جمهوری فلورانس که با دخالت خارجی ممکن شد، وی به این اندیشید که لورنتسو مدیچی می تواند شهریاری باشد که ایتالیا را متحد و گذشته ی باستانی را احیاء کند. ماکیاولی می توانست با تجاربی که در طول این سال ها به دست آورده بود، به عنوان مشاور در کنار شهریار برای رسیدن به این مهم خدمت کند. عنوان فصل 26 شهریار چنین است: «یک پند و اندرز برای نجات ایتالیا از استیلاء وحشی ها». در این فصل ماکیاولی تلاش می کند تا به خاندان مدیچی اطمینان دهد که

هیچ چیزی بیشتر از بنیان گذاری قلمروی پادشاهی جدیدی افتخارآمیز نیست_ بدین سان یادآوری می کند که اگر توانستند «قوانین تازه و نهادهای نو» در ایتالیا ایجاد کنند، آنان نیز بزرگ ترین پاداش در حیات سیاسی را کسب خواهند کرد. 4

البته لازم به ذکر است ماکیاولی شخصاً زندگی در جمهوری را ترجیح می داد، اما بر اساس تجربه به این نتیجه رسیده بود که در شرایطی که فساد همه گیر شده است آزادی مضر است. در این شرایط فرمانروایی مقتدر لازم است تا بتواند در کشور نهادهای سیاسی و قوانین درست به وجود آورد.

نکته ی آخری که باید بدانیم این است که ماکیاول برخلاف اومانیست های پیشین، سیاست مداری واقع گرا بود. او در مدتی که به عنوان دیپلمات به فعالیت پرداخته بود، با سیاست مداران مختلفی مذاکره کرده بود، صعود و سقوط پادشاهان و پاپ های (از جمله سزار بورژیا و پاپ الکساندر ششم) مختلفی را دیده بود و به علل شکست و پیروزی آن ها اندیشیده بود. او به تجربه دریافته بود که با وجود تمام مشکلات پیش روی (مخالفت های داخلی و خارجی)، هیچ فردی نمی تواند با رعایت اخلاقیات مسیحی ایتالیا را متحد سازد. بنا به گفته ی اسکینر:

در شهریار …. ماکیاولی آشکارا می خواهد نظریه های سیاسی معاصران اش را مورد حمله ی مستقیم قرار دهد….به خاطر کوتاهی شان در تأکید بر اهمیت قدرت محض در حیات سیاسی بر آنان می تازد… چنین گمان می رفت که تا وقتی شهریار با تمام وجود زندگی فضیلت مند در پیش بگیرد، خواهد توانست به عالی ترین مراتب افتخار و شکوه و شهرت نائل شود. ماکیاولی برعکس معتقد است چنین تصور ساده لوحانه ای غافل از این است که حفظ حکومتی موفقیت آمیز تا چه قدر به این اشتیاق راسخ بستگی دارد که هنر ترغیب و اقناع را با استخدام نیروی نظامی کوبنده ای تکمیل کرده باشیم.5

ماکیاولی دریافته بود تنها سپاه خوب در این راه موثر نیست و گاهی لازم است که شهریار با نیرنگ و فریب بر دیگران غلبه کند. او در فصل 18 شهریار «در باب این که چگونه باید شهریاران قول خودشان را نگه دارند» می نویسد:

ناچار باید تصدیق کرد که طریق عمل بیش از دو راه نیست، یکی رفتار مطابق قوانین، دیگری اِعمال زور، طریق اولی مخصوص انسان است و طریق دوم مخصوص حیوان، اما چون طریق اولی تقریباً غیرموثر است پس ناچار از روی احتیاج باید به طریق دومی متوسل شد.

در این صورت برای یک شهریار لازم است طریق اعمال هر دو را به خوبی بداند، یعنی هم رویه ی انسان و هم رویه ی حیوان را.

نویسندگان ادوار گذشته این درس را محرمانه آموخته اند، مانند داستان آکیلس6 و عده ی زیادی از شهریاران امثال او که تسلیم چیرون سنتور7 می شدند که آن ها را تعلیم و تربیت کند و مقصود این بود که این اشخاص مهم یک معلم انسان و یک معلم حیوان داشته باشند برای این که با طبیعت هر دو آشنا شوند و در موقع خود به کار برند زیرا داشتن یکی بدون دیگری نقصی است بزرگ.

…. پس لازم است [شخص پادشاه] از میان حیوانات خصال شیر و طبیعت روباه را سرمشق خود قرار دهد. چون که شیر قادر نیست خود را از دام ها حفظ کند و برای روباه هم فرار از چنگال گرگ غیرممکن است، پس شاه باید به صفات روباه آشنا باشد که دام ها را از هم تمیز بدهد و باید شیرصفت باشد که گرگ را فراری دهد. تنها تقلید از شیر هم سیاست عاقلانه نیست و برای همین دلیل است که یک شهریار باهوش نه می تواند و نه باید قول خود را نگه دارد و اگر نگه دارد قطعاً برای شاه زیان آور خواهد بود و عللی هم که باعث دادن این قول بوده از بین رفته است، هرگاه تمام مردم خوب بودند دادن این پند صحیح نبود لیکن از آن جایی که اغلب عاری از شرافت هستند و قول خودشان را نسبت به شاه نگه نمی دارند در عوض شاه هم نباید در سر قول خود نسبت به آن ها ایستادگی کند.8

دوباره نگاهی به تعریف ماکیاولیسم در ویکیپدیا بیاندازیم:

نیکولو ماکیاولی …. در کتاب خود شهریار، هدف عمل سیاسی را دستیابی به قدرت می‌داند و بنابراین، آن را محدود به هیچ حکم اخلاقی نمی‌داند و در نتیجه به کار بردن هرچیزی را در سیاست برای پیشبرد اهداف مجاز می‌شمارد و بدین گونه سیاست را به کلی از اخلاق جدا می‌داند.

تصور بر این است که ماکیاولی قدرت را اصیل می داند و بر این عقیده است که حاکم برای دست یابی و حفظ آن نباید از هیچ کاری دریغ ورزد. اما این تصویری است مغشوش از ماکیاولی. آرمان اصلی او آزادی است (درباره ی این آرمان باید به کتاب گفتارها رجوع کنیم). اما در ایتالیای فاسد و تکه تکه ی قرن 15 و 16 او به این نتیجه رسید که بهترین راه برای احیای گذشته ی پرشکوه ایتالیا تکیه بر فرمان روایی است مقتدر و دارای ویرتوس که بتواند با وجود تمام مشکلات، این کشور را متحد کند و «قوانین تازه و نهادهای نو» در آن کشور ایجاد کند. از نظر او، در این مسیر هر کاری مجاز بود، چرا که فهمیده بود مخالفان این کار (وحدت ایتالیا) از هیچ فریب و نیرنگی دریغ نمی ورزیدند. از طرف دیگر باید در نظر داشته باشیم که مدیچی شهریار یک شهر بود و مسلماً نمی توانست به لحاظ نظامی بر کشورهای بزرگی مانند فرانسه و اسپانیا غلبه کند. توصیه به شهریار جهت تقلید از روباه به همین خاطر بود. در واقع می توان گفت شخص شهریار برای ماکیاولی ابزاری است برای رسیدن به جامعه ی آرمانی.

اما در مورد جامعه ی آرمانی. گفتیم که مهم ترین مسأله برای ماکیاولی آزادی بود. و «مقصود او از آزادی بیش از هر چیز استقلال از تهاجم و جباریت خارجی است»9. ماکیاولی با این تحلیل شروع می کند که آزادی مردم در حکومت جمهوری چگونه ممکن است از بین برود. از نظر وی دو خطر وجود دارد: فساد داخلی و تهاجم خارجی. در مورد مسأله ی دوم، توصیه هایی راجع به ارتش و سپاه حکومت می کند (من از این بخش گذر می کنم). اما در مورد فساد داخلی، او عقیده دارد که با داشتن نهادهای مناسب می توان جلوی این فسادها را گرفت.

قبل از پرداختن به ادامه یک نکته را باید اضافه کنم. درک ماکیاولی از جامعه ی انسانی طبقاتی است. از نظر او وجود طبقات فروتر و برتر در هر جامعه ای طبیعی است. منظورم این نیست که ماکیاولی خواهان حفظ وضعیت طبقاتی است. به نظر می رسد او هنوز درکی از جامعه ی غیرطبقاتی ندارد. پس جامعه ی آرمانی ماکیاولی جامعه ای طبقاتی است. اما در این جامعه تمام طبقات سهمی از قدرت دارند و به نحوی در تصمیم گیری ها شرکت می کنند. نهادهایی مستقلی وجود دارند که هر کدام منافع طبقات مختلف را پیگیری می کنند. البته این جامعه تفاوتی با دموکراسی های کنونی دارد. در دموکراسی های کنونی، سه قوه ی مستقل از یکدیگر ظاهراً فراطقاتی هستند و هیچ کدام از سه قوه پیگیر منافع طبقه ی خاصی نیست. اما در جامعه ی مورد نظر ماکیاولی، اول این که، پیوندهای طبقاتی بسیار سفت و محکم است. هنوز مسائلی مانند بیگانگان، مذهب، جنسیت، نژاد و … بین افراد درون طبقات تفرقه ایجاد نکرده است. دوم اینکه، همان طور که اشاره شد هر طبقه نهادهایی دارد که پیگیر منافع اش است. برای مثال در جمهوری روم، مردم عادی صاحب تریبون ها بودند، در برابر اشراف که صاحب مجلس سنا و کنسول ها بودند. از نظر ماکیاولی، یکی از فسادهایی که به نابودی جمهوری منجر می شود، این است که یکی از گروه های جامعه بتواند به قانون گذاری بر اساس منافع شخصی خود برآید و دیگر گروه ها از عرصه ی سیاسی کنار گذاشته شوند. او عقیده دارد تنازعات طبقاتی است که می تواند به پیشرفت جامعه کمک کند. او در فصل 4 کتاب گفتارها می نویسد:

من بر آنم که نویسندگانی که کشمکش های میان مردم و اشراف را سرزنش می کنند، در حقیقت علل اصلی آزادی روم را محکوم می سازند. کسی که تنها به هیاهوی این مبارزات حزبی توجه می کند و به نتایج سودمند آنها بی توجه می ماند، غافل است از این که در هر جامعه دو قشر وجود دارد که یکی قشر اشراف است و دیگری قشر توده ی مردم، و این دو دارای شیوه ی فکر مختلفند و همه ی قوانینی که برای پاسداری از آزادی پدید می آیند حاصل کشمکش های این دو قشرند؛ و این واقعیت را در مثال جمهوری روم بروشنی تمام می توان دید….. پس این گونه کشمکش ها را نه می توان زیانبار نامید و نه دلیل از هم پاشیدگی دولت. چنین جامعه ای را بی نظم هم نمی توان نامید چه اگر بی نظم بود امکان نداشت آن همه بزرگ مردانی را که نمونه ی فضیلت و کمال و مردانگی بودند بار آورد: نمونه های خوب حاصب تربیت نیک اند و تربیت نیک از قوانین نیکو نشأت می گیرند و قوانین نیکو بر اثر مبارزات حزبی، که مردمان بی فکر نکوهشش می کنند، پدید می آیند.10

اما ضروری است که نهادهایی قانونی برای پیگیری این تنازعات وجود داشته باشد. چرا که اگر یک گروه از داشتن حق سخن گفتن در جامعه محروم گردد و عرصه ای قانونی برای پیگیری مطالباتش نداشته باشد، به روش های خشونت آمیز و غیرقانونی برای پیگیری مطالباتش روی می آورد. در این مورد ماکیاولی مثالی از زادگاه خودش فلورانس می آورد. او به ماجرایی اشاره می کند که به دلیل تفرقه بین گروه های مختلف شهر، عده ای از مردم از امپراتوری کمک خواستند. او در ادامه می نویسد:

بنابراین اگر بخشی از شهروندان کشوری از قدرتی بیگانه یاری بطلبند، این امر دلیل بدی نظام سیاسی آن کشور است و حاکی از این است که در آنجا نهادی وجود ندارد تا شهروندان از طریق آن بتوانند بدون دستیازی به زور خشم خود را تسکین بخشند. برای این که چنین امری پیش نیاید مردم باید بتوانند در صورت لزوم به دادگاهی متشکل از دادرسان متعدد که در جامعه دارای حیثیت و اعتبارند، شکایت ببرند. به سبب وجود چنین نهادی بود که در روم با وجود کشمکش های فراوان میان مردم و سنا، نه مردم و نه سنا و نه شهروندی واحد هرگز بدین فکر نیفتادند که از قدرتی بیگانه استمداد کنند. همه ی اینان وسایل لازم را در شهر خود داشتند و نیازی نمی دیدند که به بیگانه روی آورند.11


منابع:

  1. کوئنتین اسکینر، بنیادهای اندیشه ی سیاسی مدرن، ترجمه ی کاظم فیروزمند، نشر آگه، 1397
  2. نیکولو ماکیاولی، گفتارها، ترجمه ی محمدحسن لطفی، نشر خوارزمی، 1394
  3. نیکولو ماکیاولی، شهریار، ترجمه ی محمود محمود، نشر اقبال، 1357

1 بنیادهای اندیشه ی سیاسی مدرن نوشته ی اسکینر. ص 33

2 اسکینر، بنیادهای اندیشه ی سیاسی مدرن ص 206

3 همان ص 265

4 همان ص 209

5 همان ص 223 و 224

6 منظور آشیل در کتاب ایلیاد است.

7 سنتور موجودی است افسانه ای است با بدن اسب و سر انسان. چیرون سنتوری بود که معلم آشیل بوده است.

8 شهریار نوشته ماکیاولی ترجمه محمود محمود. صص 106 و 107

9 اسکینر، بنیادها، ص 266

10 ماکیاولی، گفتارها، ص 48 و 49

11 ماکیاولی، گفتارها، ص 60


این مقاله قبلا در نشریه دانشجوئی «جرات اندیشیدن» منتشر شده است