نظری, سرتیتر

درباره ی رویکرد حزب کارگر به دین – و. ای. لنین

oktober100

درباره ی رویکرد حزب کارگر به دین

 و. ای. لنین

 

سخنرانی سورکوف نماینده ی مجلس در دومای دولتی حول بودجه ی شورای کلیسا و همچنین مباحثی که در پی می آید (نتیجه ی بحث های فراکسیون پارلمانی ما حول پیشنویس این سخنرانی)، مساله ای فوق العاده مهم در این زمان خاص است. بی گمان هر آنچه با دین پیوند دارد، امروزه مورد اقبال بخش های گسترده ای از «جامعه» قرار گرفته و در محافل روشنفکری نزدیک به جنبش کارگری و نیز در برخی از محیط های کارگری نفوذ کرده است. سوسیال دمکراسی بدون چون و چرا موظف است به این بحث وارد شود و نظر خویش را در مورد دین روشن کند.

سوسیال دمکراسی نقطه نظرات خود را بر پایه ی سوسیالیسم علمی، یعنی مارکسیسم بنا نهاده است و چنانکه مارکس و انگلس به دفعات متذکر شده اند، پایه ی فلسفی مارکسیسم، ماتریالیسم دیالکتیک است که بی کم و کاست، سنّت های تاریخی قرن هجدهم فرانسه و فوئرباخ (نیمه ی اول قرن نوزدهم) در آلمان را از خود کرده است، ماتریالیسمی که بی گمان خداناباور است و تمامی ادیان را قاطعانه دشمن تلقی می کند.

یادآوری می کنیم که کتاب آنتی دورینگ انگلس که دست نوشته اش را مارکس خوانده بود، دورینگ ماتریالیست و خداناباور را متهم کرد که در زمینه ی دین و اعتقادات ماتریالیستی، قاطعیت ایدئولوژیک ندارد و نسبت به فلسفه ی دینی اغماض می کند. و نیز یادآوری می کنیم که انگلس در اثر خود درباره ی لودویک فئورباخ، او را ملامت می کرد که مقصودش از مبارزه با دین، نه نابودی آن، که نوسازی و ساختن دینی جدید و «متعالی» است، و الی آخر.

«دین افیون خلق است»[1]. این حکم مارکس، پایه ای است که تمام مفاهیم مارکسیستی مرتبط با دین بر آن استوار شده است. مارکسیسم همواره ادیان مدرن، کلیساها و نهادهای دینی موجود – از هر سنخی که باشند – را به مثابه ی اندام های ارتجاع بورژوایی قلمداد کرده که از استثمار دفاع می کنند و مسموم کردن طبقه کارگر را هدف مساعی خود قرار داده اند.

و با این وجود، انگلس کراراً اقدامات کسانی را که با هدف «چپ تر» و یا «انقلابی تر» جلوه دادن خود از سوسیال دمکرات ها می کوشیدند خداناباوری آشکار را به برنامه ی حزب کارگر بیفزایند و به آن حالت یک اعلان جنگ بر ضد دین ببخشند را محکوم کرده بود. در سال 1874، هنگامی که انگلس از بیانیه ی مشهور پناهندگان کمون، یعنی بلانکیست های گریخته به لندن سخن می گفت، اعلان جنگ جنجالی آنها بر ضد دین را «بلاهت» خواند. وی بر آن بود که چنین اعلان جنگی، بهترین راه برای زنده نگاه داشتن تمایلات دینی توده ها و دشوارتر کردن زوال واقعی دین است. انگلس به بلانکیست ها بانگ می زد که قادر به درک این نیستند که تنها مبارزه ی طبقاتی توده های کارگر می تواند گسترده ترین لایه های پرولتاریا را به سوی پراتیک اجتماعی آگاهانه و انقلابی سوق دهد و در عمل، توده های تحت ستم را از یوغ دین برهاند و نیز، اعلان جنگ به دین به عنوان وظیفه ی سیاسی حزب کارگر، چیزی جز یک عبارت آنارشیستی نیست. [2]

و همچنین در سال 1877 انگلس در کتاب آنتی دورینگ خود با شدّت تمام به کوچکترین مسامحه ی دورینگِ فیلسوف نسبت به ایده آلیسم و دین تاخت و ایضاً با همان حدّت و شدّت، نظریه ی شبه انقلابی دورینگ مبنی بر لزوم ممنوعیت دین در جامعه ی سوسیالیستی را مردود شمرد. او در نوشته خود آورده است: اعلان چنین جنگی به دین، به معنای آن است که «از خود بیسمارک هم بیسمارک تر» شویم، یعنی حماقت بیسمارک بر ضد روحانیون را تکرار نماییم (لوکولتورکامف یا نبرد مشهور او «برای فرهنگ»)، یعنی مبارزه ای که بیسمارک پس از سال 1870 بر ضد حزب کاتولیک آلمان، حزب «زنتورم» از طریق تحت پیگرد قرار دادن کاتولیک گرایی به راه انداخت.

بیسمارک با دسته بندی انسان ها بر اساس دین به جای دسته بندی آنها بر اساس مواضع سیاسی، کاری بجز تقویت الاهیات ستیزه جوی کاتولیک ها و ضربه زدن به فرهنگ واقعی نکرد. وی باعث شد که کانون توجّه پاره ای از کارگران و عناصر دمکرات از وظایف بنیادی مبارزه ی طبقاتی و انقلابی به سَمت سطحی ترین دروغپردازی های بورژوامابانه ضد دینی (آنتی کلریکالیسم) منحرف گردد. انگلس، دورینگ را ملامت می کرد که با سوپر انقلابی جا زدن خود، قصد دارد حماقت بیسمارک را تکرار کند. او از حزب خواست به جای گام نهادن در ماجرای یک جنگ سیاسی بر ضد دین، به کار صبورانه ی تشکیلاتی و تربیتی پرولتاریا روی آورد که این خود اضمحلال دین را در پی خواهد داشت. [3]

 گویی این رهنمود انگلس با گوشت و خون سوسیال دمکراسی آلمان درآمیخته است که به عنوان نمونه، خواهان قانونی شدن فرقه ی عیسویان و پذیرش آن در آلمان شد و نسخ کلیه ی مقررات پلیسی بر ضد این یا آن دین را طلب نمود.

 تاکتیک سیاسی سوسیال دمکراسی در زمینه ی دین از نظریه ی مشهوری برخاسته که در برنامه ی ارفورت (1891) آمده است:»دین یک امر خصوصی است». این تاکتیک که منبعد به یک چیز عادی و پیش پا افتاده بدل شده، موجب تحریف مارکسیسم از سوی اپورتونیست ها گردید و یک تعالی معکوس، یعنی حرکت به سوی اپورتونیسم را رقم زد. پاره ای از افراد به کار تاویل و تفسیر اصول برنامه ی ارفورت روی آوردند و چنین ادعا کردند که گویا برای ما سوسیال دمکرات ها و حزب ما، دین یک امر خصوصی به حساب می آید.

پس از سال 1890 این باور در انگلس دمیده شد که ضرورت دارد بدون مجادله ی آشکار، به شکل مثبت و غیرجدلی و در عین حال قاطعانه در مقابل این نظریه ی اپورتونیستی قد عَلم کند. همینطور هم شد و او طی اظهارنظری، عمداً بر این نکته انگشت نهاد و اعلام کرد که گرچه سوسیال دمکراسی دین را امری خصوصی نسبت به دولت ارزیابی می کند، اما معنایش این نیست که دین را نسبت به خودِ سوسیال دمکراسی، نسبت به مارکسیسم و نسبت به حزب کارگر نیز امری خصوصی می انگارد.

این، آن قسمت بیرونی از تاریخچه ی اظهارنظرهای مارکس و انگلس در باب دین است. برای اشخاصی که برداشتی سطحی از مارکسیسم دارند و افرادی که نمی خواهند یا نمی توانند بیاندیشند، این تاریخچه شکل یک کلاف سر در گم انباشته از تضادها و تردیدهای بی معنای مارکسیستی را دارد. نوعی معجون هفت جوش که از سویی «قاطعانه» از خداناباوری دم می زند و از سوی دیگر، به «مصالحه» در زمینه ی دین می اندیشد. نوسانی «عاری از پرنسیپ» میان جنگ انقلابی با خدا و در عین حال، خواست بزدلانه ی قرار گرفتن در کنار کارگران دیندار و ترس از جریحه دار کردن احساسات دینی آنها و قس علی هذا. در نگاشته های عبارت پردازان آنارشیست می توان کثیری از این نوع ادعانامه ها را بر ضد مارکسیسم انقلابی یافت.

 اما اگر کسی  قادر باشد به شکل کاملا جدّی با مارکسیسم روبرو شود و درباره ی اصول فلسفی و تجربه ی سوسیال دمکراسی بین المللی اندیشه کند، به آسانی درمی یابد که تاکتیک مارکسیسم در این عرصه، کاملاً سنجیده و زایده ی تفکر دقیق مارکس و انگلس در مورد شیوه ی صحیح رویارویی با دین است. آنچه که تازه کاران یا نادان ها «نوسان» می نامند، در حقیقت چیزی به جز نتیجه ی مستقیم و گریزناپذیر اِعمال ماتریالیسم دیالکتیک بر معضل دین نیست. تاکتیکی خواندن «میانه روی» ادعایی مارکسیسم نسبت به دین خطایی فاحش است، همانسان که «ترس از جریحه دار کردن احساسات کارگران» و غیره نیز سوء برداشتی عظیم در این باره به شمار می رود. بعکس، خط مشی سیاسی مارکسیسم به شکل جدایی ناپذیری با اصول فلسفی آن درآمیخته است.

مارکسیسم، ماتریالیستی است و در این مقام، هم دشمن آشتی ناپذیر دین است و هم با دایره المعارف نویسان قرن هجدهم یا همان ماتریالیسم فویرباخ درمی پیچد و این نکته ای است که کتمان پذیر نیست. اما ماتریالیسم دیالکتیک مارکس و انگلس از دایره المعارف نویسان و فویرباخ فراتر می رود و فلسفه  ی دیالکتیک را بر تاریخ اِعمال می کند و در عرصه ی علوم اجتماعی به کار می بندد.

ما وظیفه داریم به مصاف دین برویم و این الفبای هر نوع ماتریالیسم و در نتیجه مارکسیسم است، اما مارکسیسم، ماتریالیسمی نیست که به الفبا بسنده کند. مارکسیسم به جلو گام بر می دارد و بر آن است که باید راه مبارزه با دین را نیز آموخت. بنابراین، برای تضمین این آموختار، باید به شکل ماتریالیستی سرچشمه ی ایمان دینی و دین توده ها را توضیح داد.

به نظر ما نباید مبارزه بر ضد دین را به خطابه های ایدئولوژیک انتزاعی محدود کرد و به آن فروکاست. این مبارزه باید با پراتیک عینی حرکت طبقاتی که نابودی ریشه های اجتماعی دین را هدف گرفته، درآمیزد.(پایان قسمت اول )