گوناگون, تیتر, سرتیتر

سه نقطه – عبدالرحمان کاظمی حسنوند


سه نقطه


درزندگی همه ی ما،گاهی یک صدای آشنا از پسِ سالیانِ دور،برمی خیزد و خودی نشان می دهد و ما را با ذهن و جانی پریشان رهامیکند.آشفته می شویم و حیران! اصوات اما، دوباره در تاریکخانه ی ذهن،کنجی خاموش می نشینند و مترصدِ فرصتی دیگر برای خودنمایی می مانند.

گاه صدایی کهنه در تاریکترین و دست نیافتنی ترین گوشه ی ذهن،چنان جاخوش کرده که از هزاران تصویرِ روشن و خاطره ی زنده؛ قوی تر است برای لرزاندنِ دلِ آدمی.

مرزِ بینِ زمستان وبهار، سرشار ازاین صداهاست. ازگوشه وکنار؛ آواهایی به گوش می رسد.هم آشنا و هم غریب.هوا نیز همین وضع را دارد.گیج وبینابین.نه گرم ونه سرد.نه پرهیاهو چون باد بهاری و نه مسکوت چون برف زمستانی. هم سکوت است و هم هیاهو.

حالا،مردی بلند بالا اما با شانه های افتاده که یک بارانی قهوه ای رنگ گویی او را در آغوش گرفته بود،خود را درانبوهی ازاین اصوات احساس میکرد.ازپسِ هرصدایی خاطره ای سر بر می آورد و سرانجام مثل یک قطارِ سریع السیر در مسیرِخطی ممتد،از دالان تاریک ذهن او عبور می کرد.قطارهایی که هرکدام مسیر متفاوتی را پیش رو می گرفت و ایستگاه پایانی هیچکدامشان یکسان نبود.

گاهی دوست داشت قطارِ یک خاطره هرچه سریعتر مسیرش را طی کندو محو شودو تلخی اش را هم با خود ببرد و گاه هم قطاری سراسرخاطره ی شیرین او را با خود می بُرد و دوست داشت تا ابد هم ببرد.

نسیم خوشبویی مشامش را نوازش داد و ایستاد. سکوتی گوش نواز آن هم میانه ی خیابانی که همیشه از جمعیت مملوبود، او را بیشتر سرحال می آورد.جوانه های تازه روییده شده روی شاخه های درختان با تمام توان خود درحال تلاش برای رشد بودند و بدون لحظه ای درنگ،خود را بالا میکشیدند. سر بَرمی آوردند ازدلِ چوبی خشک وبی رمق.درختان خسته ازنیرنگ های زمستان، حالا با او سرِستیز داشتند و گویی کم کم قد علم میکردند و در مقابلِ زمستانِ پیر،خودی نشان می دادند. تنه ی هرکدام از درختان را که با دقت بیشتری میکاوید، ردِ چنگالهای بی رحمِ زمستان را رویشان به وضوح می دیدو بی اختیار با آنها همدردی میکرد.

عطری حاصل از آمیزش بوی جوانه های تازه ی درخت چنار به همراه عطرشکوفه های درختِ به، آنچنان او را سر ذوق آوردکه قدم هایش را خیلی سریع تر و بی پرواتر بر میداشت.زمستان ولی هنوز نیمه جانی داشت و در سایه ها کمین کرده بودو با عبور مرد،چنگی به سر وگوش او می کشید. گذشتن ازسایه و رسیدن به نوازش دستان پرمهرِ خورشید، برایش همچون لذت یک کودک بود درگذر از تلخی و پرخاش کهنسالی وسپس درآغوش مادر افکنده شدن.آنچنان که در کودکی بعد از تلخی و دعوای پدربزرگ،همیشه به آغوش مادر پناه می برد و آرام می شد.

سرشار از لذت، بی توجه به اتومبیل های درحال گذر؛چشمانش را به دیوار یکی ازخانه هادوخت. پیچکی بانهایت تلاش و زحمتی ستودنی خود را به بالای تیغه دیوار رسانده بود تا جهان آنسوی دیوار را ببیند و باهزاران شوق خیابان را به تماشا بنشیند.

با خودش فکر کرد که لابد دیدن این منظره ها ؛ نخستین بار برای پیچک دلهره ای شیرین به همراه داشته و البته پیچک جستجوگر، تمام هراس خودرا با هر بار وزیدن باد به او بخشیده!

قدم ها آهسته و ضربان قلب هم در پی آن آهسته ترشد.پاکت سیگار را از جیب بارانی اش بیرون آورد و با آرامش خاصی جیب دیگر را برای یافتن کبریت زیر و رو کرد.دم به دم بر چین های پیشانی اش افزوده میشد و دست آخر؛نا امید از یافتن کبریت،سیگارِ خاموش را از روی لبانش برداشت.حالا دیگر فقط کناره های خیابان در چنگال سایه بود و خورشید با تمامی توانش گرما را به سمت زمین گسیل میکرد.پکی به سیگار خاموش زد و با حوصله مسیر خود را به سمت کناره­ی دیوار یکی از خانه ها سوق داد.خنکی دلپذیری حس میشد.چشمان قهوه ای اش را به نمای روبه رو دوخت.منظره ی پیش رو،خیابانی بود عریض باچند ماشین پارک شده و تعدادی درخت و یک باغچه کوچک جلوی در ورودی خانه ای.علف های هرزِ زیادی درباغچه روییده شده بودند.علف های هرزی که از هر فرصتی برای رستن استفاده می کنند.سعی کرد توصیفی برای آنها درذهن خود مجسم کند.((آری این دشمنان فرصت طلب ازهرضعفی برای پیشرفت خود استفاده میکنند و زمین و خاک دیگران را به یغمامیبرند!!!و ریشه آبادانی رامی خشکانند.چنین است این ظلم وچنین است این سیاهی های به ظاهرسبز دردل خاک!))

لبخندی زد و از لذت این همه ذوق و طبع لطیف به هیجان آمد.چشمانش از شعف نیمه باز و جمع شد و چین های روی پیشانی اش از بین رفت و بی اختیار بازهم چشمانش را به باغچه دوخت. ((بی نظمی درهرکجا باشد تصویری زشت به ارمغان می آورد!این راهزنان خاک وآب چنان گل های زیبارا احاطه کرده اند که حتی اجازه خودنمایی هم به آنها نمی دهند.))

جملات اینچنین در ذهن اومی آمدند و می رفتند و او همچنان با آنها قدم برمی داشت.به باغچه نزدیک و نزدیک تر شد.دستان سفید و تقریبا بی موی خود را به سمت باغچه دراز کرد وسعی داشت با حرکتی شاعرانه گل و برگهای طفلی!را در آغوش بگیرد.در میانه ی باغچه،شیئی قرمز رنگ توجهش را جلب کرد.یغماگران آب و خاک را کنار زد و دفترچه ای قرمزرنگ را مقابل خود دید.دفترچه ای سیم دار وکوچک که با شبنم های نشسته برروی گل و برگ های باغچه کمی خیس شده بود و البته به نظر می رسید از باران دیشب جان سالم به در برده باشد و ورق هایش آسیبی ندیده بود. درِ یکی از خانه ها باز شدوخانمی با چادر سفید از آن بیرون آمد.نگاهی مشکوک داشت و در یک آن سرتاپای مرد را برانداز کرد.چادرش رامحکم تر به خود چسباند و مرد با تماشای این صحنه باعجله دفترچه را در جیب خود گذاشت و به راه افتاد. بازهم خود را در حجمی انبوه ازعطر و صدا غرق کرد و کم کم در انتهای خیابان ناپدید شد.

•••

  • سلام.اون فندکو بده یه لحظه
  • سلام و درود.حال شما؟چشم.بفرمایید.اینم فندک

باد ملایمی وزید و کاغذ سیگار با شتاب بیشتری سوخت وحتی صدای سوختنش به گوش می رسید. دود ِمحو و خاکستری سیگار،دکه ی روبروی پارک را کمی رازآلودکرده بود.

صاحب دکه با سبیل های تاب داده شده و زنجیر کلفتی که گردنش را احاطه کرده بود،داشت آب معدنی های تازه رسیده را داخل یخچال جاسازی میکرد.

_میگم استاد.اینهمه داستان وچیزمیز مینویسید.نمیشه یه یادی هم ازما بکنید؟

ناسلامتی هم همسایه هستیم وهم مسئول دخانیات شما.

خنده ای سرداد و با حرکتی سریع نایلون های ناکارآمدِ کفِ مغازه رابه طرف سطل آشغال رو به رو پرت کرد.

چشمانش رابه مردِ دکه دار دوخت.چند سالی بود که او را میشناخت.برخلاف هیکل درشت و نتراشیده اش؛قلب مهربانی داشت و می توانست سوژه یکی ازداستان هایش باشد.مردی بلند قد و هیکلی باخالکوبی های فراوان و سبیل مشکی وتابدار که می توانست با ضربه ی مشت سهمگینش هر انسانی را از پا دراورد و با قدم هایش زمین رابلرزاند و با نعره هایش گوش ها را کرکند.داستان او،ماجرای جذابی می شد!

سیگار داشت به ته می رسید و همزمان با پک های آخر،جذابیت داستان مردِ درشت اندام و قوی هیکل هم، کمرنگ تر و بی رمق تر می شد و مثل دود سیگار محو و محوتر!سیگار را در زیرسیگاری جلوی پیشخوان خاموش کرد و دوباره به مرد درشت اندام چشم دوخت.

  • باشه.نگران نباش.بالاخره تو هم توی ذهن من هستی/دلش میخواست بگوید ته ذهن من هستی!/یه روزی از تو هم استفاده ای میکنیم.کاری نداری؟

بی آنکه منتظر جوابی باشد به راه افتاد و اولین نیمکت پارک را برای نشستن انتخاب کرد.نیمی از نیمکت را خورشید قبضه کرده بود و نیمی دیگر در انحصار سایه؛ماتم زده به نظر می رسید.مرد قوی اندام را اینبار در هیبتی جدید و ناملموس با شمشیری در یک دست و گرزی در دست دیگر؛ متصور شد.سیگار فروشِ چند لحظه ی قبل به سرعت همین تصویر را هم پس زد و به آنی با لباس هایی مربوط به دوره ی قاجار و خنجری کوتاه در دست ؛در کوچه پس کوچه های تهرون قدیم مشغول گشت وگذار شدو چند نوچه که حتما یکی از نوچه ها با خنگی و سفاهت مضحکی یا نه با لکنت زبان حرص دراری؛مدام درحال چاپلوسی سردسته بودند؛او را همراهی میکردند.دسته ای دیگر با همان تعداد ولی سر دسته ای لاغرترو شمشیری مطلا به دست به آن ها نزدیک شد.هر لحظه احتمال شروع خون و خونریزی میرفت.

صدای خنده چند جوان آنطرف تر،او را از تهرون قدیم و آن حال و هوا به تهران متجدد امروزی منتقل کرد.برخورد دسته ها موضوع جالبی بود.اما دعوا برای چه؟شاید بهتر باشد یک قضیه عشقی را وارد کار کند تا بتواند حداقل دلیلی برای اینچنین دعوای مرگباری داشته باشد.تصویری گنگ دراعماق ذهنش در حال شکل گیری بود.دختری خوش اندام با ابروان پیوسته و لبانی قرمز و غنچه مانند ؛داشت کم کم سر بر می آورد.هرچه زمان میگذشت تصویر گویاتر و زنده تر میشد.حال دلیل مناسبی برای دعوا پیدا کرده بود.اما چگونه میان دو دسته و یک دلبر ارتباطی خاص پیدا کند.داستان ها و کتاب های بسیاری را مشابه این اتفاق خوانده بود و حالا همه شان جلوی چشم او به قوت تمام خودنمایی میکردند.مرجان صادق هدایت…اصلا خود داش آکل…فضاهای روستایی و بکر ساعدی…دیالوگ های آل احمد…توصیف های داغ احمد محمود از شرجی جنوب…خاله زنک بازی های حیاط خانه های قاجاری که هدایت به بهترین شکل ممکن روایت کرده بود… چرا هرچه می نوشت و می خواست بنویسد فقط نشخوار آثار بزرگان عرصه بود و نتیجه همیشه داستانی تقلیدی و تکراری و مضحک ودست چندم می شد!

باخودش فکر کرد:

_ اصل ایده را که خودم طراحی کرده ام حالا با استفاده ازخرده اطلاعاتی که ماحصل مطالعه ی این کتاب هاست داستان را پیش می برم! این هم ازیک طراحی شخصیت به درد بخور برای سیگارفروش سرخیابان.حتما خیلی خوشحال میشود وقتی ببیند برای او چه دارودسته ای رقم زده ام و چه داستان جالبی تجربه خواهد کرد_

با لبخند کجی که روی لبانش نقش بسته بود به درخت رو به رو خیره شد.خورشید حالا توری از نور پهن کرده بود و او خودرا طعمه ی خود خواسته ی آفتاب به شمار می آورد.چه تعبیری!بازهم قند توی دلش آب شد و لبخندی زد.نورمحیط و سروصدای گنجشک هاوخلوتی خیابان برای او که اکنون در تهرون قدیم به سر میبرد؛می توانست فضای مناسب و آماده ی اولین دیدار مرد سیگارفروش و دختر خوش اندام هم باشد.

•••

با صدای بسته شدنِ درِ خانه و مواجه شدن با تاریکی حیاط؛هجمه دیگری ازافکار به استقبال او و ذهن همیشه مشغولش آمدند.با خود فکر کرد کاش می توانست چند نمونه عینی از حیاط های قدیم تهران را با دقت ببیند بلکه بتواند با ترسیم و تصور کلی از آنها و از کنارهم قرار دادن همین دو سه درخت داخل حیاط و خاطرات کم رنگ خانه مادربزرگ؛ عمارت ارباب ظالم و زنباره شهری را متصور شد که در آن مرد سیگار فروش به همراه دار و دسته اش و دخترک خوش اندام همگی آنجا زندگی می کردند.آهسته قدم برداشت و روی پلکان ایستاد.همه چیزآماده است.ارباب ظالم، دختری زیبا و شهرآشوب، پهلوانی از جنس مردم، و دارو دسته ای منفور و مضمحل و منفعل که مطیع ارباب ستمگر خویشند.

فقط باید باحوصله بنشیند و با نخی نازک و نامرئی همه ی آن هارا به هم مرتبط سازد.نخی که رشته ی افکارخواننده راهمراه کند و بی وقفه در پی کلاف پیچیده اما زیبای داستان حیران و شیدا سازد.سر خمیده ی درختان حیاط دردل تاریکی توجهش را جلب کرد.دلش میخواست داستان هایش پیچیده و رازآلود باشند.بهتر است_عشق _که درون مایه بیشتر رمان ها و داستان ها را تشکیل می دهد! جانمایه ی اصلی داستان او هم باشد.مثلاعشقی سوزناک و آتشین بین دخترک خوش اندام ومرد سیگار فروش که در میانه ی راه عاشقی،اربابی ظالم و بدکار با بی شرمی و نهایت گستاخی سدِّ راه رسیدن آن دو به هم خواهد شد و با دارودسته ی خود برای از بین بردن رقیب به میدان خواهد آمد.قدم های خوشحال و سبک بار او به محض ورود به اتاق سوت و کورش؛ خشک و سنگین شدند.

_ولی نه!این قصه هم نو و تروتازه نیست!چند وقت پیش فیلمی شبیه به همین داستان را دیده بودو سناریو تقریبا همین ماجرایی بود که از ذهن او گذشت.روی کلمه «تقریبا»تاکید کرد وسعی داشت ایده داستان خودرا مجزا و متفاوت تلقی کندو آن را با فیلم یکی نبیند. اولا که فیلم در فضایی وسترن و در غرب وحشی رخ داده بود و شباهتی به حال و هوای ایرانی و بخصوص لطافت و عشق بازی های دوره قاجار نداشت.در ثانی مگر چند درصد از مخاطبان من آن فیلم را دیده اند؟! و تازه همان چند درصد هم آیا آنقدر حضور ذهن دارند که تشخیص دهند اصل داستان با سناریوی فیلم چه شباهت های بنیادینی دارد وفقط فضا و نام شخصیت های داستان دستخوش تغییر شده است؟!

_بهتراست من کار خودم را انجام دهم و به دور ازاین افکار منفی تا تنور داغ است نان را بچسبانم وتا موضوع درذهنم جولان میدهد،آن را به افسار قلم رام کنم.آره!این بهتره!

پنجره ها بسته بودند و هوای اتاق دم داشت و دلگیر بود.تابلوهای نقاشی ازنقاشان مدرن و به زعم اومتفاوت؛دو طرف دیوار را در برگرفته بودند.مخصوصا اثر مشهور «این یک پیپ نیست» که تابلوی موردعلاقه ی او به شمار می آمدودر اندازه ای نسبتا بزرگ و چشمگیر،بخش زیادی از دیوار سمت راست اتاق کار اورا در بر گرفته بود.آثار رامبراند،ونگوگ،ادوار مونش و ادگار دگا همیشه ذهن او را به دور دست ها می بردند و او سعی می کرد از این سفرهای خیالی تحفه ای به روی کاغذ بیاورد و اغلب هم ناکام می ماند.مبلمان سلطنتی و اشیا قدیمی چیده شده برروی میز وگوشه و کنار؛تناقض عجیبی بابرخی تابلوهای مدرن داشتند و هیچ جوره با مثلا تابلوی جیغ مونش و یا اثری از خوان گریس هم خوانی نداشتند و خود او معتقد بود که تعصب و جهل باعث شده عادت کنید همیشه بالای سر یک مبل سلطنتی حتما و الزاما منتظر دیدن یک تابلوی گل و مرغ باشید!البته اوج شگفتی قلیانی با طرح تمثال ناصرالدین شاه بودکه آن هم در پایین تابلوی گرانیکا پیکاسو خودنمایی می کرد.خودش هم هیچ وقت نمی دانست دنبال چه می گردد.هنر مدرن؟هنر کهن؟کوبیسم یا همان آثار گل و مرغ؟موسیقی کلاسیک قرن شانزده و هفده میلادی یا جاز؟موسیقی ردیف دستگاهی ایرانی یا پاپ؟انتخاب کدامیک ؛از او هنرمند! خاص،متفاوت،پیشرو و عجیبی می ساخت؟هنوز به جواب نرسیده بود.پرده ها راکنار زد و پنجره ها را یک به یک گشود.هوای تازه به سمت اتاق هجوم آورد.چه هوای لذت بخشی!

سکوت وتاریکی همه جای خانه پرسه میزدند و هر گونه صدا و نوری را با هم می بلعیدندو خانه را در دست گرفته بودند.هوای سرد هم کم کم به آنها اضافه شد وبا ولع تمام در گوشه و کنار خانه خزید و جاخوش کرد.تاریکی،سکوت و سرما اطرافش را احاطه کرده بودند.به سمت میز کارش روانه شد.کبریتی روشن کرد و لحظه ای فضای اتاق روشن شد واما به چشم برهم زدنی خاموشی دوباره آن را بلعید.آیینه ای سرتاسری در آنطرف میز مردی با جلیقه سیاه و پیراهن سفید را نشان میداد که فکرآلود و ساکن ایستاده است وبا هرپکی که به سیگار می زد،نوری ضعیف صورت سفید و پیشانی چین خورده اش رانمایان می ساخت.صدای آتش گرفتن کاغذ سیگار با بازتاب پررنگ تر نورش در دل آیینه همزمان و همآهنگ بود و دود غلیظ حاصل ازاین تماس هم با سرمای وارد شده از پنجره آمیزشی کوتاه داشت و زود محو می شد و این صحنه تکراری دوباره ودوباره تاتمام شدن سیگارادامه داشت.

باز،پشت پنجره به خیابان روبروی خانه نومیدانه نگاهی انداخت و دوباره تسلیم هجوم افکار لجام گسیخته اش شد.

_خودم رو که نمیتونم گول بزنم!ایده این داستان تکراریه وهزارتا مشابه داره.هزارتا! اگر فقط میتونستم یه ایده خوب پیدا کنم! فقط اشاره کوچیکی از یه ایده خوب میتونست دریای لغات منو بریزه روی صفحه کاغذ! دوستام همیشه میگن نگارشت خوبه.اما حتی بخش زیادی از اون رو هم مدیون ویراستار نشریه و کتاب هستم.به هرحال با این نگارش و این مشوق های کوچیک و بزرگی که دارم نمیدونم چرا ایده جدیدی توی ذهنم شکل نمیگیره!گیریم اینم نوشتم.خب؟مثلش رو خودم هزارجاخوندم ودیدم!کااااااش فقط ایده به ذهنم میرسید.اونوقت دیگه پوز همشونو به خاک میمالیدم.به من میگن کارات تکراریه؟!شبیه هدایت نه!کپی هدایت مینویسی!!

با عجله ی وصف ناشدنی چراغ مطالعه روی میز را روشن کرد.انبوهی ازکاغذهای نیمه مچاله و مچاله و نوشته هایی ناتمام و سرشار از خط خوردگی پدیدار شد.گردن منعطف چراغ مطالعه رابه سمت نوشته های قدر ندانسته اش خم کرد و نورِمحدود تراما پررنگ تری به روی میز تابید.سرچراغ را که به سمت اتاق گرفت گوشه ای ازاتاق؛عریان تر خود را به نمایش گذاشت.چند دست لباس به حالت مضحکی روی دسته ی کاناپه افتاده بودند و آستین یکی از آنها تا زمین کشیده شده بود.چندجلد کتاب خاک خورده به همراه دفتر و دفترچه هایی نو که یک کلمه در آن ها نوشته نشده بود هم گوشه ی اتاق روی زمین خودی نشان دادند.فیلتر سیگار خاموش شده هنوز دستش بود.آن را هم با لجاجت بچگانه ای به سمت کتابها پرتاب کرد.بارانی اش را همان اول کار ازتن درآورده بود وروی یکی ازمبل ها انداخته بود.چرا یادش نمی آمد دقیقا کی آن رااز تن بیرون آورده و حالا اگر سوز سرما به او این مساله را یادآوری نمیکرد معلوم نبود اصلا متوجه این اتفاق میشد یا نه!پاکت ِباز نشده ی سیگارو دفترچه ی قرمزی که در باغچه پیدا کرده بود را از جیب بارانی درآورد.این بار آهسته و خرامان به سمت صندلی بازگشت.سیگار دیگری گیراند/چقدر این اصطلاح به او حس ادیب بودن می داد!/و دفترچه را روی میز گذاشت. زیرِکاغذهای مچاله شده،می شد برگه ی سفیدی را دید که خودکاری مشکی رنگ به صورت مورب روی آن قرار داشت.بالای برگه چند خط نوشته شده بود و دیگر هیچ.سیگار را بر روی لبانش جاگیر کرد و خودکار و کاغذ رابه سمت خود کشید.برروی میز خم شد و روی دیگر برگه را برای نوشتن انتخاب کرد.

-ازخودم می نویسم.جدیدم مینویسم.کاملا نو و بدیع

((امروز درمیانه ی خیابانی پر از شکوفه و بوی خوش بهاری درحال قدم زدن بودم.بوی خوش بهار را در روزهای زمستانی لمس کردن حس عجیبی در من بیدار می کرد.))

سیگار را با تمام وجود پک زد و با دست آن را از لبانش جدا ساخت.چند ثانیه ای به برگه خیره شد.چین های روی پیشانی اش عمق بیشتری یافتند و با خشم و ناراحتی برگه را مچاله کردو به طرف تابلوی دخترکی زیبا که در حال پاشویه در چشمه ای روان بود و با بقیه تابلوها هیچ نسبت و سنخیتی نداشت؛پرتاب کرد.سکوت بازهم اصوات رابا همان مهارت همیشگی بلعید و چشمان دخترک داخل تابلو گویی به برگه مچاله شده و سپس به طرف او چرخید.

سیگار را روشن برروی لبه ی زیر سیگاری گذاشت و برگه ای تمیز از کشو میز بیرون آورد.

((با آنکه هنوز بهار نیامده بود اما بوی خوش و نغمه بلبلکان در گوشه و کنار شهر حس میشد.خانه ارباب شهر که در مرکز شهر قرار داشت مانند همیشه در جنب و جوشی تازه بود.موجی از مردم برای تبریک به ارباب شهر روانه شده بودند و هرکدام با هدایایی خوب و ازشمند برای دست بوسی شرف یاب میشدند.الا یکه پهلوان شهر))

به سرعت چهره مرد سیگارفروش درنظرش پدیدار شد.سعی کرد در صورتش دقیق شود و شروع به توصیف کند.پرده ای گنگ روی ذهنش کشیده می شد.

_خب؟اینم توصیف کنم!همش که نمیشه توصیف چهره و هوا و طبیعت باشه!!

از این نقد صریح وبی پروا کمی ترسید.ضربان قلبش قوت یافت و خودکار راروی میز گذاشت.پنجره پشت میز را باز کرد و سرما دو چندان شد وهوا جریان بیشتری در اتاق برقرار کرد.چند برگه کاغذ سریعا اسیر باد شدند و به میل او در هوا رقصی زدند و بر زمین افتادند.کوه بلندی که از پشت پنجره می شد اورا دید حالا بدون هیچ صدا و حرکتی در ظلمتی عمیق فرو رفته بود.

_چطوراست درباره ی کوه بنویسم؟!یا شخصی تنها که در شبی طوفانی در ساحل یک دریا به صخره ای تاریک وهولناک پناه می برد؟ولی نه.بهترین نمونه ی توصیف این صحنه را ویکتور هوگو در کتاب مردی که می خندد نوشته است.

لرزشی خفیف از پشت گردنش شروع شد و آهسته آهسته تمام بدنش رااحاطه کرد.گویی میترسید کوهستان در دل شب به راه افتد و او وخانه کوچکش رابا تمام شهر ببلعد.نفسی عمیق کشید و به طرف میز بازگشت.از تابش نور چراغ بر روی دفترچه ی قرمز؛ رنگ جدیدی حاصل شده بود و لحظه ای توجهش راجلب کرد.دفترچه را برداشت.صندلی را به سمت عقب هول داد و حالا سرش دیوار سرد را لمس میکرد.دفترچه را یک دور سریع و کامل ورق زد. برگه های نم گرفته حالا کاملا خشک شده بودند ونم کاغذ باعث شده بود که لبه ها رنگ زردی به خود بگیرند.ورق ها یک به یک جای خودشان را به دیگری می دادند و از صدای ترد آنها هرلحظه نشاطی در دل مرد قوت می گرفت.در نخستین صفحات دفترچه،این خطوط با سرعت و هیجانی مشهود نوشته شده بودند:

((می دونم که برای هر کاری باید برنامه داشته باشم.از این تاریخ به بعد هر ایده ای که برای داستان کوتاه و رمان به ذهنم می رسه رو توی این دفترچه مینویسم.البته با ذکر جزئیاتی مختصر و نشونه های خاصی که بتونم هر وقت بخوام شروع کنم به نوشتنش))

لب هایش از حرکت بازایستاد.گردنش را کج کرد وعضلات پشتش بی اراده ی اومنقبض شده بودند.بیشتر در صندلی فرو رفت و با لبانی بسته اما چشمانی باز؛ورق زدن دفترچه را ادامه داد.

((بخش اول،ایده های رمان و داستان بلند))

برگه ای که کاملا خشک شده بودو از تماس انگشت شست واشاره اش باآن،صدای خشکی خاصی بر میخواست.

((رمان عاشقانه.فرهاد عاشق زینب خواهد شد و به جنگ خواهد رفت…))

فقط همین!

همین یک خط.با سه نقطه آخر خط…!

فرهاد چه شخصیتی می تواند داشته باشد؟ و در مقابل زینب چگونه دختریست؟سریعا دخترک عشوه گر قاجاری در تهرون قدیم پدیدار شد.صورت همان صورت ولی درلباسی دیگر.با مانتویی خاکستری و بلند مثل مانتوهای دهه شصت وهفتاد تهروون جدید.و روسری مشکی ساده ای که زیرچانه اش گره خورده باشد و یک کیف بزرگ دستی مثلا سیاه!شاید هم قهوه ای سوخته.مردی با ریش نیمه بلند با اورکت سبز و شلوار پارچه ای از راه رسیدوکنار او قرار گرفت.

_چرا تاحالا این فضارا متصور نشده بودم؟

انگشتانش را با ریتمی خاص حرکت میداد و با شتابی سرسام آور از میانه های تهرون قدیم و لات های سبیل دراز و غدارِ قداره به دست و داش مشتی های قلدر درحال نزدیک شدن به عصر حال میشد.چرا مرد سیگارفروش را در این تهران نگنجانم؟چرا دخترک زیبارا در بالاشهر تهران سکنی ندهم و برایش ثروتی بی اندازه متصور نشوم؟

لبخندی زدو به سمت میز برگشت.همچنان که دفترچه را لای انگشتان دست چپش قرار داده بود با دست راست مشغول نوشتن شد.

((مرد سیگارفروش ودخترزیبا در عصرحاضر!))

فکرش دویدن گرفت.

_خب؟نخی که اینارو میتونه بهم وصل کنه چیه؟؟

سیگارِآرمیده در زیرسیگاری کاملا تمام شده بود.چراته سیگار قبلی راهم همینجا خاموش نکرده بود؟

خودکار را برروی کاغذ می دوانید و با کرشمه ی خاصی نوشت:عشق

بله اینجا هم یک قضیه عشقی رخ میدهد و مرد سیگارفروش بدبخت با همین شغل سیگار فروشی، در دوران جنگ عاشق دخترک فوق العاده زیبایی میشود.

جوششی دردلِ او بیدادمی کرد.امابه آنی مسکوت می شد.مثل فواره ای که لحظه ای سر به آسمان می کشید ولحظه ی دیگر قعر زمین از بین می رفت.صحنه های عاشقی را به راحتی متصور می شد.هرچه بلد نبوداین یکی را خیلی خوب می دانست.هرچه نباشد او بارها عاشق و فارغ شده بودو چه وصل و هجران هایی را که از سر نگذرانیده بود.اصلا اوباید شاعر میشد.در گذشته شعر هم می نوشت اما بعداز سالها وقتی دید نمی تواند یک غزل شسته رفته ی تمییز و نو و دلنشین بسراید؛تصمیم گرفته بود نویسنده شود.هرچند هیچ کس از او تا سن سی و سه سالگی نشانه ای از نوشتن و نویسندگی و فرهنگ و ادب ندیده بود و او تا آن موقع با علاقه ی بسیار؛دوره های پیرایش موی سر مردانه را می گذراند!

ولی خوب حالا مهم نیست.مهم این است که اکنون اطرافیانش را مجاب کرده بود او را نویسنده خطاب کنند.

عشق و عاشقی رامتصورشد. به به.چه طرفدارانی جمع میکرداین حکایت!بازیگران اصلی حالا در همان خیابان دکه سیگارفروشی با لباس های مناسب صحنه؛حاضر بودند.دختر زیبا با ماشین شخصی اش در حال گذر است و تیر بر قضا جلوی دکه مرد سیگارفروش ماشین ازحرکت باز می ایستد و خانم هرچه استارت می زند فایده ای ندارد که ندارد.

مرد سیگارفروش با همان هیبت مردانه و جذاب،به کمک او می شتابد وماشین را روبه راه می کند.

_عالیه!نخ قضیه بسته شد.

با ولع تمام روی خط آخر،بیضی کج و معوجی کشیدودفترچه راروبه روی صورتش گرفت.همزمان به این فکر کرد که داستان را چگونه باید پیش ببرد؟ فقط یک آشنایی ساده ودیگرهیچ؟! اوج داستان همین باشد یا اتفاقاتی دیگر نیز باید برای ادامه مسیر وجود داشته باشد؟می توان ازعنصر جنگ هم استفاده کرد!

پیشانی اش چین افتاد.

_من که درتمام مجالس ادبی خودم را بدور از سیاست معرفی کرده ام!منزجر از سیاست و جنگ و هرچه به غیر هنر است!بیزار از ادبیاتی که آغشته به خون باشد!حالا برای جذاب شدن داستان ازجنگ ومسائل مربوط به اون استفاده کنم؟!نه!باید همان داستان عاشقی در دو سر شهر و معضل فقیر و غنی و دوقطبی های جامعه رو به تصویر بکشم.مثل داستان آقای…

همین چند کلمه آخر باعث شد که یاس سردو سنگینی تمام وجودش رادر بر بگیرد.

_مثل!!!…

کپی برداری دراین حد جایز نبود وخودش از حرف و حدیث های بعد از چاپ داستانش خبر داشت.

دفترچه را نوازش کرد.هنوز برگه های زیادی از آن نخوانده بود.چشمانش برقی زد وافکار گوناگون و متضاد بسیاری بر سرش آوار شد.

_بهتر نیست همین موضوع رو بنویسم؟البته اسم فرهاد و زینب رابا دو اسم دیگه عوض می کنم و تمام!

دفترچه را بازکرد.همان صفحه قبلی بود.یکبار دیگر خط نوشته شده را خواند و به سه نقطه رسید.هیجانش فروکش کرد.همه ی اتفاقات مهم و مهیج و اصلی در آن سه نقطه نهفته است!!!همین سه نقطه ی کوچک!کاش میشد بیشتر از اصل موضوع سر درآورد تا بتوان شاخ و برگ بیشتری به آن داد.

_این سه نقطه لعنتی!!!هیچوقت فکرش رو نمیکردم درگیر سه نقطه شم!

سه نقطه!!

با فاصله و باصدایی گرفته آن را ادا کرد!!! س…ه…ن…ق…ط…ه…

خودش هم ازاین طرز صحبت کردن یکه خورد.

شاید خود نویسنده این ایده ؛ چیزی خیلی شبیه به همین داستان او را متصور شده است.دو جوان عاشق رامگرمیشود به شکل دیگری جز به روال طبیعی وعمومی و روتین حال حاضر نوشت؟!

دلش بااین مرهم و دلخوشی ساده کمی آرام گرفت و اعتماد بنفس ازدست رفته اش راباز پس گرفت.

_خودهدایت هم اگراین ایده رو پیدا میکرد؛جز به همین روال نمیتونست کاریش بکنه!اصلا نمیتونست!

عضلات پاهایش را منقبض کرد.خستگی ناشی از پیاده روی امروز؛حالا داشت کم کم بروز می کرد.

داستان داش آکل را مرور کرد و روی قسمت عاشقانه ی کار متمرکز شد.

_اونم همینه.فرهاد،داش آکله.زینب همون مرجانه.چه فرقی میکنه!!!حالا واسه من فرهاد و مرد سیگارفروش و داش آکل یکی ان.مرجان و دخترک زیبا و زینب یکی.عشق یکیه و اصل داستان یکی.

ناخودآگاه دربحبوحه ی قضاوت خودش را محکوم میکرد.هم قاضی بود و هم راوی و هم متهم.

_اصل داستان درسته که یکسانه ولی شیوه بیان فرق میکنه.عشق ثابت وهمیشگیه!طرز بیانش تفاوت روایجاد کرده!بنازم خواجه شیراز رو که حق مطلبو خوب ادا کرده:

یک قصه بیش نیست غم عشق و وین عجب…

کزهر زبان که می شنوم نامکرر است.

ای لعنت به این ذهن!ذهن چموش اما راکد.نمیتونم با دوتا شخصیت و یک عشقِ ابدی و ازلی یه داستان کوتاه بنویسم؟!

انگشتش را،روی یک خطِ نوشته شده ی کاغذ دفترچه گذاشت و حالافقط سه نقطه ی لعنتی را می دید.سه نقطه ی آخرخط گویی با او حرف میزدند.باانگشت اشاره روی دفترچه ضرب میزد. یک دو سه…یک دو سه…حس گر گرفتگی داشت و کف دستانش انگار میسوخت.تمام عمر حسرت داشتن ایده های ناب و مختلف را کشیده بود و حالا دفتری پر از ایده روبروی خود می دید.نگاهی به برگه های دیگرانداخت.ایده های کوتاه وبلند باخودکارهای رنگی قرمز و سبز و آبی و…نوشته شده بودند.

<<شبحی وارد یک سربازخانه می شود و روح سربازی را تسخیر می کند…>>

<<یک پسر عضو گروهک تروریستی مجاهدین، عاشق دختری مذهبی می شود اما سرانجام اورا به قتل می رساند…>>

<<یک کارگر که روی عرشه ی کشتی کار میکند متوجه حمل مواد مخدر توسط خانم جوان و زیبایی می شود و بین عشق به دختر و ادامه ی کار در کشتی باید یکی را انتخاب کند…>>

<<داستانی در دل یک تیمارستان؛البته برگرفته از داستان مارکزو…>>

<<داستانی از زبان حیوانات که در آن لاک پشت و جغد؛دانا و همه چیز دان نباشند یا نه باشند و از دیگر حیوانات سواستفاده ابزاری کنند و آنها را در استخدام نیات شوم و پلیدشان بگمارند و…>>

دفترچه پر بود از این ایده های نو و تکراری اما او بازهم نمیتوانست هیچکدام ازآنهارا بسط وگسترش دهد و با ساخت وپرداختی نو،داستانی بکر وجذاب بنویسد.یک عمر حسرت ایده داشت و حالا با وجود انبوهی از ایده ها باز هم کاری پیش نمی رفت.

دفترچه را روی میز گذاشت و شروع به نوشتن کرد.هنوزامید داشت ازهمان ایده ی اول بتواند محصول جذابی به دست آورد.

قسمت اول:

فرهاد مردی کوتاه قد

به سرعت این جمله را خط زد و از سطر بعدی شروع به نوشتن کرد.

<<مردی چهارشانه به اسم فرهاد که دکه ای سیگارفروشی در نبش یکی از محله ها داشت در حال تمیز کردن پیاده روی روبه روی دکه بود.تلالو نور آفتاب روی سبیل های بلند و موهای مشکی اوهم رنگ می پاشید وزیبایی خاصی به او می بخشید.درهمسایگی آن ها دختری زیبا به اسم زینب زندگی میکرد که زیبایی بینظیرش در سراسر شهر زبانزد خاص و عام شده بود.>>

خطی ممتد و قوی بر روی کاغذ کشید و با عصبانیت دفترچه رابر روی زمین انداخت.برگه را مچاله کرد و به درون سیاهی پنجره پرتاب کرد.خودکار را برداشت و روی کاغذ سفید دیگری مشغول نوشتن شد.دخترک درون تابلو چشمانش را به کلمات نوشته شده روی کاغذ دوخته بود و در سکوتی سرد میتوانست جمله ی آغازین ماجرا را بخواند:

((امروز در میانه­ی خیابانی با بوی خوش شکوفه ها و نوازش باد بهاری درحال قدم زدن بودم…


پایان

نویسنده: دکتر عبدالرحمان کاظمی حسنوند

شماره تماس: 09386885785


https://wp.me/p1gf1m-SN3

۱ دیدگاه

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.