گوناگون, سرتیتر

مارکسیسم و بودیسم

آدریان کرویتس

مارکسیسم و بودیسم – نوشته آدریان کرویتس – ترجمه: آیدین محسن نژاد

امکان پذیر بودن پروژه مارکسیستی بر پایه ی ماهیت همگانی خیرخواهانه ی بشر قرار دارد. برخی ممکن است بگویند این ایده که بشریت به محض اینکه به هم پیوستگی میان یکدیگر را درک کند، دست از ظلم می کشد و به سوی شفقت می رود، نوعی تفکر آرمان گرایانه است، که یک اعتراض به جاست.


شاید به نظر برسد که مارکسیسم و بودیسم اشتراکات چندانی ندارند. اولی یک تئوری اقتصادی، اجتماعی، ماتریالیستی است که توسط یک مرد ریشوی قرن نوزدهمی از ترییر آلمان ایجاد شده، در حالی که دومی مذهبی است که ریشه در سخنرانی هایی دارد که زیر یک درخت انجیر توسط یک شخصیت آرام و لاغر در هند امروزی صورت میگرفت. از لحاظ تاریخی و جغرافیایی، این دو تا حد ممکن از هم دور هستند، اما هسته تحلیل فلسفی آن­ها از ماهیت بشری به شکل شگفت انگیزی نزدیک است. در واقع، به قدری نزدیک­اند که متافیزیک بودیستی می­تواند تکمیل کننده­ی فلسفه­ی اقتصادی اجتماعی مارکسیستی باشد. همانطور که کلاود لوی استراوس انسان شناس در سال 1955 گفته بود، مارکسیسم و بودیسم کار یکسانی را انجام می­دهند اما در سویه­های مختلف.

حداقل از زمانی که تنزین گیاتسو، چهاردهمین دالایی لامای مقدس تبت، در سال 1933 تمایلات مارکسیستی خود را اظهار داشت، آشکار است که بودیسم و مارکسیسم اشتراکاتی دارند:

«در میان تمامی تئوری های اقتصادی، تنها سیستم اقتصادی مارکسیسم بر پایه ی اصول اخلاقی قرار دارد، در حالی که سرمایه داری فقط نگران بهره و سودآوری است…به نظر من شکست اتحاد جماهیر شوروی سابق، نه شکست چپ که شکست توتالیتاریسم بود. به همین دلیل من خود را نیمه مارکسیست-نیمه بودیست می دانم.»



و خود مارکس هم اطلاعاتی از بودیسم داشت. در نامه­ای که به سال 1866 به دوست خود نوشت، تمرینات مراقبه­ای خود را چنین توصیف کرد:

«من، خودم مانند یک چوب متحرک شده ام که تمام روز را بالا و پایین می دود، و ذهنم را در حالت تهی بودن نگه می دارم. حالتی که بودیسم آن را اوج سعادت بشری می داند.»

بنابراین آیا مارکسیسم و بودیسم یکدیگر را تکمیل می کنند؟ چگونه؟

محدودیت هر دو فلسفه، برنامه ای است متشکل از: «تشخیص و درمان». آن ها در تشخیص مشترک­اند:

زندگی ضرورتا رنج است. از نظر مارکس کاتالیست اصلی رنج سرمایه داری است. سرمایه داری برای طبقه کارگر رنج بیشتری ایجاد می کند. در حالتی که بورژوازی و سرمایه داران در نسبت با آن ها وضعیت بهتری دارند. اما این بدان معنا نیست که سرمایه داری در سمت برنده ها هیچ رنجی ایجاد نمی کند، به این مسئله خواهیم پرداخت . به نظر بودا، ماهیت گذرا و ناپایدار زندگی، رنج را غیرقابل اجتناب می کند. در زبان بودیستی هندی-تبتی عبارتی که برای ناپایداری طبیعت استفاده می شود، دوکا(dukkha) نام دارد، که ممکن است به رنج کشیدن ترجمه شود اما گاهی هم می تواند معنای درد، ناامیدی، تاسف، بدبختی یا نارضایتی هم بدهد. «دوکا» اولین حقیقت از 4حقیقت اصیل است که بودا پس از تجربه ی روشنگری زیر درخت بودی آن را ایجاد کرد. درک چیزی که پشت مفهوم دوکاست چندان سخت نیست: زندگی سراسر رنج است_ چه ذهنی و چه جسمی_ و در بیشتر موارد کار چندانی از دست ما ساخته نیست. ما پیر می شویم و نشاط ذهنی و جسمی خود را از دست می دهیم، کسانی که دوستشان داریم را از دست می دهیم و اموالی که برایمان ارزشمند هستند روزی دیگر مال ما نخواهند بود. تمامی این ها به دلیل ماهیت گذرا و ناپایدار جهان اجتناب ناپذیرند. ناپایداری که بودیست ها به آن آنیتیا(anitya) می گویند. ما مبتلا به بلای اضطراب شده ایم، اضطرابی که ناشی از ترس بیمارشدن، ترس از دست دادن شغل، ترس از دست دادن کسی که دوستش داریم، از دست دادن پول و شهرت است.واقعیت رنج یک حقیقت بلامنازع و همواره حاضر است.

می رسیم به دومین حقیقت ناب، یعنی:ترسنا(trsna) که معمولا به عطش ترجمه می شود، اما برای موضوع ما بهتر است به عنوان «پیوند» درک شود. ما پیوند خورده به شغل، خانواده، اموال و خودمان هستیم. این پیوند لزوما چیز بدی نیست، چرا که روابط بشری را قوی تر می کند و خودمراقبتی را افزایش می دهد، اما همچنین با توجه به ناپایداری همه چیزهایی که ما با آن ها پیوند داریم، باعث رنج نیز می شود. بنابراین ریشه ی رنج ما نه خود واقعیت، بلکه نحوه برخورد ما با آن است. ما به این ایده ی اشتباه چنگ میزنیم که هر چیز خوبی تا ابد ادامه خواهد داشت و چیزهای بد هرگز اتفاق نمی افتند و اگر هم اتفاق بیافتند، ما در نهایت به همان موقعیت خوب برمی گردیم.

طبق «سرمایه ی مارکس»( 1867) دوکا ]رنج [بیشتری از آن وجود دارد که ناشی از ماهیت ناپایدار واقعیت باشد. این سیستم اقتصادی-اجتماعی موجود است که مکانیسمی از رقابت بین افراد را برای انباشت ثروت ایجاد می­کند. ثروتی که تولیدکنندگان آن یا دسترسی محدود به آن دارند و یا اصلا دسترسی ندارند. در طول این فرایند، اکثریت مردم مورد آزار، کنترل و بدرفتاری قرار می گیرند و از ماهیت بشری خود بیگانه می­شوند. علاوه بر آن این فرایند از طبیعت و منابع آن نیز بهره برداری می­کند. مارکس معتقد بود که سرمایه داری میزان بیشتری از دوکا]رنج[ غیرضروری ایجاد می کند. سرمایه داری مردم را در فقر نگه می دارد(در قیاس با ارزش کار آن ها)، مردم را بیکار نگه می دارد(برای ایجاد رقابت و وابسته کردن مردم به سرمایه داری)، با سلامتی مردم بازی می کند( با مجبور کردن مردم به کارکردن در شرایط غیر سالم و ترس از ضرر مالی وقتی که مراقبت پزشکی نیاز است) و مهم تر از همه، سرمایه داری مردم را از ذات بشری خود بیگانه می کند(با تقسیم کار و ساعات کاری طولانی). با وجود نابرابری اجتماعی و شرایط زندگی دهشتناک، جای تعجب نیست که جرم و جنایت، خشونت و نفرت افزایش یابد. جرم و جنایت، فقر، بیگانگی و استثمار باعث رنج می شود، اما این رنج فقط مختص کارگران استثمار شده نیست.سرمایه دارها در ترس مدام از دست دادن موقعیت و پول خود زندگی میکنند و ناچارند به سختی کار کنند تا از آن محافظت کنند. در نهایت هر آنچه صاحبش هستی، مالک توست.

برای بودیست ها، منشا رنج در تضادی است بین آنچه ما واقعیت را درمی یابیم و آنچه واقعیت واقعا هست.بنابراین برای رهایی از رنج، باید واقعیت را آنگونه که هست درک کنیم، که این خود، نوعی روشنگری است. طبق گفته مارکس، منبع رنج مضاعفی در شیوه تولید وجود دارد. بنابراین برای او، هدف تغییر شیوه تولید و بهتر کردن آن است. اما با روشنگری، درک مشکل در ابتدا دشوار است، چرا که سیستم سرمایه داری هر کاری انجام می دهد تا بدطینتی خود را پشت پرده های خوشایند فرهنگ مصرفی پنهان کند.

از نقطه نظر بودیستی، موتور محرکه ی سرمایه داری با عمیق ترین بدی انسان به راه می افتد: ترسنا(عطش) او. مارکس متوجه شد که کل سیستم اقتصادی بر پایه ی مصرف بنا شده و شرکت های تبلیغاتی می دانند چگونه «ترسنا» را تا قلمرو انحراف کامل بکشانند و از این طریق، زنجیره ای از کار و مصرف را تضمین کنند. کارگر همستر است و فرهنگ مصرف گرایی، گردونه ی همستر. مردم فریب می خورند تا باور کنند که فوربی ها ]نوعی اسباب بازی الکترونیکی[، آی پدها و بسیاری لوازم و خدمات بی مصرف دیگر برای یک هستی شاد و کامل ضروری اند. به نوعی «معنا» با شادی آنی و کوتاه مدت جایگزین شده است.

بودیست ها از فرّار بودن شادی مطلع اند. با توجه به گذرا بودن ناگزیر زندگی، هدف یک بودیست این نیست که مدام شاد باشد بلکه هدف او این است یک زندگی معنادار داشته باشد. مارکس می گوید از آنجایی که سرمایه داری کارگر را به سوی تخصصی شدن سوق می دهد و هر کسی نمی تواند پرستار، دکتر، معلم و… شود، زندگی کارگر معنادار می شود و این مسئله به او کمک می کند تا رنج دیگران را کاهش دهد. سرمایه داری حول میل بشر برای یک هستی معنادار تکامل یافت، اما سرمایه داری فقط شادی لحظه ای را به ارمغان آورد. پس چرا ما هنوز هم عطش محصولات مصرفی غیرضروری را داریم؟ چون ما را مجبور کرده اند که باور کنیم، مالک بودن بر محصولات توصیف کننده ی ماست. فیلیپ کاشمن در سال 1990 توصیفی دقیق از بازی پینک پنگ بین مصرف آشکار و منبع رنج ارائه داد که همان ترسنا(عطش) برای خود حقیقی است: «سرمایه داری با انسان به عنوان یک ظرف خالی برخورد می کند، که هیچ وقت کامل نیست و یک هویت ثابت ندارد و باید با انواع کالاها پر شود.» فرهنگ مصرف گرایی قرار است حفره ای را پر کند _نوعی از خود، هویت یا ذات_ که در روان بشری از طریق شرایط کاری بیگانه کننده در سیستم سرمایه داری گنجانده شده است. این بازی پینک پنگ یک perpetum mobile ]نوعی دستگاه که بدون وارد کردن انرژی تا ابد حرکت می کند[ روانی است که با از بین بردن تجربه خودشناسی(با تقسیم کار، فقر و بیکاری) و جایگزینی آن با مصرف حرکت می کند. این وضعیت آستانه ای به تولید مداوم سرمایه کمک می کند.

روحیه مصرف گرایانه راه چاره نیست. متاسفانه بودیسم در شکل تمرین نرم افزار محور آن و یوگا در لباس های لولولمون اتلتیکا( lululemon athletica) مرهم جدید سرمایه دار مضطرب شده است.

اسلاوی ژیژک، مشهورترین مارکسیست آکادمیک در زمان ما، زمانی گفته بود: وضعیت مراقبه ای «بودیست غربی» موثرترین راهکار برای ماست تا کاملا در دینامیسم های کاپیتالیستی شرکت کنیم و در عین حال سلامت عقل خود را حفظ کنیم.

مسلما ما چیزی بیشتر از ظرف های خالی هستیم. اما واقعا چه هستیم؟مفهوم مارکس از «خود» در بین محققان مارکسی موضوعی پرمناقشه است. اریک فروم، روانشناس اجتماعی، در سال 1961 نوشت: برخلاف بسیاری از جامعه شناسان و روان شناسان معاصر، مارکس به عدم وجود ماهیت انسان اعتقادی نداشت، اینکه انسان کاغذ سفیدی است که فرهنگ، بر روی آن می نویسد. علاوه بر آن باید خودی وجود داشته باشد وگرنه ما از آن بیگانه نمی شویم، اما آیا «خود» ظرفی خالی است که می خواهد پر شود؟

در سال 1845، مارکس در مورد دوست هگلی جوان خود، لودویگ فوئر باخ، نوشت:»او ذات مذهب را در ذات بشر حل می کند.» اما ذات انسان مفهومی انتزاعی در نهاد هر فرد منفرد نیست. در واقع ذات بشر مجموعه ای از روابط اجتماعی است. هیچ ویژگی محوری در «خود» وجود ندارد، فقط روابط هستند که وجود دارند. بر طبق ماتریالیسم تاریخی مارکس، روابط اجتماعی که «خود» را مشخص می کنند، خود توسط شیوه ی تولید مشخص می شوند. در نتیجه وقتی «شیوه تولید» تغییر می کند، ذات بشری هم تغییر می کند. در عین حال، طبق فلسفه ی بودیستی،»خود» موجودیت خاصی ندارد، فقط مجموعه ای بی قاعده از روابط هستند که وجود دارند. در محافل بودیستی معاصر، یک عبارت از اهمیت ویژه ای برخوردار است: «سوواباوا»] svabhava [ این عبارت معمولا با عنوان «خود-بود» ترجمه می شود، اما برای موضوع ما می تواند به عنوان «جوهر» درک شود. جوهر چیست؟ تعریف کردن آن کار دشواری است و فلسفه حرف های زیادی در مورد آن گفته است. می توانیم آن را به عنوان یک چیز در خود که یک شکل، خودکفا، لازم، غیرقابل تغییر و بنیادین است، در نظر بگیریم. مثال های اصلی از جوهر، خدا، روح جهانی، ذهن و ماده هستند.برای یک بودیست، هیچ چیزی سوواباوا ] جوهر [ ندارد. بنابراین «خود» هم سوواباوایی ندارد. می توانیم گره از ایده بی سوواباوایی ] بی جوهری [ یا «سونیاتا»(تهی بودن) را با یک استعاره باز کنیم. اما ابتدا پاسخی که فورا به آن داده می شود را در نظر بگیرید: به راحتی می توان تصویر بودیستی ذکر شده را به عنوان ناامیدی نهیلیستی توصیف کرد. اما انکار وجود جوهر در «خود»، به این معنا نیست که چیزی به عنوان «خود» وجود ندارد. در واقع نه بودیست ها و نه مارکس نمی خواستند که «خود» را برای همیشه حذف کنند. بدون وجود چیزی که عنوان «خود» را حمل می کند، رنجی هم ناشی از سرمایه داری یا پرتاب شدن به جهان گذرا وجود نخواهد داشت. بنابراین تمایل اجتماعی سیاسی پیچیده ی مارکس بی معنا خواهد بود و بودیسم هم به نوعی تحرک خود را از دست می دهد.باید چیزی وجود داشته باشد که به عنوان محمل رنج عمل کند. به همین منظور برمی گردیم به مفهوم بودیستی سونیاتا(پوچی).

اگر چیزی بدون جوهر باشد، روابط، تعریف کننده ی آن خواهند بود. به عبارت دیگر، هر چیزی آن است که در روابط خاص خود با چیزهای دیگر دارد و آن ها در روابطشان با چیزی دیگر و در نهایت روابطی که با تمام چیزهای دیگر دارد. هر چیزی دارای مجموعه ای از روابط خاص با چیزهای دیگر است، که این روابط آن را بدون نیاز به داشتن یک جوهر مفرد و خاص ، مجزا می کند. شما روابط بی شماری با والدین، همسر و حتی با ماشین و حساب بانکی خود دارید. این که چیزهایی مثل خانه، خود، همسر، حساب بانکی، چکش و مانند این ها مستقل از شبکه ای از روابط وجود دارند، در واقع یک توهم مفهومی است. این ها مختصرا نظریه ی سونیاتا(پوچی) بودیستی هستند. نظریه پوچی شامل نظریه ی خود نیز هست. «خود» نیز با در نظر گرفتن این که منحصرا با روابط خود تعریف می شود و هیچ جوهری در لایه های پنهانی خود نداردف پوچ است. این ایده ی بی-خود بودن است.

این رابطه-محوری به زیبایی در استعاره ی توری ایندرا گنجانده شده است. فرانسیس اچ کوک محقق مذهب ایندرا در سال 1977 به شکل زیر آن را توصیف می کند:» در دوردست ها و در پیشگاه ملکوتی خداوند بزرگ، ایندرا، توری شگفت انگیزی وجود دارد که توسط تعدادی از صنعت گران ماهر به شکلی آویزان شده که از تمامی جهات بسط می یابد. در هماهنگی با حالات الهی غریب، صنعت گر در هر شبکه ی توری جواهری درخشان قرار داده و از آنجایی که توری ابعاد بی نهایتی دارد، تعداد جواهرات هم بی نهایت است. جواهرات با درخشش فوق العاده خود، مانند ستارگان در شکوه اولیه خود، منظره ی بسیار چشم نوازی آفریده اند. حال اگر به اختیار، یکی از جواهرات را انتخاب کنیم تا نگاه دقیق تری بدان بیاندازیم، درمی یابیم که در سطح صاف و روشن هر کدام از آن ها بازتابی از تمامی بی نهایت جواهرات منعکس می شود. علاوه بر آن، هر جواهری که در سطح این یکی منعکس می شود، خود بازتابنده تمامی جواهرات دیگر است و بنابراین با تعداد بی نهایتی از فرآیند بازتاب و انعکاس هم مواجهیم.»

ایده ی وابستگی متقابل که برجنبه ی ارتباطی زندگی بشر تاکید دارد، قاعدتا پایه ی متافیزیکی فلسفه ی مارکسیستی را تشکیل می دهد. ایده ی مارکسیستی ، «خود» را بر اساس روابط بیولوژیکی، روانی، و اقتصادی که با دیگران دارد تعریف می کند، یعنی روابطی که «خود» با دیگران در جهان جاندار و بی جان دارد. همانند استعاره ای که در مثال توری معرفی شد، این تعریف یک وابستگی متقابل جهانی ایجاد می کند، یا همانطور که تیچ نات هان، راهب بودیست در سال 1960 گفت:نوعی «بودن متقابل» را ایجاد می کند. برای بودیست ها، این تصویر از خود و واقعیت در حالت مراقبه قابل دسترسی است.

این ایده، که خود از طریق رابطه اش با دیگران تعریف می شود، غیرواقعی بودن استعاره ظرف توخالی را آشکار می کند. مردم ظرف های توخالی نیستند چرا که ما اصلا ظرف نیستیم، چنین ظرفی اصلا وجود ندارد. منظور ایده ی «بی-خود» این است:

روابط وجود دارند، اما ظرف ها وجود ندارند. به محض اینکه کسی ماهیت واقعی پوچی را دریابد و یا به عبارت دیگر متوجه شود که هیچ چیزی نیست که محصولات مصرفی را مانند یادداشت هایی که به در یخچال می چسبند بدان بچسباند، بازی پینک پنگ بین مصرف و بیگانه سازی با این ادراک متوقف می شود. چرا؟ چون از منظر متافیزیکی بودیسم ، یخچالی وجود ندارد. طبق نظریه بودیستی ارتباط بین ‘ بودن متقابل ‘ و ‘ پوچی ‘ (دو سوی یک سکه) شفقت را ایجاد می کند. اگراین درست است که من با انسان های اطرافم در بودن متقابل هستم، ترجیح می دهم که به آن ها آسیبی نرسانم. وگرنه، من نهایتا به خودم آسیب خواهم رساند، هرچند که این آسیب تاثیر غیرمستقیم اعمال من باشد. سرمایه داری با ایجاد یک فردگرایی اسطوره ای و بی ملاحظه این وابستگی متقابل را مبهم و تاریک می کند، اما در اندیشه مارکسیستی وابستگی متقابل همه جا حضوردارد. بنابراین، پوچی و مفهوم خود توخالی در متافیزیک بودیستی می تواند و باید به عنوان پایه ی منظر مارکسیتی عمل کند. همانطور که دالایی لاما می گوید: هدف یک «نیروانای جامعه» است.] جامعه ای مبتنی بر آرامش مطلق[

جامعه ی بر پایه ی ایده آل شفقت بودیستی، جامعه ای است که نهایتا مارکسیسم می تواند در آن اجرا شود. در واقع تلاش هایی هم برای سیاسی کردن بودیسم انجام شده است. نمونه ای از این تلاش ها همان است که تیچ نات هان آن را بودیسم متعهد می نامد و دیگری اوچیاما گودو، یک کشیش مکتب سوتو است که در منطقه ی میجی فعالیت های سوسیالیستی داشت. شاید مشهورترین بودیست-مارکسیست، گیروسنو(1844-1911) بود، یک بودیست ژاپنی که در دهه ی 30 نماینده ی «بودیسم تجدید حیات شده» بود، که اقتصاد مارکسیستی را با فلسفه خالص بودیستی ترکیب می کرد. حتی گفته می شود که سنو زمانی گفته بود: » سیستم سرمایه داری موجب رنج است و بنابراین روح بودیسم را لطمه دار می کند.»

می توان سیستم اقتصادی اجتماعی مارکسیستی را که بر پایه متافیزیک بودیستی بنا شده باشد، مارکسیسم شفقت آمیز نامید. تمرکز مارکسیسم شفقت آمیز باید بر روی آهیمسا( خشونت پرهیزی) باشد. تنها در این صورت است که مارکسیسم می تواند مصون از سو استفاده های توتالیتاریستی و قدرت طلبانه باشد و مستعد تکرار گذشته خود نباشد. این که خود مارکس فکر می کرد که انقلاب ضرورتا با خشونت همراه است و یا احتمال یک انتقال صلح آمیز وجود دارد یک موضوع دشوار است. در طول سال های مابین 1844-1899 مارکس معتقد بود که انقلاب خشونت آمیز با توجه به ساختار سخت گیرانه سیستم بورژوازی لازم است. اما اگر شرایط اقتصادی، تغییری به سمت نوعی کمونیسم را ایجاب می کند که توتالیتاریستی نباشد، انقلاب خشونت پرهیز ممکن است با مداخلات سیاسی درست ممکن شود.

امکان پذیر بودن پروژه مارکسیستی بر پایه ی ماهیت همگانی خیرخواهانه ی بشر قرار دارد. برخی ممکن است بگویند این ایده که بشریت به محض اینکه به هم پیوستگی میان یکدیگر را درک کند، دست از ظلم می کشد و به سوی شفقت می رود، نوعی تفکر آرمان گرایانه است، که یک اعتراض به جاست.

امانوئل کانت، فیلسوف آلمانی قرن هجدهم، ستمگری و نفرت را خطای هر فرد می دانست و معتقد بود که در طبیعت وجود بشر به شدت نهادینه شده است. این فکر امروزه بسیار مقبول است و مطالعات روانشناسی آن را تایید می کنند. اما برای مارکس شرایط اقتصادی اجتماعی مسبب ستمگری، نفرت و جرم است. او معتقد بود که بشر ذاتا خیرخواه و دلسوز است. حق با کیست؟

فکر می کنم که همه ما به شکل واقع گرایانه ای قانع شده باشیم که مارکس قربانی توهم بدن شناگر شده بود: شناگر بدن فوق العاده ای دارد نه به این دلیل که او شناگر است، بلکه او شناگر است چون بدن فوق العاده ای برای شنا کردن دارد. بر این اساس، بشریت به دلیل شر بودن سیستم اقتصادی، شر نیست، بلکه سیستم اقتصادی شر است چون بشریت اینگونه است. در نهایت ما اجزا اقتصاد و عاملان تجارت هستیم. اقتصاد است که وابسته به ماست و نه بر عکس. تاریخ نشان می دهد که پروژه های جمعی مثل فالانژهای آمریکای شمالی، که یک کمون سوسیالیستی سکولار در نیوجرسی در دهه ی 1840 بود، بیشتر مستعد نفرت، بی اعتمادی، رشوه، خواری و شیادی هستند. در دهه ی 1960 و 1970 آزمایش میلگرام و آزمایش زندان استنفورد هر دو نشان می دادند که ما تحت استبداد سرمایه داری زندگی می کنیم، چرا که یا ذاتا انسان های مستبدی هستیم و یا اینکه فقط اطاعت می کنیم. سیستم سرمایه داری منطبق با ماهیت ماست. تمامی علائم نشان می دهد که ما ظرفیت نوعی شفقت خیرخواهانه ی جهانی که متمایل به شر، نفرت و رقابت نباشد را نداریم. همه ی ما نمی توانیم مانند راهب ها زندگی کنیم، حتی اگر این سبک زندگی تضمین کننده این باشد که تمامی نیازهای اساسی ما توسط اجتماع برآورده می شود.

اما آیا ما نمی توانیم هم مستبد و هم وابستگی متقابل داشته باشیم؟ تمرینات بودیستی می تواند به ما کمک کند که بر جنبه های شر ماهیت خود غالب شویم و جنبه دلسوزانه ی خود را تقویت کنیم. سیستم اقتصادی اجتماعی مارکسیسم شفقت آمیز می تواند پرورش دهنده ی شفقت باشد و شفقت هم می تواند موتور محرکه سیستم اقتصادی اجتماعی با دوکا( رنج ) کم باشد. کار بر روی ستمگر درونی می تواند به نفع کسانی باشد که از سرمایه داری رنج می برند، که طبق مارکس و بودا، همه اینگونه­اند. مشکل فعالان چپ این است که آن ها شر را منحصرا ناشی از سیستم اقتصادی اجتماعی می دانند( این مشکل مارکس هم بود). بدون در نظر گرفتن این که این عوامل چگونه درون ما عمل می کنند. دالایی لاما می گوید: تغییر اجتماعی نیازمند تغییر درونی است، که ما کمتر خودخواه باشیم. سوال این نیست که ما چه کسی هستیم _تا جایی که من می دانم ما موجودات بدخواهی هستیم_ سوال این است که ما چه کسی می خواهیم باشیم؟


MARXISM AND BUDDHISM Adrian Kreutz

https://aeon.co/essays/how-marxism-and-buddhism-complement-each-other


انتشار مقالات نشانه تایید آنها از سوی مجله هفته نمی باشد و تنها برای تشویق فرهنگ بحث و گفتگو و انعکاس نظرات مختلف صورت می گیرد.