نظری, سرتیتر

مارکس، سمفونی ناتمام – گفتار پنجم

 marx_o78_big
 
نويسنده: یورگن نفه
مترجم: خ. طهوری
گفتار پنجم از بخش نخست کتاب «مارکس، سمفونی ناتمام» در کتابخانۀ «عدالت» منتشر شد.
برای مطالعۀ اين اثر ارزنده به اين نشانی مراجعه کنيد

در گفتار پنجم از بخش نخست اين کتاب می‌خوانيم:


۵

«دکتر مارکس، نام طاغوت من»
بین روزنامه و سانسور

مبارزۀ طولانی مارکس علیه وضعیت موجود، با مبارزه برای آزادی قلم آغاز شد. او همراه «برونو بائور» از برلین به بن رفت. امید وی برای یک کاریر دانشگاهی در بن به دلیل مناسبات سیاسی حاکم با شکست روبه‌رو شد. شکست او روح مبارزش را به عمل واداشت. او به افشاگری اوضاع اجتماعی و معضلات اصلی آن پرداخت.

در راین‌لاند روند صنعتی شدن در جریان بود. در بین اکثر شهروندان کاتولیک، هنوز خاطره اشغال منطقه از سوی فرانسه و حقوق و آزادی‌های جدید آن‌ها به ویژه در روح انتقادی کلن در مقابل پروس‌های عقب‌افتاده و پروتستان با حکومت سلطنتی مصالحه‌ناپذیر آن زنده بود و آن زمینه بسیار ایده‌آلی برای نشر یک روزنامه مترقی اپوزیسیون در رقابت با روزنامه محافظه‌کار «کلنیشه تسایتونگ» بود.

گروهی از سرمایه‌داران، بانکداران و دیگر افرادی که دستی در اقتصاد داشتند، از جمله افرادی چون «داوید هانزه‌مان» که بعدها وزیر دارايی پروس شد، یا «گوستاو فون مه‌ویسِن»، «لودولف» و «اتو کامپ‌هاوزن» و همین‌طور «داگوبرت اوپن‌هایم» پول لازم را در اختیار او قرار دادند که اولین منبع درآمد مستقل مارکس بود. آن‌ها امتیاز یک روزنامه را که آزاد شده بود خریداری کردند و در نظر گرفتند از ژانویه ۱۸۴۲ در سطح محلی و منطقه‌ای روزنامه «راینیشه تسایتونگ» را منتشر سازند.

این بازدید کوتاه یک حرکت شطرنجی خردمندانه از آب درآمد. میهمان حاضر در جلسه، تأثیر فراموش نشدنی روی حضار گذارد. «یونگ» به خاطر می‌آورد که مارکس یک «انقلابی مأیوس» بود و در عین‌حال «یکی از هشیارترین مغزهايی که من می‌شناختم.»

این مرد جوان به ویژه «موزِس هِس» را که ۶ سال بزرگ‌تر از او بود، تحت تأثیر قرار داده بود. این تازه سوسیالیست جوان که به یک خانواده ثروتمند یهودی تعلق داشت در مورد او با هیجان نامه‌ای به یکی از محرمانش نوشته و آینده درخشانی را برای او مژده داد:

«این پدیده‌ای است که با وجود  فعالیت من در همین زمینه تأثیر عظیمی روی من می‌گذارد؛ کوتاه بگویم، می‌توانی با بی‌صبری منتظر باشی تا با بزرگ‌ترین و شاید تنها فیلسوف واقعی زنده آشنا شوی که در آینده هر جا که علناً حضور یابد (چه از طریق نوشته و چه بر سکوی خطابه ) چشمان آلمان را متوجه خود خواهد ساخت … دکتر مارکس- این نام طاغوت من است- مرد بسیار جوانی (حداکثر ۲۴ ساله) که ضربه نهايی به مذاهب و سیاست‌های قرون وسطايی را وارد خواهد ساخت. او طنز تیز را با فلسفه کاملاً جدی و عمیق مربوط می‌سازد؛ فکر کن رسو، ولتر، هولباخ، لسینگ، هاینه، هگل همه در یک فرد متحد شوند؛ می‌گویم متحد شوند و نه جمع شوند، این فرد مارکس نام دارد.»

او مدرن می‌نوشت؛ مانند یک ناظر شرکت‌کننده. سه گزارش طولانی تهیه شد که یکی به طور کامل و دیگری بعضاً مورد سانسور قرار گرفت. چه اقدامی بهتر از این بود که در مقابل این قدرت خصمانه با تمامی نیروی جوانی قد علم کرد؟

در همان مقاله اول نویسنده ناشناس توجه انظار عمومی را جلب کرد. متن ۴۰ صفحه‌ای که به شکل کتاب زیر چاپ رفت روز ۵ مه ۱۸۴۲ زیر عنوان «گفت‌وگو در مورد آزادی مطبوعات» نه با اسم او، بلکه به نام مستعار «یک فرد راین‌لاندی» منتشر شد:
«مطبوعات آزاد همه جا چشم گشوده روح مردم است … نوعی اعتراف بی‌پروای مردمی در مقابل خود … آینۀ فکری که مردم خود را در آن می‌بینند … آن همه جا و همه وقت حاضر است و همه چیز را می‌داند. آن دنیای ایده‌آل است که مدام از درون واقعیت به بیرون می‌تراود.»

باید این دوران، دوران پرثمر و احتمالاً کاملی بوده باشد که به سرعت سپری شد. مارکس حتا یک سال برای «راینیشه تسایتونگ» ننوشت. ولی این اولین تجربه او در مقام یک روزنامه‌نگار، راه زندگی دکتر فیلسوف را تغییر داد.

سرانجام او اجازه داشت در فضایی تنفس کند که می‌توانست عصاره حیات روزنامه‌نگاران گردد. گاهی زیر فشار مهلت تحویل، مانند لانه زنبور و گاه در هوای پر از دود تنباکو با شراب و ویسکی و بحث در مورد وضعیت جهان. او در مقام سردبیر، در به چالش کشيدن قدرتمندان و اعمال نفوذ بر انظار عمومی امتیاز تعیین خط روزنامه را در اختیار داشت.

… روز ۱۵ اکتبر ۱۸۴۲ مارکس کار خود را آغاز کرد. او حاميان خود را آزرده نساخت. چون روزنامه خود را با مناسبات موروثی پروسی مشغول می‌کرد و وقوع انقلاب را پیش‌بینی می‌نمود، به یکی از مهم‌ترین روزنامه‌های اپوزیسیون بورژوا-لیبرال در اروپا تبدیل شد. زیر رهبری او (مارکس این روزنامه را بخشی از «مطبوعات مردمی» رادیکال دمکراتیک می‌دید) تیراژ روزنامه سه‌برابر شد ولی رشد تیراژ هزینه‌هايی دربر داشت.

تنها سه مقاله، ولی همین سه مقاله گام مهمی در رشد و تکامل وی به یک دمکرات انقلابی ایفا کرد: در پایان خواست مشخص نمایندگی دمکراتیک مردم و نه نمایندگی از سوی اقشار و طبقات بالايی مطرح شده بود.

مارکس اکنون برای اولین بار به قدرتی دست می‌یافت که از اعمال ظلم جوانی در محفل خانوادگیش فراتر می‌رفت. او خط می‌داد و دیگران مؤظف به اطاعت بودند. حتا امروز هنوز سردبیران روزنامه‌ها هر چند هم که حیطه قدرت آنان کوچک باشد، خود را در خدمت یک مدل اقتصادی، حاکم سرزمینی احساس می‌کنند. مارکس این ضعف را درک کرد و تظاهر و فریب روزنامه‌نگاری را افشا نمود:
«اولین آزادی مطبوعات در این است که تجارتی نباشد.» درست همین امر معضل و افتضاح بحران کنونی رسانه‌ها را توصیف می‌کند: با مهاجرت آگهی و تبلیغات به رسانه‌های غیرخبری، یکی از ستون‌های دمکراسی متزلزل می‌گردد. ظاهراً پدران و مادران قانون اساسی در «قوه چهارم» مطلبی را نادیده انگاشتند. مطبوعات آنقدر به درآمدهای جنبی غیر ژورنالیستی وابسته است که تنها به همین دلیل به ندرت می‌توان از «مطبوعات آزاد» سخن گفت.

مارکس در اواخر نوامبر ۱۸۴۲ به یار پیشین خود «آرنولد روگه» اعلان جنگ کرد و نوشت: «اعلام می‌کنم که وارد کردن قاچاقی اصول و عقاید کمونیستی و سوسیالیستی، یعنی وارد کردن ضمنی اصول یک جهان‌بینی نوین را مثلاً در نقد‌های ادبی و تئاتر نادرست و یا حتا غیراخلاقی می‌دانم و اگر قرار باشد در مورد آن صحبت شود، خواستار طرح کاملاً متفاوت و اساسی کمونیسم هستم.» این برخورد برای گام بعدی او در زندگی بسیار مهم بود.

سردبیر دیگر نمی‌خواست رساله‌های انتزاعی هم‌رزمان گذشته خود را چاپ کند، به جای آن او خواستار مقالات جذابی بود، که به عینیات می‌پرداخت و نه به ذهنیات. او به «اوپنهایم» یکی از حاميان روزنامه گفت: «تئوری واقعی باید در درون اوضاع مشخص و روابط موجود توضیح داده شده و تکامل یابد.»

برای دور زدن کنترل سخت دولتی مارکس نوعی پیش‌کنترل ترتیب داده بود و از این طریق هم‌رزمان گذشته خود را به طور نهايی از خود مأیوس نمود. او طی یک مقاله دفاعی کوشش کرد نه تنها حاميان خود، بلکه خوانندگان و دولت را آرام کند و باعث تعجب دیگران گردید:

«عمیقاً بر اين معتقدیم که نه «کوشش عملی»، بلکه «اجرای تئوریک» ایده کمونیستی «خطر» واقعی را تشکیل می‌دهد، زیرا در مقابل کوشش عملی حتا اگر «کوشش‌های توده‌ای» باشد، همین‌که خطرناک شد می‌توان با «قدرت توپخانه» به آن پاسخ داد ولی «ایده‌هايی» که بر شعور ما پیروز می‌گردد و برخورد و نگرش ما را که درک وجدان ما آن را ساخته تسخیر می‌کند، زنجیرهايی است که نمی‌توان آن‌ها را گسست بدون آن که قلب خود را پاره کرد، آن‌ها شیاطینی هستند که تنها وقتی می‌توان بر آن‌ها پیروز گردید که به آن‌ها تسلیم شد.»

آخرین مميزی که شدیدتر از دیگران رفتار می‌کرد در همین زمینه به دولت مطبوعه خویش نوشت: «البته دکتر مارکس در اینجا مرکز اصولی و منبع زنده نظریه‌پردازی روزنامه است؛ من با او آشنا شدم. او حاضر است برای ایده‌های خود که به اصول اعتقادی او تبدیل گردیده جان خود را فدا کند.» مارکس حتا از مقام خود صرف‌نظر کرد: «امضأکننده اعلام می‌کند که به خاطر «روابط سانسوری کنونی» بلافاصله از هیأت تحریریه «راینیشه تسایتونگ» کناره‌گیری می‌کند.» ولی همه این‌ها افاقه نکرد. یک کاریکاتوریست هم‌عصر، او را به شکل پرومته که به مطبوعات چاپی زنجیر شده بود و عقاب پروسی جگر او را با منقار می‌کند، ترسیم کرد.

مارکس با از دست دادن شغلش منبع درآمد و به زودی میهن خود را نیز از دست داد. حداقل او برای اولین بار درک کرد که تأثیر قدرت قلم او تا کجاست؛ تا مرکز قدرت اروپا. ولی این بار هم کسی غافلگیر نشد. اواخر ژانویه او نزد «روگه» اعتراف کرده بود:
«ناگوار است که انسان حتا برای آزادی نیز مجبور به کار بردگی باشد و به جای چماق با سوزن بجنگد. من از این دورويی و حماقت، استبداد خشک، پیچ و تاب‌ها، خم و راست شدن‌ها و بهانه‌جويی‌ها خسته شده ام. لذا دولت مرا مجدداً آزاد کرد … در آلمان دیگر نمی‌توانم هیچ کاری انجام دهم. در اینجا انسان خود را قلب می‌کند.»

اخراج به عنوان رهايی. مارکس به طور غریزی دریافت که چگونه یک بخش دیگر از زندگی او به طور اجتناب‌ناپذیری به پایان رسید. ولی مبارزه ادامه داشت، نه! مبارزه تازه آغاز شده بود. تخته پرش بعدی مارکس باز «روگه» بود که با سرمایه خود شانس دیگری به عنوان سردبیری با درآمد خوب به او وعده می‌داد. آن‌ها هر دو به فکر ایجاد یک ارگان فرامرزی روزنامه‌نگاری انتقادی افتادند. قرار بود این ارگان پس از «کتاب‌های سال هاله»، «کتاب‌های سال آلمانی» اکنون به نام «کتاب‌های سال آلمانی-فرانسوی» منتشر شود و متون مهم‌ترین متفکرین هر دو کشور را دربر گیرد.

در آنجا مارکس شاهد باز شدن راه تکامل ایده‌های خود و برداشتن اولین گام‌های تعیین کننده گذار از دمکراتِ رادیکالِ جمهوری‌خواه به کمونیسم شد. او آثار مرکزی نیمه اول زندگی خود را در آنجا به رشته تحریر درآورد. و همین‌طور در آنجا بود که او با کسانی روبه‌رو شد که راه زندگی او را به طور تعیین کننده‌ای شکل بخشیدند: در کنار شاعران و قبل از همه سوسیالیست‌ها، کنشگران، رهبران کارگری و کمونیست‌ها با ایده‌های فتنه‌انگیز خود.

بار دیگر سرنوشت گويی با دستانی نامريی او را به بهترین نقطه کشاند. ولی قبل از آن او می‌بایست به وعده‌ای که داده بود عمل کند و اکنون ۷ سال بود که این وعده در انتظار برآورده شدن بود. پیروزمندانه سرممیزی آخر به برلین گزارش کرد: «او مصم است پروس را ترک کند و تحت شرایط کنونی هر نوع رابطه‌ای را با راینیشه تسایتونگ قطع نماید؛ و اکنون او پیشاپیش به تری‌یر رفته تا نامزد خود … را با خود ببرد.»