دریافتی, سرتیتر

در این برهوت – احمد خزاعی

khoshksali

پنجره در باد

جا به جا می شد   

و ستاره های کویری 

محو می شدند

از نگاهی هذیانی.

باد، باد می وزید

ورق می زد

کتابی کهنه را

در انتهای

کوچه بن بست

و پخش می کرد

بوی نا و کپک را

در فضائی سربی.

پرده شمایلی چرک مرده

آویخته از دیواری

پوشیده از شتک خون

در باد می جنبید

و دستهائی بریده،

در پرده،

شمشیر زنان

از کشته

پشته می ساخت.

بدنهایی بی سر

در آغوش

زینب هائی بی چهره

در رعشه

بی انقطاع مرگ.

باد، باد می وزید.

انبوه سایه ها،

همچنان، پای کوبان

بر اسفالت.

  با خلال دندانی

میان دو لب،

به نماز                                       ایستاده است

شمایل گردان

و بوی گوشت سوخته

پیچیده است

در راهروها

و شیون مادران

در گلزار خاوران.

 

احمد خزاعی