اخبار ایران و جهان

امپراتوری با نئوکلنیالیسم مخرب انتقام می‌گیرد

برای این که بتوان مخارج تأمین یک دولت رفاهی را در کشوری فراهم کرد باید مستعمرات رسماً استقلال خود را به دست می‌آوردند، که البته به این مفهوم نبود که آن‌ها کنترل واقعی امور دولتی را در دست می‌گرفتند. پس از جنگ جهانی دوم ایالات متحده آمریکا در مقام کشور اعتباردهندۀ شمارۀ یک از موقعیت خود استفاده کرد تا این روند «صوری» استعمارزدايی را شتاب بخشد البته تا آنجا که عملاً خود کنترل این کشورها را که در گذشته در اختیار بریتانیای کبیر، فرانسه و هلند بود، عهده‌دار شود.

 geld_bank
منبع: راشیا تودی
تارنگاشت عدالت
این ماه  مصادف با سالگرد برخی از نقطه‌های عطف در مبارزه علیه استعمار است. ولی مشکل اینجاست که با کسب استقلال کشورهای در حال رشد از قدرت‌های بزرگ اروپايی، استعمار از بین نرفت.
آن‌چه که ما روزی به عنوان استعمار می‌شناختیم، اکنون با شکل و شمایل جدیدی که به مراتب مخرب‌تر و بی‌نهایت متقلب‌تر از آنچه که قبلاً بود، جایگزین شده است.امپراتوری انگلیس که در اوج قدرت خود تقریباً یک‌چهارم جهان را زیر سلطه خود داشت، حداقل اعتراف کرد که یک امپراتوری بوده است.

امپراتوری شبح‌گونۀ امروزیِ سرمایهِ مالیِ جهانی شده چنین کاری را نمی‌کند. کشورهايی مثل یوگسلاوی، لیبی و یا عراق به کلی ویران شدند، زیرا حاضر نبودند به یوغ امپراتوری گردن نهند. کشورهايی مثل ونزوئلا که زیر محاصره دايم قرار دارند، کماکان در مقابل خبرگان نئومحافظه‌کار و نئولیبرال مقاومت می‌کنند.

وقیحانه‌تر این‌که موج نوین استعمارگری که غنی‌ترین افراد جهان را غنی‌تر می‌کند، زیر پرچم «دمکراسی» و «دفاع از حقوق بشر» صورت می‌گیرد و با شور و شوق مورد پشتیبانی بسیاری از کسانی است که خود را  «مترقی» می‌خوانند. دهان انسان از این همه دورويی امپریالیست‌های امروزی باز می‌ماند که از یک طرف به مادورو حمله می‌کنند و او را «دیکتاتور» می‌نامند و از طرف دیگر حاکم هرگز انتخاب نشده، بلکه موروثی به قدرت رسیده عربستان سعودی را از اطلاق چنین صفت‌هايی محروم می‌کنند، چون او از آن‌ها اسلحه خریداری می‌کند.

شانس عظیم استعمارزدايی
در دهه ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰وضعیت کاملاً متفاوت بود. این‌طور به نظر می‌رسید که استعمار در حال عقب‌نشینی است.

۷۵ سال پیش در همین ماه روز ۸ اوت ۱۹۴۲ «مهاتما گاندی» در بمبئی جنبش ترک هندوستان Quit-India-Bewegung را تأسیس کرد. ۷۰ سال پیش در روزهای ۱۴ و ۱۵  اوت ۱۹۴۷ هندوستان و کشور نوین پاکستان  استقلال خود را از بریتانیای کبیر احراز کردند. علاوه براین، فدراسیون مالایا (مالزی امروزی) ۶۰ سال پیش از این در روز ۳۱ اوت ۱۹۵۷ به عنوان مستعمره سابق انگلیس حاکمیت خود را صاحب شد.

این‌ها نقاط‌ عطف مهمی بود که مطمئناً باید آن‌ها را جشن گرفت. ولی اعتقاد نیروهای مترقی که این «استعمارزدايی» به معنی آزادی واقعی کشورهای مستعمره گذشته خواهد بود، خیلی خوشبینانه از آب درآمد. شاید هندوستان و مالزی تا اندازه‌ای به پیشرفت‌هايی نايل آمدند ولی برای ملل دیگر «نسیم تحول» فقط باد هوا بود. برای آن‌ها «استقلال» فقط تظاهر و یک حاکمیتِ ملیِ صوری بود: یک پرچم، یک سرود ملی، عضویت در سازمان ملل متحد و تیم ملی فوتبال. قدرت اقتصادی کماکان در جای دیگری سکونت داشت: در بانک‌ها و سطوح هیأت ريیسه ملل غنی.

«قوام نکرومه» ريیس‌جمهور غنا که یکی از  هواداران سرسخت «پان آفریقايی» بود در سال ۱۹۶۵ در اثر کلاسیک خود «نئوکلنیالیسم آخرین مرحله امپریالیسم» نوشت که چگونه کلنیالیسم نوین جايگزين کلنیالیسم کهنه شده است:
«در گذشته ممکن بود کشوری را که گرفتار یک رژیم نئواستعماری شده بود، متحول کرد. مصر در قرن ۱۹ نمونه‌ یک کشور مستعمره بود. این روند امروز ممکن نیست.»

برای این‌که بتوان مخارج تأمین یک دولت رفاهی را در کشوری فراهم کرد باید مستعمرات رسماً استقلال خود را به دست می‌آوردند که البته به این مفهوم نبود که آن‌ها کنترل واقعی امور دولتی را در دست می‌گرفتند. پس از جنگ جهانی دوم ایالات متحده آمریکا در مقام کشور اعتباردهندۀ شمارۀ یک از موقعیت خود استفاده کرد تا این روند «صوری» استعمارزدايی را شتاب بخشد البته تا آنجا که عملاً خود کنترل این کشورها را که در گذشته در اختیار بریتانیای کبیر، فرانسه و هلند بود، عهده‌دار شود.

کودتا و تغییر رژیم به عنوان ابزار سیاسی
نکرومه نمونه ویتنام جنوبی را مطرح می‌کند که فرانسه قدرت «کهنه» استعماری بود و سپس توسط ایالات متحده آمریکا قدرت استعماری نوین جایگزین شد. در واقع ایالات متحده آمریکا را می‌توان پیش‌کسوت نئوکلنیالیسم نامید. در حالی‌که امپراتوری «از مد فتاده» هنوز به بقیه جهان حکومت می‌کرد، ایالات متحده آمریکا از شیوه‌های نواستعماری استفاده می‌نمود تا تضمین کند که کشورهای آمریکای لاتین اقتصاد خود را در خدمت شرکت‌های بزرگ آمریکايی قرار می‌دهند. خبرگان مالی و کنسرن‌های آمریکايی امروز مادوروی چپ را در ونزوئلا زیر ضربه قرار می‌دهند تا تغییر رژیم در این کشور را ممکن سازند. یک بار در سال ۱۹۱۳ «هنری لین ویلسون» سفیر آمریکا در مکزیک قسم خورد تا همراه ژنرال «هوئرتا» «مادِرو» چپ را سرنگون سازد.

این نسخه‌ای بود که ۱۰۰ سال بعد به مراتب تکرار شد. شیوه‌هايی که ایالات متحده در آمریکای لاتین تکمیل کرد عبارت بود از: حمایت از کودتاگران علیه رؤسای جمهوری که به طریق دمکراتیک انتخاب شده بودند و قصد داشتند کنترل ملی بر اقتصاد کشور را اعمال دارند؛ تجهیز و تحریک اپوزیسیون علیه دولت و از بین بردن رهبران و سیاستمدارانی که خواستار استقلال واقعی کشور بودند. ما در سال ۱۹۵۴ در گواتمالا، ۱۹۶۴ در برزیل، ۱۹۷۳ در شیلی و موارد متعدد دیگر در سطح جهان شاهد این نوع دخالت‌ها بودیم.

لیست دولت‌هايی که مستقیم و یا به طور غیرمستقیم توسط ایالات متحده و یا هم‌پیمانان نزدیک آن برای دسترسی به کنترل اقتصادی سرنگون شدند، به قدری طولانی است که در این مقال کوتاه نمی‌گنجد ولی در زیر برخی از نمونه‌های تعجب‌آور ذکر می‌گردد:

۱- اندونزی: ۱۹۶۵/۱۹۶۶

 

ایالات متحده آمریکا موج خونین کشتار توده‌ای را توسط ارتش برای سرنگونی ريیس‌جمهور مستقل کشور سوکارنو، اولین ريیس‌جمهور اندونزی «پسااستعماری»، مورد حمایت قرار داد. بعد از او دیکتاتور غرب‌گرا ژنرال سوهارتو قدرت را در دست گرفت.

«جان پیلگر» که کودتا را در فیلم خود در سال ۲۰۰۱ به نام «قوانین جدید جهان» بررسی کرده بود، نوشت: «سفارت آمریکا در جاکارتا «لیستی را برای چک کردن» اعضای حزب کمونیست اندونزی در اختیار سوهارتو گذاشت و سوهارتو نیز نام افرادی را که به قتل رسیدند و یا زندانی شدند، چک کرد.»

«پیلگر» نوشت: قرار بر این بود که اندونزی به رهبری سوهارتو آنچه را که ریچارد نیکسون غنی‌ترین مهد منابع طبیعی و بزرگ‌ترین غنیمت در جنوب شرقی آسیا می‌نامید، قربانی کند (…) در نوامبر ۱۹۶۷ بزرگ‌ترین جایزه در یک کنفرانس غیرمعمول سه روزه که تایم لایف کورپوریشن در ژنو اسپانسور کرده بود، اهداء شد. زیر ریاست دیوید راکفلر در این کنفرانس کلیه شرکت‌های عظیم حضور داشتند: در یک طرف میز کنسرن‌های بزرگ نفتی، بانک‌ها، جنرال موتورز، امپریال کمیکال اینداستری، بریتیش آمریکن توباکو، زیمنس، یو اس استیل و بسیاری دیگر و در طرف مقابل، اقتصاددانان سوهارتو که در ایالات متحده تعلیم یافته بودند، که اشغال کشور خود را توسط شرکت‌ها بخش به بخش مورد تأيید قرار می‌دادند.»

هزینه انسانی «تغییر رژیم» نئوکلنیالیستی در اندونزی بسیار عظیم بود. بین ۵۰۰ هزار تا ۳ میلیون نفر به قتل رسیدند. در سال ۲۰۱۶ مجمع داوران بین‌المللی اعلام کرد که ایالات متحده (همراه بریتانیا و استرالیا) در این کشتار بعضاً سهیم بوده اند.

۲- ایران: ۱۹۵۳

سرنگونی دولت دمکراتیک و منتخب ملی محمد مصدق و جایگزینی او توسط شاه گوش به فرمان نیز نتیجه همکاری مشترک ایالات متحده و بریتانیا بود. «جنایت» مصدق این بود که صنایع نفت کشور خود را ملی کرد و قصد داشت تا درآمدهای حاصل از فروش نفت را صرف مبارزه علیه فقر و بیماری مردم کشور خود کند. از این‌رو استعمارگران نوین تصمیم گرفتند که او باید برود. این سازوکار برهم زنندۀ ثبات که در ایران صورت گرفت دارای شباهت‌های بسیاری با اقدامات جاری در ونزوئلا است.«دونالد ن. ویلبر» یکی از طراحان عمده پروژه آژاکس گفت: «سازمان جاسوسی سیا و SIS (سازمان جاسوسی انگلیس) روز‌به‌روز سازوکار بی‌ثبات کردن دولت مصدق را به اشکال مختلف و به کمک رسانه‌ها و روحانیون در تهران تشدید می‌کردند.»

در اسنادی که در سال ۲۰۱۳ در اختیار عموم قرار گرفت، آمده:
«کودتای نظامی که دولت دکتر مصدق و کابینه جبهه ملی او را سرنگون کرد، به رهبری سازمان سیا به عنوان یک اقدام سیاست خارجی ایالات متحده طراحی شد و با تأيید بلندپایه‌ترین مقامات دولتی به اجرا گذارده شد.»

وقتی می‌شنویم که سیاستمداران کشورهای نئوکلنیالیستی از «دخالت‌های (مفروض) روسیه» در سیاست‌های خود خشمگین اند، بد نیست که دقیقاً وقایعی را که در بالا آمد، به یاد آوریم.

 

۳- یوگسلاوی: ۱۹۹۹/۲۰۰۰

 

نکرومه نوشت: «بالکانیزه کردن مهم‌ترین ابزار نئوکلنیالیسم است و هرجا که نئوکلنیالیسم فعالیت دارد ما شاهد آنیم.»

ريیس‌جمهور سوسیالیست یوگسلاوی، «سلوبودان میلوسوویچ» در دهه ۱۹۹۰ از طرف خبرگان غربی شرور جلوه داده شد، زیرا نمی‌خواست کشورش تکه تکه شود، بلکه قصد داشت تمامیت ارضی آن را حفظ نماید.

پس از این که در سال ۱۹۹۹ میلوسوویچ از بمباران‌های «بشردوستانه» ۷۸ روزه ناتو علیه کشور خود که بدون هیچ مجوز و مشروعیت قانونی انجام شد، جان سالم به در برد، با عملیات «تغییر رژیم» مواجه شد که روز‌به‌روز تعمیق می‌یافت. میلیون‌ها دلار از ایالات متحده به یوگسلاوی سرازیر شد و بدون کنترل در اختیار گروه‌های اپوزیسیون و کنشگران ضددولت مانند Otpor! قرار گرفت. میلوسوویچ در اکتبر سال ۲۰۰۰ به دنبال یک «انقلاب بولدوزری» که از طرف غرب حمایت می‌شد، سرنگون شد و وزیر امور خارجه ایالات متحده خانم «مادلن آلبرایت» که ۴ سال پیش از آن مرگ نیم میلیون از کودکان عراقی ناشی از تحریمات را «به صرفه» نامیده بود، اکنون می‌توانست خوشحالی کند.

«جورج کنی» افسر مسؤول امور یوگسلاوی در وزارت امور خارجه از چگونگی رویکرد پرده برداشت:
«پس از جنگ سرد دیگر در اروپا جايی برای یک کشور مستقل و بزرگ سوسیالیستی که در مقابل روند جهانی شدن مقاومت کند، نبود.»

در سال ۲۰۱۲ نیویورک تایمز گزارش داد که چگونه اعضای برجسته دولت آمریکا که در بی‌ثبات کردن و تجزیه یوگسلاوی شرکت داشتند بعد به عنوان «سرمایه‌دار» به بالکان بازگشتند تا در حراج ثروت‌های خصوصی شده شرکت نمایند.
امروز ونزوئلا هدف اصلی اعلام شده است

 

در حال حاضر نئوکلنیالیست‌ها و نئومحافظه‌کاران رژیم‌برانداز جمهوری بولیواری ونزوئلا را هدف قرار داده اند. مانند میلوسوویچ و افراد مختلف دیگری پیش از او که در مقابل «اربابان جدید جهان» مقاومت به خرج می‌دادند، اکنون او، یعنی نیکولاس مادورو که از طرف مردم به طریق دمکراتیک انتخاب شده، «دیکتاتور» نامیده می‌شود. درست مانند مورد میلوسوویچ باز این «متفکرین مترقی» خودگمارده اند که نوک پیکان سازوکار خبرگان را در تخریب شخصیت رهبران ونزوئلا تشکیل می‌دهند. آن‌ها شخصیت‌های غربی را نيز که علناً حمایت خود را از چاویسم بیان می‌دارند، بدنام می‌کنند.
در انتقادات بی‌رحمانه‌ای‌ که در روزهای اخیر از طرف رسانه‌های غربی از دولت ونزوئلا صورت گرفت، هیچ سخنی از سازوکار بی‌رحمانه‌ای که از خارج صورت می‌گیرد تا کشور را بی‌ثبات کرده و اقتصاد آن را تخطئه نماید، نیست. همین‌طور میلیون‌ها دلاری که از ایالات متحده به جیب نیروهای اپوزیسیون و کنشگران ضددولتی ریخته می‌شود در این گزارش‌ها «فراموش» می‌گردد.

مجسم کنید که دولت ونزوئلا تظاهرکنندگان ضددولتی را مؤظف به برهم زدن ثبات کشور می‌کرد!؟ ولی اگر نئوکلنیالیست‌ها و کشورهای دیگر دست به انجام چنین کاری زنند، مانعی وجود ندارد.

تیتو، سوکارنو، ناصر، نکرومه، نهرو 

 

قوام نکرومه نئوکلنیالیسم را «بدترین شکل امپریالیسم» می‌نامید و حق با او بود.

«برای کسانی که نئوکلنیالیسم را اعمال می‌دارند، نئوکلنیالیسم به معنی داشتن قدرت بدون مسؤولیت است و برای آنانی که زیر شرایط آن رنج می‌برند به معنی داشتن قدرت بدون مسؤولیت است.»

حالا می‌پرسید چه برسر نکرومه آمد؟ تنها چند ماه پس از انتشار کتابش، پدر غنای مدرن به دنبال یک کودتای نظامی از کار برکنار شد. «شورای آزادی‌بخش ملی» که او را سرنگون کرد، زیر نظر بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، اقتصاد غنا را به نفع سرمایه‌های غربی متحول کرد.

غرب شرکت خود را در این کودتا تکذیب کرد ولی سال‌ها بعد «جان استوکول» افسر سابق سازمان سیا در آفریقا افشاء کرد که: «ایستگاه سیا در غنا نقش مهمی در سرنگونی دولت قوام نکرومه در سال ۱۹۶۶ ایفاء کرد.»

امروز نئوکلنیالیست‌ها با همراهان «مترقی» خود دست به دست یکدیگر در جنگ صلیبی «دمکراسی» و «حقوق بشر» در ونزوئلا مشغول فعالیت اند. اگر قوام نکرومه امروز در بین ما بود، به ما فشار می‌آورد تا تصویر عام‌تر و بزرگ‌تری را در نظر بگیریم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: