اخبار ایران و جهان

ما در اصل کدام روسیه را از دست دادیم؟

آیا بخاطر می‌آورید که چگونه نمایندگان آخرین کنگره شوروی با نفس‌های محبوس در سینه شکاهکار سینمائی «استانیسلاو گووروچین» در مورد «روسیه‌ای که ما از دست دادیم» را نظاره می‌کردند و بعد از آن به اتفاق به استقلال روسیه (از خود) صحه گذاردند و رای به پرچم «ولاسوو» متعلق به گاردهای سفید و رئیس‌جمهوری دادند که پس از مدتی همه آنها را متفرق کرد؟  البته گناه و تقصیر این‌که ما روسیه را از دست دادیم در دهه ۱۹۹۰ جستجو نشد بلکه این‌طور که «دمکراتها» و «میهن‌پرستان ملی» امروزی که با تقلید از تبلیغات گاردهای سفید و گوبلز امروز معتقدند، نتیجه «کودتای اکتبر لنین و تروتسکی» در سال ۱۹۱۷ بود.

cccp_20
از: یلنا و آلکساندر خارلامنکو

اوراق مارکسیستی ۳/۲۰۱۷

تارنگاشت عدالت

بمناسبت یکصدمین سالگرد انقلاب اکتبر

 

خوانندگان عزیز، آیا بخاطر می‌آورید که چگونه نمایندگان آخرین کنگره شوروی با نفس‌های محبوس در سینه شکاهکار سینمائی «استانیسلاو گووروچین» در مورد «روسیه‌ای که ما از دست دادیم» را نظاره می‌کردند و بعد از آن به اتفاق به استقلال روسیه (از خود) صحه گذاردند و رای به پرچم «ولاسوو» متعلق به گاردهای سفید و رئیس‌جمهوری دادند که پس از مدتی همه آنها را متفرق کرد؟  البته گناه و تقصیر این‌که ما روسیه را از دست دادیم در دهه ۱۹۹۰ جستجو نشد بلکه این‌طور که «دمکراتها» و «میهن‌پرستان ملی» امروزی که با تقلید از تبلیغات گاردهای سفید و گوبلز امروز معتقدند، نتیجه «کودتای اکتبر لنین و تروتسکی» در سال ۱۹۱۷ بود.

برای دمکراتهائی که امروز هم باز در اپوزیسیون با رژیمی قرار گرفته‌اند که روزی خود ایجاد کرده بودند، اکتبر به این دلیل بد است، زیرا روسیه را  از جاده تکاملی «طبیعی»، «نرمال» و «انسانی» خود دور کرد.  بدیگر سخن بخاطر انقلاب اکتبر کشور از جهان متمدن دور شد، حالا به کدام سو بماند، و تازه امروز  مجدداً به این راه بازگشته است ـ هوررررا! ـ.

مسئله برای میهن‌پرستان ملی که بنوبه خود طبیعتاً تاب تحمل دمکراتها را ندارند کاملاً بنحو دیگری است: اصلاً تاوقتی که روسیه راه سنتی ایمان ارتودوکسی، حکومت برخود و محبوبیت بین مردم را دنبال می‌کرد هیچ کشوری خوشبخت‌تر از «ننه روس» نبود؛ بدبختی از آنجا شروع شد که در فوریه ۱۹۱۷ به کمک اول لیبرال‌های غربگرا و سپس بلشویک‌های انترناسیونالیست  از این راه منحرف شد و خوشبختی آن فدای هیولای انقلاب جهانی گردید.

و سرانجام برخی از چپ‌های روس و غیر روس  با پیروی از کائوتسکی و پلخانف  فوریه را قدر می‌نهند ولی در مورد آنچه که به اکتبر مربوط می‌شود نه کاملاً «مخالف»  ولی نه هم کاملاً «موافق» آنند. چه می‌شود کرد روسیه هنوز آماده برای یک سوسیالیسم واقعی نبود و حتا نتوانسته بود قبل از ۱۹۱۷ مثل همه کشورهای متمدن، سرمایه‌داری را تکامل بخشد و در نتیجه این بدبختی‌ها پدید آمد.

اما در واقع ما چه چیز از دست دادیم و در اکتبر ۱۹۱۷چه بدست آوردیم؟

در اینجا ما مستقیماً با مواضع کاملاً متضادی روبرو هستیم که رفته رفته به کمک اتوریته، قدرت و پول جا افتاده و تثبیت شده است.

باید کوشش کرد  تا گرفتار تحمیق و توضیحات از پیش آماده شده نشد، بلکه مواضع خود را معلوم کرد.

برای این کار اولاً لازم است که خود را از «ما»ی جا افتاده و نامعلومی که از طرف سیاست‌مداران و ناشرین طیف‌های مختلف بروشنی مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرد جدا کرد. اگر نویسندگان این مقاله بخاطر کوتاه کردن جمله از این ضمیر استفاده کردند، پیشاپیش می‌گوئیم که منظور ما از این «ما» زحمتکشان و خلق استثمار شده روسیه است و نه آن تعداد قلیلی که «در روسیه خوشبخت زندگی می‌کنند».

دوم این که بهتر است به افسانه‌های رمانتیک تکیه نکنیم بلکه به واقعیات تاریخی بپردازیم، از جمله به واقعیاتی که نه فقط در یک سال و یا ده سال گذشته عمداً بفراموشی سپرده شده.

با در نظر گرفتن صنایع ضعیف شهری و مراکز نادر علمی و فرهنگی، ما در سال ۱۹۱۷ نه عقب‌مانده‌ترین سرزمین ولی بدون شک فقیرترین کشور اروپائی را از دست دادیم. اگر از برزیل و چند مستعمره و نیمه مستعمره آسیائی صرفنظر کنیم در هیچ کجای جهان مثل روسیه این‌طور قحطی‌ها و گرسنگی‌های منظم یعنی هر ۶ تا ۷ سال یکبار که تمام ایالات را در برمی‌گرفت و باعث مرگ میلیون‌ها نفر آدم می‌شد، وجود نداشت. بلی کشور تقریبا تمام اروپا را با غله خود تامین می‌کرد و دمکراتها و میهن ‌پرستان ما این را با شور و شعف اعلام می‌کنند. آنها حتا یک بار فکر نمی‌کنند  که صدور غله از کشوری که تقریباً بطور کامل در منطقه‌‌ای از نظر کشاورزی پرمخاطره قرار گرفته حتا در صورت استفاده از تکنیک‌های پیشرفته کشاورزی و رکورد محصول، با خود گرسنگی بهمراه خواهد داشت. باوجود کوشش‌های «واسیلی دوکوچایف» و مکتب او روسیه قبل از انقلاب با بیرمقی زمین و آن هم در بسیاری از ایالات حتا در منطقه خاک سیاه و همه‌جا در جنوب در اثر فرسایش توسط آب و باد و هم‌چنین ویرانی مزارع توسط آفت، ملخ، آتش و غیره… روبرو بود. باوجود قطعات کوچک زمین نتیجه توقع دیگری هم نمی‌شد داشت (۷۰ میلیون دهقان همانقدر زمین در اختیار داشتند که ۷۵ هزار زمین‌دار)  و همین‌طور با وجود سیستم دولتی که قادر نبود آخرین شانسی را که طبیعت و تاریخ در اختیار آن نهاده بود یعنی پهنه وسیع مراتع در شرق روسیه، آن را هدفمند مورد استفاده قرار دهد. (همانطور که می‌دانیم سرزمین‌های دست‌نخورده و بایر تازه از اواسط قرن ۲۰ به زیر شخم رفت).

ما از سال ۱۹۱۷ یکی از کشورهای اروپائی با بالاترین سطح بی‌سوادی را از دست دادیم که این رتبه دردناک را با رومانی و صربستان تقسیم می‌کرد. وضعیت از این بدتر را ممکن بود تنها در مستعمرات و نیمه مستعمرات یافت آنهم تازه نه در همه آنها.  ۱۰۰ سال پیش در اواخر قرن ۱۹ نرخ باسوادی در ایالات روسیه بزرگ بین ۱۵ تا ۳۰ درصد در نوسان بود. آمار سمستوو  نشان می‌داد که مثلاً در ایالت سمولنسک با حفظ سرعت روشنگری مردم در آنزمان تا اواسط قرن ۲۰ نیز نرخ باسوادی در بین مردان ۴۲ تا ۴۸ درصد و بین زنان بین ۹۲ تا ۹۴ درصد خواهد بود. اگر می‌خواستیم مناطق حاشیه‌ای ملی را نیز در نظر گیریم برای غلبه بر بی‌سوادی با تخمین‌های مشابه ۲۰۰۰ سال وقت لازم می‌شد …

و درست در اینجا انقلاب دخالت کرد: در طی تقریباً۲۰ سال باوجود ناآرامی بیسوادی ریشه‌کن شد (درست مانند دیگرکشورهای دوران طفولیت سوسیالیسم با وجود کلیه نقائصش.) این‌طور نیست؟ خطاکاران بلشویک چه ضربه وحشتناکی به اسپیریتوالیسم موروثی «ما» وارد آوردند!  درست برعکس دولت موقت که دوبرابر بودجه‌ای که برای وزارت صنایع در نظر گرفته شده بود به  شورای کلیسائی مقدس تقدیم کرد …
ما در سال ۱۹۱۷ یکی از مریض‌ترین کشورهای اروپائی را از دست دادیم. به استثنای کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره در اوائل قرن ۲۰ در کدام کشور این‌همه انسان بمرض آبله، وبا، تیفوس، مالاریا، سل و دیفتری مردند؟ در کدام کشور دیگری برخی از دهکده‌ها بکلی بدلیل ابتلا به بیماری سفلیس از بین رفتند؟ کجا به اذای هر۱۰۰ نوزاد تنها دو قابله وجود داشت؟ برعکس بلشویک‌های لعنتی هنوز بقدرت نرسیده تلقیح اجباری را به اجرا درآوردند و جنگ و ویرانی آنها را از این کار باز نداشت. در ۲۰ سال اول حیات که سال‌های آرام و صلح‌آمیزی هم نبود شوروی خود را از آبله و ، طاعون و وبا رها ساخت و در عرض ۱۵ تا ۲۰ سال پس از جنگ  تیفوس و مالاریا را از بین برد. دیفتری ، سل و سفلیس  نیز نتوانست بلامانع خود را اشاعه دهد البته تا زمانی که دمکرات‌های ما پیروز نشده بودند. کوتاه بگوئیم رفتار کمونیست‌ها اقتدارگرایانه بود و اصلاً هیچ شباهتی به رفتار مدافعین بعدی دمکراسی نداشت. در بریتانیا تقریباً ۲۰۰ سال پس از «ادوارد جنر» (پدر ایمنی شناسی)  واکسیناسیون آبله دیگر اجباری نیست. در فدراسیون روسیه نیز در دوران یلتسین واکسیناسیون علیه دیفتری دیگر اجباری نبود. به این می‌گویند آزادی!

ما کشوری را از دست دادیم که تا آن لحظه، البته به استثنای فنلاند، فارغ از ترکیب آن نسبت به اروپا و بقیه جهان که بیشترین تعداد از ملیت‌ها را در بر می گرفت هیچ خلقی و هیچ منطقه ملی از حق خودگردانی برخوردار نبود.

کشوری که احتمالاً بیشتر مذاهب در آن حضور داشت ولی تزاریسم کلسای ارتودوکس را  بعنوان مذهب رسمی کشور به آنها تحمیل کرده بود. در اثر این نوع سیاست تخم نفاق برای ده‌ها سال هرجا که ممکن بود کاشته شد: در لهستان و لیتوانی در اوکرائین و آسیای مرکزی، در آدیغیه و آبخاز، در داغستان و چچن و محصول خونین آن امروز نصیب خلق‌های روسیه و کشورهای همسایه آن شده است. تزار آلکساندر سوم و نیکولای دوم که میهن‌پرستان ما این همه آنها را می‌پرستند امپراتوری خود را در برابر همه جهان ستودند و محدود کردن حق کار و سکونت شهروندان یهودی در به اصطلاح «رایون»های مسکونی را افتخار خود دانستند …

میهن‌پرستان ما بويژه به این افتخار می‌کنند که حاکمیت خودی نیرو اعزام کرد تا از کشتار یهودیان و ارامنه جلوگیری بعمل آورد. بشنوید و متعجب شوید، چه کار بزرگی! «ما» با سلطان عبدالحمید دوم و «ترک‌های جوان» هوادار او کاملاً تفاوت داریم.

شباهت بسیاری بین «صاحبان سرزمین روسیه» کهنه و نو موجود است: اول شرایط لازم را برای کشتار آماده می‌کنند ولی بعد تعجب می‌کنند و سرباز اعزام می‌نمایند تا معضل را از میان بردارند. آیا همین آقایان نمی‌گفتند: «قصد ما بهبود بخشیدن به اوضاع بود ولی در نهایت باز مثل همیشه شد.»؟ همه‌جا و در همه چیز طبقه حاکم بطور منظم و عامداً کشور را به بشکه باروت تبدیل کرد و حاضر نبود هیچ نوع شک و تردید اخلاقی و یا حتا غریزه ابتدائی صیانت نفس  را بپذیرد و یا در نظر گیرد و باز این بلشویک‌های خطاکار مجبور شدند این کشور تقریباً از هم گسیخته را حول یک محور جمع کنند و این‌کار تقریباً ۵ سال بطول انجامید.

میهن‌پرستان ضدکمونیست پاسخی ندارند و ترجیح می‌دهند که اصلاً این واقعیت‌ها را بخاطر نیاورند و یا آن را نتیجه توطئه دشمنان یهودی ـ فراماسونی و یا دشمنان دیگر اعلام کنند. خرجی ندارد که تجزیه و تقسیم روسیه به جمهوری‌های شوروی را بگردن لنین بیافکنیم با این که زیر رهبری لنین تنها کسانی از این موقعیت برخوردار شدند که عملاً قبل از اکتبر ۱۹۱۷ از روسیه جدا شده بودند. چه کسی باعث زوال کشور شد و چه کسی مجدداً کشور را متحد ساخت؟

«دمکراتها» می‌توانند بگویند: « می‌بینید، حق با ما بود. روسیه از جهات مختلف یک کشور وحشی محسوب می‌شد زیرا مجبور بود زیر یوغ استبداد آسیائی رنج ببرد. ولی اگر برعکس به تمدن غربی غالب روی آورده بود، می‌توانست باسرعت پیشرفت کند. ولی بلشویک‌ها مانع شدند و کمونیست‌ها هنوز هم مانع آن می‌شوند. این نظریه به ظاهر اقناع کننده می‌رسد و امروز تعداد زیادی از مردم بویژه روشنفکران به آن معتقدند.

ولی نظر آنها هرچه که باشد:  سمت‌گیری بسوی تمدن غربی و آن هم نه فرضی بلکه واقعی در روسیه قبل از انقلاب بحد وفور موجود بود.

ما در اکتبر ۱۹۱۷ یکی از وابسته‌ترین کشورهای اروپائی را از دست دادیم. ما کشوری را از دست دادیم که حداقل نیمی از سرمایه‌های بانکی آن در دست بانک‌های فرانسوی، انگلیسی و آلمانی قرار داشت. اگر فقط بزرگترین بانک‌ها را که در اقتصاد روسیه اربابان واقعی کشور بودند در نظر گیریم، کنترل خارجی بر آنها مطلق بود. سرمایه‌های این انحصارات بانکی در سندیکاهای صنعتی عظیمی مثل  «پرودامت» و یا «پرودوگل»سرمایه گذاری می‌شد که آخری حتا از پاریس دستور می‌گرفت و اساسنامه آن به فرانسه نوشته شده بود. انحصارهای خارجی صاحب بیش از نیمی از معادن ذغال‌سنگ دونتسک، نفت باکو و طلای لنا بودند.

و همه این چیزها از یک کشور گرسنه طلب می شد که در شهرهای آن صف طولانی  مردم در انتظار نان بود و در جبهه های آن ذخیره مواد غذائی تنها برای چندین روز کفاف می کرد. این چیزها خواسته می شد و از حمایت کامل تزار  و دولت موقت بعدی برخوردار بود.

آن چه که بیشتر موجب تعجب است بی ملاحظگی  تمدن آوران امپریالیست نیست بلکه رابطه «شرکای» روس با آنهاست.  به نام «دفاع از میهن» حکمرانان سربازان نیمه گرسنه را برای تسخیر قسطنطنیه اعزام می کردند تا از آنجا بلامانع گندم را به غرب صادر کنند. روسیه این شهر را برای هیچ کار دیگری لازم نداشت! آنها این سرزمین را به حراج گذاشتند. آنها که خود را اربابان این کشور می دانستند هیچ کوشش  جدی بخرج ندادند تا از حاکمیت کشور دفاع کنند بلکه در بهترین شرایط مرددانه برای کسب پول توجیبی چانه زدند و اغلب معامله ای بنا بر پرنسیپ «هرچه امر مبارک باشد!» انجام دادند. هواداران امروز حزب باد  و «روس های نوین» شبیه انها دارای پیشینیان شایسته ای هستند و بیهوده نیست که امروز در مقابل پرچم سه رنگ با عقاب دو سر تعظیم می کنند.

در هیچ کشوری، حتا در نیمه مستعمرات نیز طبقه حاکم موجب این همه ننگ   نشد. در یونان که توسط نیروهای انتانت (روسیه، فرانسه و انگلیس) اشغال شده بود، انگلیس ها مجبور شدند شاه را (که در ضمن  فامیل نیکولای دوم بود) و حاضر به گردن نهادن به احکام آنان نبود دوبار سرنگون کنند. در ایران عقب مانده گرفتن انحصار تنباکو از بورژوازی ملی و دادن آن به شرکت انگلیسی باعث شد که بورژوازی و مذهبیون بایکوت انحصار تنباکو را سازمان دهند که نهایتاً به یک جنبش عظیم و حمله به کاخ شاه انجامید و او را مجبور کرد انحصار تنباکو را لغو کند و  انحصارگر اصلی با فرار از کشور جان خود را نجات داد. ژاپنی ها برای این که کره را زیر سلطه خود قرار دهند مجبور شدند ملکه را بقتل رسانند و هرچند سلسله منچوری در چین خود را ضد ملی نشان داد، ولی ملکه آن حداقل رسماً قیام ضدامپریالیستی را رهبری کرد.

و پادشاهان و ملکه ها، اشراف زادگان بزرگ و وزرا، شرکت های ملی  و هیرآرشی ارتودوکسی «ما» ؟ این که صدور گندم که برای کشور ما مرگبار بود بطور کامل صورت نگرفت را ما مدیون آنان نیستیم. بعد از فوریه ۱۹۱۷ در بسیاری از نقاط افراد بافکر و شعوری در بین نظامیان و غیرنظامیان یافت می شد که انتقال گندم را با مسئولیت خود یسوی مردم و سربازان گرسنه هدایت کردند. برعکس، «خبرگان» وقت در تعصب خود برای انجام وظیفه تنها از روشنفکران لیبرال عقب تر بود که در حزب کادت ها جمع شده بودند. ارگان آنها «سخن» در دسامبر ۱۹۱۶  یک شب نشینی در سفارت انگلیس را توصیف می کرد و قصد داشت خواننده را متقاعد کند که کشور به سرمایه خارجی نیاز دارد و سرمایه انگلیسی  در شیوه های خود نسبت به سرمایه آلمانی بافرهنگ تر عمل می کند و مضاف برآن قصد هیچ نوع اعمال نفوذ سیاسی نیز ندارد. «شایعاتی در این مورد که سرمایه انگلیسی گویا قصد ببردگی کشیدن روسیه را دارد، ناشی از بی اطلاعی و یا خباثت است.» همزمان با  آن کنسول انگلیس به مقامات محلی در امسک  تفهیم کرد که تاسیس یک کارخانه برای تکنولوژی کشاورزی در اومسک  زائد است زیرا بازار سیبری با ماشین ها و تجهیزات از انگلستان تجهیز خواهد شد. کمی قبل از آن «تایمز» لندن با صداقت اعلام کرده بود «ما یک کشور صنعتی هستیم … هدف ما صدور محصولات بویژه صنعتی به روسیه در تبادل با مواد خام این کشور است و این کاملاً روشن است که رشد صنایع تولیدی در روسیه می تواندبه ضرر منافع ما و همین طور منافع آلمان باشد.»

طبیعی است که نه اینجا و نه جای دیگری صحبت از اعمال نفوذ سیاسی نیست و مسئله صرفاً (و شاید نه بطور کامل) مسئله اقتصاد است …

به هرحال یک «پیروزی» در جنگ جهانی برای یک کشور بی رمق چیز دیگری جز وابستگی به «متحدین»  خود حاصلی نداشت و احتمالاً نسبت به وابستگی که در شرایط شکست در مقابل آلمان حاصل می شد بدتر بود. کسانی که خواستار خروج از جنگ و جدائی از این نوع «متحدین» و سرنگونی یک چنین رژیمی شدند، خیانت نکردند، بلکه آنانی که خلق را مجبور ساختند تا به هرقیمت که شده تا «پیروزی نهائی» (برای که؟) مقاومت کنند، خائن بودند.

برای درک بموقع این مطلب انسان می‌بایست مارکسیست و در نتیجه انترناسیونالیست می‌بود.

در قرن ۲۰ و  بدتر  از آن در قرن ۲۱ یک ناسیونالیست کوته فکر نمی تواند یک میهن پرست باشد او تنها یک وسیله بی اراده در دست دشمنان کشور خود است.

در رابطه با رفرم های بورژوائی  که با رفرم های «اشتولپین»  دارای شباهت‌هائی است و میهن پرستان ملی ما با آن دچار مشکلند، نیز وضع بهمین صورت است. اشتولپین برای موفقیت رفرم های خود خواستار «۲۰ سال صلح» بود. (از چه کسی؟ از خداوند؟). تاریخ این ۲۰ سال را به او ارزانی نداشت و نمی توانست به او ارزانی دارد. حتا اگر در اثر یک معجزه ممکن می شد تا آغاز جنگ به تعویق افتد، خطر یک بحران جهانی  وجود داشت، همان بحران جهانی که وقوع جنگ را بتعویق افکند ولی همانطور که گفته می شود در اکتبر ۱۹۲۹ با «سه شنبه سیاه» در بازار بورس نیویورک آغاز گردید. در واقع این بحران یک سال پیش‌تر در کشورهای صادرکننده محصولات کشاورزی  اروپای مرکزی و جنوب شرقی آغاز شده بود. بدون جنگ بحران بمراتب زودتر آغاز می شد و چیزی از پیشرفت های «اشتولپین» باقی نمی گذاشت … کشاورزی در آمریکای لاتین که در همان راهی پیشرفت کرده بود که اشتولپین برای روسیه درنظر گرفته بود نتوانست تا دهه ۱۹۶۰ خود را از پیامدهای این بحران رها سازد.

هم زمان با آن یک بحران انقلابی سیاسی اجتماعی در سطح جهان رشد پیدا می کرد که به هیچ وجه ناشی از فعالیت بلشویک ها نبود. وقایع انقلابی در امپراتوری روسیه آغاز نشد بلکه با قیام دابلین در سال ۱۹۱۶ در امپراتوری انگلیس پدید آمد و زمینه های این قیام قبل از آغاز جنگ فراهم شده بود. کوشش برای انحراف مسیر تنش های اجتماعی قدرت های امپریالیستی را بسوی جنگ سوق داد. با این حال بحران آغاز شد و بسرعت تمام جهان را در برگرفت.

فرض کنیم که همه این وقایع رخ نداده بود، نه جنگ، نه بحران اقتصادی و نه بحران سیاسی. فکر کنیم در «روسیه بزرگی» که ۸۰ درصد آن دهقانی بود چند نفر از «مردان پرقدرتی» که «پیوتر آرکادیویچ اشتولپین» به آنها امید بسته بود باقی می ماند؟ یک ششم؟ یک پنجم؟ و بقیه جه؟ بقیه در آمریکای لاتین در Favelas (محلات فقیر نشین) و در افریقا Bidonvilles (محلات فقیر نشین) سکونت دارند ولی آب و هوای کشور ما برای این نوع سکونت زیاد مستعد نیست.

«تکان‌های بزرگ» این جا یود. یک چنین پیشرفتی که بخاطر آن نیمی از مردم دراثر گرسنگی جان خود را از دست بدهند، نمی‌تواند همه را راضی کند.

شاید هم همانطور که مارکسیست های دارای گرایشات منشویکی متوقع بودند، بورژوازی روس و یا بورژوازی خارجی زمین در اختیار دهقانان روس قرار می داد؟ ولی بدشانسی اینجاست که بورژوازی منافع مستقیم خود را بهتر ازاین افراد می‌شناسد. بخش عظیمی از زمین های خصوصی روسیه در گرو بانک‌هائی بود که توسط سرمایه‌های انگلیسی و فرانسوی و شرکای روس آنها کنترل می‌شد. برای اجرای اصلاحات ارضی می‌بایست این سرمایه‌ها خود را خلع ید می‌کردند که طبیعتاً آرزوی آنان نبود و لذا جز از حزب بلشویک‌ها هیچ نیروی دیگری نمی‌توانست به دهقانان زمین و به خلق‌ها صلح ارائه کند.

و یا مثلاً سرمایه‌گذاری‌های خارجی را در نظر گیریم که بسیاری توقع داشتند ( وامروز نیز هنوز توقع دارند) که شیوه‌های اقتصادی «مدرن»، زندگی بهتر برای زحمتکشان و رهیافت‌های «متمدنانه» برای حل مناقشات بهمراه خواهد آورد. ولی چرا درست سرمایه به جائی می‌رود که دستمزدهای واقعی به مراتب نازلتر از متروپول‌هاست؟ سرمایه به دستمزدهائی نیاز دارد  که تحت شرایط طبیعی  ما که فرد بدون سرپناه گرم، البسه مناسب زمستانی و تغذیه مغذی  قادر به حیات نیست، نه تنها ناچیز بلکه بسیار ناچیز و در سطح حداقل سطح معاش و یا پائین‌تر از آنست. اگر نخواهیم مردم را مجبور به مرگ بلکه دعوت به بقا کنیم می‌توان از شیوه‌های دمکراتیک صرفنظر کرد؟

در روسیه قبل از انقلاب نیز سرمایه‌های خارجی به هیچ وجه زندگی بهتر و یا صلح طبقاتی برای طبقه کارگر به ارمغان نیاورد. حمام خون «لنا» در سال ۱۹۱۲ و همین‌طور فعالیت پیشینیان جوخه‌های مرگ آمریکای لاتین در پلاتفرم‌های نفتی باکو را بخاطر بیاوریم. این امر نه تصادفی  و نه نتیجه عقب‌ماندگی سرمایه‌داری روسی بود. این خصلت در ذات سرمایه‌داری است.

کشورهای آمریکای لاتین اکنون بیش از ۲۰۰ سال است که سرمایه‌داری را تکامل بخشیده‌اند لکن شکاف بین آنها و متروپول‌های سرمایه‌داری روزبروز عمیق‌تر می‌شود. در هرکشوری که حداکثر تا قرن ۱۹ نتوانست وارد محفل کوچک متروپول‌ها شود، سرمایه‌داری تنها از طریق وابستگی رشد پیدا کرد. بدین معنی که در آنجا این تکامل با فقر توده‌ای مشایعت شد و در تعلیم و تربیت و تامین بهداشتی و درمانی خلق صرفه جوئی گردید و انشقاق  ملی و مذهبی تقویت شد. همه این‌ها قانون‌مند است و تا وقتی که ما در راه سرمایه‌داری گام برمی‌داریم، توقع دیگری هم نمی‌توانیم داشته باشیم.  و اکنون مجدداً به روسیه‌ای بازمی‌گردیم که از دست دادیم که البته با آن‌ روسیه که «گووروچین» تلقین می‌کرد، کاملاً تفاوت دارد.

بهر شکل هم که بخواهیم مسئله را بررسی کنیم تنها یکی از این دو شق ممکن است: یا کشور محکوم  به آنچه خواهد شد که در سال ۱۹۱۷ از دست داد و امروز با کنار گذاشتن راه تکامل سوسیالیستی مجدداً احیاء می‌شود و یا این‌که خلق زحمتکش همت می‌کند و به حساب استثمار کنندگان خویش خواهد رسید و دولت خویش را مستقر خواهد کرد. ۱۰۰ سال پیش بقول لنین این سئوال مطرح بود: «نابودی و یا با تمام قوا حمله بجلو!» و فردا نیز غیر از این نخواهد بود.

 

telegram_majaleh

نظرتان را درباره این مطلب بنویسید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: