گوناگون, سرتیتر

نامه ای از اعماق زخمی بزرگ – ویجی پراشاد – ندا رضائی

mohammedissiakhem


نامه ای از اعماق زخمی بزرگ

ویجی پراشاد – مانتلی رویو

برگردان: ندا رضائی


Vijay Prashad

ویجی پراشاد

زمانه تاریکی است. آمار مرگ و محرومیت وحشت زاست. انسان های بیشماری با گرسنگی دست و پنجه نرم می کنند. تقریباً نه میلیون نفر هر سال از عوارض ناشی از سوء تغذیه جان می دهند (هر ده ثانیه یک کودک از سو تغذیه می میرد).

بسیاری از ما روزنامه نگاران و نویسندگان به امارگران رنج بدل شده ایم. حال عمومی اکنده از ناامیدی است. شرایط عمومی زندگی رقت بار است. کلمه امید بیش از ان که الهام بخش باشد ملامت بار است. جنگل ها می سوزند. پناهجویان در مدیترانه غرق می شوند. اجساد زنان در صحرای چی واوای مکزیک پیدا می شود. اراذل و اوباش فاشیست خیابان های دهلی نو را از ان خود می کنند. شکاف میان لفاظی از امید و شرایط ناامیدکننده جاری بسیار عمیق است. پلی آنها را به هم نمی رساند. ما درون این زخم زندگی می کنیم این نامه ای از اعماق این زخم است.

هر طرف را که بنگرید، اخبار متحیر کننده است. کلمات کلیدی امروز کاملاً روشن است: کووید19، بحران مالی، تغییرات آب و هوایی، قتل های ناموسی، بیگانه هراسی، بازگشت سیاستمداران نئوفاشیست و اوباشی که ان ها به خیابان ها می کشانند. با گسترده شدن زخم بزرگ در سراسر سیاره هراس از آنچه اتفاق می افتد بیش از این نمی تواند باشد. هراس واکنشی طبیعی است که در نتیجه گسست پیوندهای اجتماعی تشدید شده است.

ایده پیوندهای اجتماعی یا حتی جامعه در زمانه ما بسیار ضروری است. تجربه جامعه ای با رفتار مدنی روز به روز سخت تر و دشوارتر می شود: گفتمان سیاسی گویا از گنداب بر امده است و به نظر می رسد شفقت عمومی برای رنج ها از میان رفته است، نئوفاشیست ها نرینه مداری زهرالود را پراکنده اند. این تنها مشکل طبقه سیاسی نیست بلکه این مسئله با کوچک سازی دولت و نهادهای اجتماعی­ای همراه بوده است که می توانستند زندگی افراد را غنا بخشند. اگر افراد به سختی کار پیدا می کنند، اگر شغل ان ها پرتنش است، اگر زمان زیادی صرف رفت و آمد شود، اگر دسترسی به مراقبت های پزشکی دشوار است، اگر بازنشستگی درکنار مابقی هزینه ها (از جمله مالیات) بدتر شود، و اگر روزبه روز سر و کله زدن با زندگی روزمره سخت تر شود، خب، پس می توان انتظار داشت بداخلاقی سر بزند، خشم بالا بگیرد، و فلاکت عمومی اجتماعی بروز پیدا کند.

مدارا تنها مسئله نگرش نیست. مدارا مسئله منابع نیز هست. اگر ما از گنجینه اجتماعی قابل توجه جهانی خود برای تضمین زندگی شایسته برای یکدیگر، اطمینان از مراقبت های درمانی و دوره سالمندی استفاده کنیم، اطمینان حاصل کنیم که با مشکلات خردکننده به صورت جمعی مقابله می کنیم، انگاه اوقات فراغت برای تفریح در بین دوستان و برای فعالیت های داوطلبانه را خواهیم داشت، می توانیم با یکدیگر آشنا شویم و استرس و عصبانیت کمتری داشته باشیم. «امید» یک احساس فردی نیست. بلکه محصول کار افرادی است که اجتماعات را می سازند و برای ارزش های خود می جنگند و ان را به جریان می اندازند.

Suhad-Khatib-Frantz-Fanon-ink-on-paper-18×24-2019.

Suhad Khatib, Frantz Fanon, ink on paper, 18×24, 2019.

ایده «زخم بزرگ» را از «خانواده الجزایری» (1959) فرانتس فانون گرفتم. فانون در ان سال ها نوشت: روشنفکر انقلابی «باید واقعیت الجزایر را با دقت بیشتری ببیند. نباید به سادگی از ان بگذریم. برعکس، باید قدم به قدم در کنار زخم بزرگی که خاک الجزایر و مردمان آن را مصیبت زده کرده گام برداریمالجزایر در میانه مبارزات رهایی بخش ملی خود بود، درگیر آنچه فانون «جنگ توهمات» علیه فرانسوی ها می نامید. این اذعان به ارزش انسان از درون آن «زخم بزرگ» با اماج خشونت استعماری روبرو شد. زخم ما هم به همان اندازه متوهمانه است و اشکال بیش از پیش ترسناک خشونت و ضرورت همیشگی مبارزه مشخصه آن است.

یكی از مهمترین عقاید فانون این است كه روشنفكر نمی تواند به سادگی برای ورود به جهان خیز بردارد و به مبارزات روزمره الوده نشود. مختصات زندگی فانون «حرکتی دائمی، شجاعانه و پیکارجویانه به سمت اکنون و خاص بودگی شرایطی که خود را در آن می یافت» بود. رهایی از رنج های زخم، خود به خود اتفاق نمی افتد، زیرا برای افرینش انسانی نو به آنچه هگل در پدیدارشناسی روح «جدی بودن، رنج ، صبر و نفی» نامید نیاز است؛ برای فانون، به بیان دیگر، تعهد به مبارزه در این مکان و در این زمان.theforge_combined-photos_Tseliso-Monaheng

فانون در جمله ای مشهور اعلام می کند، هر نسل پروژه خود را دارد. برای فانون، این پروژه مبارزات رهایی بخش ملی بود که او ان را مرحله ضروری در جهت جهانشهرگرایی واقعی می دید. به همین دلیل است که فانونِ متولد مارتینیک از کارائیب، به راحتی می توانست وارد نبرد مردم الجزایر شود. او نبرد در الجزایر را جدای از نبردهای جهان سوم نمی دید. به عنوان بخشی از هیئت الجزایر برای اولین بار در دسامبر سال 1958 در کنگره خلق های آفریقا در غنا شرکت کرد. در غنا او با قوام نکرومه (غنا)، ژولیوس نایرره (تانزانیا)، سکوتوره (گینه) و البته پاتریس لومومبا (کنگو) دیدار کرد. او کوشید تا پشتیبانی غنا، گینه و مالی را برای دستیابی الجزایر به سلاح از طریق مرز جنوبی الجزایر را یکپارچه کند (در سپتامبر 1960، فانون در امتداد مسیر تجاری قدیمی از مالی به سمت الجزایر سفر کرد تا این مسیر را امتحان کند). هنگامی که لومومبا در کنگو در اوت 1960 تهدید شد، فانون از اعضای کنگره خواست تا یک هنگ آفریقایی را برای کمک به دولت اعزام کند، این کار هرگز عملی نشد. هیچ مرزی میان امید فانون برای استعمارزدایی از آفریقا و کل جهان استعمار وجود نداشت.

هنگامی که لومومبا در 17 ژانویه سال 1961 به قتل رسید، فانون یادنامه ای تاثیرگذار برای او نوشت. چرا لومومبا کشته شد؟ «لومومبا به رسالت خود باور داشت» مأموریت رهایی مردم خود تا با وجود ثروت های عظیم کنگو، دیگر در فقر و بی حرمتی زندگی نکنند. او در راه این مأموریت کشته شد، مأموریتی که فانون به تمامی با ان هم داستان بود. از نظر فانون زنده بودن این است كه خود را در چنین مأموریتی بیاندازید، به مبارزاتی كه پیش روی شما قرار دارد بپیوندید، و این به رهایی ختم می شود. فانون واقع گرایانه و خوش بینانه نوشت: «آن ها لومومبا را در سال 1961 به قتل رساندند، اما هیچ کس نام لومومبای بعدی را نمی داند» ضرورت مبارزه، جنبشی دیگر با رهبران خود را می افریند. این اجتناب ناپذیر است امید در این اجتناب ناپذیری وجود دارد.

کلودیا جونز ده سال قبل از فانون در بندر اسپانیا (ترینیداد و توباگو) به دنیا آمد. جونز به همراه والدینش به ایالات متحده مهاجرت كرد. در آنجا، در میانه کمپین نجات متهمان اسکاتسبورو در سال 1936 کمونیست شد. جونز به جرم عضویت در حزب کمونیست امریکا در سال 1955 به انگلستان تبعید شد. او به دور دنیا سفر کرد، به اتحاد جماهیر شوروی و چین و در جلسات فدراسیون دموکراتیک بین المللی زنان (از جمله نشست 1952 در کپنهاگ) شرکت می کرد.

claudia_jones

کلودیا جونز در سال 1949، مقاله برجسته ای در ژورنال نظری سیاسی Political Affairs ، تحت عنوان «پایان نادیده گرفتن مشکلات زن سیاه پوست» منتشر کرد. این مقاله مستقیم با مسئله نژادپرستی و بی حرمتی برخورد می کند. او چندین بار در مقاله خود از کلمه خاص استفاده می کند. او می گوید هر انسانی با ستم مواجه می شود، این استثماری که متوجه کارگر سیاه پوست است، اما بعد تأکید می کند که این سیستم به شکل خاص زنان کارگر سیاه را با «شدت خاص» مجازات می کند. این «شدت خاص» مورد علاقه جونز است، به این معنی که هرگونه تحلیل رهایی باید با ارزیابی ویژه سلسله مراتب ستم و در منطق خاص هر یک از این لایه ها ( انطور که او می گوید قشر) مشخص شود؛ او بر «خاص بودگی» ستم تأکید دارد. از نظر او نه تنها طبقه را باید جدی گرفت، نه تنها نژاد را باید جدی گرفت، بلکه جنسیت نیز باید در هسته تحلیل و پراکسیس برامده از ان قرار گیرد.

با این ویژگی تحلیلی، زنان سیاهپوست در سراسر جهان پیشگام هر مبارزه علیه سرمایه داری هستند. جونز می نویسد این خاص بودگی و «شدت خاص» وضعیت زنان سیاهپوست باید جدی گرفته شود تا زنان سیاهپوست را در مبارزات گسترده تر به حاشیه نراند. نکته ای که او خاطر نشان می کند این است که اگر ارمان زنان سیاه پوست ارتقاء یابد، ان ها می توانند «جایگاه بحق» خود را در«رهبری پرولتاریای نهضت آزادیبخش ملی» بیابند و با مشارکت فعال به کل طبقه کارگر آمریکا نیز کمک می کند. طبقه کارگر که رسالت تاریخی آن دستیابی به یک آمریکای سوسیالیستی است؛ تضمین نهایی رهایی زنان. کلمه کلیدی در اینجا رهبری است.

با دوباره خواندن جونز، ملاقاتش با فانون را در یکی از این جلسات بین المللی تصور می کنم شاید در تاشکند یا بیروت که در مورد تئوری های انقلابی بحث می کنند. آن دو انقلابی رادیکال از کارائیب را تجسم می کنم که در مورد «کمی بسط» مارکس چنانکه فانون در سال های اخر نوشت بحث می کنند. درست این بود که فانون در الجزایر به خاك سپرده شد و جونز نیز سمت چپ ماركس در گورستان هایگیت لندن دفن شد. هر دوی این روشنفکران برجسته بر این باور بودند که روشنفکران باید در پروژه های بزرگ عصر خود شرکت کنند، در مورد ستم های خاص نگاه خاصی داشته باشند و این به ما کمک می کند تا راه خود را از میان زخم بزرگ پیدا کنیم.


منبع: مانتلی رویو


لینک کوتاه: https://wp.me/p1gf1m-QSn