نظری, سرتیتر

مارکس، سمفونی ناتمام بخش ۹ و ۱۰

marx15102018206116941.jpg

نويسنده: یورگن نفه
مترجم: خ. طهوری
گفتار نهماز بخش نخست کتاب «مارکس، سمفونی ناتمام» در کتابخانۀ «عدالت» منتشر شد.
برای مطالعۀ اين اثر ارزنده به اين نشانی مراجعه کنيد: اینجا

در گفتار نهم از بخش نخست اين کتاب می‌خوانيم:


۹

تا زمانی که مرگ شما را جدا کند
تیم خلاق مارکس و انگلس

زندگی لحظات نادری را می‌شناسد که گويی در آن به خواست سرنوشت، سمت‌وسوی نوینی آغاز می‌گردد. مارکس ۲۵ ساله در اوايل ۱۸۴۴ با چنین لحظاتی روبه‌رو شد. او در محله سنت ژرمن پاریس در دفتر هیأت تحریریه خود نشسته و مشغول مطالعه متنی بود، که تازه از انگستان ارسال شده بود. این مقاله قرار بود مانند مقالات نقد هگل و مسأله یهود در نسخه اول کتاب‌های سال آلمانی-فرانسوی منتشر شود.

این متن، که طرح کلی نقدی بر اقتصاد ملی نام داشت، با این‌که بیش از ۲۶ صفحه نبود ولی متنی سنگین بود. همان سطور اول باید سردبیر را تکان داده باشد: «اقتصاد ملی پی‌آمد طبیعی گسترش تجارت بود و با آن به جای کاسبکاری ساده و غیر علمی، یک سیستم سازمان‌یافته کلاهبرداری مجاز، یک دانش کامل در مورد ثروت‌اندوزی جایگزین گردید.»


و سرانجام این تأثیر وظیفه انسان‌شناسی انگلس بود که مارکس بیگانگی به عنوان نقطه حرکت و مرکز آثار خود را پشت سر نهاده و «پراتیک اجتماعی» را برجسته ساخت. آن‌ها کمی بعد مشترکاً فرموله کردند: «تاریخ هیچ کاری نمی‌کند. در اصل این انسان است، انسان واقعی و جاندار که همه کارها را انجام می‌دهد.» آن‌ها تازه به هم رسیده بودند ولی سنگ بنای یک رابطه دوجانبه را برای همیشه بنا نهادند. بدون چنین برخوردی تاریخ جهان احتمالاً روند دیگری را تجربه می‌کرد.


معلوم نیست که این ملاقات در پاریس چگونه به وجود آمد. گفته می‌شود که انگلس ابتکار عمل را به دست گرفته بود. اگر در نظر بگیریم که مارکس و داروین هرگز با یکدیگر برخورد نکردند، با این که ۳۰ سال تنها با فاصله چندین کیلومتر از یکدیگر زندگی می‌کردند و به کارهای تحقیقی اشتغال داشتند، در آن صورت خصلت این ملاقات مبین علاقه، نیاز و ضرورت بود و یا از منظر سرنوشت: تصادف و خوشبختی هر دو.

نماد گویای زوج شدن از دو حرف تشکیل می‌شود: M و E. در ME جدايی‌ناپذیر، بهايی بیان می‌گردد که مارکس و نه انگلس برای ماجراجويی فکری مشترک می‌پردازد. هیچ متفکری در سطح و اهمیت او وجود ندارد که مجموعه آثارش فقط زیر نامش تنها انتشار نیافته باشد. شهرتش نیز تقسیم شد. به جای مارکس، مارکس و انگلس. به جای مجموعه آثار مارکس، مجموعه آثار مارکس و انگلس، به جای منتخب آثار مارکس، منتخب آثار مارکس و انگلس. زیرا خیلی ساده غیرممکن است که این دو را در نوشته‌هایشان کاملاً از یکدیگر جدا کرد. و زیرا مکاتبات آن دو که گویا گسترده‌ترین مکاتبات به ثبت رسیده و انتشاریافته در تاریخ است، دانش ضروری برای شناخت زیست‌نامه و شیوۀ فکری مارکس را در اختیار ما می‌نهد.


از نظر فکری این دو همه چیز را در طبق اخلاص نهاده و خواستار هیچ چیز از دیگری نبودند. حتا لحظه‌ای نمی‌توان یافت که یکی از آن دو چیزی را از دیگری دریغ کرده باشد. برای این کار لازم نبود که آن دو عاشق یکدیگر باشند. احترام به اندازه کافی وجود داشت. این امر در تاریخ علوم عقلانی هرگز قبل از آن دیده نشده بود. شاید بتوان تنها گوته و شیلر را تا اندازه‌ای دارای چنین روابطی دانست.


در راه بازگشت از انگلستان پدر انگلس او را در برمن به جای گذارد تا در دفتر یک شرکت تجارتی علوم بازرگانی را فراگیرد. در حالی‌که مارکس در برلین اولین تلنگرهای خود را در کلوب دکترها دریافت می‌کرد، انگلس در کنار رود «وِزِر» باوجود دین‌باوری حاکم آنجا از جو آزاد و لیبرال ناشی از موقعیت بندری و  ارتباط با جهان خارجی این شهر لذت می‌برد. در کنار کسب علم و اطلاعات عملی تجارت او شناخت‌های اولیه در مورد نحوه عملکرد سیستم سرمایه‌داری را جمع‌آوری نمود. این شناخت‌ها در آینده نه تنها در حرفه‌اش، بلکه همین‌طور در رسالتش به عنوان رهبر برجسته کمونیستی بسیار سودمند واقع شد.


انگلس شیفته اشعار «بایرون»، «کولدریچ» و به ویژه «شلی» و قصیده‌ای برای آزادی او بود که او را شدیداً منقلب نموده بود. علاوه برآن، انگلس علاقه شدیدی به انجمن آزاد نویسندگان «آلمانی‌های جوان» داشت، که به نقد اجتماعی می‌پرداخت. در مرکز این انجمن شاعر و روزنامه‌نگار لیبرال و رادیکال «لودویگ بورن» فعالیت داشت. «جوانان» آلمانی که بخشی از جنبش فعالین در سطح اروپا بود، قصد داشتند این دوران را که محافظه‌کار می‌دانستند و مورد انتقاد قرار می‌دادند.


یکی از دست‌آوردهای «هس» ارتباط دادن هگلیسم جوان آلمانی با افکار فرانسوی بود. هم او بود که «مسأله اجتماعی» را در مرکز توجه قرار داده و لغو مالکیت خصوصی را اعلام نمود تا بیگانگی انسان در اثر پول را پایان بخشد. انگلس قبل از مارکس از خط هس پیروی می‌کرد. انگلس با در نظر داشتن «مسأله اجتماعی» آغاز کار خود را در کارخانه ریسندگی در منچستر تجربه کرد. پدرش او را به عنوان شریک شرکت در آنجا به کار گمارده بود. تعارض با «پیرمرد» نیابتاً در مبارزه علیه سیستم خشن کارخانه‌ای تجلی پیدا می‌کرد.

بدون مارکس، انگلسی وجود نداشت و بدون انگلس نیز، مارکسی پدید نمی‌آمد: فرمولی که رفته‌رفته شکل می‌گرفت. آن دو، دو سوارکار بودند که متقابلاً رکاب را برای دیگری نگاه می‌داشتند. هنگامی‌که انگلس پس از پایان دوره کارآموزیش منچستر را ترک کرد و به «بارمن» بازگشت و سر راه در پاریس توقف نمود، تردیدهای مارکس در قبال او فوراً از بین رفت. در کافه «د لا رژانس» دو هم‌مسلک که از جهت‌های متفاوتی می‌آمدند ولی مشترکاً جهت نوینی را انتخاب کردند، با یکدیگر ملاقات کردند. آیا این‌که آن دو در آنجا با یکدیگر شطرنج هم بازی کردند، معلوم نیست. از تعاریف متعدد می‌دانیم که مارکس بازنده خوبی نبود.


مارکس به پول نیاز داشت. جمله‌ای که فقط برای بخش عمده زندگی او صادق نبود. او این واقعیت را نیز جذاب می‌دانست که در مورد نقش پول نیز در جهان به تعمق بپردازد. ولی اینجا در ابتدا مسأله بر سر نیازهای عملی بود. مارکس با کتاب‌های سال شغل و درآمد خود را از دست داد. هر چند او با روزنامه «فورورتز» پلاتفرمی برای آثار سیاسی خود پیدا کرد ولی این مشغله درآمدی که بتواند یک خانواده را تأمین کند با خود به همراه نداشت. مضاف برآن، خشونت و حالت تهاجمی مزمن او بود.


ولی قبل از آن فریدریش جوان برای ابوی خود توضیح داد که «کاسبکاری را به کلی کنار می‌گذارد»، یعنی نمی‌خواهد در شرکت خانوادگی به کار خود ادامه دهد. مارکس نوشت: «کاسبکاری زشت است، «بارمن» زشت است، اتلاف وقت زشت است و به ویژه بسیار زشت است، که نه تنها بورژوا بود، بلکه حتا در مقام کارخانه‌دار، در مقام بورژوايی که فعالانه علیه پرولتاریا اقدام می‌کند، برقرار ماند.»

کمی بعد از آن مارکس و انگلس مجدداً در بروکسل در کنار یکدیگر بودند. دوران بزرگ مشترک آنان آغاز شد. با این که هنوز یکدیگر را خوب نمی‌شناختند، فوراً دوبله وارد عمل شدند. در پایان، در آستانه انقلاب ۱۸۴۸ آن‌ها رهبران جنبش کمونیستی بودند و با مانیفست خود اثر تاریخی ماندگاری بر جای نهادند. بوته آتش تاریخ مشترک، آن دو را برای بقیه عمر با یکدیگر به طور جدايی‌ناپذیری جوش داد.


در گفتار دهم از بخش نخست اين کتاب می‌خوانيم:

۱۰

رهبران بروکسل
چگونه مارکس و انگلس به رهبران کمونیستی مبدل شدند

«سر،
هنوز مدتی نگذشته بود که دو دوست از بروکسل سفر موفقیت‌آمیزی را آغاز کردند: آن‌ها به منچستر رفتند. در این اولین بازدید از میهن بعدی خود  انگلستان، مارکس به برکت تجربیات انگلس به سرعت کمبودهای خود را نسبت به شریکش جبران کرد: برای اولین بار مارکس دستگاهی که می‌تواند سرمایه را به حرکت درآورد با همه عظمت آن در مقابل دیدگان خود داشت و از این طریق احساسی برای پرولتاریای زحمتکش و شرایط زندگی او در خود به وجود آورد.


در راه بازگشت هر دو برای دو هفته در لندن اقامت گزیدند. در این مدت انگلس آشنایان خود در بین نیروهای اپوزیسیون آلمانی را به مارکس معرفی کرد. همگی آنان به اتحادیه سری «عدالت‌خواهان» تعلق داشتند که علناً زیر نام انجمن‌های فرهنگی کارگری فعالیت می‌کردند. دو سال بعد زیر مساعی مارکس و انگلس این اتحادیه به «اتحادیه کمونیست‌ها» تبدیل شد. رهبری این انجمن صنفی در اختیار سه آلمانی قرار داشت که دو نفر از آنان در زندگی مارکس نقش ایفا کردند: ساعت‌ساز «یوزف مول» و  دانشجوی سابق «کارل شاپر» که تاریخ‌شناسان او را یک «انقلابی حرفه‌ای» و «رهبر کارگری» می‌دانند.

این بار نیز، البته به همت انگلس، مارکس در لحظه درست و در مکان درست حضور داشت. او از طریق انگلس و «شاپر» با رادیکال‌ها و سوسیالیست‌های اروپايی آشنا شد. او با نمایندگان برجسته جنبش منشوری که با تکیه بر منشور کبیر خلق تشکیل شده بود و برای یک بریتانیای کبیر دمکراتیک مبارزه می‌کرد، ملاقات نمود. اغلب آن‌ها مصلحت‌گرایان مبارزه کارگری بودند و توجه زیادی به تئوری نداشتند.


منشأ شهرستانی بودن مارکس هرگز مانع از آن نشد که فرامرزی فکر کند. او به دایره کوچک بادیه‌نشینان جهانی دوران خود تعلق داشت که از هنرمندان، نویسندگان، دانشمندان و انقلابیون تشکیل می‌شد که برایشان ملیت فقط از نظر سیاسی مطرح بود ولی از نظر شخصی اهمیتی نداشت. این انترناسیونالیست‌های آن زمان پایه و اساس تفکر بی حد و مرز را ریختند که ۲۰ سال بعد انترناسیونال را ایجاد کرد.


نویسنده ما و دوستش کار مهم‌تری در پیش داشتند. طی مدتی کم‌تر از ۶ ماه آن‌ها اولین ستون عمده آموزه خویش را آماده کردند: لغو «بیگانگی که انسان‌ها نسبت به محصولات خود احساس می‌کنند»، لغو مالکیت خصوصی و هدایت اجتماعی تولید یعنی خصلت‌های عمده کمونیسم به عنوان یک «جنبش و حرکت واقعی.»


رفتار مارکس در شکل زندگیش مانند ورزشکاری بود که در استادیوم به بهترین وجه در مسابقه شرکت می‌کرد و در خلال مسابقات، خارج از استادیوم  تقریباً به شکل اجباری در مسابقات زايد و غیرضرور دیگری نیز با حریفانی که در شأن او نبودند، شرکت می‌نمود. این رفتار خردکننده در هر حال بی‌معنی بود، چه اگر دانش و برتری فوق‌العاده او زیر سؤال می‌رفت و چه تأيید می‌شد (که احتمالش زیادتر بود.)


نویسندگان با خشم و غضب علیه «پی‌آمد این تاریخ‌نویسی آلمانی، که در آن مسأله نه بر سر منافع واقعی و نه حتا منافع سیاسی، بلکه تنها بر سر فکر خالص است» قیام کردند. در مقابل آن آن‌ها، یا بهتر بگويیم مارکس آن برداشت تاریخی را قرار می‌داد که «تکامل اقتصادی فرماسیون اجتماعی، یک روند طبیعی تاریخ است.» «ماتریالیسم تاریخی» که در اینجا مطرح شد کلیه تاریخ‌نگاری‌های بعدی را تحت تأثیر قرار داد و فرم بخشید. و نویسندگان ما توانستند آن را تنها در کم‌تر از ۵۰ صفحه بیان دارند.


آن‌ها با دید نوین خود از «نیروهای مولده» و «مناسبات تولید» برداشت خود از پایان تاریخ را مطرح نمودند. البته آن‌ها برخلاف سال ۱۹۸۹ پیروزی نهايی سرمایه‌داری را جشن نگرفتند. به قول مارکس و انگلس «شیوه تولید سرمایه‌داری» مانند سه مرحله قبل از آن، تنها یک پدیده گذارا است، هر چند که از همه آن‌ها کاراتر می‌باشد!

و از این طریق اساس متنی ریخته شد که بعدها گفته شد تیراژ انتشار آن از کتاب انجیل بیش‌تر بوده است. هنوز یک عنصر مهم کم بود تا مانیفست کمونیست را به یک اثر قرن تبدیل کند. مارکس می‌باید  دیالکتیک میان اردوگاه‌ها را تجربه کند، تضادها را به اوج رساند و سرمایه‌داری را به عنوان بزرگ‌ترین نیروی مولد تاریخ درک نماید. تنها سرمایه‌داری قادر است آن نیروهای مولدی را تولید کند که برای غلبه بر نظم مالکیتِ ظاهراً تثبیت شده، ضروریست هرچند که به ظاهر در سیستم مارکس متضاد به نظر می‌رسد.


«جنی» روزبه‌روز بیش‌تر عهده‌دار نقش منشی شوهرش شد که در کنار وظایف خانوادگی بخشی از مکاتبات را نیز انجام می‌داد ولی بیش‌تر وقت او صرف پاکنویس کردن نوشته‌های ناخوانای شوهرش می‌شد. اغلب مطالبی که مارکس منتشر کرد با خط جنی به دست ناشر رسید. او برگزیده یا محکوم شده بود ارتعاشات مغزی شوهرش را که هیچ حروف‌چینی قادر به خواندن آن نبود به سطور قابل خواندن تبدیل کند.


مارکس و انگلس با کتاب ایدئولوژی آلمانی خود شکست دردناکی را متحمل شدند. آن‌ها به جای آن‌که کتاب خود را با غرور عرضه کنند، از نظرها غایب شدند. ولی کسی مانند مارکس که مسايل را این‌طور دقیق تا آخر مورد تأمل قرارداد بود-تعداد چنین کسانی زیاد نیست-و تز متقاعد کننده‌ خود را طوری فرموله کرده بود که تبدیل به اعتقاد راسخش گشته بود، مطمئناً دو غریزه را که هر دوی آن‌ها متوجه خارج بود، دنبال می‌کرد. یکی تهاجمی و دیگری تدافعی. ولی هر دوی آن‌ها بسیار سبعانه ابراز می‌شد. حملات به ویژه کسانی را هدف قرار می‌داد که در جهت مشابهی در راه بودند درست مانند انسان مدرن که در طی هزاران سال کلیه انسان‌نماهای دیگر را از بین برد تا سرانجام بی‌رقیب بماند. در این روند پرشررِ تکاملِ فرهنگی نیز تنها یک سیستم تعبیری مجاز بود.


رهبران سوسیالیستی به افتخار «وایتلینگ» ضیافت شامی ترتیب دادند. او به عنوان سخنران جذبه عظیمی برای شنوندگان داشت و در مقابل توده‌های عظیمی که مارکس هرگز شخصاً تجربه نکرد، سخن می‌گفت. نوشته‌های او به تیراژی رسید که مارکس می‌توانست تنها خواب آن را ببیند.


تضاد آن‌ها با یکدیگر تنها در مسأله اصلی بود: از دید مارکس، این فرد تحصیل نکرده پشتوانه تئوریک نداشت. تصورات او برپایه احساس و تجربه بنا شده بود و نه بر پایه علم. و او پس از این‌که در زوریخ دستگیر شد و طی ۱۰ ماه اسارت در زندان سوئیس دچار شوک شد، هر روز ایده‌های مغشوش دیگری را ارايه می‌کرد. او خواهان سرنگونی بدون قید و شرط بود، او می‌خواست همه را مسلح کرده و دست به کار شود و مبارزه را تا پیروزی به پیش برد. او می‌گفت: «بشریت یا همیشه برای یک انقلاب آماده است و یا هرگز آماده نخواهد بود.» و برای این کار حتا او خواستار تشکیل ارتشی متشکل از ۴۰هزار فرد جنایتکار و بی قانون بود که چیزی برای از دست دادن ندارند.


ولی در آنجا مارکس و انگلس قبل از این‌که کتاب ایدئولوژی آلمانی را به پایان رسانند، گام تعیین کننده‌ای را برای کسب مقام رهبری فکری در بین کمونیست‌ها برداشته بودند: مطابق با روح تبادل نظر با «عدالت‌خواهان» آن دو در سفر خود به لندن «کمیته مکاتبات کمونیستی» را تأسیس کردند. با این گام اقدامی آغاز شد که در طول زمان به يک شبکه عظیم بین‌المللی با تقریباً ۲۰۰۰ رفیق مکاتباتی در سطح جهان مبدل گردید. چنین موفقیتی حتا امروز با وجود ایمیل و شبکه‌های اجتماعی کار بسیار سختی است.


از این منظر تمام زندگی مارکس را باید یک مبارزه تدافعی نامید. ولی آیا نتایج حاصله حق را به جانب او نشان نمی‌دهد؟ برگ زیتون‌ها در پایان همه نصیب او شد و آموزه‌های او (و هم‌رزم اجتناب‌ناپذیر او) راه خود را باز کرد و بقیه دست خالی ماندند.


موتور مارکس و انگلس تازه گرم شده بود و داشت سرعت می‌گرفت. رفتار آن‌ها علیه دشمنان واقعی، دست راستی‌ها و ارتجاعیون نسبت به رقبای خود در درون جنبش، به مراتب کم‌تر صفراوی بود. هر چه کسانی که سوار خط سوسیالیستی و کمونیستی بودند بیش‌تر به آن‌ها نزدیک می‌شدند، تسویه حساب با آن‌ها شدیدتر صورت می‌گرفت. لیست قربانیان این تسویه‌حساب‌ها طولانی است ولی می‌توان به عنوان نمونه از «کارل هاینتزن» و «کارل گرون» نام برد و همین‌طور «ژوزف پرودون» که کتاب خانواده مقدسش این قدر مورد ستایش قرار گرفت. هر سه آن‌ها با قلم تیز زخمی شدند.

«مول» ساعت‌ساز نه تنها از آن‌ها دعوت کرد که به عضویت اتحادیه درآیند، بلکه همان‌طور که مارکس بعدها به خاطر می‌آورد، همین‌طور پیشنهاد کرد که «نظرات انتقادی ما را که مطرح کرده بودیم در یک مانیفست علنی به عنوان دکترین اتحادیه منتشر گردد.» منظور وظیفه تهیه مانیفست حزب کمونیست بود که اوج توانايی نویسندگی مارکس در نیمه اول زندگیش را نمایان می‌کرد.

در حالی که مارکس در بروکسل با قلمش به مبارزه ادامه می‌داد، انگلس در پاریس با سخنرانی‌های پرشورش دین خود را ادا می‌نمود. چگونه این فرزند کارخانه‌دار سعی می‌کرد تا نظرت خود را به دیگران بقبولاند، می‌توان از خلال گزارشات او به دوستانش دریافت: «اشترائوبینگرهای اینجا به شدت علیه من پارس می‌کنند … ولی توده وسیع علاقمندان با من همراهی می‌کند. «گرون» از کمونیست‌ها جدا شد و این «فرهیختگان» تمایل بسیاری برای همکاری نشان می‌دهند و می‌خواهند در مورد کمونیسم و یا غیرکمونیسم به طور ضدونقیض بحث صورت گیرد. امشب رأی گرفته خواهد شد … اکثریت هوادار من است. گفتم که اگر آن‌ها کمونیست نباشند، نمی‌خواهم سر به تنشان باشد و دیگر شرکت نخواهم کرد.
امضاکننده، کارل مارکس، دکتر فلسفه، ۲۶ ساله از تری‌یر، محروسه سلطنتی پروس، از آنجا که قصد دارد همراه همسر و فرزندش در کشور اعلی‌حضرت زندگی کند، در کمال خضوع از اعلی‌حضرت تقاضا می‌کند که اجازه سکونت وی را در بلژیک صادر فرمایند.»

یک هفته پس از ورود به بروکسل فرد مهاجر تقاضا‌نامه رسمی خود را به پادشاه بلژیک تقدیم کرد. چندی بعد این درخواست به طور مشروط پذیرفته شد: متقاضای باید فقط منبع درآمد خویش را اعلام می‌کرد. خوشبختانه او توانست قرارداد با «لسکه»، ناشر دارمشتاتی را ارايه کند. او تضمین کرد که تا رسیدن حق‌الزحمه از ثروت همسرش ارتزاق خواهد نمود. در این مورد مقامات دولتی واقعاً نمی‌بایست نگران باشند.


از سال ۱۹۲۱ این خیابان کوچک، خیابان «ژان دوآردن» نام دارد و منزل مارکس خانه شماره ۵۰ در این خیابان بود. اکنون تابلوی کوچکی به دیوار آن نصب است که خیی خلاصه اشاره به آن دارد: «در اینجا کارل مارکس …» فاصله آن از محله «فلاژه» امروزی که کارآموزان نهادهای اروپايی هر شب آنجا خود را قاطی جوانان رنگ و وارنگ می‌کنند، بسیار کوتاه است. این محله روی هسته اولیه دانشجویان آفریقايی، بیش از همه دانشجویان کشور کنگو، بنا شده بود.

او ۱۱ روز بعد گزارش داد: «فکر می‌کنم در اینجا بتوانم با «اشترائوبینگرها» کنار بیایم. آن‌ها متأسفانه بسیار کم‌اطلاعند … حتا نجارها … با رغبت، بیش‌تر به رؤیاهای پیروزی صلح‌آمیز و نظیر آن تن درمی‌دهند تا به این «کمونیسم قاشقی». در اینجا سردرگمی به حد و مرزی گسترده است.»

به قول انگلس، در «کمونیسم قاشقی» آن «هراس گسترده خرافاتی از اشباح فقر» در جامعه کمونیستی متجلی می‌گردید. با اين وجود، او در آخر توانست پایان کار را گزارش کند: مجمع با اکثریت آرا (متشکل از ۱۵ نماینده) تعریف انگلس را از کمونیسم پذیرفت. پرولتاریا علیه بورژوازی، لغو مالکیت خصوصی به نفع جامعه و انقلاب دمکراتیک غیرمسالمت‌آمیز.

«فریدریش لسنر» که مارکس به برکت هنر خیاطی او در مهاجرت مشترک در لندن به کت و شلوارهای نفیسی دست یافت، از جمله در این جلسه شرکت داشت و تصویر دیگری از بازیگران آن جلسه ارايه داد:
«مارکس هنوز یک فرد جوان بود. او تقریباً ۲۸ سال داشت ولی همه ما را جداً به تعجب واداشت. مارکس قامتی متوسط داشت و چهارشانه و استخوان‌بندی بدنش درشت و رفتارش پرانرژی بود. او دارای پیشانی بلند و موهای مجعد و کاملاً سیاه بود. او نگاهی پرنفوذ داشت. لبش در همان زمان اثری از طعنه بر خود داشت که دشمنان سخت از آن می‌هراسیدند. مارکس برای رهبریِ خلق زاده شده بود. سخنانش کوتاه ولی جامع و دارای منطقی الزام‌آور بود. او از جملات زايد استفاده نمی‌کرد؛ هر جمله یا فکری یک حلقه ضروری از زنجیر استدلال او بود. مارکس هیچ چیز رؤیاآفرینی در خود نداشت. هر چه با تفاوت بین کمونیسم دوران وایتلینگ و مانیفست حزب کمونیست آشناتر می‌شدم، برایم روشن‌تر می‌شد که این مارکس است که معرف یک فرد بالغ با افکار سوسیالیستی می‌باشد.»

در اینجا بخش بروکسلی بیوگرافی مارکس به پایان می‌رسد: کنگره به او و انگلس وظیفه داد عقاید جدید اتحادیه را به شکل یک مانیفست برای جهان خارج خلاصه کنند. سه ماه بعد آقای «لسنر» کتاب مانیفست را در لندن به چاپ رساند.