دریافتی, سرتیتر

انقلاب اکتبر، گامی به پیش در مقابل همۀ گام های پسرفت!

علیرضا بیانی

انقلاب اکتبر، گامی به پیش در مقابل همۀ گام های پسرفت!

(نقدی به سناریو کودتا بودن انقلاب اکتبر)

می توان آموخت که افسانه ها با چه سهولت و رسوخی به علوم تاریخی راه می یابند! (تروتسکی)

مقدمه

هرقدر لنینیسم اسم رمز خلعیت از قدرت سیاسی سرمایه داری است، انقلاب اکتبر اسم رمز چگونگی برون رفت از چارچوب تنگ نظام سرمایه داری است. حجم غول آسای درس های انقلاب اکتبر بیانگر اهمیت انقلاب سوسیالیستی و در عین حال چگونگی تدارک آن است. هرچند صف آرایی در مقابل انقلاب سوسیالیستی با انقلاب اکتبر آغاز نشد، از سالهای دورِ قبل از آن شروع شده بود، و همچنان ادامه دارد، اما انقلاب اکتبر مقطع تاریخی اثبات صحت همه تلاش هایی بود که باید برای آن انجام می شد. اکنون برای پیروان سوسیالیسم با نشان دادن انگشت اشاره به این رفرنس تاریخی بسیار سهل تر از قبل از انقلاب اکتبر امکان نشان دادن تئوری آزمایش شده وجود دارد. به این اعتبار انقلاب اکتبر تئوری انقلابی فشرده ای است که بدون در نظر گرفتن آن عمل انقلابی بی فرجام می ماند. این تئوری اما متعلق به سوسیالیست های انقلابی، و تکیه گاه استواری برای تدارک انقلاب است. برعکس، طیف ناهمگون اما همسو سوسیالیست های غیر انقلابی که در مرکز آن پیروان سوسیال دمکراسی قرار دارند، نه تنها چنین تکیه گاه محکم تئوریکی در اختیار ندارند، بلکه اساسا هر نظریه ایشان در نفی انقلاب اکتبر و یا غیر ضروری بودن آن تجلی شکست تئوریک تاریخی ایشان و به طور اخص بیانگر نظری ناکارآمدی صف آرایی در مقابل لنینیسم به مثابه ابزار تدارک انقلاب سوسیالیستی است. در میان این طیف بخشی از جریان «سوسیالیست های قانونی» قرار دارد، بعضا آنارشیست، آنارکو لیبرالیست، «کمونیسم شورایی» و در انتها کسانی هم هستند که به طور منفرد و بی ربط به مبارزه عملی مشغول نظریه پردازی های ضد لنینیستی هستند، مشخصه اصلی این دسته آخر شدت گیجی و بی ربطی آنها به موضوع نقد به لنینیسم است. چیزی که این دسته آخر هنوز نفهمیده اما اصرار دارند لنینیسم را نقد و نفی کنند این است که نمی توانند دست مایه پراتیکی مورد نیاز ورود به نقد نظری و عملی لنین در اختیار داشته باشند تا با کمک آن بتوانند وارد کاتاگوری نقد به کسی در قد و قواره سیاسی لنین شوند. صحبت بر سر قرار گرفتن در مقام رهبری مهمترین انقلاب تاریخ بشر به عنوان ملزومات نقد لنینیسم نیست، تشخیص دست چپ و راست از یکدیگر در عرصه سیاست هم کفایت میکند، اما دست کم این یکی را دیگر باید در اختیار داشته باشند تا خود را محق در ورود به عرصه نظری و گلاویز شدن با لنین بدانند. نقد ایشان تنها از زوایه آزادی بیان و حق آزادانه نقد قابل طرح است و نه نقدی در چارچوب مباحثات تئوریک ومارکسیستی که به مراتب فراتر از این سطح است. در نتیجه چندان هم فرق نخواهد کرد که حق با آنها باشد یا نباشد، و درست به همین دلیل اغلب مورد بی اعتنایی قرار گرفته و بدتر اینکه هنوز متوجه نشده اند ابراز نظر حق مسلم آنهاست اما وقتی می خواهند وارد نقد کسی مانند لنین شوند، اگر نه حتی در حد فعالیت های عملی خود لنین، دست کم در حد یک فعال سیاسی باید بتوانند در عمل اقداماتی انجام داده باشند که اگر مخاطبینشان متوجه شدند حق با ایشان است و از لنین و لنینسم بُرش کردند، به مانند خود آنها در بین زمین آسمان مُعلق باقی نمانند و به آن چیزی بپیوندند که ایشان ساخته اند. موضوع نقد در بحث حاضر نه این دسته آخر که خیلی هم می گویند تا معلوم نشود چه می گویند، بلکه عمدتا مارکسیست ها و سوسیالیست های قانونی است که اخیرا به مناسبت صدمین سالگرد انقلاب اکتبر طی مصاحبه هایی اظهار نظر کرده اند. نظر به این که از تریبونی که ایشان در مورد لنینیسم اظهار نظر کرده اند امکان دفاع از لنینسم یا وجود ندارد و یا به سختی ممکن میشود، لذا در این مجال به همین سطح تقابل با اظهارات ایشان اکتفا خواهیم کرد.

انقلاب اکتبر، کودتا یا انقلاب

«اخبار روز» در مصاحبه ای با محمد مالجو(۱) نظر وی نسبت به انقلاب اکتبر را جویا می شود و محمد مالجو در همان بدو توضیح خود چیزی را کودتا توصیف کرده که با نام انقلاب معرفی می کند. در این مصاحبه او می گوید:

« انقلاب اکتبر را به یک معنا بلشویک‌ها به روسیه تحمیل کردند. انقلاب اکتبر اصلاً کودتایی بود بر ضد دولت موقتِ برآمده از انقلاب فوریه، دولتی که گرچه مشروعیت خود را از آرای مردمی نمی‌گرفت اما تأسیس مجلس موسسان را وعده داده بود».

از نظر مالجو آنچه که در اصل کودتا می نامد همان واقعه ای است که با نام «انقلاب» اکتبر از آن یاد می کند. کمترین معنی فرعی این موضوع این است که انقلاب اکتبر حتی در نزد سوسیالیست های قانونی مانند محمد مالجو به مثابه انقلاب مفروض است، و تنها باید ثابت شود که آن انقلاب کودتا بلشویکی یا تحمیل شده از سوی بلشویک ها بود. اما چگونه؟

از همین مصاحبه به خوبی پیداست برای محمد مالجو دشوار است که با انقلاب اکتبر به گونه ای مواجه شود که در عین حال به آرمان خواهی های سوسیال دمکراتیک خود هم دست نزده باشد و از آن چیزی کم نشود. برای یک لیبرال مقابله با انقلاب اکتبر کاری بسیار ساده تر است. او اساسا به این دلیل با انقلاب اکتبر به مقابله می پردازد که این انقلاب را مانع توسعه سرمایه داری می داند. اما یک سوسیال دمکرات یا آنارشیست و شبه آنارشیست باید به گونه ای با این انقلاب مرزبندی کند که در عین حال دفاع ایشان از سوسیالیسم خدشه دار نشود. مالجو این تناقض را اینگونه حل می کند که ابتدا در توصیف آرمان های انقلاب اکتبر صحبت کرده و گریزهایی به «وضع اسفبار کنونی در سطوح گوناگون ملی و منطقه‌ای و بین‌المللی تحت حاکمیت انواع نظام‌های سرمایه‌داری» می زند. لابد مخاطب از این توضیحات باید این استنباط را داشته باشد که چاره این وضعیت سوسیالیسم است و به این ترتیب مالجو موفق می شود خود را در دفاع از سوسیالیسم نمایان کند و آنگاه در مقابل انقلاب سوسیالیستی اکتبر قرار بگیرد. بنابراین او ضمن این که وانمود می کند خواهان سوسیالیسم است، در مورد انقلاب اکتبر چنین می گوید:

« انقلاب اکتبر، به قراری که طی دوره‌ای هفتادوچهارساله نمود یافت، یک شکست سیاسی تمام‌عیار در برپاسازی سوسیالیسم بود».

اولا چرا «شکست سیاسی» و نه شکست اقتصادی، ثانیا شکست یک کودتا را نمی توان با ارزیابی هفتادوچهارسال پس از آن مشخص کرد، چنین ارزیابی مربوط می شود به نتایج دگرگون کننده یک انقلاب اجتماعی. وقتی صحبت از کودتا به معنی تغییر رژیم سیاسی می شود باید پیروزی یا شکست در تغییر یک رژیم سیاسی در چارچوب یک نظام معین مورد نظر باشد. برعکس، وقتی از انقلاب صحبت می شود باید وارد ارزیابی نتایج آن، طی یک دوره طولانی و در یک چارچوب اقتصادی اجتماعی متفاوت شد. به عبارت روشن تر، کودتا برای تغییر یک حکومت در چارچوب نظام سرمایه داری است، اما انقلاب سوسیالیستی برای خرد کردن ماشین دولت سرمایه داری و آغاز انقلاب اجتماعی است. بررسی این دومی است که نیازمند رجوع به نتایج آن طی چند دهه پس از وقوع آن است. در صورتیکه محمد مالجو هفتادوچهارسال تحول پس از انقلاب اکتبر را نتیجه یک کودتا می داند و این حتی با موازین تحقیق آکادمیکی که خود مالجو با آن سروکار دارد هم منطبق نیست.

چه کسانی کودتا کردند و با کدام پشتوانه؟

اصولا کودتا تغییر سیاسی از بالا است. اگر حزب بلشویک به کودتا فکر می کرد، چرا در مقطع قدرت گیری کرنسکی مانند منشویک ها در دولت او شرکت نکرد؟ آیا کودتا از طریق شرکت در دولت عمل تغییر از بالا و قدرت گیری را بارها آسان تر نمی کند؟ اگر بلشویک ها می توانستند بدون پایه های کارگری و نفوذ در بخش های زحمتکش جامعه قدرت را از چنگ بورژوازی بیرون بیآورند، پس چرا لنین باید ۲۵ سال عمر خود را در کنار پیشروان کارگری سپری می کرد تا روزی به نقطه قدرت گیری از طریق کودتا برسد؛ چرا از همان ابتدا در صدد کسب قدرت با زد و بند از بالا نبود.از نظر بورژوازی اعتصابات سراسری از جمله اقدامات تروریستی محسوب می شود و احتمالا دشمنان بلشویسم و انقلاب اکتبر این انقلاب را از این جهت کودتا می نامند که همراه با وسیع ترین اعتصابات سراسری بود. اما هر کسی با طبیعت واقعی بلشویسم آشنا باشد به خوبی می داند که بلشویسم و رهبران انقلاب اکتبر مانند لنین و تروتسکی خود از منتقدین جدی روش ترور فردی در مبارزه بوده اند. نقطه عزیمت این نقد قائل بودن به خودرهایی طبقه کارگر است. نقد آنها به ترور فردی و مبارزه جدای از توده ها نقد به قیم مآبی و اقدامات از بالای سر توده ها بود. اما کسب قدرت به روش کودتا نیازمند برخورداری از اعتقادات ترور فردی و بی نیازی از اتکا به جنبش توده ها است. در نتیجه اگر حزب بلشویک که با نقد به اینگونه اعتقادات بلانکیستی شکل گرفته بود کودتا می کرد، قطعا کودتایی ناکام می بود چون برای این کار ملزومات از قبل آماده الفبای ورود به این حوزه از عمل سیاسی است. کودتا را کسانی مانند ژنرال کورلینوف صورت می دهند که اتکایشان به ارتش حاضر آماده و مسلح و بی نیاز به پایه های توده ای است. ارتش کودتا ارتش حرفه ای به معنی شغل ارتشی است. اما ارتش انقلابی که انقلاب اکتبر را پیروز کرد متشکل از سربازان و ملوانان و کارگران و دهقانانی بود که در تولید نقش مستقیم داشته و در عین حال خود را مسلح کرده بودند. برای شکل دادن به چنین ارتشی باید آرایش و خیز انقلاب گرفت، اعتماد توده های شرکت کننده در ارتش را طی دوره ای از فعالیت تنگاتنگ به خود جلب کرد؛ تا جایی که مبارزه انقلابی برای آنها از سر انگیزه و عشق به هدف رهایی باشد و نه برای دریافت دستمزد به مانند ارتش حرفه ای مورد نیاز کودتا. در نتیجه بین ارتش انقلابی و ارتش کودتا، این دومی تنها تا جایی ریسک بر میدارد که اولا جانش به خطر نیفتد و ثانیا تضمین های مالی لازم را دریافت کرده باشد. جانفشانی های ارتش سرخ بیانگر اعتقاد عمیق آن به هدف رهایی بود و چنین نیروی پر انگیزه انقلابی را نمی توان با روش کودتا در تغییر رژیم سیاسی ساخت. جبهۀ ضد بلشویکی انقلاب اکتبر را کودتا می نامند بی اینکه قادر به توصیف روش اجتماعی تسخیر قدرت باشند. همینکه ایشان ناچار شوند در مورد یک انقلاب و فرایند تسخیر قدرت حرف بزنند، ناگزیر باید به سراغ انبوهی از تئوری های مربوط به این موضوع که اتفاقا دقیق ترین آنها از سوی رهبران بلشویسم تدوین شده است بروند. لنین که حزب بلشویک را ساخت و آن را با تئوری ها و برنامۀ انقلاب اجتماعی تربیت کرد، خود نیز از سوی همین حزب تربیت شد و طبعا نمی توانست در آستانه انقلاب، دفعتا به همۀ پایه های نظری شکل دهنده گرایش خود پشت کند، و اگر چنین کاری ممکن بود که بلشویک ها قبل از این هم می توانستند کودتا کنند، و اصلا چه نیازی به خنثی کردن کودتای کورلینوف داشتند! حقیقتا اگر انقلاب اکتبر بر اساس استراتژی لنین نبود و بر اساس یک سری جابه جایی های ناشی از کودتا یک عده افراد وارد به تکنیک تغییر رژیم بود، پس چرا از ۱۰۰ سال پیش به این سو کودتاهای مشابهی رخ نداده است! این انقلاب است که به سادگی سازمان نمی یابد و دوره های طولانی پشت در تاریخ به انتظار می نشیند، کودتا را که می توان ظرف یک شبانه روز، دو یا سه بار انجام داد.

تنگناهای بضاعت نظری تقدیرگرایان اقتصادی

در این میان دِتِرمنیست هایی هم هستند که چون انقلاب اکتبر را در عبور از تونل زمان ندیده اند، آن را کودتا توصیف می کنند. سردرگمی ایشان مانع از درک این مسأله ساده است که اگر «زمان تاریخی» سرنگونی دولت سرمایه داری از طریق انقلاب فرا نرسیده باشد، قطعا کودتا هم قادر نخواهد بود آب در دل آن دولت تکان دهد. پنجاه سال حکومت سلطنت پهلوی در ایران را کودتا از بین نمی برد، برعکس، حکومت پهلوی با کودتا مصدق را عقب زد تا به بقای خود ادامه دهد. آنچه که این حکومت را به زیر می کشید انقلابی در قد و قواره انقلاب اکتبر بود، با این فرق که در غیاب مولفۀ رهبری انقلابی در انقلاب ۱۳۵۷، فرجام نهایی، تغییر حکومت سرمایه داری شد و انقلاب ناکام ماند. به موضوع مولفه رهبری انقلابی در نقد نظرات نمایندگان مارکسیت های قانونی مانند محسن حکیمی باز خواهیم گشت. اما در اینجا لازم است پیرامون مباحث تقدیرگرایان اقتصادی که به زعم ایشان عدم آمادگی اقتصادی برای انقلاب را بستر نظریه کودتا قرار می دهند توضیحات بیشتری داده شود.

تقدیرگرایان اقتصادی زودرس بودن انقلاب سوسیالیستی را وابسته به عقب ماندگی نظام سرمایه داری می دانند، به این معنی که این نظام، یا نیروهای مولده هنوز به آن درجه از انکشاف نرسیده که مستعد انقلاب سوسیالیستی باشد؛ و بعد نتیجه می گیرند که ساقط کردن حکومت سرمایه داری در چنین جوامعی به معنی ایجاد مانع در رشد و تکامل تدریجی تاریخی است. اما ایشان نکته اساسی را در لابلای بازی با این جملات پنهان می کنند، و آن اینکه چرا، دقیقا چرا نظام سرمایه داری ساقط شده رشد لازم و طبیعی خود را طی نکرده است؟ تا جایی که به روسیه مقطع انقلاب اکتبر بر می گردد، سرمایه داری ناقص الخقه و مفلوک آن کشور در شرایطی متولد شد که رشد سرمایه داری در سایر نقاط به حد انحصاری خود رسیده بود. این به این معنی است که نظام سرمایه داری دارای رشد یکسان و موزونی نیست و بنابرذات متناقض خود نمی تواند هم باشد. در نتیجه در روسیه ما شاهد توسعه ناموزون و مرکب سرمایه داری بودیم. ناموزون از این جهت که از یکسو پیشرفته ترین صنایع با تولید انبوه در آنجا وجود داشت که بعضا در رقابت با صنایع مشابه در کشورهای پیشرفته صنعتی، و  حتی جلوتر هم بود، اما در عین حال اکثریت جامعه در شرایط دهقانی با روش های غیر مکانیزه و بسیار کهنه به سر می برد. چپ های سنتی با توسل به فرمول های نجات بخش فلسفی نام این شرایط را «نیمه فئودال نیمه سرمایه داری» می گذاشتند تا با کمک آن حل تکالیف عقب مانده بورژوازی را استنتاج کرده و از این نیز به نوبه خود مرحله انقلاب بورژوا دمکراتیک نتیجه گیری کنند. اما حقیقت جنبش طبقاتی مزه ای بهتر از مزه شیربرنج فلسفه در زیر زبان نیروی انقلاب قرار داده است.

اگر روسیه در مقطع انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ هنوز سرمایه داری نشده بود، پس لابد باید به این نتیجه رسید که این دولت کرنسکی است که کودتا کرده بود. مگر آنکه فعالیت سوسیال رولوسیونرها در وسعت روسیه را بتوان به حساب جنبش بورژوازی روسیه بر علیه نظام قبل از قدرت گیری خود گذاشت تا به این باور رسید که بورژوازی روسیه به طور مستقل و متکی به خود نماینده جنبش دمکراتیک در تقابل با نظام ماقبل سرمایه داری بوده است. اما اگر به زعم طرفداران سناریو کودتا، توسعه اقتصادی روسیه به قدر شرایط مناسب انقلاب سوسیالیستی نبوده است، پس چرا باید پذیرفت که خود بورژوازی قادر به ظهور از نفی تاریخی یک شیوه تولیدی شبه فئودالی بوده بی اینکه حتی قادر به رهبری انقلاب بر علیه نظام کهنه بوده باشد؟ پاسخ را دقیقا باید در همینجا جستجو کرد. عقب ماندگی تاریخی کشور روسیه اگر منجر به پیدایش نظام سرمایه داری شود، این نظام سرمایه داری تنها قادر است گوشۀ پرت و دورافتاده ای از نظام سرمایه داری جهانی را اشغال کرده و در پیرامون آن قرار بگیرد. گرچه این همۀ دستآورد و افتخار بورژوازی روس است، اما مگر غول استراتژیست انقلابی مانند لنین در آنجا نباشد که همین ضعف عقب ماندگی سرمایه داری را به حلقه ضعیف زنجیره جهانی سرمایه داری تشبیه کند و نتواند متوجه شود پاره کردن این زنجیر دقیقا از همین حلقه ضعیف ممکن است و نیازی نیست ابتدا به استحکام پایه های سرمایه داری پرداخت تا بعد بتوان آن بنیاد مستحکم را از بین برد! در نتیجه آنچه که در اکتبر ۱۹۱۷ رخ داد پاره شدن زنجیر ضعیف سرمایه داری بود. این امر با کودتا میسر نیست، دست کم به این دلیل که کودتا زنجیر را پاره نمیکند، آن را ترمیم و یا حتی مستحکم می کند. همین موضوع می تواند مُهر بطلانی باشد بر آن دسته از نظریاتی که انقلاب اکتبر را برای برقراری حاکمیت سرمایه داری دولتی ارزیابی می کنند. سرمایه داری که در سطح طبقه آنچنان مفلوک و عقب مانده و نامتکامل بود، قادر نخواهد بود خود را در سطح دولت و بی نیاز به ارتباط با سیستم جهانی سرمایه داری و در یک جزیره محاصره شده ابقاء کند. این فقط رواج خرافات است.

یکی از رهبران انقلاب اکتبر لئون تروتسکی بود. تا جایی که به سهم این مارکسیست انقلابی برجسته مربوط می شود، او یک سال پس از شکست انقلاب ۱۹۰۵ روسیه( که معلوم نیست چرا در آن مقطع به جای انقلاب کودتا نشد!) به جمعبندی تحت عنوان «نتایج و چشم اندازها» پرداخت و افقی که به انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ ختم شد را به عنوان استراتژی انقلاب آتی روسیه ترسیم کرده بود. این خود به قدر کافی گواه تدارک انقلاب آتی روسیه از سالها قبل از وقوع آن بود.

بلشویسم نیروی انقلابی بود که نمی توانست وعده های آزادی و سایر وعده های دمکراتیک را به جای خود آزادی و سایر تکالیف دمکراتیک قرار دهد. حکومت موقت نه آزادی واقعی، که تنها تجسم آزادی را ارائه کرده بود. هیچ مدعی صبر ایوبی برای پایان گرفتن مراحل تکوین تاریخ قادر نیست مرز منطقی ترسیم کند که منطبق با آن مشخص شود وعده های دمکراتیک در آن مرز ترسیم شده محقق خواهد شد و از آن پس انقلاب سوسیالیستی میسر می شود. بلشویسم این مرزها را درنوردید و در لحظه کسب قدرت همه آن وعده های محقق نشده حکومت موقت را اجرا کرد، و در عین حال به مراتب فراتر از آن، یعنی به سراغ مطالباتی رفت که حکومت موقت بورژوایی حتی وعده آنها را هم نداده بود! به این اعتبار لنینیست بلشویک ها مدعی اند که همۀ آن میزان از توسعه سیاسی که برای متحقق شدنش باید به انتظار رشد کامل سرمایه داری روس می نشستند را ظرف سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹ به میزانی محقق کردن که بعضا هنوز در پیشرفته ترین کشورهای سرمایه داری محقق نشده بود.

انقلاب یعنی قاپیدن قدرت سیاسی در بزنگاه معین تاریخی. نظر به اینکه لیبرال های روس که با وعده دمکراتیزه کردن کشور و رهایی دهقانان سعی به ایجاد جذابیت خود می کردند قادر به قاپ زدن قدرت از دست تزار نبودند، سهل است که در جستجوی به دست آوردن ماشین دولتی حی و حاضری بودند که محتوای دلخواه خود را در آن بریزند، لذا آنها نیازمند عقب نشینی داوطلبانه اشرافیت تزاری از حقوق خود بودند و این در حالی است که ذره ای عقب نشینی به صورت داوطلبانه قابل تصور نبود. در نتیجه بورژوازی لیبرال روس در تنگنایی سخت بین انتظار عقب نشینی داوطلبانه تزار از املاک و حقوق و موقعیت خود، و عطش طغیان انقلابی از جانب توده ها از پایین درمانده بود که موتور پر قدرت انقلاب از پایین بر صبر ایوب لیبرال ها چیرگی پیدا کرد. قطعا و منطقا این پتانسیل عظیم انقلابی نمی توانست برای نیل به اهدافش مدت طولانی در خیابان ها به انتظار انجام وظایف لاینحل بورژوازی بنشیند. بلشویسم پاسخ تاریخی به این نیاز بود و اگر در اکتبر ۱۹۱۷ فرایند فشار به قسمت صحیح اهرم تغییر بنیادین اجتماعی را رهبری نمی کرد، موضوع فقط این نمی بود که زایمان تاریخ متوقف می شد، بلکه از این بدتر، رهبری انقلابی خود به دیوار مانع وقوع انقلاب مبدل می شد. این است تمایز اساسی و ماهوی منشویسمی که در انقلاب فوریه متوقف ماند و بلشویسمی که ریزه خواری را نفی می کرد، و از اینرو تکامل تاریخ را به جای شانه های بورژوازی به دوش سازندگان اصلی آن یعنی طبقه کارگر قرار داد. و این دقیقا چیزی بود که بورژوازی نمی خواست و اکنون پس از ۱۰۰ سال هنوز کینۀ آن در دل طیف طرفداران تکامل پلکانی باقی مانده است.

 پیشرفت صلح در گرو انقلاب

بدون سرنگونی حکومت موقت امکان صلح فراهم نمی شد. جنگی که توان توده های بی شمار روسیه را از بین برده و انواع مصائب را برایشان به ارمغان آورده بود باید پایان می گرفت. روسیه باید پای خود را از جنگ بیرون می کشید و این کار تنها از طریق تدارک سرنگونی انقلابی حکومت موقت میسر بود. لنین خود مبتکر تبدیل کردن جنگ بین دوَل سرمایه داری به جنگ طبقاتی است، در نتیجه بدیهی است که او در تدارک منسجم کردن پتانسیل انقلابی کارگران و زحمتکشان روسیه در جهت گسستن از جنگ خانمانسوز، مانع اصلی را با انگشت اشاره به آنها نشان می داد. و به آنها نشان داد که با ساقط کردن این حکومت می توان از شر جنگ بزرگی که نتیجه تضادهای امپریالیستی است خلاص شد. لنین در یک کلام دامنه تضادهای امپریالیستی را به تعیین تکلیف تضاد با سرمایه داری داخل روسیه کشاند که سرنگونی سیاسی آن گام نخست در حل این تضاد بود. اینها همه از مشخصات کلاسیک موازین یک انقلاب است و کیلومترها با مفهوم کودتا فاصله دارد.

برخلاف دیدگاه پیروان پروسه تکامل با عبور از تونل زمان، جامعه روسیه آبستن انقلاب بود، جنین انقلاب زیادی در شکم جامعه کهنه مانده و مدام به پوسته پیرامون خود لگد می زد. کوهی از تکالیف لاینحل در دستان تاریخ روسیه مانده بود که زایمان را ضروری می کرد. در این میان یک حزب بلشویک لازم بود که نقش مامای تاریخ را ایفا کند، اما نه این حزب و نه اراده خردمند آن جایگزین نیاز تاریخی زایمان نمی شد. انقلاب را توده ها انجام دادند،‌ حزب بلشویک تنها رهبری آنها را به عهده داشت.

بورژوازی روسیه بدهی خود به تکامل تاریخ روسیه را با حکومت موقت کرنسکی ادا کرده بود؛ اما نظر به شرایط مشخص تولد بورژوازی روسیه که نتیجه نبرد طبقاتی بورژوازی با نظام ماقبل نبود و از بیرون با صنایع به روسیه وارد شده بود، و از اینرو در حل تکالیفی که بورژوازی را تعریف می کند مفلوک مانده بود،‌ حکومت ناقص الخقه نوظهور روسیه را بدهکارتر کرده و آن جامعه را نیازمند تعیین تکلیف نهایی با این نظام می کرد.  به این اعتبار نقش اساسی را ضرورت تولد نوین تاریخی تعیین می کرد و نه علاقه و سلیقه این یا آن فرد و رهبر. با اینحال اگر در این بزنگاه تاریخی حزبی حی و حاضر و آماده مانند حزب بلشویک وجود نمی داشت، جنین سر زا می رفت.

مولفۀ رهبری انقلابی

یکی از مهمترین دستآوردهای تاریخی انقلاب اکتبر مفهوم حزب انقلابی به مثابه سامانه رهبری انقلاب است. حزب پیشتاز انقلابی به طور فشرده عبارت است از حزب سازمانده جنبش طبقه کارگر بر علیه حاکمیت سرمایه داری. این تئوری در تلاش اثبات این ادعا است که بدون این حزب حتی اگر قدرتی هم کسب شود به سادگی از دست خواهد رفت، زیرا که کسب کنندگان قدرت باید در ادامه مبارزه طبقاتی، اولا خود به نتیجه کسب قدرت برسند و ثانیا خود در تسخیر قدرت نقش مستقیم ایفا کنند تا بدانند چه چیزی جایگزین آن کنند. این پایۀ تئوریک حزب انقلابی یکسره مغایر روش های کسب قدرت از طریق کودتا و روش های توطئه گرایانه و ماجراجویانه است. و البته چه کسی است که نداند مبتکر این تئوری شخص لنین است و لنینسم نیز بر این اساس شکل گرفته است.

کودتا با استراتژی تکیه زدن بر دولت حاضر و آماده و همراه کردن ارتش آن با خود است. انقلاب برعکس، به معنی خُرد کردن ماشین دولتی، و از بنیاد برهم زدن ارتش پیشین است. بلشویسم قدرت کارگری را به جای قدرت دولت بورژوازی، ارتش سرخ را جایگزین ارتش بورژوازی به ارث رسیده از ارتش تزار،  و سرنگونی قهرآمیز را به جای پارلمانتاریسم قرار داد.

در این بین یکی از نمایندگان مارکسیست های قانونی در ایران به نام محسن حکیمی هم در مصاحبه ای در پاتوق آنتی لنینیستی-راه کارگری «رادیو برابری» (۲) می گوید:

«در واقع کمونیسم مارکس طی یک پروسه ای از طریق انگلس و بعد کائوتسکی و بعد پلخانف و سرانجام لنین تبدیل به ایدئولوژی مارکسیسم می شود و بر اساس آن یک حزب، حزب انقلابیون حرفه ای ساخته می شود. یعنی این سه عامل را که در کنار هم بگذاریم، اول یک ایدئولوژی، دوم حزبی که بر اساس آن ایدئولوژی ساخته می شود، و سوم آن نظامی که این حزب  آن را می خواهد درست کند، یعنی سرمایه داری دولتی. این سه عامل را که در کنار هم بگذاریم می بینیم آن چه که در رهبری انقلاب اکتبر اتفاق افتاد در واقع نه سوسیالیسم بلکه سرمایه داری دولتی بود».

در توضیحات محسن حکیمی صحبتی از انقلاب یا کودتا نمی شود، هرچند او در آغاز بحث سعی می کند نقد خود به لنینسم را از موضع ضد سرمایه داری توصیف کند که به این ترتیب با نقد لیبرالیسم و آنارشیسم و سایر نحله های ضد لنینیستی متمایز باشد. این که آیا صرف بیان «ضد سرمایه داری» قادر به جدا کردن نقد محسن حکیمی از سایر نقدهای به لنین می شود یا تنها در بیان تقاوتی ایجاد می کند را در یک فرصت مفصل تر توضیح خواهیم داد. اما در این مجال لازم است گفته شود که در هرحال آن حزب مورد بحث محسن حکیمی در متن جنبش و انقلابی قرار داشت که از میان آن، آن شورایی بیرون آمد که قدرت کارگری آینده را شکل داد. موقتا از این هم می گذریم که آن شورای برآمده از انقلاب نه تنها هیچ منافاتی با حزب انقلابیون حرفه ای نداشت، بلکه با تلاش همین حزب امکان قدرت گیری پیدا کرد. برای محسن حکیمی سخت است از کودتا صحبت کند چون میداند شوراها محصول یک کودتا نخواهند بود. اما اگر رخداد اکتبر ۱۹۱۷ کودتا نبود و انقلاب بوده است، چطور می تواند شوراهای اعمال قدرت به موازات حزب انقلابی شانه به شانه در کنار یکدیگر قرار گیرند و هیچ کدام هم نافی دیگری نباشد؛ که اگر این دو نهاد در تضاد با یکدیگر بودند اساسا پیروزیی حاصل نمی شد. این تناقضی است که خودِ محسن حکیمی باید حل کند.

قدرت گیری شوراهای کارگری بخشی از تعریف حزب پیشتاز انقلابی لنینیستی است و بدون این چشم انداز اساسا حزب مورد نظر لنین شکل نخواهد گرفت. آنچه پس از انقلاب رخ می دهد و سرانجام شوراها، موضوعی مربوط به انقلاب و ابزار رهبری آن نیست. این موضوع مربوط به سرفصل دیگری در رابطه با دوره پس از کسب قدرت سیاسی است. به عبارت دیگر، شوراها به مفهوم مارکسیستی آن تنها از همین طریق شکل گرفته و در قدرت قرار می گیرند؛ چه پس از انقلاب شکست بخورند یا پیروز شوند، چه سرمایه داری دولتی ساخته شود یا سرمایه داری آزاد، و یا دوران گذار به سوسیالیسم آغاز شود، راه شکل گیری شوراهای شریک در اعمال قدرت، ( و نه شورای مورد نظر محسن حکیمی که چیزی نیست به جز اهرم فشار به دولت سرمایه داری برای کسب امیتازات طبقاتی) وقوع یک انقلاب است و نه «فرمان فردِ ضد سرمایه داری ». در این میان چیزی که مسلم است این است که شکست شوراها به معنی شکست حزب بلشویک نیز هست و این خود ناشی از درهم تنیدگی استراتژی استقرار شوراهای کارگری در قدرت و رهبری حزب پیشتاز انقلابی است. تصادفی هم نیست که شکست شوراها مصادف بود با خروج حزب بلشویک از ریل لنینیستی سازنده خود، و تبدیل شدن آن به یک حزب بروکراتیک استالینیستی.

نکات فوق به این دلیل طرح می شود تا به عنوان یکی دیگر از دلایل پرقدرت اثبات انقلاب در اکتبر ۱۹۱۷، قصه پردازی کودتا را نزد داستان سرایان سازنده کودتا نگاه دارد. شوراهای کارگری به مثابه ارگان اعمال قدرت در شرایط اعتلای انقلابی و وضعیت قدرت دوگانه بوجود می آید. به تئوری پردازی های رفرمیستی مارکسیست های قانونی نظیر محسن حکیمی که شکل گیری شوراها را از مسیری به جز این توضیح می دهند و نتایج تابع منافع سرمایه داری از آن گرفته و به جای رویکرد ضد سرمای داری جا می زنند در نقد و بررسی کتاب «شاهکار» محسن حکیمی که در همین مصاحبه وعده انتشارش را می دهد باز خواهیم گشت. در اینجا اما لازم به توضیح است که برخلاف قصه پرداری محسن حکیمی از روند شکل گیری «ایدئولوژی از انگلس تا لنین» و نتیجه حزب انقلابیون حرفه ای از آن، این تناقض شکل می گیرد که حزب انقلابیون حرفه ای در مقابل حزب گل و گشاد و غیر حرفه ای منشویسم بوجود آمد و به این اعتبار آن «ایدئولوژی» توصیف شده از انگلس تا لنین صحت خود را از دست می دهد. حزب منشویکی که پلخانف و کائوتسکی مدافع آن بودند دریچه گشادی برای ورود انواع تمایلات درون جنبش کارگری داشت و در ماهیت تفاوتی با آن تشکل سراسری مورد نظر محسن حکیمی ندارد. با این فرق که آن حزب دست کم طرحی عملی و اجرا شده بود و الگوی محسن حکیمی در ایده پردازی متوقف ماند! حزب انقلابیون حرفه ای از این جهت حرفه ای شناخته می شد که اولا از عناصر پیشتاز کارگری و روشنفکران انقلابی شکل می گرفت و ثانیا از همان ابتدا به طور حرفه ای افق تسخیر قدرت را برای خود ترسیم کرده و در آن مسیر حرکت کرده بود. در نتیجه آنچه که در اکتبر ۱۹۱۷ رخ داد یک عمل تصادفی نبود، بلکه نقشه اش از آن زمانی ریخته شده بود که محسن حکیمی آن را به طور تحریف شده ای انتقال ایدئولوژی از انگلس به لنین قلمداد می کند. اما واقعیت امر اتفاقا تا حد زیادی به انگلس و مارکس مربوط می شود و بر عکس، از نفی رفرمیسم منشویکی و نقد به کائوتسکی و پلخانف شکل می گیرد.

مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست با صراحت مخصوص به خود هدف فوری کمونیست ها را متحد کردن پرولتاریا به مثابه یک طبقه برای سرنگونی سیادت سرمایه داری توصیف کردند. منشویک ها چنین هدفی را دنبال نکردند و در نهایت در قدرت سرمایه داری حاکم شریک شدند، اما لنین بلشویسم را ساخت تا دقیقا متکی به برنامه انقلابی، توده کارگر پراکنده را به حول برنامه به طبقه تبدیل کند. برنامه انقلابی منبعث از پراتیک جنبش کارگری است و این خود نفی شسته رُفته مفهوم ایدئولوژی است که توسط محسن حکیمی به صورت سفسطه کرارا بازگو می شود. پرولتاریا روس به حول برنامه بلشویک ها به مثابه یک طبقه در مقابل طبقه قرار گرفت و این معنی اخص و مارکسیستی انقلاب سوسیالیستی است.

جمعبندی

انقلاب برخلاف رفرم، برداشتن تیغ جراحی برای بریدن دُمل چرکین است. رهبری لنینیستی انقلاب مانند جراح قابلی که عمل جراحی را بدون درد انجام می دهد، مسیر سرنگونی را به گونه ای رهبری کرد که رژیم بورژوایی حاکم قبل از آنکه فرصت آخ گفتن بیابد سرنگون شد. برخلاف رفرم های تدریجی که برای کمترین مطالبه سالهای طولانی دوندگی را ضروری می کند و انواع هزینه ها را در بر میگیرد، انقلاب راه کم هزینه عبور از مسیرهای مسدود تکامل تاریخ است. سرنگونی رژیم سرمایه داری در انقلاب اکتبر با هزینه ۹ کشته و چنان برق آسا بود که به باور افسانه سازان نمی رسد انقلاب و تسخیر قدرت سیاسی یعنی همین، بی هیچ طول و تفصیلی.

حزب بلشویک در مقطع انقلاب اکتبر در حدود ۴۰۰ هزار عضو کارگری داشته که اگر هر کدام از آنها تنها بر روی سه نفر از اطرافیان خود در کارخانه و محل زندگی تاثیر گذاشته باشند، رقمی را تشکیل می دهد که با حتی نیمی از آن هم می توان انقلاب را آغاز کرد. درصورتیکه کودتا نیازمند دسته ای از افراد از قبل حاضر در ارتش و دولت و بی نیاز به سازماندهی از پائین است. انقلاب اکتبر عمل آگاهانه پرولتاریای روس بود که برای اولین بار در تاریخ نظامات طبقاتی منجر به برقراری دمکراسی کارگری شد که بشر تا قبل از آن مشابه اش را تجربه نکرده بود. شوراهای کارگران زحمتکشان به مثابه ارگان اعمال قدرت توانست برای اولین بار در تاریخ قدرت را در اختیار گرفته تا آینده خود را بسازد. میزان بلاهایی که بر سر این انقلاب آمد و بر روند تکامل آن تاثیر گذاشته و آن را از مسیر خود خارج کرد نه تنها ذره ای از صحت انقلاب سوسیالیستی اکتبر و رهبری آن نمی کاهد، بلکه خود نشانگر اهمیت عظیم حقیقت انقلاب اکتبر است. وگرنه کدام آدم عاقلی می تواند باور که که چهارده کشور امپریالیستی با تمام قوا به یک کشور توسعه نیافته حمله کند که چه؟ که سرمایه داری دولتی را سرنگون کند؟! این شلختگی نظری خود نقض آشکار قوانین دینامیسم توسعه سرمایه داری جهانی است. مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست نوشته بودند «نیاز بورژوازی به یک  بازار در حال گسترش برای محصولاتش،‌ آن را در سراسر کره ی خاکی تعقیب می کند. بورژوازی باید به هر سوراخ سمبه ای سرک بکشد، در همه جا مستقر شود و با همه جا رابطه برقرار کند». بر این اساس چرا باید سرمایه داری جهانی برای نابودی سرمایه داری دولتی در یک کشور توسعه نیافته چنین لشگر کشی و جنگ های داخلی برپا کند. صحبت بر سر سرمایه داری جهانی است که خود نظام سرمایه داری را به کشورهای پیرامونی،‌ از جمله روسیه تحمیل کرده بود.

جریانات ضد لنینیسم اگر نمی توانند با پراتیک برابر با حزب بلشویک به سراغ نقد لنینیسم بروند، لااقل خوب است در عرصه نظری با دست پرتری به سراغ نقد لنینیسم بروند که هربار دست از پا درازتر بازنگردند.

۱۹ دسامبر ۲۰۱۷

(۱)    https://www.radiozamaneh.com/363862

(۲)    https://www.youtube.com/watch?v=PZanzYqgUsE&feature=youtu.be

ardeshir.poorsani@gmail.com

۱ دیدگاه

  1. درود به سایت هفته و خوانندگان!
    اگر دفاع از لنین رهبر انقلاب – لنینیسم و بلشویسم درست باشد که هست، پس چرا مقاله با گفته ای از یک خرده بورژوای «روشنفکر» – ضدانقلاب مشهور – تروتسکی شروع می‌شود؟!
    اگر لنین رهبر انقلاب بود که بود، پس تروتسکی چکاره است که همه جا نام او را بدنبال لنین می آورید و در زمره «رهبران انقلاب» قرار می‌دهید؟!
    اگرچه مقاله بدرستی از لنین و لنینیسم و حزب بلشویکی دفاع می‌کند، پس چرا خود شخص تروتسکی و تروتسکیست ها – حامیان او از همان زمان به قدرت رسیدن بلشویک ها در برابر لنین و لنینیست ها مواضع ارتجاعی می‌گیرفتند و چوب لای درز در می‌گذاشتند، تاجایی که کار به اخراج تروتسکی از حزب بلشویکی و فرار از کشور منتهی شد، که در نهایت به بلندگوی بورژوازی جهانی و امپریالیست ها علیه کشور شوراها – اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی مبدل گشت!؟
    تروتسکیست ها لباس لنین را به تن تروتسکی می پوشانند تا برای خود آبرو و اعتباری کسب کنند، اما در واقع، با شعارهای تربچه ای خود – سرخ از بیرون – پوک از درون، همواره آب به آسیاب امپریالیسم ریخته و می‌ریزند.

    اگر در ابتدای این مقاله، نویسنده بدرستی می‌گوید که:« … برعکس، طیف ناهمگون اما همسو سوسیالیست های غیر انقلابی که در مرکز آن پیروان سوسیال دمکراسی قرار دارند، نه تنها چنین تکیه گاه محکم تئوریکی در اختیار ندارند، بلکه اساسا هر نظریه ایشان در نفی انقلاب اکتبر و یا غیر ضروری بودن آن تجلی شکست تئوریک تاریخی ایشان و به طور اخص بیانگر نظری ناکارآمدی صف آرایی در مقابل لنینیسم به مثابه ابزار تدارک انقلاب سوسیالیستی است.»، پس چرا «پیشوا – تروتسکی»، به حمایت از همین سوسیال دمکرات‌ها و سوسیالیستهای ضدانقلابی – نه غیرانقلابی زانو می‌زدند، التماس می‌کند، و کمونیست‌های اصیل را از مبارزه برای انقلاب اجتماعی بازمی‌داشتند؟!

    جهت اطلاع بیش‌تر از این ضدونقیض گویی های تروتسکیست ها، لطفا مراجعه نمائید به ترجمه بخش یازدهم از کتاب «تروتسکیسم ضدانقلاب در خفاء» درباره مواضع تروتسکیست‌ها در آلمان در قبال سوسیال دمکرات‌ها در همین سایت هفته:

    https://mejalehhafteh.com/2017/12/22/تروتسکیسم-ضدانقلاب-در-خفاء-
    و یا در اخگر(ترجمه های آمادور نویدی)
    https://amadornavidi.wordpress.com/2017/12/22/

    با احترام
    آمادور نویدی

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.