کارگری, سرتیتر

احمد پوری در بزرگداشت هوشنگ عیسی بیگلو

houshang_isabeglou

۲۸ آوریل روز تولد هوشنگ عیسی بیگلو یکی از بزرگترین انقلابیون انسانگرای ایران است.

شاعری کاتالونیایی در بستر مرگ به فرزندانش می گفت: » من برای نجات این چند کلمه ای که برایتان به ارث می گذارم، زیسته ام: عشق، عدالت، آزادی» (فدریکو ماریو، اخلاق آینده، ترجمه محمد جعفر Ahmad_Pouri_Kپوینده، مجله آدینه شماره 136 بهمن 1377 ) هوشنگ برای خانواده خود و دوستانش عشق، عدالت، آزادی و احترام را به یادگار گذاشت! هوشنگ همواره می گفت احترام بالاتر از عشق است!… او چنان زندگی می کرد که بی اختیار احترام متقابل همه را بر می انگیخت… حتی در شکنجه گاه مخوف کمیته مشترک احترام شکنجه گران و بازجویانش را بر می انگیخت… هوشنگ بدون اینکه کوچکترین ادعایی داشته باشد با سکوت و زندگی طبیعی خود معلم اطرافیانش بود. او طوری زندگی می کرد که شخصیت انسانی همه را بیدار می کرد. می گفت: ” بگذارید چنان یگانگی بین ما باشد که اگر یکی گریه کند، دیگری شوری اشک او را حس کند.” هوشنگ از هر جایی که گذر میکرد، با آفریدن عشق و امید، از خود ردپائی بر ساحل زندگی بجای میگذاشت! همانگونه می زیست که می اندیشید…
بعد از آنهمه شکنجه و بازجویی حتی یک نفر در رابطه با هوشنگ دستگیر نمی شود!… ولی مهمترین خصوصیت هوشنگ نه مقاومت قهرمانانه او در زیر شکنجه های وحشیانه ای که کتف و دست او را شکستند… بلکه در انسانیت بیکران اوست و بقول خودش رویاندن عشق، اعتماد و احترام به همدیگر در کویر وحشت بود (یعنی در شکنجه گاه کمیته مشترک)… انسانیتی که در تمام حرکات او موج می زد و به همه انرژی و توان انقلابی و انسانی می داد…

نامه ای از ایران
یکی از همبندانش بعد از گذشت چهل سال از آنروزها در نامه ای به هوشنگ می نویسد: هوشنگ جان فرزندانم هرگز تو را ندیده اند ولی تو را بهتر از عموهای خودشان می شناسند! آن دو هفته ای که در شکنجه گاه مخوف کمیته مشترک با تو بودم بهترین دوران زندگی ام بود! هوشنگ آنقدر صداقت و عدالت داشت که بعد از خواندن این جمله بمن گفت، باید با افزودن «یکی از » به اول این جمله آنرا اصلاح کنیم، زیرا او زن و بچه دارد و حتما با آنان نیز لحظات بی نظیر و زیبایی داشته! سپس گفت زیباترین روزهای زندگی آنهم در جهنم کمیته مشترک؟ باز خودش جواب داد آری در آن کویر دهشت آن اعتماد بیکران و درک و تفاهم متقابل چقدر زیباست! آری آن روزها جزئی از زیباترین خاطرات زندگی ما بود. در باره چگونگی این دوستی پرسیدم، گفت: روزیکه مرا از بیمارستان شهربانی به کمیته مشترک برگرداندند، در سلولی انداختند که جوانی در آن سلول بود… در کوتاهترین مدت دوستی و اعتماد متقابل بی نظیری بین اینها بوجود می آید… روزی سرتیب زندی رئیس کمتیه مشترک به سلول هوشنگ می آید. هوشنگ روی زمین دراز کشیده بود و دوست جوانش در گوشه ای نشسته بود. سرتیب زندی پور از هوشنگ سئوالاتی می کند با بی محلی هوشنگ روبرو می شود و سرافکنده از سلول بیرون می رود… سپس هوشنگ به دوستش می گوید: پسر چرا از جای خود بلند نشدی و به او احترام نگذاشتی؟ دوست جوانش می گوید: تو خودت درازکش روی زمین ماندی از می خواهی به احترام او بلند می شدم؟ هوشنگ می گوید: پسر من اعدامی هستم تو نباید ادای مرا دربیاوری! تو مناسبات خودت را در رابطه با شرایط مشخص خودت باید تنظیم کنی و بی جهت خودت را به کشتن ندهی!… سپس بمن گفت: عشق چه زیباست، درک و تفاهم متقابل چه زیباست. چه زیبا است جهانی فارغ از ستم و بی عدالتی…
انگیزه مبارزه هوشنگ ریشه هایش در چشمه زلال و روان عشق بود، نه در تنفر!
«بگذار آنچنان یگانگی بین ما باشد که وقتی یکی می گرید، دیگری شوری اشک او را احساس کند!»

ویدئوی یادمان هوشنگ عیسی بیگلو و خاطرات دوستان و خانوده هوشنگ

https://www.youtube.com/watch?v=a4_h3-xnmLg

لازم به تذکر است که زن هوشنگ «آنو » فنلاندی بود. چند ماه بعد از ازدواج، هوشنگ را دستگیر می کنند و حبس ابد بعلاوه ده سال می دهند… در اولین ملاقات هوشنگ به آنو می گوید برگرد پیش خانواده ات … آنو میگوید «یا با تو یا هرگز!»

هوشنگ در کنار گردانی چون وارطان، کتیرائی، مرضیه احمدی اسکویی، بهروز دهقانی، ویدا گلی آبکناری، اشترانی و مصطفی شعاعیان و دمکرات – انقلابی هایئ چون حنیف نژاد، فاطمه امینی و ذولانوار، از جمله بی شمار قهرمانانی بود که در درازنای تاریخ خونین میهنمان سنت پیکار علیه استبداد و تحقیر انسان را تداوم بخشید. او با مقاومت و استواری بی تزلزل و تاپای مرگ خود در قتلگاه کمیته مشترک، در دفاع از ارزشهای انسانی، تجسم این سنتها و خصایل انقلابی بود!

در دفاع از حقیقت هوشنگ هرگز از تنها ماندن ترسی نداشت!
متین دفتری رئیس سابق کانون وکلای ایران در باره پرنسیپهای انسانی و عدالتخواهی هوشنگ می گوید: » اگر پای محاکمه شکنجه گرش پیش می آمد شاید هوشنگ وکالت او را بعهده می گرفت!» …

چند نقل قول از همبندانش در باره هوشنگ:
«هوشنگ عیسی بیگلو، گرد زندان و تبعید در گذشت
یک ساعت پیش دوست بزرگوار من پروز قلیچ خانی زنگ زد و در حالی که از شدت تأثر صدایش میلرزید خبرداد که که هوشنگ عیسی بیگلو، یکی از سرشناسترین زندانیان سیاسی عصر پادشاهی به ناگهان در اثر ایست قلبی در فنلاند گذشت… همزرم مرضیه احمدی اسکویی، نادر شایگان، مصطفی شعاعیان، و ده ها چهره ی دیگر از گردهای آذربایجان و دیگر پهنه ی ایران… «

«عمو هوشنگ هم رفت…از اسطوره های مقاومت در زندان شاه و کسی که باید درس انسانی زیستن و انسان ماندن را از او آموخت یادش گرامی باد
هوشنگ عیسی بیگلو: با دشمنان هم باید با ارزش های خود رفتار کنیم»
«آقای هوشنگ عیسی بیگلو وكيل مبارز و زنداني سياسي شكنجه شده در رژيم شاه، سمبلی از انسانیت و رادمردی و افتادگی، و کسی که تاپایان عمر دفاع از ستمدیدگان بی هیچ چشمداشت کار او بود…»
«هوشنك ، مهربانترين مهربانان. رفيقي قديمي … او خداي شور و شادي و بخشش بود. اسماني كه فقط مهر مي باريد باران مهرباني و لطف…»
» هوشنگ عیسی بیگلو، از نفراتِ اکسیرِ نیمای یوش است. نمونه‌ای از والایی و شرافت انسانی. تمامی زندانیان دهه‌ی ۵۰ اینک زنده در تبعید و در درون ایران، چه در حکومت چه در برابر حاکمیت، می شناسندش، و می‌شناسی‌مش…»
» بدرود با نماد مقاومت، عاطفه و صمیمیت »
» پاره‌ای انسان‌ها را می‌توان حيثيتِ بشری شمرد. با وانهادن اين جهان و رفتنِ عمو هوشنگ، بخشی از حيثيتِ آدمی در امانتِ خاک مدفون می‌شود.»
» او قاصد و پیام رسان دوستی بود. دوستی و مهر در وجود او، زبانزد همگان است. بیشتر بر و بچه‌های زندان سیاسی آن سالها و کوشندگان سیاسی و فرهنگی این چند دهه که با او آشنائی داشته‌اند از مهر و دوستی او و از پیامهای مهرآمیز او فراوان حرف و سخن و حکایت در خاطر دارند. هوشنگ، وجودش، معنا و حضور دوستی و رفاقت بود… بر این باور بود اگر با مهر و از دل باهم سخن بگوییم هر دیوار مانعی که میانمان هست ذوب می‌شود. سالهای زندانش را هم همینگونه گذراند. نگاهی دیگر داشت به جهان و سیاست و انسان که فراز می‌رفت از زمانه‌ی خودش. جویای یک پیوند عمیق بین انسانها و به ویژه انسانهائی بود که در راه عدالت و آزادی مبارزه می کردند. رنج آدمها را می‌دید و رفیقانه با آنها همدلی و همراهی می کرد. قلب مهربانی داشت.
از آن پاره آتشهای وجود که مهر را می‌شناختند و برای رسیدن به دانائی آغوشی گشوده به جهان داشتند سخن درست کم رفته است. هوشنگ چشم بیداری داشت. و این واقعیت وجودی را در خود و در دیگران می‌شناخت. و بر بنیاد همین معرفتی که پیدا کرده بود، بی شرط و شروط هر جا که می‌رفت خانه‌ی دوستی بنا می کرد. در هر محفلی که بود و به هر جا که سر می‌زد صدای عشق سر می‌داد. گوش می‌داد به حرفهای دیگران. و اگر در آن حرفها پیامهائی می‌دید که به شکفته شدن گل دوستی یاری می‌رساند و برکه‌های از هم دور رفاقت را به هم وصل می کند، آن صدا را در جانش می کاشت و می پروراند و با خود به محفلی دیگر می‌برد. جانش از سرمای تفرقه در رنج بود. گوش نمی‌کرد به آنچه فسردگی می‌آورد… «

«با سوابق و لواحقی که او داشت میشد که «کس» دیگری باشد، اما شکسته نفسی، گرمی و مهربانی، توجه و گوش دادن به دیگران، نرمی و لطافت رابطه اش با دیگران، احترامی که برای همه قائل بود و…. آنقدر برجسته بود که او را «هیچ» میکرد….. آنقدر که میتوانستی از راه نرسیده در وجودش غرق شوی، نیازبه هیچ آداب و تکلفی نبود، برای نزدیک شدن به او نیاز به عبور از هیچ مانعی نبود، احساس «لحظه» درنگ نمیکردی….
نمیدانم! اما اصلا دوست ندارم از مقاومت او در برابر شکنجه و انواع و اقسام بازجویان و زندانبانان سخنی بگویم، آن روح انسانی آنقدر خیره کننده بود که نباید او را اینگونه «مخدوش» کرد…. در آن روزگار پرفتنه خط و خط کشی ها، آب زلالی بود که بر سر و روی همه ریخته میشد و التهاب زخمهای جانکاه را «مرهم» میشد.
او را نباید «تمجید» کرد، نه او نیاز به آن ندارد و نه نیازی به اینکار است، او را باید «تعریف» کرد. باید به او نگاه کرد و «گفت». از تبار «پیام آوران» بود، همه کارها و زندگی و منش اش «درس» بود.»

» راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند. بلکه بی هنگام ناپدید می شوند… احمد شاملو
نوشته بودم سکوتم سرشار از نا گفته هاست. چه بگویم وچه بنویسم. اما حالا سرا پا فریادم. هنوزهم خانه ام عطر آگین بوی اوست. همیشه می گفت زیبایی ها را باید بارها گفت و تکرار کرد. وجودش سراسر ریبایی بود، وقلبش دریا، آبی، زلال، رفیقم، دوستم، و تنها نقطه امیدی بود در این تبعید کور و گره خورده، با شنیدن صدایش انرژی می گرفتم، و انگار احساس می کردم به کوهی همچون دماوند تکیه دارم. عمو هوشنگ عزیزم تولدتان مبارک یادتان همیشه سابیانی است بر زندگی ما… »
*************

مطالبی پیرامون زندگی، شخصیت و مبارزات رفیق هوشنگ عیسی بیگلو
… پرویز ثابتی – رئیس اداره سوم ساواک – در حضور همسر و خواهر همسرش به هوشنگ توصیه می کند حرفهایش را بزند و با همسرش بسر خانه و زندگیش بازگردد!
ثابتی پس از شنیدن پاسخ هوشنگ می گوید: » این شارلاتان ترین آدمی است که در تمام زندگی ام دیده ام. ببرید آنقدر بزنید که یا حرفهایش را بزند یا بمیرد! »
( هوشنگ با تیزی و شیطنتی که خاص اوست بمن گفت دیدی کوچکترین حرفی از شکنجه نزد!… آنروزها پرویز ثابتی در صدای امریکا ادعا کرده بود که در ساواک شکنجه نبود!)

روز اول چندین بار زیر شکنجه بیهوش می شود، پس از شکنجه های وحشیانه … در سلول وضعیت خود را این چنین توصیف می کرد:

» حالم خوش نبود، بد بود. ترس تمام وجودم را پر کرده بود. ضعف شدیدی داشتم. یادم نیست که آیا در تمام روز چیزی خورده یا نوشیده بودم. در گوشه بالای سلول افتاده بودم. با چشم درونم، چشمان عزیزانم و بخصوص زنم را میدیدم که با چشمانی کاونده نگران من اند. نگاهشان گویاست! میگویند انسان باش و کسی را در رنجت شریک مکن! از تلاشی که خواهم کرد تا بتوانم در چشمان درون خود و در چشمان آنان نگاه کنم، برایشان سخن می گویم. نباید به آنو و نیایم بابک خرمدین خیانت کنم!»

کسانیکه با خوردن کابل شکنجه شده اند میدانند که این وسیله شکستن اراده انسان، یکی از مرگبارترین انواع شکنجه است.
هوشنگ هفده ماه در کمیته مشترک زندانی شد. در طول این مدت کتف چپ و دست چپش را شکستند و آنقدر کابل بر کف پاهایش زدند که جانیان بازجو و شکنجه گر ناگزیر شدند او را برای درمان زخمهای عمیق ناشی از شکنجه به مدتی بیش از یک ماه به بیمارستان شهربانی بفرستند، تا پس از بهبودی بار دیگر با همان قصاوت و بی رحمی او را شکنجه کرده به ناگزیر با پای متلاشی شده به بیمارستان شهربانی اعزام کنند!

شجاعت و استواری قهرمانانه او آنچنان شکنجه گرانش را تحقیر کرده بود که تمامی آنها با او با احترام رفتار می کردند. رفیق هوشنگ در مصاحبه ای نقل می کرد:

» طولی نکشید که درب اطاق باز شد و صدای قدمهایی و برجستن بازجو، پهلوی من کسی ایستاد برق کفشها و اطوی شلوارش را از زیر چشم دیدم. در روی ورقه کاغذی ستاره داود می کشیدم. صدایی از کنارم شنیدم که گفت: سلام آقای عیسی بیگلو. نگاهش کردم چهره ای نا آشنا و در پشت سرش تهرانی سربازجو با احترامی تمام. سلامش را جواب دادم. با ادب گفت: آقای عیسی بیگلو ما 15 سال است که شما را می شناسیم و برایتان احترام قایلیم حال متاسفم که شما را در این وضع می بینم. گفتم: آقا من شما را چه بنامم؟ سکوتی اندک طولانی و نگاهی سرد و تابنده ولی نه با نفرت و نه با خشم. گفت: من حسین زاده هستم. گفتم: پس دکتر حسین زاده شما هستید؟ پرسید: مرا می شناسید؟ متوجه اید که جواب نداد،… بله بارها اسمتان را شنیده ام. می پرسد از کجا؟ از رادیوهای بیگانه! پاها و دست چپم را بالا آوردم که در معرض دیدگانش باشد. گفتم آقای حسین زاده نه این دست شکسته و انگشتهای نیم ناخن، مرا در موضع ضعف قرار می دهند و نه کراوات سولکا و کت و شلوار سولکا و کفش های ورنی ایتالیائی شما را در موضع قدرت قرار می دهند. هرگز در زندگی ام خود را در چنین موضع قدرتی احساس نکرده ام… «

در باره اولین ملاقاتش با سرتیپ زندی پور گفت:
» سرتیپ رضا زندی پور رئیس کمیته مشترک بود… صبح ثابتی آمده، شب هم سرتیپ رضا زندی پور آمده … نگاهی بمن انداخت و گفت : جانم چرا این بلا را سر خودتان آورده اید؟ خنده ام گرفت… پرسیدم من این بلا سر خودم آورده ام یا شما؟ «

زندی پور بارها به دیدار هوشنگ آمد.
رفیق هم سلولی هوشنگ بعدها این صحنه را چنین تشریح کرد:
» هوشنگ به زندی پور گفت دنیا همیشه بر یک روال نمی چرخد. شاید یک روز شما اینجا جای من نشسته باشید و من آنجا جای شما ایستاده باشم!»

«در باز شد و رسولی بلند شد. صدایی گفت به به آقای عیسی بیگلو اینجا هستند! صدای زندی پور بود. قدم زنان آمد دست چپش را گذاشت روی شانه چپ من و گفت که آقای عیسی بیگلو سلام، حالتان خوبه؟ حالم خوبه؟ گفتم آقای زندی پور اگر بگم حالم خوبه، دروغ گفتم. دروغ گفتن قباحت دارد! اگه بگم حالم بده،
اظهار عجز پیش ستمگر ز ابلهی است
اشگ کباب مایه طغیان آتش است.
بنا براین میگم که به شما چه مربوطه حالم خوبه یا بد! گفتم اینقدر شرف دارم که بگم دندانهایم را شما نشکستید، هر چند آنهم بنوعی مال این دولت است، سال قبل در شهربانی شکسته اند نه اینجا … ولی پاها را زدم بالا ناخنها آمده بودند. ولی وضع خیلی خراب بود!»

آنان که بازجویی پس داده اند میدانند که برای سخن گفتنی چنین بیباکانه با زندی پور باید زندانی از زندگی اش گذشته باشد.

تقاضای سهم رنج!
هوشنگ در یکی از سی و دو نامه ای که از زندان برای خانواده اش نوشت تاکید کرد:
«همه از شادیهای زندگی سهم خود را می خواهند ولی برای رسیدن به آن شادیها باید رنج و زحمت کشید و این رنج نیز باید باعدالت تقسیم شود… و این رنج کوره گداخته ای است که خیلی چیزها را بدرستی محک می زند…! زندگی فعلی برای من بسی آموزنده است. بگذار سرود محرومیت را در کانون خانوادگی خودمان هم لمس کنیم. بدیهی است می توان به ندای عقل و وجدان گوش نداد. ولی آیا می توان آن وجدان را از سخن گفتن و از فریاد بازداشت؟ و رنج آنگاه آغاز می شود که نتوان به ندای وجدان گوش فرا دهی!»

هوشنگ به سوسیالیزم اعتقاد داشت. اما تاکید میکرد که سوسیالیسم او نه سوسیالیسم اردوگاهی بلکه با محتوائی از عشق و احترام به حقوق انسان است. همیشه تکرار می کرد که: مسئله من اندیشیدن به حاصل عملم و وجدان فردیم است. احترام به انسان چیز بسیار مهمی است. احترام از عشق مهمتر است، زیرا از احترام، عشق به انسان بوجود می آید.

هوشنگ از هر جایی که گذر میکرد، با آفریدن عشق و امید، از خود ردپائی بر ساحل زندگی بجای میگذاشت!…

مطالب بالا از هیئت هماهنگ کننده یادمان هوشنگ عیسی بیگلو بود.

هوشنگ عیسی بیگلو یکی از گنجینه های تاریخ مقاومت ایران بود! بیش از 17 ماه در کمیته مشترک مرکز شکنجه ساواک مانده بود… خیلی ها را دیده بود… شاهد ماجراهایی بوده که بیش از دو یا سه نفر نمی دانستند… متاسفانه هوشنگ رفت و همه این اسرار را باخودش برد!
بار آخر که هوشنگ را دیدم بمدت دو هفته در سازمان پرایم پیش من بود، شب و روز در باره مسائل مختلف حرف می زدیم و من خاطرات زندانش را می پرسیدم. بارها به او گفته بودم تو باید حرف بزنی و من ضبط کنم… شکسته نفسی و زندگی ساده و بی پیرایه او نظیر نداشت… می گفت من میکروفون را که می بینم نطقم کور می شود… سرانجام به او گفتم من طوری ضبط خواهم کرد که تو متوجه نشوی و از تو اجازه نخواهم گرفت… سکوت کرد و من آنرا به علامت رضایت تعبیر کردم…
در صحبتهایی که با او داشتم هر از گاهی در موقعیتهای مناسب بی آنکه متوجه شود خاطرات او را ضبط می کردم… در مجموع درحدود 30 ساعت ضبط کرده ام. متاسفانه همه اش به مسائل سیاس مربوط نمی شود… بارها در صحبتهای تلفنی مرا به فنلاند دعوت کرد… همواره فکر می کردم به اندازه کافی وقت هست که خاطرات او را ضبط کنم… متاسفانه بسرعت یک آذرخش از میان ما رفت!…
نقل قولهای بالا از فایل های صوتی هوشنگ است که ضبط کرده ام…

» در ستایش یک انقلابی اخلاق‌گرا و یک مارکسیست انساندوست
هوشنگ عیسی بیگلو در عین ظرافت روح و لطافت طبع، که انعکاس آن در کلامش رنگ شعر به خود می گرفت، و چنان مهرش را با واژه‌هایی مناسب بیان می‌کرد که حتا در سپاسگزاری از او درمی ماندی، انسانی مقاوم، استوار، محکم و شکست ناپذیر بود. شرح مقاومت او در برابر شکنجه های ساواک هنوز زبانزد زندانیان نظام سلطنتی است… می گوید، «مصلحتی غیر از حقیقت من نمی بینم. اگر ما بخواهیم با مصلحت اندیشی های عجیب و غریب حقایق را پشت پا بزنیم، من فکر می‌کنم سنگ روی سنگ بند نمی شود.»
گاه تکرار می کرد، «بیان کلمۀ حق مرارت دارد، مرارت دارد، مرارت دارد.»
هوشنگ عیسی بیگلو، جز اینها، ویژگی‌های دوست‌داشتنی و زیبای دیگری نیز داشت:
او مردی بود که خود را «سرایدار» خانۀ خود می نامید؛ زندان را «مسافرخانه» می گفت؛
وکیلی که کارگری ساختمان کرد؛ در برابر دوستان تا پای خاک فروتن بود؛ در برابر قحبه گان تا پای جان از شرافت خود و یاران خود دفاع کرد؛ با سینه ای ستبر به قدرت «نه!» گفت؛ پول برایش پوشال بود؛ انسان برایش جواهر بود؛ رازدار بود، رازدار زیست، و رازدار رفت؛ و به فرزندانش راز مقاومت و استقامت آموخت.
دیروز که برای تسلیت، با همۀ دشواری آن، به خانوادۀ هوشنگ عیسی بیگلو تلفن کردم، در گفت و گوی کوتاهی با مانوشک، دخترش، وقتی برای آن‌ها مقاومت آرزو کردم، در پاسخ گفت، «پدر به ما یاد داده که چگونه در سختی ها مقاومت کنیم.»
اهمیت این حرفها زمانی بهتر درک می شود که برخی از نویسندگان این سطور خود از قهرمانان مقاومت بودند…
*************

«یک بار هوشنگ در حضور شنکجه گران با صدای رسا گفته بود: روزی این کمیته مشترک به موزه شکنجه های شما تبدیل خواهد شد!» … سرانجام کمیته مشترک موزه شد، اما آنجا مجسمه های اسطورهای مقاومتی مانند هوشنگ عیسی بیگلو، یحیا رحیمی، غلامرضا اشترانی، بهروز دهقانی و فاطمه امینی، … وجود ندارد! بلکه مجسمه های خامنه ای و رفسنجانی و مهدوی کنی است!

هوشنگ در نهایت تاسف سه سال پیش درست شب سال نو میلادی همچون آذرخش از جهان ما رفت! چقدر حیف شد که هوشنگ قیام و خیزش نوین مردم را ندید و رفت… شناختن انقلابیون بزرگ و انسانگرا مانند هوشنگ عیسی بیگلو بویژه برای جوانان ایران مهم است…

در پیوندهای زیر با گوشه هایی از افکار هوشنگ، استقلال شخصیت و اندیشه و مقاومتش در زندان شاه آشنا می شوید…
https://www.hoshang.info/
https://www.youtube.com/watch?time_continue=5&v=yqJ7e2cWFw0

بیاد زندگی پربار هوشنگ عیسی بیگلو
https://www.facebook.com/pg/ahmed.pouri/photos/?tab=album&album_id=1236666469685919

فایل صوتی خاطرات و صحبت های صمیمانه یدی بلدی دوست و همبند، در مراسم یادبود هوشنگ
https://www.hoshang.info/…/%d8%b5%d8%ad%d8%a8%d8%aa-%d9%87…/

با احترام،

احمد پوری (هلند) 29 – 04 – 2018

*************
پیوند این یادداشت در صفحه فیس بوک:

https://www.facebook.com/ahmed.pouri/posts/2059022437450314