گوناگون, سرتیتر

سمفونی                           

symphony  

           «تنها صدا ست که می ماند»   -فروغ فرخزاد

به آن سوی روزها و شب های مچاله شده

(که سکه ای  باید بغلتد بر پیشخوان

تا جراحی شود لبخندی بر لبهایت)،

نقب می زنم من

به کوچه های گناهان ناشناخته

به پس کوچه های گرگم به هوا

در گرگ و میش

به قایم باشک بازی

به یافتن و یارگیری،

به صداهای گمشده

بافندگان رویا

در کوچه های خاکی

گنجشک گفت:

» تازه اولای پائیزه،

هنوز مونده که برگا

زرد زرد شن.»

نوک زد به توت خشکی

که آویزان مانده بود از شاخه

وگوش خواباند به صداهای پرندگانی

که در دور دست هیاهو کنان

به فراسوی افق می رفتند.

چراغ ها تک و توک روشن می شدند

که گله ابرها ناگاه

آسمان را پوشاندند

و ابرها به گفتگو در تندر

و باران به گفتگو

با برگها و شیشه های پنچره.

من همچنان

در جستجوی صداهای گمشده.

و صدای تو، صدای تو

که در دور دست

مرا می خواند.

احمد خزاعی