بولتن, تیتر

انتظار وحسرت

zendegi1

«از شادی و الم

در بزم و رزم، خنده و ماتم، فراز و نشیب»

احمد شاملو

 در روزنامه ی محلی آگهی ای دیدم که به نظرم جالب آمد. سازمان معروفی در آلمان که در زمینه یِ مسائل اجتماعی سرمایه گذاری کرده و فعال است فرصتی در اختیار علاقه مندان به ادبیات می گذاشت تا هفته ای یک بار در حدود یک ساعت ونیم در کافه ای در یکی از خانه های سالمندان وابسته به این سازمان دور هم جمع شوند و خوانده ها و نوشته های خود را عرضه نمایند و نیز تجربیات و دانسته های خویش را با هم رد و بدل کنند. این جلسه نه محدودیت جنسی و نه سنی داشت و نیز از همه مهتر مجانی بود. نکته ی اخیربرایم مهم بود. در این شهر فعالیت های فرهنگی و اجتماعی زیاد اما هزینه سازند و با امکانت مالی من جور در نمی آیند.

    توان مالی محدود و فقدان زمینه ی یادگیری با روشی سیستماتیک برای آموزش در فراغت کودکی و جوانی همیشه مانعی برای تحقق انتظارات و آمالم بوده اند و گاه آن ها را به حسرت بدل کرده اند.

   از سن نوزده سالگی بعد از پایان دوره ی یک ساله ی تربیت معلم در دانشسرای مقدماتی مشغول به کار شده ام. کارم را با تدریس در دبستان آغاز نمودم. بعد از یک سال بنا به درخواست یکی از دبیرانم که رئیس یک دبیرستان نو بنیاد شده بود به عنوان دبیر به دبیرستان انتقال یافتم. این جریان مرا که تشنه ی تحصیلات دانشگاهی بودم تا حدودی تسکین داد.

    آخر شاگرد اول استان فارس در امتحانات رشته ادبی دیپلم دبیرستان شده بودم؛  انتخاب رشته ی ادبی هم تنها امکان ادامه تحصیل در دبیرستان برای دختران بود. در دبیرستان های پسرانه می شد دررشته های ریاضی و تجربی هم درس خواند. این عدم آزادی انتخاب، در دل وذهن دخترانی هم چون من که استعداد و علاقه برای رشته های دیگرعلمی هم داشتند، حسرتی بر جا می گذاشت.

   انسان در جوانی خواب و خیال های زیادی دارد که با واقعیت های اجتماعی و امکانات فردی جور در نمی آیند؛ جامعه ی طبقاتی با جو فکری قوی خورده بورژوائی زمینه ی چندانی برای رشد و پویائی ذهنی و فکری افراد مهیا نمی سازد. چه بسیار استعدادهای کودکان و جوانان که در چنگال فقر و عدم آگاهی خانواده ها خفه شده اند. گرچه نادانی خانواده ها هم بیشتر اوقات ریشه در افکار و سنت های ارتجاعی حاکم دارد و تصمیمات ناگزیر ونامناسب ایشان نشانه ی ناتوانی مالی آنها و نبود یک سیستم اجتماعی متوازن وعادلانه ی است.

   من هم جوان بودم و رؤیا های زیادی داشتم؛ می توانستم به راحتی از پس کنکور دانشگاه برآیم ولی مادرم که زنی سنتی بود می گفت: » مگر می شود دختر را تنها به شهری بزرگ فرستاد؟» پدرم هم که به دخترانش مفتخر بود و معتقد که «اگر آنها در یک پادگان نظامی هم باشند، سالم و عفیف می مانند!» کاری نکرد که کاری باشد. شاید هم توان مالیش با داشتن هشت بچه اجازه نمی داد که در مقابل مادرم بایستد.

    هشت خواهر و برادر بودیم. ما خواهر وبرادرها رفتاری مسالمت آمیز با هم داشتیم. هر یک به کار خود مشغول بود و پاپی دیگری نمی شد؛ در صورت لزوم کمک هم می کرد. مادر و پدرمان بار زندگی را به دوش می کشیدند و فقط انتظار داشتند که ما درسمان را بخوانیم. ما هم هر یک به نوبه ی خود در این زمینه موفق بودیم و حسرتی به دلشان نگذاشتیم.

    من فرزند دوم خانواده بودم. خواهر بزرگم دختری زیبا و به اصطلاح سر و زبان دار و به قول پدرم زرنگ بود. یک کلاغ چهل کلاغ می کرد و آنجا که منافعش ایجاب می نمود سرهم بافی زیادی می کرد و حتا حاضر بود از من هم چون خواهر او بودم تعریف وتمجید نماید. او دختر محبوب مادرم بود. احساس می کردم که مادرم مرا به اندازه ی او دوست ندارد؛ و این مرا ناراحت و گاه خشمگین می کرد. من سرم به کار خودم گرم بود و با وجودی که سری پر شور و دلی بی قرار داشتم، آرام و کم حرف بودم و از سرهم بافی و غلو خوشم نمی آمد. مادرم شاید از این جهت از من راضی نبود. چون در رفت وآمد های دوستانه و فامیلی با وجودی که شرکت داشتم وارد گفتگوهائی که جذابیتی برایم نداشت، نمی شدم. در مدرسه اما من بودم که می درخشیدم. به خصوص در مقطع دوم دبیرستان که نماینده ی کلاس بودم و گاه به نفع همکلاسی هایم حتا گاه با مدیرمان که زنی به قول معروف پر جذبه بود و حتا معلم هایمان از او حساب می بردند، برای حقوق صنفی دانش آموزان دست و پنجه نرم می کردم و در مقابلش می ایستادم. ناگفته نگذارم که او معلم خوبی بود. درس انشاء با او داشتیم. موضوعات خوبی برای نوشتن می داد و مرا بسیار تشویق می کرد، حتا اگر نوشته ام انتقاد از او و سیستم آموزشی حاکم بود.

  از دوران دانش آموزی اهل کتاب بودم. پدرم ما را از کودکی با روزنامه آشنا کرده بود و مجله های تهران مصور و خواندنی ها را به طور مرتب به خانه می آورد. علاوه برآنها به رادیو و داستان های هوشنگ مستوفی هم مرتب گوش می دادم. در تعطیلات دراز مدت تابستان، رمان های موجود در کتابخانه ی مدرسه مان را از مستخدم مدرسه – به اصطلاح آن زمان بابای مدرسه- به امانت می گرفتم و مشغول می شدم. به این ترتیب با نویسنده هائی مانند ویکتور هوگو، شکسپیر، چالزدیکنز، روسو، چخوف، همینگوی و…صادق هدایت، جمالزاده، بزرگ علوی.. آشنا شدم ولی بیشتر زمینه ی رمانتیک واحساسی داستان ها برایم مهم بود و با قهرمانان رمان ها احساس همدردی داشتم و گاه همراه با آنها رنج می بردم و گریه می کردم و  گاه از مبازره ی آنها با بی عدالتی ها و موفقیتشان خوشم می آمد و به وجد می آمدم. این همدردی هنوز هم در من مانده است. احساسات پاک انسانی روح و روان را منزه نگه می دارد و فرد را از بی تفاوتی و بی خیالی در می آورد. عدم بی خیالی و بی تفاوتی، کنجکاوی به دنبال خود دارد. جوان کنجکاو و پی جو ابتدا به مناسبات و روابط خانوداگی و محیط دَور و بَر خود توجه دارد؛ با دنبال کردن اخبار سیاسی واجتماعی این توجه را وسعت داده پرسشگر می شود و در پی شناخت واقعیت ها بر می آید. خانه ومدرسه پایگاه های ابتدائی جهان بینی اویند.

   درسی داشتیم به نام تاریخ ادبیات. در این درس با شعرا و نویسندگان معروف قدیمی ایران تا حدی آشنا شده بودم. ولی حجم درس ها زیاد بود و متأسفانه معلم ها هم کمتر به تحلیل و تجزیه ی اشعار و متون ادبی و زمینه های اجتماعی و سیاسی دوران زندگی شاعران و نویسندگان آنها می پرداختند. به طور کلی درس تاریخ مروری بر وقایع نگاری سطحی بود و به این خاطر تکراری و خسته کننده می نمود. ولی تاریخ ادبیات با شعرها و متن های ادبیش برایم جاذبه داشت. فلسفه و منطق را هم دوست داستم. معلم این درس جوانی تازه فارغ از تحصیلات دانشگاهی بود که چشمان آبی خاکستری زیبائی داشت و با علاقه و جذابیتی خاص تدریس می کرد و در حالی که صورتش از شرم گل می انداخت به پرسش های عجیب و غریب من در زمینه علت ومعلول چیزها جواب می داد. چیزی مرا وا می داشت که به سر و روی خودم بیشتر برسم و با شوق وذوق در کلاس درس او حاضر شوم. شاید تازه داشت غنچه ی عشق در دلم می شکفت که شنیدم نامزد کرده است. بی انتظار، حسرت، آه از نهادم برآورد.

   گفتم که دبیر دبیرستان نوبنیاد شده بودم. در دبیرستان نوبنیاد تلاشم بر این بود تا شاگردانم را با شعرای نوپرداز نیما، فروغ فرخزاد، شاملو و اخوان ثالث، سیاوش کسرائی… آشنا کنم. داستانی هائی از صادق هدایت، صمد بهرنگی برایشان می خواندم، خانه ام ابری است و شعر ققنوس نیما، شعرهای پریا از شاملو، کسی می آید که مثل هیچکس نیست و تولد دیگر را از فروغ فرخزاد، زمستان اخوان ثالث را و آرش کمانگیر را از سیاوش کسرائی، با شور وعلاقه می کاویدیم و تلاشمان بر این بود که وجوه سمبلکی و اسطوره ای شعر نو و ناگزیری آنها را در ارتباط با خفقان موجود دریابیم.

    معلم جوانی به مدرسه پسرانه آمده بود که برادرم که با من پنج سال اختلاف سنی داشت و دانش آموز بود از او تعریف می کرد و گاه به گاه کتاب هائی از او می گرفت و به خانه می آورد. من از این طریق با کارهای غلامحسین ساعدی آشنا شدم. نمایشنامه های او را با علاقه می خواندم. با تشویق معلم جوان، برادرم و دوستانش نمایشنامه ی اتللو را در سالن مدرسه شان به روی صحنه آوردند و این انگیزه ای شد که من هم داستانی از صادق هدایت که از یک ماجرای تراژدی وغم انگیز خانوادگی حکایت داشت به صورت نمایشنامه در آورده و با شاگردانم به تمرین بپردازم. آنها انگار که تجربیات تلخ خود را در آن سالهای نوجوانی از مناسبات موجود بزرگترهای خانواده خود و جامعه بازی می کنند با آگاهی و اشتیاق فراوان به تمرین پرداختند. این نمایشنامه را در سالن بزرگ شهر با فروش بلیط به نفع سازمان پیشاهنگی با حضور مدیر کل آموزش وپرورش استان به روی صحنه آوردیم که با استقبال زیادی روبرو شد. دختر ها خوب درخشیدند. این حرکت در شهری با جو مذهبی شدید و سنت های دست و پا گیر جریانی نو، چشمگیر و دیگرگون بود.

   دخترها از نوجوانی اسیر انتظارات بیهوده ی دست و پا گیر خانواده و جامعه بودند. دید تنگ جامعه، فضای رشد و پویائی آنها را در زمینه هائی که دوست داشتند و استعداد، محدود می کرد و سدی در برابر تحقق انتظارات و رؤیاهایشان می کشید و در دل و جانشان تخم حسرت می کاشت. درجوامعی با سیستم اداری ارتجاعی فشار بر قشرهای  مختلف و به ویژه بر دختران و زنان زیاد است و اگر هم عملی در جهت بهبود اوضاع اجتماعی صورت می گیرد سطحی و نارساست.

   در آن زمان بوق و کرنای انقلاب سفید شاه از رسانه های خبری بلند بود. ولی مگر نه این که انقلاب، دگر گونی اساسی در روابط و مناسبات اجتماعی است؟ مگر نه این که  دختران و زنان بخش عمده ای از جامعه را تشکیل می دهند؟ با انقلاب سفید چه تغییری در برداشت جامعه از «زن» و در رفتار با «زن» پیش آمد؟ زنان فقط با انقلاب سفید برغم مخالفت شدید روحانیون و در راس آنها آیت اله خمینی به اجازه ی شرکت در انتخابات دست یافتند. ولی در کشوری که آزادی ها و حقوق اساسی و عدالت اجتماعی حاکم نیست و همه چیز از بالا تعیین می شود، این اجازه چه نقشی می تواند داشته باشد؟ از آن گذشته اگر رفرمی هم صورت می گیرد و قانونی هم در جهت احقاق حقوق زنان به تصویب می رسد با هزار اما و اگر همراه است و دید و اعتقاد مذهبی، تفکر پدر سالاری-درواقع مردسالاری- جامعه ی سنتی و قشر نا آگاه دنباله رو که خود بیشترین صدمه را از این جریان می بینند، مخالف اجرای آنند. یادم می آید که حکومت، بی حجابی اجباری- برداشتن چادر – را برای زنان در مدارس و ادارات به اجراء در آورد. نمی دانید در شهر مذهبی ما چه قشقرقی بر پا شد! عده ای از پدرها دخترانشان را از رفتن به مدرسه محروم کردند. شغلی جدید دم در مدارس ایجاد شد که چادر دختران را می گرفت و با دادن شماره ای، آنها را نگه می داشت تا دانش آموزان دختر بعد از پایان مدرسه دومرتبه آنها را پس بگیرند و با چادر به خانه برگردند!

    رفرم از بالا با زور سبب نارضایتی اجتماعی می شود و بدون آموزش همگانی قدرت اجرائی ندارد. انقلاب بدون پشتوانه ی سازمانی مردمی و بدون تفکر قهر آمیزانقلابیِ دست یابی به دموکراسی و عدالت اجتماعی و با دید متحجر و ارتجاعی مذهبی به انحراف می گراید. همان گونه که ملت ما بارها با دادن قربانیان فراوانی از بهترین فرزندان خلق تجربه کرده است. گرچه این جنبشها دست آوردهائی هم داشته اند ولی انتظارات انقلابی را ارضاء نکرده اند و تشنگی دستیابی به آب وهوای آزاد را فروننشانده اند. در این میان زنان که با انگیزه تغییری بنیادی در روابط و مناسبات اجتماعی شرکت فعال وهمگامی دوشادوش با مردان داشته اند بیش از دیگر اقشار جامعه رنج برده اند و حسرت خورده اند.

    حسرت با حسادت تفاوت دارد. حسادت کینه ساز است ومنحرف کننده. در حالی که حسرت خیلی مواقع خشم برانگیز است و انگیزه های مثبت را تقویت می کند و حرکت و پویائی را سبب می شود.

    من هم در زندگی به علل مختلف فرصت های زیادی را از دست داده ام که حسرتم را برانگیخته اند و غمگینم کرده اند ولی تن به گرداب اندوه و حسادت نسپرده ام و از تلاش برای بازیابی آنها نایستاده ام. کسی گفته است که اگر کسی تمام شب را در حسرت آفتاب بگذراند شانس دیدن ستاره ها را هم از دست می دهد. من معتقدم که داشتن انگیزه ای قوی و هدفی مشخص تا اندازه ای راه را برای ایجاد فرصت های تازه هموار می سازد. بالاخره به آرزویم در آن مقطع از زندگی رسیدم و در سال 1349 دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه تهران شدم. این جریان دریچه ی دنیائی جدید را به روی من گشود. دنیائی که ستاره های درخشان جنبش های دانشجوئی و کارگری آن سالها در آسمان تیره آن می درخشیدند و گاه صاعقه وار سیاهی شب را از هم می دریدند.

    و من معلم برای انتقال به تهران یک سال تمام تلاش کردم و دائم جواب «نمی شود» شنیدم . بر طبق مقررات می بایست 7 سال سابقه ی کار داشتم تا بتوانم به استان مرکزی منتقل شوم. بعد از یک سال مرخصی بدون حقوق  به واسطه ی یکی از استادانم و با یادداشتی کوتاه برای مدیر کل آموزش و پرورش تهران که گویا دوست او بود، این امر شدنی شد! و به این ترتیب دوره ای دیگرگون در زندگیم آغاز گشت.

   حالا در سن هفتاد سالگی در محفل دوستداران ادبیات در کافه ی خانه ی سالمندان محله مان نشسته ام و با مروری ذهنی بر مقطعی از زندگی خود، تلاش می کنم که به پرسش های جمع شرکت کننده ی کنجکاو به وضعیت زنان در ایران جوابی روشنگر بدهم.

ظفردخت خواجه پور  02.11.2017