گوناگون, سرتیتر
نوشتن دیدگاه

در بهاری که جهان می رفت… – برزین آذر مهر

zendegi1

در بهاری که جهان می رفت…

abstanhalter1

نعره ی ببر سیاه ابر هم

خواب  مرغان مقلد را نیاشوبد

سینه، گر، پر درد ،

از این است…

دی چه آغازِخوشی از یورش بادی زمستان روب،

پیدا بود

در بهاری که جهان، می رفت تا جهان دیگری باشد …

اینیان و آنیان اما

از درون و از برون ،هر دو تبر بر دست

بر شکوه باغ تازیدند

از درختان ریخته هم  شاخه و هم برگ ،

از تل سوزنده شان هر دم

آتشی بر ریشه پاشیدند

زو گرفته شور و حالش را

آرزوهای بهارش را

در فرو پاشی ش کوشیدند

زان سپس در گوش عالم هایهو کردند

در سر مرغ مقلد ،

این دروغ خود فرو کردند:

«مرگ این باغک

نه از زخم تبر

بل میوه ی خود آفتی ها بود»!…

abstanhalter1

جعفر مرزوقی (برزین آذر مهر)

 

نظرتان را درباره این مطلب بنویسید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s