نظری, سرتیتر

مارکس، سمفونی ناتمام – بخش ۱۵

marx15102018206116941.jpg


نويسنده: یورگن نفه
مترجم: خ. طهوری 

گفتار پانزدهم از بخش دوّم کتاب «مارکس، سمفونی ناتمام» در کتابخانۀ «عدالت» منتشر شد.
برای مطالعۀ اين اثر ارزنده به نشانی زير مراجعه کنيد: اینجا
در گفتار پانزدهم از بخش دوّم اين کتاب می‌خوانيم:

۱۵

وجود جنی مارکس

ماجرای زوجۀ نابغه

عشق میان انسان‌ها چه آرام و چه با اشتیاقی سوزان آغاز شود تنها دو روند کلی را می‌شناسد: یا شکوفا شده و سپس رفته‌رفته پژمرده می‌گردد تا نهایتاً به پایان طبیعی خود برسد و یا در تمام اوج‌ها و يا فروکش‌ها برقرار می‌ماند تا این‌که بازمانده، آن را با خود به گور ببرد. در اینجا صحبت از این نوع عشق است.

آن‌چه را که اینجا تعریف می‌کنیم، بخش دوم و بخش تراژدی داستان بین جنی و کارل است. پس از ۷ سال تنهايی  و سپس ۶ سال زندگی نسبتاً خوشبخت مشترک در پاریس، بروکسل و کلن، زندگی زناشويی از همان روز اول در لندن کلیه شدايدی را که یک زندگی مشترک می‌تواند با آن روبه‌رو شود، به آن‌ها تحمیل کرد.

هر اتفاقی هم که رخ می‌داد، رشته گفت‌وگو بین دو همسر که بهترین شاخصه یک زندگی زناشويی خوب است قطع نمی‌شد. باوجود تنگی خفه‌کنندۀ منزل دو اتاقۀ خود، آن‌ها کراراً دوستان مهاجر خویش مانند لیب‌کنشت و یا آگوست ویلیش را سرپناه می‌دادند. ولی فعلاً این رویکرد به گذشته تعلق یافته بود.


نوزاد تنها یک‌سال و ۱۴ روز زندگی کرد.  او یکی از ۴ فرزند مرده‌ای بود، که این زوج  تجربه کرد. علت مرگ را که در گواهی فوت نیامده بود، می‌توان محرومیت، تنگی جا و فقر مادی والدین نامید. ۶ پوند اجاره ماهیانه منزل در مرکز محله چلسی که امروز بسیار شیک و پر جنب‌وجوش است، نقش تعیین کننده‌ای ایفا کرد. وقتی که مارکس‌ها دیگر نمی‌توانستند اجاره سنگین منزل را بپردازند، تصمیم نهايی را گرفتند.


مارکس از طرف مادری با خانواده ثروتمند یهودی «فیلیپس» در هلند، صاحب کنسرن جهانی به همان نام که در اواخر قرن ۱۹ تأسیس شد، فامیل بود. باوجود وضعیت بغرنج به خاطر نوزاد مریض، زن و شوهر تصمیم گرفتند تا مزاحم پدر خانواده نشده و به جای او همسر حامله‌اش عازم هلند شود. قرار بود او در هلند از عمو «لیون» تقاضای وام و یا پیش‌پرداختی از سهم ارث پدری مارکس را بکند. این سفر بسیار بیهوده از آب درآمد و آن‌هم از چند جنبه.

در گزارشی که جاسوس پلیس مخفی پروس فراهم کرده بود، آمده بود: «در تمام آپارتمان یک قطعه مبل درست و حسابی پیدا نمی‌شود. همه چیز شکسته، پاره‌پاره و کهنه شده، همه جا را گردوغبار گرفته، همه‌جا بی‌نظمی مطلق. در وسط سالن یک میز بزرگ کهنه قرار دارد که با مشمع پوشیده شده. روی این میز نوشته‌های او، کتاب، روزنامه و همین‌طور اسباب بازی بچه‌ها، خیاطی‌های همسرش، چند فنجان لب پریده چای، قاشق‌های مستعمل، چاقو و چنگال، شمعدان، دوات، لیوان، پیپ رسی هلندی، کیسه توتون، به یک کلام همه چیز قروقاطی روی این میز تنها قرار دارد … ولی همه این‌ها اصلاً اسباب خجالت مارکس و همسرش نمی‌شود. آن‌ها با محبت پذیرايی می‌کنند و تنباکو و پیپ تعارف می‌نمایند. گفت‌وگويی پرمغز و مطبوع کمبودهای منزل را جبران می‌کند و پریشان‌حالی موجود را قابل تحمل می‌نماید. انسان با این مجمع انس می‌یابد و حتا محفل را جالب‌ و یا بدیع احساس می‌کند. این تصویر واقعی زندگی خانوادگی ريیس کمونیست‌ها مارکس است.»


اکنون سنگین‌ترین وظیفه زندگی به گردن جنی افتاده بود. برای جلوگیری از رسوايی او مجبور بود این عمل غیرقابل بخشایش را ببخشد و به روی خود نیاورد، یعنی این‌که هیچ چیز نباید به خارج درز می‌کرد و مناسبات درون منزل مارکس اجازه نداشت دچار هیچ نوع تغییر ظاهری گردد. باید کتمان می‌شد و طفل باید می‌رفت ولی مادرش می‌ماند. تنها از این طریق ممکن بود شهرت شوهرش و خودش و خانواده‌اش حفظ گردد. آیا مارکس نقشی در زندگی این پسر ایفا نمود؟ در این مورد اطلاعی در دست نیست. شایعاتی وجود دارد که مارکس یک سال قبل از مرگش شبی در خانه‌ای که فردریک در آنجا مستأجر بود، اقامت کرده. پسر یکی از همسایگان در «هاکنی» به خاطر می‌آورد که بعد از این جریان پدرش تابلويی به دیوار خانه نصب کرده بود: «کارل مارکس در این خانه خوابید.»


هنوز کودک نوزاد از منزل بیرون نرفته بود که مارکس تا آنجا که ممکن بود برای نجات زندگی زناشويی خویش کوشش کرد. برای زن وفادار و فداکاری چون جنی تحمل و گذشت از چنین خیانتی ساده نبود. این‌طور به نظر می‌رسید که او نسبت به شوهرش سریع‌تر از سر تقصیر  دخترک  گذشته و ظاهراً از نظر جسمی مدتی بین آن دو امساک مطلق حاکم شد.

ولی سرنوشت مشترک آن دو را به یکدیگر پیوند می‌داد و این بود که در کنار فقدان بضاعت مالی و بی‌نوايی زندگی در مهاجرت، تراژدی‌های خانوادگی نیز آن دو را به یکدیگر نزدیک می‌کرد. روز ۱۴ آوریل ۱۸۵۲ یعنی تقریباً یک سال پس از تولد، فرانسیسکا مرد. صندوقچه مالی خانواده حتا قدرت پرداخت تابوت بچه را نداشت. جنی در عمق درماندگی و نیاز دست به دامن یک مهاجر فرانسوی شد که ۲ پوند لازم را در اختیار او نهاد.


دوران خوشی که خانم مارکس در خاطرات خود به آن اشاره می‌کرد بیش از ۳ ماه به طول نیانجامید. خانواده تراژدی بعدی و بزرگ‌ترین آن را در اواسط ماه مارس تجربه کرد. انگلس نامه‌ای با سه سطر از لندن دریافت کرد: «معتقد نیستم که «موش» خوب (یعنی ادگار پسر خانواده) قادر خواهد بود بر بیماری خود چیره شود. می‌توانی تصور کنی که این چشم‌انداز چه تأثیری روی خانواده دارد. همسرم باز کاملاً خود را باخته ولی وضعیت باید به زودی مشخص شود.»


هنگامی‌که دو روز بعد لیب‌کنشت در راه به خاک سپردن طفل کوشش کرد مارکس را دلداری دهد، مارکس زاری‌کنان فقط گفت: «شما نمی‌توانید پسرم را به من بازگردانید!» در وداع نهايی ظاهراً مارکس تمام نیروی خود را از دست داد: «وقتی که خواستند  تابوت را در قبر بنهند مارکس آن‌چنان منقلب بود که من در کنار او ایستادم  زیرا می‌ترسیدم او همراه تابوت خود را به قبر پرتاب کند.»


عبارت به‌جا در وقت مناسب به جنی کمک کرد تا خسران بعدی را نیز تحمل کند. در حضور فرزندان خود ۸۱-مین سال تولد مادرش را که اکنون پس از سکته نیمی از بدنش فلج شده بود، جشن بگیرد. چند روز پس از آن زن سالخورده دیده از دنیا بربست. با مرگ او جنی آخرین پناهگاه خود را در آلمان از دست داد و اکنون خانه و کاشانه او و کارل در کنار فرزندانشان انگلستان نام داشت، آن‌هم در شهری که بزرگیش می‌توانست هر فردی را خرد و کوچک نمایان کند.

ارث کوچک مادر امکان جهشی به جلو برای خانواده فراهم کرد. جنی به دوستش نوشت: «ما سرانجام پس از مدت زمان طولانی و جست‌وجوی فراوان یک خانه بسیار زیبايی را یافتیم. … این خانه دارای ۴ ویژگی است که انگلیسی‌ها برای یک خانه لازم می‌شمارند. Airy, sunny, dry و روی gravely soil (باز، آفتاب‌گیر، خشک و روی زمین سخت) بنا شده باشد.»۴۶ البته سه ویژگی مهم دیگر را ننوشت: موقعیت، موقعیت و موقعیت. «کنتیش تاون» همسایه جدید در شمال لندن در آن زمان هنوز در حاشیه پایتخت قرار داشت.


ولی اکنون جنی می‌توانست خانه‌اش را تزئین کند. او هرچه که نیاز داشت از سمساری تهیه می‌کرد. کمی بعد از اسباب‌کشی به «قصر جادويی» زن و شوهر باز بچه‌دار شدند. این واقعه احتمالاً در ۴۲-مین سالگرد تولد جنی رخ داد و پی‌آمد‌های آن معلوم بود: «رنج و ناراحتی در تمام طول زمستان.»


تا روز وضع حمل، یعنی ۶ ژوئیه ۱۸۵۷ جنی مدام مریض و ضعیف بود. مارکس اوايل ماه مه به انگلس نوشت: «همسرم روز‌به‌روز بیش‌تر به فاجعه نزدیک می‌شود.» شش هفته بعد: «همسرم بسیار رنج می‌برد. نقاره‌ها خیلی زود به صدا درآمده بودند و هنوز واقعه‌ای رخ نداده است.» هفتمین حاملگی جنی، بدترین دوران بارداری او بود. به هنگام وضع حمل زن و شوهر از علت آن مطلع شدند.

ظاهراً جنی یک طفل علیل به دنیا آورده بود و این‌طور که به خاطر می‌آورد، به دنیا آمده بود «تا تنها دمی فرو برد و سپس دنیا را ترک کند.» احتمالاً داروهای فراوانی که او در طول بارداری «مدام استفاده می‌کرد» از جمله کلرال هیدرات روی جنین تأثیر منفی گذارده بود.


کریسمس سال ۱۸۵۹ انگلس اطلاع پیدا کرد که دوستش اکنون دو دختر بزرگ، ۱۳ و ۱۴ ساله خود را رفته‌رفته در کار خود سهیم می‌کند و جنی نزد او اقرار کرد: «تصور می‌کنم که دخترانم به زودی مرا از کار بیکار خواهند کرد و من سپس در لیست «بازنشستگان» قرار خواهم گرفت ولی افسوس که برای خدمات درازمدت من به عنوان منشی  امیدی به دریافت حقوق بازنشستگی نیست.»

سال‌های سال او به این شغل جنبی بدون دریافت اجرت اشتغال داشت. او در سال ۱۸۵۲ به «آدولف کلوس» نوشت: «شوهرم امروز مرا به مقام معاون خود منصوب کرد و از این رو من وظیفه خود به عنوان Secretaire intime  (منشی محرم) را با سرعت آغاز خواهم کرد.» با نگاه به گذشته این اشتغال گويی یک سعادت بود: «خاطرات این روزها که من در اتاق کوچک کارل می‌نشستم و نوشته‌های بدخط او را کپی می‌کردم، جزو خوشبخت‌ترین روزهای زندگی من بود.»

او آن‌چه را همگان می‌دانستند، مبنی بر این‌که او در کنار کار اجتناب‌ناپذیر دفتری یکی از اعضای فعال جنبش نیز بود، مکاتبات فردی با دیگر اعضای جنبش داشت، در جلسات شرکت می‌کرد، در بحث شرکت داشت و به عنوان شریک هم‌سنگ سیاسی در کنار مردان  عمل می‌کرد، مسکوت می‌گذارد.

«لسنر» فردی که اواخر فوریه سال ۱۸۴۸ نسخه خطی مانیفست حزب کمونیست را در لندن به چاپخانه برد، به خاطر می‌آورد: «او با اشتیاق کامل برای اهداف جنبش کارگری فعالیت می‌کرد و هر موفقیتی-هر چند بسیار کوچک-در مبارزه علیه بورژوازی باعث رضایت و خشنودی عظیم او می‌شد.»