سرمقاله, سرتیتر

چرا من فمنیست نیستم؟

feminism


در تحلیل ستم بر زنان به مثابه یک رابطه اجتماعی مشخص، یا طلب رهایی زنان از این نقش اجتماعی، هیچ چیز ضدمارکسیستی وجود ندارد. اما، فمنیسم به مثایه یک ایدئولوژی مشخص، در همه شکل‌های آن، بر این فرضیه نادرست قرار دارد که رابطه بین مردان و زنان، رابطه قدرت مرکزی در جامعه است. این فرضیه در پی آن است که کارگران را با جنسیت دچار تفرقه نماید و به سود طبقه حاکم، برای ادامه ضرورت فمنیسم، تفاوت‌های ما را شدیدتر در برابر هم قرار دهد.


  منبع: گاردین، نشریه حزب کمونیست استرالیا
نویسنده: لارن ویلسون

تارنگاشت عدالت


 در تحلیل ستم بر زنان به مثابه یک رابطه اجتماعی مشخص، یا طلب رهایی زنان از این نقش اجتماعی، هیچ چیز ضدمارکسیستی وجود ندارد. اما،

فمنیسم به مثایه یک ایدئولوژی مشخص، در همه شکل‌های آن، بر این فرضیه نادرست قرار دارد که رابطه بین مردان و زنان، رابطه قدرت مرکزی در جامعه است. این فرضیه در پی آن است که کارگران را با جنسیت دچار تفرقه نماید و به سود طبقه حاکم، برای ادامه ضرورت فمنیسم، تفاوت‌های ما را شدیدتر در برابر هم قرار دهد. چرا؟

فمنیسم نتیجه یک جستار فلسفی ضددیالکتیکی است که تحولات ادامه‌دار و ساختارهای احتماعی رقیب را در درون جامعه ما نادیده می‌گیرد، و به این نتیجه ساده‌انگارانه که بسیار تقلیل‌دهنده و عملاً نادرست است، می‌رسد که همه مردان از ستم بر زنان سود می‌برند. به تازگی، فمنیسم به مکاتب فکری ایده‌آلیسم و پست‌مدرنیسم وارد شده است، به مکاتب فکری که ضدمارکسیسم و جنبش سوسیالیستی هستند و تمرکز بر زبان، هویت و نمادگرایی را به جای تمرکز بر شرایط مادی برگزیده اند،

رسوخ پست‌مدرنیسم در جنبش زنان آشکارا لطف به طبقه سرمایه‌دار است، زیرا جنبش خواست تغییر جامعه را کنار می‌نهد و صرفاً خواهان بهبود جایگاه خود در درون آن می‌شود.

این فرصت مناسبی است برای این‌که به «موج‌های» گوناگون فمنیسم و چگونگی تفاوت آن‌ها با تحلیل مارکسیستی نگاه کنیم. امید من این است که هر زنی که این‌را می‌خواند و به وسیله لفاظی‌های فمنیستی متقاعد شده است، ببینید که فمنیسم (به ویژه در شکل کنونی آن) با ایده هر گونه بازسازی رادیکال جامعه دشمن است، و با این آموزش که مرد، و نه طبقه حاکم، ستمگر و دشمن آن‌ها است، زیانش بیش‌تر از سود آن است.

موج نخست فمنیسم

نخستين موج فمينيسم عبارت بود از «جنبش حق رأی زنان» (suffragette) بخشی از زنان، که خواهان حق رأی برای زنان بودند. در انگلیس، رهبری جنبش حق رأی در دست زنان ثروتمندی قرار داشت، که در زمانی‌که اکثریت مردان طبقه کارگر نیز نمی‌توانستند رأی بدهند، در پی حق رأی فقط برای زنان دارای مالکیت بودند. گر چه تاریخ با ملاطفت به جنبش حق رأی زنان نگاه می‌کند (در آن تعدادی رادیکال وجود داشت که در پی حق رأی برای همه زحمتکشان بودند)، محتملاً بدون انقلاب اکتبر و تحقق برابری کامل حقوقی، از جمله حق رأی، برای زنان در روسیه و اتحاد شوروی، کشورهای غربی چنان سریع به زنان حق رأی نمی‌دادند. برخی از ایالت‌های استرالیا پیش از این به زنان حق رأی دادند، اما تأثیر جهانی انقلاب اکتبر تضمین نمود که زنان استرالیایی در همه ایالت‌ها حق رأی به دست آورند. در آن زمان به بومیان استرالیا حق رأی داده شد، و این از مطالبات موج نخست کارزار برای حقوق زنان استرالیا نبود.

موج دوم فمنیسم

موج دوم فمنیسم (هم‌چنین معروف به فمنیسم رادیکال یا جنبش رهایی زنان) این را تئوریزه نمود که ستم مرکزی که در درون جامعه وجود دارد، ستم مردان بر زنان است، و بر این باور بود که همه مردان از ستم بر زنان سود می‌برند، و این‌که همه زنان تحت ستم قرار دارند، و  همه مردان در آن ستم نقش دارند. گر چه این به مکتب افکار فلسفی ماتریالیستی تعلق دارد، اما غیرتاریخی، ارتجاعی و غیردیالکتیکی است و قادر نیست از چگونگی پیدایش جامعه طبقاتی که بر روابط بین دو جنس تأثیر می‌گذارد و از چگونگی تأثیر آن بر ساختار اجتماعی جامعه به مثابه یک کل، به یک شناخت تاریخی دست یابد.

موج دوم فمنیسم قادر نیست فراتر از ایده‌های مبتذلی مانند کمون‌های منحصر به زنان، جدایی جنسیتی (چه بر سر کودکان مذکر خواهد آمد؟)، استفاده از هدیه کردن اسپرم برای ادامه بقای نوع بشر، و تبلیغ همجنس‌گرایی سیاسی زنان به مثابه ابزاری برای این‌که زنان خود را از ماهیت ستمگرانه روابط با جنس مخالف آزاد کنند (گویا یک چیز رهایی‌بخش در محروم ساختن خود از عشق و محبت شریک جنسی که به او کشش دارید فقط به صرف این‌که او یک مرد است وجود دارد!) یک تصویر یا ساختار منسجم از جامعه‌ای که زنان در آن رها خواهند بود، به دست دهد.

فمنیست‌های رادیکال بسیاری ترجیح می‌دهند با زنان طیقه حاکم متحد شوند تا با رفقای مرد زحمتکش خود، و یه این دلیل است که این ماهیتاً یک ایدئولوژی بورژوایی است که وضعیت کنونی امور را تهدید نمی‌کند. چیزی که من مایلم بدانم این است: جامعه نهایی فمنیسم رادیکال چگونه خواهد بود؟ یک جامعه بدون مرد؟ یک جامعه با تعداد کمی مرد که کارهای با دستمزدهای پایینی را که زنان اکنون انجام می‌دهند، انجام خواهند داد؟

موج سوم فمنیسم

موج سوم فمنیسم، یا چیزی که به فمنیسم لیبرال معروف شد، به چیزی فراروییده که اکنون به فمنیسم «درهم‌تنیده» (اینترسکشنال) معروف است.

فمنیسم لیبرال خود را با ایده‌های برابری در درون نطام سرمایه‌داری، به عنوان نمونه، افزایش تعداد زنان در مناصب مدیریت شرکت‌ها و رهبری سیاسی، نه به مثابه یک ابزار برای رسیدن به یک هدف سیاسی، بلکه به مثابه یک هدف در خود، مشغول کرده است. فمنیسم موج سوم، به جای تمرکز بر رشد مادی، وظیفه پست‌مدرنیستی و ایده‌آلیستی استفاده از زبان و ایده‌ها را به مثابه راهی برای تغییر جامعه در پیش گرفته است.

فمنیسم لیبرال می‌تواند در زمان‌هایی، به درستی موضوعاتی را که به طور نامتناسب بر زنان تأثیر می‌گذارندبه عنوان نمونه، تغییرات اقلیمی، خشونت خانگی، دستمزد نابرابر، سهم نابرابر از کار خانگیمشخص نماید. فمنیسم لیبرال موضوعات را از نقطه نظر اخلاقی و نه طبقاتی تحلیل می‌کند. نتیجه این می‌شود که سقط جنین به موضوعی مبدل می‌گردد که به اخلاقیات یک سیاست‌مدار متوسل می‌شود که می‌گوید زنان باید «بر بدن خود کنترل» داشته باشند، و این فاکت را نادیده می‌گیرد که زنان بورژوا همیشه به سقط جنین دسترسی داشته اند و فقط زنان طبقه کارگر باید با پی‌آمدهای (حقوقی و اقتصادی) بارداری ناخواسته رو‌به‌رو شوند.

به این دلیل است که فمنیست‌های لیبرال پیوسته می‌پرسند: «چرا هیچ‌کس به خشونت خانگی توجه نمی‌کند؟» موضوع این نیست که طبقه سیاسی ما به خشونت توجه نمی‌کند، موضوع این است که ایجاد تغییر رادیکال در شرایط مادی که خشونت را کاهش می‌دهد به سود منافع طبقاتی آن‌‌ها نیست.

به این دلیل است که ما شاهد این همه حمایت طبقه سیاسی از مؤسسات نمادینی مانند «روبان سفید» هستیم. هر زمان که دیدیم فمنیست‌های لیبرال در مورد چرایی عدم حمایت شرکت‌ها از موضوعات مشخصی از حقوق زنان می‌پرسند، پاسخ همیشه اين است: «انجام آن منافع طبقاتی آن‌ها را تأمین نمی‌کند

فمنیسم لیبرال مفهوم مارکسیستی طبقه را درک نمی‌کند و ترجیح می‌دهد به آن به مثابه یک موضوع ثروتمند یا فقیر بودن اشخاص برخورد کند، که بدین معنی است که اساساً درک نمی‌کند که منافع زنان طبقه حاکم در تضاد با منافع زنان طبقه کارگر قرار دارد و هیچ مقدار نمایندگی زنان در رسانه‌ها یا در هیأت مدیره شرکت‌ها یا مدیرکلی آن شرکت‌ها، زندگی روزمره زنان زحمتکش را تغییر نخواهد داد.

مارکسیسم و مسأله زنان

رویکرد مارکسیستی به مسأله زنان تنها رویکردی است که خواهان نوسازی انقلابی جامعه برای رهایی همه مردم از استثمار است.

زنان نمی‌توانند تحت یک جامعه سرمایه‌داری به رهایی از بار مسؤولیت‌های خانواده مانند پرورش کودکان، کار خانگی، مراقبت از سالمندان و غیره دست یابند و این چیزی است که گروه‌های فمنیست هرگز به آن نمی‌پردازند. به عنوان مثال، اغلب پیشنهاداتی به وسیله فمنیست‌های لیبرال یا رادیکال برای پرداخت پول به زنان برای کار خانگی مطرح می‌شود، اما این اساساً مشکل عدم استقلال زنان در خارج از واحد خانواده را تکرار می‌کند. اگر درآمد یک زن به این دلیل باشد که مراقبت کننده اصلی و انجام دهنده کار خانگی است، در آن‌صورت بدون به خطر انداختن درآمد بالقوه خود، هیچ قدرت یا استقلالی برای ترک یک رابطه یا وضعیت خانوادگی ندارد.

با نگاه به تاریخ و مواضع جنبش‌های فمنیستی غربی، باید برای همه آشکار باشد که زنان طبقه کارگر در حمایت از این ایدئولوژی‌های طبقه حاکم چیزی به دست نخواهند آورد.

زمانی‌که مارکس از تقسیم نژادی در کارخانه‌های انگلیسی بین کارگران ایرلندی و انگلیسیکه خود را به دو گروه پرولتری رقیب تقسیم کرده بودندنوشت، نشان داد چگونه طبقه بورژوازی کل خصومت نژادی را می‌آفرید و به آن دامن می‌زد و در پی تفرقه انداختن میان همه زحمتکشان بود، تا آن‌ها نتوانند به مثابه یک عضو پرولتاریا قدرت حقیقی خود را بشناسند تنها طبقه واقعاً انقلابی که در کنار هم قدرت تغییر شکل کامل جامعه به سود خود را دارد-. طبقه حاکم به استفاده از جنسیت، سن، مذهب، یا هر تفاوت دیگر برای جلوگیری از این‌که ما قدرت جمعی خود را به دست آوریم، ادامه می‌دهد.

هر بار که ما شعارهای پوچ را در باره این‌که زندگی بدون مردان چقدر بهتر خواهد بود، يا این‌که مشکل مردانند، تکرار کنیم گناهکاران حقیقی استثمار و ستم بر خود را فراموش کرده ایم. هدف بسیار کوچک‌تر از مردان است، هدف طبقه حاکم است.

۱ دیدگاه

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.