تیتر, سرمقاله

مهمترین چالش زحمتکشان و خلق های جهان «نه خروج از بحران سرمایه داری بلکه خروج از سرمایه داری در بحران» است

از وقتی که پروژه سرمایه داری نولیبرال برای درمان بحران ساختاری سرمایه به بشریت تحمیل شده، وضعیت در شمال و به ویژه جنوب سیاره به شدت بدتر شده است. بنابراین از دیدگاه کلی ترازنامه سرمایه داری بسیار منفی و غم انگیز است. آن چه کارگزاران نولیبرال برای انجام آن تدارک دیدند چیزی جز تحمیل کردن پیامدهای وخیم آن برای زحمتکشان و توده های مردم نبوده است. در واقع مساله همانا عبارت از کاربرد نسخه همیشگی اجتماعی شدن زیان ها و خصوصی شدن سودها است… به هر رو، سرمایه داری پرانتز کوتاهی در تاریخ است. بنابراین شرط پرهیزناپذیر رهایی زحمتکشان و خلق های زیرسلطه (یعنی 80 درصد بشریت پیرامونی) مبارزه پیگیر در راه فرارفت از سرمایه داری است.

002-Samir-Amin-Egipcio-Venezuela-20081200

روایت از نوشته های سمیر امین
م. ت. برومند

منتشر شده در نگرش

یاد آوری: نوشتاری که در زیر از نظر خوانندگان عزیز می گذرد، برگرفته و روایت از دستاوردهای اندیشه ورزی نوآورانه سمیر امین درباره  بحران التیام ناپذیر ساختاری سرمایه داری معاصر و پی آمدهای دهشتناک آن برای بشریت و محیط زیست و گسترش حیرت انگیز ازخودبیگانگی انسان ها است. در حقیقت نتیجه این ازخودبیگانگی است که بسیج کردن نیروها و اندیشه ها را در راه رهایی انسان از قید و بندهای پس ماندگی و یافتن راه درست مبارزه اجتماعی با سمت گیری انتقادی هوشمندانه دشوار می سازد. بدیهی است که نشناختن دقیق ساز و کارهای سرمایه داری فرمانروا به بازیگران سرسپرده رنگارنگ این سیستم مجال داده است با لفاظی های فریبنده خاک در چشم توده های مردم بپاشند و آنان را به جای چاره جویی برای از بند رستن به افسون «معجزه»سرمایه سالاران و ابد مدت انگاشتن این سیستم با جعل «تئوری پایان تاریخ» سرگرم نگاه دارند .

سرمایه داری به بحران های اش همواره از راه تمرکزافزایی یعنی تشکیل انحصارها و اولیگوپل ها(1) پاسخ داده است. نخستین پاسخ به بحران ساختاری در سال های 1870 تا 1980 تشکیل نخستین انحصارها بود. این رویداد نخستین بار در ایالات متحد به وقوع پیوست. اصطلاح «تراست» در ارتباط با انحصارهای بزرگ جدید در ایالات متحد به وجود آمد. هابسون انگلیسی، هیلفردینگ اتریشی-آلمانی و لنین در زمان خود به تحلیل کردن این انحصارهای بزرگ پرداختند.

سرمایه داری در پاسخ به دومین بحران بزرگ در 1970 به ترک کردن تبدیل پذیری دلار به طلا پرداخت و به فروپاشی نرخ های رشد در کشورهای پیشرفته سرمایه داری گردن نهاد. از این رو، موج جدید تمرکزافزایی و موج جدید تشکیل اولیگوپل ها آغاز گردید. به هر رو، این موج دوم که به عقیده سمیر امین باید آن را اولیگوپلهای امروزین نامید، تا آن جا پیش رفت که توانست بدون داشتن وجه مشترک با موج نخستین، به سطح انحصاری شدن ومتمرکز شدن مدیریت اقتصاد جهانی برسد .

لنین در زمان خود ساده اندیشانه می پنداشت که انحصارها آن طور که در زمان او وجود داشتند، نشانه پایان تمرکز سرمایه و سرمایه داری اند. بدیهی است که او در این مورد اشتباه می کرد، زیرا ما اکنون با نوع دوم این انحصارها سرو کار داریم.

بر این اساس، اولیگوپل ها اقتصاد جهان را از راه نظارت بر بازار پولی و مالی کنترل می کنند.

در حقیقت، موج دوم شکل گیری اولیگوپل ها برای نخستین بار به تقریب تمام اقتصاد جهان را به طور مستقیم یا نامستقیم از راه کنترل بازار پولی و مالی زیر فرمان خود درمی آورد. این عمل را در اصطلاح فینانسیاریزاسیون (financiarisation) [یعنی تبدیل کردن ارزش های تولید شده به ابزارهای مالی] می نامند.

در این وضعیت اولیگوپل ها برای دست یافتن به سرمایه با مشکل روبرو نیستند. بنابراین، «دسترسی به سرمایه» به معنی دسترسی این یا آن فرد به وام چند هزار دلاری برای خرید مسکن و خود رو نیست، منظور از آن دسترسی یک مؤسسه بزرگ به بازار سرمایه در مقیاس سه میلیارد دلار است. در اقتصاد کنونی دنیای سرمایه داری فرمانروایی در دست این بازار است.

اقتصاددانان رسمی از «اقتصاد بازار» صحبت می کنند. «اقتصاد بازار» در چنین وضعیتی حرفی مهمل و بی معنا است. بنابراین، ما در مجموع نه فقط با بازار، بلکه با «بازارها» سروکار داریم، این «بازارها» طبقه بندی اند. در این میان بازار فرمان روا بازار سرمایه است. توسعه اقتصادی و رشد اقتصادی به میزان دسترسی به سرمایه بستگی دارد و همه بازارهای دیگر را مشروط می سازد. وانگهی بازار سرمایه ها ویژه فروختن خودروها یا فروش جوراب های ساق کوتاه با تبلیغات ویژه و نیز بازار برای فروختن سرویس های خانگی با تبلیغات خاص است؛ اما بازار یا بازارهای کار جایگاه ویژه ای دارد. این بازار قطعه قطعه شده است. شکل بازارهای کار زیر فرمانروایی بازار مالی که بازار فرمانرواست، جنبه ناپایدار دارد.

برداشت رانت های انحصار به چه ترتیب صورت می گیرد؟

رانت های انحصار نتیجه کارکرد بازارهای مالی است: یعنی از یک سو برداشت از مجموع فعالیت ها و خدمات مانند تولید خودروها، جوراب های ساق کوتاه یا تحویل فرآورده های غذایی یا دیگر فرآورده های خانگی و از سوی دیگر بازار ثروت ها و خدمات ارزش اضافی که حجم سودها را تولید می کند. اولیگوپل ها از راه کنترل بازار مالی، سهم مطلوب این سودها را که رانت های انحصار به شمار می روند، تصرف می کنند. بر این اساسفینانسیاریزاسیون محصول اتفاق و یا محصول آفریدن شکل های مداخله بازار مالی نیست، بلکه فقط نقش ابزار را بازی می کند. فینانسیاریزاسیون همواره با منافع عینی اولیگوپل هم خوانی دارد چون اولیگوپل فقط وسیله ای برای برداشت رانت است .

حال این پرسش پیش می آید که «تصرف بخشی از این ارزش اضافی» به چه معنا است و چگونه واقعیت مالکیت در سرمایه، تصرف بخش مهمی از ارزش اضافی را بازتاب می دهد؟ سمیر امین در این باره تأکید دارد که کارکردهای مالی توسط نرخ های انعطاف پذیر و مبادله در سطح بین المللی ترغیب می شوند و نرخ های بهره به طور فرضی توسط بازار در سطح های گوناگون ملی تعیین می شوند.

این دو بازار، بازارهای ساختگی اند. . . این ها بازارهایی هستند که در عمل تنظیم شده اند. در عصر برتون ووداین بازارها توسط دولت تنظیم می شدند. نرخ های مبادله بر پایه مذاکره بین المللی، از راه ارزشکاهیِ محتمل تنظیم می شدند. اما به هر حال توسط دولت ها تصمیم گیری می شد. نرخ های بهره توسط بانک های مرکزی یعنی نهادهای دولتی در آن دوره توصیه می شد و بر حسب سیاست پولی دولت چه برای کمک کردن به رشد، چه برای کند کردن آن تعیین می شد.

به هر رو، این دو نرخ تنظیم شده نیستند، یعنی به «بازار» فرضی، بازار سرمایه ها سپرده شده اند؛ یعنی بازاری که فقط اولیگوپل های یاد شده در آن دخالت می کنند. شما در آن جا دخالتی ندارید! حتا سوداگر خرده پا که می پندارد با خریدن 15 سهم در بازارهای مالی شرکت می کند! این یک شوخی است! آن ها که در بازارهای مالی شرکت می کنند، اولیگوپل هایی هستند که روزانه صدها میلیارد دلار خرید و فروش می کنند و بنابراین، از راه این دخالت نرخ های مبادله و نرخ های بهره را تنظیم می کنند. آن ها در این تنظیم درآمدهایی(Bénéfices) می آفرینند که پایه عادی یا طبیعی ندارند.

پس سودها فقط از فعالیت تولیدی به وجود می آیند. پول (خود به خود. روایتگر) افزایش نمی یابد.

پول با عبور از مجرای تولید افزایش می یابد. سرمایه در تولیدی سرمایه گذاری می شود که سودهایی تولید کند. اما سرمایه مالی سودها را تولید نمی کند، بلکه از سودها برداشت می کند. این برداشت در سرشت رانت است.مارکس مسئله را به طور کامل بررسی کرده است. ما امروز چیزهایی را که مارکس 150 سال پیش نوشت و در تمام مرحله های سیستم سرمایه داری به طور واقعی وجود داشتند، دوباره کشف می کنیم؛ چون آن ها در جریان دومین فینانسیریزاسیون ابداع شده اند و شکل تکنیک ها، شکل های جدید دخالت در بازار اعتبار را که به کلی فرعی است، دگرگون کرده اند (وام های بی پشتوانه نمونه ای از آن ها هستند). مارکس پیش از این شکل های ابداع شده در زمان خود را برای دخالت ها در بازار مالی شرح داده بود. از دید او این یک برداشت است. به گفته او برداشت ها را رانت می نامند. این برداشت ها از سودها به وجود نمی آیند، بلکه از سودهای به وجود آمده برداشت می شوند. گفته سمیر امین درباره دو نرخ از آن جا است.

نقش رنگارنگ اولیگوپل ها در بافتار تمرکزگرایی شکننده سرمایه داری معاصر

یک گروه اولیگوپلی یک گروه مالی نیست، فلان بانک ها، کمپانی های بیمه، صندوق های بازنشستگی که در بازارهای مالی دخالت دارند، مسئول نیستند. زیرا اولیگوپل ها مجموعه هایی هستند که هم زمان مؤسسه های بزرگ تولیدی، یعنی صنعت نفت، صنعت هسته ای، صنعت خودروسازی و مسکن را کنترل می کنند (زیرا شاید اکنون حتا اگر مسکن ها به طور خصوصی توسط میلیون ها و یا میلیاردها مالک کوچک تصاحب شده باشند، اولیگوپل های بزرگ در ساخت آن ها دخالت می کنند). پارک های اتومبیل شهر پاریس را در نظر بگیرید: یکاولیگوپل یا دو تا سه اولیگوپل آن ها را کنترل می کنند. برای چه؟ برای این که شما با صد هزار یا دویست هزار یورو نمی توانید یک محل پارک خودرو در پاریس بسازید. لازم است که شما به بازارهای سرمایه دسترسی داشته باشید تا مبلغ های دلخواه را در اختیارتان بگذارند. . . من درست نمی دانم شاید 500 میلیون یورو برای این کار لازم است. پس با این وسیله است که آن ها این رانت انحصار را برداشت می کنند.

پس این اولیگوپل ها، اولیگوپل هایی هستند که فقط مالی نیستند. هر اولیگوپل فعالیت های تولیدی و فعالیت های مالی را گرد هم می آورد، سرمایه گذاری آن ها در دو سپهر انجام می گیرد. زمانی آن ها در یک اولیگوپلسرمایه گذاری می کنند که در توسعه و ژرفش سیستم تولید به کار برده شود. تولید هر چه بیشتر خودرو یا تولید خودروهای ارزان تر یا تولید خودروهای جدید گران تر یا امکان های فنی ممتاز، یک سرمایه گذاری تولیدی است؛ در صورتی که می توان آن را با معیارهای دیگر ولخرجی به حساب آورد. در این سرمایه گذاری های تولیدی این اولیگوپل ها فقط سودهایی را با نرخ به تقریب نزدیک به 5% می آفرینند. اما در عوض، زمانی در آن چه که آن را «سوداگری» می نامند، دخالت می کنند . سمیر امین به نوبه خود آن ها را «سوداگری» نمی نامد. زیرا آن ها کارکردهای عادی – دخالت در بازار مبادله ها، دخالت در بازارهای بین بانکی جریان های مالی و به این دلیل دخالت در نرخ های بهره هستند. زمانی هم آن ها از راه این نرخ های مبادله و نرخ های بهره به تنظیم دست می یازند و بدین ترتیب سودهایی به دست می آورند که نرخ آن ها 15% است.

«خرده های» پول فقط برداشت از تولید انجام یافته در بخش های تولیدی است.

وجود دونرخ دلیلی است که درآمد یا رانتی وجود دارد که توسط برخی ها برداشت از روی حجم سودها تلقی شده، ولی این همانا رانت انحصار است.

با سرمایه گذاری در بورس در صورتی که برنده باشید نه بازنده، پول به دست می آورید. اما چیزی نمی آفرینید. کسانی که می آفرینند، کسانی هستند که تولید می کنند. البته، مارکس پیش از این، این را نوشت. ازخودبیگانگی، چیزی که او آن را «ازخودبیگانگی» نامیده، سرچشمه این باور است که پول توسط خودش فزونی می یابد. این یک باور بورژوایی است. شوربختانه این باور به وسعت در افکار عمومی رواج یافته است. البته این باور نادرست است. پول خرد ه ها را به وجود نمی آورد. این تولید است که افزایش می یابد. «خرده های» پول برداشت از تولید انجام یافته در بخش های تولیدند.

آیا در باره بحرانی که سرمایه داری را درگیر خفقان کرد، راه حلی وجود دارد؟ شماری از سیاستمداران و تفسیرگران در اینزمینه به شالوده ریزی دوباره سرمایه داری می اندیشند. اما این «راه حل» جوابگو نیست. سمیر امین در پاسخ به این پرسش به قول خود از جمله اندکی تحریک آمیز، خروج از بحران یا خروج از سرمایه داری در بحران استفاده می کند. قدرت های فرمانروا ، سرمایه داران و دولت ها تنها تلاش شان این است که سرمایه داری را از بحران فروپاشنده نجات دهند. بدیهی است که این نوع تلاش ها آب در هاون کوبیدن است. آن چه در این گیرودار بسیار شگفتی انگیز است، این است که قربانیان سرمایه داری که شمارشان همواره بیش از میلیاردرها یی است که از آن سود می برند، این وضع ناهنجار را می پذیرند، در حالی که آن ها در سیاستِ راهبردی خروج از خودِ سرمایه داری و نه خروج از سرمایه داریِ در بحران جای دارند.

وانگهی، برخی ها تصور می کنند که بحران از 15 سپتامبر 2008 با فروپاشی مالی شروع شد. در صورتی که فروپاشی مالی تنها مرحله جدید توسعه بحران است. البته، پیش از سپتامبر 2008 رقم های رکورد بیکاری در دنیای سرمایه داری وجود داشت و بسیاری چیزها با رکود روبرو بود. از این رو، بحران خیلی زود شروع شده بود.

به عقیده سمیر امین بحران بنابر نشانه های تاریخی در 1971، یعنی هنگامی که مقام های ایالات متحد تصمیم گرفتند تبدیل پذیری دلار به طلا را لغو کنند، آغاز گردید. دهه 1970 در پی آن نمایشگر فروپاشی بوده است و این نکته از 1970 – 1975 هرگز مورد توجه قرار نگرفت. نرخ های رشد به نیمی از آن چه که طی دوره سی افتخار بود ، فرو افتاد و نرخ های سرمایه گذاری تولیدی برای توسعه و ژرفش سیستم تولیدی نیز به نیمی از آن چه که در طی دوره سی افتخار بود سقوط کرد (دوره سی افتخار اشاره به دوره رشد شدید اقتصادی پس از جنگ دوم جهانی در کشورهای پیشرفته است. روایتگر).

بنابراین بحران به کلی در دهه 1970 آغاز شد. پاسخ سرمایه به این بحران در زمینه های ساختاری مثل همیشه بیشتر متمرکز شدن، تمرکزبیشتر سرمایه بود. در واقع در جریان دهه های 70 و 80 که گروه های بزرگ و گروه های اندک شمار بزرگ تر به وجود آمدند و تقویت شدند که مجموع سیستم اقتصادی سرمایه داری را کنترل می کنند. سمیر امین به این دلیل آن ها را «توانگر سالاری» می نامد. اکنون 500 گروه مالی غول پیکر یا فینانسیاریزه شده به تقریب همه تصمیم گیری های مهم اقتصادی را در همه جای جهان کنترل می کنند و این، چنان درجه ای از تمرکز سرمایه است که تا کنون سابقه نداشته است. [بنابر این به درستی درمی یابیم که ادعای نولیبرال های وطنی در مورد «درآمیزی اقتصاد ایران و جهان» یعنی در آمیزی اقتصاد ایران با اَبَرانحصارهای جهان تا چه اندازه فرومایه و بی پایه است، چرا که این درآمیزی به معنای مشارکت نیست، بلکه صرفن به معنای تابعیت است. از روایتگر]

این تمرکز عظیم سرمایه سرآغاز فینانسیاریزاسیون به شمار می رود. فینانسیاریزاسیون محصول انحراف از مسیر فکری پیروزی مکتب شیکاگو و نولیبرال ها و غیره نیست. به عقیده سمیر امین این ایده های درست یا نادرست نیستند که بر جهان فرمانروایند. این ها منافع اجتماعی هستند.

پس برای چه این را فینانسیاریزاسیون می نامند. این فینانسیاریزاسیون به چه معنا است؟

فینانسیاریزاسیون به سادگی به این معناست که گروه اولیگوپل ها – نامی که سمیر امین به آن ها می دهد و همه آن ها را اولیگوپل ها می نامند – اقتصاد جهان در کشورهای پیشرفته سرمایه داری و نیز در کشورهای جهان سوم را کنترل می کنند و رانت انحصار را بنابر حجم سودهای به وجود آمده از فعالیت های تولیدی جذب می کنند. این رانتِ انحصار در واقع محصول این ویژگی اولیگوپلی است. این رانت محصول فینانسیاریزاسیون نیست. فینانسیاریزاسیون وسیله است، وسیله ای که بنابر آن این اولیگوپل ها بر پایه ارزش اضافی (حجم سودهای به وجود آمده از اقتصاد جهانی، مالی و جهانی) رانت شان را از انحصارها جذب می کنند.

دو نرخ سود آشکار، نرخ سود آشکار سرمایه گذاری های مالی (یعنی سرمایه گذاری ها در سپهر مالی که در نظر دارد پیرامون 15% باشد و همواره به آن نمی رسد، اما خیلی دور از 15% نیست) و نرخ سود در فعالیت های مستقیم تولیدی که تولید مثلن اتوموبیل ها، جوراب های ساق کوتاه، فرآورده های غذایی یا خدمات از هر نوع است و پیرامون 5% دور می زند از آن جا است. اختلاف عظیم بین این دو نرخ سود، همانا رانت اولیگوپل است.

بنابراین این اولیگوپل ها، رانت بران به معنی کامل اصطلاح هستند. یعنی آن ها با پول، پول تولید می کنند، بی آن که از مجرای تولید عبور کنند و با جذب کردن این پول است که پول مبتنی بر فعالیت های تولیدی به وجود می آید.

نقش فینانسیاریزاسیون در افزایش نابرابری ها

از این پس این فینانسیاریزاسیون تحول یافته است. به یقین این فینانسیاریزاسیون نتیجه های چشمگیر و شگفتی انگیزی به بار می آورد. از یک سو رشد را کند می کند، چون سرمایه گذاری های کمی در سپهرهای مستقیم تولید وجود دارد و از سوی دیگر، بدین ترتیب بی کاری را تغذیه می کند. در واقع، فینانسیاریزاسیون موجب بیکاری، بی ثباتی، نا پایداری شغل و حتا کاهش مزدها به معنی واقعی می شود  که البته برحسب قشرهای اجتماعی،  نابرابر، اما به کلی آشکار است. بنابراین، فینانسیاریزاسیون موجب نابرابری فزاینده است. سهامداران سودبرندگان رانتِ انحصار نیستند، اگر هم به نام آن ها سخن گفته می شود، سهام داران در این جا به کلی دستاویز لفاظی ها هستند. همان طور که بازنشستگان، کسانی که از صندوق های بازنشستگی خصوصی بهره مندند، سود برندگان نیستند، زیرا صندوق های بازنشستگی توسط اولیگارشی فیناسیاریزه شده اداره می شود. این رانت انحصار از یک سو و بیکاری و بی ثباتی از سوی دیگر، به معنی نابرابری فزاینده اجتماعی است. نابرابری نمی تواند تا ابد گسترش یابد. این نه فقط از حیث اجتماعی و سیاسی، بلکه حتا در زمینه مدیریت اقتصادی تحمل ناپذیر می شود، زیرا در حالی که در یک قطب حجم زیادی از سودهای به چنگ آمده به شکل رانت های انحصارها بی پایان فزونی می یابد، در قطب دیگر، تقاضاهای قادر به پرداخت که به فعالیت های تولیدی و مزدهای زحمتکشان از هر نوع – نه فقط زحمتکشان فرودین بلکه هم چنین طبقه های متوسط- مربوط می شود، سهم خود را رو به کاهش می بینند. همه آمارها این واقعیت را تأیید می کنند. همه این ها پیش پا افتاده اند. سهم درآمدهای کار در تولید ناخالص داخلی به طور منظم کاهش می یابد و در عوض سهم درآمدهای سرمایه همواره رو به افزایش است و در این سهم، درآمدهای سرمایه، رانت انحصارها و اولیگوپل ها به نوبه خود پیوسته رو به فزونی است.

این وضع، امروز یا فردا از هم پاشیدنی است. فرانسوا مورن در کتابش دیوار جدید پولی که در 2004 منتشر شد، ارزشیابی کرده است که حجم این وامداری ساختگی  بنابر رانتِ جذب شده  انحصار بالغ بر 3000 میلیارد دلار در سال 2006 بود. سمیر امین در این مورد می گوید: من از آغاز حرکت کاملا متقاعد شدم که با خواندن کتاب مورن این وضع تحمل پذیر نیست. حتا درآن وقت گفتم «من جام جهان نما ندارم، اما معتقدم این سیستم نمی تواند بیش از 2 سال بپاید». ما در سال 2006 بودیم. دو سال بعد سیستم منفجر شد. با وجود این، این انفجار به هیچ وجه نامنتظره نبود، به هیچ وجه؛ دست کم برای من و برای برخی دیگر. البته، این مسئله برای اقتصاددانان عادی به کلی پیش بینی ناپذیر بود. زیرا برای آن ها همانطور که خانم لاگارد سه روز پس از نخستین فروپاشی گفت: «خرد بازارها، نظم را با شتاب زیاد دوباره برقرار می کند». این اندیشه به کلی نادرست است. من کم و بیش در همان حدود گفتم این حرف احمقانه است. اما این اندیشه نادرست فرمانروا بود. آری این اندیشه نادرستِ فرمانروا به خاطر این فرمانرواست که می پندارد اندیشه ای درست است، خیلی ساده به خاطر این که به طور کلی به منافع اولیگوپل ها خدمت می کند. از آن تاریخ، بحران فقط توانست ژرفش بیابد.

در این جا مقایسه ای لازم است، زیرا تاریخ به طور عجیبی تکرار می شود. افکار عمومی به طور کلی به ویژه در زمان کنونی، افکار جوانان، افکار افراد اندکی مسن تر از آنان و عقیده افرادی که پس از جنگ دوم جهانی زیسته اند و دوره سی افتخار را شناخته اند، استوار بر این باور است  که سرمایه داری یک سیستم رشد مداوم با توزیع درآمدهای کم یا بیش پذیرفتنی، با وجود بالایی ها و پایینی ها… به تقریب شط دراز آرامی است.

برعکس تاریخ سرمایه داری، تاریخ بسیار دراز بحران ها است. این تاریخ فقط نوسان های کوچک دو یا سه سال رشد شتاب یافته در پی دو یا سه سال رشد آهسته که آن را در زبان اقتصادیِ رایج «رکود» می نامند، نیست، بلکه بسی حادتر از آن است.

در این جا باز مقایسه دیگری لازم است. بحران بزرگ پیشین در 1873  درست صد سال پیش از بحران جدید ساختاری 1971، آغاز شد. در بحران بزرگ ساختاری  1873 پاسخ سرمایه به آن، در واقع آفریدن انحصار بود. این نخستین موج تمرکز سرمایه و پیدایش انحصارهای بزرگ مدرن است. هوبسن، هیلفردینگ  و لنین این انحصارهای بزرگ عصر خود را تحلیل کرده اند. لنین در باره این نخستین تمرکز انحصارها با خوش بینی زیاد آن را «مرحله عالی سرمایه داری» می نامید. او می پنداشت که اکنون زمینه فروریختن و دمیدن نخستین عصر زیبا فرا رسیده است. اصطلاح «عصر زیبا» در دوره بین 1890 و 1914 – به تقریب و به دقت طی سال های 1990 – 2008 دوباره مورد استفاده قرار گرفت. دومین عصر زیبای ما کمی کوتاه تر از اولی است. هر دوعصر زیبا همان ویژگی ها یعنی تمرکز سرمایه، اما هر بار فزون تر از پیش را به نمایش گذاشتند. این بار دومینعصر زیبا، سطح تمرکز سرمایه بدون مقیاس مشترک است. اما به عقیده سمیر امین این به طور کیفی متفاوت با چیزی است که در دوره نخستین عصر زیبا بوده است. از جهانی سازی به عنوان چیزی تازه نام می برند. اما چنان که خوانده ایم آن چه بین 1890 و 1914 نوشته شده، جهانی سازی با همان گفتمان عصر زیبا، صلح و دموکراسی است  – آن را به احتمال نه به دقتِ همان ترکیبی که در دو عصر بود، درک می کنیم.

نخستین عصر زیبا با جنگ 1914 پایان یافت. این عصر به درستی اولیگوپل های یاد شده را به وارد شدن در کشمکش بین خودشان رهنمون شد! کشمکش شدیدی که به نخستین جنگ جهانی انجامید. نخستین جنگ جهانی موجب انقلاب روسیه، یعنی نخستین انقلاب موسوم به سوسیالیستی و خروج از سرمایه داری بود. سمیر امین تصریح می کند: من این جا در باره آن چه این انقلاب سرانجام چگونه دگرگون شد، بحث نخواهم کرد. این موضوع مورد بحث ما نیست. البته، هنگام توصیف این عصر زیبا همان سخنان ابلهانه امروز یعنی «این پایان تاریخ است» را گفته اند و نوشته اند. وانگهی کسانی آن را عصر زیبا نامیده اند که به روشنی در زمان خود از آن سود برده اند. این عصر با جنگ و انقلاب روسیه پایان یافت.

در دومین عصر زیبا با یک تکرار روبروییم. بحران ساختاری که در 1971 روی داد، تمرکز سرمایه 1980 شروع شد و در دهه 80 توسعه یافت و به سطح کیفی متفاوتی با سطح پیشین – و عصر زیبای جدیدی با همان گفتمان صلح، دموکراسی و غیره- رسید. این عصر با فروپاشی مالی و هم چنین با جنگ جدید، البته جنگی از نوع متفاوت پایان یافت. این بار این جنگ، نه جنگ درون امپریالیستی بین امپریالیست های رقیب مانند جنگ 1914، بلکه جنگ دایمی امپریالیسم گروهی تریاد، ایالات متحد، (با دو ایالت خارجی، یعنی کانادا در نزدیکی آن واسترالیا دور از آن)، اروپا (اتحادیه اروپا، اما حتا نه تمام اتحادیه اروپا، اروپا در غرب لهستان و در شمال کروآسی) و ژاپن، علیه کشورهای جنوب است. تجاوز علیه عراق که توسط دستگاه فرمانروای ایالات متحد تصمیم گیری و برنامه ریزی شد، به سادگی یک رشته جنگ های دراز مدت، اما از سرشتی متفاوت را آغاز نهاد. این بار، این جنگ، جنگ شمال علیه جنوب است. بنابراین، این جنگ که جنگ دولت های شمال در میان خودشان نیست به روشنی مستعمره ها و وابستگان جنوب شان را به دنبال خود یدک می کشد. این همانا توسعه است.

                بنابر این، سیستم و قدرت های فرمانروا در برابر این بحران چه پیشنهادی دارند؟ آن ها چه چیز پیشنهاد می کنند. یکی  احیا کردن به تقریب نزدیکی به آن چه که پیش از فروپاشی مالی بود. سمیر امین روی «به تقریب» درنگ دارد زیرا با وجود این آن ها دست به برخی اقدام های کوچک تنظیم گر زدند. سرانجام این که دولت ها، نه دولت ها در خلال اولیگوپل، خودشان دست به اقدام هایی، البته اقدام های کوچک تر (برخی ها می گویند فقط «صوری») می زنند، ممکن است اندکی جلوتر بروند. شاید. . . این ناممکن نیست .

آیا احیای سیستم چنان که بود ممکن است؟ سمیر امین می گوید، در کوتاه مدت، این ناممکن نیست، به دو شرط:

یکی، تزریق کردن مبلغ هایی برای احیا کردن درآمدزایی و این که کارکرد طبیعی، سَیلان و بهره وری سرمایه فراتر از مبلغ های لازم باشد. این مبلغ ها بسیار عظیم اند و بالغ بر 3000میلیارد هستند.

مورن و سمیر امین می گفتند «3000» میلیارد در سالهای 2002 -2004 – 2005؛ کارشناسان بزرگ صندوق پول بین المللی دو هفته پیش به این رقم رسیدند. در فردای 15 سپتامبر آن ها گفتند: «ما به 700 میلیارد نیاز داریم»، نه 3000 میلیارد. آن ها با افزایش تدریجی 700 میلیارد به 3000 میلیارد رسیدند.

برنامه های کنونی که برنامه آمریکایی ایالات متحد یا برنامه های اروپایی است (اگر برنامه اروپایی وجود داشته باشد) هنوز در اوج تزریق های لازم برای احیا کردن سیستم به گونه ای که بود، نیستند. ولی نمی توان رد کرد که طی دو سال آینده این اتفاق نیفتد.

شرط دیگر برای این که این احیا کردن بتواند انجام گیرد این است که قربانیان متفرق باقی بمانند. قربانیان ده ها میلیون بیکار اضافی، نیمه بیکاران در شمار فزاینده اند. در خلال تورم، تورم کوچک، کاهش درآمدهای واقعی نه فقط اکثریت زحمتکشان، بلکه حتا بخش زیادی از طبقه های متوسط اکنون آغاز شده است. اگر اعتراض های آنان چنان که تا کنون بوده است، یعنی بسیار قطعه قطعه، بسیار در موضع دفاعی – دفاع از دست آوردهای گذشته که توسط سیستم در حال حاضر مورد تعرض قرار گرفته– باقی بماند، در این حالت احیای سیستم آن گونه که بود، ممکن نیست.

به عقیده سمیر امین اگر سیستم آن گونه که بود، احیا شود، حتا با برخی اقدام های کنترل اندکی جدی تر، در طی چند سال با دومین انفجار که حادتر خواهد بود، روبرو خواهد شد.

چنانکه پس از اولین فاجعه، نخستین عصر زیبای 1890 – 1914 راه جنگ جهانی و انقلاب روسیه گشوده شد. در 1920 قدرت های فرمانروای کشورهای غربی چه کردند؟ آن ها با کنار گذاشتن روسیه سیستمی را احیا کردند که پیش از 1914 بود. وانگهی، به جز این قطعه از سیاره که  کنار گذاشته شد، آن ها همه جا سیستمی را در کلان شهرها و مستعمره های زیر فرمانروایی شان در آن عصر احیا کردند که پیش از 1914 بود. تنها یک شخص، یک اقتصاددان در آن عصر تشخیص داد که این کار پوچ و بیهوده است و فقط می تواند به فاجعه بیانجامد. این شخص کینز بود. البته، هر چند کینز در 1920 آن را یادآور شد، هیچ کس به آن گوش نداد. در آن وقت کسانی اقتصاددانان سنتی شبیه اقتصاددانان لیبرال و نولیبرالی بودند که امروز آنان را می شناسیم. به هر رو این (احیای سیستم پیشین) به بحران بزرگ 1929 انجامید که به کلی پیش بینی پذیر بود. این بحران به دومین جنگ جهانی و به موج جدید خروج از سرمایه داری یا کوشش برای خروج از آن منتهی شد. سرانجام کشورها به گونه های متفاوت تحول یافتند. چین، جنبش های بزرگ رهایی بخش ملی آسیایی و آفریقایی، به استقلال در مجموع کشورهای دو قاره طی ده پانزده سال پس از جنگ دوم جهانی دست یافتند.

از این رو، ما یک تکرار دیگر پیش رو داریم. بنابراین، اگر بر حسب اتفاق سیستم آن چنان که بود، احیا شود، به فاجعه جدید خواهد انجامید.

البته، تاریخ با عنصرهای جدید تکرار می شود. اغلب درباره انقلاب فنآوری و علمی و اطلاعات و غیره صحبت می شود، همه این ها درست است. هم چنین خیلی زیاد از چیزهایی صحبت می شود که به راستی عنصر جدید است. به عقیده سمیر امین عنصر جدید بسیار جدی و بسیار مهمی وجود دارد و او آن را «کمبود نسبی» ثروت های طبیعی، منابع عظیم طبیعی می نامد. البته او از فروخشکیدن قطعی آن ها صحبت نمی کند زیرا به جای نفت و همان طور به جای منابع طبیعی دیگر، بی وقفه ذخیره های جدیدی کشف می کنیم. هرچند آن ها برای بهره برداری کردن بسیار گران هستند. به هر رو، فروخشکیدن منابع طبیعی، سیستم را به گزینش جنگ شمال علیه جنوب برمی انگیزد. به عقیده سمیر امین اگر جامعه های شمال – نه «خلق ها»، بلکه جامعه ها در مفهوم بسیار وسیع، بخواهند شیوه زندگی و مصرف و غارت شان را حفظ کنند، لازم است که 15% جمعیت سیاره برای منافع خودشان به 100% یا 90 % منابع طبیعی سیاره دسترسی داشته باشند. در این صورت اکثریت قاطع خلق های جهان در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین که 85 % جمعیت جهان را تشکیل می دهند، از دسترسی به این منابع طبیعی بی بهره خواهند بود.

بنابراین، این سیستمِ احیا کردن، ناگزیر به نظامی گری و کنترل توده های مردم نیاز دارد و بنابر این واقعیت ها می توان نتیجه گرفت که این سیستم عمیقا ضددموکراتیک و عمیقا وارونه گفتمانی است که تأکید می کند «سرمایه داری همانا دموکراسی است». این سرمایه داری که به دلیل های مورد اشاره «فرتوت» نامیده می شود، شاید اگر بخواهد در دوره هایی کمتر خشن باشد، نمی تواند به پیشروی این پایه های اساسی بدون شدت دادن به نابرابری ها در مقیاس جهانی بین جامعه های شمال و جامعه های جنوب ادامه دهد. از این رو است که مارکس آن را مظهر «فقر عمومی» (paupérisation) می نامید. فقر عمومی در مقیاس جهانی بسیار عظیم است و این در سپتامبر 2008 آغاز شد. روند شتاب گرفتن فقر عمومیِ کم اهمیت در 1971 ، 70 یا 75 شروع شد. این فقر عمومی چهره خود را بنابر تشدید چشمگیر با به حاشیه راندن تمامی مردم ، به ویژه روستاییان و مجموع جمعیت های جامعه های جنوب آشکار کرد.

پی گفتار

آن چه کوتاه و دستچین شده از نوشتارهای تئوریک و واقع گرایانه سمیر امین درباره «سرمایه داری در بحران» روایت شد، ما را به این فرمولبندی بی بازگشت و چون و چراناپذیر رهنمون می شود که مساله برای برون رفت از سیاهچاله ی بحران آفرینی هایِ ساختاریِ دم افزونِ سرمایه داری عبارت است از «خروج از سرمایه داریِ در بحران، نه خروج از بحرانِ سرمایه داری».

نخستین موج «خروج از سرمایه داری در بحران» با انقلاب سوسیالیستی اکتبر 1917 در روسیه و سپس انقلاب های سوسیالیستی در چین، کوبا، ویتنام و کشورهای اروپای شرقی در قرن بیستم نتوانست در چالش با سرمایه داریِ فرمانروایِ جهانیِ شده به کامیابی برسد. البته در اینجا فرصت برای نقد و بررسی نخستین آزمون «خروج از سرمایه داریِ در بحران» و کالبدشکافی تضادهای فروپاشنده درون هر یک از کشورهای سوسیالیستی وجود ندارد. اگرچه فوکویاما نخست ناکامی کشورهای «سوسیالیستی» را به فال نیک گرفت و آن را نشانه مسلم «پایان تاریخ» و استواری ابدمدت سیستم سرمایه داری انگاشت، اما در پی اوج گیری تضادهای فزاینده سرمایه داری و شتاب گرفتن فاصله حیرت انگیز طبقاتی، میان فقر و ثروت در سطح جهان به سود اَبَرانحصارها و اَبَرثروتمندان ناگزیر حرف خود را پس گرفت و آن را بیهوده و نادرست اعلام کرد.

بنابراین «خروج از سرمایه داریِ در بحران» بیش از پیش در متن کنش تغییر جهان قرار گرفته است. زیرا سیستم سرمایه داری نه تنها نتوانسته است در دهه های واپسین شکاف عظیم بین شمال و جنوب را کم کند، بلکه بر ژرفش شتابمند نابودکننده آن افزوده است. چنان که در برابر 3 میلیون جمعیت جهان 1 میلیاردر وجود دارد. ثروت میلیاردرهای جهان به 3/7 تریلیون دلار رسیده است.

سیستم بحران ساز سرمایه داری، محیط زیست بشریت را با فروپاشی خطرناکی روبرو کرده است. 40 درصد زمین های مورد بهره برداری دچار آسیب های بی برگشت شده اند. هر سال 130 هزار کیلومتر مربع جنگل نابود می شود. سه چهارم منطقه های ماهیگیری در خطر نابودی است. بر اثر افزایش آلودگی های فضای سیاره، کلاهک یخی قطب 40 درصد قطر خود را از دست داده است.

اقتصاد ویرانگر سرمایه داری جهانی که غوطه ور در بحران ساختاری ترمیم ناپذیر است، نمی تواند از اصل انباشت بی پایان که مشخصه مهم سرمایه داری و مترادف با رشد تصاعدی و سرطانی است که به مرگ می انجامد درگذرد. جان استوارت میل که این موضوع را در زمان خود دریافته بود، تصور می کرد که «حالت ایستایی» به این روند ناعقلانی پایان خواهد داد. کینز در این خوش بینی عاقلانه سهیم بود. اما هیچیک از این دو تن توان آن را نداشتند که دریابند فرارفت ناگزیر از سرمایه داری که خود را رفته رفته تحمیل خواهد کرد، چگونه خواهد بود. در عوض، مارکس با سپردن تمامی این کار به مبارزه جدید طبقه ها توانست واژگونی قدرت سرمایه داری را که امروز در دست اولیگارشی متمرکز است، تصور کند.

خروج از سرمایه داری تنها با مبارزه خلق های شمال، یا تنها با مبارزه های خلق های زیر سلطه جنوب ناممکن است. خروج از سرمایه داری تنها هنگامی و در مقیاسی ممکن است که این دو بُعدِ یک چالش، با یک دیگر پیوند یابند.

هدف استراتژیک امپریالیسم عبارت از ویران کردن هر گونه ابتکارهای مستقل توده مردم و دولت ها است.

از وقتی که پروژه سرمایه داری نولیبرال برای درمان بحران ساختاری سرمایه به بشریت تحمیل شده، وضعیت در شمال و به ویژه جنوب سیاره به شدت بدتر شده است. بنابراین از دیدگاه کلی ترازنامه سرمایه داری بسیار منفی و غم انگیز است. آن چه کارگزاران نولیبرال برای انجام آن تدارک دیدند چیزی جز تحمیل کردن پیامدهای وخیم آن برای زحمتکشان و توده های مردم نبوده است. در واقع مساله همانا عبارت از کاربرد نسخه همیشگی اجتماعی شدن زیان ها و خصوصی شدن سودها است. بنابراین تا زمانی که در به همین پاشنه می چرخد، هیچ چشم انداز روشنی برای بشری کردن و عقلانی کردن سرمایه داری وجود نخواهد داشت.

به هر رو، سرمایه داری پرانتز کوتاهی در تاریخ است. بنابراین شرط پرهیزناپذیر رهایی زحمتکشان و خلق های زیرسلطه (یعنی 80 درصد بشریت پیرامونی) مبارزه پیگیر در راه فرارفت از سرمایه داری است.

بنابراین، ضد سیستم سرمایه داری بودن، یک فضیلت است. معنی آن به سادگی یعنی مخالف بودن با سود مالکیت خصوصی بر وسیله های تولید، رقابت، خودخواهی، سوداگری های اقتصادی در جامعه. وانگهی، ضدسرمایه داری بودن با کمونیست بودن، لنینیست بودن، تروتسکیست یا مائوئیست و آنارشیست بودن و یا هر نام دیگری از این نوع، یکی نیست. کوتاه سخن، ضدسرمایه داری بودن، استوار بر این اندیشه است که این ارزش ها (یعنی سود مالکیت خصوصی، رقابت و رشد یکسویه) نباید و نمی توانند پایه یک جامعه به طور اجتماعی عادلانه، احترام گذار به طبیعت، همبسته و رهایی بخش برای بشریت را تشکیل دهند.

اغلب از جانب مدافعان آتشین سرمایه داری استدلال هایی از این نوع به گوش می رسد: «البته، سرمایه داری کامل نیست، هیچ سیستمی کامل نیست. ولی با این وجود نباید فراموش کرد که سرمایه داری بهبود شرایط زندگی را برای میلیون ها نفر فراهم آورده است. برای مثال، افراد هرگز تا این اندازه از انتظار زندگی درازمدت برخوردار نبودند. و نیز فراموش نکنیم که به موهبت سرمایه داری است که میلیون ها نفر به فنآوری های مدرن چون تلویزیون، دستگاه های ارتباطی هوشمند، هواپیما، انواع خودروها و غیره دسترسی دارند».

درست است که سهمی از حقیقت در این گفته ها وجود دارد. اما این سهم ناچیز و حتا بسیار ناچیز است. چرا؟ در پاسخ باید گفت که ثروت های خیره کننده و افسانه ای در دست اقلیتی کم شمار قرار دارد. این اقلیت این ثروت ها را از کجا آورده است؟ این ثروت ها از راه استثمار توده های میلیونی مردم و غارت وحشیانه منابع انسانی و طبیعی ملت ها به دست آمده اند. ازینرو، بشریت «بهای» سنگینی برای فراهم آوردن این ثروت ها و این نوع «پیشرفت»ها پرداخته است. آیا به راه انداختن جنگ و جنایت علیه بشریت و برانگیختن فاجعه های انسانی و زیست محیطی برای رسیدن به این «پیشرفت»ها لازم بوده است؟

وانگهی، سرمایه داری به تقریب در همه اقتصادهای جهان استقرار یافته و به کلی «جهانی شده» است. این بدان معنا است که همه این اقتصادها درهم تنیده اند. این امر ایجاب می کند که یک ترازنامه جدی واقعی از کارکرد سرمایه داری در مقیاس جهانی با طرح کردن این پرسش فراهم آید تا بدانیم چند درصد بشریت واقعن از این سیستم سود برده اند. باید یادآوری کرد که طبق گزارش بانک جهانی بیش از نیمی از بشریت در فقر زندگی می کنند. برای سه میلیارد انسان ستمدیده زندگی با عیار تلویزیون، اینترنت یا دیگر ثروت های فنآورانه سنجیده نمی شود. برای آنها مساله عبارت از 12 ساعت کار کردن در روز، شکنجه تن و روان برای به دست آوردن درآمد کافی برای ادامه زندگی خانواده و خود است؛ به بیان دیگر، جان کندن برای نمردن و زنده ماندن است. هنگامی که از «دراز زیستن» سخن می گویند، نباید از یاد ببریم که همه گزارش های سازمان ملل متحد نشان می دهند که انتظار زندگی در بسیاری از کشورها به سن 31 سال کاهش یافته است.

در شمال و در جنوب اکثریت شهروندان، جنبش های اجتماعی، دولت ها و نهادهای بین المللی این را می پذیرند که وضعیت کنونی ناانسانی و تحمل ناپذیر است. میلیاردها موجود انسانی از حقوق بین المللی شان بی بهره اند. آن ها همچنین از آب آشامیدنی سالم، غذای کافی، مسکن زیستمند، دسترسی به بهداشت و آموزش محروم اند. ازینرو سیستم سرمایه داری موفق نشده است زندگی افراد را در سیاره ما بهبود ببخشد و نیز موفق نشده است، آفت های بزرگی که به بشریت زیان می رسانند از میان بردارد. بدتر از همه طی بیش از سی سال واپسین، یعنی از زمانی که سرمایه داری نولیبرال به بشریت تحمیل شده، وضعیت چه در شمال و چه در جنوب سیاره ما به شدت بدتر شده است. بنابراین از دیدگاه کلی ترازنامه سرمایه داری بسیار منفی و فاجعه بار است.

یک مساله بسیار مهم دیگر رسیدن به این آگاهی است که سرمایه داری توانایی وارونه کردن گرایش خود را ندارد. بنابر گفتمان های فرامانروا، ما «با سرمایه داری دیوانه سری روبروییم که پایبند هیچ خرد و دوراندیشی بشردوستانه نیست». «بحران مالی نتیجه رفتار ناپذیرفتنی شماری از سرمایه داران است». می گویند روی این اصل باید «سرمایه داری را از دست این سرمایه داران نجات داد» و برای وارونه کردن گرایش کنونی و خروج از بحران، مساله عبارت از نوسازی سرمایه داری و دادن چهره انسانی به آن از راه وضع مقررات بیشتر است.

البته در لحظه کنونی، با یک دگرگونی در گفتمان نولیبرالی در سی سال واپسین روبروییم. اما نباید گفتمان و واقعیت را اشتباه کرد. برای مثال دخالت های دولت در اقتصاد مانند برنامه های نجات بخش مالی، برای دفاع از منافع طبقه های مردمی و فرودست نیست، بلکه در واقع برای نجات دادن سیستم سرمایه داری و کوشیدن برای بازیافتن رشد و فرصت های سودورزانه و در یک کلام احیای سودهای بی ضرر سرمایه داران است. بنابراین مساله عبارت از مدیریت بحران از راه روبراه کردن موقت سیستم برای پرهیزیدن از ورشکستگی کلی، سپس بازگشت دوباره به همان پایه های پیشین است. هر چند ممکن است که آنها به بازیافتن رشد نایل آیند، اما در این مورد شانس کمی وجود دارد. تمام رقم ها و همه گزارش های نهادهای بین المللی نشان می دهند که بدون دگرگونی بنیادی دیرپا، به سرعت وارد بحران های هر چه عمیق تر و درازمدت تر می شویم. بحران بانکی و مالی ادامه می یابد. بحران اقتصادی تعمیم یافته است. بحران همه سویه و جهانی است.

در اینجا ذکر این نکته ضرورت دارد که اگر یک جنبش اجتماعی در حد مرزهای بسیار تنگی که مانع از نقد ریشه ای خصلت های اساسی جامعه های معاصر سرمایه داری است، زندانی بماند، نمی تواند به فرارفت از سرمایه داری و راه یافتن به سوسیالیسم بیندیشد. «سوسیال دمکراسی» نمونه بارزی از آن است که با وجود برخی اقدام های دمکراتیک به سود زحمتکشان در گم بیشه نظام سرمایه داری رنگ باخت و به خدمت آن در برقراری نظم نولیبرالی درآمد. ازینرو، هر جنبش ضدسرمایه داری همواره باید خصلت های بنیادی سیستم سرمایه داری را آماج نقد خود قرار دهد وگرنه با گرفتار شدن در نوعی از نظم «سرمایه داری بدون سرمایه داران» خطاهای گذشتگان را تکرار خواهد کرد. بنابراین، برای گام نهادن در راه «خروج از سرمایه داری» با سمت گیری سوسیالیستی باید زمینه را برای کامیابی آن به تدریج آماده ساخت. مولفه های گام نهادن در این راه از این قرارند:

  1. تقویت دمکراسی سیاسی بر پایه حقوق اساسی انسان، تامین آزادی های سیاسی و اجتماعی، کثرت گرایی و دولت مردم بنیاد حقوقی
  2. پیوستگی سازمان زندگی سیاسی و سازمان اقتصاد (جدایی سیاست و اقتصاد را باید در روند فازهای دمکراسی در یک مجموعه پیوسته، به صورت تصمیم گیری یکپارچه درباره موضوع های درازمدت جهانی شدن برطرف کرد. سمیر امین)
  3. پایان دادن به ویرانی منابع طبیعی که آینده بشریت را تهدید می کند.
  4. پایان دادن به قطب بندی در مقیاس جهانی که در تاریخ مانند ندارد.
  5. پایان دادن به پیروی یک جانبه بازار داخلی از بازار خارجی و ناپیوستگی آن به این بازار و واداشتن بازار خارجی به تطبیق دادن خود با نیازهای توسعه داخلی
  6. پایان دادن به فرمانروایی بازار بر جامعه به عنوان دست نامریی تنظیم کننده زندگی اقتصادی و پیروی کورکورانه انسان از آن.

این مؤلفه ها و شمار دیگری از خصلت های فرارونده ضدسرمایه داری مانند آنچه سمیر امین در فرمولبندی به غایت فشرده اش که در زیر می آید بیان کرد، می تواند در چهره نمایی مضمون فرارفت از سرمایه داری و نیز سوسیالیسم قرن 21 ممیّز و راهنما باشد:

«(1) رهایی از بی خویشتنی یا از خودبیگانگی اقتصادی و ازخودبیگانگی کار. (2) رهایی از پدرسالاری. (3) برتری دادن به رابطه خود با طبیعت. (4) بسط و توسعه دمکراسی فراتر از حدودی که بر اثر جدایی سپهرهای مدیریت اقتصادی و سیاسی تحمیل شده است. (5) جهانی شدن بر پایه و در چارچوبی که دیگر قطب بندی به وجود نیاورد، بلکه برعکس به آن پایان دهد».

پس مساله عبارت از آفریدن مدلی است که نیازهای مردم را، که در کانون گزینش های سیاسی اند، برآورده سازد: یعنی آفرینش فضایی که در آن همکاری، همیاری، شریک بودن و همبستگی، مقدم بر رقابت آزمندانه و رویارویی های نابخردانه است؛ فضایی که بحث و گفتگو در آن جایی ممتاز دارد و در آن سؤاستفاده از شهروندان برای خدمت به فرمانروایان متوقف می گردد.