نظری, سرتیتر
نوشتن دیدگاه

مارکس، سمفونی ناتمام بخش ۱۱ و ۱۲

marx123
تارنگاشت عدالت

نويسنده: یورگن نفه
مترجم: خ. طهوری
گفتار يازدهم از بخش نخست کتاب «مارکس، سمفونی ناتمام» در کتابخانۀ «عدالت» منتشر شد.

برای مطالعۀ اين اثر ارزنده به نشانی زير مراجعه کنيد

در گفتار يازدهم از بخش نخست اين کتاب می‌خوانيم:

۱۱

«همۀ مناسبات خشکيده و زنگ زده، محو می‌گردد»
مانیفست کمونیستی

ظاهراً مارکس تحویل متن مورد نظر در مهلت تعیین شده را زیاد جدی نمی‌گرفت و برای اتمام آن عجله‌ای به خرج نمی‌داد. با صبر و حوصله از نقش خویش به عنوان سخنران لذت می‌برد و در انجمن‌های کارگری یک سلسله از سخنرانی‌ها در مورد «مزد کار و سرمایه» ایراد کرد. او این متون را، که حتا برای صنعتکارانی که دارای سواد کم‌تری بودند بسیار ساده و قابل درک بود، در سال ۱۸۴۹ به طور مسلسل قبل از پایان کار خود در روزنامه راینیشه تسایتونگ در این روزنامه به چاپ رساند. در این مقالات دیده می‌شود که او تا چه حد وظیفه تعلیم و تربیتی خود را جدی تلقی کرده بود، تا نظرات خویش در مورد اقتصاد سیاسی را در اختیار پرولتاریا قرار دهد. «وقتی که تمام طبقه کارگران مزدور به وسيلۀ ماشین نابود شود، چقدر برای سرمایه دردناک خواهد بود، زیرا بدون مزدوری، سرمایه نیز وجود نخواهد داشت؟»

هنگامی‌که مارکس اثر جاودانه خود را به رشته تحریر درآورد نزدیک ۳۰ سال عمر داشت. وظیفه‌ای بی‌جیره و مواجب که به نظر ناشناس می‌آمد و با وجود وقت‌شناسی از نظر تاریخی بسیار به موقع و در آستانه انقلاب پیش رو، ده‌ها سال به دست فراموشی سپرده شد و تازه پس از مرگش شهرتی که مستحقش بود، نصیب او گردید. مدیحه‌سرايی‌هايی که مثلاً «فرانتس مرینگ» بر جلد کتاب نوشت برای این شهرت کافی نبود.


این لحن کلام ظاهراً باعث تعجب مارکس نشد. او خود استاد این کار بود. او فقط با این نوع ضرب‌العجل‌ها آشنايی نداشت. ولی با این حال ظاهراً این نامه تأثیر چندانی بر مارکس نداشت. او هنوز وقت کافی در اختیار داشت تا جزوه را به پایان رساند و آن را پس از پاکنویسی به وسيلۀ جنی سر مهلت معین روز اول فوریه ۱۸۴۸ به لندن ارسال دارد.


برای درک تأثیر این متن می‌توانیم تصویر آن سه نفر اولی که جزوه را خواندند در نظر بگیریم: آن سه نفر عضو اتحادیه در لندن محموله پستی را باز کردند و به خواندن مشغول شدند. «لسنر» خیاط که نوشته را به چاپخانه برد و شاید نگاهی اجمالی به آن افکند، چاپچی که در روزهای آخر فوریه ۱۸۴۸ اوراق چاپی را از دستگاه بیرون کشید و از نظر چاپ، فاصله خطوط و حروف کنترل کرد و به خواندن مشغول شد و تا آن را به پایان نرساند چشم از آن بر نگرفت.

….

و در عین حال او توانست با کلام خود کره زمین را آن‌طور کوچک و آسیب‌پذیر که هست ترسیم کند و بشر برای اولین بار در دسامبر ۱۹۶۷ با تصویری که از کره ماه گرفته شده بود تازه آن را درک کرد. ویرانی طبیعت، تاراج مواد خام و تخريب زمین، همه به طور ضمنی اشاره شده بود و بلافاصله با مشت گره کرده دشمن تهدید می‌شد که سقوطش ناگزیر است و خطاب به پرولتاریا  تأکید می‌کرد: کمونیست‌ها مردمانی چون شما هستند که پرده از مناسبات جاری برداشته و وظیفه تاريخی خویش را دنبال خواهند کرد.


اساس شر که مارکس و انگلس قصد خشکاندن ریشه‌اش را داشتند، در برخورد مشابه به مالکیت و ژن در طی گذار به نسل بعدی بود. یرای این‌کار این برخورد حتماً نمی‌بایست ضدسرمایه‌داری ‌می‌بود، بلکه تنها کافی بود که مردگان خلع ید شوند. با درخواست لغو قانون ارث مانیفست سنتی را ادامه می‌داد که حتماً به جنبش کمونیستی تعلق نداشت.


هر دو این‌ها، یعنی قوانین ارث و مالکیت خصوصی تا امروز تنها جزو پرهیزه‌های فقط مخالفین نیروهای چپ و کمونیست نیست. در محافل گسترده، خلع ید و اوباشی که آن را به اجرا درمی‌آورند، نماد  آن چیزی هستند که آن‌ها آن را کمونیسم می‌نامند. هیچ تحولی هرگز به طور دايم نتوانسته این دو حق اساسی و دايمی تمدن را متزلزل سازد و از این‌رو قابل درک است که چرا مارکس مانیفست را با این درام هولناک آغاز می‌کند:

«شبحی در اروپا در گشت و گذار است-شبح کمونیسم. همه نیروهای اروپای کهن برای تعقیب مقدس این شبح متحد شده اند … حال تماماً وقت آن رسیده است که کمونیست‌ها نظریات و مقاصد و تمایلات خویش را در برابر همه جهانیان آشکارا بیان دارند و در مقابل افسانه شبح کمونیسم مانیفست حزب خود را قرار دهند.» این را می‌توان واقع‌گرايی نامید. با کمونیسم قدرت‌ها شبحی را دنبال می‌کنند که در خیال آن‌ها وجود دارد. نویسنده کتاب نهایتاً به این نتیجه‌گیری آگاهانه می‌رسد: «کمونیسم هم‌اکنون از طرف کلیه قدرت‌های اروپايی به عنوان قدرت به رسمیت شناخته می‌شود.


و در جای دیگر «بورژوازی، هر جا که به قدرت رسید کلیه مناسبات فئودالی پدرشاهی و احساساتی را برهم زد. پیوندهای رنگارنگ فئودالی را که انسان را به «مخدومین طبیعی» خویش وابسته می‌ساخت، بی‌رحمانه از هم گسست و بین آدمیان پیوند دیگری، جز پیوند نفع صرف و «نقدینه» بی‌عاطفه باقی نگذاشت و هیجان مقدس جذبه مذهبی و جوش و خروش شوالیه‌مآبانه و شیوه احساساتی تنگ‌نظرانه را در آب‌های یخ‌زدۀ حسابگری‌های خودپرستانه خویش غرق ساخت. وی مرتبت شخصی انسان را به ارزش مبادله‌ای بدل ساخت و به جای … استثماری که در پرده پندارهای مذهبی و سیاسی پیچیده و مستور بود، استثمار آشکار، خالی از شرم، مستقیم و سنگدلانه‌ای را رايج گردانید. بورژوازی انواع فعالیت‌هايی را که تا این هنگام حرمتی داشتند و بدان‌ها با خوفی زاهدانه می‌نگریستند، از هاله مقدس خویش محروم کرد. پزشک، حقوقدان، کشیش، شاعر و دانشمندان را به مزدوران جیره‌خوار مبدل ساخت.»


در آن زمان مسافرت کردن به شدت رو به افزایش می‌نهاد. تنها بعد از  گذشت ۲۵ سال امکان «گردش به دور جهان در هشتاد روز» میسر گردید. امروز به راحتی می‌توان طی ۸۰ ساعت جهان را دور زد و تازه به قدر کافی هم وقت برای خرید خواهد داشت. از دوبی به شانگهای، از سیدنی، سئول، ریو، ژوهانسبورگ تا پراگ: در هر شهر فروشگاه‌های مشابه، شعب مشابه فروشگاه‌های زنجیره‌ای و کنسرن‌ها و محصولات عرضه شده مشابه. از اسمارت فون تا خودروی شاسی بلند SUV، از رستوران‌های فاست فود تا منوی کامل: همه جا فرهنگ مصرفی جهانی، در سطح کره زمین مارک‌های مشهور، تولیدات جهانی با هنجارهای مشابه که محل تولید آن‌ها از مدت‌ها پیش دیگر در یک نقطه از جهان صورت نمی‌گیرد.

«بورژوازی در عرض مدت کم‌تر از صد سال سیادت طبقاتی خود، آن‌چنان نیروهای تولیدی پدید آورد که از لحاظ کمیت و عظمت بالاتر از آن چیزیست که همه نسل‌های گذشته جمعاً به وجود آورده اند. رام کردن قوای طبیعت، تولید ماشینی، به کار بردن شیمی در صنایع و کشاورزی، کشتی‌رانی، راه‌آهن، تلگراف برقی، مزروع ساختن یک سلسله از بخش‌های جهان، قابل کشتیرانی کردن رودها، پیدایش توده‌هايی از جمعیت که گويی از اعماق زمین می‌جوشند؛ کدام‌یک از اعصار گذشته می‌توانستند حدس بزنند که در بطن کار اجتماعی یک چنین نیروی تولیدی پنهان است.»


«سلاحی که بورژوازی با آن فئودالیسم را واژگون ساخت، اکنون برضد خود بورژوازی متوجه است. ولی بورژوازی نه تنها سلاحی را حدادی کرد که هلاکش خواهد ساخت، بلکه مردمی را که این سلاح را به سوی او متوجه خواهند نمود، یعنی کارگران نوین یا پرولتارها را نیز به وجود آورد … این کارگران، که مجبورند فرد فرد خود را به فروش برسانند، کالاهايی هستند مانند هر کالايی دیگر و به همین جهت نیز دستخوش کلیه حوادث رقابت و نوسانات بازارند.»


«هنگامی‌که در جریان تکامل، اختلاف طبقاتی از میان برود و کلیه تولید در دست اجتماعی از افراد تمرکز یابد، در آن زمان حکومت عامه جنبه سیاسی خود را از دست خواهد داد … به جای جامعه کهن بورژوازی، با طبقات و تناقضات طبقاتیش، اجتماعی از افراد پدید می‌آید که در آن، تکامل آزادنه هر فرد شرط تکامل آزادانه همگان است.»

طبیعتاً مارکس می‌دانست که چنین جملاتی می‌تواند چه تأثیرهايی روی یک بورژوا داشته باشد. اعلان جنگ صریح‌تر از این مقدور نبود. در پس این جملات یک هدف مخفی بود. تمامی مانیفست تلویحاً با «طبقه حاکم» گفت‌وگو می‌کند. تنها در جمله آخر و فقط همین‌جا یعنی در نتیجه‌گیری نهايی مارکس رو به مخاطب اصلی خود کرده و او را به مبارزه فرا می‌خواند: «پرولتارهای جهان متحد شوید!»


تاریخ چنین برخوردی، یعنی انتشار یک سند تاریخی و یک واقعه تاریخی را به طور هم‌زمان مجدداً به وجود نیاورد. جزوه انقلابی تازه روی میز چاپخانه در لندن در دفتر انجمن کارگری آلمان قرار گرفته بود که در پاریس اولین سنگرها به آتش کشیده شد.

انگلس که چهار هفته پیش از آن از پاریس اخراج شده بود، وقایع دراماتیک روز ۲۵ فوریه ۱۸۴۸ را از منظر بروکسل این‌طور توصیف می‌کرد: «توده انبوه مردم از طبقات مختلف، ایستگاه راه‌آهن را پر کرده و با اشتیاق منتظر رسیدن خبرهای جدید بودند. ۳۰ دقیقه از نیمه شب گذشته قطار با این خبر نشاط‌بخش وارد شد که روز پنج‌شنبه انقلاب آغاز گردیده است. غریو جمعیت به آسمان رسید و فریادهای «زنده باد جمهوری» به هوا بلند شد.»


۱۲

سرخوردگی انقلابی
یک ماه در پاریس

روز ۴ مارس، یعنی روز اخراج مارکس از بلژیک، او با قطار وارد شهری شد که در آن «تارهای عصبی تاریخ اروپا به یکدیگر وصل می‌شد و از آن در فواصل متنا‌سب رعد و برقی متصاعد می‌گردید که تمام جهان را به لرزه درمی‌آورد.»۱ این نظر انگلس در دفتر خاطرات سفری به فرانسه بود.

پاریس، بهشت انقلاب، پایتخت سیاسی جهان! ما توصیف زنده روابط و مناسبات آن روزها را مدیون نویسنده آلمانی خانم «فانی له‌والد» هستیم: «کنار خیابان سنگ‌فرش‌ها هنوز جاسازی نشده و  روی‌هم کپه شده بود، یک گاری شکسته نان، اتوبوس‌های واژگون شده، همگی نشانه سنگرهايی بود که اینجا و آنجا بر پا شده بود … در «پاله رویال» که اکنون «پاله ناسیونال» نامیده می‌شود، بسیاری از شیشه‌ها، پنجره‌ها و داربست‌ها شکسته بود … در بلوارها برخی از درختان به زمین افتاده و فواره‌ها و حوض‌ها شکسته و تخریب گردیده بود. در قصر «تویلری» پرده‌های پاره‌پاره سفید از پنجره‌های شکسته به بیرون بال بال می‌زدند.»


مارکس تنها یک ماه در کنار رود سن ماند. او با «انقلابیون» واقعی یعنی اعضای دولت موقت تماس برقرار کرد و به ملاقات سراینده بسیار مریض «سرود بافندگان» که در «بستر بیماری» به سر می‌برد، رفت.


این «جامعه دمکراتیک آلمانی» هشت روز بعد برنامه‌های خود را به انظار عمومی عرضه کرد که مارکس آن‌را به عنوان «دیوانگی» مردود می‌شمارد. مارکس آنان را متهم نمود که قصد دارند انقلاب را به زور به آلمان صادر کنند. «هروگه» به اتفاق یک روزنامه‌نگار دیگر به نام «آدالبرت فون بورن‌اشتت» به دنبال این هدف بودند. «بورن‌اشتت» ناشر روزنامه «دویچ-بروکسلر-تسایتونگ» بود که مارکس و انگلس از آن به عنوان پلاتفرم برای فعالیت‌های ژورنالیستی خویش استفاده می‌کردند.

دو هفته پیش از آن ناآرامی‌هايی در غرب پروس به چشم می‌خورد که بوی شورش در پیش را به همراه داشت. درست در همان روزهای سرنوشت‌ساز در بهار ۱۸۴۸ هنگامی‌که مارکس آن نامه کذايی را از پادشاه بلژیک دریافت کرد، شب هنگام بیش از ۲۰۰۰ نفر در مقابل ساختمان شهرداری کلن اجتماع کردند. اکثر آنان کارگر بودند.


خانواده مارکس رفته‌رفته خود را به جوّ زندگی در حومه رود سن عادت می‌داد، که وقایع در اروپا به سرعت به وقوع پیوست. سه روز پس از نامه به انگلس خبری در پاریس منتشر شد که مارکس و دیگر هم‌مسلکان او را برق‌زده کرد و توجه آنان را به شرق متوجه نمود: یک هفته قبل از آن بارون «مترنیخ»، فرد شدیداً محافظه‌کار و معمار نظم پساناپلئونی جنگ در اروپا، از وین اخراج شده بود. قیصر، نگران تخت و تاج سلطنتی اتریش مجبور شده بود به درخواست شورشیان پاسخ مثبت دهد.

مارکس و انگلس برای این‌که خود را آماده بازگشت مشترک به میهن انقلاب‌زده کنند، چند روز قبل از سفر، متنی آماده کردند که برای تبلیغ و ترویج به آن‌ها کمک کند: خواسته‌های حزب کمونیست آلمان یعنی سازمانی که تا آن لحظه فعالیت علنی نداشت.

این متن خلاصه‌ای از ده نکته مندرج در مانیفست کمونیستی بود که اوايل همان ماه انتشار یافته بود. متن از طرف «کمیته» امضا شده بود که متشکل از مول، شاپر، مارکس، انگلس، هاینریش بائور و ویلهلم ولف بود و روز ۳۰ مارس به شکل یک شب‌نامه منتشر گردید. اولین درخواست از ۱۷ درخواست مندرج: پرولتریای همه کشورها متحد شوید! و بعد «تمام آلمان، یک جمهوری واحد و تقسیم‌ناپذیر خواهد شد!» بود.

از هم‌وطنان او که در این لحظه عازم کشور می‌شدند حداکثر ۱۰۰۰ نفر عضو «لژیون آلمانی» بورن‌اشتت و هروگ بودند. آن‌ها در یک میدان قدیمی اسب‌سواری طرز استفاده از اسلحه را فرا گرفته و در مارسفلد پاریس ورود به آلمان را تمرین کرده بودند. دولت فرانسه این افراد آتشین مزاج را به حال خود گذارد و خوشحال بود که این افراد نامطمئن و ستیزه‌جو به زودی کشور را ترک خواهند کرد. دولت حتا روز ۱ آوریل وقتی آن‌ها به سوی شرق به حرکت درآمدند، به آن‌ها خرج سفر داد.


با وداع از پاریس، برای مارکس فاز طولانی پختگی بیش‌تر، یأس و سرخوردگی و در عین‌حال تفاهم برای روابط و مناسبات موجود آغاز شد. اوضاع برای یک انقلاب پرولتری آماده نبود.

نظرتان را درباره این مطلب بنویسید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.