نظری, سرتیتر

مارکس، سمفونی ناتمام (۸)

marx_karl2018_6

نويسنده: یورگن نفه
مترجم: خ. طهوری
تارنگاشت عدالت
گفتار هشتم از بخش نخست کتاب «مارکس، سمفونی ناتمام» در کتابخانۀ «عدالت» منتشر شد.
برای مطالعۀ اين اثر ارزنده به اين نشانی مراجعه کنيد:
در گفتار هشتم از بخش نخست اين کتاب می‌خوانيم:

۸

به کسی که بالای ۳۰ سال عمر دارد، اعتماد نکن

تکامل دنیای فکری مارکس

چه می‌شد اگر امروز زیر شیروانی یک ساختمان کهنه مجموعه‌ای از دست‌نوشته‌های فراموش شده و ناخوانای نویسنده‌ای از قرن ۱۹ کشف می‌شد که سرشار از افکاری بود که امروز نیز هنوز ما را به خود مشغول می‌دارد؟

اگر در ماه مارس ۱۸۴۸ در بروکسل گلوله یک ژاندارم به مارکس اصابت کرده بود، احتمال چنین سناریويی زیاد دور از واقعیت به نظر نمی‌رسید. او در چمدانی که قصد داشت با آن پاریس را ترک کند مهم‌ترین بخش‌های نوشته‌های گذشته خود را به همراه داشت، از جمله آثار خود در فاز نخست زندگی در پاریس که بعدها به نام نسخه‌های خطی فلسفی-اقتصادی و یا به اصطلاح نسخه‌های خطی پاریس شهرت یافت، متن اصلی برای کلیه آثار بعدی خود و همین‌طور تزهايی در مورد فویرباخ که تحول سریع برداشت او از جهان را منعکس می‌کرد و همین‌طور احتمالاً پیش طرحی در مورد ایدئولوژی آلمانی که همراه با انگلس در سال ۱۸۴۵ در بروکسل آماده کرده بود.

با در نظر گرفتن اودیسه واقعی نوشته‌های او پس از مرگش، نیاز زیادی به داشتن فانتازی نبود که چگونه آثار او به زیر شیروانی منزلی تبعید و به دست فراموشی سپرده شده باشد. به غیر از سه صفحه از تزهای فویرباخ، پس از مرگ مارکس ۵۰ سال طول کشید تا بقیه آن‌ها در آرشیو حزب سوسیال دمکرات آلمان یافته شد و نهایتاً در سال ۱۹۳۲ انتشار پیدا کرد و تازه آن‌هم نه در آلمان، بلکه در روسیه که استالین ده سال پس از انقلاب اکتبر رهبری آن کشور را عهده‌دار شده بود.

مارکس هنوز سومین دهه از زندگی خود را سپری نکرده بود که مجبور شد یک‌شبه بروکسل را ترک کند. برخی از منقدان مارکس بر این عقیده اند که او مهم‌ترین افکار خود را در این مدت جمع‌آوری نموده بود و بقیه کارها در اصل در خدمت تحقیقات علمی بوده است.

برخی برعکس، بر این عقیده اند که این اسناد جهان‌بینی جامعی که به طور کامل فرموله شده باشد نبوده و به قول سیاستمدار و فرضیه‌پرداز چپ آلمانی خانم «سارا واگن‌کنشت» «نباید آثار بعدی مارکس را از منظر این آثار مربوط به دوران جوانیش تعبیر کرد.»

فیلسوف لهستانی «لاشک کولاکفسکی» که به خاطر موضع انتقادی خود از حزب کمونیست اخراج شده بود، می‌گوید: «آثار اولیه مارکس «خطوط اصلی تنها کتابی بود که مارکس در پایان زندگی خود نوشت و نسخه نهايی آن کتاب «سرمایه» بود:
بر مبنای این برداشت نسخه‌های خطی که زیر شیروانی یافته شده بود به قول فیلسوف آلمانی «کارل لوویت» با اهمیت‌ترین واقعه در تاریخ پساهگلی بود.

برای آثار مارکس، آثار دوران جوانی او به همان اندازه ارزشمند است که فرضیه نسبیت این‌اشتاین. فرضیه کلی نسبیت (اساس کیهان‌شناسی مدرن) معادل «سرمایه» است. دومی بدون اولی هرگز پدید نمی‌آمد. این آثار بر پایه کشفیات اساسی بنا گردیده بود-در اینجا نسبیت و در آنجا سلطه خارجی.

الف- کار و بیگانگی

انسان‌هايی که وجودشان مغایر ذات آن‌هاست خود را بیگانه احساس می‌کنند. یعنی هنگامی‌که وجود آن‌ها، از چیزی که آن‌ها به طور ناخودآگاه عصاره بشری می‌دانند دور می‌شود. مارکس این تیره را به این صورت توصیف می‌کند: «ذات انسان چیز تجریدی مختص هر فرد نیست. ذات انسان در واقع مجموعه‌ای از روابط اجتماعی است.»۶ این بدان معنی است که یک انسان به طور منفرد و منزوی مانند «کاسپر هاوزر» نمی‌تواند در درازمدت زندگی کند. مارکس می‌گفت: «رادیکال بودن یعنی به عمق و ریشه پرداختن است ولی ریشه انسان خود انسان می‌باشد.»مارکس می‌خواست درک کند که چگونه موجودی که در ابتدا یک حیوان اجتماعی محسوب می‌شد به انسانی فردگرا، تک‌رو، خودخواه، آزمند، حسود و به قول امروزی‌ها عاری از احساس همبستگی تبدیل شده بود. در مرکز توجه او فکر، منطق، زبان و آگاهی که از طریق آن‌ها تفوق بشری به بهترین وجهی عیان می‌گردد، قرار نگرفته، بلکه به زعم هگلی جوان، فعالیتی که انجام می‌دهد و «کار» مقوله مرکزی در جهان مارکس بود. او کار را کاربست خالص انرژی به معنی فیزیکی آن نمی‌دانست، بلکه تحول آگاهانه جهان را به وسيلۀ انسان درک می‌کرد. «اولین اقدام تاریخی این افراد که خود را از این طریق از حیوانات جدا ساختند، این نبود که فکر می‌کنند، بلکه آن‌ها دست به تولید مواد غذايی مورد استفاده خویش زدند.»

ب- سلطه و مالکیت

از زمانی که تقسیم کار و مبادله در زندگی مشترک حاکم شد، مارکس با بیگانگی، یک فاکتور ثابت پیدا کرد که انسان و همه موجودات دیگر با آن روبه‌رو هستند: غریزۀ بقا. هرچه جامعه با تقسیم کار بیش‌تر و کارشناسانه‌تر عمل کند، تک‌تک مردم کم‌تر خواهند توانست مانند شکارچی‌ها و یا آن‌هايی که مواد غذايی، میوه و دانه جمع‌آوری می‌کردند و یا حتا دهقانان، وسايل و ابزار حیات خود را به طور مستقیم تأمین کنند. عموم انسان‌ها حتا با بیش‌ترین سعی و کوشش و مصمم‌ترین عزم قادر نبودند، بقای خویش را تضمین کنند. آذوقه، لباس و محل سکونت بسته به دستمزد برای همان نوع از فعالیت بیگانه‌شده‌ای است که او در طرف دیگر تولید می‌کند.وابستگی با ترس اجین است. این ترس به تسلیم می‌انجامد که می‌تواند چاکرمنشی به وجود آورد که هر چه شرایط در بازار کار سخت‌تر باشد، بی قید و شرط‌تر خواهد بود. بازار کار زیر سلطه رقابت و خودکامگی کارفرمایان قرار دارد، که نهایتاً در مورد استخدام تصمیم می‌گیرند. تنها هدف، کسب سود است و منبع آن بارآوری و ضامن آن افزایش توان می‌باشد. توانايی‌های فردی مطلوب است و نه استقلال فکری و یا خودشکوفايی.

ج- اشتراکی و برنامه‌ریزی شده

مارکس هیچ‌گاه آن هدف اصلی را که دنبال می‌کند، از چشم دور نمی‌دارد: از کجا می‌آيیم، به کجا می‌رویم، چه چیز محرک ماست. از عجایب مکتب او، که با هگل مشترک است، تصور پایان تکامل است. «کمونیسم … انحلال واقعی مناقشه میان ذات و حیات، بین عینیت و تأيید خویشتن، بین آزادی و ضرورت، بین فرد و تیره است. کمونیسم معمای حل شده تاریخ است و خود را راه‌حل آن می‌داند.»»آن‌چه که بیش از هر چیز مورد توجه مارکس‌شناسان، حال چه دوست و چه دشمن است، این‌که او جامعه کمونیستی را چگونه متصور می‌شد. و این امر به نوبه خود انتقاداتی را به همراه داشت که چرا او این جامعه آتی را در هیچ‌جا به تصویر نکشیده و لذا خیلی ساده بود آن‌را به عنوان بهشت آتی به مردم معرفی کند، مانند این‌که سوسیسی در مقابل پوزه سگ نگه داریم که تنها رایحه‌اش را استنشاق ‌کند و اجازه به دندان گرفتن آن را نداشته باشد. ولی در واقع قضایا به شکل دیگری بود: مارکس به قدر کافی خردمند بود  که در مقابل کلیه وسوسه‌ها مقاومت کند که بخواهد بیش از آن‌چه که یک انسان می‌تواند بداند، بداند. او در این مورد هیچ چیز از خود باقی نگذارد و برای این کار نیز دلایل خوبی در اختیار داشت:

«کمونیسم برای ما یک وضعیت نیست که بشود آن را ایجاد کرد، بلکه ایده‌آلی است که واقعیت باید آن را ایجاد کند. ما کمونیسم را حرکت «واقعی» می‌دانیم که وضعیت امروزی را لغو خواهد کرد» لذا کمونیسم اوتوپیايی نیست که واقعیت باید آن را به وجود آورد، بلکه چیزی مانند حیات است که از آن‌چه که موجود است آن‌چه را که خواهد آمد شکل می‌بخشد. برنامه‌ای برای یک روند و نه طرحی برای یک نظام.»

«کمونیسم برای ما یک وضعیت نیست که بشود آن را ایجاد کرد، بلکه ایده‌آلی است که واقعیت باید آن را ایجاد کند. ما کمونیسم را حرکت «واقعی» می‌دانیم که وضعیت امروزی را لغو خواهد کرد» لذا کمونیسم اوتوپیايی نیست که واقعیت باید آن را به وجود آورد، بلکه چیزی مانند حیات است که از آن‌چه که موجود است آن‌چه را که خواهد آمد شکل می‌بخشد. برنامه‌ای برای یک روند و نه طرحی برای یک نظام.»

د- دنیوی و اخروی

تکامل دنیای فکری مارکس را تنها می‌توان از بطن تردیدهای متافیزیکی او درک کرد. این تردیدها در آثار دوران جوانی او به چشم می‌خورد. کل آثار او به ریشه‌های انتقاد به مذهب وی متعلق به دوران دانشجويی او برمی‌گشت. این افکار از انتقاد به مناسباتی برمی‌خاست که نهایتاً در انتقاد به سیستم سرمایه‌داری شکوفا گردید.نقطه حرکت تأملات او نقد مذهب هگلی‌های جوان بود. این نقد خداوند را یک اختراع بشری توصیف می‌کرد که رفته‌رفته نسبت به خود بیگانه ‌شده بود. او می‌گفت آن‌چه را که انسان می‌پرستد و عبادت می‌کند، تنها خودِ بهتر اوست. و در پایان، مارکس حاکم جهان را از آسمان به زمین می‌کشید. او می‌گفت: قدرت واقعاً حاکم، زاده خیال نیست، بلکه یک موجود برتر و والاتر واقعی است که به وسيلۀ انسان خلق شده، همه جا حضور دارد، صاحب قدرت متعال است، فاقد جسم قابل لمس است ولی با جسم خود می‌توان آن را احساس کرد. جوّ آن زمان را گوته به خوبی توصیف می‌کرد. او روز ۲۳ اکتبر ۱۸۲۸ در مورد جهان خطاب به «اکرمان» گفت: «ما فرا رسیدن روزی را شاهد خواهیم بود که خداوند دیگر شور و شعفی در رابطه با جهان احساس نمی‌کند و مجبور خواهد شد بار دیگر آن را نابود سازد و جهان نوینی خلق نماید.»

مارکس یک روشنگر و مخالف هر نوع خرافات بود. برای او فیزیک نسبت به متافیزیک اهمیت بیش‌تری داشت. شیوه فکری فلسفی او تحت تأثیر علوم طبیعی قرار داشت. و در نتیجه طبیعتاً ماتریالیستی فکر می‌کرد. آته‌ایسم او در چارچوب سنن متفکران غربی از «هابز» گرفته تا «هاینه» بود. پیش او خدا مرده بود قبل از این‌که «نیچه» به دنیا آمده باشد.

سوسیالیسم مورد نظر مارکس علمی است. مارکس همان‌طور که هر نوع گمانه‌پردازی را مردود می‌شمارد، هر نوع اوتوپیايی را که اغلب در غالب تقریباً مذهبی مطرح می‌گردد و همین‌طور وعده‌های توخالی اعتقادات مختلف مذهبی را رد می‌کند. به زبان سیاست‌شناس انگلیسی «دیوید لئوپولد» از دانشگاه آکسفورد، مارکس یک «اوتوپی‌هراس» واقعی است. اگر قرار باشد بهشتی وجود داشته باشد، تنها می‌توان آن‌را در کره زمین و با امکانات دنیوی فراهم کرد. آن‌هم با منطق و شناخت.

ه- اصل و بَدَل

در انتقاد به مارکس و آثار او شاید سنگین‌ترین اتهامات، اتهام سرقت فکری باشد. فیلسوف یهودی انگلیسی روس‌تبار «ایسایا برلین» که در سال ۱۹۹۷ از جهان رفت، می‌گفت: «احتمالاً حتا یک مطلب در بین نظرات وی (مارکس) وجود ندارد که هسته اصلی آن از سوی یکی از متفکران قبل از او مطرح نشده باشد.» برخی‌ها او را متهم می‌کنند که آثار دیگران را بی‌رحمانه سلاخی کرده، آن‌چه که اظهر من‌الشمس بوده گرفته و از نو مطرح نموده و سپس خود را در رأس جنبش قرار داده است.عرق جبین بسیاری از محققین جاری شده تا مبدأ نسخه‌برداری جدیدی را در سطح جمله و یا کلمه در آثار او به اثبات رسانند. وقتی که مارکس مذهب را افیون توده‌ها می‌نامد، شبیه این فکر که بسیار زیبا فرموله شده را احتمالاً از برونو بائور گرفته. او روزی «تأثیر افیونی» علوم الهی روی انسان‌ها را توصیف کرده بود و بار دیگر تحلیل نموده بود که چگونه مذهب «در نشئه افیونی اعتیاد خود به ویرانی از وضعیتی در آینده سخن می‌گوید که همه چیز از نو خلق خواهد شد.»

آیا واقعاً مارکس کپی کرده بود؟ هر کس چنین حرفی می‌زند باید فوراً بپذیرد که کلیه کارگران فکری به نحوی همیشه «کپی می‌کنند.» مارکس بیش‌تر از افکار دیگران استفاده کرد. او به قول «فوکو» در فضایِ تنگ ِبحثِ دورانی که جو فلسفی سیاسی حاکم بود، حرکت می‌کرد و با ایده‌ها و مفاهیم مختلفی سروکله می‌زد. برای او افیون ماده مخدر نبود، او افیون را داروی ضد درد می‌دید که به کمک آن واقعیت راحت‌تر قابل تحمل می‌نمود.