نظری, سرتیتر

وقتی نیروهای چپ در صحنه نیستند … بخش پنجم و ششم

domenico losourdo_20180707_1513001401701231..jpg


نويسنده: دومنيکو لوسوردو
برگردان: خ. طهوری 

تارنگاشت عدالت

فصل ۵ از بخش نخست کتاب «وقتی نیروهای چپ در صحنه نیستند …» با عنوان: «جنگ و بازگشت «جامعه»» در کتابخانۀ «عدالت» منتشر شد.

برای مطالعۀ اين اثر ارزنده به اين نشانی مراجعه کنيد:اینجا



۵. جنگ و بازگشت «جامعه»
«جامعه» (غربی) که از طرف خانم تاچر و ایدئولوژی غالب غیرموجود اعلام شد، مدام به نام امنیت و ارزش‌های جامعه غربی و یا «جامعه بین‌المللی» و یا بشریت به طور کل یک جنگ بعد از دیگری به راه می‌اندازد. وقتی مسأله این باشد که جنبش‌های اعتراضی علیه مناسبات موجود و از این طریق علیه جامعه کنونی نامشروع جلوه داده شود، در آن‌صورت خبری از وجود غیرفردی نیست ولی همین که مشروعیت بخشیدن به جنگ و بمباران مطرح باشد، وجود غیرفردی بلافاصله و ناگهان و بسیار پرانرژی باز هویدا می‌شود.

خانم تاچر که در بیانیه جنجال‌آفرین خود در  سال ۱۹۸۷ از شهروندان بدبخت خود می‌خواست تقصیر را نزد خویش جست‌وجو کنند و در اصل وجود جامعه (و ملت) را نفی می‌کرد، ۵ سال پیش از آن، یعنی دقیق‌تر بگوییم روز ۱۴ آوریل ۱۹۸۲ وقتی که جنگ جزایر فالکلاند را آغاز کرد، حرف دیگری می‌زد. او می‌گفت: برای ملتی که قرن‌ها مدافع آزادی بوده و به همین دلیل دارای تاریخ غنی است که «هیچ ملت دیگری در جهان نمی‌تواند خود را با آن مقایسه کند» باید دلایل قانع‌کننده‌ای مطرح کرد. در نتیجه آنگاه که نه مسأله تحقق و یا جدی گرفتن حقوق اجتماعی و اقتصادی، بلکه فراخوان مردم برای ایثار و جانفشانی مطرح بود ناگهان ملت و جامعه مجدداً ظاهر می‌شد و آن‌هم نه جامعه و ملتی که هم‌عصر نخست‌وزیر انگلیس خانم تاچر بود، بلکه بیش‌تر ملت و جامعه‌ای که چندین قرن قدمت داشت.

هر چند که در مورد خانم تاچر این تضاد به شکل بسیار زننده‌ای بروز می‌کند ولی ایشان تنها فردی نیست، که این تضاد را دنبال می‌کند. در هیچ کشوری از جهان مانند ایالات متحده آمریکا گفتمان فردگرایی این قدر گسترده و جامع نیست. با این‌حال همه (چه جمهوری‌خواه و چه دمکرات) در مقابل فرهنگ (به قول بیل کلینتون ۱۹۹۷) تنها «ملت بی‌همتا» و یا به قول جورج دبلیو بوش «ملت برگزیده الهی» زانو می‌زنند. این‌طور به نظر می‌رسید که گویی تنها افراد وجود دارند ولی امروز به قدری جامعه‌ها و ملت‌های مختلف و به تعداد زیاد ظهور می‌کنند که انسان می‌تواند آن‌ها را در نظم هیرارشی تنظیم کند. این یک سلسله مراتب خدادادی است که نمی‌توان آن‌را با اراده و یا شایستگی و یا ناشایستگی تک تک افراد یک و یا چند کشور مشخص کرد.

ملت «بی‌همتا» و یا ملت «برگزیده الهی» آمریکا در رأس کشورهای غربی دارای این وظیفه است که در هر گوشه جهان احترام به ارزش‌های کلی را تضمین نماید، در صورت لزوم به زور اسلحه و یا حتی با جنگ‌هایی که از طرف شورای امنیت سازمان ملل تأيید نشده باشد.

آن‌چه که به جنگ‌های اخیر مربوط می‌شود، در ادامه خواهیم دید که نویسندگان و ارگان‌های رسانه‌ای معتبری ظهور شبح استعمار و نواستعمار را یادآور می‌شوند. فقط مورد لیبی را در نظر بگیریم. جنگ چقدر قربانی طلبید، آن‌هم جنگی که برای مردم لیبی نه تنها «رهایی از یوغ یک فرمانروای مستبد» را به دنبال نداشت، بلکه مضاف برآن «این چندمین کشور شکست‌خورده، طعمه باندهای مسلح و اسلام‌گرایان افراطی گردید؟» برای پاسخ به این سؤال رشته کلام را به فیلسوفی با وجهۀ بین‌المللی می‌سپاریم: «
امروز می‌دانیم که در مقابل ۳۰۰ قربانی ناشی از سرکوب‌های گذشته رژیم که ناتو تصمیم به سرنگونی آن گرفته بود، جنگ حداقل ۳۰ هزار کشته به جای گذارد. باید اضافه کرد که سرکوب  متوجه شورشی بود که مطمئناً مسببین داخلی داشت، که البته به سازمان‌های جاسوسی خارجی نزدیک بودند و گروه‌هایی که از طرف دولت انگلستان به لیبی اعزام شده بودند و به طوری که رسانه‌های  کاملاً معتبر انگلیسی افشا کردند از مدت‌ها پیش با هر وسیله قصد کشتن قذافی  را داشتند. (ن. ک. به بخش سوم کتاب بند ۷) و به این صورت در حالی که کشورهای زیادی از جمله کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین در کنفرانس‌های بین‌المللی در جست‌وجوی راه‌حل صلح‌آمیزی بودند، جنگ خونینی که در سال ۲۰۱۱ آغاز شد، با لینچ قذافی و حتک حرمت جسد او به پایان رسید.

وقتی هیلاری کلینتون از قتل قذافی خبردار شد شادی و سرور خویش را پنهان نکرد و با اقتباس از جمله معروف جولیوس سزار (آمدیم، دیدیم و پیروز شدیم) که با کمی تغییر آن‌را خشونت‌آمیزتر نمود، فرمود: «آمدیم، دیدیم و او مرد!» وقتی خبرنگاری که در هنگام بیان جمله فوق حضور داشت، از او پرسيد که آیا حضور او در طرابلس با پایان کار قذافی در رابطه است، خانم وزیر با غرور گفت: «بله، اطمینان دارم.» چندی بعد خبرنگار «فوکس نیوز» طی یک برنامه تلویزیونی از هیلاری کلینتون پرسید چون قتل رهبر لیبی از طرف تعداد زیادی از حقوقدانان «جنایت جنگی» شناخته شده، شاید او از ابراز عقیده امپراتورگونۀ خویش پشیمان و نادم است؟ این خبرنگار مجبور شد سؤال خویش را دو بار تکرار کند ولی پاسخ کلینتون فقط به: «No comment!» خلاصه شد. اما علت جنگ و پایان آن کاملاً روشن بود. سرتیتر خبرهای فوکس نیوز: «اوباما سر بریده دیگری را بر نیزه کرده.»

ولی اشتباه است که نقش حیاتی را که سازمان‌های جاسوسی فرانسه در وقوع جنایات جنگی که در اینجا مطرح است ایفا کردند، در نظر نگیریم. روزنامه «کوریر دِ لا سرا» نوشت: «این راز آشکاری است که آن‌ها در پاریس می‌خواستند سرهنگ را از بین ببرند»؛ ريیس‌جمهور وقت فرانسه «نیکولاس سارکوزی» مصمم بود حتماً از افشا شدن این مسأله که در مبارزه انتخاباتی ریاست جمهوری «دیکتاتور» کمک‌های هنگفتی در اختیار او نهاده بود، جلوگیری کند.

کسی که شاید پرشورترین مدافع «جنگ انسان‌دوستانه» بود، در واقع ذینفع‌ترین شخص از دلارهای نفتی «دیکتاتوری» بود که در گذشته با افتخار تمام در کاخ الیزه مورد استقبال قرار گرفته بود و اکنون طی یک تسویه‌حساب شخصی از طریق نوعی قتل مافیایی باید به سکوت وادار می‌شد. ممکن بود و امید آن می‌رفت که این افشاگری‌ها، تحقیقات و مباحثه‌های پارلمانی و بحران دولتی به دنبال داشته باشد. ولی هیچ‌یک از این موارد رخ نداد. ظاهراً رفتار دفتر ریاست جمهوری که اصلاً مورد توجه واقع نشد و همین‌طور نظر حاکم در غرب این امر را کم‌وبیش عادی تلقی کرد و جانشین سارکوزی آقای «فرانسوا اولاند» با عجله تسلسل سیاست خارجی فرانسه را مورد تأکید قرار داد.

ريیس‌جمهور «سوسیالیست» و افراد شبیه به او در بین «دمکرات‌ها» حتی با وجود رشد نگران کننده تعداد مهاجرین از لیبی، نظر خود را تغییر ندادند: «این مهاجرین از یک کشور «ناموفق» failed state (بهتر بگوییم از کشوری که با زور ناتو محکوم به شکست شده بود) فرار می‌کنند. آن‌ها «مناطقی» را که زیر کنترل شبه‌نظامیان بود و «در آنجا به طور سیستماتیک آزار و شکنجه اعمال می‌گردید، ترک می‌کنند. جایی که برای عبور از دریا به سوی آینده‌ای ناشناس نرخ تعیین می‌گردد و جایی که هیچ‌کس قادر نیست به طور مؤثر آن‌را تحت کنترل درآورد.»


فصل ۶ از بخش نخست کتاب «وقتی نیروهای چپ در صحنه نیستند …» با عنوان: «عراق، لیبی، سوریه: ویرانی پس از ویرانی» در کتابخانۀ «عدالت» منتشر شد.


۶. عراق، لیبی، سوریه: ویرانی پس از ویرانی
پس از این‌که عملیات طرابلس به پایان رسید، غرب و شاه‌نشینان حومه خلیج کمک به اسلام‌گرایان لیبیایی را عهدهدار شدند. اکنون آن‌ها قادر بودند با سوریه، کشوری را بی‌ثبات کنند که با هجوم چندین و چند هزار شبه‌نظامی مسلح روبه‌رو شده بود و در چنگال جنگی قرار گرفته بود که بی‌ملاحظه از خسارت از هر دو سو غوغا می‌کرد.
باز اینجا هم تجاوزگران خود را مدافع و پاسدار اخلاق جا زدند ولی با این‌حال گوشه‌هایی از حقیقت از سوی دوستان استراتژی و ژئوپلیتیک آشکار شد. در تابستان ۲۰۱۳ یک کارشناس امور سیاسی مشهور آمریکایی در اعلام جرم از رژیم سوریه رفتار شورشیان را هم زیاد پسندیده و مثبت تعریف نکرد:
«سلفی‌های متعصب به شیوه طالبان و سنی‌های متدین مضروب می‌کنند و یا می‌کشند، صرفاً به خاطر این‌که آن‌ها از البسه‌ای که برایشان بیگانه است، اقتباس نمی‌کنند؛ سنی‌های افراطی که در حال قتل‌عام علویون و یا مسیحیان به خاطر اعتقاد مذهبی آن‌ها هستند (…). اگر روزی پیروز شوند، سوری‌های غیرسنی باید منتظر تبعید اجتماعی و در بدترین حالت یک کشتار واقعی باشند.»

آیا چنین تحلیل وحشتناکی فراخوانی برای جلوگیری از وقوع خطر بود؟ اصلاً و ابداً:
در اینجا تنها خروجی موجود یک پات درازمدت است که خطری برای منافع آمریکا ندارد (…). تنها یک راه خروج وجود دارد که برای ایالات متحده بسیار مناسب است و آن برقراری تعادل برای مدتی نامعلوم است. از این طریق که ارتش اسد و هم‌پیمانانش (ایران و حزب‌ﷲ) در جنگ علیه جنگجويان افراطی هم‌پیمان القاعده گرفتار شوند. در آن‌صورت چهار دشمن  واشنگتن در جنگی علیه یکدیگر مشغول خواهند شد و نهایتاً قادر نخواهند بود به آمریکا و هم‌پیمانانش حمله کنند.

دنیای بورژوازی و کشوری که در رأس آن قرار دارد توانست خیلی بیش‌تر از این وضعیت غم‌انگيز که به شکل تغییرناپذیری بین «بربرها» برقرار است، بهره‌مند شود!

حتی یک سال و نیم بعد از آن نیز «اولاند» هنوز روی بمباران سوریه تأکید داشت. جنگنده‌های فرانسوی «رافائل» آماده بودند که مأموریت خویش را آغاز کنند: جنگ «درضمن تبلیغ خوبی برای بمب‌افکن‌های (آن‌ها) بود که در جهان خیلی سخت به فروش می‌رفت.» اکنون این امکان دیگر موجود نیست ولی مطمئناً موقعیت‌های دیگری فراهم خواهد شد.
در واقع تعداد کسانی که از عراق به سوریه مهاجرت می‌کنند از عراقی‌هایی که به میهن خود بازمی‌گردند، بیش‌تر است

مردم عراق تنها به خاطر این‌که جنگی را که هنوز ادامه داشت پشت سر بگذارند دست به مهاجرت نمی‌زدند، بلکه همین‌طور به این خاطر که نمی‌توانستند بیش از این در کشوری که در اثر ارتشاء و بی‌لیاقتی دستگاه اداری ویران شده بود، تاب بیاورند. آری، «سوریه کشوری محسوب می‌شود که بهتر می‌توان در آن زندگی کرد.» پاسخ مردم عراق  به سؤال «اینترناشنال هارالد تریبیون» ساده و روشن بود. آن‌ها در رابطه با سوریه می‌گفتند: «زندگی در آنجا زیباست و زنان سوری نیز زیباترند» (علاوه برآن، حجاب اجباری نیست). «به هر حال آنجا یک چیز مهم وجود دارد و آن آزادی و امنیت در همه جاست.» از این‌رو بود که «به خاطر تعطیلات تابستانی تعداد افرادی که عراق را به سوی سوریه ترک می‌کردند، افزایش پیدا کرده بود.» برعکس، موج کسانی که امروز از سوریه فرار می‌کنند، بسیار عظیم است…

از سال ۱۹۸۹ که به سال رحمت شهرت پیدا کرد، پاناما و عراق و یوگسلاوی و لیبی و سوریه به جنگ کشیده شدند. رومرکز (Epicenter) این مناقشات خاورمیانه است که غرب وعده می‌دهد، می‌خواهد آنجا تمدن و دمکراسی و صلح برقرار سازد. پس از صدها هزار کشته و میلیون‌ها زخمی و فراری و مهاجر، بالاخره حقیقت آشکار می‌شود. مسأله تنها ویرانی‌های هولناک مادی نیست. به مناسبت جنگ اول و دوم خلیج (۱۹۹۱ و ۲۰۰۳) شیعیان عراقی به سرنگونی سنی‌های مورد حمایت صدام حسین فراخوانده شدند و سپس با در نظر داشتن شیعیان ایرانی و هم‌پیمانان احتمالی آن، سنی‌ها فراخوانده شدند علیه شیعیان عراقی و به ویژه سوری اسلحه به دست گیرند. جنگجویان بی‌رحمِ سنیِ خلافت که مدت‌ها تشویق و ترغیب می‌شدند امروز در عراق و به ویژه کردستان تجزیه‌طلب به شدت زیر ضربه قرار گرفته اند.

در خاورمیانه، غرب در مبارزه علیه دولت‌های لائیکی که (پس از پایان جنگ جهانی دوم) به دنبال انقلاب‌های ضداستعماری پدید آمده بودند و یا علیه جنبش‌های رهایی‌بخشی ضدغربی که دارای مواضع لائیک بودند همواره از نیروهای اصولگرا و مذهبی حمایت کرد. در عراق، در لیبی، در سوریه و فلسطین که در گذشته اسرائیل در مقابل جنبش آزادی‌بخش فلسطین به رهبری عرفات از حماس پشتیبانی کرد، ویرانی و مرگی که به دنبال این رفتار به جای ماند بسیار قابل توجه است. کشورهایی چون عراق و لیبی و سوریه اکنون با انحلال دولت-ملت مستقل و یکپارچه روبه‌رو هستند، در حالی‌که استقرار یک دولت-ملت برای خلق شهیدپرور فلسطینی که سرزمینش روزبه‌روز کوچک‌تر می‌شود و قطعه قطعه می‌گردد، بعید به نظر می‌رسد. ولی بدتر از این هم هست. در خاورمیانه آتش جنگ داخلی بین مذهبیون و لائیک‌ها و در چارچوب مذهب بین اسلام و مسیحیت و در چارچوب اسلام بین شیعیان و اهل سنت برافروخته شده است. در نتیجۀ آن، کشور عراق و سوریه با اشغال بخشی از کشور به وسيلۀ نیروهای القاعده، که از طرف عربستان سعودی (که همیشه و تحت هر شرطی در پیمان با غرب قرار دارد) تأمین مالی و تجهیز نظامی می‌شوند، خود را مواجه می‌بینند. شیوه برخورد این گروه را می‌توان به خوبی از نمونه‌ای که در مقاله «اینترناشنال هارالد تریبیون» آمده بود، دریافت. از یکی از رهبران القاعده در رابطه با اجساد خونین کودکانی که ظاهراً به قتل رسیده و در خاک افتاده بودند سؤال شد. پاسخ او بسیار ساده بود: «آن‌ها مسلمان نبودند!»