گوناگون, سرتیتر

آژیرهای بغداد

 

baghdad


آژیرهای بغداد

حميد بهشتي

نقد کتاب – تلاکسکالا , شبکه بین المللی مترجمین


آژیرهای بغداد سرگذشت هیجان انگیز جوانی است بدوی از اهالی روستاهای عراق که در هنگامه مقاومت در مقابل مظالم نظامیان آمریکا دنیای آرام کفر کرام را ترک کرده، عازم بغداد می گردد. نویسنده از زبان او می گوید:

شبی آسمان بر سرم خراب شد. در نخستین لحظه فکر کردم اصابت موشکی است که در اطاقم را با صدائی مهیب از جا کنده است. فرصتی برایم نماند تا دستم را بسوی کلید چراغ دراز کنم و زیر موجی از ناسزا و تابش نورافکن افتادم. گروهی از سربازان آمریکائی فریاد کنان به اطاقکم هجوم آوردند:

«سرِ جات بمون!  حنب نخور وگرنه می کشمت!   بلند شو!   تکون نخور!   بلند شو!   دستات را بذار رو سرت!   جنب نخور وگرنه مغزت را متلاشی می کنم!

این فریادهای وحشت انگیز! مسخره، دیوانه کننده و مخرب، بدن انسان را ریش ریش می کرد و از خود بیگانه. دست هایی مرا از تختخواب کنده به سوی دیگر پرتاب کردند و دست هایی مرا گرفته ، به دیوار چسباندند.

«دستات را ببر عقب

من چه کار کرده بودم؟ چه خبر بود؟ سربازها در کمد را از جا کندند، کشوها را بیرون کشیده، بر روی زمین انداختند. رادیوی کهنه ام در زیر چکمه ها تکه تکه شد. آخر چرا؟

«اسلحه ها را کجا قایم کردی، پدرسگ

«من اسلحه ای ندارم. اینجا اسلحه ای نیست

«همین الآن می بینیم، بدجنس! این حقه باز را ببرید پیش آنهای دیگر

یکی از سربازها مرا از پشت گردن نگاه داشت و یکی دیگر با زانو زد به پائین تنه ام. طوفانی بر من مستولی شد و از دلهره ای به دلهره دیگر افکند. آنچه بر سرم می آمد مانند کابوسی بود. مانند آدمی بودم که در خواب حرکت می کند و اجنه بر سرش ریخته اند. آنگاه در حال گنگی دریافتم مرا به بالکن می برند. از پله ها به پائین پرتاب شدم. نمی دانستم پاهایم به هم گیر کرده بود یا که داشتم پرواز می کردم. در طبقه اول هم همین گونه بود. بیش از همه جیغ و داد بچه ها به گوش می رسید. صدای خواهرم بهیجه به گوشم رسید که قبل از اینکه خاموش شود، فحش می داد. احتمالا با ضربه دسته تفنگ یا چکمه ای ساکتش کرده بودند. خواهرهایم با یک عده بچه دور و برشان ول بودند. عایشه که مسن تر از همه است خردسال ترین فرزندش را در آغوش گرفته بود. او مانند برگ درختی در طوفان می لرزید و ملتفت نبود که از یقه پیراهنش نیمه سینه های عریانش به چشم می خورد. در سمت راست او عفیفه خیاط در خواب و بیداری به خود تاب می خورد و انگشتانش را به بلوزش فرو کرده بود. با خشونت از خواب سنگین پریده، کلاه گیسش در طاقچه جا مانده، سر طاسش در زیر نور چراغ مانند زانو برق می زد. آنچنان سرش را در بدن فرو برده بود که گوئی قصد دارد از خجالت در خود بخزد. بهیجه با شجاعت مقاومت می کرد. او در حالی که یکی از کودکان در آغوشش بود در مقابل لوله تفنگی ایستاده، با موهای ژولیده و چهره رنگ پریده، قطره خونی از پشت گردنش روان بود.

من حس کردم که پاهایم ول شده، دستم بیهوده به دنبال دستگیره ای می گشت. سیل ناسزا از آنسوی دالان بگوش می رسید؛ آنچنان که شیطان را نیز به شرم می آورد. اول مادرم را از اطاق خواب بیرون کشیدند. با نگرانی بخاطر شوهر علیلش با شتاب بر خود مسلط شد.

» آرامش بگذارید، بیمار است

این در حالی بود که سربازها پیرمرد را به راهرو می کشاندند. من او را تا آن لحظه بدین حال ندیده بودم. بنده خدا در وضعیت دلخراشی با شورتی که تا زانو پائین کشده شده بود و با زیرپیراهن کهنه در نهایت بیچارگی دیده می شد و این بدترین تحقیرها بود. او ناله کنان گفت:

«به من فرصت دهید لباس تنم کنم. آخر بچه هایم اینجا هستند، کاری که شما می کنید ناحقی است

صدای لرزان مردانه اش راهرو را پر کرد که به شدت عذاب آور بود. مادر سعی می کرد با بدنش او را بپوشاند تا ما لختی اورا نبینیم. با نگاه ناباورانه به ما التماس می کرد، رویمان را از او برتابیم. اما من قادر نبودم. مثل این بود که از صحنه ای که والدینم نشان می دادند هیپنوتیزم شده بودم. حتّا آن قلدرهای اطراف او را نیز دیگر نمی دیدم. فقط مادر نیازمند به کمکی را جلوی خود می دیدم و این پدر تکیده را با زیرشلواری دریده و دستان آویزانش که ول بودند. او با نگاه سوخته اش در زیر لگدهای سربازان تلوتلو می خود. با جمع کردن آخرین قدرتی که برایش مانده بود، درجا به سوی اطاق خواب برگشت تا چیزی به تن کند. اما همانجا افتاد. ضربه ایدسته تفنگ یا مشت، تفاوتش در چیست؟ ضربه فرود آمد و شد آنچه باید می شد. پدرم از پشت بر زمین افتاد، زیر پیراهنش لیز خورد بر روی صورتش و شکمش نمایان شد، لاغر و چروک با پشم های خاکستری، مانند ماهی بی جانی. آنگاه در حالی که شرافت خانوادگی بر زمین پخش شده بود، آن چیزی را که هرگز نمی بایست می دیدم، چیزی که یک پسر شایسته و حرمت شناس، یک بدوی اصیل هرگز نباید ببینداین چیز بی حال شرم آور ننگین، ممنوع، این حریم ناگفتنی: آلت پدرم که به یک سو خم بود، تخم هایش، نشیمنگاهشهمانند پایان جهان بود! سپس دیگر هیچ نبود، تهی بودن محض، سقوط بی نهایت به هیچ مطلق. تمام نظامات قبیلوی، تمامی افسانه های گیتی، ستارگان بر سقف آسمان از درخشش افتادند و اگر خورشید هر چقدر نیز دوباره طلوع میکرد، دیگر هرگز تفاوتی میان شب و روز برای من نداشت.

یک آدم غربی هرگز نمی تواند دریابد که این چه فاجعه ایست و نمی تواند دامنه آنرا نیز حدس زند. آلت بوجود آورنده ام، برایم به معنی وجود خودم بود، به ذلت کشاندن همه ارزش ها، عذاب وجدان،  فروکش سرافرازی و فردیتم در حدّ یک نمایش ابتدایی جنسیاگر دروازه های دوزخ به رویم گشاده می گشتند برایم از آن ترحم انگیز تر می بود. من به انتها رسیده بودم. همه چیز به پایان رسیده بود، غیرقابل بازگشت. اجتناب ناپذیر. من با ناسزا و لعنت در جهانی موازی غوطه ور بودم که دیگر نجاتی از آن نبود. به خود آمده، دیدم از این دست ناتوانی که نه می توانست بدان ضربه پاسخ دهد و نه می توانست یک زیرشلواری ساده را نیز بالا کشد، دارد بدم می آید. از این دست مسخره نادیدنی و زشتی که نمایشگر ناتوانی خودم بود. شروع کردم به اینکه از چشمان خود متنفر شوم که نمی توانستند از نگاه کردن خودداری کنند که ای کاش کور شده بودند. شروع کردم به اینکه از فریاد مادرم متنفر شوم که ذلت خودم را نشان می داد. به پدرم نگریستم و پدرم به من نگریست. او حتما در نگاه من تحقیر را می دید، تحقیری که من برای هر آنچه برایمان ارزش داشت حس می کردم. یکباره احساس همدردی من برای کسی که از هر چیز برایم محترم تر بود، نگاهم از بالای سخره ای روحی به هنگام رعد و برق و نگاه او به من از عمق یک رسوایی، آنگاه، درست در همان لحظه، در حالی که ما می دانستیم یکدیگر را در همین لحظه برای آخرین بار دیده بودیم، درست در همان لحظه، در حالی که جرأت نداشتم جنب بخورم، می دانستم که هرگز دیگر مانند گذشته نخواهد بود، که من چیزها را هرگز دیگر بدین گونه نخواهم دید، که در عمق وجودم دیوی آغاز به حرکت نموده که زمانیهر اتفاقی هم که پیش آیدمجبور خواهم بود این اهانت را با خون بزدایم، تا همه آب های زمین سرخ شوند، به سرخی زخم گردن بهیجه، به سرخی چشمان مادرم و چهره پدرم، به سرخی آتش، آتشی که در درونم زبانه می کشید، به نشانی آتشی که در انتظارم بود

او روانه بغداد می گردد؛ آنجا در چمبره همروستائیان بدوی، آماده جان دادن برای پاک نمودن لکه ننگ و حاضر به انجام هر دستور انتحاری. اما در اسارت سنن بدوی جبران ننگ و ناتوان از اندیشیدن، در لندن سرگردان می ماند.

  : ناشر


Nagel & Kimchel

: انتشاراتی
Carl Hanser München
2008

: مترجم آلمانی
Regina Keil-Sagawe

ISBN: 978-3-312-00409-6