نظری, سرتیتر

راهیاب سوسیالیسم – ایستوان مزاروش

István Mészáros

نوشته: کوتاه شده جان  بلامی فاست

برگردان : مهران میر اسد

اگر قرار بود که من خیلی مختصر ا همیت ایستوان مزاروش را برای زمان خودمان بیان بکنم، باید اثر های آوازه مند او  همچون تئو ری بیگا نگی مارکس (1970)، قدرت ایدئو لوژی (1989)، ماورای سرمایه (1995)، چالش و مسئولیت تاریخی دوران (2008) ، بحران ساختاری سرمایه (2009)، و ساختار اجتماعی و اشکال آگاهی (2010، در راه)،را یاد آوری کنم که  یک دیدگاه استراتژیک برای  بنای سوسیالیسم فراهم می آورد،آن چه که  نبودش برای دهه ها یکی از نقاط ضعف اساسی جنبش ضد سرمایه داری در سراسر جهان بوده ست.از نظر مزا روش، » بحران ساختاری سرمایه» ظهور کرده است، نه فقط به خاطر این حقیقت که سیستم درحال حاضر برای اولین
بار رودر رو با » محدودیت قطعی » خودش است، بلکه همچنین بنا بر این حقیقت که شرایط لازم توده ای برای یک آ لترناتیو رهبری سوسیالیستی در دستور روز است، که بنیادهای  یک انقلاب سوسیالیستی جهانی را  فراهم سازد. عمق و وسعت نقد ش از سیستم سرمایه تا رژیمهای پسا سرمایه داری نظیر اتحاد شوروی هم گسترش می یابد،او مجموعه قدرتمندی از دیدگاه ضرورت تاریخی سوسیالیسم  ارائه میدهد،که به نوبه خود دقت نقد ش به سرمایه را میرساند، او بحث استراتژیک واحدی را پایه گذاری میکند.

مفهوم عمده آنچه که «بحران ساختاری سرمایه » مزاروش عیان میکند عموما با حسن تعبیرزیر عنوان رکود بزرگ شناخته شده است : بحران وسیع مالی و اقتصادی که در حال حاضر با آن درگیر هستیم، درمقیاسی ظاهر میشود که از بحران بزرگ ( 1930) به این سومشاهده نشده است. (1) مزاروش کتاب خود را بر پایه  بیماری اقتصادی موجود آغاز و پایان میدهد. اما او توضیح میدهد که این یک بخش از بحران بزرگتری است که گستره آن به اوایل  دهه 1970 بر میگردد. (2) این بحران ساختاری نمیتواند بطور ساده در چاچوب باریک اصطلاح اقتصادی دیده شود. بلکه  باید در حلقه بحران اکولوژیک جهانی بررسی گردد: چیزی که مزاروش آنرا » بالقوه مرگبارترین شکل هژمونی امپریا لیسم »  (179) : وهمچنین چند پارچگی اجتماعی و تناقضات فرهنگی برآمده از روابط سلسله مراتب قدرت ناشی از نظم فرمانروا نامیده است . علاوه بر این ، «بحران ساختاری درازمدت سیستم سرمایه، »  فراتر از بحرانهای صرفاً اقتصادی دوره ای و به هم پیوسته … برهمه اشکال ممکن سیستم واقعی سرمایه تاثیر میگذارد ، نه فقط سرمایه داری، بلکه  «خود را از طریق فعال سازی » محدودیت های قطعی سرمایه به عنوان حالتی از بارآوری متابولیک اجتماعی، تحمیل میکند. این خطرات به سبب وجود« مشخصه های واقعی جهانی»در این دوره از بحران جهانی (172) ، » بطور غیر قابل قیاس حتی بمراتب سهمگین تراز بحران اقتصادی بزرگ جهانی سالهای 1933-1929 ،» است.

برپایه این پیوستگی دیالکتیکی در ادراک مزاروش، تعمیق بحران ساختاری سرمایه  و ضرورت یک گذار  سوسیالیستی واقعی است، این امرتنها  با تعریف دوره قبلی بدون تعریف دوره بعدی ناممکن است . انتقاد او از  سرمایه (بعنوان مخالف سرمایه داری) عینا مثل انتقاد از  سوسیالیسم زودرس (پسا سرمایه داری) است. تجربیاتی که ، نه تنها در نابودی ریشه ای روابط سرمایه درکلیت  آن دچار خطا شد، بلکه گردش کارها را  فقط به دست دولت حاکم سپرد، که پایان آن  یک مرگ تاریخی بود – درحالیکه بهرحال راه گذار سوسیالیسم قرن بیست و یکم  بایستی معین و مرزبندی شود. در تحلیل مزاروش ، این مسیر توانسته است   به اختصار به عنوان » برابری بنیادی، » » خود انتقادی، » و خود سازماندهی عمومی روابط تولیدی ، که، به اتفاق به عمل در می آید، و به ایجاد یک جامعه پایدار سوسیالیستی می انجامد ، در بیان آید. (3)

مزاروش از آن رو،  به شدت علیه جهت گیری  تدافعی و صرفا اقتصادی اتحادیه های کارگری و جنبشهای سوسیال دموکراتیک موضع گیری می کند، که طرف  قرارداد  سرمایه قرار می گیرند و هر کاری که میتوانند میکنند تا آنرا تضمین کنند و قدرت  به شدت  اقتصادی را اعاده کنند که در نتیجه خود آنها و کلیت طبقه کارگر را به ثنا گویی سرمایه وا میدارد. در عوض ، او این بحث اساسی را مطرح میکند، که بیشترین بهره را باید از سیاست تهاجمی به ضعف سرمایه داری به عنوان  یک سیستم تولید مثل متا بو لیسم اجتماعی برد تا بر پایه مقاصد سیاسی مشخص قواعد بازی را به کلی عوض  و غیر قابل بازگشت کرد . او مخالف کسانی است که ادعا میکنند که طبقه کارگر در سیستم موجود ادغام شده است ، او این مطلب را روشن میکند که این حتی در کشورهای قدرتمند سرمایه داری هم امکان پذیر نیست ، و حد اکثردر محدوده  رهبران اتحادیه های کارگری بسط میابد ( 95-190) . طبقه کارگر در هرکجا کماکان یک قدرت دگرگون کننده ، وعامل حتمی قدرت تغییرات انقلابی باقی میماند. هنوز ، در پاسخ به این سوال که چنین گذار انقلابی قطعا به وقوع خواهد پیوست ، مزاروش به صراحت میگوید ، این امر به رهایی واقعی بشر ،تحول جامعه » از بالا تا پایین » ، بستگی دارد (187)و از دیدگاه  مارکس ، فقط از طریق مبارزه بی امان بشرمیتواند وقوع یابد : بنابراین این یکی از جنبه های مشروط تاریخ است (85).

بحران ساختاری سرمایه ، دراین کتاب تشریح شده است ، که در طول دهه ها  رو به وخامت داشته و در حال حاضر در هرگوشه جهان به یک وضعیت اضطراری تبدیل  شده است . منتقد سیستم بیشتر از این دیگر نمیتواند پشت این توهم اطمینان بخش سنگر بگیرد که نهایتا سوسیالیسم به طور خود به خودی از راه خواهد رسید ، و یا اینکه جهان میتواند بیشتر از این منتظر بماند.

تخریب خارج از کنترلی که درحال حاضر سیستم سرمایه در مقیاس جهانی اعمال میکند، و زندگی در روی سیاره را به مخاطره می اندازد، آنتی تز دیالکتیکی اش را در پتانسیل تشدید شتاب حرکت تاریخی از طریق فعال سازی مبارزه انقلابی توده ای واقعی برای برابری اساسی می یابد.  جیکاب بورکهارت مورخ فرهنگی محافظه کار قرن 19، با نگاهی به عقب به یک دوره نزدیک انقلاب، یک «بحران تاریخی » را  به عنوان  زمانی توضیح می دهدکه:

بحران در همه اجزا چیز ها ایجاد شده است، همه تاریخ و همه یا بخش بزرگی از مردم از یک تمدن درگیرآن شده اند… پروسه های تاریخی به طور ناگهانی به شکل سهمنا کی شتاب میگیرند. تحولات که در غیر اینصورت ممکن است قرنها به طول بیانجامد بنظر میرسد که مثل شبح طی ماهها و هفته ها به حرکت درمی ایند و به وقوع می پیوندند. (4)

امروز بحران تاریخی سرمایه شرایط تاریخی یک حرکت انقلابی برای رهایی جامعه فراهم آورده است، تحولاتی که بطور معمول قرنها زمان می برد تا مانند حرکت شبح طی دهه ها یا سالها به پیش تازند. اما نیروی لازم  برای چنین ضرورتی، ایجاد تغییرات حیاتی در خود مردم، و تکیه بر ارزوها ی انسانی که خودشان را به عنوان هم موضوع و هم هدف تاریخ بشناسند و از مجرای مجموعه ای از مبارزات، جهانی عادلانه و پایدار به وجود آورند. مزاروش به بر پایی مبارزه بی امان و توفنده در این دوران تاریخی درنگ دارد.

مونتلی رویو- فوریه 2010

زیرنویس ها

1. On the economic crisis itself, see John Bellamy Foster and Fred Magdoff, The Great Financial Crisis: Causes and Consequences (New York: Monthly Review Press, 2009); also pp. 181–85 of this book.

2. The fact that Mészáros understood this from the start as “the structural crisis of capital,” and not merely a conjectural economic crisis, can be seen by looking at Chapter 3 of this book, “The Necessity of Social Control,” originally delivered as a lecture in January 1971, on his receipt of the Issac Deutscher Prize for his Marx’s Theory of Alienation.

3. In addition to the present book, see István Mészáros, “The Communal System and the Principle of Self-Critique,” Monthly Review 59, no. 10 (March 2008), 33–56.

4. Jacob Burckhardt, Reflections on History (Indianapolis: Liberty Press, 1979), 213, 224.

نگرش