اخبار ایران و جهان

دشمنان چپ

نداشتن دشمن بدترین چیزی است که ممکن است برای چپ اتفاق بیفتد. راست، که با نتایج فاجعه‌بار نولیبرالیسم و رسوایی‌های فساد ضربه خورده بود، در حالی‌که برای سازماندهی یک ضدحمله عقب می‌نشست، حتا یک لحظه به دولت جدید فرجه نداد. گرچه روندهای سیاسی در هر کشور، براساس هدف‌های تعیین شده برای گسترس دگرگونی‌های جاری، متفاوت بود و هست، سناریوهای همه آن‌ها مشابه بود. چپ، برخلاف راست از قدرت رانده شد، قوانین بازی را رعایت کرد و حتا پس از تلاش‌های کودتایی در ونزوئلا در سال ۲۰۰۲، در اکوادور در سال ۲۰۱۰، یا طرح‌های تجزیه‌طلبانه در بولیوی در مرحله اول دولت اوو مورالس، میز را واژگون نکرد. به آن‌هایی که از پایان چرخه چپ‌گرایی در آمریکای لاتین می‌گویند، ما عبارتی را یادآور می‌شویم که برخی‌ها در دهان دن کیشوت می‌گذارند: «سانچو بگذار سگ‌ها  عوعو کنند، این نشان آن است که ما در حال حرکت به پیش هستیم.»

منبع: گرانما
نویسنده: سرجیو آلخاندرو گومز

تارنگاشت عدالت

 

comunissm_908

نداشتن دشمن بدترین چیزی است که ممکن است برای چپ اتفاق بیفتد. در جهانی که در آن بالایی‌ها از پايینی‌ها می‌ترسند، و قانون عالی آن هم‌چنان «هر کس برای خود» است، ایده‌های چپ به جز تحقیر مدیران اجرایی و باریدن بر رژه صد سالگی حقوق، کار دیگری نمی‌تواند انجام دهد.

مرزها البته مسألۀ ديگری است. در مجلس مؤسسان فرانسه در ۱۷۸۹، مدافعان شاه در سمت راست رییس مجلس قرار گرفتند، و انقلابیون رادیکال‌تر در سمت دیگر و از آن‌زمان تا به امروز، بحث‌ها درباره این‌که شخص در کجا قرار دارد، متوقف نشده است.

توانایی راست برای تعریف خود در مقایسه با بحران هویتی متناوب چپ قابل توجه است. اگر صاحب قدرت یک چیز را خوب بداند این است که مردم خود را از آن‌هایی که خواهان توزیع عادلانه‌تر ثروت، رد طبیعی‌سازی نابرابری و باورمندی به «حقوق بشر» برای همه انسان‌ها هستند، جدا کند.

هنگامی که انقلابیون به حاشیه رانده شده اند، و برنامه‌های آن‌ها فقط در محافل کوچک مورد بحث قرار می‌گیرد، راست اغلب برای نشان دادن یک تصویر از چندگانگی و باز ‌بودن، آن‌ها را تحمل می‌کند. اما این بخش‌ها به زودی، زمانی که نارضایتی اجتماعی منفجر می‌شود و آن‌ها کم‌ترین احتمال از دست دادن امتیارات را تصور کنند، چهره واقعی خود را نشان می‌دهند.

دیکتاتوری‌ها در سراسر آمریکای لاتین در قرن گذشته، ترور رهبران اجتماعی، و نابود کردن سازمان‌های سندیکایی، پاسخ نخبگان به امکان واقعی به قدرت رسیدن چپ- آن‌طور که در سال ۱۹۵۹ در کوبا اتفاق افتاد- بود.

آن‌ها به توصیه ایالات متحده سرکوب شورش‌های مردمی را تدارک دیدند. گرچه آن‌ها به نتایجی رسیدند، اما نیکاراگوئه ساندینیستی و تلاش‌های دیگر خلق‌‌های آمریکای مرکزی و آمریکای جنوبی نشان داد که با مبارزه مسلحانه می‌توان تغییر ایجاد کرد.

با این وصف، تعداد اندکی در سرزمین خود به ممکن بودن پیروزی باور داشتند. چرخواندن سوسیال دمکراسی-که به سود ستمگران طراحی شده- به چپ غیرممکن به نظر می‌رسید. سالوادور آلنده در شیلی خلاف آن‌را ثابت کرد و بهای سنگینی پرداخت. بیش از دو دهه بعد، ونزوئلا با فرمانده هوگو چاوز- که چرخه پیروزی‌های مترقی را که به زودی به سراسر تقریباً کل آمریکای لاتین اشاعه یافت باز کرد- وضعیت مشابهی را تجربه کرد.

راست، که با نتایج فاجعه‌بار نولیبرالیسم و رسوایی‌های فساد ضربه خورده بود، در حالی‌که برای سازماندهی یک ضدحمله عقب می‌نشست، حتا یک لحظه به دولت جدید فرجه نداد.

چپ، برخلاف راست از قدرت رانده شد، قوانین بازی را رعایت کرد و حتا پس از تلاش‌های کودتایی در ونزوئلا در سال ۲۰۰۲، در اکوادور در سال ۲۰۱۰، یا طرح‌های تجزیه‌طلبانه در بولیوی در مرحله اول دولت اوو مورالس، میز را واژگون نکرد.

گرچه روندهای سیاسی در هر کشور، براساس هدف‌های تعیین شده برای گسترس دگرگونی‌های جاری، متفاوت بود و هست، سناریوهای همه آن‌ها مشابه بود.

برای رسیدن به قدرت سیاسی، لازم بود که با نیروهای گوناگونی که در موارد بسیار ارتجاعی بودند و انگیزه آن‌ها فقط منافع خودشان بود معامله شود، امری که نهایتاً سد دگرگونی‌هایی شد که مردم خواهان آن بودند.

یک بخش از چپ آمریکای لاتین، که به رؤیای انقلاب در گردهم‌آیی‌های فلسفی معتاد است، پس از آن‌که مباحثات مفصل درباره سایه‌روشن مشخص سرخی را که هر یک نمایندگی می‌کنند باخت، نهایتاً در سمت مقابل قرار گرفت. آن‌ها، زمانی به علت اپورنونیسم، و در زمان‌های دیگر به علت ناتوانی در درک لحظه تاریخی به ورطه‌ای درغلطیدند که لنین «چپ افراطی» نامیده و به مثابه یک «بیمار ی کودکی» توصیف کرده است.

در دهه گذشته، قدرت رسانه‌‌ها برای ساختن واقعیات، و عمل کردن به مثابه یک بازیگر سیاسی و تأثیرگذاری بر افکار عمومی نیز نشان داده شد.

اين‌را هم که راست برای رسیدن به اهداف خود آماده است تا کجا برود، ديديم. آن‌هایی که در ونزوئلا چاوز را به مثابه یک دیکتاتور پوپولیست توصیف می‌کردند، به محض آن‌که فقط برای چند ساعت در سال ۲۰۰۲ قدرت را به دست گرفتند فوراً همه مؤسسات دمکراتیک را منحل کردند. آن‌هایی که امروز مخالف تشکیل مجلس مؤسسان توسط نیيولاس مادورو هستند، درست یک سال پیش خواستار تشکیل آن بودند.

هیچ تردیدی درباره استفاده از جنگ غیرمتعارف- گروه‌های شبه‌نظامی، بایکوت‌‌های اقتصادی یا دیگر شیوه‌های ایجاد بی‌ثباتی- وجود ندارد.

مهم‌تر از همه، آموختیم که برای رسیدن به تغییرات اساسی، یا بهبود شرایط  زندگی برای رسیدن به آگاهی سیاسی، رسیدن به ریاست جمهوری کافی نیست. فساد و کلاینتالیسم [رابطه ساختاری میان حامی و پیرو] که از «الگوی دمکراتیک» آمریکای لاتین به ارث مانده، زمانی‌که نشان چپ را دارد حتا شدیدتر توسط مردم رد می‌شود، و ترقی‌خواهانه نامیدن تعدیل‌های نولیبرالی، از ناعادلانه بودن آن‌ها کم نمی‌کند.

اما شاید داشتن این دشمنان مغتنم باشد. هیچ انقلابی اگر نتواند از خود دفاع کند ارزشی ندارد. در هر حال، دشمنان به روشن شدن امور کمک می‌کنند. به آن‌هایی که از پایان چرخه چپ‌گرایی در آمریکای لاتین می‌گویند، ما عبارتی را یادآور می‌شویم که برخی‌ها در دهان دن کیشوت می‌گذارند: «سانچو بگذار سگ‌ها  عوعو کنند، این نشان آن است که ما در حال حرکت به پیش هستیم.»

http://en.granma.cu/cuba/2017-07-13/the-enemies-of-the-left

 

نظرتان را درباره این مطلب بنویسید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: