سرمقاله, سرتیتر

بحران اقتصادی جهانی، ریشه ها، انعکاسات و دورنما – قدری جمیل – احمد مزارعی

syria_2018_9jh_sw

بحران اقتصادی جهانی، ریشه ها، انعکاسات و دورنما

نوشته دکتر قدری جمیل

برگردان: احمد مزارعی، 16 – 9 – 2009

ضرورت باز انتشار این مقاله پس از نه سال

آیا آمریکا جنگ گسترده تازه ای را بر علیه ایران آغاز خواهد کرد؟

قسمتهائی از دو مقاله که یکی در سال 2004 با عنوان :»اهداف استراتژیک آمریکا از جنگ در عراق» ترجمه: احمد مزارعی ، ودیگری که در یکی دوروز گذشته با عنوان :» ترامپ زیر بار وعده های انتخاباتی اش کمر خم کرده» ترجمه رضا نافعی،

دراینجا آورده شده تا بتوان بطور نسبی وقوع جنگ را در پرتو اوضاع دودوره سال 2003 و اکنون 2018 ومعادله نیروهای منطقه ای وجهانی ارزیابی نمود که ایا جنگ اتفاق می افتد ویانه؟.

اصل مقاله فوق که بتوسط دکتر قدری جمیل رئیس سابق حزب کمونیست سوریه نوشته شده به اوضاع اقتصادی آمریکا ووقوع جنگ واثرات آن دردوره مذکور پرداخته است.توصیه میشود که علاقمندان اصل دو مقاله دیگررا نیز بخوانند

بد نیست بدانید:

درسال 2003 ، روسیه حضورقدرتمندی در منطقه وجهان نداشت ودچار صدها انفجارسراسری روزانه سراسر کشور بود.

عراق بسیار ناتوان وهیچگونه نیروی دفاعی نداشت

ایران یکصدم امکانات دفاعی فعلی را نداشت

بنا به گزارش لی همیلتون وجان بیکر به کنگره آمریکا در سال 2006، بعضی روزها تا هزار مورد به سربازان ما حمله چریکی میشد

بنا به گزارش انثونی کوردسمان متخصص امور نظامی از مرکز امریکان انتر پرایز حد متوسط هجوم چریکی به سربازان ما درعراق هشتاد مورد در روز بود

وبالاخره بنا به گزارش انستیتوی صقر در عراق ، بر اساس آمارجمع آوری شده از بیمارستانها وپایگاههای نظامی آمریکا در دارمشتاد المان ودلاور آمریکا و… تعداد زخمیهائی که از گردونه جنگیدن در عراق خارج شدند ششصد وپنجاه هزار نفر وکشته ها پنجاه هزار نفر بوده اند

محور مقاومت شامل چند کشور وسازمانهای فلسطینی با همراهی روسیه نیز شکل نگرفته بود

بحران اقتصادی جهانی، ریشه ها، انعکاسات و دورنما

بحران فعلی، بحرانی اقتصادی، اجتماعی وسیاسی است و در جهت شدت یابی در حرکت است. تاریخ تکرار نمی شود، اما در مسیر خود بعضی از عناصر گذشته را حمل می کند. در این مسیر همیشه حوادث و پدیده های تازه ای بظهور می رسد. از این نظر نمی توان گفت که اوضاع فعلی در تاریخ سرمایه داری سابقه دار است و یا اینکه شباهتی میان گذشته و حال نیست و یا اینکه نمی توان دوره های مختلف را با یکدیگر قیاس کرد. بدون شک عناصری از بحران دوره قبل در وضعیت فعلی مشاهده می شود ولی همه جریانات گذشته در اوضاع فعلی تکرار نمی شود.

● زمان بزرگ نمایی به پایان رسیده، بحران حقیقت دارد

من در اینجا به چند اظهار نظر رهبران اصلی جهان سرمایه داری اشاره می کنم. پرزیدنت بوش: «اقتصاد آمریکا در وضعیت خطرناکی قرار دارد». وی چند روز بعد صحبت خود را تغییر داد و چنین اظهار داشت: » من از اقتصاد چیزی نمی دانم، اما اقتصاد آمریکا در وضعیت خوبی قرار دارد». سارکوزی رئیس جمهور فرانسه با تاکید اظهار داشت:» تئوری بازار آزاد و نئولیبرالیسم سقوط کرده است». شخص سارکوزی به پاس همین سیاست به ریاست رسیده است. وزیر دارائی آلمان فدرال: «آمریکا از این پس باید بپذیرد که قدرت برتر جهانی نیست». و اوباما در تکمیل گفتار این وزیر آلمانی اظهار داشت:» باید بپذیریم که دلار در حال از دست دادن نقش خود در جهان می باشد». و در پایان خانم مرکل صدراعظم آلمان :»این نظریه که بعهده بازار بگذارید، سقوط کرده است». اظهارات بالا نه توسط لنین و یا نوآم چامسکی، بلکه توسط رهبران درجه اول جهان سرمایه داری و پدیدآورندگان نظام موجود بیان شده است و با این حساب باید متوجه عمق بحران موجود بود.

موضوعی که مایلم شما را متوجه آن کنم این است که رسانه های جمعی کشورهای غربی هیچگاه به حجم بحران و ریشه های آن اشاره نمی کنند و از این نظر عقب می مانند. در ابتدای ظهور بحران آنان به انکار، بزرگ نمایی و یا وارونه نمایی دست می زدند و وقتی مجبور شدند که گوشه ای از حقیقت را برملا کنند، آن را ساده و گذرا و یا بحران مالی نامیدند. اما بحران اقتصادی شد. آنان دائما دروغ می گویند، برای مثال امروز چنین تبلیغ می کنند که سال ۲۰۰۹ جزء بدترین سالهاست و پس از آن مشکلی نداریم، اما من باور دارم (که این بحران) نه امسال و نه سال آینده و نه پس از آن بسادگی حل نخواهد شد.

● عوامل عمیق و ریشه ای و عوامل سطحی و ثانوی در بحران موجود

ابتدا باید عوامل عمقی و ریشه ای بحران را شناخته و میان آن با عوامل ثانوی و روزمره فرق گذاریم. رسانه های گروهی غرب می کوشند عوامل ثانوی و روزمره را بعنوان عوامل اصلی معرفی کنند زیرا این عوامل بسیار مشهود و قابل تشخیص است. ببینیم عوامل اصلی بحران در کجا هستند؟ برای فهم بهتر این مسئله باید به بحران سالهای ۱۹۲۹ بازگردیم. در آن دوره در ادبیات کلاسیک اقتصاد سیاسی، بحران های زمان را بعلت «اضافه تولید» می دانستند. بحران سال ۱۹۲۹ دهسال بطول انجامید و دامنه آن به شروع جنگ جهانی دوم ادامه یافت. در پایان جنگ جهانی دوم آمریکا از نظر اقتصادی، سیاسی، علمی و تکنولوژیکی تبدیل به قدرت برتر جهانی گردید. بحران ۱۹۲۹ برای جهان سرمایه داری بسیار خطرناک بود زیرا در شرایطی پیش آمد که در جهان نظامی کاملا مخالف و ناقض آن یعنی سوسیالیسم وجود داشت که پس از جنگ جهانی اول در روسیه برقرار گردیده بود. نظام سوسیالیستی در تاریخ انسانی برای اولین بار امتیازاتی را قانونی کرد که تا آن زمان بی سابقه بود، مرخصی سالانه با حقوق، بیمه های اجتماعی، تثبیت ساعات روزانه کار، و … . در سال ۱۹۳۰ هنگامیکه رئیس جمهور آمریکا به نام روزولت خواست امتیازات مشابهی را برقرار کند، جناح های راست و ارتجاعی در دولت آمریکا وی را متهم کردند که به کمونیسم گرائیده است. در حالیکه هدف وی تنها نجات نظام سرمایه داری از تلاشی بود. در آن دوره ارزیابی سران ایالات متحده آمریکا این بود که نباید اجازه دهند چنین بحران هایی از این پس به ظهور رسد، زیرا با وجود یک نظام سوسیالیستی در شوروی، موجب انهدام سرمایه داری خواهند شد. زیرا آلترناتیو قدرتمندی وجود دارد که می تواند جانشین آن شود. تنها راه خروج از بحران ها به نظر آنان این بود که «مجتمع صنایع نظامی» را در آمریکا ایجاد کنند.

● بسوی تولید اسلحه بیشتر

محتوای بحران اضافه تولید چیست و از کجا ناشی می شود؟ چرا این وضع پیش می آید؟ نظام سرمایه داری قادر نیست تعادل را میان عرضه و تقاضا کنترل نماید، تولید با هرج ومرج و براساس منافع و تصمیم گیریهای هر سرمایه دار بطور جداگانه انجام می گیرد. معنای بحران سال ۱۹۲۹ چنین بود که ملیونها تن قهوه را به دریا ریختند، پرتقال ها را نابود کرده و بسیاری محصولات دیگر را سوزاندند تا قیمتها سقوط نکند.

راه حل چه می توانست باشد تا عملکرد اضافه تولید سیستم سرمایه داری را از درون دچار بحران و زلزله نکند؟ رهبران آمریکا تنها راه حل را در تولید بیشتر اسلحه تشخیص دادند به این معنی که انرژی اضافه تولید را در تولید بیشتر سلاح به کار اندازند. اساس پیدایش » مجتمع عظیم صنایع نظامی آمریکا» از اینجا و از این شیوه تفکر نشات گرفت. آیزنهاور یکی از روسای جمهور آمریکا در سخنرانی پایانی خود، نسبت به خطری که این موسسه می تواند برای جامعه آمریکا داشته باشد هشدار داد. این مجتمع در آمریکا یکی از پرسودترین بخش های تولید اسلحه و در عین حال ابزار قدرتمندی برای اعمال قدرت و نفوذ آمریکا در سراسر جهان بوده است. همه جنگها، کودتاها، کشتارها و توطئه های گوناگون دولت آمریکا درجهان با پشتیبانی این مجتمع بوده و در بیست سال گذشته همه روسای جمهور آمریکا نمایندگان مستقیم همین مجتمع بوده اند. برای روشن شدن اهمیت و نقش این مجتمع در اقتصاد و سیاست آمریکا باید بگویم که ۶۰% تولیدات صنعتی در کشور آمریکا به این موسسه اختصاص دارد و ۲۴۰ هزار موسسه بزرگ در آمریکا در خدمت این تشکیلات قرار دارد.

● قرارداد «بریتون وودز» در سال ۱۹۴۴

تا سالهای دهه ۴۰ قرن گذشته اینچنین بود که کشورها می بایست در مقابل مقدار پول در گردش خود پشتوانه طلا داشته باشند. هنگامیکه نتایج شوم جنگ جهانی دوم پدیدار گشت، در سال ۱۹۴۴ ، کشورهای بزرگ سرمایه داری گردهم آمده و قرارداری را به نام «بریتون وودز» به امضا رساندند که به موجب آن دلار آمریکا را نیز در کنار طلا بعنوان پشتوانه همه کشورهای برسمیت شناختند. در این دوره دلار آمریکا دارای دو نقش گردید، یکی بعنوان پول محلی در کشور آمریکا و از طرف دیگر نقش رابطه و واسطه مبادلات جهانی و بین المللی.

امضای این قرارداد پدیده خطرناکی بود ولی در آن دوره کسی متوجه آن نشد، زیرا در آن دوره آمریکا از جنگ پیروز بیرون آمده و دارای اقتصاد بسیار قدرتمندی بود و یکسان قرار دادن دلار و طلا طبیعی به نظر می رسید. ارو پا در جنگ دوم ۵۰ میلیون کشته داده و زیربناهای اقتصادیش به ویرانه تبدیل شده بود، درحالیکه آمریکا تنها ۲۵۰ هزار کشته داده بود بدون آنکه هیچ آسیبی به درون آمریکا وارد شود. آمریکا در این دوره ۳۰% از تولید جهانی و ۵۰% از تولید جهان سرمایه داری را به خود اختصاص می داد و البته این بدون در نظر گرفتن کشورهای سوسیالیستی در آن دوره است. قرارداد بریتون وودز در این اوضاع و احوال مطرح شد و دقیقا از همین زمان «تردستی» و فریبکاری آمریکا در حق جهانیان شروع شد. زیرا آنان در این دوره موقعیتی را داشتند که می توانستند با صرف چهار نسبت (هزینه کاغذ و چا پ رنگی) قطعه کاغذی را بصورت یکصد دلاری چاپ کنند و مثلا با آن تقریبا ۳۰ بشکه نفت را که حدودا ۴ سنت قیمت داشت، در اختیار بگیرند؛ زیرا به موجب قرارداد مزبور برای انتشار دلار نیاز به پشتوانه طلا نداشتند.

و بدین شکل بزرگترین «کلاهبرداری» و غارتی که تا آن زمان در هیچ کجا سابقه نداشت، در تاریخ آمریکا صورت گرفت. کارل مارکس می گوید: » هرگاه سود سرمایه به ۳۰۰% برسد به معنی بزرگترین جنایت است. اما مارکس نمی دانست که آمریکایی ها با صرف ۴ سنت برای چاپ یکصد دلاری و بهره برداری از آن به سودی معادل ۲۵۰ هزار درصد دست می یابند. درسال ۱۹۶۰ ژنرال دوگل رئیس جمهور فرانسه به این کلاهبرداری آمریکایی ها واقف شد، لذا همه دلارهای آمریکایی را در فرانسه جمع آوری کرده و به آمریکا فرستاد و از آنان خواست تا در مقابل آن معادل طلا به فرانسه بازگردانند. دولت آمریکا در آن دوره مجبور شد ۲۰۰ تن طلا را به فرانسه بازگرداند زیرا در قرارداد بریتون وودز چنین تعهدی در مقابل دلار وجود داشت. آمریکایی ها پس از این واقعه به دو کار دست زدند، نخست اینکه با ایجاد بحران سیاسی در فرانسه از طریق احزاب وابسته به خود، ژنرال دوگل را از کار بر کنار کردند و پس از آن قرارداد «بریتون وودز» را نیز ملغی اعلام داشته و جهانیان را در برابر عملی انجام شده قرار دادند. از آن زمان چاپخانه های دولتی آمریکا با سرعتی دوچندان دست به چاپ اسکناسهای یکصددلاری زده و در جهان انتشار می دادند. آنان این کار خود را با استفاده از دو اصل پیش می بردند: یکی اینکه بعلت بین المللی بودن دلار قیمت گذاری نفت با دلار آمریکا صورت می گرفت و جهانیان مفری در برابر وضع موجود نداشتند. البته این امر شامل هرگونه مواد خام بین المللی می شد و این مشکل را برای جهانیان بسیار پیچیده می ساخت و دوم اینکه قدرت نظامی آمریکا که بصورت هزاران پایگاه در سراسر جهان قرار داشت ، با دست زدن به انواع کودتاها، جنگها و بکاربستن دسیسه های گوناگون سیاست اقتصادی خود را جبرا بر جهانیان تحمیل می کرد.

اکنون ما در مقابل وضعیتی تازه و درعین حال بی نظیر قرار داریم. درگذشته بحران در نتیجه «اضافه تولید» کالائی بروز می کرد، اما امروز ما در آمریکا با اضافه تولید اسلحه و دلار روبرو هستیم و میان این دو یک رابطه تنگاتنگ دیالکتیکی برقرار است، بدین شکل که اضافه تولید اسلحه بوسیله دلار حمایت می شود و اضافه تولید دلار به مصرف تولید اسلحه می رسد. و گرنه بیش از یکهزار پایگاه نظامی آمریکا در سراسر جهان با کدام بودجه اداره می گردد؟ آری از همان دلارهایی که در چاپخانه های دولتی آمریکا بطور لاینقطع تولید و در بازارهای جهان انتشار می یابد.

● نسبت میان حجم کالا و پول در گردش

چه رابطه ای میان این دو وجود دارد؟ حتی کسی که از علم اقتصاد آگاهی چندانی هم ندارد این را می فهمد که اگر نسبت پول در گردش از حجم کالا بیشتر باشد، تورم ایجاد خواهد شد. به این معنی که ارزش پول کاهش خواهد یافت و در مقابل قیمت کالا بالا خواهد رفت. در نتیجه کسانی که درآمد محدود دارند زیان دیده و دارندگان کالا سود خواهند برد. این عملکرد در مورد یک کشور واحد است، اما در سطح جهانی این قانون چگونه عمل می کند؟ علیرغم بعضی اختلاف نظرها، گفته می شود که حجم کالاهای موجود در جهان در پائین ترین حد ۴۰ و در بالاترین حد خود ۶۰ تریلیون دلار خواهد بود. حجم پول برای به گردش درآوردن کالاهای موجود چه اندازه باید باشد؟ قاعدتا نباید بیش از حجم کالاهای موجود باشد و البته این در صورتی است که هر واحد کالا در سال یکبار به چرخش درآید. اما مسئله بسیار پیچیده تر از این است. قاعدتا باید ۶۰ تریلیون دلار پول در بازار وجود داشته باشد و من فکر نمی کنم بیش از نیمی از جهانیان مبادلات خود را با دلار انجام دهند، به این معنی که در بازار جهانی نباید بیش از ۳۰ تریلیون دلار وجود داشته باشد، اما چنین نیست. از نظر کسانی که بسیار خوشبین بوده و بسیار در این مورد صاحب نظر می باشند، ۶۰۰ تریلیون دلار است و بسیاری هستند که اصرار دارند که دلارهای موجود در بازار جهانی به یکهزار تریلیون دلار می رسد.

● وحشت بزرگ آمریکا

پیش از آنکه به شرح عوامل اولیه و اصلی بحران بپردازم ضرورت دارد سئوالی را مطرح کنم: اگر نقش دلار آمریکا بعنوان ارز بین المللی از میان برود چه عواقبی برای این کشور خواهد داشت؟ حجم کل تولید ملی در آمریکا ۱۳ تریلیون دلار و ۱۸% آن حقیقی است و علت آن است که چون دلار جهانی است آمریکا بهره زیادی از این راه نصیب خود می کند. اگر نقش بین المللی دلار پایان گیرد، مجموعه تولید ملی داخلی آمریکا به ۳ تریلیون دلار یا کمتر خواهد رسید. هرگاه کل تولید ملی آمریکا ۳ تریلیون باشد، اوضاع داخلی آمریکا چه وضعیتی به خود خواهد گرفت؟ و بر دلار آمریکا در عرصه بین المللی چه خواهد رفت؟ از آن پس آمریکا چگونه مخارج بیش از یکهزار پایگاه نظامی خود را در خارج پرداخت خواهد کرد؟ اوضاع اقتصادی و سیاسی آمریکا به چه شکلی در خواهد آمد؟ اینها سئوالاتی است بسیار مهم و جدی؛ آیا آمریکایی ها بطور داوطلبانه از دلار بین المللی خود دست برخواهند داشت؟ چندی پیش سارکوزی و مرکل رهبران فرانسه و آلمان از آمریکا خواستند که تا از سیاست بین المللی بودن دلار دست بردارد. در اینجا مسئله بر سر زیان بزرگ در حد ۱۰ هزار تریلیون دلار است که به اقتصاد آمریکا وارد خواهد شد، آیا آمریکایی ها به آن تن در خواهند داد؟

● عوامل مستقیم بحران کدامند؟

رسانه های غربی با سروصدای فراوان اعلام کردند که بحران موجود ناشی از مسئله خرید و فروش املاک بوده است. حجم کل سرمایه املاک و مسکن در آمریکا ۵۰ تریلیون دلار است. آقای «گرین اسپن» رئیس بانک مرکزی آمریکا اجازه داد تا به آسانی و بدون ضمانت به هرکس که درخواست کند، وام مسکن بدهند تا خانه بخرد. وام هایی که برای خرید مسکن در اختیار مردم قرارداده شد به ۱۵۰ تریلیون دلار رسید، اما چرا دولت به این سادگی وام پرداخت نمود؟ این سیاست تصادفی بود یا اینکه آقای گرین اسپن می دانست که دلارهای کاغذی قلابی و بدون پشتوانه فراوانی در بازار است و اگر این دلارها بجایی انتقال نیابد رسوایی ببار خواهد آمد و لذا برای جلوگیری از کشف حقیقت دلارهای بی پشتوانه را بصورت وام به بازار مسکن انتقال دادند. آنان امیدوار بودند که با شروع جنگ و تسلط بر نفت عراق و به چنگ آوردن نفت مجانی عراق و سایر کشورهای اسلامی بتوانند برای دلارهای بی پشتوانه خود اعتباری فراهم کنند (پوست خرس در جنگل را فروختند) . گرین اسپن در مقابل کمیته تحقیق کنگره آمریکا اظهار داشت: » سیستم ما دچار اشتباه بود»، اما نه، اشتباه در سیستم نبود بلکه بازی حساب شده ای را که آنان به پیش می بردند نتیجه نداد و لذا همه چیز در هم ریخته شد.

● ماشین های چاپ اسکناس…. اعتیاد…و جنگ!!!

بحران مسکن و ناتوانی دولت آمریکا در حمایت از دلار موجب انفجار وضعیت فعلی گردید، اما این هنوز علت اصلی انفجار نیست، عامل مستقیم دیگر جنگ عراق بود. بنا به نوشته جوزف استیگلیتز جنگ عراق ۳ تریلیون دلار خرج برداشت و بر بدهکاری دولت آمریکا افزود. از سویی خزانه داری آمریکا اعلام داشت که از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۸ بدهکاری دولت آمریکا ۴/۸ تریلیون دلار است و از نظر آنان این بدهکاری را نمی توان پرداخت کرد و درصورت انفجار بحران مبلغی در حدود ۶۰۰ تریلیون دلار بدون پشتوانه در سراسر جهان خواهیم داشت. از نظر اداره خزانه داری آمریکا این انفجار قرار بود در ماه مارس سال ۲۰۰۸ بوقوع بپیوندد، اما در ماه سپتامبر اتفاق افتاد و نه به آن نسبتی که فکر می کردند بلکه شدت انفجار در حد ۱۰ تریلیون و امروز به ۱۳ تریلیون دلار رسیده است.

اکنون دولت آمریکا برای جلوگیری از ورشکستگی موسسات مختلف در آمریکا بدون وقفه به چاپ دلارهای تازه دست می زند و در شریان بیمار مراکز مالی و صنعتی تزریق می کند، اما همه اینها عوامل ثانویه هستند. مسئله اصلی این است که دولت آمریکا قادر نیست از انبوه عظیمی از دلارهای خود که در بازارهای جهانی وجود دارند، حمایت کند. سئوال این است که چرا دولت آمریکا توانایی حمایت از دلارهای خود را ندارد؟

پاسخ سئوال فوق بزبان ساده چنین است: در گذشته آنان هرروزه با اشغال مناطق تازه ای در جهان چه از لحاظ نظامی و یا دلاری سیاستهای حمایت از دلار و نظامی گری خود را پیش می بردند مثل ایران ، آمریکای لاتین، کشورهای جنوب شرق آسیا،…. نمونه تسلط بر روسیه شوروی و غارت گسترده آن آخرین این نوع سیاست بود. اما اکنون جهان سراسر مملو از دلار است و منطقه تازه ای که آمریکا بتواند با تسلط نظامی و یا دلاری ، ارز خود را سرپا نگهدارد وجود ندارد و این در حالی است که ماشین های چاپ اسکناس در آمریکا بدون وقفه مشغول چاپ دلار می باشند و این وضعیت برای دولت آمریکا بصورت اعتیاد درآمده است. از همه اینها گذشته اکنون وضع بدتری برای آمریکا و دلار بوجود آمده که کار آمریکا را بسیار مشکل کرده است. با ورود «یورو» ارز مستقل اروپا ، بازارها و میدان های بزرگ اقتصادی که در گذشته در حیطه دلار بود اکنون هر روز محدود شده و یورو جای آن را می گیرد و دلار چاره ای ندارد مگر اینکه این مناطق را برای همیشه ترک کند. به تبعیت از «یورو»، «روبل» روسی نیز توانسته است بر پای خود بایستد و میدان های تازه ای را اشغال کند. یوان چین هم به همین سیاست روی آورده و در مجموع موجب شده تا دلار نتواند از این پس در مناطق وسیعی از جهان انتشار یابد. دلار هر روز دچار محاصره و تنگناهای بیشتری شده و میدان عملش تنگ و تنگتر می شود.

● یازدهم سپتامبر کوششی در جهت نجات دلار

در تابستان سال ۲۰۰۱ چهار انستیتوی جهانی پیش بینی کردند که تا قبل از پایان سال ۲۰۰۲دلار آمریکا برای پیشگیری از سقوط خود به حادثه بزرگی دست خواهد زد. این مراکز حتی زمان وقوع حادثه را نیز مشخص کرده و آن را مابین پانزدهم آگوست و پانزدهم اکتبر همین سال دانستند. اما چرا این پیش بینی در چنین زمانی مطرح گشت؟ پاسخ این است که در تاریخ ۱/۱/۲۰۰۲ یورو با تمام قدرت به میدان آمد. در همین زمان بانک جهانی از آمریکا خواست تا ارزش دلار را تا ۴۰% به شکل تدریجی و هربار ۵ تا ۶ درصد کاهش دهد. این سیاست مشکل سقوط ناگهانی نداشته و از آمریکا خواسته شد تا سیاست دلار ضعیف را در پیش گیرد. اما هیچکدام از این سیاست ها به اجرا در نیامد بلکه بجای همه این ها حادثه انفجارهای یازدهم سپتامبر اتفاق افتاد. این حادثه بهترین بهانه را بدست دولت آمریکا داد تا با طرح جنگ «مبارزه با تروریسم» به منطقه خاورمیانه اسلامی حمله کرده و با تسلط بر منابع اصلی انرژی این کشورها به بحران اقتصادی و دلاری خود پایان دهد. صاحبنظران اقتصادی بر این باور بودند که بحران عظیم اقتصادی آمریکا در سال ۲۰۰۸ اتفاق خواهد افتاد. جنگ خاورمیانه تحت عنوان مبارزه با تروریسم عمل پیشگیرانه ای بود که آمریکا بوسیله آن می توانست دلار را از سقوط حتمی نجات دهد. اگر جنگ خاورمیانه با موفقیت ادامه پیدا می کرد ، آمریکا موفق می شد بر تمام منابع کشورهای اسلامی تسلط یافته و با قیمت گذاریهای تازه و زیرفشار قرار دادن اروپا، چین، روسیه و ژاپن ،بحران را از سر بگذراند . اما سیرحوادث به میل آمریکا حرکت نکرد، و مقاومت ملی در عراق، فلسطین، لبنان و افغانستان، قدرت عظیم نظامی آمریکا را بویژه در عراق زمینگیر کرد.

برنامه ریزی نظامی و استراتژیکی که قرار بود آمریکا را از بحران آتی نجات دهد همانی بود که خانم کاندولیزا رایس آنرا طرح خاورمیانه بزرگ نامیده و قرار بود با اجرای «تخریب و هرج و مرج سازنده» به پایان رسد. قرار بود که این پروژه قبل از سال ۲۰۰۸ پیش از موعد انفجار به پیروزی برسد، اما بحران فرارسید و انفجار حاصل شد. آمریکایی ها اکنون با دو بحران روبرو هستند، بحران اقتصادی و پیامدهایش و دیگر شکست اهداف استراتژیک آنچنانکه پرزیدنت بوش آن را برنامه ریزی کرده بود.

● بحران ما را به کدام سو می برد؟

برای پاسخ دادن به سئوال فوق باید نگاهی به بحران های گذشته نظام سرمایه داری داشته باشیم. ما در قرن بیستم دو بحران مهم اقتصادی داشتیم که هردو نیز موجب پدید آمدن دو جنگ جهانی گردیدند و اگر روند هر دو بحران را با دقت مطالعه کنیم خواهیم دید که امور مشترکی آن دو را بهم پیوند می داده که به قرار زیر است:

مراحل اولیه هردو بحران در دوساله اول همراه با نوسانات اقتصادی بود ولی اندک اندک حرارت اقتصادی بالا رفته و در ادامه موجب بیکاری و فشارهای اجتماعی گسترده گردید. در آمریکا عده ای از صاحبنظران صنایع بزرگ پس از ورشکستگی با پرتاب کردن خود از بلندی آسمانخراشها خودکشی کردند. پیش از آنکه اقتصاد آمریکا دچار بحران و فلج همه جانبه گردد یعنی تا سال ۱۹۳۲ به مدت سه سال اضطرابات اجتماعی در گوشه و کنار آمریکا سر بر می آورد. در این مرحله آمریکا وارد جنگ شد. جنگ به مثابه دستگاه تنفسی تازه و قدرتمندی برای آمریکای بحران زده بود که حیات تازه و سرزندگی را به تمام عروق و امعاء و احشاء آن بازگرداند. پایان جنگ که نشاندهنده وجود تناقضات و نارسایی های فراوانی در سیستم سرمایه داری بود، نشان داد که این سیستم ضعیف و نیاز به آلترناتیو دیگری دارد و تصادفی نبود که در پایان جنگ جهانی اول جمهوری شوروی سوسیالیستی تولد یافت و بازهم تصادفی نبود که بحران دوم که به جنگ جهانی دیگری منجر گردید منظومه ای از کشورهای سوسیالیستی را پدید آورد. بحران های مزمن اقتصاد سرمایه داری نفی کننده خود را در درون خود پرورید.

اکنون از نظر تسلسل زمانی ما در مرحله سوم بحران سرمایه داری به سر می بریم. ضرورت دارد که به این امر تاریخی که اتفاق افتاده نگاهی بیفکنیم . بحران اول نظام سرمایه داری یک ششم بشریت را از سلطه سرمایه رهانید و در بحران دوم نیز یک ششم ، و در مجموع دو ششم انسانها به اردوگاه سوسیالیسم گرویدند. چه رابطه ای میان بحران اول و دوم نظام سرمایه داری وجود داشت که به نتیجه گیریهای فوق منجر شد و آن هم در مدت زمانی کمتر از بیست سال. بدون شک ضعف این سیستم بود که منجر به ظهور ناقض خود یعنی سوسیالیسم گردید. اکنون نیز قوانین گذشته در برابر ما وجود دارد و بهمانگونه عمل می کند.

سرمایه داری در مراحل قبل توانست از بحران های خود نجات یابد، اما آن نجات به چه قیمتی بود؟ در جنگ جهانی اول ۱۵ میلیون انسان و در جنگ دوم ۵۵ میلیون انسان به قتل رسیده و خرابیهای بسیار عظیم و گسترده ای در سراسر مناطق جنگی بوجود آمد. اکنون کسانی می پرسند که آیا سرمایه داری توان خروج از بحران فعلی را دارد یا خیر؟ جواب آری است. اما با چه بهایی؟ چند صد میلیون انسان باید قربانی شوند تا سرمایه داری از بحران سوم خود خارج شود؟

● جنگ ، شش تنفسی آهنین نظام سرمایه داری

می توان اتفاق نظر داشت که راه خروج اقتصادی برای بحران سرمایه داری در وضعیت فعلی وجود ندارد. اما راه حل سیاسی و نظامی هست و من انکار نمی کنم که سرمایه داری توان اصلاح و تجدید خود را دارد، اما چگونه و بر چه حسابی؟ آیا بشریت بخود اجازه خواهد داد تا بهای بسیار بسیار سنگینی را که سرمایه داری برای خروج خود از بحران طلب می کند، بپردازد؟

انگلس در سالهای پایانی عمر خویش جمله ای را در باره سرمایه داری گفت که حقیقت دارد. وی جنگ را دستگاه تنفسی آهنین سرمایه داری دانست که با آن زندگی می کند. اما اجازه بدهید که بگویم گفته انگلس امروز حقیقت ندارد، امروز سرمایه داری تنها همین یک شش تنفسی آهنین را دارد، سرمایه داری تبدیل به سیستمی ناهمگون با اعضایی نامتناسب با هم شده که همه این جسم دستگاه تنفسی آهنینی بیش نیست. سرمایه داری به موجود ناقص الخلقه ای تبدیل شده است. ما در گذشته عناصر مشترکی را میان بحران های مختلف در دوره های مختلف دیده ایم، اما بحران های فعلی با گذشته چه فرقی دارد؟ در گذشته جنگ در یک یا دو قاره اتفاق می افتاد. جنگ دوم جهانی عملا از اروپا و کناره های آفریقا و بعضی از بخش های آسیا پیش تر نرفت، اما به معنای جغرافیایی خود بسیار محدود بود. اینکه به آن جهانی گفته می شود به این دلیل است که کشورهای مهم جهان در آن شرکت داشتند و به این معنی نیست که این جنگ در سراسر جهان رخ داده است. جنگ جهانی اول نیز همینطور بود. اما حدود و مرزهای جنگ فعلی که سرمایه داری بخواهد به آن دست بزند کجاست؟ کشورهای سرمایه داری در جنگ اول جهانی با تقسیم مجدد مستعمرات توانستند خود را از بحران برهانند. در جنگ دوم جهانی استعمارگران و امپریالیستها با ایجاد تغییرات ظاهری در شکل استعمار، اشغال اقتصادی انحصارات را به جای آن نشاندند. در قرن بیستم با ایجاد سیستم بورس و بازار که شکل دیگری از استعمار و غارتگری بود توانستند براحتی میلیاردها دلار از ثروتهای دیگران را به جیب خود منتقل کنند. اما سرمایه داری اکنون به کدام سو می خواهد توسعه پیدا کند؟ جنگ در کجا انجام خواهد شد؟ در این زمینه نظریه مهمی مطرح است. در گذشته پایان جنگ به این معنا بود که کشورهای پیروز از نظر جغرافیایی توسعه پیدا می کردند نه فقط از نظر دلاری و اقتصادی بلکه سیستم سرمایه داری با ورود به مناطق تازه ای از جهان خود نیز گسترش می یافت و علیرغم انبوه عظیم قربانیان و خرابی هایی که به بار می آمد سیستم سرمایه داری می توانست خود را از بحران نجات دهد و مشکلات خود را حل کند. اما در جهان امروز توسعه طلبی دیگر به پایان خود رسیده است. امروز در هیچ کجای دنیا جایی یافت نمی شود که سرمایه داری به آنجا نرفته و نفوذ نکرده باشد (به جز کره شمالی و کوبا). بر این اساس و به نظر من بحران فعلی با بحران های قبلی فرق بسیار دارد، ازطرفی در گذشته میان کشورهای بزرگ جنگ غالبا با اسلحه و ابزارهای معمولی و نه اتمی انجام می گرفت اما امروز همه کشورهای بزرگ و بعضی کوچکترها هم دارای اسلحه اتمی هستند و این خود امکان وقوع جنگ را ناممکن می کند. تنها می توان گفت امکان دارد کشورهای بزرگ جنگهایی را با یکدیگر در کشورهای کوچک و برای تسلط بر منابع طبیعی آنها به پیش ببرند.

● خط نا آرامی از قزوین تا قفقاز

مطالب بالا توضیح وضعیت فعلی جهان باختصار از گذشته تا حال بود. اما آمریکا در جریان پیشبرد اهداف استراتژیک خود تاکتیک هایی را در پیش می گیرد. دستگاه اداری بوش از سال ۱۹۹۵ برنامه استراتژیک خود را بر اساس سه هدف کوتاه مدت، میان مدت ، و درازمدت تنظیم نموده بود. در کوتاه مدت برنامه چنین بود که با فعال کردن «مجتمع صنایع نظامی» بتواند اقتصاد آمریکا را فعال و به آن رونق بخشد. این موسسه غول پیکر نظامی- صنعتی، ۶۰% کل اقتصاد صنعتی و نظامی آمریکا را شامل می شود و ۲۴۰ هزار موسسه بزرگ و کوچک در سراسر آمریکا در ارتباط با آن در خواستهای نظامی پنتاگون را برآورده می کنند. این موسسه عملا برای رونق بخشیدن به اقتصاد آمریکا بوجود آمده است. هدف میان مدت تسلط بر منابع نفتی خاورمیانه اسلامی به شکل مستقیم بود زیرا ۷۰% منابع انرژی جهان در کشورهای اسلامی قرار دارد. هدف از این برنامه تامین نفت مجانی برای اقتصاد آمریکا، شروع قیمت گذاری مجدد در جهان با این هدف که آمریکا بتواند اقتصاد کشورهای رقیب خود را تحت تاثیر قرار داده و در خدمت سیاستهای اقتصادی و سیاسی آمریکا در آورد. کشورهای چین، روسیه و اروپا شامل این برنامه می شدند. آمریکایی ها بطور جدی در این مسیر حرکت می کردند اما برنامه با شکست روبرو شد. تحقق هدف دوم که می بایست در خدمت هدف سوم و برای درازمدت قرار می گرفت و تغییر ساختار جغرافیایی منطقه خاورمیانه بود.

طرح «خاورمیانه بزرگ» که توسط خانم کاندولیزا رایس مطرح شد و در نظر داشتند با اجرای برنامه «تخریب سازنده» به آن دست بزنند و ما نمونه های اولیه آن را در عراق شاهد بودیم، از این اهداف سرچشمه می گرفت. به اوباما نباید دل بست. رسالت وی چنین است که بتواند برنامه های استراتژیک گذشته را در شرایط بحران و انفجار اقتصادی به پیش ببرد. گسترده کردن صحنه های جنگ،کاهش دخالت مستقیم آمریکا در این جنگها ، مشغول نگهداشتن ارو پا، چین و روسیه به درگیریهای بزرگ و کوچک و سپس بهره برداری از آن. براساس ارزیابی مرکز مطالعات استراتژیک روسیه، آمریکا در نظر دارد سراسر منطقه همتراز پاکستان، افغانستان و سراسر قفقاز را منفجر کرده و وادار به جنگ کند و خود نقش پلیس و قاضی را همزمان بر عهده گیرد. این برنامه می تواند به اهداف استراتژیک آمریکا جامه عمل بپوشاند. ایجاد جنگ و هرج و مرج درمنطقه ای که بیش از یک میلیارد انسان زندگی می کند می تواند اهداف زیر را برای آمریکا تامین کند:

۱) به تاخیر انداختن بحث جهانی بودن دلار برای زمانی نامعلوم، هم اکنون بسیاری از کشورها از جمله آلمان و فرانسه خواستار ارز جایگزین دلار هستند چیزی که آمریکا شدیدا با آن مخالف است.

۲) مشغول داشتن رقبای احتمالی همچون چین ، روسیه و ارو پا و کشانیدن آنان به درگیریهای نامحدود و نامعلوم.

۳) تسلط بر قدرتها و کشورهای کوچک در حال جنگ و غارت منابع آنان دورنمای آینده از نظر این سیاستمداران: مالتوسیسم.

ما در صفحات قبل حدود بحران را توضیح دادیم. اکنون راه برون رفت از شیوه های سابق امکان دارد؟ من با کسانیکه مسئله را صرفا با دید اقتصادی می نگرند و جوانب سیاسی آن را در نظر نمی گیرند اختلاف دارم. نظام سرمایه داری در مقابل معضلی بسیار پیچیده و لاینحل قرار دارد. ترجیحا می توانم بگویم ما در خلال ده سال آینده با متلاشی شدن نظام سرمایه داری جهانی روبرو هستیم. گفته می شود که بحران جهانی است و اگر چنین اتفاقی بیفتد متلاشی شدن نظام جهانی را در پی خواهد داشت. درست است می تواند اینگونه باشد. در قرن بیستم دو پشتوانه بمثابه دو مخزن بزرگ وجود داشت که سرمایه داری از آنان برای خلاصی از بحران استفاده کرد، این دو یکی جهان سوم بودند و دیگری محیط زیست. اکنون این دو به شدیدترین وضع مورد استفاده و سوء استفاده قرار گرفته، آیا آنان می توانند پدیده سوم دیگری را برای احتیاط و بهره برداری اختراع کنند؟

من برای بحران فعلی راه خروجی نمی بینم، این نظر را جدی بگیرید، و اما آلترناتیو چیست؟ بشریت در مجموعه خود این مهم را به پایان خواهد برد. بشریت نظامی آزاد و انسانی را برقرار خواهد کرد که در آن ابتدا امنیت در جامعه و سپس تعادلی میان جامعه و طبیعت انسانی ایجاد خواهد شد. هم اکنون مقدمات این نظام انسانی در خود آمریکا و آمریکای لاتین در حال ظهور است. در کشورهای شرق نیز ما شاهد ظهور چنین مقدماتی هستیم. مقاومتهایی که در منطقه ظهور کرد را نباید ساده انگاشت. مقاومتهایی که با اسلحه و ابزارهای اولیه توانستند در برابر عظیم ترین ماشین جنگ و کشتار و تخریب ایستادگی کنند. در این حادثه منطقی تاریخی نهفته بود… دستگاه عظیم و غول پیکر میلیتاریستی برضد جریان درست تاریخ حرکت می کرد، اما مقاومت به ظاهر کوچک و با اسلحه های اولیه و مقدماتی در مسیر درست جریان تاریخ قرار داشت. علت توقف دو نیرو چه بود؟ امروز این دو نیرو در خاورمیانه متعادل شده اند، دستگاه عظیم میلیتاریستی از حرکت بازمانده و توانایی پس زدن و بشکست کشاندن نیرویی کوچک را ندارد، زیرا این نیروی کوچک بلحاظ موضوعی و ماهیت خود دست بالا را دارد. قضیه مربوط به اراده انسان است، انسانی که مصالح و منافعی دارد که در لحظات خاص تاریخی برای دفاع از آن بپابرمی خیزد. اما نیروی تجاوزگر نمی تواند این اراده و مصالح برحق را تشخیص دهد. همین عامل اراده انسان آزادیخواه همه برنامه ها و توانائیهای عظیم آنان را عقیم ساخت. در قرن بیستم شکستی این چنین سابقه نداشته است. در پایان، برای برنامه ریزان و تصمیم گیرندگان این تجاوز عظیم روشن شد که آنان در کل برنامه خود دچار اشتباه بوده اند و این اشتباه برایشان بسیار گران تمام شد و بهای سنگینی را باید برای آن بپردازند.**

اینان چه راه خروجی را برای وضعیت موجود در نظر دارند؟ حقیقت این است که اینان با سیاستهای موجود و سیستمی که در آن عمل می کنند راه خروجی ندارند. بهترین راه حل کنونی آنها نظریه «مالتوس» است، نابودی انسانها از طریق جنگ ، بیماری و زلزله و یا راههای دیگر. آنان می خواهند با نابود کردن انسانها شیوه ناعادلانه توزیع ثروت موجود را حفظ کنند. به نظر اینان سه میلیارد از جمعیت کره زمین باید بماند و بقیه نابود شوند. نظریه آنان مبنی بر «میلیارد طلائی» معروف است. یک میلیارد در قدرت و حاکمیت بماند و دو میلیارد به بردگی و تولید ثروت مشغول باشند و بقیه نابود شوند. اما این راه حل متعلق به دیوانگان است و نشاندهنده شکست و دربن بست بودن آنان است. سوال این است که آیا می شود با این برنامه آمریکا مقابله کرد؟ به نظر من آری. اکنون شرایط بسیاری در جهان برای مقابله با آن فراهم است و همانطور که گفتم در آمریکای لاتین و کشورهای آسیایی گامهایی برداشته شده و ما نیز باید اراده کنیم و این مهم را به پایان برسانیم.

نویسنده: دکتر قدری جمیل*

برگردان: احمد مزارعی

*دکتر قدری جمیل، دکترای اقتصاد از دانشگاه مسکو در سال ۱۹۸۴، عضو حزب کمونیست سوریه و عضو کمیته ملی وحدت کمونیستهای سوریه ، سردبیر مجله و سایت قاسیون، ارگان حزب کمونیست سوریه

**در نظر بگیرید اگر برنامه ژنرال پیتر رالف، ژنرال آمریکایی مبنی بر » خاورمیانه بزرگ» با موفقیت در عراق و خاورمیانه پیش می رفت. در آنصورت ما با ایرانی روبرو بودیم که ۸ قسمت شده و بر هرقسمت آن فرماندهی آمریکایی حکومت می کرد و یا کشورهای دیگر منطقه که هرکدام می بایست به اجزاء کوچکتری تقسیم می شدند. از

اینجا باید به اهمیت مقاومتی که در عراق سربرآورد و آن شکست جانکاه را به آمریکا تحمیل نمود و از تبدیل شدن خاورمیانه به جهنمی مخروبه جلوگیری نمود، پی برد.

منبع : پایگاه اطلاع‌رسانی فرهنگ توسعه

۱ دیدگاه

  1. souraj says

    این یکی از بهترین مقالاتیست که من در مورد بحران اقتصادی جهان خوانده ام. با تشکر از اقای احمد مزارعی به خاطر زحماتشان٬ امیدوارم که در اینده مقالات دیگر این نویسنده را ترجمه کنند. من تحلیلهای شما را در مورد خاور میانه دنبال مکنم.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.