نظری, سرتیتر

مارکس، سمفونی ناتمام – بخش اول

marx_sw_90uz
نويسنده: یورگن نفه
مترجم: خ. طهوری
 بخش نخست از کتاب در دست ترجمۀ «مارکس، سمفونی ناتمام»، اينک در دسترس خوانندگان گرامی «عدالت» قرار می‌گيرد.
۱
هزیمت، فرار، شورش
نمونه یک زندگی
بروکسل، ۳ مارس ۱۸۴۸. یک روز سرد و مغموم به پایان خود نزدیک می‌شد. فانوس‌بانان در راه بودند تا فانوس‌های گازی را روشن کنند. در وزارت دادگستری خدمتکار دادگاه «ژان ژوزف پولاک» در راه انجام آخرین وظیفه خود در این روز جمعه بود. او حامل یک نامه مخاطره‌آميز بود که باید سر وقت به فرد مورد نظر تحویل داده می‌شد و این دستور از بالا بود.

نامه خطاب به یک فرد خارجی بود که از فرانسه اخراج شده و سه سال پیش از آن با همسر و دختر خود به کشور سلطنتی بلژیک فرار کرده بود. او در میهن خود آلمان به عنوان فرد سیاسی مورد تعقیب با خطر دستگیری فوری مواجه بود و از آن زمان به بعد این وضعیت تغییری پیدا نکرده بود.

کمی بعد برگه تعقیب، او را فردی با قد متوسط ۱٫۷۰ متر، نسبتاً چاق با رنگ و روی سالم با موهای «سیاه، فرفری» و همین‌طور ابروان و ریش سیاه با چشمانی «قهوه‌ای» ولی «کمی احمقانه» توصیف می‌کرد. علايم ویژه: الف) نحوه کلام و چشم‌انداز ظاهرش منشأ یهودی وی را به یاد می‌آورد و ب) زرنگ، سرد و مصمم به نظر می‌رسد.»

نامه‌بر دادگاه حدود ساعت ۵ بعدازظهر به مقصد رسید. هتل «بوآ سوواژ»، یک هتل کوچک در سایه کلیسای بزرگ «سنت گودول»، کلیسای اصلی بروکسل و کلیسای ملی کشور که امروز هم شاهد مراسم ازدواج خاندان سلطنتی و یا مراسم خاکسپاری‌ رسمی و دولتی است. تنها چندصد قدم دورتر، میدان بزرگ گران پلاس با ساختمان پرعظمت گوتیک شهرداری قرار دارد که با دو برج عظیم «سربریدۀ» خود چهرۀ بخش قدیمی شهر بروکسل را شکل می‌بخشد.

هتل نامبرده و تمامی محله در اثر نوسازی و گسترش کوچه‌ها و خیابان‌های پرجمعیت پایتخت مدت‌هاست که از بین رفته. آنجا که در دهه ۵۰ قرن ۲۰ ساختمان عظیم بانک ملی بلژیک خود را به تصویر شهر تحمیل کرده بود، پولاک نامه‌بر دادگاه در آن روز ۳ مارس سراغ میهمانی را می‌گرفت که نامش در آن آدرس به ثبت رسیده بود.

«ژان بابتیست لانوی» هتل‌دار حتا بدون شنیدن نام، می‌دانست که منظور کیست. ساعت ۱۰ صبح همان روز بازپرس دادگاه، «شارل برگمان» به هتل آمده بود و در مورد فرد نامبرده تحقيق کرده بود. توجه ویژه بازپرس به روز ۲۸ فوریه بود که گویا فرد مظنون مقدار زیادی پول به بانک منتقل نموده بود.

احتمالاً صاحب هتل که قبل از آن نیز چندین بار  میهمان خود را با خانواده‌اش پذیرفته بود، او را از این ملاقات باخبر نموده بود چون وقتی نامه‌بر دادگاه محتوای نامه را به فرد مورد نظر نشان داد او ظاهراً زیاد متعجب نشد. سند مزبور دارای مهر سلطنتی بود و در آن «لئوپولد، شاه بلژیک» فرمان داده بود «دکتر فلسفه کارل مارکس» باید کشور را ظرف ۲۴ ساعت آینده ترک کند.

فرد بی‌وطن کمی قبل از ۳۰-مین سالگرد تولدش برای دومین بار حکم اخراج خود را از کشوری دریافت می‌کرد که البته آخرین حکم نیز نبود. تعقیب، حکم دستگیری، فرار و مهاجرت نیمه اول زندگی و فقر و بیماری نیمه دوم زندگی او را رقم می‌زد. ناشر رادیکال، کمونیست و انقلابی در آن زمان نیز جزو تیرۀ به خطرافتاده به حساب می‌آمد که علاوه برآن، خدانشناسی و نقد مذهب که در روح نسل آن زمان با وجود گرایشات سکولار و دمکراتیک، چیز استثنايی به نظر نمی‌رسید. در این دوره آتشین از تاریخ، داشتن ایده‌ برای تحول و تغيير جهان مد بود.

اروپا در حال غلیان بود. انقلاب، موضوع اصلی نسلی بود که شاهد رانش بی‌نظیر مدرن‌سازی شده بود. انسان‌ها، محصولات و اخبار نسبت به گذشته با سرعت غیرقابل تصوری در حرکت بودند. کشتی‌های بخاری، راه‌آهن و تلگراف مرز زمان و مکان را تغییر می‌داد. شتاب‌بخشی بی‌وقفه کلیه سطوح زندگی سرآغاز ایجاد شبکه ارتباطی جهانی بشر که بعد مجدداً با کشتی‌های بارگُنج (کانتینر)، ارتباطات هوايی توده‌ای و اینترنت تکمیل شد، شد. کلیه ساعت‌های موجود آهنگ زندگی مملو از ترمین‌ها، ساعات حرکت‌، ساعات کار و شیفت‌کارها را تعیین می‌کرد.

جو متراکم هوشمندانه با سرعت عجیبی کشفیات و ایده‌های جدیدی را عرضه می‌داشت که تا امروز جهان را به حرکت درمی‌آورد. گسترده‌ترین و عمیق‌ترین افکار در آن زمان در مغز دو نفر پخته می‌شد که به زودی هرچند که با فاصله کمی از یکدیگر زندگی می‌کردند ولی هرگز با یکدیگر روبه‌رو نشدند: چارلز داروین و کارل مارکس. شاید شاعران رمانتیک معاصر آن دو را دو ستاره درخشان در کیهان فکری و یا دو ستاره از دنیايی دیگر که به ما چشمک می‌زنند، معرفی می‌نمودند.

این یک، معرف قوانین تکامل حیات و دیگری، معرف قوانین حرکت تاریخ – هر دو به اتفاق مبین روح زمان: تحرک به عنوان پارادایم. پدیده هم‌سنگ دیگری که گیج کننده به نظر می‌رسد پیدایش فتوگرافی بود که در سال ۱۸۳۹ کشف شد و سکون و ابدیت را که در یک لحظه گرفتار کرده بود و با یکدیگر آشتی می‌داد. فتوگرافی نقاشی را به سوی رئالیسم تا آن لحظه ناشناخته‌ای سوق داد که بعدها به آبستراکسیون گریخت و به انسان اجازه داد تا با دید نوینی به خود و دیگران بنگرد. اولین تراشه از آینه عظیمی که در مقابل چشمان آن‌ها به وجود می‌آمد. مارکس جزو اولین کسانی بود که این تصویر را دریافت.

شهرها و پایتخت‌ها در مراکز خود هنوز به دوران قرون وسطا شباهت داشتند. تنها ظلمت شب جای خود را با نور مصنوعی عوض کرده بود. نورافشانی، حرکت و روابط تا آن لحظه نیاز به مقادیر غیرقابل تصوری از انرژی داشت و به انگیزه تعیین کننده قرن تبدیل گشته بود. در برخی از نقاط آب جاری به منازل راه یافته و در مناطق حاشیه‌ای و در مجتمع‌های مسکونی کاملاً نوین جهان فردا رشد می‌یافت.

انقلاب صنعتی با کارخانه‌های خود و تولید محصولات استاندارد ماشینی برای بازارهای جهان به نماد تحول تبدیل شده بود. وجه مشخصه محرز آن در کنار دودکش‌، دود و سروصدا، ارتش عظیم و رشد یابنده کارگران ساده و به طور روزافزونی زنان و کودکان بود که روزانه ۱۲ یا ۱۴ و برخی از اوقات تا ۱۸ ساعت در پشت درهای مؤسسات تولیدی ناپدید می‌شدند. استثمار و زور زندگی روزمره و فقر، فلاکت و مرگ زودرس حیات آنان را تعیین می‌کرد.

مناسبات اجتماعی و سیاسی همواره عقب‌تر از واقعیت‌های اقتصادی بود. به زودی بازار بورس و خباثت یکی شد و سرمایه‌دار به عنوان حاکم واقعی بر مردم، شاه را در جیب خود نهاد. اقتصاد بیش‌تر و بیش‌تر در مکان‌های قانونیِ بی‌قانونی واقعی جای گرفت. کارخانه‌دار و کارگر مثل راهزن و غنیمت جنگی در مقابل هم قرار گرفته بودند. خبرگان قدیمی به روی خود نمی‌آوردند و با این که شاهد از دست رفتن دنیای گذشته خود بودند باز دست از افکار کهنه خویش برنمی‌داشتند. در مقابل جوانان قرار داشتند که دنیا از آن آنان بود و خواستار حرکت به جلو بودند.

مثل مقلدین خود در قرن ۲۰ که نسل ۱۹۶۸ نام گرفتند نسل سال‌های ۱۸۴۸ خود را منقد سیستم می‌دانستند و نابسامانی‌ها، شرایط سخت زندگی نابرابری و بی‌عدالتی را مورد انتقاد قرار می‌دادند. آن‌ها اشکال آلترناتیو کار و زندگی متأثر از روح تعاونی‌های سوسیالیستی را به کار می‌بستند. آن‌ها خواهان دمکراسی و نه سلطنت، جمهوری و نه دولت اشراف‌زادگان و یا روحانیون، خواهان سندیکا و قوانین الزام‌آور برای جهان کار بودند. آن‌ها قانون اساسی مدرن می‌خواستند که آزادی حقوق سازمان‌های سیاسی و اجتماعات، آزادی سخن و قلم برای رسانه‌ها را بدون سانسور تضمین کند.

فرانسه گامی در این سو برداشته بود. پس از سرنگونی دولت در سال ۱۸۳۰ «لوئی فیلیپ» که خود را «شاه شهروندان» می‌نامید در پاریس حکومت می‌کرد. در انگلیس «کارتیست‌ها»، مهم‌ترین جنبش اپوزیسیون انگلیسی در آن زمان خواستار مشارکت دمکراتیک بیش‌تری بودند. لهستان برای حیات خود می‌جنگید، مجارستان خواستار استقلال بود، ایتالیا رؤیای «پاتریا اونیتا» (میهن متحد) را در سر می‌پروراند و آلمان به دنبال سرزمین پدری متحد بود. ملت و انقلاب اسطوره‌های پرقدرت سیاسی قرن ۱۹، چارچوب صحنه زندگی مارکس جوان را تعیین می‌کرد. در این روز به یاد ماندنی، یعنی ۳ مارس ۱۸۴۸ این دوران پایان یافت.

فرمان سلطنتی به موقع به دست او رسید.  چمدان‌هایش هنوز بسته بود. چند روز پیش از آن او و همسرش «جنی»- اعضای خانواده آن‌ها با یک خدمتکار و یک دختر دوم  و یک پسر به ۶ نفر افزایش یافته بود- آپارتمان سابق خود را ترک کرده بودند. آن‌ها قصد داشتند به پاریس، مام انقلاب بازگردند. چند روز بود که در پاریس مجدداً تاریخ نوشته می‌شد. پس از این که پلیس به روی تظاهرکنندگان بی‌دفاع آتش گشوده  بود، برای سومین بار پس از سال ۱۷۸۹ و ۱۸۳۰ خلق با موفقیت به پا خواسته بود.

تا این لحظه نسل مارکس در دوران تاریخی پرتحرک ولی قابل توجه صلح‌آمیزی زندگی می‌کرد. از شکست ناپلئون در سال ۱۸۱۵ سلاح‌ها در اروپا خاموش شده بودند. تا آغاز جنگ کریمه در سال ۱۸۵۳ بریتانیا به عنوان تنها قدرت اروپايی با یک مناقشه نظامی دست به گریبان بود: آن‌ها با پیروزی در اولین جنگ تریاک بین سال‌های ۱۸۳۹ تا ۱۸۴۲ امپراتوری سلطنتی چین را مجبور کردند تا بازارهای خود را بر روی غرب و محصولاتش بگشاید و از این طریق اولین جنگ سرمایه‌داری-استعماری در تاریخ، بازارهای فروش و انحصار تجارت با مواد مخدر را برای انگلیس  تضمین کرد.

پس از کنگره وین در سال ۱۸۱۴/۱۸۱۵ به نظر می‌رسید که تنش بین کشورهای اروپايی قابل کنترل است ولی ديده می‌شد که در درون مرزهای آن‌ها کنترل وضعیت روزبه‌روز بیش‌تر از دست حکام خارج می‌شود. عدم انجام رفرم، فشار تولید می‌کرد و این فشار به شورش منجر می‌شد. نسل دهه ۱۸۴۰ یک سلسله از خیزش‌ها را تجربه کرد که مشهورترین آن قیام ریسندگان سیلزی در سال ۱۸۴۴ بود.

فقر و گرسنگی سال‌های ۴۰ وضعیت را فراسوی مرزها تشدید کرد. اوج غمناک این بحران گرسنگی زمستان ۱۷۴۶/۱۸۴۷، آخرین بحران از این نوع در اقتصاد کشاورزی اروپايی بود که به مرگ یک میلیون نفر انجامید که بحران جهانی تجارت سال ۱۸۴۷ به آن افزوده شد. گذار از قیام به انقلاب تنها به یک جرقه نیاز داشت.

مارکس روی پا بند نبود و می‌خواست هرچه زودتر وارد معرکه شود. گویا او بعدازظهر همان روز قبل از رسیدن نامه‌بر دادگاه نامه مهم دیگری به امضای ناشر روزنامه لیبرال «لا رفرم» دریافت کرده بود: «مارکس دلیر و صادق، سرزمین جمهوری فرانسه صحنه آزادی برای کلیه دوستداران آزادی است. قدرت حکام مستبد آن را سوزانده بود ولی فرانسه آزاد دوباره دروازه‌های خود را به روی شما و همه کسانی که برای اهداف مقدس و اهداف برادرانه کلیه خلق‌ها مبارزه می‌کنند می‌گشاید. فردیناند فلوکون، عضو دولت موقت.»

ممکن است این‌طور بوده باشد، در کتاب‌ها این‌طور آمده و مارکس نیز خود این‌طور گزارش کرده است. در اصل می‌باید او بهتر می‌دانست. ناشرین مجموعه آثار مارکس و انگلس MEGA این نوشته را بار دیگر با دقت زیر ذره‌بین نهادند. شناخت محققین که برای دانش مربوط به آثار مارکس نمونه است را می‌توان در زیرنویسی در صفحه ۸۶۸ جلد ۱۷ که در سال ۲۰۱۶ منتشر شد، ملاحظه کرد: نقطه‌ای که بعد از رقم ۱ دیده می‌شود ظاهراً عدد صفر است. در نتیجه تاریخ نامه فلوکون نه اول، بلکه دهم مارس بوده است.

ظاهراً یک مسأله کوچک. ولی این برداشت از طرف مارکس و هوادارانش که سهواً و یا عمداً شایع شد، به این شایعه پنهانی دامن می‌زد که انقلاب، انقلابیون را فرا می‌خواند. قهرمانان داستان زندگی خود را این‌طور می‌نویسند ولی در واقع این نوشته یک دعوت‌نامه نبود، بلکه تأيیدی مبنی براین بود که مقدم فرد آلمانی در پاریس مبارک است، یک هوادار در بین هواداران بسیار دیگر.

تصمیم پایان بخشیدن به مهاجرت در بروکسل در عین حال از مدت‌ها پیش گرفته شده بود. در بعدازظهر همان روز، یعنی قبل از دریافت فرمان سلطنتی مارکس از طریق وکیل خود به اطلاع مقامات امنیتی بلژیک رسانده بود که او و نیروهای اپوزیسیون آلمانی قصد دارند روز بعد شهر را ترک کنند. «ژان ژوزف بریکورت» نماینده لیبرال مجلس نوشت: «آقای مارکس مقدمات سفر خود را آماده ساخته و اعلام کرده که در روز بعد پست مرزی را که برای خروج از کشور پادشاهی در نظر دارد، تعیین خواهد کرد.»

نتیجتاً مارکس در فرمانی که نامه‌بر به او ابلاغ کرد تنها گام بعدی در روند رسمی وقایع را می‌دید. ريیس سازمان امنیت بروکسل فردی به نام «بارون آلکسیس گییوم شارل پروسپر هودی» طوری رفتار می‌کرد که مارکس و همراهانش تصور می‌کردند همه چیز طبق روال معمول پیش می‌رود ولی در واقع «سرپرست عمومی سازمان جاسوسی بلژیک» نقشه دیگری را در سر می‌پروراند.

مارکس هنگام ورود خود به بلژیک اجباراً متعهد شده بود که «دربلژیک هیچ نوشته‌ای را در مورد سیاست‌های جاری منتشر نسازد.» که در اصل مثل این بود که نفس کشیدنش را ممنوع سازند. و در نتیجه وزیر دادگستری مقرر کرد که فرد فراری از سوی پلیس زیر نظر گرفته شود. او به شهردار پاریس نوشت: «اگر به اطلاع شما رسید که فرد نامبرده قولش را شکسته و یا این‌که اقدام خصمانه دیگری علیه دولت پروس، علیه همسایگان و هم‌پیمانان ما انجام داده، از شما خواهش می‌کنم که مرا فوراً در جریان قرار دهید.»

مارکس تنها هنگامی‌که در مهاجرت به سر می‌برد زیر نظر پلیس قرار نداشت. نامه‌های گشوده شده، مهرهای شکسته و تعقیب و کنترل در هر لحظه، برای او روزمره و عادی بود. مقامات بلژیکی از همکاری او با روزنامه اپوزیسیون «دویچ-بروکسلر تسایتونگ»، از فعالیت‌های او در انجمن فرهنگی کارگری، در جامعه دمکراتیک و قبل از هر چیز در اتحادیۀ کمونیست‌ها مطلع بودند. به ویژه این گروه از اپوزیسیون که در سطح بین‌المللی فعالیت می‌کرد و در بسیاری از نقاط از گروه‌های مخفی تشکیل شده بود، خاری در چشم سازمان جاسوسی کشور بود. واژه‌های «کمونیست» و یا «رادیکال» عبارات هولناکی بودند که براندازی و خشونت معنی می‌داد و لذا تعقیب و پیگرد را موجه می‌نمود.

بلژیکی‌ها تأثیر شورش‌های موفق را هنوز در خاطر خود داشتند. کشور جوان آنان حاصل انقلاب بلژیک بود که به دنبال انقلاب فرانسه در سال ۱۸۳۰ صورت گرفته بود و طی آن هلند پروتستان جنوب کشور خود را که عمدتاً از کاتولیک‌ها تشکیل می‌شد، از دست داد که اکنون کشور زیر سلطه شاه لئوپولد قرار گرفته بود. او خود را مانند لوئی فیلیپ، که در سال ۱۸۳۲ دخترش او را به همسری گرفت، «شاه شهروندان» می‌نامید. کشورش مانند بریتانیای کبیر صنعتی شده بود و مثل این کشور در ابتدا به عنوان یکی از لیبرال‌ترین کشورهای اروپايی شهرت یافته و پناهگاه مطلوبی برای سیاسیون تحت پیگرد بود.

ولی دیگر «شاه شهروندان» برای شهروندان و به ویژه برای کارگران و پیشه‌وران کافی نبود. آن‌ها همراه روشنفکران چپ نه تنها تاجداران را زیر سؤال می‌بردند، بلکه تمامی سیستم سیاسی و اقتصادی مورد انتقاد آنان بود. رادیکال‌ترین پاسخ، کمونیسم و نماینده برجسته آن حداقل در محافل مربوطه کاربران سیاسی، کارل مارکس بود. او در بین کارگران معمولی کاملاً ناشناخته بود.

در غروب  روز ۳ مارس ۱۸۴۸ رهبری کمونیست‌های بلژیکی برای آخرین بار در منزل او گردهم آمد. دو روز قبل از آن رهبری اتحادیه کمونیستی در لندن به خاطر وقایعی که در قاره رخ داده بود اختیارات خود را به محفل بروکسل منتقل کرده بود. در این وضعیت افراد حاضر در هتل «بوآ سوواژ» تصمیم گرفتند به میهمان‌دار اختیار تام داده و کلیه اسناد و مدراک را در اختیار او قرار دهند. او وظیفه داشت در پاریس «آزاد شده» اتحادیه را از نو بر پا سازد. تاکنون کمونیست‌ها در پاریس به عنوان نیروی قابل توجهی در کنار جمهوری‌خواهان سوسیالیست و گروه‌های دیگر لیبرال شناخته نمی‌شدند و اکنون باید این وضع تغییر می‌کرد.

در اینجا ريیس سازمان امنیت بلژیک «هودی» لحظه را مناسب دید تا لانه دزدان انقلابی را درهم ریزد. او مارکس را یک سردسته‌ می‌دانست که گویا برای قیام‌کنندگان به طور غیرقانونی اسلحه تهیه نموده. او در تمام توضیحات خود در طول زندگیش این مطلب را تکرار کرده بود. «جنی مارکس» نیز در خاطرات زندگی خود این برداشت رسمی را بازگو می‌کند که مدیون گزارشات هم‌رزمان خود بود. او یک دهه بعد از این وقایع نوشت: «دولت همه‌جا توطئه می‌دید. مارکس پول دریافت می‌کند، اسلحه می‌خرد و باید سر به نیست شود.»

این شایعات احتمالاً غلط بود. مارکس هرگز به خاطر ستیزه‌جويی خشن شهرت نداشت. البته در آن روزها از میراث پدری مقدار قابل توجهی پول که هرگز در دست نداشت به او رسیده بود. ولی برخی شواهد مغایر این است که او با این پول اسلحه خریداری کرده بود. حداقل در این زمان که گویا خرید اسلحه صورت گرفته بود، به خاطر خطر وقوع ناآرامی‌ها، دلال‌های اسلحه مؤظف شده بودند که دیگر از فروش هفت‌تیر، تفنگ و مهمات خودداری کنند.

مخالفت بسیار شدیدی که مارکس کمی بعد از آن در پاریس در رابطه با حمله مسلحانه بی‌معنی انقلابیون آلمانی از خود نشان داد مغایر این فرضیه بود که به شیوه توطئه‌آمیزی اسلحه خریداری شده. پارتیزان‌هايی که نه به قدر کافی تجهیز شده و نه تعلیم دیده بودند، قصد داشتند قیام فرانسه را به آلمان منتقل نمایند، با این‌که در آلمان ارتش مجهزی آماده بود که آنان را زیر پا له کند. و همین‌طور هم شد.

حداکثر دیگر اکنون، یعنی در بحبحه ناآرامی‌های انقلابی برای اولین بار عنصر نوینی از رفتار او عیان گردید. هر چند که مارکس می‌توانست برای جنگ و مبارزه ، به ویژه وقتی که علیه روسیه تنفرانگیز و رژیم عقب‌افتاده تزاری آن بود بر سر شوق آید ولی هنگامی که هنوز شرایط آماده نشده بود او مردم را از خونریزی بی‌معنی به عنوان وسیله‌ای برای براندازی برحذر می‌داشت، حتا اگر بعضی اوقات با عطف به ماسبق می‌توانست آن را تأيید کند. در آن لحظه، که قانونِ تاریخ را درک کرد که تاریخ کسانی را که زودتر از موعد وارد عمل شده اند، مجازات خواهد نمود، مارکس «جوان» به مارکس «بالغ» مبدل گردید.

او با وجود استقامت و پافشاری انقلابی، همواره برداشت سیاسی واقع‌گرایانه‌ای را دنبال می‌کرد. این امر در رابطه با آن روز‌ در بروکسل که برخلاف تصور او پایان یافت، قابل مشاهده است. کمی قبل از نیمه‌شب «گومر داکس‌بک» معاون کمیسر در منطقه ۷ پلیس، مردی میان‌سال برای اجرای آخرین مسؤولیت آخر هفته میز کارخود در پاسگاه را ترک کرد و با چندتن ژاندارم عازم هتل «بوآ ساواژ» شد. این بار قدرت دولتی توانست حریف را غافلگیر نماید.

مارکس در نامه‌ای خطاب به «لا رفرم» وقایع نیمه‌شب را این طور بیان می‌کرد: هنگامی که او در حال فراهم کردن مقدمات سفر خود بود «یک کمیسر پلیس با همراهی ده پلیس دیگر به زور وارد منزل من شدند و خانه را زیر و رو کردند و در آخر مرا به بهانه نداشتن سند هویت دستگیر نمودند.»

از نظر حقوقی این کار درست نبود. تنها فرمان اخراج می‌توانست به عنوان سند معتبر کفایت کند. ولی این اقدام نیات مورد نظر را تحقق بخشید: طی این جست‌وجوها مأمورین اسناد اتحادیه کمونیست‌ها و نام رؤسای بخش‌ها را به دست آوردند. علاوه برآن، پروتکل نشست مخفی شبانه نیز به دست آن‌ها افتاد که کپی آن‌ها با ابراز احترامات فائقه و همبستگی برادرانه کشور پادشاهی در اختیار نماینده دولت پروس نهاده شد.

مارکس مورد بازجويی قرار گرفت و بازداشت شد و به یک زندان نزدیک با نام با مسمای «آمیگو» منتقل گردید. ساختمان این زندان در نزدیکی «گران پلاس» (میدان بزرگ)، امروز به یک هتل بسیار شیک با همان نام تبدیل شده است که در کنار دولتمردان بلندپایه به طور منظم محل سکونت صدراعظم آلمان هنگام حضور در مرکز قدرت اتحادیه اروپايی می‌باشد.

فرد دستگیر شده برخلاف میهمانان امروزی این ساختمان شب سخت و ناراحتی را پشت سر گذارد. مارکس برای اولین و آخرین بار با چنین اقدام زننده‌ای در زندگی خود روبه‌رو شد (به استثنای یک بازداشت جزيی به خاطر آشوب در طی دوران دانشجويی و یک بار در نیمه دوم زندگیش که شبی را به اتهام فروش زینت‌آلات خانوادگی که گویا به او تعلق نداشته در زندان به سر برده بود.)

مارکس، برخلاف اغلب هم‌رزمانش، مورد بدرفتاری قرار نگرفت. از همه بدتر بی‌اطلاعی از وضعیت زن و فرزندش بود. در حالی‌که او حداقل فکر می‌کرد که آن‌ها در هتل در امنیت به سر می‌برند، مادر فرزندان او، بارونس وستفالی کمی بعد از او با خشونت دستگیر و به دادگستری تحویل داده شد.

مارکس بعدها به خوانندگان «لا رفرم» گزارش داد که «سرانجام او در مقابل بازرس دادگاه قرار گرفت و بازپرس متعجب بود چرا پلیس با وجود مراقبت‌های لازم فرزندان کوچک او را دستگیر نکرده. بازپرسی چیز دیگری جز بازجويی نمایشی نمی‌توانست باشد و همه جنایت زن من این بود که با وجود تعلقش به خاندان اشراف پروسی از برداشت‌های دمکراتیک شوهرش دفاع می‌کرد.»

در پس نرده‌های آهنین زندان شهرداری این خانم نجیب‌زاده، شب تحقیرکننده‌ای را در کنار «گداهای بی‌خانمان» و «زنان از دست رفته» پشت سر نهاد. او در خاطرات خود با تلخی از رفتار مأمورین بلژیکی با خود شکوه می‌کرد. «آن‌ها مرا به سلول تاریکی هل دادند. من گریه‌کنان وارد سلول شدم. یک هم‌سلولی بدبخت جای خود را که یک نیمکت چوبی سخت بود در اختیار من نهاد.»

شوک واقعیت خیلی عمیق بود. شاید یک شب روی نیمکت زندان کارل و جنی مارکس را تا حد زیادی به درک امکانات و واقعیت نزدیک‌تر کرد: هرگز نباید صورت‌حساب را بدون نظر صاحب کافه مشخص کرد و تنها هنگامی باید حکام را به چالش طلبید که بتوان در مقابل آنان ایستادگی کرد.

این برش در زندگی آنان با سکته و وقفه در تاریخ اروپا هم‌زمان بود. حکام اروپايی هم که شوکه شده بودند تمام توان خود را به کار گرفتند تا انقلاب را در ابعاد یک دوره کوتاه محدود نگاه دارند. آن‌ها از تجربه تلخ خسارت آموختند و در پایان مطمئن‌تر از قبل زمام امور را در اختیار گرفتند. از کمون پاریس در سال ۱۸۷۱ تا سال  ۱۹۰۵ اروپا از هر نوع انقلابی مصون ماند.

روز ۳ مارس ۱۸۴۸ را می‌توان به حق نقطه ارشمیدس در بیوگرافی مارکس دانست، همان‌طور که سال  ۱۸۴۸ را می‌توان گرانیگاه قرن «طولانی» ۱۹ محسوب کرد. به نظر تاریخ‌شناس انگلیسی «اریک هابسبوم» قرن طولانی از حمله به زندان باستیل در سال ۱۷۸۹ آغاز شد و تا سوءقصد به ولیعهد اتریش در سال ۱۹۱۴، یعنی از انقلاب فرانسه تا جنگ اول جهانی به طول انجامید. طبق این تقسیم‌بندی سپس قرن «کوتاه» ۲۰ از سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۸۹ آغاز شد که طی آن در ابتدا «کمونیسم» پیروز گردید و سپس سقوط کرد و ریشه‌های آن را می‌توان تا روزهای متلاطم بروکسل دنبال کرد.

این وقایع آثار خود را زیر نام «مسأله مارکس» در آرشیو پایتخت بلژیک به جای گذارد. در پرونده شماره ۷۳۹۴۶ از توطئه‌ای که پناهنده سیاسی و رفقایش بدان گرفتار شدند، سخن می‌گوید: تعقیب، تهمت، بدرفتاری. این مسأله چندین بار در شورای شهر مطرح گردید و معاون کمیسر «داکسبک» منتظرخدمت گردید.

این اسناد اطلاعاتی را نیز در مورد وضعیت انفجاری موجود افشا می‌کرد. سلاطین جان خود را در خطر می‌دیدند. لئوپولد حتا به هم‌وطنان خود پیشنهاد کرد تحت شرایطی از سلطنت چشم پوشد. البته بعد از این‌که تقریباً کلیه افراد خارجی مظنون از کشور بیرون رانده شده و بسیاری از شهروندان به زندان افتادند، کار به آنجا نکشید.

آن‌چه را که این اسناد نشان نمی‌داد، تیزترین سلاح دکتر فلسفۀ اخراجی نه پول و نه تپانچه، بلکه قلم تیز او بود. البته ممکن است راندمان نسبتاً ناچیز کار مارکس نویسنده تا این لحظه سازمان جاسوسی را منحرف و خام کرده بود. او تا این لحظه تنها چندین مقاله اغلب به نام مستعار در روزنامه منتشر کرده بود و چند اثر که برای کارشناسان بسیار با اهمیت تلقی شد و دو هجونامه به صورت کتاب که اگر نویسنده آن کارل مارکس نبود، امروز کسی در مورد آن سخن نمی‌گفت.

علاوه برآن، در میان مدارکش تعداد زیادی برگزیده، متن، جدول، سیاه‌قلم از کتاب‌ها و مجلات علمی که صفحه به صفحه به دفتر یادداشت منتقل شده بود، وجود داشت. با هر اسباب‌کشی به تعداد صندوق‌‌های پر از صفحات سیاه شده افزوده می‌گشت. در چمدانی که او هنگام ترک بروکسل با خود حمل می‌کرد، گنجینه‌ای از آثار به چاپ نرسیده وی نهفته بود. این نسخه‌های خطی حاوی بهترین افکاری بود، که مارکس تا آن لحظه اندیشیده و نوشته بود.

بنا بر مندرجات پرونده، مقامات دولتی هیچ نوع اشاره‌ای به مشهورترین نوشته او در اوايل سال ۱۸۴۸ طی اقامت کوتاه زمستانی‌اش در بروکسل نکرده بودند. بنا بر امر سرنوشت بخش اول متن مزبور درست روز ۳ مارس ۱۸۴۸ به عنوان اولین مقاله یک سریال روزنامه‌ای در لندن منتشر شد. این مقاله با فرمول تاریخی: «شبحی در اروپا در گشت و گذار است.» آغاز شده بود.

و از این طریق این اثر در دسترس به مراتب خوانندگان بیش‌تری از هزار نسخه مکتوب که در همین روزها در لندن به چاپ رسید، قرار گرفت. نام نویسنده این اثر مشخص نبود، به جای آن نام گروهی که وظیفه خلق این اثر را به نویسنده محول کرده بود قرار داشت: مانیفست حزب کمونیست.

طبیعتاً مارکس در آن روز از چاپ این اثر در مطبوعات اطلاعی نداشت. البته حتا اگر کسی از لندن به او گزارش می‌کرد، با این حال نامه او چندین روز در راه بود. تلگرام برای افراد عادی تازه سال‌ها بعد مد شد.

پیدایش رسانه‌های توده‌ای، در ابتدا به شکل تولیدات چاپی، صعود خود را مدیون سوادآموزی بی‌نظیر تاریخی بود. از آغاز قرن ۱۹ تربیت در مدارس با خواندن و نوشتن و حساب در اروپا و آمریکا حداقل برای پسران به استاندارد تبدیل شد. تا پیدایش Penny Papers اوراق ارزان قیمت قابل خرید برای کارگران در انگلیس و آمریکا گامی «کوتاه» به بلندی یک نسل بود. ماشین چاپ دوار تازه سال ۱۸۴۶ به راه افتاده بود.

فرهنگ دیگر تنها به خبرگان تعلق نداشت. اطلاعات و دانش، فاکت و نظر اکنون در اختیار مردم ساده نیز قرار می‌گرفت. مارکس فایدۀ مضاعف می‌برد: روزنامه‌نگاری به عنوان شغل نان‌آور حداقل حوايج زندگی او را برآورد می‌کرد و برعکس او، به عنوان خواننده علاقمند به مسايل اقتصادی به ویژه در مجله اکونومیست که از سال ۱۸۴۳ در بازار بود خوراک کافی برای تئوری‌های خویش می‌یافت. جزو اسرار ترقی مارکس شانس خوب و مهارت او بود که همواره به موقع در محلی حضور داشته باشد که وجودش ضروری بود و یا کلی‌تر بگويیم: در فازی از تاریخ زندگی کند که همه‌چیز را به نفع او فراهم گرداند.

وجود انجمن‌های فرهنگی کارگری که معمولاً وابسته و بازوی رسمی سازمان‌های سیاسی بودند که تا آن لحظه به فعالیت‌های مخفی اشتغال داشتند، مبین رشد و تکامل بود. احزاب به معنای مدرن امروزی چندی بعد از آن پدید آمد. چند هفته قبل از وداع از بروکسل مارکس برای پیشه‌وران و کارگران طی یک سلسله از سخنرانی‌ها در مورد «مزد و سرمایه» به زبان ساده نظریات و اعتقادات اقتصادی خود را بیان کرد. او برای شنوندگان حاضر تشنه دانش توضیح داد که «در نتیجه کار، یک کالاست که صاحب آن یعنی کارگر دست به مزد آن را به سرمایه می‌فروشد. چرا می‌فروشد؟ برای این‌که زندگی کند.»

از این پس اثر انقلابی که مانیفست کمونیستی نام گرفته بود به جای نقطه، یک علامت تعجب در پایان دوران فعالیت‌های اولیه مارکس نویسنده نهاد. این اثر کلیه عناصر تفکر فلسفی، سیاسی و اقتصادی را تا برش تاریخی در خود داشت. بعد از آن مارکس کار علمی خود را متوقف کرد. اگر در طی اقدامات پلیس و یا در بازداشت اتفاقی برای او رخ می‌داد این بیانیه دیگر پا به جهان نهاده بود. تازه بعد از مرگ او این اثر جهان‌گیر شد و نام او را در نقشه فکری نوع بشر برجسته کرد و تیراژ آن با تیراژ کتاب انجیل برابر گردید.

پادشاه بلژیک نیز در آن زمان از این اثر انقلابی اطلاع نداشت. با فراخوانی که «سرنگونی خشونت‌آمیز کلیه نظم‌های اجتماعی» را تبلیغ می‌کرد، توجیه لازم نه تنها برای اخراج، بلکه تحویل این میهمان بی‌وطن به میهن پروسی وی را ارايه می‌نمود. از این‌رو مأمورین در بعدازظهر ۴ مارس اجازه دادند که مارکس از کشور خارج شود.
روزنامه «رفرم» از او نقل قول کرد: «می‌خواهم اشاره کنم که پس از آزادی ما تازه ۲۴ ساعت گذشته بود و ما مجبور بودیم حرکت کنیم بدون این‌که بتوانیم ضروری‌ترین چیزها را همراه خود ببریم.» یکی از وفاداران او در بلژیک این کار را به عهده گرفت. دوست او انگلس که دارای یک پاسپورت معتبر برای سفر به بلژیک بود و کمی بیشتر در بروکسل می‌ماند، وسايل لازم زندگی او را برایش ارسال کرد.