گوناگون, سرتیتر

« پل » از محمود درویش

« پل »

از محمود درویش

ترجمه ی آزاد از حسن عزیزی





1 « پل » * از محمود درویش


گفتند :

پیاده .. یا با دست وپای ، خزیده ،

به وطن بازمی گردیم .

صخره ی بزرگِ روبه روشان ،

کوچک وکوچک تر می نمود ..

وشب راهنما ی شان .

نمی دانستند راه به مقصد ،

خون ست و دام و هلاکت .

همه ی کاروان ها ، پیش ازآنان ،

دررودخانه غرق شده اند ..

ورودخانه خیره شده به ،

تن هایِ تکه پاره یِ بازگشت کنندگان ،

درروسویِ کرانه اش .

بازگشتی ها ، اکنون ، سه تن بودند :

پیرمردی بادخترش ویک رزمنده ی قدیمی .

کنارپل ایستاده .. درانتظا رِاجازه ی عبور .

پل درخواب ست ..وشب پوشش آن سه .

[ پیرمرد می گوید :

لحظه ای دیگر به خانه می رسیم .

درآن جا آبی برای نوشیدن خواهد بود ؟

کلید خانه را که لمس کرد،

با خیا لی آسوده زیرلب آیاتی از قرآن خواند . ]

و شادمانه گفت :

چه خانه هایی که آن جا درانتظارجوانان ست !

دختر گفت :

پدر ، خانه ها ، اما ، درآن جا همه ویران اند !

جواب داد :

اما ، دستانی هست که آن ها را ازنو بسازند ..

سخن اش ناتمام ، که صدایی برخاست :

بیایید این جا .. بیایید ..

وصدای شلیک چند گلوله در پیِ آن .

سرِپل برجای ایستادند .

نگهبان مرز وظیفه دارد ،

آتش شوقِ رفتن به وطن را ، اینجا خاموش کند .

[ دستورتیراندازی ست به هرکس

که بخواهد از این پل بگذرد .

این پل گیوتینِ کسی ست ،

که نخواهد تسلیم ٌ آژانس کمک رسانی ٌ جدید ،

یا انتخاب مرگِ مجانی ، شود .

هرکه سرپیچی کند ، کشته خواهد شد .

این پل گیوتینِ کسی ست ،

که هنوزدررؤیایِ وطن ست ! ]

نخستین شلیک گلوله ،

تاریکی ازچهره ی شب زدود . 2

وگلوله ی بعدی ، قلب رزمنده ی قدیمی را شکافت .

پیرمرد دست دخترک را محکم گرفت ،

وزیرلب آیه ای از قرآ ن خواند ..

وآرام وشکیبا گفت :

این چشمان کوچک عزیز ،

وچهره ی کندمگون ، ازآنِ من ست ..

اورا نکشید.. مرا بکشید .

[ اب رودخانه بالا وبالاترمی آمد..

آنان که به مرگ مجانی تن ندادند،

رنگِ دگری به آب دادند .

روزی که پل به تندیسی درآید ،

– بی شک – با رنگ خون ، رنگ گندم ،

ورنگِ پریده ی مرگی ناگهانی ،

نقاشی خواهد شد . ]

دراین جا کشتن چون سیگارکشیدن ست .

اما ، سربازان ٌ پاک دل ٌ ،

– که نا م شان ، دردفتر نگهبانیِ پل ، ثبت است – ،

به آن دو شلیک نکردند ..

پیرمرد را به رودخانه انداختند ،

ودخترک ، بالباس پاره شده اش ، یتیم ماند .

عطر یاسمینِ سینه ی عریان اش را ،

بوی گند جنایت فراگرفت .

وباز، همه جا سکوت ..

ورودخانه ، به اجساد پراکنده ،

دردوسوی کرانه اش ، خیره ماند .

بازگشت کنندگان نمی دانند ،

که راه به مقصد ، خون ست ودام ..

کسی نمی داند که این رود ،

چگونه گوشت مهاجرین را می بلعد ؟

[ اما ، پل ، هم چون راه ،

بزرگ وبزرگ ترمی شود ..

وهجرت خون ، ِدرآب رودخانه ،

سنگ دره را می ساید ،

وتندیسی به رنگ ستاره ، وزخم زبان می سازد ..

وارزش عشق والاترازعبادت می شود . ]


*- احتمالا اشاره به پل ألِنبی ( پل ملک حسین ) است ، که دوکرانه ی غربی وشرقی

رود اردن را به هم می رساند وازگذرگاه های مهم میان اردن وفلسطین می باشد .

ترجمه ی آزاد از حسن عزیزی . 20.06.20